شنبه، 13 تير 1388 - شماره 1992
   
 
صفحه نخست :: روزنامه :: هنر
چند راه حل ساده
کتاب هايي که ترجمه مي شوند از کجا مي آيند

ترجمه هاي جورواجوري از «بيگانه» کامو هست اما کسي تا حالا به فکر ترجمه «شوخي پروردگار»(Infinite Jest) رمان معروف ديويد فاستر والاس نيفتاده. يکي دست به کار ترجمه آثار «مارتين ايميس» انگليسي نزده يا مترجمي نيست که ترجمه رمان «اسکار و لوسيندا» پيتر کري استراليايي را به ناشري پيشنهاد کند. در قفسه کتابفروشي ها جاي خالي کتاب هايي را که حتي اسم بعضي هايشان را هم نشنيده ايم- ترجمه هاي متعددي از داستا ن هاي چخوف، همينگوي، سلينجر، کارور يا بقيه- داستان نويساني پر کرده اند که در اين سال ها به واسطه گرفتن جايزه هاي ادبي در ايران معروف شده اند؛ مثل ژوزه ساراماگو که تا نوبل گرفت چندين ترجمه از «کوري» او روانه بازار شد يا جومپا لاهيري که «مترجم دردها»يش بعد از گرفتن پوليتزر تا به حال سه بار به فارسي برگردانده شده.

نويسندگاني هستند که سخت مي نويسند و ترجمه کتاب هايشان به فارسي پردردسر و وقت گير است. نويسندگاني هستند که طولاني مي نويسند و کتاب هايشان قطور است و وقتي را که براي ترجمه يک کتاب از آنها صرف مي شود، مي توان صرف ترجمه سه يا چهار کتاب کم حجم تر از نويسنده ديگري کرد که نثر پيچيده يي هم ندارد. نويسندگاني هم هستند که با وجود نوشتن آثار درخشان جايزه يي نگرفته اند و به همين دليل مترجمان ايراني آنها را نمي شناسند يا اگر مي شناسند به آثارشان دسترسي ندارند. براي شناخت نويسنده ها و آثارشان، تهيه اين آثار و انتخاب آنها براي ترجمه، هر مترجم روشي دارد.

کتاب هاي تصادفي

چهل سال پيش يک روز که سروش حبيبي نشسته بود توي خانه و داشت کار مي کرد، از راديو داستاني شنيد که رويش تاثير گذاشت؛ «آن زمان پاريس بودم. در راديو کسي داستاني مي خواند اما نتوانستم تا آخر به داستان گوش کنم چون بايد با يکي از دوستانم جايي مي رفتيم. بعد از آن با اينکه اسم داستان و کتاب را نمي دانستم به چند کتابفروشي رفتم و داستان را براي فروشنده تعريف کردم و او کتاب «بيابان تاتارها»ي دينو بوتزاتي را نشانم داد. کتاب را خواندم، دوست داشتم و ترجمه کردم.»

همان موقع فروشنده کتاب ديگري هم به سروش حبيبي پيشنهاد کرد که بعدها يکي از محبوب ترين کتاب ها در فهرست خيلي ها شد؛ «خداحافظ گري کوپر» رومن گاري که وقتي سروش حبيبي آن را خريد تازه منتشر شده بود.

ترجمه «گل هاي معرفت» اثر اريک امانوئل اشميت هم داستان ديگري دارد؛ «چند سال پيش پسرم براي تولدم مرا به تئاتر دعوت کرد؛ نمايش گل هاي معرفت که از آن خوشم آمد و بعدها کتابش را خواندم و ترجمه کردم.»

«زمين انسان ها»ي آندره ژيد، «ابله» داستايوفسکي، «آنا کارنينا»ي تولستوي، «آبلوموف» ايوان گنچارف، «ژرمينال» اميل زولا، «شب هاي هند»و «ميدان ايتاليا»ي آنتونيو تابوکي و «طبل حلبي» گونتر گراس از جمله کتاب هايي هستند که او ترجمه کرده.

ليلي گلستان بدون اينکه درباره «ميرا» رمان مشهور کريستوفر فرانک چيزي شنيده باشد، در يکي از سفرهايش خلاصه داستان «ميرا» را پشت جلد آن در يک کتابفروشي خواند، خوشش آمد، خريد و ترجمه کرد و حالا ميرا چندين بار تجديد چاپ شده. «من نمي دانستم اين کتاب جايزه گرفته و تا قبل از اينکه ببينم و از داستانش خوشم بيايد حتي نقدي برآن نخوانده بودم.»

گلستان هم مترجم کتاب هاي محبوبي مثل «زندگي، جنگ و ديگر هيچ» اوريانا فالاچي، «تيستوي سبزانگشتي» اثر موريس دروئون، «گزارش يک مرگ» گابريل گارسيا مارکز، «بيگانه» آلبر کامو، «مردي که همه چيز همه چيز همه چيز داشت» ميگل آنخل آستورياس، «مردي با کبوتر» و «زندگي در پيش رو» دو رمان رومن گاري و «اگر شبي از شب هاي زمستان مسافري» رمان ايتالو کالوينو و چندين کتاب ديگر است.

محرکي به نام جايزه هاي ادبي

هميشه هم اين طور نيست که کتابي را بدون اينکه نويسنده و ناشرش را بشناسي، داستانش را بداني يا نقدي بر آن خوانده باشي بخري و کتاب خوبي از آب دربيايد و به فکر ترجمه اش بيفتي. بنابراين قبل از اينکه کتابي را بخري يا سفارش بدهي که برايت بفرستند يا بياورند، نقد هاي آن را مي خواني، به فهرست جايزه هايي که برده نگاه مي اندازي و درباره نويسنده و ناشر، اگر نشناسي اطلاعات مي گيري. مژده دقيقي مترجم داستان هايي از آليس مونرو، «عدالت در پرانتز» ايساک بابل، «يک مهماني يک رقص و داستان هاي ديگر» آيزاک باشويس سينگر و «وقتي يتيم بوديم» کازوئو ايشي گورو مي گويد؛ «ديگر خيلي از اسم ها برايم آشناست. اسم نويسنده، ناشر و منتقدي که درباره کتاب نقدي نوشته، توجهم را جلب مي کند. جايزه ها هم موثر هستند. وقتي کتابي نامزد چند جايزه مي شود مي فهمي از نظر ادبي اهميت دارد.»

اسدالله امرايي نويسنده هايي مثل جويس کرول اوتس و توبياس وولف را شخصاً مي شناسد و آنها کتاب ها را برايش مي فرستند؛ تس کالاگر همسر ريموند کارور هم داستان هاي او را براي امرايي اي ميل مي کند. او که ترجمه داستان هايي از هاينريش بل، ريموند کارور، ايزابل آلنده و کارلوس فوئنتس را در کارنامه دارد، مي گويد؛ «خيلي چيزها در انتخاب کتاب براي ترجمه دخيل هستند. بعضي وقت ها هم نويسنده ها داستان هايي مي فرستند که نمي شود ترجمه کرد.» به قول مژده دقيقي بعضي وقت ها مي شود 15 کتاب مي خواني و فقط يکي شان مناسب ترجمه است. محمود حسيني زاد مي گويد؛ «در آلمان يکي دو جايزه ادبي ساليانه وجود دارد که هميشه کنجکاوم داستان هاي نويسندگاني را که در فهرست اين جايزه ها آمده اند بخوانم. اما به صرف جايزه گرفتن داستاني را ترجمه نمي کنم. اول بايد چيز تازه يي در ساختار و داستان داشته باشد و دوم نثرش قابل ترجمه باشد. الان چند سال است دلم مي خواهد «فاوست» گوته را ترجمه کنم اما مي بينم نمي شود، اگر ترجمه کنم نه کسي از آن سر درمي آورد نه خودم را راضي مي کند.»

محمود حسيني زاد بيشتر از آلماني ترجمه مي کند. «قاضي و جلادش»، «قول» و «سوء ظن» سه رمان پليسي فردريش دورنمات، «اين سوي رودخانه ادر» داستان هاي کوتاه يوديت هرمان و ترجمه هايي از ژان ژنه، ماکسيم گورکي و آرتور ميلر از جمله کارهاي اوست.

جوايز و نقدها هم براي اميد نيک فرجام مترجم دو رمان «زندگي واقعي سباستين نايت» و «خنده در تاريکي» از ناباکوف، چند کتاب از سلينجر و داستان هايي از ترومن کاپوتي فقط محرکي بوده که کتاب ها را بخواند و خبردار شود که در دنيا چه مي گذرد. فلان کتاب چه دارد که بوکر گرفته؟ فلان نويسنده چه کار کرده که شايسته نوبل بوده؟ « اگر کتاب را بخوانم و بدم بيايد مثل کتاب هاي لوکلزيو که هيچ، و اگر خوشم بيايد يا مي گذارمش در برنامه کار خودم يا پيشنهاد مي کنم به دوستان. کتاب هاي خيلي خوبي هستند که با سليقه من جور درنمي آيند، بنابراين به دوستان مي گويم، تشويق شان مي کنم، خودم با ناشرها چانه مي زنم که اين کتاب ها را براي انتشار قبول کنند.»

او مي گويد؛ «من بايد از يک کتاب خوشم بيايد، ازش لذت ببرم تا ترجمه ا ش کنم، تا بخواهم که حالش و لذتش را با ديگران شريک شوم، اصلاً فکر کنم به همين دليل مترجم شدم، چون دوست داشتم ديگران هم بخوانند و حال کنند. مطمئن باشيد اين فرمول جواب مي دهد. نمي دانم بعضي مترجم هايي که تا يک نفر جايزه مي گيرد شروع مي کنند به ترجمه کارش چطوري اين کار را مي کنند. احتمال قريب به يقين فقط به پولش و فروش کتاب فکر مي کنند. ولي کي توي اين مملکت از ترجمه ادبي پولدار شده که من دوميش باشم و اصلاً من کي به پولدار شدن فکر کردم که حالا بکنم،»

او توضيح مي دهد؛ «منظورم اين نيست که هر کسي جايزه گرفت مشکل دارد. يادمان نرود خيلي هاي ديگر هم هستند که هيچ وقت مثلاً نوبل نگرفته اند ولي کارشان عالي است و در تاريخ ادبيات هم جايگاه والاتري دارند نسبت به آنها که نوبل گرفته اند.»

کتاب هايي که دورند

آن زمان که سروش حبيبي در ايران زندگي مي کرد و هنوز به پاريس مهاجرت نکرده بود کتاب هاي غيرفارسي را از چند کتابفروشي معروف در تهران مي خريد؛ «تهران سه فروشگاه کتاب هاي فرانسوي زبان داشت که کتاب هاي خيلي خوبي مي توانستي آنجا پيدا کني. يا آن موقع اگر آدم کتابي مي خواست که در تهران گير نمي آمد سفارش مي داد و با پست يا از طريق دوستان به دستش مي رسيد.»

بعد از گذشت چند دهه از آن وقتي که سروش حبيبي حرفش را مي زند، هنوز نمي شود خيلي از کتاب ها را در تهران پيدا کرد و مترجم ها مجبورند به همان روش ديرينه متوسل شوند. اي ميل يا زنگ بزنند به دوستي که در يکي از شهرهاي اروپا و امريکا ساکن است، از او بپرسند کي به ايران مي آيد يا آيا کسي هست که در چند هفته آينده به ايران بيايد. بعد از او يا هرکسي که مسافر ايران است بخواهند کتاب را بخرد و همراه خود بياورد. مژده دقيقي از همين روش استفاده مي کند چون اگر بخواهد کتاب ها را از طريق پست دريافت کند، ديرتر به دستش مي رسند يا حتي ممکن است اصلاً به دستش نرسند. «من به اين روش عادت کرده ام و تنها مشکلم مدت زماني است که منتظر مي مانم تا کتاب به دستم برسد.»

نمايشگاه بي کتاب

کتابفروشي هايي که بخش کتاب هاي غيرفارسي داشته باشند تعدادشان کم است يا اگر داشته باشند اين کتاب ها بيشتر شامل آثار کلاسيک، شاهکارهايي که بارها به فارسي ترجمه شده اند يا آثار پرفروش هستند.

بخش خارجي نمايشگاه کتاب تهران پر است از کتاب هاي مربوط به کامپيوتر، آموزش زبان انگليسي، طراحي داخلي و دکوراسيون، دايره المعارف و کتاب هاي مرجع، باغباني، نقاشي و خلاصه خيلي چيزهاي ديگر از جمله رمان و داستان. در قفسه هاي شهر کتاب که يکي از غرفه هاي اصلي بخش خارجي را در اختيار دارد، مي توانيد 43 عنوان کتاب از استفن کينگ، 21 کتاب از پائولو کوئيلو و 18 عنوان کتاب از نجيب محفوظ را يک جا ببينيد. تنوع نويسنده ها و آثار آنقدر زياد نيست که بخش خارجي نمايشگاه کتاب را به مکاني براي مراجعه مترجمان تبديل کند. اميد نيک فرجام مي گويد؛ «راستش هفت هشت سال پيش ديگر عطاي نمايشگاه کتاب را به لقايش بخشيدم و بي خيالش شدم، چون ديگر ديدن هرساله کتاب هاي شکسپير و جين اوستن مخصوصاً اگر در دانشگاه ادبيات انگليسي خوانده باشي، حالم را به هم مي زد. بنابراين قراري با خودم گذاشتم، پولي را که در نمايشگاه خرج مي کردم مي گذاشتم کنار و به يکي از دوستان که امريکا بود و هست ليست مي دادم تا کتاب هايي را که مي خواستم از سايت آمازون بخرد و برايم بياورد يا بفرستد. پولي بيش از آنکه در نمايشگاه بين المللي، کتاب مي دادم خرج نمي کردم اما در عوض هر سال کتاب هاي درست و حسابي به دستم مي رسيد و از دنياي ادبيات هم بي خبر نمي ماندم.»

شايد وضع کتاب هاي غيرانگليسي نمايشگاه به اين بدي نباشد. مثلاً مترجمي مانند محمود حسيني زاد که از آلماني به فارسي ترجمه مي کند، مي تواند کتاب هاي خوبي را از بخش خارجي نمايشگاه بخرد اگرچه تعداد اين کتاب ها زياد نيست. يکي از اين کتاب ها «مثلاً برادرم» رمان اووه تيم را دو سال پيش از نمايشگاه کتاب تهران خريد. مي گويد؛ «قبل از رواج اينترنت مترجم ها مي نشستند به انتظار اينکه مسافر چه مي آورد يا اگر خودشان مي توانستند به خارج از کشور سفر کنند کتاب هايي مي آوردند که به مرور زمان ترجمه مي کردند يا ترجمه آن را به کسي پيشنهاد مي دادند. اين تنوعي که حالا وجود دارد نبود. بعضي ها که نه مسافري داشتند نه خودشان به سفر خارجي مي رفتند از کنار خيابان و روبه روي دانشگاه کتاب مي خريدند.»

ليلي گلستان اما از کتابفروشي هاي تهران هيچ وقت غيراز کتاب هاي فارسي کتاب ديگري نخريده است.

کتاب ها را هميشه يا در سفرهايش خريده يا برايش آورده اند. مي گويد مشترک چند مجله ادبي انگليسي زبان است و کتاب هاي خوبي را که اين مجلات معرفي کرده باشند مي خواند و اگر داستان آنها را دوست داشته باشد ترجمه مي کند.

راه ميانبر

بعضي مترجم ها از راه آسان تري کتاب پيدا مي کنند يا براي بعضي کتاب ها راه آسان تري براي دسترسي هست؛ نسخه پي دي اف آنها روي اينترنت. اسدالله امرايي کمتر به نسخه پي دي اف کتاب ها مراجعه مي کند. داشتن کتاب و متني که روي کاغذ پيش رويش باشد برايش خوشايند تر است. مژده دقيقي مي گويد چون داستان هاي نويسنده هاي جديدتر را ترجمه مي کند نسخه يي اينترنتي از داستان هايي که مي خواهد نيست. محمود حسيني زاد چند داستان از مجموعه «گذران روز» را که دربرگيرنده داستان هايي از داستان نويسان معاصر آلمان است از روي نسخه پي دي اف آنها ترجمه کرده. او مي گويد بعضي کتاب ها هم هستند که نايابند و بايد کسي را پيدا کرد که در کتابخانه يي عضو باشد و بتواند از کتاب کپي بگيرد. «مثلاً کتابي که والتر بنيامين درباره برشت نوشته يا کتاب هاي هانا آرنت درباره بنيامين در آلمان هم ناياب هستند.»

اميد نيک فرجام هم هيچ وقت از نسخه پي دي اف يک اثر ادبي استفاده نکرده چون به نسخه اينترنتي آثار اعتمادي ندارد.

سفارش قبول نمي کنيم

همه کتاب هايي که ترجمه شده اند و مي خوانيم انتخاب مترجم ها نيستند. بعضي از آنها را ناشران براي ترجمه پيشنهاد کرده اند. بعضي ترجمه برايشان شغل است و بيشتر پيشنهادهاي ناشر را براي ترجمه قبول مي کنند. بعضي در صورتي پيشنهاد ناشر را قبول مي کنند که کتاب را دوست داشته باشند و لابد بعضي ها هم هستند که اين جور مواقع دست رد به سينه ناشر مي زنند. سروش حبيبي مي گويد؛ «کيفر آتش الياس کانتي مدت ها روي ميزم بود و قصد داشتم کارش کنم که يک روز آقاي کريمي مدير نشر نيلوفر زنگ زد و ترجمه آن را پيشنهاد کرد و من هم که از قبل قصدش را داشتم مشغول ترجمه شدم.» تنها کتاب هايي که محمود حسيني زاد به سفارش ترجمه کرده آثار برتولت برشت است که ناشر آن انتشارات خوارزمي بوده. مژده دقيقي سفارش ترجمه قبول نمي کند، مي گويد؛ «من ترجمه ادبي را از ساير مسائل جدا کرده ام و مي دانم از اين راه درآمد مالي نصيبم نمي شود. برايش چارچوبي در نظرگرفته ام، کار دلم است و نمي توانم سفارشي انجامش دهم چون اگر کاري را دوست نداشته باشم در ترجمه پيش نمي روم.»

اميد نيک فرجام هم تا حالا به سفارش ناشر، اثر ادبي ترجمه نکرده؛ «چون سليقه و دانش ادبي هيچ ناشري را به اندازه خودم نمي دانم. ولي خيلي از مترجم ها را مي شناسم که به سفارش ناشر کتابي را ترجمه مي کنند يا چهار تا کتاب به سفارش ناشر کار مي کنند تا بتوانند يک کتاب به انتخاب خودشان کار کنند که به نظرم اصلاً درست نيست، حتي اگر غم نان و فشار زندگي بدجوري خفت آدم را چسبيده باشد.»

يادداشتي بر فيلم «درباره الي...» اثر اصغر فرهادي
ما ديگر آن آدم هاي سابق نيستيم

مهديه پاليزبان

نوشتن درباره يک فيلم، هر چقدر هم فيلم خوبي باشد، در اين روزها کار سختي است. چند ماه قبل در زمان برگزاري بيست و هفتمين جشنواره فيلم فجر، منتقدان زيادي که «درباره الي...» را تحسين کردند، فکر نمي کردند اکران فيلم تا اين حد مصداق عيني پيدا کند؛ تجربه کوتاه سرزندگي، اميد، شادي و بعد... اتفاقي باورنکردني که به تلخي وضعيت و سرخوردگي شخصيت هاي داستان منجر مي شود و مشخص نيست تا کي و کجا ادامه پيدا مي کند.

ما امروز مثل شخصيت هاي «درباره الي...» بعد از آنچه تجربه کرده ايم، ديگر آن آدم هاي سابق نيستيم. تفکرات، باورها، آرزوها و آرمان ها و حتي خط قرمزهايمان تغيير کرده است، مثل بچه هاي دانشکده حقوق که يک مسافرت دسته جمعي برايشان به يک تجربه غريب تبديل شد و معني و مفهوم خيلي چيزها را در نظرشان يا لااقل در احساس شان عوض کرد؛ اتفاقي که باعث شد هرکس خودش را نشان بدهد، واقعيت و ماهيت ديگري را رو کند، هم به خودش و هم به ديگران. اين مقطعي بود که حرف هاي نگفته زيادي سر باز کرد.

«درباره الي...» داستان جامعه ما با آدم هايش، روابطش و مناسباتش است؛ جامعه يي که دو چهره بودن يا روي ديگري داشتن براي شخصيت هاي آن ديگر عادي شده است. اين دوگانگي به طور مشخص از لحظه گرفتن ويلا در فيلم شروع مي شود؛ جايي که به اسم ويلاي ساحلي کرايه داده مي شود اما در اصل، ساختمان نيمه مخروبه يي است با کمترين امکانات که حتي حريم و حصار هم ندارد، ولي همين نبود امنيت را هم به عنوان يک امتياز مثبت به اسم همجواري با دريا به مسافران تحميل مي کنند.

براي کساني که پيش از تماشاي فيلم نکات زيادي درباره آن خوانده اند و شايد حتي داستان کلي فيلم و مسير آن را مي دانند، بخشي از تعليق ها کمتر حس مي شود. اما اين مهم است که سرگرداني آدم هاي فيلم در برابر کسي که فکر مي کردند خيلي آشناست و خيلي او را مي شناسند، قابل درک است. درست مثل روابط اجتماعي دوران ما که حتي در دوستي هاي به ظاهر عميق هم گاهي يک اتفاق باعث مي شود سستي و ساختگي بودن روابط آدم ها يکباره خودش را نشان بدهد. جامعه ما، جامعه آدم هاي چندلايه است. همه ما در مناسبات اجتماعي معمولاً صفر و يک هستيم. با تمام ادعاهاي اخلاقي يا نسبي نگري هاي روشنفکرانه، تلاش مي کنيم خيلي سريع بر آدم ها برچسب بزنيم و تکليف خوب و بد، گناهکار و بي گناه بودن شان را معين کنيم.

در چنين موقعيت هايي است که هرکس، شخصيت اصلي و دروني اش را نشان مي دهد. آدم هاي «درباره الي...» هم نگرش شان را به جامعه، روابط انساني و اخلاقي، تعهد و دوستي را با قضاوت صريح درباره شخصيت الي نشان مي دهند و در قالب يک روح جمعي بر اساس مصلحت خودشان درباره الي تصميم مي گيرند. جالب اين است که اين تصميم گيري حتي از الي که زندگي اش گذشته و رفته است هم بيشتر جلو مي رود؛ آنها درباره واقعيتي که قرار بوده نامزد الي از او بداند و شخصيتي که از او بشناسد هم تصميم مي گيرند. براي نامزد الي، آنها نقش خبررسانان رسانه هاي دنياي امروز را دارند که براي او شبه واقعيت مي سازند و تصميم مي گيرند او چه بداند؛ همان طور که رسانه ها تصميم مي گيرند ما چه ببينيم و از چه منظري ببينيم و چه نتيجه يي بگيريم.

يکي از قدرت هاي فيلم اين است که با ايجاد فکر و دغدغه در تماشاگر کمک مي کند ما حتي براي حرف هاي نزده و حس هاي ابرازنشده آدم ها هم فرض هاي مشخصي داشته باشيم. مثلاً به اين فرض فکر کنيم که احتمالاً الي هم مثل بسياري از آدم هاي امروز دلايل معيني را که اين روزها از آدم ها براي توجيه تعهد نداشتن شان مي شنويم، براي خود تراشيده بوده. اما در نهايت حضور نامزد او هم به کشف حقيقت کامل کمک نمي کند و روشن نمي شود آيا واقعاً با هم مشکلاتي داشته اند يا اينکه الي صرفاً به دليل به دست آوردن موقعيتي مناسب تر، نامزدش را هرچند به طور موقت رها کرده است؟ فيلم اين موضوع را مشخص نمي کند و همين کار، در اخلاقياتي که ما در فيلم مي بينيم و برداشت مي کنيم، تاثير زيادي دارد. اگر اين مساله به جواب مشخصي مي رسيد، «درباره الي...» اين چندلايگي را نداشت و يکي از توجيهات فرضي الي حاکم مي شد و قصه و قضاوت هاي ما را يکطرفه مي کرد.

ولي با قصه يي که در فيلم بازگو مي شود، تعهد نداشتن رايج امروز در قالبي به نمايش در مي آيد که خطرها و ضررهاي آن را بيشتر درک مي کنيم. فيلم اين کار را با ضربه هايي که به تماشاگر مي زند و او را در دوسوم زمان خود دچار نگراني، سردرگمي و سوال مي کند، به انجام مي رساند و به ما نشان مي دهد که چطور زيرپاگذاشتن اخلاقيات انساني نه به يکي دو فرد بلکه به گروهي از آدم ها و وجدان جمعي آنها لطمه و ضربه مي زند. اوج احساس مشارکت بيننده در تجربه ها و حس و حال آدم هاي فيلم در اين است که با قضاوت هاي مختلف آنها نيز همراه مي شود و به خود مي گويد اگر من هم به جاي آنها بودم، روش ديگري براي نظر دادن درباره الي و شخصيت و اعمالش نداشتم. هر روشي که مي توان تصور کرد، در فيلم و در حرف و قضاوت شخصيت ها ديده و شنيده مي شود. اين خود جنبه يي ديگر از شباهت ميان مسائل و وضعيت آدم هاي فيلم با ما در دنياي واقعي اين دوران است.

عناوين اين صفحه
کتاب هايي که ترجمه مي شوند از کجا مي آيند
ما ديگر آن آدم هاي سابق نيستيم
نقش آفريني کيانو ريوز در نسخه جديد «دکتر جکيل»
جشنواره فيلم «هامبورگ» ميزبان سه فيلم کوتاه ايراني
ماجراي دزيره به قلم «ناپلئون بناپارت» منتشر مي شود

نقش آفريني کيانو ريوز در نسخه جديد «دکتر جکيل»
کيانو ريوز بازيگر آثاري چون «کنستانتين» و «نوامبر شيرين» در بازسازي فيلم «مورد عجيب دکتر جکيل و آقاي هايد» نقش آفريني مي کند. اين فيلم اقتباسي که براساس يک رمان مطرح کلاسيک ساخته مي شود، توسط کمپاني «يونيورسال» تهيه خواهد شد. جاستين هايث خالق آثاري چون«جاده انقلابي» نگارش فيلمنامه «دکتر جکيل» را برعهده خواهد داشت. داستان فيلم روايت مدرني از زندگي و تحقيقات خاص دکتر جکيل خواهد بود. جان بري مور اولين بازيگري بود که در نقش مرد دوچهره داستان (دکتر جکيل و آقاي هايد) ظاهر شد. اين فيلم به همين نام در سال 1920 و به صورت صامت تهيه شد که اقتباسي موفق از رمان «رابرت لوئيس استيونس» بود. اين فيلم سرشت دوگانه و متضاد انسان را به عنوان موجودي که قابليت خشونت و تخريب را نيز در خود دارد، به نمايش مي گذاشت. فيلم دکتر جکيل بارها بازسازي شد. دو بازسازي برجسته اين اثر عبارتند از؛ دکتر جکيل و آقاي هايد(1932) ساخته روبن ماموليان با حضور فردريک مارش و دکتر جکيل و آقاي هايد (1941) ساخته ويکتور فلمينگ که توانست جايزه اسکار بهترين فيلمبرداري سياه و سفيد را از آن خود کند.در اين فيلم هنرپيشه هاي بزرگي همچون اسپنسر تريسي و اينگريد برگمان بازيگران نقش هاي اصلي بودند.


جشنواره فيلم «هامبورگ» ميزبان سه فيلم کوتاه ايراني
جشنواره بين المللي فيلم هامبورگ، امسال ميزبان سه فيلم کوتاه از سينماي ايران خواهد بود.

دو فيلم«پيرمردها نمي ميرند» ساخته «رضاجمالي» با مدت زمان 11 دقيقه و «فرش چوب» به کارگرداني «عبدالرحمان ميراني» با مدت زمان 19 دقيقه در بخش رقابت هاي بين الملل جشنواره هامبورگ به نمايش درمي آيند و فيلم کوتاه «بابا آب داد» اثر «مهدي جعفري» در بخش آثار سه دقيقه يي در کنار 27 اثر ديگر پذيرفته شده است. فيلم کوتاه «پيرمردها نمي ميرند» در بهار 87 در انجمن سينماي جوانان ايران توليد شده است و پيش از اين در جشنواره هاي فجر، جشنواره بين المللي فيلم کوتاه تهران، جشنواره منطقه يي سينماي جوان و... حضور داشته است. اين رويداد سينمايي امسال برپايي بيست و پنجمين دوره خود را جشن مي گيرد. هر سال بيش از 200 فيلم از بيش از 50 کشور جهان در اين رويداد سينمايي به روي پرده مي روند.


ماجراي دزيره به قلم «ناپلئون بناپارت» منتشر مي شود

ترجمه انگليسي بخشي از رمان عاشقانه يي که آن را منتسب به ناپلئون بناپارت مي دانند، پاييز امسال منتشر مي شود. به گزارش روزنامه ديلي تلگراف، ناپلئون بناپارت که يکي از شخصيت هاي شاخص سياسي اين کشور بوده و رفتارش تاثيري گسترده بر سياست قرن 19 اروپا گذاشته، يک وجه رمانتيک و عاشقانه نيز داشته است و انتشار رماني با نام Clisson et Eugژnie نوشته ناپلئون که قرار است ترجمه انگليسي اش به بازار آيد، بر نبوغ و استعداد «ناپلئون» در عرصه کلام و رمان نويسي -آن هم با درونمايه عاشقانه- صحه مي گذارد.

اين رمان در سال 1795 زماني که امپراتور فرانسه سرباز 26ساله و جوياي نامي بوده است، نوشته شده و ماجراي تراژيک عشق ناپلئون به زني به نام «برناردين اوژني دزيره کلاري» است. روزنامه گاردين نيز در اين باره نوشته است؛ «اولين نسخه انگليسي اين رمان که اکثر بخش هاي آن مفقود شده، قرار است در پاييز امسال از سوي انتشارات گاليک در حجمي بيش از 40 صفحه منتشر شود. دو سال پيش زماني که بخشي از دست نوشته هاي اين رمان يافت شد، در يک حراجي به قيمت 17 هزار پوند فروخته شد.»

پايگاه خبري بوک سلر نيز درباره اين کتاب نوشته است؛«زماني که ناپلئون در تبعيد و در جزيره هلنا در جنوب اقيانوس آتلانتيک درگذشت، اين دست نوشته به شش بخش تقسيم و پراکنده شد. ناپلئوني که همه ما فکر مي کنيم او را خوب مي شناسيم. ما در بريتانيا او را تنها به عنوان يک جنگاور مي شناسيم، اما در اين کتاب ابعاد رمانتيک و عاشقانه ذهن بناپارت نيز به صورت برجسته يي خودنمايي مي کنند.»

گفته مي شود اين کتاب به صورت بسيار واضح و آشکارا به نظريات و ديدگاه هاي ناپلئون جوان درباره عشق، زن و زندگي نظامي مي پردازد. به گزارش فارس درباره اين کتاب همچنين گفته مي شود؛ هرچند تنها 40 صفحه از اين رمان کشف شده اما همين صفحات اندک هم به تنوير اذهان درباره ناپلئون کمک شاياني خواهد کرد. اين کتاب در اکتبر 2009 با تيراژ 10 هزار نسخه منتشر خواهد شد.



روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام