|
احمد عباسيه کهن (عباسي)*
«مدتي است که شهرام شيدايي مدير نشر کلاغ سفيد درد مي کشد و رنج مي برد. او پس از چند عمل ناموفق جهت مداوا به آلمان رفته است.»
ياد سال هاي دهه 70 بخير، وقتي به نشر چشمه مي آمدي با کيف و بغلي پر از کتاب و دوره يي که بر تو سخت گذشت و تو را با کوهي از مشکلات تنها گذاشتند، و تو ماندي و خم به ابرو نياوردي، مدتي دور شدي از هياهو و درد نشر. دوباره روييدي، دوباره ريشه دواندي تا بگويي هستم و مي توانم. باور ما نيز اين بود و ايستادي و ايستادي تا غنچه کردي و گل دادي و درخت شدي. تو فعل توانستن را عينيت بخشيدي. تو مي تواني هرچند بارها و بارها توانستن را تمرين کرده يي. تو بايد بتواني.
باز هم مي آمدي در شهر کتاب ابن سينا و چه حرف ها و چه درد دل ها و خون دل خوردن هايي که...
آدمي براي بودن، براي ماندن و براي حضور خود چه بهايي بايد بپردازد،؟ مي نشستيم و گپي مي زديم و چاي مي خورديم. من تو را حس مي کردم اما حس کردن من به چه درد تو مي خورد. من نوعي از تو بودم و تو نوعي از من. ما درد مشترک بوديم اما نمي توانستيم براي همديگر کاري بکنيم،
تو من بودي و من تو. دو روح در دو کالبد و در عين حال يک نفر. تو مي گفتي و من مي گفتم، من مي گفتم و تو مي گفتي ولي انگار هنوز اول جاده و ايستگاه ايستاده بوديم. من تو را که مي ديدم ديگر به آينه احتياجي نبود. نمي دانم شايد تو هم وقتي مرا مي ديدي همين حال را داشتي. لحظاتي که با هم بوديم انگاري زمان را نگه داشته بوديم که به حال خودمان باشيم - خودً خودمان. در دنيايي که عده يي حقوق مي گيرند تا کاري نکنند و عده يي هم حقوق نمي گيرند تا کاري بکنند کارستان، در تعجبم که چطور مي شود، به قول مرحوم بيژن جلالي؛
يکي را ديدم بيراهه مي رفت
گفتم راه بيراهه است
او همچنان مي رفت
در شگفتم به مقصد هم رسيد،
خدايا مقصد ما کجاست؟ کدام مقصد است،؟ و کدام مقصد؟، هي مي روي و هي مي روي ولي انگار جاده را انتهايي نيست. خسته مي شوي تا جايي که احساس بيهودگي مي کني. اما باز ته دلت مي گويد؛ «نه هنوز کورسويي هست.»
وقتي از وضع کتاب هايت مي پرسيدي اغلب خبر خوشي نبود تا به تو بدهم. تو خود هم ناشر بودي هم موزع کتاب هايت. مشکل چاپ کتاب ها بماند...
و چند بار بايد به کتابفروشي ها سر مي زدي تا ببيني کتاب هايت فروش رفته است يا خير؟ و چند بار ديگر هم بايد به کتابفروشي ها سر مي زدي تا آن چندرغاز پولت را بگيري که اغلب هم صرف رفت و آمدنت مي شد. اسمت را هم گذاشته بودي ناشر،
گاهي اوقات آدمي از «آدم» بودن خود خجل مي شود. دردت را به که بايد بگويي؟ به من؟ من که مثل خودت هستم. به ديگري؟ که تو را نمي فهمد، درکت نمي کند. درد درد درد، تمام درد. شايد بد نباشد اين سخن کوتاهم را با شعري از قيصر شعر ايران پايان دهم که شاعري دردمند و از جنس ما بود... و يک روز که همچنان در پي يادداشت هاي درد جاودانگي سراب پشت سراب در جست وجو بود، باد او را با خود برد.
دردهاي من
جامه نيستند
تا ز تن درآورم
دردهاي من نگفتني
دردهاي من نهفتني است
من ولي تمام استخوان بودنم
لحظه هاي ساده سرودنم
درد مي کند
دردهاي پوستي کجا؟
دردهاي دوستي کجا؟
*مدير انتشارات آتنا |