
يوسف انصاري
بارها مجموعه داستان هايي خوانده ايم از نويسندگاني که به تعبيري آنها را کتاب اولي مي نامند. متر و معيار ها در قضاوت خوب و بد داستان هاي اين نويسندگان اغلب به خاطر چاپ کتاب اول نويسنده و اميد و آرزوهاي واهي نگارنده اين مقاله ها براي سال هاي آينده يي که معلوم نيست واقعاً براي نويسنده کتاب وجود داشته باشد، با تخفيف بوده است. نقدهايي که بر اين مجموعه داستان ها نوشته مي شود اغلب همراه با مقايسه نويسنده با يک يا چند نويسنده پيشکسوت ديگر بوده است که البته گاهي اين مقايسه ها بدون دلايل قانع کننده و کليشه يي، به جز اينکه نويسنده را در ادامه راه پرپيچ و خم ادبيات داستاني به بيراهه کشانده باشد کاري از پيش نبرده است و راه روشني را پيش روي نويسنده نگذاشته است. طوري که نويسنده فکر کرده است راه پر پيچ و خمي را که پيش رو دارد يک شبه سپري کرده است. بعضي از اين نويسندگان تازه کار نيز با تکيه بر دوش نويسنده يي پيشکسوت صاحب اعتباري کاذب شده اند و باز البته ناگفته نماند نويسندگان کتاب اول انگشت شماري بوده اند که با تاثير پذيري از نويسندگان بزرگ جهان، داستان هاي قابل تاملي نوشته اند؛ نويسندگان داستان هايي که متاسفانه در ايران تعدادشان شايد به شمار انگشتان يک دست نيز نرسد. حال با اين توصيف مي توان گفت مجموعه داستان «کاش به کوچه نمي رسيدم» نوشته محمدهاشم اکبرياني که در نمايشگاه کتاب امسال از طرف نشر چشمه عرضه شد، يادآور نويسنده ديگري براي نگارنده اين سطور نيست. و اگر تاثيري در بعضي از داستان ها ديده مي شود آنقدر برجسته نيست که بگوييم نويسنده کتاب حاضر تحت تاثير فلان نويسنده معروف گذشته يا حال بوده است. شايد بشود گفت اکبرياني از معدود نويسندگاني است که در قدم اول خواسته روي پاي خودش بايستد. ولي اين مساله باعث نمي شود چشم بر ضعف هاي اين مجموعه داستان ببنديم و در عين حال در حد توان اين مقال نقاط قوتش را نشماريم. محمدهاشم اکبرياني که متولد سال 1344 است و احتمالاً قبل از کتاب حاضر داستان هاي ديگري نوشته و چاپ نکرده است، راه سختي را براي نوشتن انتخاب کرده است و اين انتخاب شايد حتي باعث شود مخاطبان بسياري را از دست بدهد. از او قبل از اين مجموعه داستان، به جز سردبيري مجموعه ادبيات شفاهي ايران در داستان نويسي کتابي نديده ام و تنها مي دانم چند سالي روزنامه نگار بوده و هست.
داستان هاي اين مجموعه را مي شود به سه دسته تقسيم کرد؛ داستان هاي خوب کتاب، داستان هاي متوسط و داستان هايي که شايد اگر نويسنده سليقه به خرج مي داد و داستان کمتري در اين مجموعه چاپ مي کرد، حال ما با مجموعه داستان منسجم تري روبه رو بوديم. بعضي از داستان ها از قصويت ضعيفي رنج مي برند چنان که نمي شود با آنها ارتباط معقولي برقرار کرد. ولي داستان هاي دسته اول که داستان هاي خوب مجموعه هستند، خصيصه مشترکي دارند و آن انسجام در ساختمان داستان هاست. مي توان «بهت» را نمونه خوبي از اين نوع داستان ها شمرد که ساختمان منسجم تري نسبت به بقيه داستان ها دارد. يا داستان «در دست توفان» که نسبت به حجم زيادي که دارد از انسجام بيشتري برخوردار است يا داستان اول کتاب «قصه گريه تمام نمي شود» و داستان «دليل ديگر» و«فصل هفتم» که همگي تا حدودي ساختمان منسجمي دارند. داستان بهت مانند اغلب داستان هاي اين مجموعه قرارداد اوليه يي با مخاطب خود مي بندد که مرا به ياد فاصله گذاري «برشتي» مي اندازد؛ قراردادي که تا آخر کتاب نويسنده به آن پايبند است. راوي داستان بعد از اينکه چند پاراگراف داستان را با ضرباهنگ تندي روايت کرده است، يکهو با تغيير رويه، خود وارد داستان مي شود و مستقيم به مخاطب مي گويد تو در حال خواندن قسمتي از خاطره معلمي بودي که اين اتفاق برايش روزگاري در کلاس درس افتاده بود و بلافاصله فصل بعد داستان شروع مي شود و دوباره متوجه مي شوي راوي بعد از اين حضور همراه با تحليل مقوله يي به نام «بهت» پشت کلمات پنهان شده است تا داستانش را با يک تغيير رويه يي ديگر«بنايي تعريف مي کرد...» ادامه دهد. البته ساختمان اين داستان ها طعنه به قصه گويي مي زند. بنايي تعريف مي کرد... همان يکي بود يکي نبود قصه هاي قديم است که اينجا به شکلي ديگر وارد داستان کوتاه شده است. ولي به تعبيري، اکبرياني با درهم تنيدن چند ماجراي به ظاهر مستقل، داستان را طوري تا آخر پيش مي برد که در عين انسجام معنايي و يکي شدن اتفاقات، اين مساله به چشم نمي زند و جزء لاينفک داستان مي شود.
نوشتن درباره نوشتن داستان، هر چند کم کم در داستان هاي مدرن به يک مضمون آشنا تبديل شده است، ولي هنوز هم مي شود از دل اين مضمون داستان هاي بسياري نوشت. هر جا اکبرياني تجربه يي تازه را با فرمي جديد مي آميزد و به اين طريق داستانش را جلو مي برد موفق است و هر جايي که فرم در داستان ها کمرنگ مي شود، متقابلاً با داستان متوسط و گاه با داستاني ضعيف روبه رو مي شويم و اين به نظر نگارنده اين سطور به دليل لحن يکنواخت داستان هاست که فرم را پوششي مناسب بر اين ضعف مي داند؛ اتفاقي که در اغلب داستان هاي خوب اين مجموعه افتاده است. ولي در داستان «نقد يک داستان» نه نويسنده ساختمان منسجمي را ايجاد کرده است و نه داستانش را توانسته است پيش ببرد. نقد يک داستان بيشتر شبيه به يک مقاله تکراري درباره داستان نويسي و واکنش نويسنده به منتقدان داستان خود است که بارها در مقالات و مصاحبه هاي گوناگوني اين نگاه را ديده ايم. حتي بورخس که گاهي داستان هايش طعنه به مقاله مي زند، تا اين حد از عناصر داستان کناره گيري نمي کند. گاهي ناديده گرفتن اصول داستان نويسي از سوي نويسنده کتاب حاضر، داستان ها را خشک و بي روح کرده است که اين داستان ها در دسته سوم و گاه دسته دوم طبقه بندي اين قلم قرار مي گيرند.
دسته دوم، داستان هاي متوسط کتاب است داستان هايي که اغلب سوژه آنها را مرگ رقم زده است. مانند داستان«رسيدن» «وحشت از سلام تنهايي»،«بو» و «کاش به کوچه نمي رسيدم» که با توجه به داستان هاي دسته اول از فرم و ساختمان منسجمي برخوردار نيستند. داستان «رسيدن» را بارها از منظر مضمون در بسياري از داستان هاي ديگر نويسندگان خوانده ايم. در فرم نيز تجربه جديدي نشده است. روايت مردگان در اين داستان که نويسنده مي توانست با کمي حوصله به خرج دادن مخاطب را با دنياي ناشناخته يي روبه رو کند و باعث کشف و شهودي لذت بخش تر از اينکه تنها مخاطب با کشف راوي داستان سرخوش شود، سوق دهد؛ اتفاقي که به علت عجله نويسنده در پايان بندي داستان به وقوع نپيوسته است. داستان «وحشت از سلام تنهايي» نيز از همين مساله رنج مي برد. ولي داستان «بو» داستان روانشناختي است. همان طور که راوي داستان در تلاش است مساله يي را که براي زن داستانش اتفاق افتاده تحليل کند، داستان نيز شروع به حرکت مي کند. حتي راوي در روايتش به جاي اينکه بگويد؛ زن گفت، مي گويد؛ زن داستان ما گفت، يا زن داستان ما فلان کار را انجام داد. يعني اين يک داستان غيرواقعي و در عين حال واقعي است براي تحليل يک وضعيت روانشناختي، از همان نوع قراردادي که نويسنده با مخاطب خود در داستان هاي ديگر کتاب نيز بسته است. زن عاشق بوي ادوکلن هايي است که مردش در دوران عشق و عاشقي برايش مي خريده و حالا که ديگر از آن ادوکلن ها خبري نيست، زن تا جايي پيش مي رود که در يک حالت رواني در رختکن سالن ورزشي ادوکلن هاي زنان ديگر را از ساک هاشان مي دزدد و دست آخر وقتي زن ها در پايان داستان مي خواهند بالاخره دزد را پيدا کنند و قرار بر اين مي شود کسي سالن را تا دزد پيدا نشده است ترک نکند، زن داستان وحشت زده بدون اينکه کسي به او شک کرده باشد پرخاشگري کرده و سالن را ترک مي کند. نويسنده همه چيز را براي مخاطب مي گويد و تنها چيزي که داستان را نجات مي دهد، پايان بندي آن است. اگر راوي در پايان بندي داستان نيز دخالت مي کرد به يکباره داستان افت شديدي مي کرد و داستاني مي شد ساخته شده از تحليل هاي روانشناختي که به قول ناباکف بيشتر از هر مخاطبي فرويد را خوشحال مي کرد. داستان «کاش به کوچه نمي رسيدم» با اينکه نام کتاب هم از اين داستان گرفته شده است و اغلب ما عادت کرده ايم نام بهترين داستان کتاب را روي مجموعه ببينيم داستان متوسطي است. البته شايد کساني باشند که اعتقاد داشته باشند بهترين داستان کتاب همين داستان است. ولي اين قلم اعتقاد دارد اين نوع داستان ها بارها نوشته شده است. اگر برادري به خواهرش اجازه مي داد عاشق شود خواهر بدبختش هيچ وقت به سرنوشت زنان خانه دار از همه جا بي خبر تبديل نمي شد. ولي طنازي در روايت باعث شده است اين داستان هاي دسته دوم نوعي همذات پنداري ايجاد کرده و مخاطب را با خود همراه کند. و دسته سوم داستان هايي است که به نظر نگارنده اين سطور حداقل در قامتي کوتاه تر از داستان هاي بالا قرار مي گيرند. براي مثال داستان «نقد يک داستان» داستان خوبي نيست و فقط در حد يک تجربه ناقص مي شود از آن صحبت کرد. قصويت ضعيف و لحن خشک ژورناليستي، داستان را تا حد يک مقاله تنزل داده است. حداقل انتظاري که از اين نوع داستان ها مي شود داشت لحن آن است. شايد نويسنده با ساختن لحن راوي مي توانست شخصيت داستاني بسازد.
سخن را اگر کوتاه کنيم در مجال اين مقال نيست تا درباره زبان اين داستان ها به حد قابل قبولي صحبت کرد ولي مي توان گفت در بعضي از داستان هاي خوب مجموعه حاضر اين نوع زبان خشک ژورناليستي لازمه نوشتن اين نوع داستان ها بوده است و از اين منظر نمي توان به نويسنده ايراد گرفت. ولي در بيشتر داستان ها انتخاب زبان و نوع مضمون درست مخالف هم قرار مي گيرند. ولي درباره نثر داستان هاي اين مجموعه تنها چيزي که مي توان گفت و نوشت اين است که نثر محمدهاشم اکبرياني نثري پاکيزه است و به دور از حشو و زوائد نوشته شده است.