چهارشنبه، 20 خرداد 1388 - شماره 1972
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه آخر
يادداشت
درخت تو را به ايستادن دعوت مي کند...
احمد عباسيه کهن (عباسي)*
«مدتي است که شهرام شيدايي مدير نشر کلاغ سفيد درد مي کشد و رنج مي برد. او پس از چند عمل ناموفق جهت مداوا به آلمان رفته است.»

ياد سال هاي دهه 70 بخير، وقتي به نشر چشمه مي آمدي با کيف و بغلي پر از کتاب و دوره يي که بر تو سخت گذشت و تو را با کوهي از مشکلات تنها گذاشتند، و تو ماندي و خم به ابرو نياوردي، مدتي دور شدي از هياهو و درد نشر. دوباره روييدي، دوباره ريشه دواندي تا بگويي هستم و مي توانم. باور ما نيز اين بود و ايستادي و ايستادي تا غنچه کردي و گل دادي و درخت شدي. تو فعل توانستن را عينيت بخشيدي. تو مي تواني هرچند بارها و بارها توانستن را تمرين کرده يي. تو بايد بتواني.

باز هم مي آمدي در شهر کتاب ابن سينا و چه حرف ها و چه درد دل ها و خون دل خوردن هايي که...

آدمي براي بودن، براي ماندن و براي حضور خود چه بهايي بايد بپردازد،؟ مي نشستيم و گپي مي زديم و چاي مي خورديم. من تو را حس مي کردم اما حس کردن من به چه درد تو مي خورد. من نوعي از تو بودم و تو نوعي از من. ما درد مشترک بوديم اما نمي توانستيم براي همديگر کاري بکنيم،

تو من بودي و من تو. دو روح در دو کالبد و در عين حال يک نفر. تو مي گفتي و من مي گفتم، من مي گفتم و تو مي گفتي ولي انگار هنوز اول جاده و ايستگاه ايستاده بوديم. من تو را که مي ديدم ديگر به آينه احتياجي نبود. نمي دانم شايد تو هم وقتي مرا مي ديدي همين حال را داشتي. لحظاتي که با هم بوديم انگاري زمان را نگه داشته بوديم که به حال خودمان باشيم - خودً خودمان. در دنيايي که عده يي حقوق مي گيرند تا کاري نکنند و عده يي هم حقوق نمي گيرند تا کاري بکنند کارستان، در تعجبم که چطور مي شود، به قول مرحوم بيژن جلالي؛

يکي را ديدم بيراهه مي رفت

گفتم راه بيراهه است

او همچنان مي رفت

در شگفتم به مقصد هم رسيد،

خدايا مقصد ما کجاست؟ کدام مقصد است،؟ و کدام مقصد؟، هي مي روي و هي مي روي ولي انگار جاده را انتهايي نيست. خسته مي شوي تا جايي که احساس بيهودگي مي کني. اما باز ته دلت مي گويد؛ «نه هنوز کورسويي هست.»

وقتي از وضع کتاب هايت مي پرسيدي اغلب خبر خوشي نبود تا به تو بدهم. تو خود هم ناشر بودي هم موزع کتاب هايت. مشکل چاپ کتاب ها بماند...

و چند بار بايد به کتابفروشي ها سر مي زدي تا ببيني کتاب هايت فروش رفته است يا خير؟ و چند بار ديگر هم بايد به کتابفروشي ها سر مي زدي تا آن چندرغاز پولت را بگيري که اغلب هم صرف رفت و آمدنت مي شد. اسمت را هم گذاشته بودي ناشر،

گاهي اوقات آدمي از «آدم» بودن خود خجل مي شود. دردت را به که بايد بگويي؟ به من؟ من که مثل خودت هستم. به ديگري؟ که تو را نمي فهمد، درکت نمي کند. درد درد درد، تمام درد. شايد بد نباشد اين سخن کوتاهم را با شعري از قيصر شعر ايران پايان دهم که شاعري دردمند و از جنس ما بود... و يک روز که همچنان در پي يادداشت هاي درد جاودانگي سراب پشت سراب در جست وجو بود، باد او را با خود برد.

دردهاي من

جامه نيستند

تا ز تن درآورم

دردهاي من نگفتني

دردهاي من نهفتني است

من ولي تمام استخوان بودنم

لحظه هاي ساده سرودنم

درد مي کند

دردهاي پوستي کجا؟

دردهاي دوستي کجا؟

*مدير انتشارات آتنا
اجتماع
سهم ما در آرامش ملي و جهاني
ايرج متين

آرامش و امنيت داخلي، يکي از مهم ترين دغدغه هاي جدي سياستمداران و مردم عادي در طول تاريخ بوده است. به خصوص بعد از هر تنش داخلي يا جنگ با مهاجم خارجي، نياز به امنيت و دوري از جدال و درگيري بيشتر حس مي شود.

صلح جويي بعد از هر جنگ، چه از طرف نيروي مهاجم و چه از سوي مدافعان، تلاشي منطقي و دروني است که برخاسته از نياز آحاد ملت است.

اين نياز اگر سرکوب شود، مانند همه نيازها از بين نمي رود بلکه بعد از مدتي دوباره با شدت بيشتري خودنمايي مي کند.

نياز به صلح و آرامش، درست مانند نيازهاي اوليه بشري مانند خوراک و مسکن اهميت دارد.

در سلسله مراتب مزلو (انديشمند برجسته يي که سلسله مراتب نيازها به نام اوست) طبقه اول نيازها، نيازهاي فيزيولوژي است که نيازهاي اوليه نيز خوانده مي شود مانند نياز طبيعي يک انسان به خوراک، پوشاک و مسکن.

اگر انسان اين نيازهاي اوليه را به دست آورد، نياز بالاتري به وجود مي آيد تحت عنوان نياز به امنيت. توصيف ساده و آسان اين دو نياز و ارتباط آنها با يکديگر اين است که انسان وقتي به رفاه نسبي رسيد (مثلاً غذايي به دست آورد) ميل دارد اين غذا را در امنيت و آرامش تناول کند. يا اگر مسکني ساخته، دوست دارد در آن به امنيت برسد.

اگر نياز طبقه بالا(مانند امنيت نسبت به خوراک و مسکن) تامين نشود، خود به خود نيازهاي ديگر تحت تاثير قرار گرفته و از ارزش آنها کاسته مي شود.

گاهي نيازهاي طبقه بالا با قدرت بيشتري عمل کرده و نيازهاي طبقه پايين را ناديده مي گيرند. مثلاً اگر کسي جان خود را در خطر ببيند، خوراک و مسکن و پوشاک و... را رها مي کند تا بتواند دفع خطر کند. به عبارت روشن، وقتي امنيت نباشد، کسي نمي تواند راحت بنشيند و ساندويچش را گاز بزند،

بي توجهي به نيازهاي اساسي و بنيادين و شعار سر دادن براي نيازهاي طبقات بالا، غيرمنطقي است؛ گرچه ممکن است در سير مراحل نيازها کساني باشند که نيازي را ناديده بگيرند اما اين از موارد نادر و استثناست و نمي توان آن را به عموم تعميم داد.

در جامعه بزرگ هفتاد ميليوني ما نيز حکم به اکثريت مي شود و مانند ساير جوامع تاکيد مي شود نياز اول مردم خوراک، مسکن و پوشاک (اقتصاد) است و بعد از آن امنيت.

بعد از امنيت نيازهايي مانند نياز اجتماعي (حقوق شهروندي) و بعد نياز احترام و در نهايت نياز خشودشکوفايي قرار دارد. اين سلسله مراتبي علمي و منطقي است.

حال اگر کسي بخواهد با شعارهاي خاص خود و بر اساس منش فردي و سليقه شخصي اش، حکمي غير از اين بدهد مسلماً حکم ناحقي خواهد بود چرا که قاعده بشري بر اساس دانش و تحقيقات علمي مورد تاييد دنيا همان است که گفتيم.

با اين توصيف، ملت ها مي دانند فرد فردشان در ايجاد امنيت داخلي و خارجي موثرند. دولت ها به عنوان نماينده آنها مي توانند در ايجاد امنيت يا سلب امنيت تاثير شگرفي داشته باشند.

به انتخابات امريکا اگر نگاه کنيم مي بينيم چهره و شمايل و طرز گفت وگوي بوش، همه تنش آفرين و تهاجمي بود.

او به مثال خروس جنگي، همه جا به دنبال دعوا و درگيري بود و با حرف ها و موضع گيري هاي غيرمنطقي و تلاش براي دخالت در امور ديگر کشورها و سعي براي اصلاح جهان، و... استرس را براي مردم خود و مردم ساير ملل به وجود آورد؛

اما با تغيير او و شروع به کار باراک اوباما از شدت تنش ها بسيار کاسته شد.

درست است که امريکا همان امريکاست و اوباما رئيس جمهور همان امريکا، اما طرز ديپلماسي او براي ملتش حداقل بيش از بوش، آرامش به همراه داشته است.

ملت ايران هم مانند ساير ملل و حتي در شرايط کنوني شايد بيش از آنها در معادله ايجاد امنيت و آرامش موثر است.

بايد به اين ملت اميدوار بود. چند روزي بيشتر به نشان دادن اين تاثير باقي نمانده است. بديهي است که ملت ايران براي کمک به آرامش ملي و جهاني بايد نقش خود را به بهترين نحو ايفا کند.
لطفاً گوش هاي خود را غلاف کنيد
هميشه حق با مشتري است
حميد جعفري

ترجمان اين جمله مي شود؛ مشتري پادشاه است و مغازه دار در خدمت مشتري.

هميشه حق با هيچ کس نيست، حتي شما دوست عزيز،

مغازه دار ديکتاتور مي شود و مشتري مفلوک. در ميان دو مصداق اشاره شده اولي آرمانشهر استکبار و برج عاج نشيني و ليبراليسم زبانم لال غرب است و دومي دوردست ترين جاي جهان؛ ايران،

مشتري يا همان شماي نوعي يا من مفلس في امان الله هرگز نبايد فراموش کند که اگر قصد خريد دارد زمان نامناسبي را براي مراجعه به فروشگاه انتخاب نکند که مبادا درست زمان تلفن خصوصي آقاي فروشنده، يا وقت نماز ظهر و ناهار يا حتي تماشاي تکرار سريال جومونگ وارد شود، مخلص کلام اينکه مبادا مزاحم آقاي فروشنده شويد،

حالا گيريم شعار توقف بيجاي شما مشتري عزيز مانع کسب ماست محقق نشده و شما با تمام وجود و جنم به قصد خريد وارد فروشگاه شده ايد. در ايران حکم بر واجب بودن جواب سلام است، اگر شما سلامي هم به مغازه دار محترم کنيد، در اکثر مواقع يا فروشنده به حرکت سر اکتفا مي کند يا حداکثر به روش زبان کلاه قرمزي به شما خواهد گفت؛ «سلي». که ترجمه مي شود؛ «گيرم که سلام، امرتون؟» بعد از اين مرحله کافي است از فروشنده بخواهيد يک يا دو کالا را براي تکميل شدن فرآيند تصميم شما براي خريد از قفسه ها بيرون کشيده و جلوي شما ظاهر کند. اگر چنين تصميمي داريد بدانيد و آگاه باشيد که قطعاً بسيار آدم بي فرهنگ و بيکار و بي ادبي هستيد و فروشنده در بهترين حالت ممکن خواهد گفت؛ «قصد خريد داريد؟ مي خواهيد؟ يعني بياورم؟» يا خود فروشنده تشخيص مي دهد که قابل نيستيد از اينجا خريد کنيد و مي گويد؛ «تمام کرديم، ندارم، هفته ديگر پنجشنبه سر بزنيد،» اين پيغام مفهوم خاصي دارد. توجه کنيد که فروشنده با اشارات فرامتني به شما مي گويد؛ «وقت مرا تلف نکن. ارتباط تمام. برو بيرون. توقف شما مانع کسب است.» اضافه کنيد که شما در مرحله نهايي موفق به خريد مثلاً يک دست عرق گير رکابي شديد با مارک CK، (در ايران، گران خريدن يک امتياز محسوب مي شود، حتي آشغال) اين پايان کار نيست شما پاي يک تعهد جذاب را با اين شرح امضا کرده ايد؛ حالا که خريدي، خوب و بدش گردن خودت. توجه کنيد که چيزي به اسم «کالاي مرجوعي» نيز وجود ندارد. آنچه هم داخل کشور توليد و فروخته مي شود، چون عملاً چيزي به اسم «کنترل کيفيت» وجود ندارد، بايد پس گرفته شود، اما اين کار هم با توجه به قرارداد شما عملي نيست. قيمت ها و سيستم کنترل کيفيت و نظارت بر قيمت ها در ايران بسيار پيچيده است. اما آداب معاشرت و رفتارهاي اجتماعي به هيچ چيزي غير از فرهنگ مردم و جامعه ربطي ندارد.

تئودور آدورنو مي گويد؛ «براي هرکس که عادت دارد با گوش هايش بينديشد، واژه هاي «انتقاد فرهنگي» بايد طنين آزاردهنده يي داشته باشد.» پس بياييد همه با هم گوش هايمان را غلاف کنيم،
عناوين اين صفحه
درخت تو را به ايستادن دعوت مي کند...
سهم ما در آرامش ملي و جهاني
هميشه حق با مشتري است

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام