دوشنبه، 18 خرداد 1388 - شماره 1970
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: طنز
گفت وگو با رويا صدر
تا اطلاع ثانوي پختن قورمه سبزي ممنوع

رويا صدر متولد مرداد 1339 در تهران است. او کارشناسي اش را در رشته رياضيات کاربردي از دانشگاه تهران گرفته و يکي از کساني است که سال ها با موسسه گل آقا و هفته نامه آن همکاري داشته است. وي در سال 1374 برنده جايزه شعر طنز جشنواره سوره شده و همچنين در شاخه طنز مکتوب در جشنواره مطبوعات به عنوان نفر برگزيده انتخاب شد. گفت وگوي زير در مورد موقعيت طنز امروز شکل گرفت و در ادامه به سمت تاثير انتخابات بر آن و موقعيت اجتماعي طنز در ميان مردم کشورمان کشيده شد.

---

-ما امروز طنز را بايد به مثابه يک قالب ادبي بشناسيم يا ابزار کار نويسنده؟

طنز مي تواند در قالب هاي مختلف ادبي اعم از شعر، نثر، نمايشنامه و ديگر قالب ها مورد استفاده قرار گيرد. از اين جهت، فکر مي کنم طنز، يک ژانر يا يک گونه ادبي نيست. وقتي شما به جهان پيرامون و درون تان و حتي به قالب هاي ادبي و نوشتاري نگاهي نو و هنجارشکن بيندازيد و آنها را مورد بازنگرش قرار دهيد، در اثرتان به طنز مي رسيد. بنابراين حتي ابزار کار نويسنده نيز نيست، بلکه جزيي از وجود اوست. يک مساله ذاتي است. اگر طنزانديش نباشي، نمي تواني طنز بنويسي. طنز با قلم و خودکار فرق مي کند.

-اغلب قالب هاي هنري را مي توان به عنوان ابزار تاثيرگذار بر جامعه مورد بررسي قرار داد، آيا طنز از چنين کارکردي برخوردار است، يعني طنز در جامعه امروز ما به عنوان ابزار تاثيرگذار بر جامعه به کار مي رود يا نه؟

طنز اجتماعي ترين بخش ادبيات است. حتي بعضي فلاسفه معتقدند طنز، هنر ناب و خالص نيست و روي مرز ميان هنر و زندگي حرکت مي کند. بنابراين هم بسيار مي تواند بر شرايط ذهني و فکري جامعه تاثيرگذار باشد (چون به طور مستقيم با مسائل جامعه سر و کار دارد) و هم به همان نسبت از رخدادهاي اجتماعي و سياسي به طور مستقيم تاثير بگيرد. در جامعه ما هم همين طور است. بي شک طنز در شکل دهي افکار عمومي بسيار مي تواند نقش داشته باشد. به خصوص اينکه ايراني ها مردمي شوخ طبع اند و زندگي و روابط اجتماعي شان با طنز گره خورده است. حالا گيرم به علت محدوديت هاي موجود، بخش هاي غيررسمي طنز (پيامک، وبلاگ، سايت و...) رونق بيشتري داشته باشد و بيشتر نقل شود.

-در سه دهه گذشته چرخش خاصي در طنزهاي سياسي و ادبي ما رخ داده و آن هم بحث مسائل اقتصادي مردم است. در دهه 60 به طور واضح ما مي بينيم طنزها به طور آشکارا به مسائل و مشکلات اقتصادي اشاره و آن را نقد مي کنند. در دهه 70 مسائل اقتصادي با مسائل سياسي گره مي خورد و انگار نويسندگان طنز بيشتر قصد سياسي دارند تا نقد شرايط، اما در دهه 80 به خصوص در چهار سال گذشته طنز کاملاً به حاشيه رفته. آيا اين مساله به رويکرد دولت ها به فرهنگ مربوط است يا مسائل و شرايط اجتماعي ما را به اين سمت کشانده است؟

