يكشنبه، 28 تير 1388 - شماره 2004
   
 
صفحه نخست :: روزنامه :: سينما
روايت پرويز پرستويي از خسرو شکيبايي،مراسم تدفين و هنر بازيگري او
داد من از درد بود

امروز بيست و هشتم تيرماه 1388، سالروز درگذشت خسرو شکيبايي است. يک سال گذشت و سينما و تلويزيون ايران با نمايش چند فيلم و سريال از ميان 11 کار پخش نشده او در زماني که از ميان ما رفت، بارها تصاويرش را به ياد همواره پررنگش افزودند. ولي فيلمي چون «دلشکسته» با گريمي که به روشني برگرفته از گريم متداول سال هاي بعد از ميانسالي آميتاب باچان بازيگر نمونه يي و دو دستي سينماي عامه پسند هند بود و بر صورت شکيبايي عزيز ما چون وصله يي ناجور مي نمود يا مجموعه يي چون «شيخ بهايي» (با نام پيشين «آشيانه سيمرغ») که از فرط آشفتگي در روند توليد، زنده ياد در آن دو نقش پدر شيخ و خود شيخ در ميانسالي را بر عهده داشت و علي نصيريان شيخ بعد از سال هاي مياني را بازي مي کرد، يادآور شايسته يي براي بازيگر «هامون»، «سارا»، «خط قرمز»، «حکم»، «اتوبوس شب»، «کيميا»، «سرزمين خورشيد»، «روزي روزگاري» و «خانه سبز» نبودند. او هنوز يکي از بهترين نقش آفريني هايش را در قالب مرد پير فقير، ملازم و شيفته روح انگيز بازيگر قديمي، در فيلم «ستاره بود» فريدون جيراني در صف اکران دارد و از آن مهم تر اينکه هنوز ديدار هر فيلم خوب يا بد کارنامه اش، حتي اينها که به نارسايي نام برديم، مي تواند درس هاي بزرگي از بيان و ميميک و زبان اندام ها و شيوه راه رفتن و نگاه کردن و ديالوگ گفتن و تقسيم انرژي و غيره و غيره، به هر بازيگري بدهد. و شايد مهم تر از آن، يادآوري خصلت هايش، به درس هايي بزرگ تر در قاموس انسانيت و فروتني و مهر و قدرداني مي انجامد. کوشيده ايم در حد بضاعت محدود يک صفحه روزنامه، هر دو اين حيطه ها را در مطالب مختلف اين يادنامه کوچک پوشش دهيم.

در آستانه سالروز درگذشت خسرو شکيبايي سراغ پرويز پرستويي رفتيم که از خاطرات و همراهي هايش از روزگار گذرانده با شکيبايي بگويد و ما حرف هايش را بدون دخل و تصرفي بنويسيم. آنچه مي خوانيد حرف هاي پرويز پرستويي درباره رفيقش است. يا به عبارتي روايت او از شکيبايي از پشت سيم هاي تلفن.

روز واقعه

شايد من اولين نفري بودم که اين خبر تلخ را شنيدم. تلفنم زنگ خورد. صداي خسرو را شنيدم. گفتم؛ چطوري خسرو جان. گفت؛ من خسرو نيستم، من پوريا هستم. گفتم؛ چي شده. گفت؛ خسرو فوت کرد.بي حس شدم، کرخت، خالي... چه کار بايد مي کردم. مي دانستم مثل شکيبايي هرگز تکرار نمي شود. مي دانستم به گردن تئاتر و سينما و همه ما حق دارد. مي دانستم که نمي توانم فقط در مراسم اش شرکت کنم. خسرو آنقدر از من جدا نبود که من فقط در مراسم اش شرکت کننده باشم. با خودم فکر مي کردم او چقدر به گردن سينما حق دارد. بعد يادم آمد خسرو قبل از سينما در تئاتر هم حرف اول را مي زد. يادم آمد اداي خسرو را نمي شود درآورد. ياد فني زاده افتادم. او هم تکرار نشد. مطمئن شدم که ديگر خسرو تکرار نمي شود. هر کاري مي توانستم بايد انجام مي دادم تا مراسم اش به بهترين شکل برگزار شود. مسووليت برگزاري مراسم را بر عهده گرفتم.

بار ديگر صحنه

«خسرو مريضه، خانم ها، آقايان خواهش مي کنم اجازه بدهيد.»روز تشييع جنازه در تالار وحدت فرياد من خيلي ها را ناراحت کرد. خيلي ها توقع نداشتند من با صدايي بلندتر حتي از فيلم ها، آنها را به سکوت و همکاري دعوت کنم اما داد زدن آن روز من واقعاً از درد بود نه فرياد بر سر مردم. خسرو محبوب بود. تمام آنچه پيش بيني کرده بوديم به خاطر ازدحام جمعيت غيرقابل اجرا شد.اما با همه بي نظمي هايي که به خاطر جمعيت زياد براي مراسم تشييع جنازه اش به وجود آمد يک اتفاق ويژه برايش افتاد. خيلي از هنرمنداني که تئاتر کار کرده اند و به اصطلاح خاک صحنه خورده اند آرزو دارند روي سن، روي صحنه زندگي را تمام کنند يا لااقل بتوانند از صحنه خداحافظي کنند. خسرو با صحنه خداحافظي کرد. جمعيت زياد بود. آنقدر که ما مجبور شديم خسرو را وارد تالار کنيم تا بتوانيم او را از در ديگري خارج کنيم. يکدفعه به خودمان آمديم و ديديم داريم خسرو را روي سن مي چرخانيم تا به در برسيم. خسرو دور صحنه طواف کرد و براي هميشه از صحنه خداحافظي کرد و از پشت صحنه رفت. دست آخر هم جنازه را داخل آمبولانس نگذاشتيم. بايد پلتيک مي زديم. خسرو با يک پاترول رفت. همه اينها کنار هم نماد زندگي بودند. آن روز همه چيز دست به دست هم داد تا خسرو از روي صحنه با زندگي خداحافظي کند.

قرعه يي به نام شکار

زماني که خسرو به عنوان بازيگر حرفه يي مطرح بود من هنوز آماتور بودم. اولين بار او را روي صحنه تئاتر ديدم. اسم نمايش خاطرم نيست اما يادم مي آيد در تالار مولوي اجرا مي شد. صداي خسرو در آن صحنه و نور نمايش آنچنان به دلم نشست که همان جا به او و کارش علاقه مند شدم. بعد روزگار گشت و گشت تا فيلم شکار(مجيد جوانمرد،1365) قرار بود نقش مقابل من را رضا بابک بازي کند اما نمي دانم چه شد که يکدفعه قرعه به نام خسرو درآمد و ما زندگي با هم را شروع کرديم. در ايوانکي. تخت هايمان يک سانت هم از هم فاصله نداشت. شايد اگر زندگي ما در پشت صحنه شکار ساخته مي شد از خود فيلم کمتر نبود. يک روز آمد و گفت؛ پرويز من دلم تنگ شده. مي روم تهران پروين را ببينم. فردا برمي گردم. کمپ ما در يک مدرسه بود. نيمه شب يکباره ديديم در مي زنند. در را باز کرديم خسرو بود. گفتم؛ پس چرا برگشتي؟ گفت؛ دلم تنگ شد. نمي دانم حالتم چطور بود که پروين گفت؛ پاشو برو، تو مال اينجا نيستي. فکرت همان جاست. زندگي ما در پشت صحنه شکار يک زندگي شيرين بود که همه چيز را توامان داشت. غم، سکوت، شادي، جديت و...

کودکي نيمه تمام

خيلي چيزها از خسرو ياد گرفتم. بازيگري خسرو فقط جلوي دوربين نبود. براي رسيدن به بازي سير و سلوک خاصي را طي مي کرد. مثلاً اگر قرار بود در فيلم حال خوبي نداشته باشد حتماً پشت صحنه هم حال خوبي نداشت. درگير نقش مي شد. استرس داشت. براي درآمدن نقش دغدغه داشت. همه اينها متاثر از ريشه هاي تئاتري خسرو بود که تا آخرين لحظه هم همراهش ماند. خسرو با اينکه آخر سر مريض شده بود و سن اش بالا رفته بود اما هيچ وقت بازي اش افت نکرد. مدام تلاش مي کرد به بهترين نحو به نقش نزديک شود و بازي کند. خسرو با تمام دانش، سواد و شعوري که نسبت به حرفه اش، بازيگري داشت اما وقتي مي خواست به بازيگري و نقش برسد از کودکي شروع مي کرد. اصلاً يکباره بچه مي شد. حساسيت ها، رنجيدن ها حتي شادماني و پويايي اش کودکانه بود. يادم مي آيد يک بار سر صحنه وقتي راننده تريلي سوئيچ ماشين اش را به او نداد و نگذاشت همه مسير را خودش براند قهر کرد... نه اينکه با آن آدم بدرفتاري کند مثل کودکي که از پدرش قهر مي کند رنجش اش را نشان داد.خسرو از پًي پًي بدن اش، از همه وجودش براي کار استفاده مي کرد. من اين تلاش ها را ديده بودم. من چالش هاي خسرو را ديده بودم و از او آموخته بودم.

کارنامه يي فراتر از هامون

من خسرو را در تئاتر آنقدر بالا ديده بودم که زماني که براي اولين بار وارد سينما شد و بازي اش در فيلم «خط قرمز» مسعود کيميايي مورد توجه و تحسين قرار گرفت اصلاً تعجب نکردم. او آنقدر در کار جدي بود که همه اين جديت را احساس مي کردند. در سينما هم خرد خرد بالا آمد. خيلي ها مي گويند خسرو در فيلم «هامون» درخشيد. خسرو شکيبايي واقعاً در «هامون» بي نظير بود اما او يک شبه ره صد ساله نرفت. صد سال زحمت کشيد و تلاش کرد تا به آنجا رسيد. وقتي در «هامون» مورد توجه قرار گرفت بازي هاي ديگرش هم ديده شد. مثلاً خسرو واقعاً در «شکار» بازي متفاوتي داشت. يا فيلم «خواهران غريب». چه کسي بازي شکيبايي در نقش «مدرس» را فراموش مي کند. از هنرمند و روشنفکر، مدير و عوام از هر کس درباره نقش «مدرس» بپرسي، مي گويد درجه يک بود. او براي بازي در نقش «مدرس» يک منبر را حفظ کرد و مدرسي در ذهن آدم ها نشاند که فراموش نمي شود. اصلاً مگر مي شود شکيبايي سريال «روزي روزگاري» يا فيلم «بانو» مهرجويي را فراموش کرد. معذرت مي خواهم اما واقعاً بين نقش هايي که خسرو بازي کرده نمي توانم يکي را انتخاب کنم. به هر کدام که فکر مي کنم يک بازي درخشان و فوق العاده از او يادم مي آيد.

ديگر تکرار نمي شود

بعضي ها مي گويند شکيبايي در سال هاي اخير در کارهايي بازي کرده که شايد درجه اش پايين تر از کارهاي قبلش بوده. من اعتقاد دارم سينما يک هندوانه در بسته است. خيلي وقت ها با يک گروه خوب کار مي کنيم همه تلاش و هم و غم مان را هم مي گذاريم اما آخر سر به دلايل مختلف آنچه فکر مي کنيم از آب درنمي آيد، با همه اين حرف ها من معتقدم بازي خسرو هيچ وقت افت نکرد حتي در فيلم هايي که درجه اش پايين تر بود.يادم مي آيد آخرين بار که در تالار وحدت براي تقدير از خسرو دعوت شد و خسرو بالا آمد سکوت کرد. هميشه همه حضار و آدم ها مي دانستند وقتي خسرو شکيبايي روي سن مي آيد با يک شوخي بکر و يک طنز قشنگ همه را مي خنداند. آن شب هم با همان هيبت و شکوه آمد روي سن. مي فهميدم درون اش دنياي سخن است اما سکوت کرد. حالش خوب نبود. تعظيم کرد، جايزه اش را گرفت و از روي سن پايين رفت.خسرو شکيبايي از آن دسته هنرمنداني بود که نگاه به بازيگري را عوض کرد. او شور و اشتياق خودش را به بيننده منتقل مي کرد. خسرو از کساني بود که بخشي از جاذبه هاي بازيگري را به وجود آورد. من فقط مي توانم هنر او را با پرويز فني زاده مقايسه کنم و مطمئنم او هم هرگز تکرار نمي شود مثل فني زاده که ديگر تکرار نشد.

لحظه ها و نقش هاي پنهاني از خسرو شکيبايي
هميشه پيش از آنکه فکر کني اتفاق مي افتد

امير پوريا؛ کارنامه هر بازيگر بزرگي بيشتر به دليل چند نقش و ايفاي نقش مشخص و مشهور و «کلاسيک شده» او در يادها مي ماند و بارها باز ديده مي شود و اين فرآيند به شکل گيري خاطره هاي ماندگاري در ذهن و چشم و خيال و تجسم علاقه مندان کار او مي انجامد. در مورد خاص خسرو شکيبايي، اين نقش هاي عمده و برجسته و در ياد مانده، تقريباً از دايره فيلم هاي «هامون»، «سارا»، «کيميا»، «اتوبوس شب»، «خواهران غريب» و سريال «خانه سبز» و بسته به آدمي که دارد به يادش مي آورد، دو سه فيلم احتمالي ديگر فراتر نمي روند. نقش ها و بازي ها و لحظه هاي غريب و منحصر به فردي در کارهاي پرشمار ديگر او هست که غالباً از آنها غفلت مي کنيم. اما ياد و يادآوري شان مي تواند هر تاثير و حسي را که در اين مناسبت سالمرگ نخستين او به آن نياز داريم، در ما پديد بياورد و تامين کند؛ از اندوه فقدانش آن هم اين همه زودتر از حد تصورمان، تا ستايش جزء نگري و ظرافت هاي کاري او در جايگاه يک بازيگر که مي تواند براي هر همکاري غبطه انگيز باشد. در اين نوشته، شماري از اين لحظه هاي گاه ثبت نشده در حافظه تاريخي فيلم بين هاي سينماي ايران را مرور و برخي ظرايف نقش آفريني او در آنها را بازخواني مي کنيم؛ بي آنکه ترتيبي و آدابي جسته باشيم. مبناي يادآوري ها، خيال و خاطره بوده و اين يعني همه آنچه بعد از يک سال نداشتن کسي و بي بهره ماندن از مواهب حضور و هنر او برايمان مي ماند؛ خيال ها و خاطره هايي که از او داريم.

