پنج شنبه، 21 خرداد 1388 - شماره 1973
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه آخر
نامه جمعي از هنرمندان و نويسندگان ايراني معاصر به ملت ايران
درباره يک ضرورت

به نام حکيم سخن در زبان آفرين

فرزندان ايران، باز روز حساب آمد.

چنان که روشن است امروز نه فقط تقدير ما و کودکان مان درون مرزهاي اين سرزمين کهن، بلکه همچون ديروز و پريروز، سرنوشت بسياري زندگي ها و زبان ها و فرهنگ هاي ديگر نيز، در اين قاره کبير و در اين عالم عظيم، به همت و تدبير گره گشاي ايرانيان بسته است. ما ايرانيان که گويندگان زبان هاي قديم و جديد، وارثان تمدني بزرگ و بنيانگذار، و همواره به کوري چشم شب کوران تاريخ، افروزندگان چراغ فرداي اين ديار بوده ايم، و مانده ايم.

ايرانيان، مي دانيم و مي دانند که جداسازي هنرمندان و نويسندگان معاصر از بدنه ملت، در يکصد سال اخير، جلوه يي تاريک از اين طلب و ميوه تلخ سال ها و سال ها اعمال مستبدانه سانسور و انحصار فاجعه بار آموزش و رسانه بوده است. زهي سوداي باطل، و حافظه تاريخي معاصر هرگز از ياد نمي برد همراهي هنرمندان و نويسندگان را با آرمان آزادي اين ملت، ملتي که بيش از يکصد سال پيش از اين انقلاب بزرگ مشروطه خواهي خود را برپا کردند. آفرين بر ملتي که 50 سال و اندي پيش از اين اعتراض مسالمت جويانه مدني خود را به خواست استعمار خارجي و 30 سال و اندي پيش از اين اعتراض صلح آميز اما قاطعانه خود را به خواست استبداد داخلي، در خيابان و مسجد و دانشگاه، در قلم و قدم، ابراز داشتند و هر دوبار همانند هر بار ديگر در تاريخ پرفراز و نشيب و طولاني خود، همزمان بر جهان معاصر خود نيز اثرگذار شدند. و آفرين بر نويسندگان و هنرمندان پيشگامي که در اين يکصد سال دمي برکنار از خواست تاريخي اين ملت آزاديخواه نزدند.

ما هنرمندان و نويسندگان امضاکننده زير از آحاد ملت دعوت مي کنيم به تامل. در عين حال احزاب و گروه ها و شخصيت ها و روزنامه نگاران آزاديخواه را نيز در اين ايام تنگ بار ديگر دعوت مي کنيم به حداکثر همدلي و همگامي در راه اين آرمان عزيز و مشترک، و خاضعانه يادآوري مي کنيم که از منظر مطالبات ملي کمال مطلوب رسانيدن هر دو نامزد اصلاح طلبان به مرحله دوم انتخابات بود و هست، که در صورت تحقق، بسياري از بحث هاي جاري درون جبهه يي باصراحت و شفافيت بيشتري البته قابل پيگيري است. با يک حساب سرانگشتي ساده مي شد دريافت که چنين وضعيتي، اگرچه نيازمند کمي درايت و ايثار، اما قابل تحقق بود، و چه بسا هنوز باشد.

ملت بزرگ ايران!

از شما مي خواهيم روز جمعه بيست و دوم خرداد سال جاري پاي صندوق هاي رايي حاضر شويد که بي ترديد حاصل حداقلي مبارزات شما، و ميراث تاريخي مادران و پدران شما از پس صد سال و اندي جانبازي بر سر آرمان آزادي است. امضاکنندگان زير، اکثريت - به اصطلاح- خاموش جامعه بزرگ ايراني را که حضور و غياب شان در هر انتخابات برخوردار از حداقل آزادي، کفه را آشکارا به سود يا زيان آرمان آزادي ملت بازمي گرداند، به حضور قاطع در اين انتخابات دعوت مي کنند.

ايرانيان، در جهان خطرخيز معاصر، امروز روز بزرگ انتخاب تاريخي است براي ايران.

جمعي از هنرمندان و نويسندگان معاصر ايران خرداد 1388 خورشيدي

مريم فيروزي، مينا حسني، مونا زنده دل، اميد نقوي، هوشيار انصاري فر، محسن بوالحسني، علي محمدي، ناما جعفري، حامد رحمتي، مهري مهرمنش، اميد شمس، فرشيد فرهمندنيا، شاهرخ صلح جويان، هنگامه هويدا، مازيار اخوت، امير فتحي، عليرضا آبيز، شهيار کبيري، مهيار ارجمندراد، محمد رمضاني، سعيده زماني، ميثاق بوالحسني، کاوه سيدحسيني، سعيد حدادي، بهاءالدين مرشدي، علي عبداللهي، مهناز يوسفي، آزاده پاکنژاد، علي قنبري، پوريا سوري، مهتاب کرانشه، اسفنديار آبان، نيما راد، رجب بذرافشان، آرمان جعفري، سحر مهرعليان، محبوبه آب برين، ميثم غفوريان صديق، جواد لگزيان، علي مقامي، پانته آ رحماني، سولماز نراقي، ندا درزي، آرش الله وردي، سينا کمال آبادي، روزبه رفيعي، ابوذر کريمي، دکتر الناز رضايي قلعه چي، کاظم برآبادي، آزاده کاظمي، عليرضا کاظمي، عباس بيات، روزبه حسيني، نوشين جعفري، رضا عليزاده، شمسي پورمحمدي، عليرضا بهنام، حامد يوسفي، ساسان توکلي فارساني، آزاده اخلاقي، بابک شاکر، سهراب کاشاتي، احمد پوري، سيدمهدي موسوي، محمود قلي پور، عاصف اديب، سميرا قرايي، افشين حيدري، محرم براتي، پيام فتوحي پور، ژينوس تقي زاده، باران کوثري، پانته آ واعظ نيا، ليدا کاووسي، شادي آل حجت، حسنا صدقي، حسين وحداني، تارا حبيبي، حامد خدادادي، مسعود جوزي، علي مسعودي نيا، علي مويدي، امير بهاري، علي شروقي، نسيم مرعشي، مهدي اميرپور، محبوبه افتخاري، کاراني، کامران بارنجي، فرهاد حيدري گوران، اميد بلاغتي، مانا نيستاني، افشين حسني، رضا رحيمي، مرواريد آياز، معصومه يوسفي، گراناز موسوي، شهرام رفيع زاده، مهدي دادخواه تهراني، مريم کريم زاد، هدي امين، علي اناري، کاوه کوثري، غلامحسين مردانيان، بهرام رفيعي، رضا انصاري راد، محسن شهرنازدار، حميدرضا حسيني، رها دايمي، ياشا پورصفر، مينا کشاورز، فرزانه دوستي، ليلا ملک محمدي، نيما صفار، دکتر محمد پي پل زاده، گلاره جمشيدي، سيامک بهرام پرور، مهرداد قاسمفر، هنگامه گلگوني، سميرا يحيايي، مريم جعفري، مژگان عياري، فرنوش حبيب نژاد، سيدرضا محمدي، بهنام ناصري، ايليا تهمتني، غلامرضا شبانکاره، مهدي جهان آبادي، بهنام اوحدي، سامان نمکي عراقي، رامين ناسوتي، محمدجواد حق شناس، حامد هاتف، محمد زرفام، محسن عمادي، احسان صفاپور، مهام ظريف، منصور مومني، عبدالرضا زهره کرماني، حميد دوستي، زامياد سعدونديان، محمدصادق صالحي، افسانه برزويي، عيسي آزاد، الهام ملک پور، محمدعلي مومني، محمدجواد شلتوک کار، امير احمدي آريان، کيانا برومندجاويد، گرسيوز دقيقي، فرهاد فزوني، سالومه عباسي، علي زوار کعبه، آمنه فرخي، مسعود خيرخواه، فانوس بهادروند، عبدالرضا شهبازي، فرحناز حمزه، زينب حسن پور، شيرين بينا، مجيدرضا مصطفوي، رضا حيراني، افسانه شفيعي، حميد جعفري، عزيز تىرسه، ايثار ابومحبوب، ميثم رياحي، اميرسنجري، سعيد عبدي ليرک، محمد ولي زاده، شبنم آذر، نگار اسکندرفر، تينا صابونچي، سهيل محمودي، علي سطوتي قلعه، ارشاد رضويان، اميد نيک فرجام، آيدا عميدي، عليرضا محمودي ايرانمهر، رهام گيلاسيان، محمد فراهاني، مهسا محبعلي، عليرضا معصومي، سام مقدم، اميرحسين خورشيدفر، آرش نصرت اللهي، بهاره فريس آبادي، مرتضي پورحاجي، خليل درمنکي، سجاد گودرزي، داوود مرادي گراوند، آرش يعقوبي، حسين ايمانيان، صالح دïروند، ريحانه مشتاقي، مريم مهتدي، فرزين هومانفر، مريم ترنج، مرجانه اياز، مرجان ترنج، يوسف انصاري، حسين جاويد، ناژين صفوي، الاهه دهنوي، احمد زاهدي لنگرودي، منصوره اشرافي، علي اصغر سيدآبادي، نعيمه دوستدار، رضا ولي زاده، جابر تواضعي، عباس حبيبي، عرفان کارن، سجاد صاحبان زند، فريبا فياضي، مژده روستايي، مهدي مهاجراني، آذر کياني، سام صالحي سميعي، بهروز اديب نيا، فريده اشرفي، ليلي فرهادپور، ياسين نمکچيان، متين غفاريان، نگين صدق گويا، مجتبي بينا، مجتبا پورمحسن، کورش رنجبر، مهرداد فلاح، علي اوحدي، بهاره رهنما، نازي صفوي، نيکو سرخوش، مهدي يزداني خرم، احمد غلامي، محمدعلي سپانلو، حسن صفدري، بکتاش آبتين، شهناز کامراني،ابوتراب خسروي و پويا رفويي.

داستان
در ستايش کتاب و روزنامه و گفت وگو و ماهواره و چت کردن و وبلاگ و فيس بوک و مناظره و قرن بيست و يک و معادلات جديد و آدم هايي که جلو مي روند

سروش صحت

اسم اين ديگر ترافيک نيست. خيابان ها قفل شده اند. قفل قفل. انگار همه به خيابان آمده اند. آنهايي که ماشين نياورده اند راحت ترند. پياده روها پر است، عابران به خيابان هم آمده اند. طرفداران کانديداهاي مختلف پلاکارد به دست لابه لاي ماشين هايي که مثل قوطي کبريت بي حرکت کنار هم چيده شده اند، حرکت مي کنند و شعار مي دهند. بعضي ها سرشان را از پنجره ماشين بيرون مي آورند و با عابران هم عقيده شان همصدا مي شوند. خانم ميانسالي که جلوي تاکسي نشسته بود گفت؛ «عاليه ها.» راننده پير گفت؛ «چي اش عاليه؟» زن گفت؛ «اين همه شور... خيلي وقت بود مردم اينجوري نشده بودند. هر کي همون چيزي را که مي خواد بلند ميگه.» راننده پير گفت؛ «بله نتيجه اش اينه که دو دقيقه ديگه مي پرن سر و کول هم، همديگه را لت و پار مي کنند... ما اينقدر از اين چيزها ديديم.» ساعت ها توي ترافيک بوديم... کسي به سر و کله کسي نپريد و همديگر را لت و پار نکردند. آدم ها از کنار ما رد مي شدند، بعضي ها از اين طرف مي رفتند، بعضي ها از آن طرف و خيابان غلغله بود.

ديديم که چگونه خيابان گشوده شد
اميرهوشنگ افتخاري راد

سرانجام همه چيز به خيابان ختم مي شود. خستگان جداشده از کار خود، در حالي که عينيت يافتگي آنها در کالا فشرده مي شود و ارزش مبادله، ارزش مصرف همه چيز را برابر هم مي کند، به خانه مي روند و اما خسته تر به خيابان بازمي آيند. مدرنيته شهر، هستي شناختي خانه را بي ريخت کرده است. خانه که نشانه بازگشت به اصل کنش آرامش دهنده (بازگشت همه به سوي او، در خانه ابديت آرام گرفتن) است، اگرچه اکنون امکان توليد انبوه چارديواري هاي قوطي کبريت براي شهرنشينان فراهم شده است، ليکن آنچه آنان را از آرامش بازمي دارد، برابر کردن چيزهاي نابرابر، برابر کردن انرژي کار يک شهروند با کالاي توليدي او، و درگير کردن دستان او با مصرف (فرضاً گرفتار شدن دستان او به دکمه هايي با تنوعي از کنترل از راه دور) است؛ خانه گوياي آرامش و خيابان نشان خشونت.

خيابان در مدرنيته شهر در تضاد و تقابل با پياده روها ساخته شد. اصلاً شهر بدون خيابان، جوهري خالي شده از جوهريت خويش است؛ عملي که در فضاي سياست زدوده شده انجام مي گيرد. خيابان همچنين گواهي است بر تنش آرامش رازورزانه و عرفاني سنت و سرعت، خشونت و رقابت صريح مدرنيته. خيابان زاده مدرن است، به اين خاطر است که تلاش مي شود سنت در، فرضاً با طرح هاي پنج پر موزاييک هاي پياده رو صيانت شود اما خيابان، سنت پذير نيست. خيابان عرصه خشم مردم و آهن هاست که البته مغلوب همان خستگان جداشده از کار خويش، يا همان خستگان دورافتاده از خانه اند. اما خيابان يکي از ابزارهاي کنش سياسي است. اراده خستگان در خشم و شور به خيابان ختم مي شود. خيابان محل نزاع مردمان و آهن ها، پياده رو رازورزي شده، خانه هاي قوطي کبريت و... به طور کلي خط ها، جملگي حاکي از توزيع محسوسات در مدرنيته شهر است. چيزها بايد تقسيم و توزيع شوند، ارزش چيزهاي نابرابر و گاه بي ربط به هم بايد هم ارز شوند (ارزش مبادله= ارزش مصرف). در اين ميان امر گفتني و امر ناگفتني، امر شنيدني و امر غيرقابل شنيدن، امر ديدني و امر غيرقابل رويت بر اساس آن توزيع و تقسيمي که سلطه و نظم مستقر ايجاد مي کنند، شکل مي گيرد. خطوط ژئودزي و خطوط زمان، خطوط مقسم، همه چيزها را براي خستگان توزيع مي کند. سياست يعني پاره کردن خطوط فضا و زمان. نظم استقراردهنده فضا و زمان، با خطوط مقسم خود، همواره کار و عملکرد، فراغت و تفريح، زمان و مکان خستگان شهرنشين را تقسيم مي کند. خيابان براي آهن ها، رقابت و خشونت و سرعت است به اين خاطر عابران جريحه دار شده، در عين نفرت و وغ وغ به خيابان، در قوه خيال حضورخود را در ميان خيابان آرزو مي کنند.

خيابان وسيله سياست، به معناي پاره شده از حيات روزمره، تلاش براي پس گرفتن کار متعلق به خود که از او جدا شده است. (estranged)، در زبان انگليسي alinate و estrange معادل هم هستند. هر دو به معناي بيگانه شدن و جدا شدن از چيزي. آدمي وقتي از چيزي جدا مي شود، با او بيگانه مي شود. (اليناسيون مارکس به همين معناست.)

زماني که سياست رخ مي دهد، خستگان اين بار در مقام شور و شعور و خشم خيابان را پر مي کنند يعني جايي که آهن هاي خشمگين اغلب در ترافيک مانده بايد باشند. اين سياست، خطوط ژئودزي و زمان بند را پاره مي کند، گسست در اين خطوط به معناي رخ دادن سياست است. حضور مردم در خيابان در ساعاتي که نبايد آنجا باشند، برخلاف بدل کردن آنها به موجوداتي رازورزانه رازورز، اين بار در معناي دقيق کلمه، از آنها موجوداتي که آنجا هستند، جايي که نبايد باشند، مي سازد. Dasien، آنجا بودن. مردم آنجا هستند، خستگان بدل به شورمندان مي شوند، آنها خيابان را که در تصرف روز است، و خانه که در تصرف شب است، عوض مي کنند. شب، گواه آرامش و آراميدن را آکنده از خشم و شور مي کنند و صداي روز را در شب مي آورند. آنها خستگان شورمند يا شورمندان خسته، صبحدم، به خانه مي روند اما به واقع براي گرفتن خستگي از صداي خود براي شب بعدي خيابان بعدي زيرا اين بار في الواقع، مردم آنجا هستند. آنها خيابان را از جوهريت خود آکنده مي کنند. برخلاف روز، پياده رو را ترک مي کنند و خيابان را پر مي کنند. آنگاه، سياست رخ داد. توزيع محسوسات، به هم مي خورد. امر نگفتني گفته مي شود، صداي نشنيدني قابل شنيدن مي شود، فريادها زده مي شوند، امر نديدني قابل رويت مي شود. فضا و زمان در هم مي پيچند. سوژه ها از جا درمي روند به معناي ماترياليستي نه متافيزيکي، مي روند آنجا «هستن» مي شوند.

خيابان عرصه و وسيله سياست است.
عناوين اين صفحه
درباره يک ضرورت
در ستايش کتاب و روزنامه و گفت وگو و ماهواره و چت کردن و وبلاگ و فيس بوک و مناظره و قرن بيست و يک و معادلات جديد و آدم هايي که جلو مي روند
ديديم که چگونه خيابان گشوده شد

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام