سه شنبه، 23 تير 1388 - شماره 2000
   
 
صفحه نخست :: روزنامه :: كتاب
نگاهي به رمان«بيچارگان» داستايوفسکي با ترجمه خشايار ديهيمي (نشر ني)
واقعيت سرد و بي آفتاب روسي

مهدي فاتحي - Mehdi. zenu@gmail.com

رمان «بيچارگان» از اولين کارهاي داستايوفسکي است. او که بعد از آن با رمان هاي «شياطين»، «برادران کارامازوف»، «ابله» و «جنايت و مکافات» جايگاه بالايي در ادبيات جهان يافت توانست نگاهش به ادبيات و زندگي و نوع تفکرش را به تمامي قرن بيستمي ها تحميل کند. حرف زدن درباره داستايوفسکي و شخصيت هايش مقوله يي است تمام نشدني که بارها و بارها از زبان هاي متفاوت شنيده ايم ولي با خواندن هر رمان جديدي از اين نويسنده دوباره شخصيت هاي ديگر و تصاوير و روايت هاي ديگرش زنده مي شوند و در ذهن مان خودنمايي مي کنند. رمان «بيچارگان» را مي توان نزديک ترين رمان داستايوفسکي به داستان هاي گوگول دانست؛ نوع شخصيت، مساله شخصيت و پرداخت شخصيت شباهت زيادي به کارهاي گوگول دارند همچنين فضا سازي و روند شکل گيري شخصيت هايش که گاهي نمي توان خط جدا کننده يي بين او و گوگول گذاشت. شخصيت ها و موقعيت هاي شنل، بلوار نيفسکي و ماجراي نزاع ايوان ايوانويچ و ايوان نيکفيورويچ گوگول دوباره در بيچارگان زنده مي شوند و جهان تاريک و بي آفتاب روسيه، واقعيت سرد و خشن دنياي امروز را به رخ خواننده اش مي کشاند. «بيچارگان» رمان کوتاهي است که داستانش به شکل مکاتبه بين دو شخصيت زن و مرد، ماکار الکسيويچ و واروارا الکسيونا، روايت مي شود؛ زن و مردي که هر دو فقيرند و در اتاق کوچکي در ميان مستاجران ديگر زندگي مي کنند. آنها نامه هاي گاه عاشقانه و گاه معترضانه براي يکديگر مي نويسند و گاهي به دل روزمرگي ها و گذشته شان مي زنند و ما را از واقعيت ها و گره هاي کور روابط شان با جامعه و يکديگر آگاه مي کنند. داستان در عين سادگي هيچ گاه خط سيري منظم و مرتب ندارد و بارها روابط و وضعيت شخصيت ها (چه شخصيت هاي اصلي يعني زن و مرد داستان و چه شخصيت هاي حاشيه مثل مستخدمه، همکار و صاحبخانه هايشان) به نقطه اوج مي رسد و باز برمي گردد. گاهي يکي بر ديگري دل مي سوزاند و آرامش مي دهد، گاهي جايشان عوض مي شود، گاهي روابط به شکل ارباب و بندگي مي رسد و گاهي غمخوارانه و تيمارگونه. اما هر چه هست در اين ميان، داستان هيچ گاه از تحرک و نشاط خالي نمي شود و خواننده اش را خسته نمي کند. در واقع به خاطر فرم رمان، نامه نگاري، و قرار نگرفتن خواننده در دل ماجراها (به طور مستقيم) به راحتي بيم آن مي رود که خواننده اش را خسته کند و در ميانه از دست بدهد اما داستايوفسکي با استادي تمام در هر فرو رفتن و يکنواخت شدگي دوباره با ماجرايي بکر انرژي و نشاطي دوباره به روايتش مي دهد و مانع از بيدار شدن خواننده اش در روياي مشترک شان مي شود. اما آنچه در اين رمان محور اصلي روابط و تنش ها است چيزي است که در رمان هاي ديگر داستايوفسکي نيز به رمان و آدم هايش شکل مي دهد و وضعيتي ايجاد مي کند تا در دل آن شخصيت ها پوست کنده و عريان شوند. اين عنصر محوري پول است. پول چه با حضور و چه در نبودش يا دست به دست گشتنش بين شخصيت ها مانند دارويي خود نرمال آدم ها را از جا به در مي کند و به ورطه واقعيت مي کشاند؛ واقعيتي که گاه در عرصه بزرگ تري چون رابطه انسان با خدا، اجتماع و خانواده و دوستانش نشان داده مي شود. نمونه هاي حضور پررنگ پول در رمان هاي ديگر داستايوفسکي زياد است مثل جنايت و مکافات که راسکلنيکف از همان ابتدا با فقر و نياز مبرمش به پول وارد ماجرايي بزرگ تر و وحشتناک تر مي شود يا در شياطين که پول، عامل عشق ورزيدن يا نفرت ورزيدن به يکديگر است که در نهايت در عرصه سياسي و اجتماعي نيز تاثيرگذار است يا در برادران کارامازوف که شروع تفکر قتل در بيرون، از نياز به پول و از درون به يک ميل نهفته در انسان ها نشات مي گيرد و همين طور در ابله که بي پولي پرنس در ابتدا و پولدار شدن او در مرحله بعد شکل و شمايلي به او مي دهد که گاه فکر نکردن او به ارزش هاي آن باعث ابله جلوه کردنش مي شود. اما مي توان گفت در «بيچارگان» داستايوفسکي مانيفستش را درباره رابطه انسان و پول اعلام مي کند و نشان مي دهد حضور و نبود پول چگونه در زيرترين لايه هاي ذهني شخصيت ها عمل مي کند هرچند نمي گذارد خود آنها نيز از آن دم بزنند يا اين عامل را به عرصه آگاهي شان بکشانند. از زماني که کانت برخلاف اسلافش در حل مسائل فلسفي براي امر مطلق، نه خدا بلکه پول را برگزيد کم کم حضور اين امر مقدس جديد و ملموس واضح تر شد و کم کم محوريتي يافت که در ادبيات امروز يا جهان بيني هاي امروز مثل سرمايه داري پسين به راحتي از آن به عنوان يک ارزش اول ياد مي شود. در رمان «گتسبي بزرگ» اسکات فيتز جرالد، گتسبي مردي با سابقه نيک يا حتي فضايل اخلاقي خاص نيست بلکه او کسي است که پول دارد، حال به هر دليل و هر شکل، و اين به خودي خود يک ارزش است زيرا مي تواند ارزش ايجاد کند و از بدترين اتفاقات جلو گيري کند. در رمان «بيچارگان»مرد که کارمندي دون پايه است و کارش نسخه برداري از دست نوشته هاي ديگران است هميشه در مخارج ساده زندگي اش هم دچار مشکل است و از کمترين ضروريات چشم مي پوشد تا با پولي که هر ماه نصيبش مي شود فقط تا ماه بعد زنده بماند، و زن هم هرچند کودکي خوبي داشته اما امروز که خانواده اش را از دست داده سربار زني از آشنايان قديم شان شده و تمام تلاشش خارج شدن از زير بار منت اوست و با کار و گاهي خياطي سعي مي کند کمي از اين بار سنگين منت را از دوشش بردارد. اما در اين ميان هر دو آنها با به دست آوردن چند روبلي با قرض گرفتن از يکديگر يا حقوق شان چنان شاد و سرخوش مي شوند که آثار آن را در کلماتي که در نامه هايشان براي يکديگر مي نويسند مي توان مشاهده کرد يا در نوع نگاهشان به زندگي و آدم هاي اطراف شان. در يکي از صحنه هاي درخشان رمان يکي از همسايگان الکسيويچ که براي قرض گرفتن چند کوپک ناچيز از او به التماس مي افتد، زيرا که زن و فرزندانش در وضع اسفباري هستند، چنان ماکار الکسيويچ را دگرگون مي کند که الکسيويچ با وجود اينکه در ته جيبش همين چند کوپک باقي مانده است و نمي داند با آن چگونه سر کند همه را به او مي بخشد و از فرو افتادن و شکستن مردي در مقابلش به خاطر حتي يک کوپک به حيرت مي افتد. در بخش ديگري از رمان همين همسايه که مدت ها در فقر و بدبختي به سر برده است پس از ماجراي درگيري اش با يک تاجر پولي بابت جريمه دريافت مي کند و چنان از دريافت چند روبل و بي نياز شدنش به ديگران شگفت زده مي شود که همان جا جان مي دهد،داستايوفسکي در «بيچارگان» امر واقع زندگي را چنان وحشتناک و خشک نشان مي دهد که گاهي خواننده رمان بي آنکه صحنه وحشتي ديده باشد از نزديکي بيش از اندازه اين امر واقع به خودش و زندگي اش مي ترسد؛ امر واقعي که حضورش در زندگي و بيرون زدنش در روابط آدم ها با يکديگر، چنان همه چيز را سرد و زننده مي کند که همه مي کوشند بيش از پيش به سرکوب آن مدد ورزند و آن را در پايين ترين لايه هاي ذهني شان قرار دهند به طوري که اين امر واقع که محور تمام روابط و وابستگي هاي جمعي است تبديل به امري بي ارزش و بيروني مي شود که حتي گفتن و ذکر کردن آن هم به مثابه سبکي و سطحي نگري به نظر مي آيد. نکته ديگر پايان درخشان رمان است که مثل ديگر کارهاي داستايوفسکي، حتي کارهاي بسيار بلندش که در ميانه خواننده اش را خسته مي کند، امتياز بزرگي است که به ديگر رمان نويسان يادآوري مي کند پايان يک رمان مهم ترين بخش رمان است. در انتهاي رمان که زن به خاطر ثروتي حاضر به ازدواج با مردي ديگر مي شود و نقطه پاياني به روابط و نامه نگاري شان مي گذارد مرد چنان در ورطه اضطراب و دست و پا زدن مي افتد که هرچند مي داند اين نامه آخرين جوابي نخواهد داشت اما با خواهش و التماس و پراکنده گويي هاي متفاوت نياز مبرمش را به او و همين نامه هاي کوتاه و گاهي بي جواب نشان مي دهد و ما هرچند در اين رمان برخلاف رمان هاي ديگر داستايوفسکي در ظاهر شاهد قتل يا مرگي اسفناک نبوده ايم اما شاهد سقوط انسان يا زنده به گور شدن مردي در تنهايي و فقر هستيم. رمان «بيچارگان» به کوشش خشايار ديهيمي از نسخه انگليسي آن به فارسي برگردانده شده است (همين طور کتاب «يادداشت هاي يک ديوانه» نيکلاي گوگول) که به نظر من چه از نظر زباني و چه انطباقش با متن اصلي، کم نقص است. اما چيزي که بين نسخه فارسي و انگليسي رمان تفاوت فاحشي مي گذارد نبود پاراگراف بندي متن و پشت سر هم آمدن پارگراف هاي متفاوت در نسخه فارسي آن است. حتي در بخش هايي که به طور مشخص، تفاوت و فاصله بين دو پاراگراف چه از نظر زماني و چه از نظر نوع روايت مشهود بوده و در نسخه انگليسي آن نيز رعايت شده است اما در اين ترجمه به طور طويل و پشت سر هم آورده شده اند. شايد در ظاهر اين نکته يي تاثيرگذار در خوانش متن به نظر نيايد اما چه از نظر چشمي و چه از نظر مکث ها و تنفسي که نويسنده به خواننده اش مي دهد، هنگام حرکت از يک پاراگراف به پاراگراف بعدي، تاثير زيادي در خستگي يا حتي به چالش کشيدن خواننده و همراهي اش با شخصيت ها و موقعيت هاي ايجاد شده دارد.

درباره «دريا خواهر است»
موج هاي کوتاه درياي قشم
يوسف انصار

دريا خواهر است دومين مجموعه داستان عباس عبدي است؛ همان عباس عبدي که نويسنده است و نه سياستمدار يا مقاله نويسً صرفً سوژه يي که چند وقتي بعد از چاپ اولين مجموعه داستانش- قلعه پرتغالي- به زبان ها افتاد که اين همان عباس عبدي است يا نه،کدام عباس عبدي؟سوژه يي که دستمايه نوشتن يکي از داستان هاي اين مجموعه هم شده است و عباس عبدي نويسنده را واداشته است تا از دل اين سوژه داستاني بنويسد و نشان دهد که چطور وقتي نام ها يا آدم ها با هم اشتباهي گرفته مي شوند کلمات که تشکيل دهنده اين اسامي هستند و سازنده هويت کلامي؛ از موجوديت خشک خودشان فاصله گرفته و فضاي وهمناکي را پديد مي آورند. عباس عبدي متولد سال 1331 است يعني 57 سال دارد و تا به حال دو مجموعه داستان چاپ کرده است که اين دومي همراه شد با نمايشگاه کتاب. او نقدهاي تند و تيز هم مي نويسد وبا کسي در رابطه با ادبيات شوخي ندارد. دغدغه هاي بومي و اقليمي در داستان هايش کاملاً مشهود است؛ نويسنده يي نه زياد پرکار. شايد بشود گفت نويسنده يي که بسيار دير تصميم به چاپ داستان هايش گرفته است يا شايد هم نويسنده يي که با تاخير وارد جو داستان نويسي ايران شده است. اولين مجموعه داستان عباس عبدي با اينکه انتظار مي رفت نظر بسياري از منتقدان و مخاطبان حرفه يي را به خودش جلب کند اين طور نشد، در حاشيه هم نماند و کم کم خودش را بالا کشيد و نشان داد. عباس عبدي در همان مجموعه داستان اولش نيز نشان داد نويسنده قابل اعتنايي است و نمي شود به اين راحتي او را ناديده گرفت.

هم در داستان هاي اين مجموعه و هم در داستان هاي مجموعه قبلي او يک چيز بيش از همه عناصر ديگر خود را نشان مي دهد و آن مساله مکان در اين داستان ها است. اغلب يا مي شود اين گونه گفت که تمام داستان هاي او در يک محدوده مکاني مشخص اتفاق مي افتند؛ قشم مکاني که به علت وسعت نه زياد آن دست نويسنده را در بازآفريني اين جزيره باز گذاشته است تا نمايي کامل از اين مکان ارائه بدهد و مانند نويسنده يي مثل جيمز جويس مکان نقش مهمي در داستان هايش ايفا کند، چيزي که در داستان ايراني اين انتخاب مکان اغلب روستا بوده است و تنها مجموعه داستاني که مي شود از آن به عنوان نمونه موفقي در اين زمينه نام برد که داستان ها در شهر اتفاق مي افتد مجموعه داستان «تابستان همان سال» نوشته ناصر تقوايي است که تنها کتابي بوده که از وي چاپ شده است. شهري که عباس عبدي انتخاب کرده است چند خصوصيت بسيار بارز دارد که مي شود به آنها اشاره کرد. وسعت نه زياد مکان که گفته شد يا شناخت دقيق نويسنده از آدم هاي اين شهر کوچک و آداب و رسوم، عقايد، لهجه، وضعيت فيزيکي و... آنها که باعث شده است داستان ها گاهي به چندصدايي برسند و صداي آدم هاي داستان همان طور بازآفريني شود که وجود خارجي دارند. يک نوع دموکراسي در پرداخت داستان ها يا مي توان گفت مهلت حرف زدن مساوي براي هر کدام از شخصيت هاي داستان وجود دارد و اين انتخاب در مجموعه داستان «دريا خواهر است» همراه با هوشمندي نويسنده کتاب بوده است.

قشم هميشه در داستان هاي عباس عبدي به صورت عيني وارد مي شود و اصفهان مکان ديگري که راوي يا شخصيت هاي محوري داستان ها دائم درباره آن صحبت مي کنند به صورت ذهني وارد داستان مي شود و اغلب اين راوي ها شبيه به هم هستند و گاهي اين ارتباط پنهان مخاطب را به شک مي اندازد که اين راوي خود نويسنده است يا راوي ها اغلب يک نفر هستند که اين دومي به خاطر اينکه ما با مجموعه داستاني طرف هستيم که مکان در داستان ها جايي مشخص است باعث آزار مخاطب نمي شود. عبدي خيلي خوب توانسته از داشته ها و مواد خامي که به خاطر حضورش در اين شهر به دست آورده است به سود داستان هايش استفاده کند، براي مثال مي شود از داستان سح لا نام برد؛ داستان خوش ساختي که نويسنده از عقايد بومي قشمي ها گرفته و آن وجود نوعي هوا است. اين موضوع مرا به ياد داستان هاي غلامحسين ساعدي و تک نگاري اهل هوا مي اندازد و وقتي اهل هوا را ورق مي زنم داستان سح لا را هم به ياد مي آورم و مکانيسمي را که هر دو نويسنده ايراني از آن به نحو احسن استفاده کرده اند. يعني اين طور هم مي شود گفت که مکان به اين دليل در داستان هاي عبدي مهم است که اين اتفاق يک عقيده يا يک باور بومي متعلق به منطقه يي مشخص است، ولي در اينجا اين سوال هم به ميان خواهد آمد که چرا نمي شود اين داستان را بدون اين مکان نوشت؛ چيزي که به نظر اين قلم نقطه قوت نويسنده است. يکي از دلايلي که به نظر نگارنده اين سطور مي تواند دليل محکمي باشد اين است که اين باور متعلق به اين منطقه است و اين مکانيسم اگر در جايي ديگر اتفاق مي افتاد شکل بيروني اين عقيده بايد عوض مي شد. اگر اين سوال درست باشد که مي شود بدون در نظر گرفتن مکان اين داستان ها را نوشت آن وقت بايد ساعدي سختي تحقيق در اين باره را کنار مي گذاشت و اهل هوا را در مکاني ديگر مي جست يا ترس و لرز را در شمال مي نوشت، ولي نويسنده تيزهوشي مثل ساعدي يا عبدي در چند داستان اين مجموعه و کتاب قبلي اش خوب مي دانند که هر مکاني عقايد و رسم و رسوم و حتي وضعيت فيزيکي و جوي خودش را دارد که اينها همديگر را در به وجود آوردن اتفاقات خاص در آن منطقه باور پذير مي کنند و به نحوي تکميل کننده همديگر هستند، براي مثال وجود گرماي بيش از حد و دريا و هواي شرجي در رفتارشناسي شخصيت هاي اين مجموعه داستان نقش مهمي دارند. اينکه عبدي مدام در داستان هايش در حال دادن اطلاعاتي از جريان زندگي در اين منطقه است خود باعث کشش در داستان ها و کشف و شهود مخاطب نيز مي شود. مخاطبان داستان هاي عبدي بعد از خواندن اين مجموعه اگر به اين منطقه تا به حال سفر نکرده باشند اطلاعاتي که از طريق نويسنده به آنها داده مي شود نمايي از اين مکان را در خاطره آنها ثبت خواهد کرد؛ چيزي که در دوبليني هاي جويس هم به وضوح مشاهده مي شود. زماني جويس اين ادعا را دارد که اگر دوبلين ويران شود مي توانند از روي داستان هاي وي دوباره دوبلين را بازسازي کنند، و اين نشان دهنده اهميتي است که جويس به مکاني که داستانش در آن اتفاق مي افتاده، مي داده است. وقتي به اين نکته بسيار باريک تر از مو ولي مهم توجه مي کنيم يک چيز را مي دانيم که داستان اگر مکان مشخصي نداشته باشد بايد دليلي براي به وجود آوردن اين نوع داستان داشته باشيم و برعکس اين مساله هم صادق است؛ چيزي که اغلب در ايران زياد اين روزها جدي گرفته نمي شود و داستان هايي مي خوانيم که بدون هيچ دليلي مکان آنها مشخص نيست، ولي نويسنده يي مانند عبدي از روي اين مساله به سادگي نگذشته است. حتي اگر باريک شويم نام کتاب هم از همين باور بومي آن منطقه گرفته شده است؛ دريا خواهر است. اگر اشتباه نکنم بومي هاي قشم وقتي دريا آرام است و موج هاي کوتاه دارد اين مثال را براي اين اتفاق جوي به کار مي برند، يعني نمي شود داستان مثلاً در شمال اتفاق مي افتاد و نامش را نويسنده، دريا خواهر است، مي گذاشت، چرا که اين باور مختص اين مکان است و در جايي مثل درياچه اروميه براي مردم آن منطقه بي معني است.

داستان «من هم» داستان يازدهم کتاب پرواز بلندي براي نوشتن حتي يک رمان است؛ دنياي کافکايي که همه چيز در آن وارونه نشان داده مي شود. عبدي اتفاقي را که با چاپ کتاب اولش رخ داد دستمايه نوشتن يکي از داستان هاي اين مجموعه کرده است. اشتباهي گرفته شدن آدمي به جاي يک آدم ديگر که کم کم باعث حذف يکي از آنها خواهد شد هميشه يک سوژه ناب است؛ سوژه يي که عبدي هم خوب از عهده اش برآمده است. در داستان «من هم» مشکل راوي از آنجايي شروع مي شود که درون خانواده او را به دو اسم صدا زده اند؛ چيزي که اغلب خيلي از ما ها شاهد اين مساله بوده ايم، و کم کم اين مساله در بïعد بزرگ تري ادامه مي يابد تا جايي که اطرافيان راوي او را با شخص هم نام ديگري که مقاله نويس سياسي است اشتباه مي گيرند، حتي مادر راوي که داستان با مرگ او شروع مي شود. اين مساله اشتباهي گرفته شدن راوي با ديگري باعث حذف من واقعي مي شود که هيچ وقت نتوانسته است خودش باشد. و در پايان داستان نيز نويسنده در يک جهش با پايان بندي طولاني اين فاصله يي را که شخصيت اول داستان با هويت واقعي خود گرفته است، حتي به صورت شوخي، بعد وسيع تري به آن مي دهد و راوي داستان «من هم» که قرار بوده براي سنگ قبر مادرش شعري بنويسد در آخر روي سنگ قبر چيزي جز اسم خود را نمي بيند.
گفت وگو با جومپا لاهيري
شنل گوگول از هند تا امريکا
ترجمه؛ مرجان آقبلاغي

جومپا لاهيري نويسنده هندي تبار امريکايي يکي از موفق ترين نويسندگاني است که ريشه در مهاجرت دارند. اين مقوله بخش مهمي از مضامين آثار او را دربرمي گيرد.

---

-در نخستين کتاب تان «مترجم دردها» بعضي از داستان ها در هند واقع مي شوند و برخي در امريکا. در «همنام» اما بيشتر قصه ها در امريکا اتفاق مي افتند. لطفاً در مورد اهميت مکان و موقعيت در داستان هايتان توضيح دهيد.

زماني که من به طور جدي نوشتن داستان را شروع کردم، بيشتر داستان هايم در کلکته رخ مي داد؛ شهري که بارها با خانواده ام به آنجا مسافرت کرده بودم و از آن آرامش را آموختم. سفر به اين شهر وسيع و متلاطم مرا مجذوب خود کرد؛ مجذوبيتي که با دوست داشتن شهر کوچک انگليسي که من آنجا بزرگ شده ام کاملاً متفاوت بود و عشقي را با خود به همراه آورد که در سن پايين، آگاهي و ادراک مرا به جهان و افراد آن شکل داد. فکر مي کنم موقعيت براي نويسنده بسيار مهم است. دليلي که اولين داستان هاي من در کلکته واقع شد، به خاطر برخي از جنبه هاي فکري من بود. اما بعد شروع کردم به نوشتن داستان هايم در محيط امريکا و در نتيجه بيشتر داستان هايم در «مترجم دردها» در محيط امريکا واقع شده و هند و امريکا چشم انداز داستان را شکل دادند. با اين حال بيشتر شخصيت هاي داستان هايم زمينه هندي دارند. «همنام» داستاني در مورد زندگي در امريکا است، بنابراين محيط امريکا هميشه معلوم و مشخص است. انگليس و نيويورک محيط زندگي من بوده اند اما کلکته هميشه در زمينه زندگي من وجود داشته است. بعد که نوشتن اين کتاب به اتمام رسيد، متوجه شدم امريکا در اين کتاب حضوري واقعي يافته است. شخصيت ها بايد در شرايط محيطي اينجا زندگي کنند و نشان دهنده اين فضا باشند؛ چه به اينجا وابستگي داشته باشند چه نداشته باشند.

-«همنام» با مهاجران هندي در امريکا و فرزندان شان سروکار دارد. عقيده و نظر شما در مورد اين تجربه چيست؟

پاسخ به مسائلي که درباره هويت و اصليت وجود دارد، هميشه بسيار مشکل است به ويژه براي کساني که از لحاظ فرهنگي هم تغيير مي کنند. مهاجران نمونه يي از آنند. آنها همزمان در دو دنيا رشد مي کنند و براي فرزندان آنها هم همين اتفاق مي افتد. من بعدها به اين نتيجه رسيدم که با وجود اينکه در جاهايي فکر مي کنم بيشتر از خود امريکايي ها، امريکايي هستم، اما به نوعي اين احساس تبعيد والدينم را به ميراث برده ام. در حقيقت هنوز برايم خيلي مشکل است که فکر کنم امريکايي هستم. (البته من در لندن متولد شدم.)

-آيا تاکنون مانند شخصيت «گوگول» در رمان تان، اين احساس سرکشي را تجربه کرده ايد؟

فکر مي کنم گوگول را بسيار دوست دارم و احساس مي کنم طغيان و سرکشي هم براي پرورش و تربيت من بود؛ آنچه مي خوردم، آنچه گوش مي کردم، آنهايي که با من دوست شده بودند و همه چيزهايي که خوانده بودم... اينها چيزي بودند که والدين دوستان امريکايي من هرگز به آن فکر نکردند و هميشه براي من به آن اهميت مي دادند.

-در «همنام»، شخصيت ها نام هاي زيبايي دارند که در موقعيت هاي عمومي از آن استفاده مي شود و نام هاي خودماني دارند که توسط خانواده هايشان مورد استفاده قرار مي گيرند. آيا اين کار هنوز در خانواده هاي بنگالي مرسوم است؟ آيا شما نيز، هم نام عمومي داريد و هم نام خودتان؟

من نمي توانم در مورد همه بنگالي ها صحبت کنم. اما بنگالي هايي که من مي شناسم، به ويژه آناني که در هند زندگي مي کنند، دو نام دارند؛ يک نام عمومي و يک نام شخصي. اين هميشه براي من جذاب بوده است. خانواده من ما را با نام هاي مختلف صدا مي کنند و اين بستگي به کشوري دارد که در آن هستي. در هند، با نام هاي خودماني ما را صدا مي زنند، اما در امريکا با نام هاي خوب . خواهر من، که در امريکا متولد شده و بزرگ شده، دو نام دارد. من نام گوگول را خيلي دوست دارم و نام خودماني من است و نام خوب من هم هست. من دو نام ديگر هم در پاسپورتم و در شناسنامه ام دارم. اما وقتي من در مدرسه ثبت نام کردم، معلم ها تصميم گرفتند مرا جومپا صدا کنند چون تلفظ آن آسان است. امروزه بسياري از بستگانم فکر مي کنند اين نامناسب است در صورتي که جومپا بسيار مفهوم رسمي و زيبايي دارد.

-شما غالباً در مورد ديدگاه مردان مي نويسيد. چرا؟

در آغاز فکر مي کردم اين تنها از روي حس کنجکاوي است. من برادر ندارم، اما فکر مي کنم مردان در کل، مخلوقات مرموز و مبهمي به نظر مي آيند. به جز نخستين داستان من که آن را در کالج نوشتم، اولين چيزي که درباره مردان نوشتم، ديدگاه آنان در داستان «خانه خوشبخت»، در کتاب تفسير ناخوشي ها بود. من سه داستان نوشته ام که در مورد مردها و ديدگاه آنها است. اما مجبورم هميشه از خودم بپرسم که آيا مردها هم اين طور فکر مي کنند؟ اين را انجام مي دهند؟ من مي خواستم در مورد امتياز نام خودماني و نام خوب در درازمدت بنويسم و مي دانم که به فضايي براي توضيح اين نظر احتياج دارم.

-شما از داستايوفسکي نقل قول کرده ايد که مي گويد ما همه از «شنل»ي گوگول بيرون آمده ايم. آيا نيکلاي گوگول تاثيري در نوشته شما داشته است؟

فکر نمي کنم واژه تاثير درست باشد. من زماني که با شخصيت ها يا زبان دچار کشمکش هستم، کارهاي نويسندگان ديگر را سرمشق قرار مي دهم. اين اثر او خيلي کمدي تر، مضحک تر و پوچ گراتر از آن چيزي است که نوشته من بتواند باشد. من کار او را تحسين مي کنم و بارها وقتي داشتم رمانم را مي نوشتم همان طور که به بيوگرافي شخصيت ها فکر مي کردم، آن را خواندم. «پالتو» داستاني بسيار عالي است و همان طور که دست از سر شخصيت «آشوک» در رمان برنمي دارد، مرا هم رها نمي کند. دوست دارم فکر کنم بسياري از نويسندگان در زندگي من تاثير داشته اند و به من چيزهايي را در مورد نوشتن آموخته اند. البته، بدون الهام از نيکلاي گوگول، بدون نام او و بدون نوشته او، نمي توان رمان من را تصور کرد. به اين ترتيب اين کتاب به شيوه يي کاملاً ادبي از «شنل» تاثير پذيرفته است.
معرفي کتاب «درسنامه نظريه ادبي» در گفت و گو با الهه دهنوي
از نظريه نترسيد
مري کيلگز مولف کتاب «درسنامه نظريه ادبي» در مقدمه آن مي نويسد؛«اين کتاب براي کساني است که به دليل آشنايي مختصر با نظريه ادبي گيج شده اند، و بي پرده بگويم، براي کساني است که از نظريه ادبي مي هراسند.» درسنامه نظريه ادبي با ترجمه جلال سخنور، الهه دهنوي و سعيد سبزيان بهار امسال از طرف نشر اختران به بازار عرضه شد. اما با اعلام ممنوعيت حضور اين نشر در نمايشگاه امسال کتاب هاي جديد اين نشر کمتر ديده و معرفي شد. با الهه دهنوي يکي از سه مترجم کتاب درباره «درسنامه نظريه ادبي» گفت وگو کرديم.

---

-در سال هاي اخير کتاب هاي بسياري در شرح و توصيف نظريه ها و مکاتب مختلف نقد ادبي ترجمه و منتشر شده اند. گاهي به نظر مي رسد بازار کتاب از اين نوع کتاب ها اشباع شده است. نويسندگان و مترجمان کتاب ها اکثراً ادعاهاي يکساني در مورد کيفيت و آسان فهمي کتابشان دارند. درسنامه نظريه ادبي چه ويژگي داشت که براي ترجمه انتخاب کرديد.

به جز کتاب هاي پراکنده يي که ترجمه شده پيش از اين دو کتاب مهم اين حوزه در ايران منتشر شده است. يکي کتاب جاناتان کالر است که خانم فرزانه طاهري آن را ترجمه کرده و ديگري «پيش درآمدي بر نظريه ادبي» نوشته تري ايگلتون با ترجمه آقاي عباس مخبر. ايگلتون و کالر هردو نظريه پردازان برجسته و شناخته شده يي هستند اما روشن است که رويکرد خاص خود را به اين موضوع دارند. ايگلتون يکي از برجسته ترين نظريه پردازان مارکسيست امروز است بنابراين وقتي نظريه ها را توضيح مي دهد و بررسي مي کند به جز اينکه با دقت علمي و وسواس دانشگاهي اصلي ترين مشخصه هاي آنها را آشکار مي کند از نظرگاه خاص خود برخورد انتقادي هم دارد. همچنين جاناتان کالر يک نظريه پرداز برجسته پساساختارگراست. او هم نمي تواند فارغ از ديدگاه خود به توضيح و تشريح نظريه هاي ادبي بپردازد. به نظر من اين کتاب ها در حالي که بسيار قابل تامل و مفيدند اما متون مناسبي براي خواننده يي که در آستانه گام اول آشنايي با نظريه هاي ادبي قرار دارد نيستند. خواننده در گام اول بايد بي واسطه نظريه ها را بشناسد و بعد آنها را از منظري انتقادي مطالعه کند. در ضمن فضاي کلي اين کتاب ها به نظر من کمي سنگين است. ولي کار اصلي مري کيلگز مولف اين کتاب تدريس نظريه هاي ادبي در دانشگاه است. بنابراين قاعدتاً نگاه او به موضوع نگاه يک معلم است. مري کيلگز به خاطر سبک و شيوه تدريس اش برنده جايزه شده است. در واقع اين کيفيت اصلي کار اوست که مي تواند دانشجويي را که به هيچ وجه با اين جنس مباحث آشنا نيست به اصطلاح وارد گود کند. او نظريه پرداز نيست. يعني مباحث را در سيطره يک نوع نگاه خاص طرح نمي کند. زبانش هم قابل فهم است و درک نظريه ها را خيلي ساده مي کند. طرح مباحثي مثل ايدئولوژي و هژموني به صورتي قابل فهم واقعاً کار دشواري است. همچنين بحث هاي نقد روانکاوانه به ويژه جنبه هاي لاکاني آن بسيار دشوارند. اما توضيحات و مثال هاي کتاب خيلي ملموس هستند. اين نقطه تمايز و برتري اين کتاب نسبت به کتاب هاي ديگر است. هرچند نمي توان انتظار داشت خواننده با خواندن يک کتاب سيصد صفحه يي در چنين حوزه تخصصي تسلط پيدا کند. اين کتاب براي ما هم قدم اول يک پروژه است.

-پروژه تان چيست، قرار است آثار ديگري ترجمه شود؟

بله راستش ما تصميم داريم اين کار را به صورت يک پروژه ادامه بدهيم. مساله اصلي و حياتي اين است که اين نظريه ها به صورت عملي به کار گرفته شود. مخاطبي که اين کتاب ها را مي خواند نياز دارد شيوه عملي نقد و نظريه هاي مختلف ادبي را هم بداند. براي خوانندگان اين سوال مطرح است که اگر قرار باشد اين تئوري ها به صورت عملي به کار روند نتيجه چيست. چطور مي شود اينها را روي يک متن پياده کرد. پروژه يا برنامه ما اين است که به صورت خيلي مشروح به يکسري از اين نظريه ها و رويکردها بپردازيم. در واقع نمونه هايي از شاخص ترين انواع نقد ادبي را ترجمه کنيم. همچنين تاليف آثاري با محوريت نظريه هاي ادبي در برنامه کاري ماست.

-يکي از مشکلات خوانندگان فارسي زبان در مطالعه کتاب هايي از اين دست ترجمه نشدن مصداق و مثال ها است.

بله خب اين يک مشکل واقعي است. اما در مورد «درسنامه نظريه ادبي» بيشتر مثال هاي نويسنده در راستاي توضيح نظريه هاست. خيلي به آثار ادبي گريز نمي زند. ولي به کتاب هايي از نظريه پردازها اشاره مي کند. و در حد توان کتاب به آنها مي پردازد. مثلاً اگر به يک مفهوم مورد نظر يک منتقد مارکسيست اشاره مي کند، آن را رها نمي کند. ولي به هرحال ما از نظر منابع ادبي در زبان فارسي واقعاً فقير هستيم.

-فکر مي کنيد ترجمه چنين آثاري در فضاي رخوت زده آکادميک تاثيرگذار بوده است؟

راستش من از وضعيت دانشگاه ادبيات اطلاع دقيق ندارم. در مورد ادبيات انگليسي که رشته خودم بوده، مساله نقد ادبي لااقل در پايان نامه ها خيلي جا باز کرده است. 10 ، 15 سال دانشجوها بيشتر سراغ تحليل مضامين و مفاهيم آثار مي رفتند مثلاً مفهوم شرارت در آثار فلان نويسنده يا مقايسه يک مضمون يا فضاسازي در آثار چند نويسنده مختلف. اما الان در ادبيات انگليسي اکثراً نظريه هاي ادبي را پياده مي کنند. مثلاً خوانش فمينيست آثار توني موريسون يا تحليل ساختار روايي آثار آپدايک. مسلماً به زودي آثار اين فارغ التحصيلان در فصلنامه ها و مجلات انعکاس خواهد يافت.
عناوين اين صفحه
واقعيت سرد و بي آفتاب روسي
موج هاي کوتاه درياي قشم
شنل گوگول از هند تا امريکا
از نظريه نترسيد

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام