چهارشنبه، 31 تير 1388 - شماره 2006
   
 
صفحه نخست :: روزنامه :: ادبيات
ادبيات امروز، لذت خواننده و مقوله هايي به نام سطرهاي سفيد و اصل عدم قطعيت - بخش اول
دشوار شدن متن هيچ افتخاري ندارد

فتح الله بي نياز

يکي از آزاردهنده ترين نکاتي که امروزه خواننده ايراني (حتي خواننده حرفه يي و فعال) با آن مواجه است، گنگي و چيستان بودن شماري از داستان هاي نويسندگان هموطن است. بعضي از نويسنده ها به اين بهانه که «داستان شان از ابهام زيباشناختي بهره مند باشد و دچار خصلت سهل الوصول نشود» و با اين استدلال که «امروزه داستان يعني عدم قطعيت»، متن هايي مي نويسند که حتي خوانندگان حرفه يي و اهل قلم هم نمي توانند بخش هاي مختلف را به هم ارتباط دهند. ترديدي نيست که هر اثر هنري به نوعي باز است و هيچ کس با ابهام زيباشناختي مخالف نيست چون اگر نباشد، نشان دهنده سطح نازل تخيل نويسنده است، اما هر متني بايد از چنان امکانات و الزاماتي برخوردار باشد که خواننده بالاخره به دو، يا 10 يا 20 تاويل برسد نه اينکه هيچ رد پايي از هيچ چيزي پيدا نکند. بديهي است شماري از داستان ها، خصوصاً نوع پست مدرنيستي آن، به پايان هاي قطعي نمي رسند، اما موضوع پديدآوري الزامات و امکانات منتفي نمي شود چون «لذت خواندن» را از خواننده مي گيرد. توجه شود؛ خواننده داستان را مي خواند، اما از آن لذت نمي برد، در حالي که هر خواننده يي دوست دارد از داستان لذت ببرد، ضمن اينکه او را درگير پرسش هايي هم بکند.

خواننده در داستاني که مي خواند با دو زن روبه رو مي شود، اما چندين و چند صفحه مي گذرد و معلوم نمي شود که اينها دوست هستند يا خواهر يا همکار، وضعيت تحصيلي و اجتماعي شان چيست، چه زماني اين يکي به ايتاليا رفت و برگشت که حالا دارد يک ريز درباره شهر رم و مناظر سيسيل حرف مي زند و دومي که قرار بود با مردي جوان تر از خودش ازدواج کند، کارش به کجا کشيد و چرا حالا با صفت پير از مرد ياد مي کند و مي گويد مي خواهد خياط شود در حالي که پيشتر به رشته مهندسي علاقه داشت و حالا در رشته جامعه شناسي درس مي خواند و بدهي اش را چطور پرداخت که ديگر از آن حرف نمي زند. در عين حال موقع حرف زدن معلوم نيست کدام جمله متعلق به کيست و آنها از چه ساعتي به اين اتاق آمده اند و کدام شان رو به پنجره نشسته است و اصلاً کدام شان در پايان داستان از دنيا مي رود يا رفت. شايد هم کشته شد، ممکن است خودکشي کرده باشد؟ شايد هم گم شده و چه بسا با ماشيني تصادف کرده و حالا در بيمارستان بستري است. ولي بعضي حرف هاي داستان جوري است که ظاهراً اولي شايد هم دومي مرد بود و نه زن، همان که معلوم نيست در ايران مانده است يا به خارج سفر کرده است. اما در صفحه هاي آخر کودکي وراج که جنسيتش معلوم نيست و انساني که فقط مي دانيم ميانسال و روان پريش است و کف بر دهن دارد از اين شاخه به آن شاخه مي پرد و مشخص نيست مخاطب پرت و پلاگوهايش چه کسي است، يک بند از دريا و توفان حرف مي زند که ناگهان سقف فرو مي ريزد. البته اينها در بافت کلي متن مطرح مي شوند، اما موضوع اينجاست که ساختار جزييات يا پاره ساختار ها هم دستخوش اين وضع مي شوند. براي نمونه؛ مريم و شوهرش آرش از بيرون که آمدند، ديگر حرفي نزدند. مريم لباسش را عوض کرد و به آشپزخانه رفت. داشت چاي دم مي کرد که آرش آمد. مريم گفت؛ «حالا که قراره بخريم بهترينشو بخريم.» آرش گفت؛ «موافقم. يه کم زير بار قرض مي ريم ولي...» مريم قابلمه را روي گاز گذاشت و شروع کرد به شستن پيشدستي ها. آرش خيره شده بود به ميز.

- از اين ماه ديگه اضافه کاري نداريم.

- باشه. هر طور ميل شماست.

