
صالح تسبيحي
ديوارهاي خانه قديمي گاه به ديواره هاي ذهن آدمي مشتبه مي شوند، اما در اين اتاق خفه ذهن اشيا به جنس حافظه و خيال درمي آيند و از شکل نخستين و بيروني خود به شکلي ناشناخته تبديل مي شوند.
اشيا در نقش اصلي خود حضور پيدا نمي کنند، به کاري که برايشان ساخته شده اند نمي پردازند و رنگ و بوي ساده و شناخته شده يي را ندارند که در مغازه ها وقت فروش به خود مي گيرند.
گاه مي شود اشيا، خاک عمر به خود مي گيرند و معرف يک تاريخچه مي شوند و يک حافظه را روايت مي کنند. بنابراين ديگر نمي توان آنها را تنها يک شيء به حساب آورد. در نمايشگاه اخير نقاشي هاي «واحد خاکدان» اشيا در ميانه همين تعاريف نقاشي شده اند. اينجا شيء راوي چيز ديگري است. نشانه است. همه چيز در حال اشاره است.
تابلو به منزله جمجمه نقاش، محفظه بسته يي است که ورود به آن ممکن نيست. نقاش به وسيله نقاشي و به آرامي و بسيار شاعرانه، هماهنگ و موزون، اشاراتي محفظه گشا کرده است.
در آثار خاکدان نماد ها به ورطه انتزاع محض
در نغلتيده اند و در نتيجه مي توان آنها را بازشناخت و رازگشايي شان کرد. رازي که در اين اشيا هست در تکرار و تاکيدي که دائماً انجام شده به دور آنها تنيده شده و در يک حافظه هزاران نماد شکل گرفته است.
هنرمند در خلق اين آثار، حافظه خود را تکانده است. طناب، بوم يا قاب چوبي، ديوار پوسته برداشته، پارچه، کاغذ و نقاشي هاي کودکانه کم وبيش در همه آثار تکرار شده اند.
در تمام آثار اما جاي پايي از کودکي هست؛ عروسک و اسباب بازي يا نقاشي کودکانه و حتي کتاب داستاني دنباله دار که همه روايتگر يک کودکي پرشور و نشاطند. کتاب داستان دنباله دار مال دوراني است که همه تلويزيون ها رنگي نبودند و خيالات ما را به دوردست ها مي بردند.
«خاکدان» با اتخاذ تکنيک ريزپردازانه و ساخت و سازهايي که انجام شده اند تا جنس کار را واقعي تر نشان دهند، در فضاي اثر خود سکوتي وضع کرده که حضور هيچ انساني نمي تواند برهم اش بزند؛ سکوتي که در خلوت ما با خودمان پيش مي آيد و کودکي مان را با آن تخيل مي کنيم.
در يکي از تابلو ها (بزرگ ترين شان از جهت اندازه) اتاقي هست که بيننده در آن ايستاده و در اطراف مملو است از اشياي کهنه، يعني خرده هاي به هم ريخته تاريخ شخصي آدم و دري در وسط هست که پارچه اش بالا زده شده و اتاق پشتي پيداست.
اتاق پشتي خالي تر است. و قطار اسباب بازي در ميان اين دو اتاق، در چارچوب افتاده و طوري خم است که انگار دارد از اتاقي که ما هستيم (چشم بيننده) به اتاق پشتي مي رود. قطار اسباب بازي انگار وسيله نقليه عبور است از جهان خاطرات آشفته بزرگسالي به اتاق کوچک کودکي.
اين اتاق خلوت است. پرده يي که بالاي در جمع شده مي تواند حکم پرده نمايش را داشته باشد؛ نمايشي که صحنه اش زندگاني ما و بازيگرانش خود ما هستيم. پرده، نه در اين کار و نه در کارهاي ديگر مجموعه ايستايي ندارد. يعني بافتي نيست که ايجاد شده باشد تا ترکيب را کامل کند.
به همين جهت است که مي توان کارهاي «واحد خاکدان» را در قالب هاي شناخته شده تاريخ هنر، همچون «هايپررئاليسم» يا «فوتورئاليسم» طبقه بندي کرد.
به طور مثال پارچه. پارچه ها در اغلب آثار او حضور دارند؛ پارچه هايي با رنگ روشن و مچاله. پارچه شيئي است که مي پوشاند. اشيا را بدون توجه به ماهيت شان پنهان مي کند. تاکيدي که بر اجزاي کج و معوج پارچه مي شود به آن حالتي روحاني مي بخشد و جامگان قديسين را تداعي مي کند.
هنرمند در مسير خلق اثر پارچه را موجودي زنده گرفته است که جنس نرم آن ايجاد تحرک مي کند.
در سه گانه يي که قاب مربع براي آنها در نظر گرفته شده شکل پارچه به خلوص مي رسد.
پارچه نه ديگر نمادي پوشاننده يا تکميل کننده سطح تصوير، که خود موضوع اثر قرار مي گيرد.
پارچه ها يک جايي افتاده اند. حجم شان زياد است و شکلي آرام اما حرکت دارند؛ حرکت آرامي را که در جايي متروک در جريان است به خود گرفته اند و هر آن آماده اند از جا بجهند.
شايد بتوان گفت حجم انبوه درهم پيچ پارچه ها و رنگ روشن شان نشانه گوياي زندگاني درهم پيچ آدمي است. پارچه ها در حالت بي شکل و کرخت شان تحکم چوب و چرم و اشياي مستحکم اطراف خود را تحت تاثير قرار مي دهند. ساخت و ساز بسيار و ريزه کاري هاي تکنيکي در ايجاد سايه روشن، به انتقال حس بافت پارچه بسيار کمک مي کند. تاکيد بر بافت پارچه مي تواند به لباس، خاطرات فراموش شده و شايد کهنگي تاويل شود.
کهنگي، رنگ هماهنگ تمام اشياي بي جان موجود در کارهاست، اما در اين ميانه ناگهان سيبي تازه خبر از زندگي مي دهد. سيب همواره هست و بعضي جاها جاي خود را به دسته گلي تازه مي دهد. اين نشانه مي تواند به اين معنا باشد که در کنار تمام اين کهنه پاره هاي بسته به تار عنکبوت، زندگي همچنان جريان دارد. بنابراين کهنگي هست ولي مرگ نه. زندگي پربار و اندکي غم هست اما تلخ تاريک مرگ نيست. خاکدان موفق شده است با ترکيب اين نماد ها حرف از کهنگي بزند اما مرگ را پس بزند.
همچنين در آثار او عکس هاي قديمي دائم تکرار شده اند. تکرار، آنها را از کارکرد معمول خود خارج کرده و به نماد تبديل کرده و از اين رهگذر است که عکس ها غم سنگين گذشته را نمايندگي مي کنند، همان قدر جاندار اما غيرقابل بازگشت. عکس هاي قديمي نه از سر اتفاق بلکه حقيقتاً در راستاي مضموني مشخص انتخاب شده اند. آنها يادآور آدم هاي از دست رفته اند ولي نه از دست رفتن با مرگ، بلکه از دست رفتن کودکي و بالطبع جواني مادر يا پدر، که از دست رفتن حضور صميمانه يک خانواده است. از دست رفتن کودکي است که روي اسب چوبي بي جاني نشسته و چنان مي خندد که انگار بر اسبي راهوار و زنده سوار است. کودکي که اکنون بزرگ شده و بر اوراق تاريخ شخصي خود به ديده حسرت مي نگرد. البته نقاش از گذشت زمان نمي نالد. زمان را جبري مي داند که ما را به پيش گرفتن خط خود مجبور کرده است. پدر و مادر و خواهران و ديگران در کنار اسباب بازي ها و احياناً متصل به بوم نقاشي به پشت گذاشته يي ديده مي شوند.
بوم نقاشي قابي است که در قاب اصلي تکرار شده و اشاره دارد به نقاشي و جهان درون آن. شايد بوم نقاشي هنگامي که سفيد است به اندرون آدمي وقت تولد شبيه باشد؛ صفحه يي سفيد که در هر دم و بازدم نقشي بر آن زده مي شود و صورتي جان مي گيرد؛ صورتي که سرانجام در سال هاي پيري آنقدر شلوغ و مشوش و درهم است که در مقابل نظم و سادگي کودکي قرار مي گيرد. بوم نقاشي گذشته از سطح حاکم بر آن بر چارچوبي استوار است که در اغلب آثار «خاکدان» مکرراً ديده مي شود و اين چارچوب است که از اساس و ماهيت آنچه در نمايشگاه به نمايش درآمده خبر مي دهد؛ ماهيتي به نام نقاشي.
ابزار و وسايل نقاشي همه جا ديده مي شوند و نقاشي هاي کودکانه و کيف نقاشي و قلم ها نشانه يک عمر زيستن نقاش اند در حرفه خود. از اين منظر واحد خاکدان از قماش «پل سزان» ها نيست. او از 40سالگي و به طور پاره وقت به نقاشي روي نياورده.
تابلوها روانشناسي روشن نقاش اند. اکنون تماشاگر آثار اخير او درمي يابد که «خاکدان» از آغاز نقاش بوده. بازي مي کرده. متفاوت مي ديده و با اشيا رابطه يي جوهري گرفته است. اما کنار هم قرار گرفتن ابزار نقاشي با اسباب بازي ها روح بي قرار کودکي را روايت مي کنند که در تن نقاش زنده است؛ روحي که نقاشي را همان بازيچه خيال پروري مي انگارد که در کودکي مي ديد. ديد يک کودک بي اعتنا به بيرون، بي توجه به روزمرگي هاي فرساينده که با اسباب بازي هايش مشغول است و گاه روي يک نقاشي 10 سال کار مي کند. کنارش مي گذارد. باز برش مي دارد، تماشايش مي کند و خطي بر آن مي اندازد. درست و دقيق همچون «پيکاسو» که نقاش زاده شد و نقاش مرد.
شباهت «خاکدان» با پيکاسو شباهتي نيست که نياز به کشف داشته باشد. او در بسياري از آثارش اين تعلق خاطر را به روشني گوشزد مي کند. او همچون پيکاسو، کودکي است سرگرم دائم اسباب خويش و سرگرم در چيدن آنها. اما اين چيدمان دقيق (ميزانسن) هيچ آسيبي به انتقال حس بنيادين او نمي زند زيرا مساعي هنرمند در بازنمايي واقعيت، در تکنيک و موضوع، خطر تصنع را توسط نورپردازي از آثارش برطرف کرده است.
نورهاي زنده کج تاب از پنجره تابنده به اشيا به تصوير اين قدرت را داده اند که جاندار و کاملاً حقيقي به نظر برسد. در محيط به وجود آمده هيچ چيز مبهم نيست. او به سبک واقع گرايان افراطي آثار قلم را هم محو کرده است و رنگ ها روشن و خوانا هستند. بنابراين بيننده با مجموعه يي موهوم از «مجازها» روبه رو نيست. نمادها هرکدام خودشان گوشه يي از آن جهاني هستند که نمايندگي اش مي کنند.
سنگ، گوشه يي از طبيعت است. کنايه است از وزن معلق آدم. به سنگيني اجباري انسان و جرم و جاذبه زمين معطوف است.
چوب همان مبنايي است که با آن ابزار مي سازند. هم بوم و قاب است و هم شکسته و بريده شده به شکل قلب. شکلي که چوب به خود گرفته چندان مهم نيست. مهم آن چوب است و نخ و طناب و سنگ. طناب هيچ کجا به سرانجام نمي رسد. انگار آماده است تا کشيده شود و پارچه و قابي را تکان دهد و آنچه را آنها پوشانده اند، برملا سازد.
طناب از ميانه قاب تا بيرون کشيده شده. شيئي ربط دهنده درون قاب است به دنياي بيرون و مي توان به اين طناب ها آويزان شد و به شيء اصلي و احياناً موضوع نهايي کار رسيد.
تماشاي دائم هر اثر فريبي غيرقابل بازگشت در پي دارد. خالق اثر با قوت خود در طراحي و رنگ گذاري، اجتناب از رها کردن ته رنگ، استفاده از شماره هاي مختلف قلم مو و دقت در طرح پرسپکتيو بيننده را فريب مي دهد. بنابراين مي پذيريم که اين محيط جايي است واقعي. در نتيجه ساخت و ساز مراقبه مانند نقاش، امر تداعي به بهترين حالت و کامل صورت مي گيرد؛ تداعي محيطي که لزوماً اينچنين نيست. اما در پس همه چيز، چيدماني دقيق وجود دارد که در آن اشيايي که کارکرد نمادين نداشته حذف شده اند و در مقابل اشيايي که قابليت تاويل داشته در متن طرح گنجانيده شده اند. اين همه، امکان خوانش انتزاعي از اثري به ظاهر واقع گرايانه را فراهم مي کند.
واقعيتي که در اين نقاشي ها موجود است، مي تواند بعد ها بار ها و بارها تداعي شود. تداعي کردن اين نقاشي ها يادآوري يک نمايشگاه نقاشي يا آثار هنري نيست، تداعي محيط سرد يک خانه، يک واقعيت مطلقا ً پذيرفته شده است. خانه يي متروک و خالي که در حقيقت همان حافظه نقاش است و دوباره و چندباره و به هزار فريب خوشايند تعلق محيط به نقاش را گوشزد مي کند. اعلام آرام حضور اشخاص به واسطه کفش، کلاه، کفش چرمي درون گنجه يا بطري هاي خالي مستعمل صورت مي گيرد. از اين نظر مي توان آثار «واحد خاکدان» را در يک جمله خلاصه کرد و با يک کلمه نامگذاري کرد. مثلاً از واژه «نوستالژيا» کمک گرفت يا «خاطرات» اش خواند. اما عمق اين کلمه در نهايت آنقدر زياد است که نتوان آن را بر زبان آورد و به قلم نوشت.