شکار (مجيد جوانمرد، 1365)

تنها فيلم دوست داشتني سازنده اش، خاطره يي قديمي و حالا نوستالژيک از دو بازيگر مهم سينماي ايران يعني شکيبايي و پرويز پرستويي را يک جا در خود دارد. اين داستان يک راننده تريلي ساده دل و دور از هر کار و درک سياسي (پرستويي) است که در جاده و خلوت بيابان ها با يک مبارز انقلابي فراري (شکيبايي) آشنا مي شود و به تدريج طوري تحت تاثير او قرار مي گيرد که با وجود کشمکش ها و ترس اوليه اش، چند بار مي کوشد به فرارش از چنگ ماموران زمان شاه کمک کند. منهاي نگاه هاي پرمهر و اثرگذار شکيبايي و تغيير تدريجي و باورپذير نقش پرستويي، موسيقي مرحوم بابک بيات که ملودي نوستالژيک اصلي اش با سوت نواخته مي شود، از خاطرات خوب فيلم به حساب مي آيند که هيچ گاه در کارنامه جوانمرد تکرار نشد. شکيبايي حدود چهار سال بعد با «هامون» و پرستويي هشت سال بعد با «آژانس شيشه يي» و «ليلي با من است» به دو تن از مهم ترين بازيگران تاريخ سينماي ايران بدل شدند و در يک فيلم نه چندان منسجم اما به هر حال مطرح يعني «رواني» ساخته داريوش فرهنگ، بار ديگر هم بازي شدند. اما کمتر کسي اولين همکاري آنها در «شکار» را ديده يا به خاطر سپرده است.

بانو (داريوش مهرجويي، 1370)

خيلي ها معتقدند مانند دو فيلم متوالي کارنامه فدريکو فليني يعني «هشت و نيم» و «جوليتاي ارواح»، مهرجويي هم با ساختن «بانو» درست بعد از فيلم «هامون»، خواسته ورسيون متقابل و زنانه يي از گرفتاري هاي زندگي مرد روشنفکر فيلم «هامون» را در «بانو» ارائه دهد، تا حدي که انگار شرح مصائب مريم بانو (بيتا فرهي) در اين فيلم، براي دلجويي از زنان که تصوير خود را در قالب مهشيد فيلم «هامون» بيش از حد مقصر و بي رحم مي ديدند، به محور اصلي فيلم «بانو» بدل شده است، در اين تفسير کمي عجيب، بازي بازيگر حميد هامون در نقشي که شروع تنهايي و سرگشتگي بانو را رقم مي زند يعني شوهر آشکارا خيانتکارش، اين ظن «جابه جايي نقش زن و مرد» در دنياي دو فيلم را تقويت مي کرد. گويي مهرجويي مي گفت حالا اگر به جاي مهشيد يک مرد بد بي توجه ناسپاس قدرنشناس خائن داشته باشيم، مظلوميت و سرگشتگي هامون به بانو منتقل مي شود. شکيبايي اين تعويض قطب ها را به خوبي دريافته بود. لحظه درخشاني از بازي او در فيلم به يادم مانده که وقتي بانو تصادفاً (و البته در تمهيدي که به لحاظ بصري و روايي، براي مهرجويي سخيف به نظر مي رسد) عکس هاي محبوب او را مي بيند، با خونسردي و حالتي حق به جانب که به سرحد وقاحت مي رسد، مي گويد «توروخدا اين جوري نيگام نکن؛ من مي دونم که خطا کردم»،

درد مشترک (ياسمين ملک نصر، 1374)

دو سال بعد از هم بازي شدن شکيبايي و ملک نصر در فيلم «سارا» مهرجويي، ملک نصر اولين و تاکنون تنها فيلم بلند داستاني خود را در سينماي ايران ساخت و باز اين همکاري هم در قالب کارگردان- بازيگر و هم به عنوان دو بازيگر، ادامه يافت ضمن اينکه به غير از «کيميا»، اين فيلم به عنوان همکاري ديگر و کمي مهجورتر شکيبايي و رضا کيانيان به يادگار مانده است. اين نقشي ويژه است که شخصيت عاطفي و احساساتي هميشگي شکيبايي را به دليل خصلت روشنفکري نقش، تا حدي به سردي و نوعي «توداري» سوق داده اما همچنان بخش هاي مربوط به تجديد خاطرات رفاقت قديمي ميان نقش او و نقش کيانيان (نقاشي که روي ويلچر نشسته) با گرما و شور خاص خود او همراه است. موسيقي رمز آميز فيلم (به گمانم کار کيوان جهانشاهي) و همنشيني آن با شعرخواني هاي مدرن شکيبايي با صدا و لحن دريغ آميز عاشقانه اش، فيلم را از خاطرات شنيداري نيز پربار کرده است.

سرزمين خورشيد (احمدرضا درويش، 1375)

نقش شکيبايي در اين فيلم که يکي از بهترين هاي کل سينماي جنگ ماست، از يک نظر نمونه يي استثنايي در کارهاي او محسوب مي شود؛ دکتر کسري که او ايفايش را بر عهده دارد، احتمالاً ترسوترين شخصيتي است که زنده ياد در سينماي ما بازي کرد. او که در ابتدا با وضعيتي که براي خرمشهر تازه اشغال شده پيش مي آيد، حتي رمق و جرات حرکت کوچکي براي فرار يا پنهان شدن را هم ندارد، به تدريج و در طول فيلم به شرايط ناگزيري مي رسد که حتي براي محافظت از يک اسير عراقي تفنگ به دست مي گيرد. رابطه او با زني که هر طور شده مي خواهد نوزادي را در آن بحبوحه نگه دارد (با بازي گلچهره سجاديه) و سکانس مشهور قايق زير باران در نزديکي اواخر فيلم، از بخش هاي به يادماندني بازي شکيبايي در اين فيلم است که برخلاف شخصيت طناز خود او و اغلب نقش هاي خوش مشرب اش، در کنار نقش پليسي که همان نيم ساعت اول فيلم کشته مي شود در فيلم سايه به سايه، عبوس ترين نقش هاي شکيبايي نيز به حساب مي آيند.

کاغذ بي خط (ناصر تقوايي، 1381)

«اول نوبت اون سلٌام سوسن جون فضولت بود که بفهمه من چه جوري دستمو مي کنم تو دماغم، بعد هم نوبت مادرت رسيد که بفهمه ناخون شست پاي من شکل منقار طوطيه، حالا هم که عين کبک خرامان راه اداره رو ياد گرفتي»، اين ديالوگ مشهور جهانگير وحدتي (شکيبايي) در فيلم بديع تقوايي، تنها يکي از ده ها موردي بود که مي شد نوعي عصبيت خاص و کنايي و نيشدار و طنز آميز را در دل آن و در بازي خاص شکيبايي در اين تنها همکاري اش با سازنده «ناخدا خورشيد» و «باد جن» ديد و شنيد. رفتار عصبي و لحن طعنه آلود شکيبايي در اين نقش، او را به شمايلي از زورگويي پنهان و ظريف تر مرد غيرسنتي ايراني در دل جامعه و مناسبات ظاهراً دموکراتيک امروزي بدل کرد و بار اصلي انتقال اين وجه تمثيلي فيلم براي جلوگيري از پيشرفت و خلاقيت زن/ رويا رويايي (هديه تهراني) به دوش شکيبايي بود. بازي «غيرهاموني» دقيق او در اين فيلم و تنديس حافظ بهترين بازيگر مرد سال در جشن دنياي تصوير، هر دو از نقاط طلايي کمتر يادآوري شده کارنامه بازي ها و افتخارات فراوان شادروان هستند.

شب (رسول صدرعاملي، 1386)

فيلمي که در کنار «ستاره بود» و برخلاف «نسکافه داغ داغ» و «دلشکسته» جزء آخرين يادگارهاي معتبر بازيگر فقيد و عزيز ما به شمار مي رود، به لحاظ توزيع نقش ها و همنشيني بازيگران محبوبي از سه نسل مختلف، دارايي هاي قابل اعتنايي دارد؛ امين حيايي به نقش يک سرباز مازندراني محتاط و غرغرو که مامور انتقال يک سارق حرفه يي (عزت الله انتظامي) از جايي به جايي ديگر شده و شکيبايي به نقش يک مسافرخانه چي که گاهي دلش براي سرباز و گاهي براي متهم مي سوزد و از روي محبت، دخالت هايي در کارهاي آن دو مي کند که مي تواند به فرار متهم منتهي شود و فاجعه يي در زندگي سرباز بخت برگشته به بار بياورد. تلخ اين است که نماينده نسل مياني بازيگران سينماي ما يعني شکيبايي نقشي سالخورده تر از نقش نماينده نسل قديم يعني انتظامي بر عهده دارد. اين همان پيکر ضعيف شده يي است که چند ماه بيشتر تاب نياورد و به ديار باقي شتافت و سينما و هنر ايران را از امتداد آثار يکي از مواهب بي بديل اش محروم داشت. ديگر کسي نمي داند بايد سرفه هاي شکيبايي در شب را بخشي از هنر نقش آفريني او به حساب آوريم يا به حساب بروز نشانه هاي ضعف جسماني منجر به درگذشت او بگذاريم؟

حرف هاي سه همکار درباره زنده ياد شکيبايي
بارها مرگ روي صحنه و يک بار مرگ در واقعيت

عزت الله انتظامي،بيتا فرهي، رضا کيانيان

جشن خانه سينما سال گذشته درست دو ماه پس از درگذشت شکيبايي بزرگ برگزار شد. علاوه بر اينکه جايزه بهترين بازيگر مرد نقش اصلي بدون توجه به مناسبت هاي ستايشي مرسوم بعد از فقدان آدم ها و با حقانيت و کيفيات درخشان نقش آفريني شکيبايي در فيلم «ستاره بود» به او تعلق گرفت و به پسرش اهدا شد، بخش ويژه يي از مراسم به بزرگداشت او اختصاص يافت. آنچه مي خوانيد، گوشه هايي از حرف هاي سه بازيگر شاخص سينماي ايران عزت الله انتظامي، رضا کيانيان و بيتا فرهي است که در کليپ ويژه اين بزرگداشت حضور يافته بودند.

---

عزت الله انتظامي؛ براي من خيلي سخت است که بخواهم در مدتي کوتاه، شخصيت خسرو شکيبايي را توصيف کنم. او سواي همه خصلت هاي کاري و هنري اش، مهرباني و توجه عجيبي داشت. بدون اينکه سابقه آموزشي يا چيزي از اين دست بين ما باشد، هميشه روزهاي معلم به من زنگ مي زد و تبريک مي گفت. جالب اين بود که من هر جا بودم، سر فيلمبرداري در هر جاي دورافتاده يا حتي مثلاً در سفر خارج از ايران، حتماً پيدايم مي کرد و تبريکش را مي گفت. اين کارهايش کاملاً مخصوص به خودش بود.

-تئاتري ها او را از کارهاي خيلي قديمي ترش مي شناختند. ولي براي اهل سينما از وقتي مطرح شد که در فيلم «هامون» با هم بازي کرديم. در آن فيلم نقش من کوتاه و محدود بود، اما او زياد کار داشت و بازي فوق العاده اثرگذاري ارائه داد. با هر کدام از ما که حرف مي زد، از اينکه خود حميد هامون نقش فوق العاده يي است مي گفت. واقعاً نسبت به اين شخصيت، ذوق زده شده بود و همين اشتياق باعث شد قدر نقش را بداند و نتيجه معرکه يي از خودش به جا بگذارد.

بيتا فرهي؛ ماجراي فيلم «هامون» و کارهاي بعدي شکيبايي آن طور نبود که از بيرون به آن نگاه مي کنند. در دل خود قضيه، خسرو شکيبايي بود که بخش هايي از وجود و شخصيت خودش را در هامون نشان مي داد و يک جلوه هايي از هامون را خود او با شخصيت عاطفي و احساسي خاصي که داشت، خلق کرد. آن بخش هاي شخصيتي عميقي که در فيلمنامه مهرجويي وجود داشت را هم شکيبايي به بار نشاند. بنابراين، به جاي آنکه بگوييم او زير سايه و تاثير حميد هامون ماند، بهتر است بدانيم که هامون تاثير عظيمي از خود شکيبايي گرفته بود.

-در «هامون» سکانسي بود که بايد مرا روي پشت بام خانه کتک مي زد. يادم هست وقتي آن سيلي معروف هامون به مهشيد را به من زد و بسيار هم اين زدن طبيعي و واقعي بود، بعدش ديدم که مدتي پيدايش نيست. يک گوشه يي نشسته بود و براي خودش گريه مي کرد از اينکه آن جور مرا زده، در کار حرفه يي آنقدر دقيق بود که واقعاً مي زد ولي در زندگي شخصي اش آنقدر مهربان و دل نازک بود که از جديت خودش در کار دلش مي گرفت،

-هميشه عاشق نقشي مي شد که انتخاب و قبول کرده بود. به نظر من و با شناختي که از او پيدا کرده بودم، به نقش حتي بيشتر از کارگردان اهميت مي داد و خصوصيات نقش و اينکه چقدر جاي کار دارد و نکات دروني او برايش مهم تر از اسم و رسم کارگردان بود.

رضا کيانيان؛ همه مي گفتند خسرو شکيبايي سال ها و بارها هامون را تکرار کرده. ولي کسي به اين نکته توجه نکرد که بقيه، از کارگردان و فيلمنامه نويس گرفته تا خود ما به عنوان تماشاگر، چقدر هامون را تکرار کرديم. يعني اين باعث شد تا باز نقش هايي خلق شود که عملاً داشتند يک جاهايي هامون را تکرار مي کردند.

-شکيبايي به وسيله احساساتش به نقش نزديک مي شد. اين به آن معنا نبود که از تکنيک استفاده اندکي مي کرد يا اينکه کارش يکسره به بازي غريزي شبيه بود؛ نه. بلکه کليد فهم درونيات شخصيت و تنظيم همه رفتارهاي بيروني اش را احساسات شخصي خودش مي دانست. اين احساسات بهش کمک مي کرد تا هر نقشي را طوري از درون و با عواطفش درک کند که اول خودش آن را باور کند و بعد بتواند اين باور را به تماشاگر هم انتقال دهد.

-جالب است. شکيبايي وقتي نقش تنها عاشق سودايي سينماي ايران و شايد اولين نمونه هاي جدي اين نوع نقش ها در سينماي بعد از انقلاب را روي پرده و در فيلم ها بازي مي کرد که در زندگي واقعي مردم بيرون از سالن سينما، عشق ممنوع بود.

-ما بازيگرها براي زندگي و مرگ، تمرين داريم؛ تمرين کافي. بارها روي صحنه و جلوي مردم يا جلوي عوامل پشت صحنه سينما مي ميريم. بعد يک بار هم توي زندگي واقعي اين اتفاق مي افتد.

*روايت امين تارخ از خسرو شکيبايي را در صفحه آخر امروز مي خوانيم

لابه لاي حرف هاي شکيبايي در سال هاي مختلف
عطرش به تنم ماند...

- من آدم بسيار ساده يي هستم، آنقدر ساده که به راحتي مي توانم باور کنم يک معلم ام يا يک روحاني. خيلي ساده مي توانم باور کنم آدمي هستم که از نويسنده يي دزدي مي کند، به همين دليل مي توانم خيلي راحت در نقش قرار بگيرم. آنقدر در حس و حال شخصيت هايي که بازي مي کنم، حل مي شوم که گاه از طرف اطرافيانم به حواس پرتي متهم مي شوم. (1369)

- شب اختتاميه نهمين جشنواره فجر وقتي روي صحنه رفتم و جايزه را لمس کردم، نمي دانم دستم گرفت يا يخ زد. آنقدر مي دانم که انگار به دستم چسبيده بود. زماني که از روي صحنه پايين مي آمدم و تماشاگران تشويقم مي کردند، تنم داغ بود و در واقع ترسيده بودم. ترس از آينده و مسووليتي که سنگين تر شده است. (1369)

- راستش عطر «هامون» هنوز توي تنم مانده، بدجوري به من نشست. مرا بست. طوري شد که براي اينکه خودم را باز کنم مجبور شدم در فيلم هاي ديگري بازي کنم. عطرش به تنم ماند... اولش که مهرجويي طرح اوليه را به من داد، برق پراندم، از آن نقش هايي بود که يک بار در زندگي ممکن است به يک بازيگر پيشنهاد کنند. من هم مثل هر بازيگر دلم مي خواست نقشي را بازي کنم که ايده آلم بود. (1372)

- به من نقشي پيشنهاد شد؛ پرسوناژي که جايي در فيلم، کودکي را کتک مي زند. مناسبت هم نداشت و به همين دليل من نقش را رد کردم. با اصول عقيدتي من نمي خواند... نقش منفي يا مثبت را آدم بايد دوست داشته باشد و نه فقط دوست داشته باشد، بايد بتواند به آن آدم پشت نقش بابت کارهايش حق بدهد. (1372)

- گاهي ديده ايم که بازيگر وقتي ميزانسن برايش تشريح شده، گفته است «راه نمي دهد». من نمي دانم چطور ممکن است يک بازيگر حرفه يي چنين حرفي بزند. موضوع، باور کردن آن موقعيت است. قبول کنيم که آدم ها دو تا شخصيت دارند؛ يکي وقتي که در جمع هستند و ديگري در خلوت، وقتي تنها هستيم، راحت تريم. درست مثل بچه که بستني مي خواهد و با آن حرکت ها جلب ترحم مي کند، آدم هاي بزرگ هم براي جلب نظر ديگران با کلام يا حرکت سعي مي کنند ترحم ديگران را برانگيزند. اما اينکه چطور مي شود يک بازيگر دنبال «مود» نباشد و نگويد راه مي دهد يا نمي دهد، اين ديگر به عشق به کار برمي گردد؛ به اينکه چقدر احترام مي گذاريم به کاري که داريم انجام مي دهيم. از بتهوون پرسيدند راز موفقيت تو در چيست. گفت در سه چيز؛ تمرين و تمرين و تمرين. تئوري را بشناسيد و فراموشش کنيد. (1375)

- هميشه در خانه ما بحث رفتن به کربلا و مشهد بود تا اينکه روزي يک حادثه کوچک اتفاق افتاد و پدر به آرزويش نرسيد. او عادت داشت بعدازظهرها کنار حوض قاليچه کوچکي پهن مي کرد و زير درخت هلو مي نشست. آن اتفاق جلوي من افتاد. پدر رفته بود توي حوض آبتني کند. داشت از حوض بيرون مي آمد که پايش ليز خورد و با صورت افتاد لب حوض و تيزي پاشوره يک طرف صورتش را شکافت. اين زخم تبديل شد به يک چيز مهلک که مراجعات متعدد به پزشک هم نتوانست جلويش را بگيرد... پدر دستمال سفيدي مي بست روي صورتش که کسي متوجه زخم او نشود. معصومه خانمي در خانه ما کار مي کرد به عنوان دايه پدر. طبابت سنتي با داروهاي گياهي بلد بود. يادم مي آيد روزها به صورت پدرم زالو مي انداخت و من با نگراني شاهد اين صحنه ها بودم. نگاه کردن به اين صحنه ها در عين نگراني برايم جالب بود. اينکه يک مريض با آن حال، چه حالت هايي دارد. و اغلب هم فکر مي کردم من بهتر از پدرم مي توانم نقش مريض را بازي کنم. به حساب بي رحمي ام نگذاريد، هر صحنه متفاوتي در زندگي ام مي ديدم، فکر مي کردم يک نمايش است که اگر قرار شود يکي از اين نقش ها را بازي کنم، بايد خيلي طبيعي باشد. يعني دوست داشتم معصومه خانم زالوها را بيندازد روي صورت من تا عملاً هم مرض و درد را حس کنم، يا حتي دلم مي خواست جاي معصومه خانم قرار بگيرم، (1375)

- ماها معمولاً وقتي با هم در يک فيلم يا سريال کار مي کنيم، اينقدر صميمي مي شويم، اينقدر شماره تلفن به هم مي دهيم که انگار بهترين دوستان مان را بالاخره پيدا کرده ايم ولي وقتي فيلم تمام شد، ديگر به قول سينمايي ها «کات». طوري از هم بي خبر مي مانيم که انگار کل آن تلفن دادن و گرفتن ها اجباري بوده يا مثلاً از روي تعارف بوده، قشنگي اختتاميه ها و جشن ها و مراسم به اين است که همين فاصله ها را کمي کم مي کند. باعث مي شود کساني را که مدت هاست نديده ايم، گاهي بعد از چند سال ببينيم. اين حتي از خود آن رقابتي که دارد اتفاق مي افتد و آن جايزه هايي که داده مي شود، مهم تر است. (1386)

- در فيلم «اتوبوس شب» که حضورم جلوي دوربين کمتر بود، عملاً بيشتر از نقش اول کار مي کردم چون هميشه کنار دوربين بودم. وقتي قرار بود بازيگر به روبه رو نگاه کند و به او اندازه نگاه مي دادند که مثلاً بايد کنار اين لنز را نگاه کني، من خودم يک جوري با پررويي و شوخي با فيلمبردار و ماچ کردن سه پايه دوربينش از او مي خواستم به من فرصت بدهد کنار دوربين بايستم تا بازيگر مقابل به جاي کنار لنز و اينها، به خود من نگاه کند و ديالوگش را بگويد يا بازي اش را بکند. وقتي بازيگر به گوشه لنز هم نگاه مي کند، ممکن است نگاه خوبي داشته باشد. ولي وقتي همين نگاه را به چشم هاي من يا هر بازيگر کنار دوربين مي کند، فروغ ديگري مي آيد توي چشم هايش. يک حس مرموز که هر چقدر هم تخيل داشته باشي، نمي تواني با يک تکه حلبي اين ارتباط را برقرار کني. (1387)

عناوين اين صفحه
داد من از درد بود
هميشه پيش از آنکه فکر کني اتفاق مي افتد
بارها مرگ روي صحنه و يک بار مرگ در واقعيت
عطرش به تنم ماند...

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام