.jpg)
لادن نيکنام
«هوشنگ گلشيري» به نيکي دريافته بود راز نويسنده بودن يا نوشتن داستان را وقتي مي گفت؛ «خدا به فرياد نويسنده يي برسد که کودکي اش را از ياد برده است.» کافي است مجموعه داستان کوتاه «امشب در سينما ستاره» را بخوانيد تا به ژرفاي اين توصيه پي ببريد وقتي در فضاي بيست داستاني سير مي کنيد که «پرويز دوايي» به رشته تحرير درآورده است؛ نويسنده يي که بيشتر کارهايش بر اين پايه استوار است. نويسنده يي که هراسي از ورود به دهليزهاي زمان گذشته ندارد. از نوستالژيک شدن متن هايش در جهت برجسته کردن يک يا چند حس مدد گرفته و با زباني عميقاً پالوده به روايت مي پردازد.
او چنان در پستوهاي ذهني خود غوطه مي خورد که از ذکر جزئيات غافل نمي ماند. مي داند رازي که باعث پويايي و پايندگي متن هايش مي شود، همين جزئيات هستند. همچنين به شکلي نامحسوس به نقد زمان حال مي پردازد؛ زمانه يي که اکنون همه در آن شناوريم. اين مجموعه داستان در حقيقت پلي است ميان «سينما و ادبيات»؛ متني که هم اهالي سينما به دليل ارجاعات مکرر نويسنده با آن آشنا هستند و هم داستان دوستان از زبان روايي اش لذت مي برند. اين زبان به دليل فضاي داستان ها، بار غنايي و شاعرانه دارد. جمله هاي طولاني که با ويرگول به هم وصل مي شوند گاه چنان بلندند که مخاطب را به خوانش دوباره و چندباره دعوت مي کنند هر چند مخاطب حرفه يي ادبيات بخش هاي گاه چندان نامرتبط را که براساس شبکه تداعي هاي آزاد، در کنار هم قرار گرفته اند، خوانده و در سيلان واژه ها ذهن خود را يله مي کند. اين داستان ها لزوماً با قواعد آشناي روايي مطابقت ندارند. بيشتر توصيف و تصوير موقعيت هايي هستند که نويسنده از سر گذرانده است. نويسنده با من راوي در هم مي شود. شخصاً چندان فاصله يي را ميان نويسنده و راوي درک نکردم. گويي او تجربه هاي زيست محيطي خود را از تهران 40 سال پيش يا بيشتر در معرض ديد ما قرار داده است؛ تجربه هايي که متعلق به زماني بوده است که سينما واجد قداستي درخور بوده. سينما محل تفريح کردن و خنديدن و تخمه شکستن نبوده است. آرمان ها، ايده آل ها و روياهاي جمعي يک ملت را رقم مي زده است. شايد هم تعدادي کثيرتر. سينما در روزگاري که پرويز دوايي از آن سخن رانده، صنعت صرف نبوده است. وسيله يا کالاي تبليغاتي يک حزب يا فلان گرايش نبوده و پرده سينما محلي بوده که کودکان را شيفته و مجذوب مي نشانده براي ديدن آنچه در زندگي روزمره به چشم نمي آمده است. اين سينما کاملاً در نقطه مقابل سينماي فعلي ساخته مي شود؛ سينمايي که نويسنده را چنان آزرده (بگذاريد بگويم راوي را، هر چند که راوي را از نويسنده به سختي تمييز مي دهيد) که به تارانتينو مي گويد تارانتولا. راوي به نسلي از نويسندگان تعلق دارد که از خشونت دور بودند. اين راوي با ذهن زيبا در جست وجوي امر زيبا بوده است و همچنين در توصيف وضعيت خود از کلمه هاي زيبا با رعايت قواعدي که ريشه در فرهنگ و هنر شرق داشته به روايت خود نشسته است. نسلي که امروز ديرياب است و دورياب. گويي جهان امروز جايي براي زيبايي ندارد.
او چنان از شخصيت فيلم دزد بغداد مي گويد که گويي برايش اسطوره بوده است. صحنه هاي فيلم را با زبان شاعرانه ايراني در قالب جمله هاي بلند بازسازي مي کند. (کسي چه مي داند شايد هم آنها را بازآفريني مي کند با ابزارواژه هاي ذهني اش که سخت در خدمت برجسته کردن انديشه هاي اويند، دنيا و رنگ هايش و تعبيرهايي که گاه از فيلم يا فضاي آن دورند و ما مي پذيريم آنچه را که دوباره توصيف مي کند و تصويرهايي را که گاه نديده ايم و بايد به قول او اعتماد کنيم؛ قولي که در سايه نگرش او به سينما شکل مي گيرد.
در اين سينما خبري از بيرون کشيدن دل و روده و انفجارهاي هيروشيمايي نيست هر چه هست همنشيني موقعيت هاي به شدت انساني است که از زاويه ديد يک انسان شرقي و بالاخص ايراني تصوير مي شود.) «پرويز دوايي» در معناي دقيق کلمه، ايراني بودن خود و داستان هايش را به رخ مي کشد. نوع واژه ها و گستره يي که از امکانات زباني که در ذخيره فرهنگي ما موجود است را به خدمت گرفته تا مثلاً از ملاقات با بانويي بگويد در سال هايي دور يا از سينمايي بگويد که سوخته يا تخريب شده، يا باز از خياطي بگويد که کور شده است. جالب تر آنکه در اين داستان هاي کوتاه شما با طرح يک موقعيت روبه رو نيستيد. نوع نگاه راوي به گونه يي است که به نرمي وارد فضاهاي مختلف مي شود. ميان آنها پلي مي سازد براي عبور و مرور؛ پلي از جنس واژه هايي بس شاعرانه.
ترکيب هايي که در عين سادگي و محتمل بودن ظرافت هاي خاص خود را دارند. وقتي مي گويد راستي هنوز هم عکس برگردان وجود دارد يا نه به گونه يي لحن خود را در قالب جمله يي کوتاه در پرانتز در ميانه روايت ساده و صميمي مي کند که هم در جهت حس و حال متن است، هم به شدت تاثيرگذار. عکس برگردان براي مخاطب مانند چراغي مي شود نهاده شده در ابتداي تونلي که پايانش ديده نمي شود. حفظ اين زبان، اين خزانه لايتناهي صرف و نحوي به همراه امکانات گوناگون لحني باعث مي شود شما با يک متن کامل، يکدست و تميز ايراني مواجه شويد. حتي مي توان کتاب را در يک نشست خوانده و بعد بارها از ميانه کتاب تکه يي را بخوانيد. داستان هاي اين مجموعه نه در توالي روايي يکديگر بلکه در سايه پيگيري يا ردگيري يک حس يا احساسات گوناگون از يک زمان و مکان مشخص شکل گرفته اند. اين متن ها اداي ديني هستند به گوهري که در کف آدمي بوده و قدرش را ندانسته و حالا به هزار و يک معضل مبتلاست. راوي داستان هاي اين مجموعه در جهت بازسازي يا يادآوري آن حس ناب قدم به عرصه روايت گذاشته است.
زبان عنصر اشارت گونه يي است به حال و هوايي يا آدم ها و فضاهايي که اين روزگار بسيار غريبه اند. کار «پرويز دوايي» بي شباهت به نبش قبر نيست. (بياييد بپذيريم دوراني را زندگي مي کنيم که در آن زشتي ها دوام و قوام بهتري دارند. گويي هر جا که باشيم فرقي نمي کند اما غلبه با سياهي است که در سايه جنگ و فقر و هزار نکبت ديگر خود را به ما ثابت مي کند. ريشه دوانيده است و ظاهراً ما هم کاري در برابرش انجام نمي دهيم. نظاره گريم صرف، که دلخوش کرده ايم به در گذشتن از اين مرحله و ورود به مرحله يي ديگر. يک انفعال تمام عيار.) او رنگ هايي را دوباره زنده مي کند که ريشه هاي اين زمان در آن دويده است ولي شاخ و برگش هيچ به آن رنگ ها شباهتي ندارد. او از اضطراب ديدار يک محبوب چنان نرم و با ملاحظه مي گويد يا به قول خود راوي اضطراب 17سالگي را چنان براي ما مي سازد که حيرت آور است. اصطلاح «قلب در گلو» براي همه مخاطبان آشناست ولي راستي درک اين حالت «قلب در گلو» را سال ها است همه از ياد برده اند. (حالا علم ثابت کرده است که «قلب» چگونه در «گلو» مي تپد و در سايه چه فعل و انفعالاتي شخص بي قرار و ملتهب عشق مي شود) و باز راوي از ما به هزار زبان رنگارنگ مي پرسد که چگونه در قبال از بين رفتن يک سينما، يک محله، يا روابط انساني عميق بي تفاوتيم؟، راوي که خود لحظه يي از تب و تاب رفت و آمد در زمان گذشته باز نمي ماند و مهم تر از همه اينکه در اين آمد و شدها به آه و ناله نمي پردازد. سوز و گداز نيست بلکه به واسطه همان زبان درخور، دو زمان مختلف را کنار هم قرار مي دهد؛ گاه به ارائه تصويرهايي از امروز پرداخته، گاه تصاوير قبلي را کنارشان مونتاژ مي کند. راوي تدوينگر هوشمندي است که از اين چينش نهايت بهره را برده و درونمايه کار را برجسته مي کند. هر چند در چينش به نظر مي رسد نوعي نگرش ارزش مدارانه حاکم است ولي اين نگرش مانع از دريافت و درک دگرديسي ناهنجار نمي شود. او تفاوت يا تضاد حاصل را فقط به نمايش مي گذارد. اما به هيچ عنوان در رثاي گذشته، متن را سمت سانتيمانتاليسم سوق نمي دهد يعني راوي مي تواند هنگام خلق موقعيت هاي گذشته فقط به تصويرگري صرف پرداخته و به جاي هر نوع تفاوتي، ما را در مکان يک قاضي عادل قرار دهد و باز چنان هوشمند است که عنصر زبان را بر عناصر ديگر برتري داده است تا از دالان هاي آن عبور کرده و به هسته اصلي روايت نزديک شويم. اين فرو رفتن در بطن روايت را مديون اصل آشناي تضاد هستيم. در تمام داستان هسته اصلي روايت را اين تضاد برجسته مي کند؛ تضادي که ميان زمان حاضر و زمان از دست رفته مي بينيم. نشانه هايي که راوي براي ما از اين دو زمان انتخاب مي کند در جهت اين تضاد حرکت مي کنند. نمي دانم اگر قرار بود از اين زمان راوي امر زيبايي را برمي گزيد يا تصويري مي ساخت حاصل چه مي شد.
نکته اينجا است که «پرويز دوايي» به خوبي جهان داستاني اش را با تکيه بر جهان واقعي مي سازد. کد و نشانه هايي که از هر دو زمان مي دهد کاملاً بر واقعيت استوارند. وقتي از ريگان و سيلوستر استالونه مي گويد و هاکس و فورد و سلينجر و همينگوي تا ريچارد کورليس و حتي تاکيد بر اين نکته که مجله «تايم» هم يادمان نرود که جزء ابواب جمعي کمپاني وارنر است، در تمام اين ارجاعات با آنچه مي گويد، نمي توانيد مخالفت کنيد چون همه نشانه هاي داستاني مطابقت با جهان بيروني دارند. اين ارجاعات را بگذاريد کنار توصيفي که از قطره هاي آب نشسته بر گلبرگ هاي گل مي گويد. تصوير کوتاه و گذرا اما تاثيرگذار از تجربيات خود راوي و باز مراجعه کنيد به تصويرهايي که مدام از ارتباطش با فيلم هاي مختلف مي گويد و نقشي که هنرپيشه ها يا به قول خودش «آرتيست»ها در زندگي اش داشته اند، هنرپيشه هايي که فيلم بازي نکرده اند بلکه انگار زندگي راوي را رقم زده اند. چنين تنوع پرداختي باعث مي شود تمام مخاطبان - به ضرس قاطع - از اين کتاب لذت ببرند. (حتي آنهايي که فيلم ها را نديده اند کتاب ها يا اسامي برايشان ناآشناست و مهم تر و دردناک تر اينکه آن زمان را نديده اند و نمي شناسند.) کتاب شبيه که نه خود پرده سينماست با تمام شکوهي که در صدا و تصاويرش نهفته است. شما محو آن مي شويد وقتي راوي يک نفس از حال خود مي گويد و يک جمله، يک پاراگراف مي شود و شما نمي خواهيد حضور نقطه را در پايان باور کنيد. پرويز دوايي روي تمام پايان هاي ذهني ما خط قرمزي مي کشد. او به ما يادآوري مي کند که زمان از دست رفته هرگز نمي ميرد. به دست مي آيد اگر به آن مراجعه کنيم و چه بسا دوباره در همان زندگي کنيم. کسي نمي داند. چه بسا بايد دوباره سمت ريشه ها عقبگرد کنيم.