
شهر پشت ديوارهاي قديمي و کاهگلي گم شده است. از ميان جاده اصلي شهر که بگذري نمي داني که تاريخ آن پشت ها، اطراق کرده است. زواره که از آبادي هاي کهن ايران است و نام آن از نام برادر رستم گرفته شده انباشته از بناهاي تاريخي و فرهنگ و آداب و رسومي است که هرکدام به نوعي حکايتي را براي گفتن دارند.
شهر زواره در حاشيه جنوب کوير مرکزي ايران با سطحي هموار در شمال شرقي استان اصفهان و در مجاورت کوير مرکزي قرار دارد.
زواره را بايد سر فرصت به تماشا نشست. شهر کوچکي است اما عميق و ريشه دار.
عبور از ميان شهر و کوچه هاي به هم متصل و مسقف و ساباط هاي به هم متصل و آينه هايي که روي ديوارها نصب شده اند هرکدام براي خود قصه يي غريب دارند.
---
من مسافري بودم که به همراه پنج همراه ديگرم، به عمد از اتوبوسي که با آن به زواره آمده بوديم، جامانديم تا ديگر مسافران کوير به اردستان برسند و ما جادوي شهر زواره شويم.
در قديمي و بلند و رها و پررمز و راز مسجدجامع زواره باز بود. پيرمردي از راه رسيد و دوربين ها را که دست همراهان ديد، گفت بياييد داخل. داخل مسجد سکوت بود و ديوارهاي عريض و گچ بري هايي که گويي فراتر از توانايي دست بشريت است.محراب مسجد در مقابل چشمان ما مي درخشيد. آنچه وجود داشت نمونه يي منحصر به فرد از گچ بري ايراني اسلامي بود که بعد از گذشت صدها سال همچنان مي درخشيد.
---
خانه ها هنوز روي درهاي قديمي شان کلون داشتند و کودک درون تو را وامي دارد تا کلون ها را بکوبي و باور نمي کني کسي از آن سوي در بگويد «بفرماييد داخل» و تو مي گريزي. اينجا زواره است؛ شهري کوچک، کويري که همه ساکنانش مهمان پذيرند. آنقدر که به سادگي مهمان شان مي شوي به استکاني چاي. به همين سادگي.
براي من مسافر عجيب بود که زواره هنوز براي گردشگران کشف نشده و از ديگر سو هم مايه مسرت و خوشحالي بود چراکه هنوز بکر بود و دست نخورده و ساکنان اين شهر هنوز به مسافران به چشم «مهمان حبيب خدا است» نگاه مي کردند و نه گردشگري که مي توان از قبل او پول درآورد.
ما رها شديم ميان شهر. ظهر يک روز تعطيل بود. چه ماهي و چه سالي، چندان مهم نيست.
ميان کوچه ها گشتيم و نخل ديديم؛ نخل هاي چوبي بزرگ مخصوص عزاداري امام حسين. و کنار هر اتاقکي که يک نخل نشسته بود، آينه ها چشمانت را مي گزيد.
- اين آينه ها براي چيست؟
- براي کساني که مي آيند تا زير اين نخل ها را بگيرند و براي امام حسين عرق بريزند، اول يک نگاهي به باطن و درون خودشان کنند، ببينند آيا آنقدر پاک هستند و از ديدن روي خود در آينه شرمنده نيستند که به خودشان اجازه دهند تا زير اين نخل را بگيرند.
و شهر پر بود از آينه ها.
زواره را بايد ديد نه اينکه شنيد يا از روي کاغذ خواندش. زواره و تکيه ها و حسينيه هاي سرباز و سرپوشيده اش را بايد از نزديک ديد و حال و هوا و بويش را احساس کرد.
ميان شهر، ميان خانه ها، بين چهار کوچه بزرگ که به هم مي رسيدند، حسينيه سرباز بزرگي قرار داشت که اهالي شعر با پول خودشان، آن را با چادرهاي برزنتي، مسقف مي کردند براي اربعين.
- بفرماييد چاي.
ما مسافراني بوديم که تا پايان روز از سوي ده ها و شايد هزاران زواره يي دعوت شديم به چاي. به لحظه يي نشستن و خستگي در کردن. گويي فرهنگ مهمان نوازي در اين شهر تاريخي و باستاني به گستردگي کوير و به ناياب بودن آب عمر داشت و قدمت.
- اينجا چه خبر است؟
«چادر مي زنيم براي اربعين. اينجا کويري است و شب ها سرد مي شود. زن ها آن بالا مي نشينند و مي بينند (دور تا دور حسينيه سکوهايي بود که بر ميانه ميدان اشراف داشت) و مردها هم که وسط حسينيه، سينه مي زنند. راستي منار زواره را ديديد؟»
سراغ منار زواره را گرفتيم. مسجدي تک مناره که براي تماشا سر منار، چشمان مان به آسمان لاجوردي شهر افتاد؛ لاجوردي يکدست و پرنقش.
اجازه داده شد مناره را بالا رويم و شهر زير پايمان بود. با همه خانه هاي قديمي و تاريخي که فرو ريخت و خانه هاي نوين و سنگ نما و شيشه رفلکسي.
مي گويند منار زواره در مسجد امام حسن مجتبي، پيش از اين آتشکده بوده که بعد از مسلمان شدن اهالي زواره، اين آتشکده هم مسجد مي شود و باز هم مي گويند تا چند سال پيش اين مسجد، محرابي داشته که رو به بيت المقدس بوده و در بازسازي داخلي، محراب رو به مسجدالقدس خراب مي شود.
در شهر زواره، اغلب ساکنان آن سيدطباطبايي هستند.
مدرسه علميه، آب انبار مخروطي شکل شهر، بناي تاريخي هشت بهشت و بقعه پير عارف سيدبهاءالدين حيدر، خانه هاي چهارصفه يي و مسجد نيکويه و قلعه مغولي ساز ميان شهر همگي از اماکن تاريخي ديدني شهر هستند.
شب شده و کوير سرماي گزنده خود را رها کرده است. سوار ماشين به سوي نطنز مي رويم و چقدر همگي خوشحال بوديم که از اتوبوس جا مانديم.