.jpg)
مهدي غني
انتخابات در کشور ما از ويژگي هاي خاصي برخوردار است که با کشورهاي ديگر قابل مقايسه نيست. هر دوره يي با شرايطي روبه رو مي شويم که با دوره هاي گذشته کاملاً متفاوت است. پيچيدگي هاي سياسي فرهنگي و ساختار اجتماعي ايران به اين مساله ابعاد تازه يي مي دهد. اما آنچه بيش از همه نياز جامعه ماست بازخواني تجربه هاي گذشته رسيدن به يک مدل بومي است. با اين رويکرد به گفت وگو با مسعود ميري نشستيم که از سرزمين سيستان و بلوچستان برخاسته و تجارب زيادي در برگزاري انتخابات در آنجا دارد. او که دوره اصلاحات در مجموعه معاونت مطبوعاتي ارشاد مشغول به کار بود و در طول اين ساليان همواره در عرصه فرهنگي و اجتماعي فعال بوده است و در حوزه شعر و ادب نيز دستي دارد در اين گفت وگو از تجربيات و مشاهدات خود مي گويد.
---
-انتخابات در کشورهايي که احزاب فعال دارند و دموکراسي در آنها نهادينه شده است، داراي ساز و کارهاي تعريف شده و مشخصي است. با نظرسنجي هاي پيشيني همه چيز قابل پيش بيني است. اما در کشور ما از پيچيدگي هاي خاصي برخوردار است که نتيجه آن قابل پيش بيني نيست. در هر انتخابات ما با وضعيتي غيرمنتظره مواجه مي شويم. اکنون مي خواهيم تجربه هاي گذشته را بازخواني کنيم، شايد به قانونمندي هاي آن تا حدي پي ببريم. يکي از مسائل نحوه تصميم گيري و راي دادن مردم است به خصوص در بخش هايي از کشور که بافت سنتي تر دارد يا مناسبات قبيلگي حاکم است. شما در اين رابطه چه مشاهدات و تجربه هايي داريد؟
اولين تجارب من در انتخابات محلي به دومين يا سومين دوره انتخابات مجلس شوراي اسلامي برمي گردد. در آن دوره من هم مثل همه جوان هاي ديگر ديدگاه هاي روشنفکرانه يي داشتم که نزديک به اين عرصه ها را خيلي مطلوب نمي شمرد. ولي در همان موقع شاهد يک نقيصه عجيب بودم. بسياري از دوستان روشنفکر ما که اصلاً در انتخابات سراسري رياست جمهوري مشارکتي نمي کردند، در انتخابات محلي کاملاً فعال مي شدند. مثلاً براي انتخابات مجلس شوراي اسلامي يا شوراي شهر براي کانديدايي فعاليت مي کردند. اين مساله از آن موقع تا الان هنوز هم هست. اين دوگانگي رفتاري به نگاه قومي که در جامعه ما وجود دارد، برمي گردد. به نظر من اگر بخشي از تحريم ها پايه ملي داشته باشد، اغلب گريز از تحريم ها پايه قومي دارد. در اغلب نقاط ايران شما يا با ترکيب قومي مواجه هستيد يا با شهرنشيني ويژه قومي که مي شود آنها را نوعي شبه قوم به شمار آورد. مثلاً در اصفهان، اصفهاني ها قوم نيستند ولي يک شبه قوم هستند. وابستگي شان کم از تعصب قومي نيست. قدرت و کارکردش بسيار قوي تر از کارکرد قومي است. دوران جنگ در مناطق جنگي اصفهاني ها از قوي ترين شهرهايي بودند که نسبت خوبي را با هم برقرار مي کردند يا مثلاً در جهاد اصفهاني ها بسيار فعال بودند. نمونه اش را شما در قزويني ها هم داريد. الفت هاي دروني همشهري گري که دارند کارکرد قومي دارد. از اين جهت با دو ساختار کاملاً متناقض اما در باطن با هم سازگار روبه رو هستيم. اين خرده فرهنگ کارکردهايي دارد که در سطح ملي عمل مي کند. فرهنگ ملي که مدعي هستيم هنوز شکل کاملي به خود نگرفته است. من سيستاني يا بلوچ يا کرد يا ترکمن در انتخابات مجلس شوراي اسلامي يا انتخابات شوراي شهر ياد چيزي به اسم تحريم نمي افتيم چون سهم مان را مي خواهيم. اينجا مستقيماً با نان و آب و کوچه مان بستگي دارد لذا فعالانه شرکت مي کنيم. اما وقتي انتخابات ملي است مساله فرق مي کند. روي اين بايد تامل ويژه يي بشود. از مشروطه تاکنون هنوز نتوانسته ايم ساختار ملي، نگاه ملي و فرهنگ ملي را در يک سپهر واحد نهادينه کنيم.
-شايد دليلش اين باشد که منافع شهري و قومي ملموس تر از منافع ملي است. در کشورهاي غربي منافع ملي تعريف شده تر و متعين تر است. اما اينجا اختلاف ديدگاه و سليقه ها در تشخيص منافع ملي دخالت زيادي دارد.
کشورهاي غربي هم همين مساله را دارند. آنها اين را از ما بهتر مي فهمند چون بيشتر درگير مطالبات خودشان هستند. اروپايي يا امريکايي ماليات مي پردازد و مدام آن را به رخ حکومت مي کشد چون در مقابل آنچه مي دهد چيزي مي خواهد. ولي ما که يک کشور نفتي هستيم و براي پول درآوردن خيلي زحمت نمي کشيم به نظر مي رسد کمتر بايد مطالبه محور باشيم اما هستيم. اما من حرف ديگري دارم، پس از اسلام تا دوره مشروطه نگاه ما جست وجوي مليت نبود. از مشروطه به اين طرف جست وجوي مليت را داريم ولي به آن نمي رسيم. به همين دليل است که هنوز قوم گرايي و خرده فرهنگ مثل يک فرهنگ ملي غلبه دارد. گاهي هم ويرانگر مي شود. گاهي در اين دعوا ها مي بينيد دو طرف يکي هستند. در سيستان و بلوچستان ما در کل استان بحث سيستاني ها و بلوچ ها را داريم که به نظر من اين بحث خيلي ريشه دار و دامنه داري هم نيست. شايد همين صد ساله به وجود آمده باشد. پيش از آن اين تفکيک وجود نداشته است.ما کم کم ناگزير شديم براي سهم خواهي هايمان به هم پيوسته تر شويم و ارتباطات بيشتري پيدا کنيم. اما نکته اساسي اين است که همان آدمي که در انتخابات شوراي شهر يا مجلس شرکت مي کند در انتخابات سراسري شرکت نمي کند. اگر با نظام و حاکميت مشکل دارد، نبايد در هيچ يک شرکت کند. بايد اينجا ما ترديد کنيم. من معتقدم اگر روشنفکران ما به اين موضوع فکر مي کردند دچار چنين نوساناتي نمي شديم.
دوره هاي اول انتخابات جدال چپ و راست در ايران بود. آن موقع آرمان هاي سوسياليستي قوي بود. قانون بند (ج)و قانون اراضي شهري بسيار اهميت داشت. در زمان خودش شعارهاي مدرني بود. ما فکر مي کرديم اين شعارها اگر اجرا شود تحولات شگرفي صورت خواهد گرفت. در انتخابات دوره اول سن من کم بود و به جز پوستر چسباندن و شرکت در جلسات و اعتراض کردن حرکتي نداشتم ولي دوره هاي بعد ما يک روحاني جوان را براي مجلس کانديدا کرديم که خيلي از مطالبات ما را بيان مي کرد. دوستاني که در آن دوره در انتخابات شرکت کردند بعدها اغلب شان جزء تحريمي ها شدند و اين دوره همه جزء غيرتحريمي ها هستند.
-حوزه تحت نفوذ و سازماندهي کانديداها چه بود؟
يک سازماندهي سنتي و کلاسيک وجود داشت. قبايل، فاميل ها و عشيره ها دور هم جمع مي شدند چون هر کانديدا يک شناسنامه عشيره يي داشت. بحث چپ يا راست مطرح نبود. وابستگي عشيره يي مهم بود. به نظر من انتخابات شوراها در مناطق عشيره يي يا قومي مدلي براي اجرا ايجاد مي کرد که همان مدل مدرن شده در فضاي ملي مي تواند ايجاد شود تا مفهوم مطالبه محوري محقق شود.
-منظورتان اين است که منافع عيني و مشخص به جاي منافع انتزاعي و آرماني محور قرار گيرد؟
دقيقاً. مثلاً کانديدا مي گفت اگر به من راي بدهيد اين بخش را به شهر تبديل مي کنم. اينجا را آسفالت مي کنم. اين جاده را مي زنم. افراد فاميل يا قبيله هم مي آمدند گوش مي کردند و مي رفتند. آنها مطالبه هاي روزمره خود را داشتند. بزرگ فاميل هم نقش تعيين کننده داشت. اخيراً جايگاه ها عوض شده. حالا مدتي است که روحانيت محلي اين کار را انجام مي دهد. در بعضي از شهرها مثلاً در سيستان مي بينيم حتي روشنفکران در راس قوم نشسته اند و دارند شورايي عمل مي کنند. يعني ديگر مثل گذشته نيست که يک فرد تصميم بگيرد. چهار نفر، پنج نفر، 10 نفر تصميم مي گيرند. البته در مناطق مختلف شکل مناسبات تفاوت دارد. در سيستان بيشتر فاميل داريم نه عشيره. درحالي که مناطق غرب ايران يا کوچ روها بيشتر عشيره يي هستند. در مناسبات عشيره يي همه گروه ها و آدم ها اعم از روشنفکر و راست و چپ، پير و جوان اعم از زن و مرد مشارکت مي کردند. در انتخابات محلي خانم ها خيلي فعال بودند. البته در سيستان تا حدودي زن سالاري است. آنها با سفره ابوالفضل و امثال آن نوعي ارتباط عاطفي براي يارگيري ايجاد مي کردند. البته جنس يارگيري مثل امروز نبود که بيشتر اقناعي باشد. رودربايستي، قول گرفتن، سر سفره نشستن و... تاثيرات زيادي داشت ولي کم کم مطالبه محوري غلبه پيدا کرد.
-نوع تبليغات هم در آنجا تاثير داشت يا صرفاً همان مناسبات سنتي عمل مي کرد؟
در همان انتخابات اتفاق جالبي افتاد. دوست روحاني ما که کانديدا بود به دور دوم رفت. در دور اول ما به روستاها رفتيم و چهره به چهره با جوان ها برخورد کرده آنها را بسيج کرديم. اين روش باعث شد آن دوست روحاني ما در مرحله اول راي خوبي بياورد ولي در مرحله دوم باخت براي اينکه آن مدل موفق را ديگر استفاده نکرد. به روش هاي سنتي برگشت در حالي که وقتي در مرحله اول از مدل مدرن استفاده مي کني و موفقي، در مرحله دوم هم بايد از همان مدل استفاده کني. چند تن از دوستان به ايشان گفته بودند فضا را مساعد نمي بينيم، روش گذشته خوب بود. کانديداي ما گفته بود بزرگان قوم آمده اند و دستار خودشان را زمين زده و گرو گذاشته اند- گرو گذاشتن دستار يعني همه حيثيت طرف، مثل تار سبيل پهلوانان- در حالي که همان آقاياني که صله و دستار خودشان را گرو گذاشته بودند رايشان را بردند جاي ديگر. در انتخابات محلي که فاميل ها نقش دارند، کساني از طرف آن قوم و قبيله و فاميل مي آيند و اظهار همراهي مي کنند و حتي آمار راي اطرافيان شان را مي دهند. معمولاً جمع آرايي که اين افراد اعلام مي کنند دو تا سه برابر جمعيت کل آن شهر است. در آنجا هرکس آمار رايش کلان تر و انبوه تر باشد به همان اندازه کلان تر و انبوه تر مطالبه مي کند. لذا در اين مناسبات امکان خطا زياد است.
-ولي باز همين مناسبات حفظ شده و افراد همچنان به آن متکي اند، چرا؟
اين نکته ظريفي است. ساختار قبيله يي و قومي به اين راحتي حذف شدني نيست چون کارکردش درمجموع مثبت است. وجوه عاطفي اش تامينت مي کند. در سخت ترين شرايط کنارت مي ايستد.اگر با نگاه منفي وارد اين مناسبات شوي او هم انرژي منفي به تو مي دهد. به محض اينکه با نگاه مثبت مي روي بازخوردش را مي بيني. مي تواني تغيير ايجاد کني. مي بيني اتفاقاً آنها هم عقب مانده و واپس گرا نيستند. زنان آنها کنار تک تک مردها مي ايستادند کار مي کردند، تصميم مي گرفتند.مناسبات فاميلي و عشيره يي نقش فردي ات را به رسميت مي شناخت، در عين حال در بزرگ کردن و مطرح کردنت تاثيرگذار بود. اگر من تهران زندگي مي کردم ممکن بود هيچ وقت به تلويزيون راه نمي يافتم ولي به خاطر مناسبات آنجا در تلويزيون و راديو برنامه اجرا کردم، شعر مي خواندم.
فرد در آن مناسبات نقش وجودي مي يابد. حس پيدا مي کند. حتي پس از سال ها دوري از آن روابط باز خودش را آنجا مي يابد. قوم واقعيت دارد. اما يک واقعيت ديگر هم هست که من ايراني در چارچوب جغرافياي فرهنگي اين سرزمين تصميم مي گيرم. ما تصميم گرفته ايم و مي خواهيم با هم باشيم. چون در دوره قاجار قبل از مشروطيت بهترين فرصت بود که هر کسي ساز خودش را بزند ولي نزديم. اشکال کار اينجاست که با وجود اينکه تصميم گرفته ايم يکي باشيم نمي خواهيم براي تصميم مان هزينه کنيم. وقتي مي خواهيم رئيس جمهور انتخاب کنيم غلبه مطالبات قوم محور آنقدر زياد مي شود که کل قضيه را فراموش مي کنيم. بحث هاي کلي و کلان يادمان مي رود. به محض اينکه موضوع سيستاني ها شد کنار سيستاني ها ايستاديم. نگفتيم اگر چابهار توسعه پيدا کند سيستان را متحول مي کند. اگر سيستان تحول پيدا کند حتماً روي خاش اثر مي گذارد. اگر سيستان آب داشته باشد زاهدان که 50 درصدش اهل سنت هستند هم از اين آب برخوردار مي شوند. توجه نداريم برخي مطالبات جايش انتخابات شوراها و مجلس است، اما در رياست جمهوري بايد به وجه کلان قضيه نگاه کنيم. با يک نگاه ملي اقوام بايد هويت خودشان را حفظ کنند. درحالي که گاهي به محض اينکه انتخابات مي شد هويت قومي برجسته تر از هويت ملي مي شد. خيلي مطلق مي شد.
-يعني شما مي گوييد مطالبات قومي سر جاي خودش و منافع ملي در جاي ديگري تعقيب شود.
هر کدام نقشي دارند. اگر اين نقش ها با هم خلط نشوند مطمئن باشيد سر چيزي دعوا نمي کنيم. مثال خانواده را بزنم. در ساختار فاميلي و عشيره يي مردها خيلي نمي توانند زور بگويند. خيلي هم نمي توانند زور بشنوند. در ساختار عشيره يي مردها به ظاهر قلدر مي آيند اما در آنجا زن هم همان قدر قدرت دارد. هنجارهاي خاص خودش را دارد. هويت قومي و هويت ملي هم مي توانند اين همزيستي را داشته باشند. ولي هويت ملي من گاهي گم مي شود. همين کانديداهاي مطرح رياست جمهوري يکي از منطقه خوزستان و عشاير آنجاست، يکي ترک و آذري است و ديگري لر است. ما متوجه اين نکته نيستيم. همان طور که در امريکا اکثريت اوباماي سياهپوست اقليت را برمي گزينند، در اينجا هم يک دوره ترک مي آيد، يک دوره لر مي آيد، مي تواند يک دوره هم بلوچ بيايد. اين فرصت نسبتاً وجود دارد يعني اقوام مي توانند نقش ملي بازي کنند. براي ايجاد اين نقش روشنفکران و نخبگان ما بايد حداقل پنج تا 10 سال کار کنند. بايد به نقش هاي ملي که هويت قومي ما مي تواند بازي کند توان بدهند. اين نقش ها گم است. حتي ما گاهي نقش هاي فرامنطقه يي داريم که آنها را هم از دست مي دهيم. ما مناطق فارسي زبان منطقه مان را در انتخابات هيچ دخالت نداده ايم. ما جغرافياي فرهنگي بزرگي داريم که حداقل در حوزه مطالعات زبان و فرهنگ پارسي کل شبه قاره هند به اضافه ماوراء النهر و خوارزم و سمرقند و بخارا و مرو و چاچ و خوقند و... را دربر مي گيرد. چه کسي تاکنون از کانديداهاي رياست جمهوري پرسيده است براي استفاده از اين فرصت چه برنامه يي دارد؟ چرا کانديداي رياست جمهوري ما وقتي از فرصت هاي منطقه يي ياد مي کند افغانستان و تاجيکستان و سرزمين هاي مهجور مانده بخارا و سمرقند را نام نمي برد؟ به ونزوئلا و کره شمالي بيشتر توجه مي شود، هرچند آنها هم در جاي خودشان مهم هستند. اما اين همسايه ها با ما خويشاوند هستند. اصلاً ما يکي بوديم. اگر اين هويت ها تعريف بشود آن کارکردها را دارد.
-يکي از مشکلاتي که داريم اين است که رفتار مردم ما قابل پيش بيني نيست. حتي نظرسنجي هايي که انجام مي شود اغلب جواب درستي نمي دهد. گاهي برعکس مي شود. همين طور توقعات مردم مشخص نيست و کسي هم که مسوول مي شود با سيلي از توقعات روبه رو است که معلوم نيست چقدر عملي باشد. در اين زمينه شما چه تجربياتي داريد؟
مشکل اين است که مطالبات يکباره بيان مي شود. به محض اينکه ما وارد انتخابات مي شويم، همه مطالبات مان را بيان مي کنيم. انتظار داريم همه مطالباتي که حداقل صد سال پيش از من درازنا دارد و ناشي از اقتصاد، فرهنگ و مذهب و جدال هاي قومي و جابه جايي هاي منطقه يي است در کوتاه ترين مهلت حل شود. فرد مسوول اگر برنامه ريزي هم بکند چقدرش را مي تواند عملي کند؟ حداکثر 10 درصد، درحالي که آدمي که راي داده صد درصد مي خواهد. ذهن ايراني صفر هزينه مي کند، صد مطالبه دارد. مطالبات ما حداکثري است، نقش گيري ما حداقلي است. يعني اگر قرار است پا پيش بگذاريم حتي براي راي دادن هم ناز مي کنيم. فکر مي کنيم سنتي نيستيم. کسي نيست بگويد اگر سنتي نيستي چرا سنتي فکر مي کني؟ راي که مقدس نيست، امکان خطا هم در آن هست. راي دادن امکاني است براي ايجاد تغيير و تحول و جابه جا کردن قدرت. سنتي فکر مي کنيم بعد مي خواهيم مدرن براي ما عمل شود. رئيس جمهور يا نماينده مجلس اگر 10 درصد هم موفق باشد به چشم مردم نمي آيد. چون صد درصد طلب دارد. هر وقت مردم ما آرام آرام برگردند به اين نقطه يي که امروز رسيده اند يعني مطالبه ها را پايين بياورند و عملياتي فکر کنند درست مي شود. اين ناشي از اين نيست که چه حکومتي دارد بر ما حکومت مي کند. اين ناشي از اين است که چه فرهنگي بر مغز ما حکومت مي کند. قدرت را خودت گذاشته يي، با کرده خودت دچار مشکل مي شوي، خودت قدرت بيشتر داده يي حالا براي اينکه تعديلش کني زورت مي آيد. خودت زماني که مي خواستي راي بدهي مطلقش کردي. به نظر من ما دچار يک مشکل اساسي هستيم. بايد روي يک نقطه متعادل بايستيم. اما گاهي اين سو مي افتيم گاهي آن سو. عبارت مطالبه محور عبارت قشنگي است اما بدآموزي هم دارد. بايد بگوييم مطالبه محوري مبتني بر شرايط، مناسبات و واقعيت ها. ما دو تا دعوا داريم سر مسائل سياسي خاص که برايش بايد کارکرد ايجاد کنيم. بايد ياد بگيريم کسي که اين قدرت را دارد و ما موافقش نيستيم، فردا اگر آن قدرت نباشد ما بايد موافق شويم. اگر گله مند هستيم که مذهب دارد همه نقش ها را بازي مي کند، نمي توانيم مطلقاً آن را نفي کنيم. لگد مي زنيم به انرژي مثبتي که به من کمک مي کند. چيز منفي وجود ندارد. بايد ياد بگيريم چه جوري با آن برخورد کنيم. ما دو عرصه داريم. يک عرصه مطالبات روزمره و وابسته به زيست اوليه من است که نان و آب و مسکن و خيابان و کوچه و بازار من است. تا اين مسائل به طور متعادل حل نشود بقيه مطالبات هم محقق نمي شود. اگر مطالبات قومي ما آرام آرام و طبيعي رشد نکند مطالبات ملي ما هم رشد نمي کند. اگر يک قوم رشديافته داشته باشيم ملت رشديافته هم داريم. ما بايد ياد بگيريم مطالبات قومي خودمان را در اين انتخابات آرام آرام طرح و دنبال کنيم. ما تجربه تلخي در سيستان و بلوچستان داريم، که به دليل وابستگي ام بايد آن را بگويم. کمتر از صد سال است با جنوب خراسان درگيري داريم يعني جدال ميان سيستاني ها و بيرجندي ها. جالب اينجاست که کسي از خودش نپرسيده است اصلاً اين جدال از کجا شروع شده، براي چي شروع شده، کي شروعش کرده است. ريشه اش را مي کاوي، مي بيني به دم انگليس وصل است. در همين بخش خراسان يک خانواده مهاجر عرب بوده که اتفاقاً خانواده خيلي بافرهنگي بودند. به علت اينکه هم مرز سرزمين ما بودند در فقير نگه داشتن سرزمين ما نقش داشتند. ولي امروزه مردم همان منطقه خراسان جنوبي از ما فقيرتر هستند اما اين جدال و جنگ تاريخي مانده است. خانواده علم در بيرجند به مردم سيستان ظلم روا داشتند. نماينده تعيين کردند، سيستان را نديدند. در همين جنگ ميان سيستاني ها و بيرجندي ها آدم کشته شده است. در سال 63 حوادث تلخي در زاهدان به وجود آمد و آخر هم نفهميديم چي بود. حاصلش هم جز گسترش کينه چيزي نبود. بعد از اين حوادث يکي از رهبران قوم بيرجندي در سيستان توسط يکي از قاچاقچي ها کشته شد و او هم مرد محترمي بود.
همين طور در اين سرزمين جدال شيعه و سني هم خيلي تاريخ و مبنا ندارد. در اين جدال ها دچار سهم گيري هايي مي شويم که نه من به سهم خودم مي رسم نه او. هم او فقير است هم من. هم او ناگزير است از اين سرزمين کوچ کند هم من دارم کوچ مي کنم. چهار روز بعد نه او در آن سرزمين هست نه من. ما سر چي داريم مي جنگيم. همين معضل را در سطح کلان هم داريم. هنوز ما جامعه رشديافته يي نداريم. در همين تهران ساختار محله يي و قومي را مي بينيم. در حالي که همين بلوک هاي منطقه يي و تنوع قومي مي تواند مبدل به يک فرصت بشود. اين برمي گردد به بلوغ فکري روشنفکران و نخبگان ما.
-به هرحال اين مشکل را چه کسي بايد حل کند و از کجا بايد شروع کرد؟ دولت مسوول اين ماجراست يا روشنفکران و فرهيختگان جامعه بايد پيشقدم شوند؟
به نظر من دولت کارش اجرايي است، در همه دنيا اين نخبگان هستند که بايد خيلي صبورانه و ظريف روي اين نکته ها کار کنند و فرهنگ و عادات مردم را تغيير دهند. نسل اول ما روي اين مساله خوب کار کرد، هدايت روي داستان هاي عاميانه ما کار کرد اما فولکلور مبدل به افسانه هاي عاميانه شد نه چيزهايي که در زندگي مردم نقش دارد. کارکرد فولکلور را برداشتيم و آن را به عنوان يک خرافه ديديم. يکي از کارکردهايش خرافه است اما بايد به مردم ياد مي داديم کارکرد خرافي اش را کنار بگذارند و از کارکرد مثبتش استفاده کنند. الان يکي از مسائلي که کانديداهاي ما مي گويند، شاد کردن فضا است درحالي که اين مساله را بايد تحليل کنند. طرح خواسته هاي مقطعي دردي را دوا نمي کند. مگر مي شود حکم کنند از فردا هيچ کس حق ندارد براي امام حسين گريه کند. تجربه تاريخي داريم وقتي صوفيه اهل سنت ذکر گفتن را ممنوع کردند، در سلسله نقشبنديه ممنوع شد اما کار به جايي مي رسد که در دوره جامي آدمي مثل ملاحسين کاشفي از بطن صوفيه نقشبنديه روضه الشهدا را مي نويسد و پايه گذار روضه خواني و عزاداري سنتي مي شود. چرا چنين شد؟ چون صوفيه نياز به يک تهييج دروني داشتند، آدمي مثل ملاحسين کاشفي اين کتاب را نوشت که مضمون روضه ها راه بيفتد و آن تهييج اينجا جبران بشود. من پدرم مي ميرد بايد گريه کنم. گريه همان اندازه نياز است که خنده. کانديداي رياست جمهوري براي اينکه راي جوان ما را که صبح تا غروب اندوه ديده جذب کند اين حرف ها را مي زند. اينجاست که اين نقش ها جابه جا مي شود. روشنفکر ما بايد در اين زمينه ها عمل کند. روشنفکر ما فکر مي کند همه مردم بايد حرف هايش را گوش کنند. روشنفکر ما بايد ياد بگيرد با مخاطب خاص خودش حرف بزند.
-ولي بعضي لايه هاي زيرين جامعه ما با روشنفکر و زبان و فرهنگ او کاملاً بيگانه اند. همچنين روشنفکر ما با توده مردم ارتباطي برقرار نمي کند.
جامعه ما دچار انشقاق است يعني سنتي و مدرن در عين حال که دوست دارند با هم کار کنند و کار هم مي کنند، ناگهان زير قيد همه چيز مي زنند. اين قابل ارزيابي و محاسبه نيست. به خاطر اينکه اين آدم هنوز حوزه هاي شخصيتي اش مشخص نشده ميان سنت و مدرنيسم متزلزل است. ميان قرن دوم هجري (نهم ميلادي) و قرن بيست و يکم سرگردان است. ميان ايران باستان و ايران جديد، ميان قوم و تهران گم است. با نقش قومي اش قضاوت مي کند، حرف مي زند، با نقش ملي اش مي خواهد تصميم بگيرد. مي بينيد يک رسانه مدرن دقيقاً دارد سنتي عمل مي کند. يک رسانه سنتي مدرن عمل مي کند. چرا نمي شود آينده را محاسبه کرد، چون نمي فهميم مردم چه مي خواهند. همه چيز مي خواهند. بعضي از کانديداها در دوره بعد هم توهم دارند که نکند مطالبات مردم همين هايي است که دارم مي گويم. بعضي ها را روشنفکرها و بعضي ها را عوام دربر مي گيرند. به هرحال جنس کار عوامانه است. تجربه ما در دوره هاي مختلف نشان داده مرز ميان تعريف ها، ذهنيت ها، کليپ هاي تبليغاتي، مطالبات و... به هم ريخته است. هيچ کدام جايگاه صحيح خودش را ندارد.