- مساله ميل نيست، مساله اينه که وضع شرکت خوب نيست.

- راستي، بيسکويت مي خوري؟

آرش گفت ؛ «نه.»

نگاهش روي سبيل هاي پرپشت او ثابت ماند. حرفي نداشت. ساکت بود که شنيد؛ «ممکنه مجبور بشيم عده يي را اخراج کنيم.»

خواننده از خود مي پرسد چه اتفاقي افتاد که آرش ناگهان با مردي وارد گفت وگو شد که سبيل هاي پرپشت داشت و موضوع بيسکويت خوردن چه بود؟ همين موضوع او را از متن منفک مي کند و لذت مطالعه را در او کاهش مي دهد. اما نويسنده مي گويد؛ «نگاه آرش به ميز موجب تداعي معاني شد و او را ياد ميز رئيس و گفت وگوي دونفره شان انداخت. حين همين يادآوري صداي مريم را شنيد که پرسيد بيسکويت مي خورد يا نه.» نويسنده در ادامه مي گويد؛ «من درک اين سطرهاي سفيد را بر عهده خواننده گذاشته ام تا به اقتدار او احترام بگذارم و او را در متن خود شريک کنم.»

در واقع اين نويسندگان براي اينکه داستان شان به صفت «خطي و تخت» متصف نشود، به بازي با فرم و معمولاً به همين شکلي که نوشته ام، دست مي زنند، حال آنکه از اين نوع بازي ها در داستان هاي اوايل قرن بيستم زياد مي بينيم اما به حدي با «نشانه» توام شده اند که خواننده سردرگم نمي شود. نمونه اش رمان برجسته «سرباز خوب» شاهکار فورد مدوکس نويسنده انگليسي و شماري از کارهاي هنري جيمز و ديويد هربرت لارنس است.

ترديدي نيست که اين نوع رويکرد ها بيشتر در عرصه فيلم اعتبار کسب مي کنند و رجعت به گذشته در ادبيات داستاني شگرد خاص خود را دارد. حال اگر همين شيوه مدام تکرار شود و متن از اين گسست هاي ناگهاني انباشته شود، خواننده ذله مي شود چون بازگشت به گذشته و آنگاه برگشت به حال که من از نوشتن واژه هاي انگليسي اش خودداري مي کنم، امر بسيار پيچيده يي است و به «نشانه هاي کافي» نياز دارد، به ويژه اگر بخواهيم خواننده به درستي مطلب را درک کند. حال اگر به اين بازي فرميک، بازي زباني هم اضافه شود، آنگاه چنين متني با اين مشکل مواجه مي شود که آيا اصولاً «رمان» يا داستان کوتاه يا بلند شده است يا خير؟ شمار کثيري از متن هاي کوتاه و بلند داستاني ما گرفتار اين معضل شده اند. طي اين هفت سالي که داور مهرگان ادب هستم، رمان يا مجموعه داستاني نيست که نخوانده باشم، اما چون نمي خواهم در حق کسي بي انصافي شود، از ذکر نام اينگونه متن ها خودداري مي کنم. فقط بسنده مي کنم به اين نکته که من به خاطر استعداد اين نويسنده ها که صرف نوشتن متن چيستان گونه شده است، سخت دچار تاسف شدم. توجه داشته باشيم دشوار شدن متن هيچ افتخاري ندارد. به قول پوپر «هيچ چيز ساده تر از دشوارنويسي و مشکل تر از ساده نويسي نيست.» اما ساده نويسي ادبيات داستاني به معناي عام و عامه پسند نويسي نيست.

داستان هاي «چيستان گونه» که حتي منتقدان پرحوصله را هم خسته و گاهي کلافه مي کنند، معمولاً از سوي خوانندگان حرفه يي نيز پس از چند صفحه رها مي شوند. اما نويسنده همچنان روي «عدم قطعيت وجود سطرهاي سفيد» مورد نظر خود پافشاري مي کند و اثرش را نخبه گرا مي داند.

او تا چه حد درست مي گويد؟ آيا واقعاً ضعف دانش خواننده موجب عدم ارتباط او با متن مي شود يا نويسنده نتوانسته است عدم قطعيت و ابهام زيباشناختي و گنجاندن سطرهاي سفيد مورد نظرش را «داستاني» کند؟ براي پاسخگويي به اين مطلب سعي مي کنيم بنيان هاي تئوريک موضوع را تا حدي پي جويي کنيم.

1- مقدمه؛ در داستان هاي واقعگراي کلاسيک، زمان داستان همان زمان رخ دادن وقايع است يا به بيان ديگر زمان خطي است. در ضمن ما با ابهامي روبه رو هستيم که اصطلاحاً مقطعي خوانده مي شود و پايان کتاب در عين حال پايان رمان هم هست يعني هم داستان و هم ايدئولوژي مربوط به آن در صفحه آخر خاتمه مي يابند. اما در رمان مدرنيستي، ما هنگام خواندن متن با ابهام کلي تري روبه رو هستيم و «حقيقت واحد» به شکل سرراست در اختيار ما قرار داده نمي شود. البته به هر حال مي توان با ابزار لازم به اين حقيقت دست يافت. توجه داشته باشيم که منظورم از اين ابهام، نوع کلامي آن نيست مثلاً اينکه واژه يي بيش از يک معنا داشته باشد. اين نوع ابهام ها را منتقد برجسته ويليام امپسون در کتابش موسوم به «هفت نوع ابهام» آورده است. منظور من ابهام کلي يا ذاتي يا زيباشناختي يک متن روايي است. براي نمونه وقتي داستان «مردگان» اثر جيمز جويس را مي خوانيد، اين ابهام برايتان پيش مي آيد که چرا ذهن شخصيت اصلي روايت ناگهان از حال و شوهرش فاصله مي گيرد و ياد مردي مي افتد که پيشتر دوستش داشت و آيا به رغم اين يادآوري هنوز شوهرش را دوست دارد يا نه، که اين هم با تفکر و نيز تجربه زيسته شما دير يا زود قابل کشف است. (به مشارکت خواننده در متن توجه کنيد.) يا رمان «زندگي واقعي سباستيان نايت» نوشته ولاديمير ناباکف را در نظر بگيريد که سباستيان از منظرهاي راوي هاي متعددي توصيف مي شود و برادرش که راوي اصلي و شنونده اين پاره روايت هاست، نمي داند گفته هاي کدام يک از راوي ها بيشترين سهم را از حقيقت به خود اختصاص مي دهد، ضمن اينکه اسمي از برادر در رمان نمي آيد و ما شک مي کنيم که نکند برادري در ميان نباشد يا اگر هست، کسي است کاملاً شبيه سباستيان و به اين ترتيب داريم زندگي خود راوي اصلي را مي خوانيم نه فردي که در جايي از داستان گم و گور مي شود. داستان هاي «مسخ»، «محاکمه»، «مرشد و مارگريتا»، «بيگانه»، «طاعون»، «مرگ در ونيز» و «خانم دالووي» هم همين خصوصيت را دارند. در اين نوع داستان هاغي مدرنف و حتي کارهاي پيشين تري همچون «شاه لير» اثر شکسپير، داستان با صفحه و سطر نهايي به پايان نمي رسد. به بيان ديگر پايان رمان يا نمايشنامه يا بستار چيزي سواي پايان ظاهري آن است. خواننده بعد از بستن کتاب حس مي کند هنوز نکته هاي قابل بحثي وجود دارد؛ يعني اثر هيچ گاه نزد خواننده بسته نمي شود. به ديگر سخن چنين آثاري فقط يک تعبير و تاويل ندارند و موضوع چندتاويلي مطرح مي شود. با اين وجود خواننده به هر حال معنايي براي خود پديد مي آورد و به اين ترتيب اثر را در ذهن خود مي گشايد. نويسندگان مدرنيست نسبت به اين موضوع حساس بودند. براي نمونه در آثار ديويد هربرت لارنس، مثلاً «روباه» و «زنان عاشق» ما با پايان باز مواجه هستيم. شخصيت هاي اين دو اثر در پايان کار به سوي مقصدي مي روند که از نظر خواننده بايد تاويل هاي مختلفي را در نظر گرفت. براي مثال ادامه زندگي مشترک يا ميل به جدايي يا حتي خودکشي اين يا آن شخصيت به ذهن خواننده مي رسد و بر اساس دانش و تجربه خود براي حالت هاي مختلف دلايلي دارد.

از اينها مهم تر اينکه خواننده در ميانه متن شاهد ازهم گسيختگي غيرمنطقي (منظور منطق روايت است) نيست و سررشته قصه را گم نمي کند. پرش هاي زماني يا مکاني به اعتبار زمينه سازي هاي قبلي صورت مي گيرد. براي نمونه شش رمان از جوزف کنراد، هشت رمان از ناباکف و شش رمان و نوولت از لارنس و چهار رمان و نوولت از هنري جيمز که نگارنده اين سطور براي بررسي همين نکته همه را دو و بعضاً سه بار خوانده و نت برداري کرده است.

در داستان مبتني بر عدم قطعيت، چه در ميانه ها و چه در پايان بندي، حقيقت واحدي وجود ندارد و همه قطعيت ها و محمل هاي اخلاقي، ذهني، ادبي و روانشناختي مورد ترديد و حتي حمله قرار مي گيرند. بنابراين هر کلمه، مفهوم و نقشي در جايي از داستان، با ضدخود همراه مي شود. براي مثال در رمان شب مادر نوشته ونه گات، راوي يعني شخصيت اصلي رمان در آن واحد هم ساديست است و هم مازوخيست. هم در جايگاه ظالم قرار دارد و هم مظلوم. در ضمن فاعل، کنشگر يا علت مشخص نيست و مي تواند يک يا چند چيز باشد - مثلاً فريب خورده، فريبکار هم هست و خواننده به شمار کثيري از شخصيت ها شک مي کند. پس اين موضوع را به دليل اهميتش دوباره مرور مي کنيم. در ابهام، خواننده تصور مي کند حقيقت واحدي وجود دارد که مي تواند به اتکاي قرائت خود از متن - و نيز دانش و ابزار علمي - آن را کشف کند. اما عدم اعتقاد به حقيقت واحد، سبب عدم قطعيت مي شود. عدم قطعيت در يک داستان تابع منطقي غير از منطق متداول است. بهتر است گفته شود به دليل برخورداري ساختار داستان غپست مدرنيستيف از يک منطق دروني غيرعادي، عدم قطعيت حاصله نيز از همين منطق پيروي مي کند نه منطق مرسوم. اما اين منطق يکباره در متن پايان نمي پذيرد. در عين حال در چنين داستان هايي، عدم قطعيت به اين معناست که علت هاي يکسان حتي در شرايط يکسان، معلول هاي يکسان پديد نمي آورند. ثانياً بعضي از معلول ها بدون علت باقي مي مانند؛ به اين ترتيب که از «منطق بشري» خارج مي شوند و به «هستي ديگري» تعلق مي يابند. مثالي بزنيم. وقتي گر گوار سامسا در داستان «مسخ» به سوسک تبديل مي شود يا مرده يي در رمان «زمان لرزه» زنده مي شود تا بقيه داستانش را بنويسد، علت يا علت ها ناگفته مي مانند. اما مي دانيم هر چه باشد، علت تابع منطق معمول نيست. دقيق تر بگويم؛ زنده شدن مرده و سوسک شدن يک انسان معلول هايي هستند بدون علت هاي منطقي.

پس علت به عرصه زيست شناختي مربوط نمي شود، چون هنرمند خود را اسير «الگوي هاي مطلقاً واقعي» نکرده و توانسته است به اين نتيجه برسد که عوامل «جامعه شناختي و روانشناختي و خصوصاً روانشناسي اجتماعي و تنش هاي ناشي از بيگانگي و ازخودبيگانگي» در «فرآيندي غيرقابل ارجاع» در «وانموده يي نامحسوس» به حيطه زيست شناختي نفوذ مي کنند و ساخت و ساز اين عرصه را تغيير مي دهند- اتفاقي که در زندگي روزمره پيش نمي آيد، اما از ديد هنرمند مي تواند پيش بيايد. اينجا او از قاعده علت و معلول معمول عدول کرده و به طور ضمني عدم قطعيتي را بازنمايي کرده است که حالت تمثيلي دارد. اما بايد همه اين نکات در متن بنشينند، وگرنه خواننده با آنها رابطه لازم را برقرار نمي کند.

2- بررسي عدم قطعيت متون روايي با استناد به آراي نظريه پردازان؛ عدم قطعيت مقوله يي است که در اساس با نقد پديدارشناختي پيوند خورده است. گرايش فلسفي پديدارشناسي بر نقش محوري مشاهده گر براي تعيين معنا تاکيد مي کند. بر اين اساس، هدف پژوهش فلسفي محتواي خودآگاهي ما است نه اشياي موجود در اين جهان. خودآگاهي همواره بايد آگاهي از چيزي باشد و اين «چيزي» که موضوع خودآگاهي ما قرار مي گيرد، به نظر حقيقي و واقعي جلوه مي کند. انسان در چيزهايي که در خودآگاهش ظاهر مي شوند، خصوصيات جهاني يا اساسي آنها را کشف نمي کند. از اين قرار، شناخت پذيري جهان و پرسش هايي که به واقعيت غايي مربوط مي شوند، به حال تعليق درمي آيند و هستي آن گونه که بر ضمير انسان عرضه مي شود، تعريف مي شود. پس در عرصه ادبيات به نقدي دست مي زند که به توصيف جهان هشيار نويسنده اختصاص دارد. از سوي ديگر براي خواننده نيز متن آن چيزي است که ضمير هشيار او دريافت مي کند. پس در اينجا متن چيزي انضمامي نيست که مستقل از تجربه هاي خواننده وجود داشته باشد، ضمن اينکه متن جزيي از تجربه هاي اوست. يک وجه اين نقد مي تواند ناظر بر حرکت پيش رونده خواننده در متن باشد و اينکه خواننده با کدامين ارتباط ها سطرهاي سفيد را حدس مي زند و معناي تحقق يا عدم تحقق آنها را به محدوده گمان خود راه مي دهد.

رومن اينگاردن لهستاني شاگرد هوسرل در اثر معروفش به نام «اثر ادبي» در جريان تحليل روند شناخت ادبي، بحث جامعي را در مورد عدم قطعيت مي گشايد. از ديدگاه او اثر ادبي از چهار سطح مرتبط به هم تشکيل شده است؛ آواي کلمات، واحدهاي معنايي، اشياي بازنموده و وجوه طرح واره يي. او به اين چهار سطح دو ساحت ارزش زيباشناختي و زمان بندي را نيز اضافه مي کند. عدم قطعيت حاصل شيوه خاصي از ترکيب اين سطوح و ساحت ها با يکديگر است. برخلاف اشيا و پديده هاي جهان واقعي که همواره در حوزه تعين مشاهده گر و ناظر قرار مي گيرند، اشيا و پديده هاي بازنموده در اثر ادبي بيانگر نقاط يا فضاهاي نامتعين ميان وجوه يا ساحت هاي مختلفند. گرچه امکان دارد عدم قطعيت صور متنوعي به خود بگيرد، اما در بنيان زماني پديد مي آيد که خواننده نتواند صفت معيني را به شيء يا پديده خاصي نسبت دهد، مثلاً شما همين حالا که اين مقاله را مي خوانيد، چه در يک اتاق باشيد يا اتوبوس، نمي توانيد اين فضا را در جهان واقعي به نحو جامعي توصيف کنيد. اما در مقام نظر هيچ بخشي از اين فضا نامتعين نيست. متقابلاً در يک اثر ادبي ممکن است يک اتاق با توصيفات مفصلي توصيف شود، اما همواره بخش هايي از اثر از حوزه اين توصيف خارج مي مانند و به تخيل و انديشه خواننده محول مي شوند. از نظر اينگاردن کار اصلي خواننده اين است که به وسيله شيوه انضمامي سازي اين عدم قطعيت را حذف کند. بنابراين خواننده از طريق پر کردن اين فضاهاي نامتعين، اثر ادبي را بازآفريني مي کند؛ چيزي که همکاري در آفرينش خوانده مي شود. اينگاردن در پاسخ به اين سوال که اگر يک متن ادبي در عالم خارج وجود ندارد، پس چه چيزي واقعاً مواد يک متن را مي سازد، مي گويد؛ «مجموعه يي از ديدگاه ها قدم به قدم يک اثر ادبي را مي سازند و در هر قدم يک وجه مشخصه اثر ادبي ظاهر مي شود.» اين ديدگاه ها، ديدگاه نظري يا شماتيک ناميده مي شوند. براي به دست آوردن دريافتي روشن از اثر ادبي تعداد بسياري از ديدگاه ها مورد نياز است، اما مشکلي که به وجود مي آيد، اين است که هر ديدگاه يک وجه مشخصه کار را نمايان مي سازد و نيازي را براي مشخص کردن وجوه ديگر به وجود مي آورد. اين به آن معناست که يک اثر ادبي هيچ گاه به انتهاي قطعيت چندوجهي خود نمي رسد. اگر ديدگاه هاي نظري يا شماتيک يک اثر ادبي را شکل مي دهند، پس اين ديدگاه ها چگونه با يکديگر ارتباط پيدا مي کنند؟ پاسخ اين است که ما اطلاع دقيقي از چگونگي اين ديدگاه ها با يکديگر نداريم؛ به عبارت ديگر بين اين ديدگاه هاي طبقه بندي شده، عدم قطعيت و شکاف وجود دارد و اين شکاف ها جا را براي يک تفسير به خصوص باز مي کنند. اين تفسير، روشي را که اين ديدگاه ها را به يکديگر مرتبط شده اند، توضيح مي دهد. اين شکاف ها به خواننده فرصت مي دهند با ارتباط وجوه گوناگوني که اثر تا به حال از خود نمايان کرده، پل هاي خود را بسازد. اما در واقع هرچه يک متن سعي کند دقيق تر باشد و تعداد بيشتري از ديدگاه هاي طبقه بندي شده را ارائه کند، باز هم تعداد شکاف هاي مابين ديدگاه ها بيشتر خواهد شد.

درباره مجموعه داستان «زن نازنين» نوشته «لاله برزگر»
شرايط بسامان نيست
علي چنگيزي

فرماليست هاي روس «دنکيشوت» را اثري درباره شخصيتي به اين نام نمي دانستند، بلکه وسيله يي مي دانستند براي گرد آوري فنون مختلف داستان نويسي. از ديدگاه فرماليست ها «قلعه حيوانات» را نبايد تمثيلي از استالينيسم به شمار آورد، بلکه به عکس اين استالينيسم است که شرايط را مناسب براي به وجود آوردن يک تمثيل فراهم مي سازد. اگر اين گونه به جهان داستاني نويسندگان معاصر نگاه بيندازيم کم و بيش در اکثر موارد رد پاي طبقه متوسط شهري را در آن مي بينيم و بايد گفت اين خلق و خو و احوالات اين طبقه است که داستان هاي آپارتماني را به وجود آورده است. طبقه يي که ما از آن سخن مي گوييم کم کم در حال جدا شدن از زندگي سنتي است و هنوز در حال تغيير. حالا به جاي نشستن در کليشه يي ترين نماد سنت، يعني خانه هايي با حياط دنگال و حوضي پر از ماهي ، تو آپارتمان هايي مي نشينند با يک وجب جا. درست يا غلط همين آپارتمان نشيني موجب شده است شهرها حياطي داشته باشند به وسعت خيابان ها و بوستان ها. آشنا هاي محدود هم محله يي و قوم و خويش ها جايشان را داده اند به آشنا هاي طبقه يي. امروزه به واقع ما يک طبقه متوسط شهرنشين داريم که کم وبيش يک گونه مي انديشد، يا ناگزير از شرايط اقتصادي و فرهنگي پا در يک راه دارد و اکنون دغدغه هاي يکساني دارند و گرفتاري شان يک چيز است. در اين تغيير زن ها نقش اساسي داشته اند و به يک سخن تلاش دارند از آن کليشه «پاي سماور و اجاق» بودن و چاي دم دادن درآيند و خودشان را بشناسند.

مجموعه داستان «زن نازنين» تلاشي دارد تا نگاهي ميني ماليستي بيندازد به آدم هاي «طبقه متوسط» و به ويژه زن هايش؛ نگاهي که در بيشتر موارد به دليل صداقتش و واقعيتش ساده و عميق است و به اعترافات يک ذهن زنانه مي ماند. آدم هاي بي نام کتاب که در تمام بيست و يک داستان کتاب تنها و تنها با نام هاي دختر، بابا، برادر پسر، دوست و... خوانده مي شوند خيلي شبيه خود ما هستند. همان جور به دنيا نگاه مي کنند که اطرافيان ما. حتي گاهي مثل همان آدم هاي اطراف ما ناشناسند، چون آدم تودرتوي امروز، در اين بازار، تمام تلاشش را کرده است چيزي را براي خودش و در درونش حفظ کند.

زن هاي کتاب گرفتار تراژدي زندگي پرملال شده اند؛ دچار روزمر گي کشنده زندگي يا مشابهت هاي آدمي وار کشنده. در داستان هاي «زن نازنين» اين احساس مصيبت بار زندگي موج مي زند. انگار تراژدي بر همه احساسات و همه افکار آدم هاي طبقه متوسط مسلط است و سراپاي ايشان را در اختيار خود دارد. داستان هايي اينچنين بدبختي طبيعي سرنوشت را موضوع خود قرار داده اند. تمام آدم هاي داستان هاي «لاله برزگر» تنها هستند. «استاد» داستان «چراغي و راهي» همان قدر تنها است که دخترک داستان خوبي مثل «زرافه بي چاره». «زرافه بي چاره» از معدود داستان هاي نسبتاً بلند کتاب است. «زرافه بي چاره» خوش خيالي دخترکي را نقل مي کند که نمي خواهد به روزگار دوست هم کلاسش گرفتار شود که در سن 35سالگي شوهري براي خودش پيدا کرده است. او 20 سالي بيشتر ندارد و دلش مي خواهد عشق را تجربه کند؛ شوهري به تور بزند و زندگي تشکيل بدهد.

دخترک «زرافه بي چاره» همان خيالات و آرزوهايي را دارد که يک دختر در اين سن و سال؛ گو اينکه بيگانه بودن دخترک با آدم هاي اطرافش او را دوباره تو خودش فرو مي برد و وقتي آرزوها و در واقع خيالاتش نقش بر آب مي شود، مزه تلخ واقعيت را مي فهمد که «چطور نفهميدم و اين همه خيال در سرم آوردم.» هر چند رسيدن به اين آرزو هم به واقع درآمدن او يا کسي مثل او از تنهايي نيست. خوشبخت شدن نيست. دست آخر مي شوي مثل زن داستان «فنجان» که ازدواج کرده است و شوهري براي خودش برداشته است اما باز تنها است و حسرت به دل. در راهي افتاده است نه چندان دلچسب. ظاهراً تنها نيست اما شوهرش و او غريبه هايي هستند زير يک سقف. انگار براي او هم مثل کاراکتر داستان «شکلات»، خوردن شکلات شبيه ارتباط با آدم ها است؛ «مزه يي شيرين و زودگذر که وقتي از گلو پايين مي رود، همه چيز تمام مي شود.» تک تک داستان هاي «زن نازنين» گوشه يي از زندگي يک زن را نشان مي دهند. درس خواندن، فارغ التحصيل شدن، کار و شوهرداري و... در نهايت آرزوهايي که در گذر زندگي باد هوا مي شوند؛ شايد به همين سبب فضاي کتاب سرد و تيره و سنگين است. آدم ها عبوس و سربه تو و کلافه هستند. نمي دانند چه بايد بکنند. از اين مشکل مي گريزند و به دام آن يکي مي افتند. شرايط شان بسامان نيست که هيچ؛ کلي هم نابساماني يخه زندگي شان را چسبيده. تمام چيزهايي که به نوعي حق است به آرزوهايي دست نيافتني تبديل شده و حالا چه برايشان مانده جز طعم تلخ زندگي پرملال روزمره.

آدم هاي شهري «زن نازنين» آرام آرام، به فرد تبديل شده اند و در مسير رودررويي انفرادي با واقعيت، خودشان را از دست داده اند؛ يا استحاله شده اند يا بي تفاوت. اگر چه بيشتر داستان هاي کتاب خوب از آب درآمده اند و کم وبيش نويسنده به همين نگاه پايبند بوده اما از منظري ديگر کاربرد بعضي صفت ها در داستان هاي «لاله برزگر» نابجا و آزاردهنده است که شايد نويسنده اش گمان مي برده با به کار بردن اين صفت ها مي تواند شرايط نابسامان را بهتر در داستانش جا بيندازد. اما به کار بردن صفت بيش از آنچه به نظر مي رسد نويسنده را جانبدار نشان مي دهد.

«زن نازنين» را «نشر ثالث» به تازگي منتشر کرده است.
به مناسبت انتشار کتاب «تو و جاده همدستيد»
فانوس ها سوسو مي زنند
محمد صادقي

شعر امروز ايران نماد بارز و روشن تغييرخواهي در شعر فارسي است. بي ترديد شعر و ادب قديم ايران ميراث ارزشمندي است که از روزگاران کهن تا به امروز باقي مانده و سرشار از مفاهيم ارجمند و انساني است. اما از دوران مشروطه به اين سو که ايرانيان با انديشه هاي جديد آشنا شدند، قالب هاي قديم شعر فارسي به دليل نارسايي و ظرفيت هاي محدود و شرايط جديدي که پديد آمده بود از سوي نوپردازان به کناري نهاده شد تا شکل گيري قالب هاي جديد و نو آغاز شود و همچنين فرصت و امکان براي بيان خواست عمومي و نقد فضاي سياسي- اجتماعي موجود فراهم شود. البته نوگرايي در شعر فارسي مناقشه هايي را نيز پديد آورد و فصل جدال ميان قديم و جديد را رقم زد. «شعري که زندگي است» از احمد شاملو را شايد بتوان تندترين بيانيه نوگرايان خواند. شاملو شعر شاعر پيشين را به پرسش گرفته و از مسيري تازه در شعر سخن ساز مي کند، همچنين در همين شعر است که وي از آويختن مهدي حميدي شيرازي بر دار شعر خويش سخن مي راند. اما برخي ديگر مانند نادر نادرپور، شعر امروز ايران را ادامه منطقي شعر قديم ايران مي پنداشتند و خشمگينانه به شاعران پيشين نمي نگريستند. سرانجام هم کوشش هاي نوگرايان به نتيجه رسيد هرچند استادان شعر و ادب فارسي چنين نمي انديشيدند. براي نمونه؛ دکتر پرويز ناتل خانلري باور داشت «شعر نيما نه موردپسند عوام است و نه مورد قبول خواص» ولي شعر امروز ايران جاي خود را در جغرافياي شعر و ادب فارسي پيدا کرد و سخنگويان اين شعر با استقبال جامعه نيز روبه رو شدند. نشانه بارز شعر امروز ايران، اعتراض بود. اگر بتوان در شعر قديم ايران اعتراض به وضع موجود در روزگاران قديم را در پوشش هاي زباني و با ايهام فراوان جست وجو کرد، شعر امروز ايران با کمترين پرده پوشي و ابهامي اعتراض فرياد مي زد و حتي گاهي در پيوند ميان قديم و جديد، مي توانست گرچه دلبسته کوچه باغ هاي نيشابور باشد و تالمات فلسفي و عرفاني خويش را در شعرش جاري سازد اما انزواطلبي و دنياگريزي را که شايد ويژگي شعر پيشين بود، برنتابد و چشم خويش را بر خاطره سوزان شقايق ها بگشايد...

اکنون، و پس از فراز و نشيب هايي، شعر جوان (ادامه شعر امروز ايران) همچنان اين نوپردازي را در شکل و شمايلي متفاوت پي مي گيرد. شعر جوان، بيش از آنچه در شعر امروز ايران به چشم مي آيد، به کشف مضامين تازه و اتفاق هاي زباني يا ذهني ميل دارد و تفاوت آن با شعر شاعران نوگراي پيشين، پرهيز از پرداختن به مسائل سياسي و اجتماعي است و اينجاست که مي توانيم آن را مخاطبي تازه براي بيانيه آتشين شاملو نيز به شمار آوريم، شعر جوان خود را در آئينه تاريخ شعر و شاعران پيشين نمي بيند و جست وجو نمي کند و چنين انتظاري نيز از اين روند نوپا نمي توان داشت.

تنوع و تکثر صداها در شعر جوان شايد بيش از هر چيز به ديدگاه هاي شخصي شاعران جوان برگردد و اين در حالي که امتياز شعر جوان است و فرديت را غناي بيشتري مي بخشد، به يک سردرگمي هم مي انجامد و ناتواني اش در جذب مخاطبان پرشمار نيز مي تواند ريشه در همين سرگرداني و سردرگمي داشته باشد. البته قصد ندارم مانند برخي منتقدان، بي پشتوانه بودن شاعران جوان به لحاظ مطالعه در متون ادبي را بهانه يي قرار داده و شعرشان را کوچک بشمارم که اين نه انصاف است و نه حق، زيرا اين شعر برآمده از وضعيت جديد و مناسبات جديد انساني و اجتماعي است و داوري درباره اش به بررسي هاي عميق تري نيازمند است که در اين مجال کوتاه نمي گنجد، به هر ترتيب، در شعر جوان نمادها به تعداد شاعران معنا مي شود... اين نوپردازان جوان به تکه هاي پازلي مي مانند که تک تک معنا دارند ولي تصور اينکه در يک قالب بگنجند و تصويري يکسان از زمانه خود ارائه دهند، شايد بسيار دور از ذهن باشد.

تو و جاده همدستيد

نمونه يي از شعر جوان

... يکي از تازه ترين دفترهاي شعر جوان که اين روزها توسط نشر پايان منتشر شده است، کتاب «تو و جاده همدستيد» از کيوان مهرگان است. در اين دفتر، با بياني از احساسات روبه رو هستيم که خوشايند يا ناخوشايند، از نوعي لحن رمانتيک بهره يا رنج مي برد. براي نمونه در يکي از قطعه ها چنين آمده است؛ «دوستت دارم را/ آرام بنويس/ زير فشار اين اعتراف/ کاغذ هم مچاله مي شود» در بعضي از قطعه ها نيز مضمون کشف شده در عين حال که تازه مي نمايد اما به نظر مي رسد تلاشي براي به ثمر نشاندن مضامين متولد شده و به عبارت ديگر، ادا کردن حق مطلب صورت نگرفته است؛ «ليوان چايي روي ميز/ در انتظار يک بوسه است/ نه تو مي آيي/ و نه او گرم مي ماند/ چه گناهي دارد/ سماوري که داغ ديده است». نياز به توضيح نيست که داغديدگي صفت ارجمندي است که در شعر فارسي به عاشقان و مظاهر آن نسبت داده مي شد، هرچند پايان بندي اين قطعه بيشتر به يک کاريکلماتور شبيه شده است.

اما لحظه هاي خوب شاعرانگي کيوان مهرگان در اين دفتر کم نيست و فاصله گرفتن از همه آنچه که به عنوان احساسات صرف نام برده مي شود، در قطعه ساده و تلخ زير به چشم مي خورد؛

قرارهاي ما

پاي درختاني بود

که تابوت مي شوند

به نظر نگارنده شعر کيوان مهرگان هر اندازه که از احساسات صرف دور مي شود عمق و تاثير بيشتري مي يابد و تامل برانگيزتر مي شود.
عناوين اين صفحه
دشوار شدن متن هيچ افتخاري ندارد
شرايط بسامان نيست
فانوس ها سوسو مي زنند

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام