چهارشنبه، 10 تير 1388 - شماره 1990
   
 
صفحه نخست :: روزنامه :: سينما
زندگي و دوران ليليان گيش (1993-1893) بازيگر بزرگ سينماي کلاسيک
شکوفه يي بر خاک

ديويد کالاهان - ترجمه؛ الهام طهماسبي

ليليان گيش بازيگر بزرگ سينماي صامت که با حضور در شماري از مهم ترين آثار ديويد وارک گريفيث، تصويري جاودانه از خود در ذهن سينماشناسان به جا گذاشته، تنها يک پديده مهم تاريخ سينمايي نبود. بازي او در برخي از ملودرام هاي کليدي آن دوران همچون «شکوفه هاي پژمرده» گريفيث، حتي با معيارهاي امروزي درس گرفتني و اثرگذار است. او همچون مارلنه ديتريش، مري پيکفورد، بت ديويس و اغلب بازيگران مشهور ديگر آن دوران، عمري بسيار طولاني داشت و تقريباً پا به پاي تاريخ صد سال اول سينما پيش آمد. اين نوشته، به زندگي و فعاليت هاي او مي پردازد. در صحنه هاي پاياني فيلم Follow me boys (1966) (يک نمونه خاص و نفرت انگيز از کارهاي سطحي و بي اهميت والت ديسني)، شاهد يکي از بهترين بازي هاي ليليان گيش هستيم. در اين فيلم او در نقش «هتي سايبرت» زني پريشان حواس و ثروتمند بازي مي کند که مي خواهد زمينش را به پسري از گروه پيشاهنگ ها و بازيگران دوره گرد بدهد. گيش اين نقش کوتاه را بسيار قوي و با روح ايفا مي کند. در صحنه يي از فيلم در دادگاه هنگام شنيدن دادرسي، از او خواسته مي شود حرف هايش را بگويد و گيش اين جمله را مي گويد؛ «مرد جوان، تو يک آدم جلف، خودبين و ازخودراضي هستي،»

با شنيدن اين جمله ما قاعدتاً بايد به غرابت اين زن پير و عجيب بخنديم اما وقتي او شروع به دفاع از خودش مي کند، چيزي غيرمنتظره اتفاق مي افتد و گيش باعث هيجان زيادي (در فيلم) مي شود و حتي بسيار قوي تر از آنچه در متن سطحي فيلمنامه نوشته شده است ظاهر مي شود. او را در حالي مي بينيم که مرگ دو پسرش و سوختن خانه شان و تبديل شدن آن به خاکستر را به ياد مي آورد، چهره اش به سختي حرکت مي کند و همه احساس خود را با چشم هاي آبي درشتش بيان مي کند و مثل خواننده يي است که سولو اجرا مي کند (و آنقدر به قاعده) و اصلاً هم خارج نمي خواند. گيش اولين بازيگري بود که خوب مي دانست لازمه بازي جلوي دوربين چيست و بازيگر جلوي دوربين بايد چگونه باشد به نحوي که در اين صحنه، در نماي بسيار نزديک (اکستريم کلوزآپ) او تمام احساساتش در مورد خاطرات شخصي اش را در درونش جمع کرده و به تصوير مي کشد. گيش در بيان احساسش بيقراري نشان نمي دهد و براي نشان دادن رنجش و غم و اندوه خود به تماشاگر تلاش خاصي نمي کند و در واقع بدون اينکه تظاهر کند مثل زندگي واقعي رفتار مي کند و بازي و هيجانات او آنقدر واقعي است که اصلاً به نظر نمي آيد از تکنيک هاي بازيگري استفاده مي کند. گيش در نقش هتي در آغاز اين صحنه چنين مي گويد؛ «هيچ کس با وجود داشتن خاطرات خوبي که بتواند آنها را به ياد بياورد تنها نيست.» و هنگام گفتن اين جمله در چشمانش رضايت و ايماني ديده مي شود که وجه مشخصه اکثر بازي هاي گيش است.

گيش در طول عمرش و طي 75 سال خاطرات بسياري دارد. او ويژگي به خصوصي داشت و مي توانست در 19سالگي نقش يک آدم 90 ساله را بازي کند و در 90 سالگي، 19ساله باشد. چرا که او بازيگري فناناپذير و جاودانه بود. اما متاسفانه او اغلب چيزها را غلط به خاطر مي آورد و اين به تدريج او را به وحشت مي انداخت. چارلز آفرون که در کتاب بزرگ و باشکوهش «بازي ستارگان» در سال 1978 با چشم باز و بي طرف از سبک بازي گيش تقدير کرده بود، بعدها در نوشتن بيوگرافي گيش در سال 1998 نسبت به او هواخواهي و علاقه کمتري نشان داد؛ البته در روش کلاسيک بيوگرافي نوشتن. يک نويسنده نبايد شيفته سوژه اش باشد و اين مساله در نوشتن بيوگرافي اهميت بسياري دارد. بخشي از اين مساله به اين دليل بود که گيش در افسانه سازي هايش دروغ هاي ناگهاني و بي مقدمه يي مي گفت مثل اينکه MGM آنها را مجبور کرده يک پايان خوش براي بهترين فيلم صامت او (باد، 1928) دوباره فيلمبرداري شود. البته چنين پاياني هرگز فيلمبرداري نشد. بنابراين از نظر آفرون قهرمان زن پاکدامن فيلم هاي گريفيث يک دروغگو است، اما بازيگري خودش يک دروغ است و گيش ذاتاً بازيگر بود. در سال هاي آخر استاد گيش- گريفيث- افسانه سازي هاي او را بر مبناي دلايل خوبي تکذيب کرد. گريفيث نژادپرست بود و اين تعصب نژادپرستي در تمام فيلم هايش ديده مي شد. او با سياهپوستان، آلماني ها يا آسيايي ها بدرفتاري مي کرد. او عاشق ديدن صحنه هايي بود که در آن زني شکننده و ظريف در فضايي بسته مورد تهديد و تهاجم و کتک خوردن به وسيله مرداني قوي قرار گرفته است. او در عنوان فيلم هايش به طرزي رياکارانه عشق و محبت را تبليغ و موعظه مي کرد. اوج نفرتش را (در فيلم) نشان مي داد. گريفيث از نظر زيبايي شناسي، الفبا و اصول فيلمسازي را ابداع کرد. روش تدوين گريفيث (برش هاي متقاطع) سبب آغاز يک نوع عملکرد بي ملاحظه و بي فکر در فيلمسازي شد و يک جور روند بدون تعليق و خسته کننده يي ايجاد کرد که تا امروز هم ادامه دارد. گريفيث که خودش به عنوان يک بازيگر ناديده گرفته شده بود، اين فرصت را براي ليليان گيش فراهم کرد که ستاره دائمي فيلم هاي او و مثل يک الهه (الهه شعر و موسيقي) باشد. گيش از اولين فيلمش در سال 1912 تا آخرين فيلم او (1987) هنرمندي ذاتي و قدرتمند بود. اما کتاب آفرون به شهرت و خوشنامي او آسيب زد. در کتاب «بازي ستارگان» آفرون از استعداد بازيگري هنرمندانه گيش- که خيالات و آرزوهاي شاعرانه او را برانگيخته مي کرد- هيجان زده شده بود اما در بيوگرافي اخيري که درباره او نوشت، در مورد نحوه بازيگري گيش نکاتي جزيي وجود دارد و آفرون بيشتر سرگرم رسوا کردن و تخريب شخصيت او و ماجراهاي زندگي واقعي گيش است. «ريچارد شيکل» در نوشتاري در باب کتاب آفرون در نيويورک تايمز گيش را با لقب هاي منفي بسياري توصيف کرد. چيزهايي مثل افراطي، گيج و منگ، خسته کننده، به طرزي نوميدکننده از مدافتاده و کمي عتيقه. او فکر مي کرد فيلم «باد» تقريباً چرند است و در مورد گيش اين طور ادامه مي دهد که او از اساس فاقد قابليت ستاره شدن و اصلي ترين مولفه آن جذابيت هاي زنانه است. کتاب آفرون و يادداشت هاي شيکل منفي تر از آن بود که پاسخ دليرانه يي درباره گيش باشد و او (مثل فيلم ها) مجبور بود دوباره خودش را از چنگال آدم هاي پست نجات دهد. دوران کودکي گيش پر از سرما، گرسنگي، محروميت و فقر مالي بود. مادرش او و دوروتي خواهرش را به عنوان دختربچه هاي بازيگر دوره گرد با خود به خيابان مي برد اما آنها هرگز نمي توانستند به اين فقر پايان دهند. گيش به ياد مي آورد که آن زمان مي خواست راهبه شود (او از جنبه هاي مختلف هنرمندي مذهبي به حساب مي آمد و مثل دراير يا برسون هميشه در حال حرف زدن با خدا بود). سرانجام او و دوروتي براي ديدن «مري پيکفورد» دوست ديگرشان به بيوگراف استوديو رفتند. او بازيگر خردسالي بود که براي گريفيث کار مي کرد. از اين لحظه ليليان وارد دنياي فيلمسازي شد. گريفيث عشق زندگي او و او عشق زندگي گريفيث بود و تمام عشق و علاقه آنها منحصر به کار فيلم بود. گيش در اولين فيلمش، دشمن پنهان به نظر راحت، رازآميز و زيرک مي آمد و چشماني غمگين و بي تفاوت و دست هاي تاثيرگذاري مانند نوازنده هاي چنگ داشت. (انگشتان گيش در کمک به بيان او شگفت آور بودند) او و خواهرش در اتاقي حبس شده بودند و اسلحه يي از سوراخ در به سمت شان نشانه رفته بود.

سال بعد در فيلم قلب مادرانه (1912) گيش بهترين بازي خودش را به عنوان بازيگري کم سن و سال ارائه داد. گيش در نقش زني شلخته با کلاهي نرم و مسخره در حالي که خيلي پيرتر از سن واقعي اش نشان مي داد ظاهر شد (او در آن زمان 20ساله بود اما صورتش اغلب سن او را بيشتر نشان مي داد). والتر ميلر نقش شوهر او را بازي مي کرد و مدام دست هايش را مثل بازيگران تئاتر تکان مي داد. گيش در اين فيلم احساساتش را با چشمانش نشان مي دهد. او زن خانه نشيني است که از فضاهاي تنگ و بسته مي ترسد. او حالتي گيج و گنگ پيدا مي کند و انگار در دريايي از هيجانات شناور است. گيش هميشه اين جور لحظه ها واکنش هاي خلاف قاعده معمول از خود نشان مي دهد، مثل لبخند کوچکي که از سر بيچارگي مي زند. او در فيلم ديگرش The muske teers of pig alley (1915) يک بچه خياباني خشن و مغرور است و مدام انگشتانش را به شکل چنگال خم مي کند.

اما در فيلم The batt of elder Bush Gulch (1934) او براي اولين بار اين شانس را پيدا مي کند که نقش کسي را بازي کند که در حال ديوانه شدن است. گيش دست هايش را در هوا حرکت داده و گهواره يي خيالي را تاب مي دهد. چشم هايش را به سرعت به اطراف مي چرخاند و همه اينها را بسيار خوب انجام مي دهد. او در اين فيلم بهتر از آنچه تاکنون بوده، ظاهر مي شود. بازي گيش به اندازه دوستش مري پيکفورد، تهاجمي و پرخاشگرانه نيست، احساسات او صاف و زلالند و از يک نوع خلوص سرچشمه مي گيرند. پس از اين فيلم گيش خود را براي بازي در فيلم حماسي «تولد يک ملت» آماده مي کند. اين فيلم نقطه عطفي در تاريخ سينما محسوب مي شود. اما اين موقعيت براي گيش و بازي در اين فيلم خيلي بهتر از گرتا گاربو است که در همان زمان دوره کاري خودش را با فيلم

Trumph of the will (1934) شروع کرده بود. بازي گيش در تولد يک ملت سرشار از نوعي شرم زنانه و حسابگري غيرجذاب است که قطعاً از ديد گريفيث پنهان نمانده است. او ضعف و خجالت خود را به طريقي استادانه نشان مي دهد. گيش در يک صحنه از فيلم به يادماندني است، وقتي برادرانش به جنگ مي روند او در بدرقه آنها خود را شجاع نشان داده و حرکاتش جوري است که مثلاً تفنگي در دست دارد و به آنها مي گويد؛ «به دشمن شليک کنيد و به خانه برگرديد.» وقتي آنها مي روند با دستش دهانش را مي پوشاند و احساس نااميدي مي کند. در اين صحنه او بازي قابل لمسي از خود ارائه مي دهد. گيش پس از فيلم تولد يک ملت در فيلم تاثيرگذار «تعصب» (1916) بازي مي کند؛ فيلمي که درباره جنگ جهاني اول است. پس از آن گريفيث فيلم «قلب دنيا» (1918) را مي سازد. گريفيث به رغم اينکه در عنوان فيلم صلح را تبليغ مي کند، با ساختن صحنه هاي شورانگيز جنگ، به نوعي دروغ مي گويد. گيش در اين فيلم وارد قلمرو مري پيکفورد مي شود. او موهايي مجعد دارد و (مدام) صورت مادرش را غرق نيم دوجين بوسه مي کند. گريفيث هميشه مي خواست زنان فيلمش انرژي خود را با جست و خيزهاي سنجاب وار در فيلم نشان دهند. گيش از اين فرم بازي خسته شده بود و به گريفيث شکايت مي کرد، اما در نهايت توضيحات ناکافي گريفيث را که مي گفت مي خواهد گيش با ديگر بازيگران متفاوت باشد، مي پذيرفت. در فيلم قلب دنيا وقتي پدر گيش مي ميرد، گيش واکنش هاي غريبي از خود نشان مي دهد؛ او به سمت آسمان جيغ مي زند و ناگهان آرام مي شود، سپس چشم هايش را به اطراف مي چرخاند.

اين حرکات اغراق آميز بسيار سريع تغيير مي کنند، وقتي گيش به خلوت خود مي رود به شدت احساس فرسودگي مي کند. او در حالي که دامن بلند نامزدي اش روي زمين کشيده مي شود مثل مري تيرون در شهر نابود شده راه مي رود غمري تيرون کاراکتر نمايش مشهوري است که معتاد به مرفين بودف و حين راه رفتن ناگهان به جسد نامزدش مي رسد. در کنار جسد مي نشيند و سرش را روي آن مي گذارد. گيش در اين صحنه مهارت زيادي در بازي از خود نشان مي دهد. گريفيث اين صحنه را در لانگ شات گرفت تا امکان هر نوع احساسات گرايي افراطي از بين برود و اين زوج خلوت خود را داشته باشند. در اين فيلم صحنه يي وجود دارد که گيش به وسيله مرداني قوي هيکل شلاق زده مي شود. ساديسم گريفيث در اين صحنه ها خودش را نشان مي دهد. وقتي ليليان گيش پس از بازي در اين صحنه به خانه برگشت، مادرش جاي شلاق ها را در پشت دخترش ديد اما ليليان با خودش عهد کرده بود راجع به اين موضوع چيزي نگويد. پس از آن گريفيث دو فيلم ملايم تر با حضور گيش ساخت؛ يکي فيلم A Romance of happy valley بود که گيش در آن نقش جني فراموشکار را داشت و تلاش مي کرد با بي هارون (شوهرش) خانه شان را ترک نکند و فيلم بعدي سوزي خوش قلب بود که او همين نقش را کامل تر بازي کرد. در اين فيلم گيش وقتي نامزدش را با ديگري (بتينا) مي بيند چشم هايش را مي بندد، انگار وقتي چشم هايش را باز کند همه چيز عوض شده است و اين حرکت غريبي در بازيگري است. در صحنه ديگر وقتي بتينا خواب است، گيش او را با حالتي شيطاني نگاه مي کند و مي خواهد با مشت به او بکوبد، اما يکباره احساسات او نرم مي شود. اين تصوير جذاب و قابل لمس بيان کننده عقيده يي مسيحي مبني بر دوست داشتن دشمن است. اين فيلم بهترين فيلم گيش به کارگرداني گريفيث است ولي اينکه چرا به صورت دي وي دي موجود نيست تبديل به رازي شده است. هر چند سوزي خيلي شناخته شده نيست اما فيلم بعدي گريفيث «شکوفه هاي پژمرده» (1919) به اندازه «تولد يک ملت» مشهور است. گريفيث در اين فيلم گيش را به صورت دختر کوچکي که مدام به وسيله پدر بوکسورش کتک مي خورد، تجسم مي کند (بتلينگ بارونز که دونالد گريس نقش اش را بازي مي کند). اين فيلم لبريز از لحظه برجسته در بازيگري گيش است مثل تلاش رقت انگيزي که براي خنديدن مي کند (با دست گوشه لب هايش را بالا مي دهد که به نظر خنده بيايد) يا صحنه يي که گيش به طور کابوس وار دور کمد در اتاق خواب مي چرخد در حالي که پدرش مي خواهد در را بشکند تا وارد اتاق شود. گيش قادر بود به روش هاي مختلفي بروز ترس در چشمان و گشاد کردن چشم را نشان دهد و جوري اين صحنه را بازي مي کند که انگار التماس کودکان مورد سوء استفاده در دنيا را نشان مي دهد. از نظر بازيگري دقت موجود در اين صحنه به شدت شبيه «بازجوي بزرگ» در فيلم «برادران کارامازوف» است. گيش در سال 1919 در فيلم Greatest Question (بزرگ ترين سوال) بازي کرد و پس از آن در سال 1920 در راهي به سوي شرق ايفاي نقش کرد. اين فيلم دو صحنه مشهور دارد؛ اول مرگ فرزندش و بعدي سکانس معروف طولاني است که گيش در يخ ها گير مي کند. در اولي واکنش گيش به صورت جيغي بي صدا است و در سکانس يخ ها او سرسپردگي بيش از حد مازوخيستي خود را به هنر نشان مي دهد. در انتها وقتي يخ و برف صورت گيش را پوشانده است گريفيث به صورت کلوزآپ (نماي بسته) از او تصوير گرفته است و صورت گيش که ترکيبي از پيرزن و دختر جوان است در کادر ديده مي شود. فيلم آخر او با گريفيث فيلم «يتيمان توفان» (1922) بود که گيش و خواهرش دوروتي را به دوران انقلاب فرانسه مي برد. در طول سال ها من تلاش کردم بفهمم نويسندگان قديمي چه چيزي در آثار دي دبليو گريفيث ديده بودند. بعضي از بهترين منتقدان از «جيمز آگي» تا «پائولين کال» با احساسات فراواني فيلم هاي او را مي ستودند. در اکثر اين نقدها، تلاش ثابتي براي پرهيز از ديده شدن آنچه به صورت واقعي روي صحنه وجود داشت، ديده مي شد و اغلب روي ايده گريفيث که گيش تبلور آن بود تمرکز مي کردند. حتي امروزه تکنيک هاي گريفيث کاملاً استاندارد است و نقطه ديد او را نشان مي دهد و البته اين به معناي تقديس او نيست. او ذهني قديمي داشت و آرامش طلبي اش در تناقض با نفرت و ترس او از ديگران و ترسيم صحنه هايي بود که احساس مورمور در بدن ايجاد مي کرد. فيلم بعدي گيش با نام Remola(1924) هر چند کمي ضعيف تر از رمان جرج اليوت(که فيلم از روي آن نوشته شده است) است اما فيلمي دلپذير است.

گيش سه فيلم بزرگ زندگي خود را با کمپاني MGM کار کرد؛ فيلم هاي La boheme (1925)، داغ ننگ و باد. در فيلم La boheme به کارگرداني کينگ ويدور زيبايي اثيري گيش بيشتر از هميشه به چشم مي آيد. او در نقش مي مي در يک بنگاه رهني کار مي کند و دختري مغرور و مشکل پسند است. صحنه مرگ گيش در اين فيلم بسيار واقعي از کار درآمده است و شباهت زيادي به فيلم هاي ترسناک دارد. گيش چندين روز بي آب و غذا مانده و دهانش را با پارچه نخي کتان پر کرده اند، چشم هايش سياه و فرورفته و تلاش او براي زنده ماندن از حرکات صورتش پيدا است. او شروع به تکان هاي شديد مي کند تا بي حال مي افتد. اين صحنه به اندازه سکانس مرگ گيش در فيلم شکوفه هاي پژمرده تاثيرگذار است اما اين فيلم بهتري است. در فيلم داغ ننگ کارگردان سوئدي ويکتور شستروم سبب مي شود گيش اوج هنر بازيگري خود را به نمايش بگذارد. اين فيلم اقتباس کوتاه شده يي از رمان هاثورن است که ويژگي ها و قابليت هاي منحصر به فرد خودش را دارد. در داغ ننگ آن خجالت مصنوعي گيش که گريفيث را عصباني مي کرد جاي خود را به يک جور اصالت و جذابيت دوبعدي زنانه داده است. گيش با طنازي در نقش هستر پرينه به چشم مي آيد. کارگردان روي بهترين ويژگي هاي گيش تاکيد مي کند؛ ويژگي هايي مثل قدبلندي و باشکوه بودن او و موهاي بلندي که تا کمرش مي رسد و وقتي او به پرنده دست آموزش نگاه مي کند موهاي او به اطراف پخش مي شود و اين يک نشانه تصويري است که شور و عشق به زندگي را در وجود او تداعي مي کند و البته اين چيزي نيست که در يک دهکده متعصبان مذهب پروتستان قابل تحمل باشد. او را براي تنبيه به خاطر رفتارهاي شاد و زنده دلانه در روزهاي سبت(شنبه و يکشنبه) در يک انبار زنداني مي کنند و...

فيلم بعدي تحليلي بي پروايانه از خودپرستي ذاتي گيش و بي رحمي طبيعت مادرانه او را به نمايش مي گذارد. اين فيلم شبيه فيلم پرندگان هيچکاک است. گيش در اين فيلم نقش زني را بازي مي کند که به ازدواج اجباري با مردي خوش تيپ به نام شاي (با بازي لارنس هانسون) تن مي دهد. اين فيلم اوج هنر گيش در دوره صامت سينما است. فيلم هاي صامت قالب خاصي مي طلبد و گيش اين را مي داند و بناي هنر بازيگري را در قرن 20 پايه گذاري مي کند.او بازي روي صحنه را ادامه داد و وارد تلويزيون شد و با شهرت بسيار نمايش Trip to Bountiful (1953) را در نقش «کري واتز» بازي کرد. کري واتز پيرزن غمگيني بود که مي خواست پيش از مرگ، زادگاهش را ببيند. آخرين فيلم بزرگ و مهمي که گيش در آن بازي داشت فيلم شب شکارچي، شاهکار اسرارآميزي به کارگرداني چارلز لافتون بود. او در نقش راشل کوپر زن پيري ظاهر شد که دو بچه را سرپرستي مي کرد و در مقابل موعظه هاي شيطاني رابرت ميچم حافظ آنها بود. گيش در اين فيلم بدون هيچ تلاشي به سرشت انساني تجسم مي بخشيد. گيش هرگز ازدواج نکرد و چيز زيادي از زندگي واقعي او نمي دانيم. تنها در اتوبيوگرافي او آمده است که او با گريفيث روابطي دوستانه و کاري داشت. گيش مي گويد؛ «زن ها براي رفتار بي قاعده و غيراخلاقي ساخته نشده اند و اگر تو رفتاري بي قاعده داشته باشي، به زودي به سرنوشت بدي دچار خواهي شد.»

هنر گيش با ايفاي بعضي از نقش هاي آخرش آسيب ديد مثل بازي در فيلم The cobweb به کارگرداني وينسنت مينلي که در يک آسايشگاه مسلولين مي گذشت.

و همچنين فيلم ديگري به نام «آزادي شيرين» (1986) که گيش در آن نقشي کمدي داشت. پس از اين دو، گيش در فيلم «نابخشوده» (1960) به کارگرداني جان هيوستون بازي کرد که هيوستون از او در نقش زني لرزان و اهانت ديده استفاده کرد. در سال 1978 وقتي رابرت آلتمن شروع به ساخت فيلم «نامزدي» کرد گيش زني پير و خسته از زندگي بود و وقتي قرار شد در فيلم بازي کند خدا را شکر کرد که در تمام مراحل زندگي اش به او کمک کرده است.

او در 94 سالگي آخرين نقش زندگي اش را در فيلم وال هاي ماه آگوست در سال 1987 بازي کرد. نقشي آرام و بي اتفاق که در آن با بت ديويس همبازي شده بود و کار طاقت فرسايي در دوره پيري بود. بازي گيش نشان مي داد او زمان چنداني ندارد. در بهترين صحنه فيلم او جرعه يي از يک نوشيدني مي خورد و با خاطرات مرگ شوهرش وداع مي کند و چشمانش مثل هميشه تمام احساسش را منعکس مي کنند. او در فيلم هايش خود را از گريفيث جدا کرد اما در زندگي واقعي متاسفانه هرگز اين طور نبود و تا پايان عمر از هواداران گريفيث بود. او براي گيش خداي روي زمين بود. اتوبيوگرافي گيش با نام «فيلم ها، آقاي گريفيث و من» به قدر کافي مي تواند ما را متقاعد کند که گريفيث موجودي دوست داشتني و باروح بود هر چند مرد گمراهي بود. گيش در نوشتن از مرگ گريفيث او را با مسيح و گاندي مقايسه مي کند. چيزهايي که گيش از گريفيث به ياد مي آورد گاه آزاردهنده است مثل پيشنهاد گريفيث که به او مي گويد او بايد به حيوانات نگاه کند و از آنها ياد بگيرد حرکات بدنش در بازيگري چگونه باشد. گريفيث به او مي گفت؛ به آن سگ نگاه کن، بالا و پايين مي پرد و براي صاحبش پارس مي کند. کاش بازيگران من مي توانستند آنقدر بيان رسايي داشته باشند، اين گفته ها تاثير بدي روي کار کردن گيش و گريفيث گذاشت. بعدها مجموعه يي از عکس هاي آنها در کتابي ديده شد که در آنها گيش عاشقانه به لنز دوربين گريفيث خيره شده بود.

نگاهي به فيلم «الکي خوش»
آبي، سفيد، آبي
جي هوبرمن

اين روزها کمتر پيش مي آيد به فيلم هايي بر بخوريم که نقش هاي محوري و اصلي اش بر عهده زنان باشد؛ خصوصاً وقتي زن حداقل خارج از سياست «فرا وهم پندار» امريکايي در چارچوب يک شخص خود ساخته، سرسخت و تاريخ ساز تعريف مي شود. اما اين بار در فيلم «الکي خوش» به کارگرداني مايک لي با پروتاگونيستي مواجهيم که به جاي اينکه مانند شخصيت زن در فيلم «لولا مونتس» نقش پرتو گرمابخش خورشيد تابان را بازي کند نسبت به اسلاف خود از صميميت بيشتري برخوردار است. سالي هاوکينز با آن استخوان بندي منحصر به فردش بعد از ايفاي نقش مستمر در دو فيلم قبلي مايک لي («همه يا هيچ» و «ورا دريک») اين بار در نقش معلم کاملاً سرخوش و 30 ساله يک کودکستان بار تمامي صحنه هاي «الکي خوش» را در خيابان هاي مناسب براي دوچرخه سواري لندن به دوش مي کشد. اين شخصيت سرزنده و شوخ و شنگ و قلب تپنده «الکي خوش» کسي نيست جز کاهني که با قطب مثبت هستي سر و کار دارد؛ زني که هم آزرده مي شود و هم عشق مي ورزد اما در هر حالتي با وي مواجه شويد از دليل اعمالش سر درنمي آوريد. فيلم براي معرفي پاپي وي را در حالي به تصوير مي کشد که با دوچرخه اش در ترافيک شهر رکاب مي زند، نيشش باز است و موهايش هم در باد پيچ و تاب مي خورد. سپس در خلال پرسه زني هايش از يک کتابفروشي سر در مي آورد، در گير دادن به فروشنده ترشروي آنجا کاملاً ناکام مي ماند و وقتي متوجه کتابي به نام «جاده يي به سوي واقعيت» در قفسه مي شود با شيرين زباني مي گويد؛ «نمي خواهم به واقعيت سرک بکشم.» در واقع پاپي مي تواند حتي وقتي دوچرخه اش دزديده شده است لبخند بزند و بگويد؛ «آه، نه، حتي اين شانس رو هم نداشتم که باهاش خداحافظي کنم.» وي همان آدمي است که وقتي پشتش هنگام استفاده از ترامپولين آسيب مي بيند از درد مي خندد، در يک کلام پاپي يک دختر کاملاً گشاده رو است و همين گشاده رويي مايه خوشبختي اش مي شود.

خوشبيني قهرمانانه يکي از تمهيدات حيرت انگيز در جهان پس از اتحاد جماهير شوروي است. اگر فيلم جسورانه و غير کنايي «الکي خوش» را کنار بگذاريم تنها پاپي باقي مي ماند که نمونه اش را فقط مي توان در رمان «ابله» داستايوفسکي پيدا کرد. شخصيت سخاوتمند، بي ريا و مقدس شاهزاده ميشکين در رمان داستايوفسکي که بي توجه به خودش گناه ديگران را به گردن مي گيرد درست مانند قهرمان زن «ابله» فيلم مايک لي تاثيري غيرقابل انکار بر جامعه يي دارد که در آن روزگار مي گذراند. به علاوه جذابيت سالي هاوکينز با آن چهره بشاش، خنده هايي که رديف دندان هايش را نشان مي دهند و چشماني که برق مي زنند شبيه جذابيت موش خرماي کارتون هاي ديزني است. وي به طور طبيعي از حسي دوستانه برخوردار است، از برقراري ارتباط چشمي با غريبه ها لذت مي برد و منبعي سرشار از شوخي هاي خنده دار و کنايات مفرح محسوب مي شود (و معمولاً به سبک نقاشي هاي گل و گياهي «فوويستي» لباس مي پوشد؛ با جوراب شلواري هاي بافت دار و طرح دار و چکمه هاي پاشنه بلند دختران کابوي. همچنين از هواداران تماشاي آهنگ «او (زن) يک رنگين کمان است» از گروه رولينگ استونز به شمار مي رود). در واقع اگر کسي مي خواهد به رمز و راز شخصيت پاپي پي ببرد بايد صبر کند تا چنين ظواهري کنار بروند. گرچه قرار نيست اين ظواهر هرگز کنار بروند اما جايي در اواسط فيلم وجود دارد که براي لحظه يي جديت غافلگير کننده جايگزين سرخوشي پاپي مي شود؛ جايي که وي به ماجراي قلدر بازي محوطه کودکستان واکنش نشان مي دهد.

«الکي خوش» حتي بيشتر از ديگر فيلم هاي مايک لي که يک به يک بهتر شده اند فيلمي درباره بازي يک بازيگر است که البته تا حد زيادي هم با ماهيت آموزش و پرورش ارتباط دارد. پاپي در اين فيلم صرفاً درس نمي دهد بلکه خودش هم چيزهايي مي آموزد. البته لي بسياري از شوخي هاي وودويلي خود را به کلاس فلامنکويي که پروتاگونيست فيلم به آنجا مي رود تزريق کرده است و روايت خود را به طور نامحسوس در خلال رابطه پاپي با اسکات مربي رانندگي بدعنق بسط مي دهد (ادي مارشال يکي ديگر از فارغ التحصيلان «ورا دريک» است و نقش شخصيتي تندمزاج را بازي مي کند که دهانش از خشم کف مي کند و همان قدر که هاوکينز در ايفاي نقش پاپي سرخوش است مارشال هم در ايفاي نقش اسکات ترشرويي مي کند). پاپي هر چقدر هم شخصيتي خوشايند داشته باشد در سر و کله زدن با اين موجود بدبين کم مي آورد و به همين دليل اسکات بر سرش فرياد مي زند؛ «تو از هرج و مرج تجليل مي کني.» با اين حال خود پاپي هم از رابطه متقابلش با اسکات چيزهايي ياد مي گيرد که هر کدام پيامي در خود جاي داده اند و همين پيام ها در نهايت به نقطه اوج فيلم منتهي مي شوند. اين ويژگي وقتي اثبات مي شود که يک مرد ديوانه ديگر را در وضعيتي حزن انگيز ملاقات مي کند؛ وضعيتي که آنقدر حزن انگيز و نوميدانه است که مي تواند به بستر روايي يکي از نمايشنامه هاي بکت تبديل شود. فيلم به وسيله مواجهه پاپي با چنين افرادي - اسکات با دهان از خشم کف کرده و ولگردي که به زحمت سخنانش به گوش مي رسد - به روابط متقابل ميان آنها شکلي نمايشي مي دهد و در اين ميان پاپي همواره نقش اصلي را بازي مي کند.همان طور که هرولد روزنبرگ منتقد خاطرنشان کرده است شاهزاده ميشکين در رمان داستايوفسکي «بيش از آنچه شمايلي ناخوشايند باشد شمايلي دراماتيک است» و خود داستايوفسکي هم در نگارش «ابله» مصر بوده است به چيزي فراتر از هنر دست پيدا کند. نمي توان وجه سرگرم کنندگي و آسانگيري گهگاهي «الکي خوش» را بر ايده بلند پروازانه «ابله» بار کرد اما به هر حال همين که مايک لي با همه شهرتش به عنوان فيلمسازي بد عنق و متمايل به شخصيت هاي بي نوا يک فيلم آشکارا آرمان شهري ساخته است را بايد به حساب ستايشنامه وي براي هنر مردم پسند و بي سر و ته گذاشت؛ ستايشنامه يي که برجواز سقط جنين در مصيبت نامه هايي همچون «ورا دريک» مهر تاييد مي زند.
عناوين اين صفحه
شکوفه يي بر خاک
آبي، سفيد، آبي
«بي صدا» پروژه بعدي «دوکان جونز»
«جاني دپ» بازي در نقش «مايکل جکسون» را تکذيب کرد
برگزيدگان جشنواره فيلم کوتاه «پالم اسپرينگز» معرفي شدند
«پيتر جکسون» جزييات سه پروژه آتي «تن تن» را منتشر کرد

«بي صدا» پروژه بعدي «دوکان جونز»
فارس؛ «دوکان جونز» کارگردان انگليسي، فيلم سينمايي «بي صدا» را به عنوان پروژه بعدي خود انتخاب کرد. به گزارش فارس به نقل از سايت سينمايي اسکرين ديلي، «دوکان جونز» که روز گذشته آخرين فيلم او با نام «ماه» به عنوان فيلم برتر اين دوره از رقابت هاي جشنواره ادينبورگ انتخاب شد، به زودي پروژه سينمايي «بي صدا» را جلوي دوربين خواهد برد. «جونز» درباره فيلم جديد خود گفت؛ اين فيلم يک تريلر علمي - تخيلي و در عين حال راز آلود است. وي افزود؛ اين پروژه از پروژه «ماه» بزرگ تر است و حدود 25 ميليون دلار هزينه ساخت آن خواهد شد. اين کارگردان انگليسي گفت؛ فيلم «ماه» درباره بيگانگي و تنهايي است ولي فيلم «بي صدا»، با آن کاملاً متفاوت است، «بي صدا» يک کار کاملاً گروهي است. به گزارش اسکرين ديلي، فيلم «ماه» قرار است در لوکيشن هاي متفاوت در برلين جلوي دوربين برود ولي هنوز تاريخ توليدي براي اين پروژه سينمايي اعلام نشده است.


«جاني دپ» بازي در نقش «مايکل جکسون» را تکذيب کرد
فارس؛ «جاني دپ» بازيگر هاليوودي، شايعه بازي خود در نقش «مايکل جکسون» را تکذيب کرد.

به گزارش فارس به نقل از سايت خبري اينديا اکسپرس، برخي از رسانه هاي خارجي، اخيراً در پي مرگ «مايکل جکسون»، خبرهايي در رابطه با ساخت زندگينامه اين خواننده پاپ و بازي «جاني دپ» در نقش او منتشر کردند. «جاني دپ» که بيش از همه براي بازي در فيلم هاي «تيم برتون» شهرت دارد، ضمن تکذيب اين خبر گفت؛ به هيچ وجه قصد بازي در نقش «مايکل جکسون» را ندارم. وي افزود؛ فکر هم نمي کنم که روح «جکسون» علاقه داشته باشد من نقش او را بازي کنم. «جکسون»، جمعه گذشته بر اثر ايست قلبي در سن 51 سالگي درگذشت.


برگزيدگان جشنواره فيلم کوتاه «پالم اسپرينگز» معرفي شدند
فارس؛ برگزيدگان پانزدهمين جشنواره بين المللي فيلم کوتاه «پالم اسپرينگز» شب گذشته معرفي شدند. به گزارش فارس به نقل از پايگاه خبري فيلم کوتاه، امسال 315 فيلم در بخش هاي مختلف جشنواره به نمايش درآمدند که از ميان آنها فيلم کوتاه مجارستاني «شام» در حالي جايزه بهترين فيلم جشنواره را از آن خود کرد که پيش از اين، جايزه جشنواره ونيز را دريافت کرده بود. بر اساس اين گزارش، «خانه جاناتان» محصول مشترک ژاپن و سنگاپور جايزه ويژه هيات داوران را دريافت کرد و جايزه بهترين فيلم سينمايي به «وولف اوست» از نيوزيلند رسيد. جايزه بهترين انيميشن کوتاه به «قفس» از مکزيک و «Juiced and Jazze » از امريکا اهدا شد. همچنين «Lindsay Goodall» از اسکاتلند و «نامگذاري پلوتون» از بريتانيا جوايز بهترين مستند کوتاه را دريافت کردند. فيلم هاي منتخب جشنواره از ميان 2500 اثر متقاضي برگزيده شدند که شامل نخستين تجربه فيلمسازي بازيگران مشهوري مانند «دمي مور»، «کورتني کاکس»، «ماريان جين باپتيست» و «جوزف گوردون لويت» بودند. جشنواره «پالم اسپرينگز» که بزرگ ترين رويداد سالانه فيلم کوتاه امريکا است، از 13 تا 29 ژوئن برگزار شد.


«پيتر جکسون» جزييات سه پروژه آتي «تن تن» را منتشر کرد
فارس؛ «پيتر جکسون» کارگردان و تهيه کننده باسابقه هاليوود، ضمن اشاره به نقش مشخص خود و «اسپيلبرگ» در سه پروژه آتي تن تن، از برخي ابهامات پرده برداشت. به گزارش فارس به نقل از سايت سينمايي اگزمينر، «پيتر جکسون» در مصاحبه اخير خود با برخي رسانه ها گفت؛ در اولين فيلم از سه پروژه آتي «تن تن» که قرار است در لس آنجلس ساخته شود، «استيون اسپيلبرگ» به عنوان کارگردان اصلي کار خواهد کرد و من نيز ضمن کمک به او در ساخت برخي از صحنه ها، روي مراحل پس از توليد در استوديوي ديجيتالي «وتا» در ولينگتون کار خواهم کرد. اين کارگردان و تهيه کننده باسابقه هاليوود، در ادامه نيز متذکر شد؛ کمي پس از ساخت اولين فيلم، دومين و سومين قسمت از اين فيلم را در راس کارمان قرار خواهيم داد. «جکسون» گفت؛ در دومين فيلم «تن تن» که هنوز نامي براي آن انتخاب نشده و قرار است ساخت آن از سال آينده آغاز شود، من کارگردان اصلي خواهم بود و به احتمال زياد «اسپيلبرگ» نيز مرا همراهي خواهد کرد.


روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام