يكشنبه، 4 مرداد 1388 - شماره 2009
   
 
صفحه نخست :: روزنامه :: ادبيات
يادداشتي بر مجموعه داستان «کاش به کوچه نمي رسيدم» نوشته هاشم اکبرياني
نوشتن درباره نوشتن

يوسف انصاري

بارها مجموعه داستان هايي خوانده ايم از نويسندگاني که به تعبيري آنها را کتاب اولي مي نامند. متر و معيار ها در قضاوت خوب و بد داستان هاي اين نويسندگان اغلب به خاطر چاپ کتاب اول نويسنده و اميد و آرزوهاي واهي نگارنده اين مقاله ها براي سال هاي آينده يي که معلوم نيست واقعاً براي نويسنده کتاب وجود داشته باشد، با تخفيف بوده است. نقدهايي که بر اين مجموعه داستان ها نوشته مي شود اغلب همراه با مقايسه نويسنده با يک يا چند نويسنده پيشکسوت ديگر بوده است که البته گاهي اين مقايسه ها بدون دلايل قانع کننده و کليشه يي، به جز اينکه نويسنده را در ادامه راه پرپيچ و خم ادبيات داستاني به بيراهه کشانده باشد کاري از پيش نبرده است و راه روشني را پيش روي نويسنده نگذاشته است. طوري که نويسنده فکر کرده است راه پر پيچ و خمي را که پيش رو دارد يک شبه سپري کرده است. بعضي از اين نويسندگان تازه کار نيز با تکيه بر دوش نويسنده يي پيشکسوت صاحب اعتباري کاذب شده اند و باز البته ناگفته نماند نويسندگان کتاب اول انگشت شماري بوده اند که با تاثير پذيري از نويسندگان بزرگ جهان، داستان هاي قابل تاملي نوشته اند؛ نويسندگان داستان هايي که متاسفانه در ايران تعدادشان شايد به شمار انگشتان يک دست نيز نرسد. حال با اين توصيف مي توان گفت مجموعه داستان «کاش به کوچه نمي رسيدم» نوشته محمدهاشم اکبرياني که در نمايشگاه کتاب امسال از طرف نشر چشمه عرضه شد، يادآور نويسنده ديگري براي نگارنده اين سطور نيست. و اگر تاثيري در بعضي از داستان ها ديده مي شود آنقدر برجسته نيست که بگوييم نويسنده کتاب حاضر تحت تاثير فلان نويسنده معروف گذشته يا حال بوده است. شايد بشود گفت اکبرياني از معدود نويسندگاني است که در قدم اول خواسته روي پاي خودش بايستد. ولي اين مساله باعث نمي شود چشم بر ضعف هاي اين مجموعه داستان ببنديم و در عين حال در حد توان اين مقال نقاط قوتش را نشماريم. محمدهاشم اکبرياني که متولد سال 1344 است و احتمالاً قبل از کتاب حاضر داستان هاي ديگري نوشته و چاپ نکرده است، راه سختي را براي نوشتن انتخاب کرده است و اين انتخاب شايد حتي باعث شود مخاطبان بسياري را از دست بدهد. از او قبل از اين مجموعه داستان، به جز سردبيري مجموعه ادبيات شفاهي ايران در داستان نويسي کتابي نديده ام و تنها مي دانم چند سالي روزنامه نگار بوده و هست.

داستان هاي اين مجموعه را مي شود به سه دسته تقسيم کرد؛ داستان هاي خوب کتاب، داستان هاي متوسط و داستان هايي که شايد اگر نويسنده سليقه به خرج مي داد و داستان کمتري در اين مجموعه چاپ مي کرد، حال ما با مجموعه داستان منسجم تري روبه رو بوديم. بعضي از داستان ها از قصويت ضعيفي رنج مي برند چنان که نمي شود با آنها ارتباط معقولي برقرار کرد. ولي داستان هاي دسته اول که داستان هاي خوب مجموعه هستند، خصيصه مشترکي دارند و آن انسجام در ساختمان داستان هاست. مي توان «بهت» را نمونه خوبي از اين نوع داستان ها شمرد که ساختمان منسجم تري نسبت به بقيه داستان ها دارد. يا داستان «در دست توفان» که نسبت به حجم زيادي که دارد از انسجام بيشتري برخوردار است يا داستان اول کتاب «قصه گريه تمام نمي شود» و داستان «دليل ديگر» و«فصل هفتم» که همگي تا حدودي ساختمان منسجمي دارند. داستان بهت مانند اغلب داستان هاي اين مجموعه قرارداد اوليه يي با مخاطب خود مي بندد که مرا به ياد فاصله گذاري «برشتي» مي اندازد؛ قراردادي که تا آخر کتاب نويسنده به آن پايبند است. راوي داستان بعد از اينکه چند پاراگراف داستان را با ضرباهنگ تندي روايت کرده است، يکهو با تغيير رويه، خود وارد داستان مي شود و مستقيم به مخاطب مي گويد تو در حال خواندن قسمتي از خاطره معلمي بودي که اين اتفاق برايش روزگاري در کلاس درس افتاده بود و بلافاصله فصل بعد داستان شروع مي شود و دوباره متوجه مي شوي راوي بعد از اين حضور همراه با تحليل مقوله يي به نام «بهت» پشت کلمات پنهان شده است تا داستانش را با يک تغيير رويه يي ديگر«بنايي تعريف مي کرد...» ادامه دهد. البته ساختمان اين داستان ها طعنه به قصه گويي مي زند. بنايي تعريف مي کرد... همان يکي بود يکي نبود قصه هاي قديم است که اينجا به شکلي ديگر وارد داستان کوتاه شده است. ولي به تعبيري، اکبرياني با درهم تنيدن چند ماجراي به ظاهر مستقل، داستان را طوري تا آخر پيش مي برد که در عين انسجام معنايي و يکي شدن اتفاقات، اين مساله به چشم نمي زند و جزء لاينفک داستان مي شود.

نوشتن درباره نوشتن داستان، هر چند کم کم در داستان هاي مدرن به يک مضمون آشنا تبديل شده است، ولي هنوز هم مي شود از دل اين مضمون داستان هاي بسياري نوشت. هر جا اکبرياني تجربه يي تازه را با فرمي جديد مي آميزد و به اين طريق داستانش را جلو مي برد موفق است و هر جايي که فرم در داستان ها کمرنگ مي شود، متقابلاً با داستان متوسط و گاه با داستاني ضعيف روبه رو مي شويم و اين به نظر نگارنده اين سطور به دليل لحن يکنواخت داستان هاست که فرم را پوششي مناسب بر اين ضعف مي داند؛ اتفاقي که در اغلب داستان هاي خوب اين مجموعه افتاده است. ولي در داستان «نقد يک داستان» نه نويسنده ساختمان منسجمي را ايجاد کرده است و نه داستانش را توانسته است پيش ببرد. نقد يک داستان بيشتر شبيه به يک مقاله تکراري درباره داستان نويسي و واکنش نويسنده به منتقدان داستان خود است که بارها در مقالات و مصاحبه هاي گوناگوني اين نگاه را ديده ايم. حتي بورخس که گاهي داستان هايش طعنه به مقاله مي زند، تا اين حد از عناصر داستان کناره گيري نمي کند. گاهي ناديده گرفتن اصول داستان نويسي از سوي نويسنده کتاب حاضر، داستان ها را خشک و بي روح کرده است که اين داستان ها در دسته سوم و گاه دسته دوم طبقه بندي اين قلم قرار مي گيرند.

دسته دوم، داستان هاي متوسط کتاب است داستان هايي که اغلب سوژه آنها را مرگ رقم زده است. مانند داستان«رسيدن» «وحشت از سلام تنهايي»،«بو» و «کاش به کوچه نمي رسيدم» که با توجه به داستان هاي دسته اول از فرم و ساختمان منسجمي برخوردار نيستند. داستان «رسيدن» را بارها از منظر مضمون در بسياري از داستان هاي ديگر نويسندگان خوانده ايم. در فرم نيز تجربه جديدي نشده است. روايت مردگان در اين داستان که نويسنده مي توانست با کمي حوصله به خرج دادن مخاطب را با دنياي ناشناخته يي روبه رو کند و باعث کشف و شهودي لذت بخش تر از اينکه تنها مخاطب با کشف راوي داستان سرخوش شود، سوق دهد؛ اتفاقي که به علت عجله نويسنده در پايان بندي داستان به وقوع نپيوسته است. داستان «وحشت از سلام تنهايي» نيز از همين مساله رنج مي برد. ولي داستان «بو» داستان روانشناختي است. همان طور که راوي داستان در تلاش است مساله يي را که براي زن داستانش اتفاق افتاده تحليل کند، داستان نيز شروع به حرکت مي کند. حتي راوي در روايتش به جاي اينکه بگويد؛ زن گفت، مي گويد؛ زن داستان ما گفت، يا زن داستان ما فلان کار را انجام داد. يعني اين يک داستان غيرواقعي و در عين حال واقعي است براي تحليل يک وضعيت روانشناختي، از همان نوع قراردادي که نويسنده با مخاطب خود در داستان هاي ديگر کتاب نيز بسته است. زن عاشق بوي ادوکلن هايي است که مردش در دوران عشق و عاشقي برايش مي خريده و حالا که ديگر از آن ادوکلن ها خبري نيست، زن تا جايي پيش مي رود که در يک حالت رواني در رختکن سالن ورزشي ادوکلن هاي زنان ديگر را از ساک هاشان مي دزدد و دست آخر وقتي زن ها در پايان داستان مي خواهند بالاخره دزد را پيدا کنند و قرار بر اين مي شود کسي سالن را تا دزد پيدا نشده است ترک نکند، زن داستان وحشت زده بدون اينکه کسي به او شک کرده باشد پرخاشگري کرده و سالن را ترک مي کند. نويسنده همه چيز را براي مخاطب مي گويد و تنها چيزي که داستان را نجات مي دهد، پايان بندي آن است. اگر راوي در پايان بندي داستان نيز دخالت مي کرد به يکباره داستان افت شديدي مي کرد و داستاني مي شد ساخته شده از تحليل هاي روانشناختي که به قول ناباکف بيشتر از هر مخاطبي فرويد را خوشحال مي کرد. داستان «کاش به کوچه نمي رسيدم» با اينکه نام کتاب هم از اين داستان گرفته شده است و اغلب ما عادت کرده ايم نام بهترين داستان کتاب را روي مجموعه ببينيم داستان متوسطي است. البته شايد کساني باشند که اعتقاد داشته باشند بهترين داستان کتاب همين داستان است. ولي اين قلم اعتقاد دارد اين نوع داستان ها بارها نوشته شده است. اگر برادري به خواهرش اجازه مي داد عاشق شود خواهر بدبختش هيچ وقت به سرنوشت زنان خانه دار از همه جا بي خبر تبديل نمي شد. ولي طنازي در روايت باعث شده است اين داستان هاي دسته دوم نوعي همذات پنداري ايجاد کرده و مخاطب را با خود همراه کند. و دسته سوم داستان هايي است که به نظر نگارنده اين سطور حداقل در قامتي کوتاه تر از داستان هاي بالا قرار مي گيرند. براي مثال داستان «نقد يک داستان» داستان خوبي نيست و فقط در حد يک تجربه ناقص مي شود از آن صحبت کرد. قصويت ضعيف و لحن خشک ژورناليستي، داستان را تا حد يک مقاله تنزل داده است. حداقل انتظاري که از اين نوع داستان ها مي شود داشت لحن آن است. شايد نويسنده با ساختن لحن راوي مي توانست شخصيت داستاني بسازد.

سخن را اگر کوتاه کنيم در مجال اين مقال نيست تا درباره زبان اين داستان ها به حد قابل قبولي صحبت کرد ولي مي توان گفت در بعضي از داستان هاي خوب مجموعه حاضر اين نوع زبان خشک ژورناليستي لازمه نوشتن اين نوع داستان ها بوده است و از اين منظر نمي توان به نويسنده ايراد گرفت. ولي در بيشتر داستان ها انتخاب زبان و نوع مضمون درست مخالف هم قرار مي گيرند. ولي درباره نثر داستان هاي اين مجموعه تنها چيزي که مي توان گفت و نوشت اين است که نثر محمدهاشم اکبرياني نثري پاکيزه است و به دور از حشو و زوائد نوشته شده است.

ادبيات امروز لذت خواننده - بخش پاياني
فتح الله بي نياز

استانلي فيش آراي آيزر را درباره ماهيت قطعيت و عدم قطعيت به پرسش مي گيرد. فيش با نگاهي فراانتقادي ادعا مي کند از حيث نظري ميان دو مفهوم متضاد فوق، تمايزي مغشوش، بي انسجام و آشفته وجود دارد. از ديدگاه فيش، عدم قطعيت متضمن وجود ذهنيتي آزاد است که خارج از حوزه هاي محدوديت تفسير عمل مي کند. به عقيده او ما هميشه متن را در قالب قراردادهايي مي خوانيم که جامعه تفسيري تعيين مي کند؛ جامعه يي که خود ما نيز يکي از اعضاي آنيم. بر اين اساس برخورداري از آزادي در رسيدن به معنا، توهمي بيش نيست. گرچه در تفسير متون مي توان از مفهوم عدم قطعيت استفاده کرد، اما بايد خاطرنشان کرد اين مفهوم نهايتاً بر پايه نوعي آشفتگي نظري غيرقابل دفاع پي ريزي شده است.

در اينجا بد نيست اشاره يي کنم به اينکه در جهان ترسيم شده از سوي فيزيک نيوتن و لاپلاس، هر عملي داراي عکس العمل مشخصي است و اگر ما وضعيت فلان جسم را بدانيم، با داشتن فرمول هاي معين مي توانيم وضعيت آن را در همان زمان هم بدانيم. به عبارت ديگر هر معلولي داراي يک علت است، يا به زبان ديگر اطلاع دقيق از موقعيت کنوني يک پديده يا جسم يا سيستم براي پيش بيني آينده آن کافي است. هر پديده يي علتي دارد و چه بسا خود علت پديده ديگري شود. چنانچه بخواهيم دقيق تر موضوع را بدانيم بايد گفت در جهان قوانين تغييرناپذيري وجود دارند که بر اساس آنها مي توان آينده هر سيستم فيزيکي را از روي موقعيت کنوني آن تعيين کرد. اين قاعده و تعبير را اصل عليت يا موجبيت مي گويند. لاپلاس مي گفت؛ «ما مي توانيم حالت فعلي جهان را معلول حال قبلي آن و علت حالت بعدي اش بدانيم.» پس اگر در اين عرصه که سرعت نسبت به سرعت نور (300 هزار کيلومتر بر ثانيه) پايين است، ما نيرو و جرم جسم را داشته باشيم، مي توانيم مکان جسم را در فلان زمان پيدا کنيم. اگر هم با مشکلي روبه رو شديم، اين مشکل از نوع ابهام است؛ براي مثال اگر سرعت باد و اصطکاک زمين يا سطح شيب دار در ميان است که با شناخت نماينده هاي فيزيکي آنها مشکل برطرف مي شود. اما پيشرفت هاي فيزيک، خصوصاً در عرصه ذرات بنيادين و ميکروپويش ها اين ديدگاه را مورد ترديد قرار داد. اجازه بدهيد ابتدا از نظريه نسبيت خاص صحبت کنم. بنا بر اين نظريه قوانين فيزيکي در همه دستگاه هاي لîخت يکي اند. سرعت نور ثابت است و به سرعت ناظر بستگي ندارد. در اين نظريه جرم بر حسب افزايش سرعت ديگر ثابت نيست و افزايش مي يابد. نتيجه ديگر اين نظريه همان رابطه اينشتين ميان جرم و انرژي است. در نظريه عام نسبيت نظريه نسبيت خاص در دستگاه هاي برخوردار از شتاب (غيرلîخت) تعميم و تکميل مي شود. در اين نظريه جهان ديگر سه بعدي نيست بلکه محيطي است يکپارچه و مادي و چهاربعدي (سه بعد مکان و يک بعد زمان) و فضا از جمله زمان ديگر استقلال مکانيک نيوتن را ندارد، بلکه برحسب ماده موجود در آن انحنا و گرانش پيدا مي کند. از سوي ديگر سال ها بر سر اين مساله مناقشه بود که نور موج است يا ذره و در اين مقوله نظريه موجي نور و نظريه ذره يي بودن نور تدوين شدند تا اينکه به مدد دستاوردهاي مختلف فيزيک مدرن، نظريه کوانتومي نور مطرح شد که ترکيبي است از نظريه موجي بودن و ذره يي بودن نور و با اين نتيجه گيري نهايي که تابش نور ترکيبي است از موج و ذره و نيز تاثير متقابل تابش با ذرات داراي بار الکتريکي. مغز متفکر اين عرصه يعني مکانيک کوانتومي، کارل ورنر هايزنبرگ فيزيکدان آلماني بود که اولين بار در سال 1927 ثابت کرد در دنياي مکانيک کوانتومي نتيجه يک آزمايش حتماً و به طور قطع قابل پيش بيني نيست. دوم اينکه مفروضات واقعيت هاي عيني مستقل از ادراک انساني مورد شک و ترديدند. بر اساس اصل عدم تعين نمي توان در آن واحد هم مکان يک ذره را به طور دقيق تعيين کرد و هم سرعت آن را. در اين دنيا به قول جان گريپين قوانين فيزيک که براي هر کسي آشنا هستند، ديگر عمل نمي کنند، و اين احتمالات هستند که بر رويدادها حکم مي رانند. نيلز بور فيزيکدان دانمارکي در اهميت مکانيک کوانتوم مي گويد؛ «هر کس از نظريه کوانتوم شوکه نشود، آن را نفهميده است.» اما اينشتين بر اين باور بود که احتمالات نمي توانند به هستي پاسخ گويند. سخن او که «خدا تاس نمي اندازد» مويد اين نکته است. به عبارت خلاصه فيزيک، نظريه ارسطو و نيوتن و کانت را درباره زمان و مکان متحول ساخت. ايده هاي هانري برگسون و فرويد و ويليام جيمز نيز در عرصه زمان دروني و اختلاف آن با زمان کروتولوژيک (کيهاني) نقش مهمي در اين عرصه داشت. اين نکات بر ادبيات سخت تاثير گذاشت. زمان و مکان در روايت به هم ريختند. زمان که از ديدگاه کانت تنها با استعاره مکاني (فضايي) قابل فهم بود، در روايت جايگاه خود را از دست داد. زمان ذهني (رواني يا شخصي) که در آن تحريف، افت و خيز زباني، ناهمخواني و عدم تداوم حاکم است، حرکت خطي و رابطه علت و معلولي (پلات) را کنار گذاشت.

از سوي ديگر در عرصه سخن فلسفي نيز با ظهور هر فيلسوفي به تقريب ايده هاي نويني در اين عرصه پديد آمد. اگر آثار ترجمه شده را بخوانيم، مي بينيم امروزه هيچ متفکري به خود اجازه نمي دهد براي نمونه کل آراي کانت يا اسپينوزا يا هگل را رد کند يا تمام آنها را دربسته بپذيرد. هر انديشمندي، پاره يي از انديشه هاي اين يا آن متفکر را قبول دارد. تا زماني که ما به يک يا مجموعه يي از اين نظرگاه هاي فلسفي اعتقاد داريم، حتي اگر با ابهامي برخورد کرديم، مي توانيم با مولفه هاي همان سخن فلسفي پاسخ ابهام را پيدا کنيم. براي مثال اگر به فلسفه عقل نزد هگل و ديالکتيک او باور داشته باشيم، هر ابهامي دير يا زود در پرتو آرا و نظريات او کشف مي شود، چون به هر حال حقيقت واحدي وجود دارد که ما قادر به شناخت آن خواهيم شد.

اما اگر حقيقت چندپاره باشد و حقيقت واحدي در ميان نباشد، تکليف چيست؟ پيش از پاسخگويي بد نيست بپرسيم راستي اولين کسي که به عنوان فيلسوف و با ابزار فلسفه به خود فلسفه حمله برد، چه کسي بود؟ اجازه بدهيد پيش از جواب، به خاطر بياوريم که در قرون وسطي انسان با مقوله «باور مي کنم»، در دوره روشنگري با مقوله دکارتي «فکر مي کنم»، در دوره رمانتيک ها با مفهوم «من احساس مي کنم» و در موقعيت داروينيستي - ناتوراليستي با مقوله «مشاهده مي کنم» و در موقعيت مارکسيستي با مقوله «تغيير مي دهم» و در موقعيت فرويدي با مقوله «خواب مي بينم» و در موقعيت اگزيستانسياليستي با مقوله «من انتخاب مي کنم» و در دوره پست مدرن با مقوله «من حرف مي زنم» ترازبندي مي شود. نيچه جدا از اين مقوله هاي پيشين و طرح مقوله زبان، به ديگر باورها نيز حمله برد و عقل و خرد هگلي و تعالي گرايي کانتي و در سطوح نازل تر و روزمره، احساسات و هيجانات تند و زودگذر، وجدان، تواضع، خوش طينتي، عفو و فضيلت را به باد حمله گرفت و گفت تمام اينها در پس چهره مدعيان شان عنصر متضاد خود را مي پرورانند و پاس مي دارند. فرياد «خدا مرده است» پاياني بود بر جدل فلسفي بين ايده آليست ها (عيني و ذهني) با ماترياليست ها. فرياد ديگرش «آخرين مسيحي همو بود که مصلوب شد» خط بطلاني بود بر الهيات و اين حرف معروفش که «پديده اخلاقي وجود ندارد، هر آنچه هست، تفسير اخلاقي پديده هاست» رديه يي بود بر علم اخلاق. او که ابتدا فکر مي کرد آن سوي جهان قراردادها تنها يک حقيقت وجود دارد و آن هم اراده معطوف به قدرت است، در بنيان هاي ژرف تر به اين نتيجه رسيد که اصلاً منطق انعکاس دهنده جهان نيست و هيچ ضمانتي براي حقيقت وجود ندارد. پس يک چيز معين هم مي تواند سنگ (يا کاغذ) باشد هم نباشد. اين فيلسوف در نهايت عدم قطعيت خود را به اين شکل ترازبندي کرد؛ همه دعاوي علمي واجد ارزش برابرند و همه معتقدات اخلاقي واجد ارزش يکسان اند. پس حقيقت واحد بي معنا است.

حال بازمي گرديم به بحث اول. آيا مي توان با حفظ عدم قطعيت، يعني اعتقاد به حقيقت هاي مختلف، داستان هايي نوشت که خواننده غهوشمندف بتواند آنها را بفهمد. اصولاً چرا هر جا پاي عدم قطعيت به ميان مي آيد، اولاً به وضوح مخدوش مي شود (بعضاً با ابهام هاي الزامي - نهفته در ذات) ثانياً خود عدم قطعيت جايش را به آنارشي ساختاري و معنايي مي دهد؟ و دست آخر اينکه چگونه مي توان از نشانه شناسي استفاده کرد تا شالوده عدم قطعيت مفهوم پيدا کند؟ تکرار مي کنم؛ وجود نشانه ها هستند که خواننده را به مکان ها و زمان هاي ديگر هدايت مي کنند و زمينه تازه را براي او تعريف مي کنند. نشانه هاي امروزي هم با نشانه هاي 20 سال پيش متفاوت است. امروزه لازم نيست بگوييم از طريق اينترنت در تور مسافرتي جا براي مالزي رزرو کردم، و روز موعود آژانس خبر کردم، به فرودگاه رفتم، سوار هواپيما شدم و پس از چند ساعت به فرودگاه کوالالامپور رسيدم. با اطلاعاتي که مردم دارند، کافي است بگوييم از طريق تور به مالزي رفتم. اما اگر رخدادي برايمان پيش آمد، مثلاً چيز ارزشمندي گم کردم يا عاشق شدم يا با شخصيت تاثيرگذاري مواجه شدم که در پايان سفر وضع روحي من دگرگون شد، به دور از افراط گرايي بايد به قدر کافي نشانه، دلالت، نماد، کنايه و دال در اختيار خوانندگان بگذارم که بدون سردرگمي، براي حالت روحي من چند تاويل داشته باشند؛ چيزي که نشانه شناس ها، خصوصاً امبرتو اکو سخت بر آن پاي مي فشارند.

فکر مي کنم يک افسانه قديمي وايکينگ، به عنوان خاتمه بخش بحث ما و علت پافشاري اکو، عاري از ارزش نباشد. مردي روحاني با جواني نيرومند اما يک چشم با ايما و اشاره - که از منظر دستگاه مغز هر کدام «نشانه» تلقي مي شوند - مسابقه گذاشتند. در پايان، مرد روحاني اعتراف کرد شکست خورده است. پرسيدند؛ «چرا فکر مي کني شکست خوردي؟»

مرد روحاني گفت؛ «من با نشان دادن يک انگشت به او گفتم خدا يکي است. او با نشان دادن دو انگشت به من فهماند پسر خدا را فراموش نکنم. من با نشان دادن سه انگشت، گفتم پدر و پسر و روح القدس و او با مشت کردن دستش، گفت خدا در نهايت «يکي» و «بسته» است. من ميوه گيلاس را خوردم تا بگويم زندگي مثل اين شيرين است ولي او با خوردن تمشک به من فهماند زندگي غير از شيريني، ترشي دارد.»

اما جوان نيرومند و يک چشم، حرف ديگري زد و گفت؛ «مرد روحاني با نشان دادن يک انگشت به من گفت؛ تو مي خواهي با همين يک چشمت با من بحث کني؟ من دو انگشت را نشان دادم تا به او بگويم همين يک چشم به اندازه دو چشم او ارزش دارد. او سه انگشت را نشان داد تا بگويد؛ شوخي را کنار بگذار، ما با هم سه چشم داريم. من مشتم را نشان دادم تا به او بگويم با اين مشت له ات مي کنم. او با خوردن گيلاس و تف کردن هسته اش، مي خواست به من بگويد؛ مثل اين گيلاس گوشتت را مي خورم و استخوان هايت را تف مي کنم. من با خوردن تمشک به او فهماندم که يکجا قورتت مي دهم.»
گزارش جلسه رمان «پري فراموشي» نوشته فرشته احمدي
يک زن تنها
پريا نفيسي

در ادامه سلسله نشست هاي ادبي دفتر نشر افراز، چهارشنبه سي و يکم تيرماه جلسه نقد و بررسي رمان «پري فراموشي» نوشته فرشته احمدي با حضور نويسنده و جمعي از نويسندگان و منتقدان ادبي برگزار شد.

مهدي فاتحي نويسنده مجموعه داستان «مردم عادي، زندگي معمولي» به عنوان اولين منتقد به بيان نظرات خود پرداخت و گفت؛ ادبيات زنانه را به دو دسته مي توان تقسيم کرد؛ دسته اول با آثار نويسندگاني چون جين اوستين شروع مي شود که بعدها به ويرجينيا وولف و... مي رسد که وجه اصلي شان محوريت زن در اثر است و دسته دوم شامل آثار نويسندگاني چون خواهران برونته و از نويسندگان حاضر کساني چون توني موريسون مي شود که يا اصولاً در مورد مردها مي نويسند يا زن در آثارشان محور انديشه و سوژه نيست. اما در آثار دسته ديگر مردها راهبر نيستند و اين زنان اند که محور انديشه هستند و کار خانم احمدي به عقيده من در اين دسته مي گنجد. فاتحي در ادامه صحبت هايش به بيان نقاط ضعف و قوت اثر پرداخت و گفت؛ هرچند انتخاب موضوع و شخصيت ها بسيار خوب است ولي به نظر مي رسد جاه طلبي نويسنده تا آن حد نبوده که کار را فراتر از بيان دغدغه هاي معمول زنانه ببرد.

اصولاً از لحاظ ساختاري رمان يک پهنايي بايد داشته باشد اما در اين اثر با انتخاب شخصيت هاي محدود و عدم عمق دادن به شخصيت هاي فرعي، آن پرسپکتيوي که لازمه يک رمان قدرتمند است پديد نمي آيد و کار تبديل به اثري مي شود با پهناي باريک و قامت بلند. فاتحي در مورد ديالوگ ها اعتقاد داشت عمدتاً کار خوب پيش مي رود ولي آنجا که به گفت وگوهاي زن و شوهر مي رسيم ديالوگ ها به شعارزدگي مي رسند در حالي که در واقعيت، يک زن و شوهر خيلي بي پرده تر و عريان تر با هم صحبت مي کنند.

هادي نودهي نويسنده مجموعه داستان «شمايل لرزان قدرت» پس از فاتحي به بيان ديدگاه هايش پرداخت و گفت؛ کار به عقيده من در حيطه نقد روانکاوانه قرار مي گيرد و از طريق نشانه هايي که از برخي بيماري هاي رواني ارائه مي شود مي توان به تعابير و استعاره هاي روشن روانشناختي پي برد که پررنگ ترين شان عقده اديپ است و در کنار آن تاکيد بر رويا و تفسيرهايي است که مي توان بر اساس روانکاوي فرويد از رويا داشت. با اين زاويه ديد قطعاً وجه دروني کار پررنگ تر از وجوه بيروني اثر مي شود.

نکته ديگري که نودهي به آن اشاره کرد آن بود که با وجود آنکه در ابتداي امر به نظر مي رسد خواننده با اثري فمينيستي مواجه است اما کار تدريجاً از اين منظر و جريان و مد رايج سال هاي اخير فاصله مي گيرد که به عقيده وي از جنبه هاي مثبت کار به حساب مي آيد. در ادامه اين نشست ادبي حسين سناپور نويسنده رمان هايي چون «نيمه غايب» و «ويران مي آيي» به بيان نظراتش پرداخت و گفت؛ با وجودي که موضوع طرح شده در رمان (جدال ميان مادر و دختر) در عرصه ادبيات ما کم نظير و شايد حتي بي نظير باشد و با وجود آنکه بر خلاف آثار بسياري که شاهدش بوده ايم، نويسنده به ترسيم شخصيتي تطهير شده از دختر نپرداخته و شخصيتي خلق کرده که انگار دارد همه را به مبارزه فرامي خواند و همين نکته خودش به تنهايي براي آنکه رماني جذاب خلق شود قاعدتاً مي توانسته کفايت کند، اما من رمان را چندان با رغبت نخواندم. شايد يک علت آن باشد که پس از خواندن، کتاب صحنه هاي جاندار کمي در ذهن ما به يادگار مي گذارد و شايد علت ديگر پرگو بودن راوي باشد که به جاي نشان دادن وقايع، مرتب از آنها حرف مي زند. منتقد ديگري که در اين نشست ادبي به بيان ديدگاه هايش پرداخت فارس باقري نويسنده مجموعه داستان «گاهي به پشت سرت نگاه نکن» بود که ساختار کار را با توجه به انباشت خاطرات در آن، مشابه کتاب «آليس در سرزمين عجايب» ارزيابي کرد. به عقيده وي در اين رمان هم مانند آليس همه چيز براي راوي حالتي عجيب و غيرواقعي و خيالي دارد. در اينجا هم راوي براي شناخت واقعيت ها سعي مي کند آنها را تفسير کند و ابتدا آنها را براي خودش توضيح دهد. به همين خاطر است که زبان قدري انتزاعي مي شود و شاهد حضور فراوان استعارات و تشبيهات مي شويم و البته همين قضيه از زاويه يي ديگر باعث مي شود خواننده آن طور که بايد به داستان وارد نشود. باقري ادامه داد؛ به نظر مي رسد مطابق ساختار آليس... قرار بوده است ما بلوغ و رشد اين دختر را ببينيم و تغيير مفاهيمي چون «زن و مرد» و «مادر و پدر» را شاهد باشيم اما کار متاسفانه به عمق نمي رود و با ترسيم نکردن پيچيدگي هاي ارتباطي آدم ها به طور مثال خاص نشدن رابطه راوي با همسرش ماني، رمان در اين عرصه آنچنان که بايد موفق نمي شود. حامد حبيبي نويسنده مجموعه داستان «ماه و مس» هم با مقايسه مجموعه داستان «ساراي همه» و رمان حاضر به بيان تشابه مضامين در اين دو اثر پرداخت و گفت؛ در «ساراي همه» نويسنده تصاوير زيبايي خلق کرده بود، کنش و واکنش ها را ما خودمان مي ديديم و از زبان ساده يي هم بهره گرفته بود، اما در اين کتاب نويسنده مرتب توضيح مي دهد و احساس مي کنم احمدي خواننده اش را دست کم گرفته و همانندسازي هايي را که خواننده خود مي توانسته انجام دهد به جاي او انجام داده است. از همين دست مي توان به جملات تکراري هم اشاره کرد که فراوان در کار ديده مي شود. از منظر روابط اجتماعي، حبيبي عقيده داشت نشان دادن اينکه آدم ها دو رو دارند و سعي مي کنند چهره واقعي خود را نشان ندهند، بدون ترديد نشانه بازتاب مسائل اجتماعي در روابط آدم ها است که رمان به آن پرداخته است.
عناوين اين صفحه
نوشتن درباره نوشتن
ادبيات امروز لذت خواننده - بخش پاياني
يک زن تنها
نامزدهاي نهايي جايزه شعر بريتانيا معرفي شدند
«تپه هاي سياه» صدرنشين شد

نامزدهاي نهايي جايزه شعر بريتانيا معرفي شدند
سازمان دهندگان جايزه فوروارد، يکي از مهم ترين جوايز شعر انگلستان، سه فهرست نهايي خود را روز پنجشنبه اعلام کردند. شش شاعري که در بخش مجموعه شعر براي دريافت اين جايزه 10 هزار پوندي به اين فهرست راه يافته اند از معتبرترين چهره هاي اين کشور هستند. در اين فهرست «دن پاترسون» 45ساله که 16 سال پيش برنده اين جايزه شد جوان ترين نامزد اين بخش است. امسال او با مجموعه «باران» به اين فهرست راه يافته است. از نسل پيشين شعراي انگلستان نيز «پيتر پورتر» 80ساله که پيش از اين برنده همين جايزه شده در اين فهرست حضور دارد. او براي مجموعه «بهتر از خدا» به اين فهرست راه يافته است. از ديگر نامزدهاي اين بخش «کريستوفر رايد» براي مجموعه شعري است که براي بيماري و مرگ همسرش سروده است. اين مجموعه با عنوان «يک چندتايي» نخستين کتابي است که به وسيله مجله هنري «آرته» منتشر شده است. «گلن مکسول» براي نهمين مجموعه شعري اش با عنوان «حالا برو» و «هوگو ويليامز» براي مجموعه شعري که بر مبناي زندگينامه اش با عنوان «سرانجام پايان غرب» سروده و «شارون اولدز» که دومين امريکايي است که در اين مسابقه نامزد مي شود، با مجموعه «يک چيز پنهان» ديگر راه يافتگان به اين بخش مسابقه هستند. «ويليام سيگهارت» بنيانگذار جايزه فوروارد گفت امسال آثار 109 نفر براي مجموعه شعر، 57 نفر براي بهترين مجموعه اول و 120 نفر براي تک شعر براي دريافت جايزه يي که به برترين شعرهاي معاصر انگليسي تعلق مي گيرد، مورد بررسي قرار گرفته اند. ژوزفين هارت يکي از داوران امسال در حالي که «شعر را بالاترين سطح زبان و برترين شکل هنري آن» مي ناميد، گفت هيات داوران در تلاش بودند دانايي و زيبايي را در اين ميان برگزينند. در بخش نخستين مجموعه شعري هم «شان هيوز» از فارغ التحصيلان دانشگاه وارويک، «اما جونز» شاعر استراليايي، «ماريون جردن»، «لورن مارينر»، «جو مورگان» و «مگان اورورک» از نيويورک حضور دارند. نامزدهاي بهترين تک شعر هم شامل پل فري، مايکل لانگلي، رابين رابرتسون، اليزابت اسپيلر، جرج سيرتس و سي کي ويليامز هستند. برندگان هر يک از بخش ها 7 اکتبر در لندن معرفي مي شوند.


«تپه هاي سياه» صدرنشين شد
«نورا روبرتز» با کتاب «تپه هاي سياه» موفق شد تمام نويسندگان موفق فهرست کتاب هاي پرفروش را پشت سر بگذارد و جايگاه نخست جدول را از آن خود کند. در اين رمان «کوپر ساليوان» و «لي چنس» پسربچه و دختربچه يي هستند که هنگام بازي هاي کودکانه خود با جسدي روبه رو مي شوند ولي اين راز را حفظ مي کنند و سال ها بعد که دوباره در تپه هاي سياه يکديگر را مي بينند، تصميم مي گيرند به دنبال قاتل بگردند و پرده از اين راز بردارند.کتاب جيمز پترسون نويسنده پرفروش امريکايي که هفته گذشته با آخرين رمان خود «لباس شنا» در صدر ليست کتاب هاي پرفروش هفته قرار داشت، اين بار دومين کتاب هفته شناخته شد. پترسون اين کتاب را با همکاري «ماگزين پائترو» نوشته و در آن ماجراي يک افسر پيشين پليس را تعريف مي کند. اين پليس اکنون به عنوان يک روزنامه نگار در نشريه لس آنجلس تايمز مشغول به کار و در حال تحقيق روي ناپديد شدن يک چهره معروف دنياي مد است. اين چهره مشهور در هتلي در هاوايي ناپديد شده است. «پانزده ساله کوچولو» در سومين هفته حضور خود در اين ليست از جايگاه دوم به سوم نقل مکان کرد. اين رمان داستان جديدي از «استفاني پلام» شخصيت شناخته شده رمان هاي «جانت اوانوويچ» است که در آن استفاني براي يافتن قاتل يک سرآشپز معروف تلاش مي کند. «قدح شيطان» نوشته «گرگ آي لس» به عنوان چهارمين کتاب پرفروش هفته شناخته شد. داستان اين کتاب تازه وارد درباره شهرداري است که به دنبال يافتن قاتلي است که با کارهاي او از جمله مبارزه با قمار و شرط بندي در قايق ها مخالف است. پنجمين پله اين جدول در اختيار «فرستاده» به قلم «براد تور» قرار دارد. اين دومين حضور اين کتاب در جدول پرفروش ها محسوب مي شود و نسبت به هفته گذشته دو پله سقوط کرده است. ماجراي کتاب درباره «اسکات هاروات» يک مقام امنيتي است که دستوري براي آزاد کردن يکي از سران فکري القاعده از زنداني در افغانستان دريافت مي کند و...

«سوختن» اثر «ليندا هوارد» کتابي تازه وارد و ششمين کتاب اين ليست است. اين کتاب درباره تغيير ناگهاني زندگي زني به نام «جنر ردواين» است که با برنده شدن در بليت بخت آزمايي به پول فراواني دست پيدا مي کند. بسياري از دوستانش پس از مدتي که از ثروت او بهره مي برند، از اطرافش پراکنده مي شوند. او سرانجام در سفر دريايي تفريحي خود به گروگان گرفته مي شود. و اما اين بار جايگاه هفتم از آن «کليد روز محشر» اثر «جيمز رولينز» شد. اين رمان که سومين حضور خود را در فهرست پرفروش ها تجربه مي کند، هفته گذشته در پنجمين جايگاه قرار گرفته بود. داستان اين کتاب درباره نيروي سيگما است که در تلاش براي کشف يک رمز باستاني است. «کمک» اثر «کاترين استاکت» رمان هشتم جدول است. اين کتاب که پانزدهمين هفته حضورش در جدول را سپري مي کند، هفته پيش در مکان نهم قرار داشت و ماجراي آن درباره زندگي يک زن جوان سفيدپوست و دو خدمتکار سياهپوست او در دهه 60 در منطقه مي سي سي پي امريکاست. اين بار رمان «بازگشت به جزيره ساليوان» نوشته «دورتا بنتون فرانک» با پيشرفتي چشمگير پس از دو هفته در فهرست 10 کتاب برتر جدول جا گرفت و نهمين کتاب هفته شناخته شد. در اين کتاب، زني پس از سال ها به خانه اجدادي اش واقع در جزيره کاروليناي جنوبي سفر مي کند و طي مسير با ماجراهايي مواجه مي شود.


روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام