
اميرحسين خورشيدفر
آنچه در طول يک ماه و نيم گذشته در ايران روي داد به گمان من حاوي يک پيام صريح و روشن براي ما نويسندگان و البته همه ديگر توليدکنندگان کالاهاي فرهنگي و هنري بود. جهش خيره کننده آگاهي و مسووليت پذيري طبقه متوسط که بيشترين جمعيت جامعه ايراني به شمار مي آيد در وضعيت هاي دشوار و غيرقابل پيش بيني سياسي و اجتماعي آنقدر آشکار بود که بسياري از پيش فرض ها و تعاريف کليشه يي مرسوم را يکباره از سکه انداخت و ماهيت رذيلانه و گاه تنبلانه اش را آشکار کرد؛ هرچند شايد نمود خيره کننده اين جهش هم معلول غفلت و بي اعتنايي نخبگان و تحليلگران اجتماعي و فرهنگي به تحولات و شاخص هاي رشد بوده است والا وقتي حرکت اجتماعي در اين سطح کلان و باکيفيت به وقوع مي پيوندد قاعدتاً نشانه هاي بسياري در گذشته نيز داشته که کم و بيش از نظر دور مانده. يکي از اصلي ترين پيش فرض هايي که آگاهي اجتماعي کنوني مجال بروز ديگري به آن نخواهد داد موضع گيري متفرعنانه جامعه نويسنده و هنرمند است که خود را پيشرو و درک ناشدني مي پنداشت و انگشت اتهام را به سمت توده مخاطباني مي گرفت که از نظر او به آسان گيري و ابتذال عادت کرده اند و به اصطلاح پيام هاي عميق را دريافت يا فهم نمي کنند. داستان نويس امروز ايران به عينه طبقه فرهيخته، آگاه و مسووليت پذيري را ديد که مطالبات مشخص، عاقلانه و دقيق خود را پيگيري مي کند. البته ممکن است گفته شود ميزان آگاهي سياسي و اجتماعي الزاماً هم ارز رشد سليقه فرهنگي نيست اما پرسش اينجاست که مگر در اين مجموعه داستان هاي نحيف با طرح هاي تکراري و ناشيانه، اين دفتر شعرهاي متظاهرانه و احساساتي و رمان هاي نامنسجم که در آنها همه مشغول خيانت به يکديگرند، کدام مضمون عميق و غريب نهفته است که اين خيل آگاه و باشعور قادر به درک آن نيستند. فکر نمي کنم وضع تئاتر و سينما هم چيزي جز اين باشد. آيا صورت مساله برعکس نشده؟ درست تر نيست که عقب ماندن را باور کنيم و دوان دوان خود را به مخاطباني برسانيم که از ما بسيار پيش افتاده اند؟ مصاديق اين عقب افتادگي و غفلت در دسترس همه ماست. مصاحبه هاي منتشرشده در صفحه هاي فرهنگي روزنامه ها در يک سال گذشته را مرور کنيم. ادعاهاي مضحک و توخالي توليد کنندگان آثار هنري درباره مضامين و محتواي آثارشان که عمدتاً با بي اعتنايي مطلق مخاطبان مواجه شده به شيادي و جعلي که مورد انتقاد همه مان است شبيه نيست؟ کارگردان هر کمدي بنجل خجالت آوري از پيام آموزنده فيلمش براي جوانان مي گويد. آن همه هنرپيشه بزک کرده اطواري قرار بوده دست اندرکار تزکيه روح جوانان باشند. نويسنده هر رماني از بازنمايي يک نسل، يا تجربه يي يکه در عرصه فرم و روايت مي گويد. سينمايي ها به يمن شناخته شدن چهره هايشان تقريباً در جايگاهي سلطاني قرار گرفته اند. همه چيز در امتداد اراده شان به وقوع مي پيوندد. نمايشگاه عکس برگزار مي کنند و بي سليقگي و ناآشنايي با اين رسانه بصري از در و ديوار نمايشگاه شان مي بارد. از آن بدتر رمان مي نويسند و مجموعه داستان. در اين ابتذال فراگير است که بازيگري از سر خودشيفتگي خاطره قربان صدقه رفتن ملت (همان مردمي که در مصاحبه ها گفته مي شود خيلي لطف دارند يعني نمي گذارند با خيال راحت به رستوران برويم يا چه و چه) را به صورت کتاب منتشر کرده است. هنر کاسبکارانه و تجاري ممکن است ظاهراً دستاوردهايي داشته باشد و تابوهايي را بشکند اما ناگفته پيداست که از اساس سازشکار و واپسگراست. تن دادن به مناسباتي که ارقام نجومي فروش و مخاطب به فضاي نقد تحميل مي کند چاره يي جز تسليم و رخوت باقي نمي گذارد. آنها مي گويند بي آنکه اعتقادي داشته باشند (اگر اعتقاد داشته باشند که بدتر است) ما در رسانه ها منعکس مي کنيم بي آنکه اعتقادي داشته باشيم اما امروز با مخاطبان آگاهي روبه روييم که کوچک ترين باوري به اين خيمه شب بازي ها ندارند. نگراني اصلي اينجاست که رخدادي به اين عظمت و فراگيري در پيش چشم مان هم درک نشود يا با نگاهي از بالا يا بيرون گود تفسير شود؛ شبيه مزخرفات خارج نشين هايي که در پس هر چيز توطئه يي مي بينند. اما اين رخداد بي ترديد بر تمام حوزه هاي فکري و فرهنگي تاثير خواهد گذاشت. رخداد به وقوع پيوسته است. همه احساس کرده ايم بسياري از مفاهيم کلان و پرطنطنه گذشته ديگر بي معناست. اين بي معنايي از مرز بهت و شوک اوليه فراخواهد گذشت. دعواهاي مضحک ادبي، جار و جنجال هاي تبليغاتي بر سر اين نويسنده و آن کتاب ديگر توخالي و بي معناست. نقد اتوکشيده يي که شاقول وار دنبال فلان ايراد ويرايشي يا تخطي از اصول داستان نويسي فلان استاد است هم از آن بدتر. خيل نويسندگاني که هنوز دلمشغول مجوز، شهرت و نقدهاي مثبت و منفي و عقده گشايي شخصي شان با اين و آن و فلان محفل هستند، به اندازه يک قرن از لايه هاي پيشرو طبقه متوسط عقب مانده اند. آنها که فکر مي کنند شأن ادبيات و هنر اجل بر هر اعلام موضع صريح سياسي است هم حال و روز بهتري نخواهند داشت. آينده تنها به نويسندگاني تعلق دارد که از قيد و بند لاطائلات درون گروهي و محفلي و رقابت هاي سخيف جدا شوند و بپذيرند که عمدتاً ديگر در صف اول آگاهان مسوول اجتماعي جاي ندارند. نتيجه سال ها کاهلي، بي مسووليتي، غرق شدن در رقابت هاي بيهوده و چشم بستن بر واقعيات (حتي کيفي و تکنيکي در قياس با ادبيات روز جهان) واگذار کردن صف اول به گروه هاي مدني ديگر است، نتيجه تقليل موضع انتقادي به نق نق عصرانه برسر حذف يک جمله از کتاب آن هم در محيطي امن که غيري نباشد و گوش شنواي جانان باشد، است.امتياز ويژه وضعيت جديد آشکارگي يکباره و ناگزير مواضع در مقابل سهوي کاري و منش بوهمي گذشته است. بسياري معتقدند دستاورد ممتاز آنچه گذشت تطهير طبقه متوسط بوده است. تطهير مي تواند در توليد و سليقه فرهنگي و هنري اين طبقه نيز نمود يابد. چنان که در رفتار خلاقانه اخير درباره يک کتاب ديده شد. اما فراتر از آن نشانه هاي خودآگاهي طبقه متوسط درباره ابتذال فراگير فضاهاي فرهنگي و ادبي احساس مي شود. مفاهيم نويسنده مستقل و نويسنده وابسته در وضعيت کنوني معنايي دوباره يافته اند و احتمالاً با استمرار شرايط به مفاهيمي پرکاربرد تبديل مي شوند. کم و بيش لازم است هر نويسنده يي نسبت خود را با پيکربندي امروز جامعه ايران معلوم کند. والا آن لژنشيني اشرافي هنرمند آنکه خود را يکسر فارغ از سياست و درگير سازو کار جادويي الهام و نبوغ مي دانستند ديگر بي معناست.