
وقتي از امين تارخ خواستيم با نقل برخي خاطره ها و نکته هاي قابل اشاره در طول همکاري هايش با زنده ياد شکيبايي- از تئاترهاي قديمي تا «سارا»ي مهرجويي- همراهي مان کند، آنچه مرحوم طي گفت وگويي در سال 72 درباره نقش و کار و تاثير حضور تارخ در «سارا» گفته بود، نويد مي داد که تارخ تجربه هاي قابل ذکر فراواني از آن همکاري داشته باشد. شکيبايي گفته بود «وقتي تارخ انتخاب شد و آمد، با خودش يک فضاي عرفي و کلاسيک بازيگري آورد... البته در فيلم هاي مهرجويي اين فضا و عرف سابقه دارد، اما در آن موقعيت خاص، مهرجويي به مسائل و مشکلات خودش مي پرداخت و امين تارخ مسائل مربوط به تمرين ها و کار بازيگرها را مي چرخاند». (ماهنامه فيلم، شماره 152) ولي به تارخ که گفتيم بخشي از اصرارمان براي مطلب او اين اقوال است، بخش عمده ماجرا را به فروتني زايدالوصف مرحوم نسبت داد و گفت از ديد خودش کاري که مي کرده، در اين ابعاد نبوده و فقط به فيلم و همکاران «کمک هايي» مي کرده است. در نتيجه، يادداشت او به زمينه هايي کلي تر از نقل صرف خاطرات مشترک رسيد.
---
سالي گذشت، ساليان ديگر نيز مي گذرد، اما يادي ماند و يادگاري ديگر ماندگار شد. «خسرو»يي که خوب بود و در ميان خوبان امپراتور بود از ميان ما رفت، گفتند و گفتند، نوشتند و نوشتيم، پچپچه کردند و فرياد کرديم که او شاهنشه احساس بود، امپراتور فهم و تحليل بود، اما نگفتيم که سردار نظم نيز بود. کيومرث پوراحمد مي گفت شنيده بودم که اين اواخر بي نظمي مي کند، اما در اتوبوس شب در تمامي وعده هاي کاري دقايقي زودتر بر سر کار حاضر بود و ساعتي پس از اتمام کار صحنه را ترک مي گفت. با خودم گفتم چه بي رحميم ما، که لذت مي بريم کسي را سقوط دهيم يا سقوط کسي را چه با لذت، سرعت مي بخشيم و... بگذريم...
بسيار گفتند و نوشتند اما نگفتند که او همه را دوست داشت، همه را احترام مي کرد، معناي دقيق اعتبار پيشکسوت را مي دانست، چه، تنها بازيگري بود که روز معلم را به آقاي بازيگر (عزت الله انتظامي) در خفا تبريک مي گفت، زن و فرزندان را عزيز مي داشت (البته تا آنجا که تقدير اجازه مي داد)، عرصه رفاقت را به درستي مي شناخت و قدردان بود. گستره تعظيم و تکريم به مردم را مي دانست و مهر مردم را نعمتي خدادادي مي دانست.
و... و... و خلاصه...
اما او عاشق بود، تنها عاشق بازيگري، همه چيز و همه کس را دوست داشت و فقط دوست داشت اما بازيگري را دوست نداشت، بازيگري را عاشق بود و با احتياط مي گويم شايد چندي مانده به سفر ابدي، احساس مي کرد که تقدير رفته رفته اين عشق را از او مي گيرد، در رفتار و چشمانش عزاي از دست دادن بازيگري و اين عاشقي بزرگش را مي شد ديد.
ديديم که روي ترش نمي کند اما غمي که هميشه در پوشاندن آن توفيق داشت، غمي که تنها دوستان نزديکش خوب مي شناختندش، ديگر آشکارا خودنمايي مي کرد، دردي که سرانجام او را از پاي درآورد، درد تنهايي و درد از دست دادن عشق بزرگ خويش يعني بازيگري، چرا که ناله هاي کوتاهي عمر را مي شنيد و نامرادي هاي خصوصي و حرفه يي را به سختي تاب مي آورد و سوز سرد تنهايي را به چشم جان مي ديد که البته بزرگ هنرمندان تنهاترين اند.
کمي خوش تر بگوييم، به ياد دارم سال هاي 53 و 54 که تله تئاتر هنري چهارم را کار مي کرديم به کارگرداني بزرگي چون دکتر محمد کوثر که به راستي اگر دعا کنيم خسرو آتش استعداد و قابليت هاي خود را با جرقه محمد کوثر بود که يافت، گزافه نگفتيم، تلاش بي وقفه کوثر و صدالبته درياي توان خسرو کنار هم قرار گرفت و نهر خروشان و آتشين درخشيدن را سبب شد. آن روزها خسرو تشنه يي را مي مانست که به دنبال قطره يي آب بود و کوثر ميوه يي پرآب و شيرين به او هديه داد. آن روزها بود که خسرو ستارگي آغاز کرد و خود هميشه مي گفت که از کوثر بسيار آموختم و بسان معجزه يي از همکاري با کوثر ياد مي کرد. اينها را تاکنون نگفتيم و نگفتيم که تله تئاتر هنري چهارم با بازي درخشان خسرو در آرشيو تلويزيون موجود است. اينها را نگفتيم و بسياري ناگفته هاي ديگر نيز داريم که بگوييم که به وقتش خواهيم گفت. مثلاً نگفتيم که عباس جوانمرد قبل از کوثر به او بسيار آموخته بود و امکان درخشيدن را به خسرو خوبان هديه داده بود. پس بگذار که بگويم بسياري کسان بودند که کار کردند و جان بخشيدند تا خسرو را به مهرجويي هنرمند بسپارند که به هامون جان بخشد و گشتاسب، تا قدر زحمات پيشينيان را با فريادي بلند به گوش برساند که رساند. روحش شاد و يادش گرامي باد.