فکر کنم هر دو عامل موثر باشد. ببينيد، طنز اوايل دهه 60، طنزي است که دوره انتقالي را طي مي کند. در سال هاي پاياني دهه 50، شرايطي به وجود آمده بود که تداوم حيات طنز سياسي با آن شکلي که دنبال مي شد، غيرممکن بود. از اين سو از دهه 60 طنزنويسان سعي کردند راه هايي براي تداوم حرکت طنز جست وجو کنند. به خصوص مرحوم صابري در دو کلمه حرف حساب نقش مهمي در اين ميان داشت که خط جديدي را براي حرکت طنز ترسيم کرد و فضاي جديدي را گشود. بالطبع از آنجا که بخش مهمي از مسائل مردم اقتصادي بود و پديده جنگ نيز امکان پرداختن به اختلافات و مسائل خرد و کلان سياسي را نمي داد، جريان غالب طنز، رويکرد به مسائل اقتصادي بود. پس از جنگ با تشديد اختلافات و جناح بندي ها ميان نيروهاي انقلاب، شاهد طنزهايي بوديم که به حوزه مسائل سياسي و فکري نيز وارد شد و در نشريات جناحي نيز بازتاب پيدا کرد. اين جريان در کنار رويکرد به مسائل سياسي تداوم يافت و به دهه 70 نيز کشيده شد. در سال هاي پاياني دهه 70، متاثر از فضاي فکري و سياسي، فضاي طنز نيز به شدت سياسي شد و به دايره خط قرمزها نيز کشيده شد و برخي حساسيت ها را برانگيخت. عده يي نيز از اين ماجرا به نظرم سوءاستفاده کردند و دايره طنز را محدود و مجال حرکت را براي طنزنويسان مشکل کردند. نتيجه اين شد که مي بينيم. نسبت به طنز، چنان حساسيتي هست که مطبوعات، به خاطر جلوگيري از مخاطرات احتمالي، يا قيد آن را مي زنند يا چنان طنز محافظه کارانه يي چاپ مي کنند که اصولاً نقض غرض مي شود يا اينکه ستون هاي طنز، عمري کوتاه دارند و زود تعطيل مي شوند. البته در کنار نبود مجال براي پرداختن به طنز در رسانه هاي رسمي، نوعي از طنز در رسانه هاي غيررسمي يا شخصي(مثل وبلاگ ها) رشد کرد که محدوديت گريز بود و اين امر، به نظرم بر سطح درک و انتظار جامعه نسبت به طنز نيز اثر گذاشت. بنابراين نهادهاي حکومتي هم بر روند طنز خيلي تاثير گذاشته اند.

-با اين حساب شما نتيجه انتخابات را تا چه حد بر شرايط طنز جامعه ما موثر مي دانيد؟

خب طنز از آنجا که اجتماعي ترين بخش از ادبيات است، بيش از هر بخش ديگري، از جريانات سياسي مي تواند تاثير بپذيرد. به همين خاطر مي بينيم بررسي مولفه هاي طنز يک دوره، بدون توجه به بستر تحولات سياسي آن عصر، امکان پذير نيست. اصلاً مي شود طنز را به تناسب شرايط سياسي هر دوره طبقه بندي کرد. طبيعي است که از اين منظر، انتخابات پيش رو هم مي تواند در ترسيم شرايط حرکت طنز تاثير داشته باشد.

-يعني واقعاً فکر مي کنيد اگر رئيس جمهور تغيير کند شرايط طنز خيلي تغيير مي کند؟

من منتظر معجزه در شرايط طنز نيستم. ولي فکر مي کنم قوه مجريه در تغيير يا تعديل شرايط، نقش بسيار مهمي دارد. بي شک اگر تلقي رئيس قوه مجريه و همکاران ايشان به طنز يک تلقي درست و برخاسته از اعتماد و نياز به ضرورت باشد، به جاي محدود ساختن فضاي فعاليت طنز، زمينه را براي رشد و تداوم حيات آن فراهم مي آورند. ما، مردم شوخ طبعي هستيم. اخيراً معاون وزير کشور فرموده اند مجالس عزاداري در ايجاد نشاط مردمي بسيار تاثير دارد. من به شدت نگران بر مسند نشستن دوباره کساني هستم که شادي مردم را در مجالس عزا جست وجو مي کنند. به هر حال نگاه و تلقي که در اين چندساله وجود داشت داراي مولفه هايي بود که بي شک اين امر بر روند حرکت طنز نيز تاثير داشته.

-مي شود اين مولفه ها را اسم ببريد؟

البته تنگ شدن عرصه فعاليت و عمل براي طنز تقريباً از دهه گذشته شروع شد ولي اين روند در دولت نهم با توجه به نگاهي که به طنز و رسالت آن بود، تشديد شد و آن را به حاشيه کشاند. اما نگاهي که از سوي دولت اخير شاهد نضج و قوام آن در طنز بوديم، چند شاخص داشت؛ اول تشديد نگاه امنيتي به طنز و پيروي از نظريه توطئه از سوي دولتمردان در رويارويي با آثار طنز انتقادي. همان قضيه 189 طنزنويس را که روزنامه دولتي ايران مطرح کرد که در اتاق توطئه نشسته اند و قرار است فلان کيلو، مطلب بنويسند و سه ميليون پيامک ضددولت منتشر کنند و فلان قدر حقوق بگيرند در نظر بگيريد، واقعيتش اين است که اصولاً ما امروز جريان طنز منسجمي نداريم و تمام طنزنويسان حوزه و شکرخند و گل آقا و... را اگر جمع کنيد، به زور به 50 تا مي رسند، که تازه گرايش هاي مختلفي هم دارند. در هر حال، ادعاي اين روزنامه اگرچه خودش واقعاً طنز است، ولي متاسفانه بازتاب نگاهي است که تاب هيچ انتقادي را ندارد و نظريه توطئه را بر سر هر انتقادي مي کوبد. جريان دومي که شاهد تشديد آن در اين دولت بوديم، رشد نگاه خشک به طنز انتقادي است. اين جريان، طنز را اصولاً قبول ندارد و آن را در حد مسخرگي و لودگي مي داند. از اين رو آن را از زاويه جرم شناسانه مورد بررسي قرار مي دهد، متاسفانه جوهره اين نگاه و تلقي، در اظهارات اخير آقاي دکتر احمدي نژاد به خوبي متجلي شده است. ايشان در خلال مصاحبه مطبوعاتي گفته اند؛ «کشيدن کاريکاتور رئيس جمهور جرم است.» جريان سوم، تنگ تر شدن روزافزون دايره فعاليت طنز و رشد بايدها و نبايدها بود که به مرور تشديد شد و امکان پيگيري حرکت را براي يک جريان طنز سالم در رسانه هاي رسمي گرفت. جريان سومي که رشد کرد، نگاه قيم مآبانه به هنر، ادبيات و طنز بود و در چارچوب يک نگاه و قلم هدايت شده (و نه آزاد) آن را مي خواست يعني مثلاً در شرايطي که طنزنويسان به مجرد کوچک ترين مساله يي مورد بازخواست قرار گرفتند، روزنامه يي خودش را مجاز دانست بالاترين توهين ها را در لباس طنز به شخصيتي مثل آقاي کروبي بکند و مصونيت هم داشته باشد که اين امر به نظرم در نگاه آقايان به فرهنگ مي گنجد؛ نگاهي که تنها فرهنگ دولتي را مجاز به حرکت و فعاليت مي داند و تاب نگاه انتقادي را ندارد. مولفه چهارم، قداست بخشي به مسوولان اجرايي و در نتيجه ايجاد حريم امنيتي براي آنان در طنز بود که به نظرم امر بسيار خطرناکي است و همين مطرح کردن مجرمانه بودن کاريکاتور رئيس جمهور، تجلي اين مساله است.

-مگر پيش از اين، رسم کاريکاتور رئيس جمهور جرم نبود؟

نخير. در هيچ جاي قانون اين امر جرم تلقي نشده است. البته در سال هاي پس از انقلاب، با شرايطي که براي طنز پيش آمد، به مرور زمان، دايره خط قرمزها پررنگ تر شد و عملاً رسم کاريکاتور مسوولان نيز منسوخ شد. وقتي هفته نامه گل آقا چاپ شد، آقاي صابري اين تابو را شکست و کاريکاتور مسوولان را در نشريه اش چاپ کرد. ولي در اين ميان ايشان قائل به خط قرمزي بود، آن هم روحانيون بود. از اين رو چون رئيس جمهور يک شخصيت روحاني بود، معاون اول او بار کاريکاتور شدن را بر دوش مي کشيد، و با درک روشن و نگاه فرهنگي که آقاي دکتر حبيبي به هنر، طنز و ادبيات داشتند، اين مساله جا افتاد.

-يعني شما محدوديت هايي را که در حال حاضر طنز با آن مواجه است نتيجه عملکرد دولت نهم مي دانيد؟

ببينيد، در هر حال در دهه اخير، اتفاقاتي در عرصه طنز رخ داد که ضريب حساسيت جامعه را نسبت به آن بالا برد و بي شک برخي مغرضان و کج انديشان هم به اين حساسيت با هدف تصفيه حساب سياسي دامن زدند. مجموع آن جريان ها سبب شد ظرفيت طنزپذيري جامعه پايين بيايد و جايگاه و موقعيت آن در اذهان تنزل پيدا کند. اين روند اگرچه پيامد نگاه و عملکرد دولت فعلي نيست، ولي بي شک عملکرد قوه مجريه و نگاهي که به طنز دارد، مي تواند در هدايت نگاه جامعه يا ايجاد و هدايت جريان طنز موثر باشد. اينکه آيا طنزنويس فضا را براي آفرينش اثر، امن ببيند و با خاطر امن قلم بزند، يا اينکه به خاطر هر مطلب و تصويري خودش را با ارشاد طرف ببيند و نگران سهميه کاغذ و امثالهم باشد؟

-ولي در اين ميان بعضي ها معتقدند در همين محدوديت هاست که طنز رشد مي کند و شکوفا مي شود. يعني طنز هنر دوره محدوديت است و آزادي، از عمق اثر طنز کم مي کند.

با حرف شما موافق ولي مخالفم، محدوديت باعث مي شود طنزنويس سراغ زبان و قالب پيچيده و ديرياب برود و در نتيجه اثر طنز، مخاطب خاص را جذب کند و چه بسا به راه هاي جديدي براي بيان مسائل روز برسد. ولي در عين حال، به نظرم ذهن طنزنويس مثل ذهن هر هنرمند ديگري، نمي تواند در محدوديت بنويسد يا به خلق اثر بپردازد. از اين رو فکر کنم محدوديت براي هنرمند و طنزنويس، ستروني ذهني مي آورد. اين ممکن نيست که ذهنت را چهارميخ کني و بهش بگويي خلق کن، به خصوص در طنز که ذاتاً هنجارگريز و چارچوب شکن است و در تقابل با کليشه هاست که شکل مي گيرد. اين است که به مجرد محدود شدن فضا، مي بينيد طنز دچار يک جور سرخوردگي مي شود و جوشش و پويايي اش را از دست مي دهد، ضمن اينکه در اين فضا، اولين بخش حساسيت برانگيز ادبيات که لطف دولتمردان، شامل حالش مي شود، طنز است. در هر حال، ذهن طنزنويس در محدوديت نمي تواند به خلاقيت برسد. اين، تجربه شخصي من است.

-در سال 57 تا 59 بيشترين آمار نشريات طنز را داشتيم. فکر کنم اين شاهدي بر ادعاي شما باشد.

طبيعي است. آزادي بي قيد و شرط ماه هاي ابتداي انقلاب، باعث شد جمع کثيري از طنزنويسان که سال ها بود مجال قلم زدن نداشتند به ميدان بيايند. از طرف ديگر به علت نفوذپذيري زبان طنز، بسياري از جريانات سياسي نيز زبان طنز را براي ارتباط با مخاطب انتخاب کردند. اصولاً فضاي آزاد باعث رشد کمي طنز مي شود.

-مي شود اسم چند تا از نشرياتي را که در سال هاي اول انقلاب فعاليت داشتند، ببريد؟

اولين نشريه طنز بهلول بود که اسفند 57 چاپ شد. مهم ترين نشريات طنز اين دوره حاجي بابا، نامه آهنگر، فانوس، رفتگر، قلقلک و بعدها توفيقيون (فکاهيون) بودند که همگي توسط کادر حرفه يي اداره مي شدند. نشرياتي هم بودند که کادر حرفه يي نداشتند و با اهداف سياسي چاپ مي شدند که از جمله مهم ترين آنها نشريه جيغ و داد بود که رنگ هجو مخالفان انقلاب را داشت و توسط جمعي از دانشجويان دانشگاه علم و صنعت اداره مي شد.

-مي خواهم کمي از روابط قدرت در طنزهاي بعد از انقلاب بگوييد و اينکه امروز ما روابط قدرت را در طنزهاي سياسي چگونه مطرح مي کنيم؟

در هر حال موضوع طنز نقد است و به خصوص وقتي وارد حيطه سياست مي شود با مراکز قدرت به نوعي خودش را درگير مي کند. به نظرم مساله يي که در اين ميان مهم است، ابزاري نبودن طنز است. يعني هر وقت طنز با توجه به نفوذپذيري بالاي آن در جامعه، با قدرت قاطي شده و به عنوان ابزار جناح هاي سياسي يا مراکز رسمي و غيررسمي قدرت درآمده، ضربه خورده. يعني هم مقبوليت اش ميان مردم کمرنگ شده و هم از اصالت طنز فاصله گرفته و به ورطه هجو يا بيانيه نويسي براي سرکوب يا نقد مخالفان يا نيروهاي مقابل درآمده است. اين امر آفتي است که طنز را تهديد مي کند. يعني نگاه ابزاري به طنز، هميشه نقش تخريبي داشته است.

-کمي از اين سوال ها فاصله بگيريم و طنز را در موقعيت اجتماعي بررسي کنيم. در اين زمينه يک سوال عمده مدت ها ست ذهنم را مشغول کرده است و آن اينکه چرا مردم ما احساس مي کنند به طنز نياز دارند و برخلاف خيلي هنرها هميشه به يک شکلي خودش را بروز مي دهد؛ گاهي در قالب نوشته، گاهي در قالب کاريکاتور، گاهي در قالب تصوير، گاهي در قالب پيامک و...؟

به نظر من طنز با زندگي بشر ممزوج و جداناشدني است. آدم مي خندد پس هست. در اين نگاه خنده با هويت عقلاني و هويت انساني گره خورده است. بنابراين من فکر مي کنم اگر جامعه يي بدون طنز باشد خيلي عجيب و غريب خواهد بود.

-چرا عجيب و غريب؟

چون آن جامعه ديگر انساني نيست. جمله يي از برگسون مي خواندم که مي گفت؛ «در جامعه بدون تعقل ممکن است آدم ها بتوانند گريه کنند ولي نخواهند خنديد.» موقع خنديدن آدم با مغزش است که مسائل را تحليل مي کند و به يکسري نتايج مي رسد، بعد وقتي از موقعيت ايجادشده تعجب مي کند يا به تناقض يا تضاد مي رسد، حاصل را با خنده بيان مي کند. به همين دليل من فکر مي کنم در جامعه يي که طنز و خنده در آن نيست، يک جاي کار مي لنگد. به نظرم خنده و طنز با زندگي اجتماعي مردم گره خورده است. وقتي دور هم جمع مي شوند دنبال يک حرف بامزه مي گردند. آدم ها در يک زندگي اجتماعي است که مي خندند ولي بر عکس در گريه يا تراژدي آدم دوست دارد تنها باشد. در يک جمع هر چه تعداد بيشتر باشد شما بيشتر مي خنديد. اينها را گفتم تا به اين نتيجه برسم که سوال شما مثل اين است که بپرسيد چرا به اکسيژن نياز داريم که نفس بکشيم.

-ولي آنچه شما از نياز مردم به طنز نام برديد، بيشتر شوخ طبعي به نظر مي رسد.

من طنز به معناي مصطلح آن اعم از فکاهي، هجو، هزل و شاخه هاي ديگر شوخ طبعي در نظرم بود. شايد درست بود به جاي طنز مي گفتم مطايبه. ولي در هر حال، به نظرم قوي ترين و عميق ترين طنزها را امروز مي شود از زبان مردم و در جمع هاي خصوصي شنيد، اگرچه بخش عمده يي از آن ممکن است در مقوله هجو نيز بگنجد. هجو يا مسخره کردن هم يکي از شاخه هاي شوخ طبعي است ولي درجه نازل تري دارد، از اين نظر که فرد، خودش را نسبت به سوژه در موقعيت برتر مي بيند و از بالا به او نگاه مي کند. خودش را زيادي جدي مي گيرد، ولي طنز، قوي تر، عميق تر و حاصل درگيري با سوژه است. يعني مقداري حس رافت آميز نسبت به سوژه داشتن، مقداري درآميختن با سوژه. در اينجا يادي کنم از آقاي صلاحي. ايشان معتقد بود طنزنويس بايد از خودش هم بگذرد. يعني هيچ ابايي نداشته باشد از اينکه خودش را هم مورد طنز قرار دهد. به قول کي ير کگور؛ خودش را هم مثل شخص ثالث نگاه کند. کسي که کار هجو انجام مي دهد، اين مرحله را طي نکرده، يعني خودش را در مقابل سوژه قرار مي دهد و اين مساله مقداري موضوع را تلخ مي کند و مقداري به قوت کار ضربه مي زند. اما موضع طنز نقد است. لويي آراگون تعبيري دارد که مي گويد؛ «طنزنويس مثل کسي است که روي بالکن خانه اش ايستاده و از آن بالا به غوغاي هستي نگاه مي کند.» تعبير قشنگي است. واقعاً همين طور است. از بالا نگاه کردن او باعث مي شود در عالم سياست، خيلي ها اين اتفاق را تحمل نکنند. طنزپرداز همه چيز را متفاوت مي بيند و به صورت بي رودربايستي و بدون پرده پوشي با زبان غيرمستقيم آنها را عنوان مي کند. به همين دليل طنز در هر شرايطي نسبت به بخش هاي ديگر ادبيات بين مردم کارکرد و کاربرد دارد. به خصوص در جامعه امروز که ذهن مخاطب خسته است.

-يعني اصلاً دوست ندارد تحليل بشنود يا بخواند. مي شود مساله را به بحث گذاشت که اصولاً امروز مردم ما نياز به تفنن دارند و اين نياز را در هر چيزي بروز مي دهند. مثلاً همين رنگ سبزي که براي تبليغات رياست جمهوري ميرحسين موسوي به کار مي رود، وقتي نگاه مي کنيد استفاده از آن را به شکلي کاملاً غلوشده در طرفداران اش مي بينيد. يکي کراوات درست مي کند، يکي دستبند مي بندد، يکي مي رود چند کيلو گوجه سبز پخش مي کند و...

گوجه سبز را نشنيده بودم ولي در مقابل، شنيده بودم در ادارات دولتي، تا اطلاع ثانوي پختن قورمه سبزي ممنوع است... ولي از شوخي گذشته، نمي دانم اين امر تا چه حد به تحليل گريزي مخاطب ارتباط دارد. در هر حال يک فضاي تبليغي است و موجي است که ايجاد شده و کمي تحليل آن پيچيده است. ولي شکي نيست که زبان و فضاي ذهني و انتظارات مخاطب با فضاي دهه 60 و حتي70 فاصله گرفته. دغدغه طنز بيشتر از سمت و سوي سياسي به سمت اجتماعي گرايش پيدا کرده که اين امر به خصوص در آثار طنزنويسان جوان تر مثلاً در طنزهاي وبلاگي قابل لمس است. البته بگذريم از الان که فضا، انتخاباتي است و مضمون اغلب طنزها هم بالطبع سياسي است.

-خب با اين وجود به نظر شما در طنز ادبي و سياسي، ما بايد فرم را مهم تر بدانيم يا محتوا را؟

فرم حرف اول و آخر را در طنز مي زند. يعني ممکن است مطلبي نوشته شود که مخاطب نفهمد، اما از خواندن آن لذت ببرد. لذت بخشي اثر ادبي از همه چيز مهم تر است. يک حرف پيش پاافتاده را اگر در قالب جديد ببريد مي توانيد آن را جاودانه کنيد. از طرف ديگر ممکن است به خاطر انتخاب يک فرم و زبان پيش پا افتاده و مبتذل، محتواي وزين را به ابتذال بکشانيد. من به هيچ وجه فکر نمي کنم محتوا در طنز مهم باشد مگر اينکه مجبور باشم چون روزنامه نگارم - من نوعي را عرض مي کنم- درباره موضوعي خاص بنويسم. به هر حال در کار ژورناليستي دغدغه ها و موضوعات نسبت به طنز هنري کمي متفاوت است.

-اما اگر بررسي کنيد، مي بينيد مثلاً در دوره مشروطه به دليل وجود فضاي سياسي خاص محتوا از اهميت خاصي برخوردار بوده.

نه، طنز ژورناليستي ويژگي هاي خاص خودش را دارد. در طنز ژورناليستي مخاطب از نويسنده انتظار دارد مسائل روز را مورد بحث قرار دهد. نويسنده در طنز ژورناليستي رسالتي در برابر جامعه و مردم و در برابر موضوعات دارد که ناگزير است به مسائل روز بپردازد. براي مثال چرند و پرند دهخدا را که در بحبوحه مسائل مشروطه نوشته شده با نوشته هاي پرويز شاپور قابل قياس نگيريد. دهخدا براي خودش يک رسالت اجتماعي قائل بود که به خاطر اين رسالت، ستون چرند و پرند را در روزنامه صوراسرافيل راه اندازي کرد. فرقي نمي کند من هم وقتي در نشريه يي کار مي کنم، در عين حال که در آن هم دغدغه قالب دارم، مجبورم درباره مسائل روز بنويسم. البته اين مساله را هم نبايد از نظر دور داشت که دهخدا، در عين اينکه با انگيزه ايفاي رسالت سياسي ستون چرند و پرند را پايه گذاري کرد، از پايه گذاران زبان نو، مدرن و روزآمد در دوره معاصر بود. همين دغدغه فرم داشتن و ارائه فرم جديد و قوي بود که اثر او را ماندگار کرد.

-کدام بالاخره مهم تر است فرم يا سوژه؟،

اينجا دو تا مساله وجود دارد؛ يکي ارزشگذاري و ديگري آفرينش اثر طنز. اين دو را بايد از هم جدا کرد. زماني يک طنزنويس مي گويد مي خواهم طنز بنويسم. اگر روزنامه نگار است و براي ستون سياسي يا صفحه ادبي مي نويسد، به هر حال ممکن است به او سوژه يي بدهند و بخواهند آن را طنز کنند. اما وقتي روي اثر ارزشگذاري مي کنيد زبان و قالب خيلي مهم مي شود. ديگر به سوژه سنگين و وزين طنزنويس نگاه نمي کنيد. براي شما زبان و قالب اثر مهم است که تا چه حد نو، ادبي، قوي و ماندگار است. به نظرم يک نويسنده مي تواند درباره مرغابي شعري ماندگار خلق کند. حتي ممکن است در مورد يک چيز بي مفهوم مطلب بنويسد و آن را ماندگار کند. بي مفهوم نويسي خود از بخش هايي است که در طنز آزموده شده و بعضاً شعرها و آثار ماندگاري خلق شده است. مطلب را که مي خوانيد، مي بينيد از اول تا پايان آن هيچ مفهومي ندارد اما به دليل استحکام اثر خواندنش لذت بخش است.

-و سخن آخر؟

طنز امروز ما، و موقعيت و جايگاه آن، به سادگي به دست نيامده است و ترسيم خطوط آن، حاصل نگاه دقيق و موقعيت شناسانه از محدوده کار با توجه به حساسيت هاي فکري و اعتقادي جامعه اسلامي است. شک ندارم که رمز تداوم حرکت طنز در گرو توجه به اين محدوده است ولي متاسفانه طي زمان، محدوده خط هاي قرمز تنگ و تنگ تر شده و ملاک اين محدوديت هم منافع و سلايق شخصي يا گروهي است. من طنزنويس نمي توانم در اين فضا به راحتي نفس بکشم. بنابراين به شدت به 22 خرداد اميدوارم بلکه وسيله يي فراهم شود تا راحت تر بتوانيم فکر کنيم و فکرهايمان را روي کاغذ بياوريم،

سبيل چرب رئيس و زبان دراز طنزپرداز
اسماعيل اميني

طنزپرداز، خصايل ناپسند انسان را آماج خود قرار مي دهد يعني او با حرص و حسد و نيرنگ و خودبيني و تنگ نظري و بخل و ريا و فريب و بقيه بستگان اين تبار بدنام، رويارو مي شود و به آنها مي خندد و خنده دار بودن آنها را به مردم نشان مي دهد.طنزپرداز فاصله ميان وضع موجود انسان را با وضع مطلوب يا لااقل با آنچه از انسان توقع مي رود، يادآوري مي کند و مي گويد کسي که مي خواهد با توجيه و زبان بازي و دروغ، کاستي هاي خود را انکار کند، يا وجدان اجتماعي را خرسند سازد، کار مضحکي انجام مي دهد، زيرا او مانند بيماري است که نمي خواهد براي درمان بيماري اش تلاش کند، بلکه تمام تلاش او براي پنهان کردن نشانه هاي ظاهري بيماري است. به اين ترتيب حتي دوستان نزديک او هم متوجه بيماري اش نمي شوند تا برايش چاره يي بجويند. مانند آن مرد لافي که با دنبه سبيلش را چرب مي کرد تا ديگران خيال کنند همواره غذاهاي چرب و شيرين مي خورد، ولي صداي قار و قور شکم گرسنه اش فرياد برمي آورد که به دادم برسيد، و به آن دنبه نفرين مي کرد که مانع فرياد گرسنگي است. تا آنکه گربه يي به داد آن مرد رسيد و آن دنبه نيرنگ را ربود و فرزند آن مرد نيرنگ باز دوان دوان سر رسيد و فرياد زد؛ گربه دنبه سبيل را برد پدر جان،طنزپرداز همان فرزندي است که بر سر مرد لافي فرياد مي زند و طنز همان صدايي است که از شکم گرسنه برمي خيزد و سبيل چرب، همان رسانه هاي رسمي و آمارها و بيانيه ها و روابط عمومي ها و تکذيب ها و پاسخ هاي اداري است.مرد لافي حتماً فرزند بي ملاحظه اش را تنبيه خواهد کرد که چرا راز او را در ميان جمع دوستانش فاش کرده است. اما چنان که در مثنوي معنوي آمده است همين افشاگري فرزند موجب مي شود دوستان از حال مرد باخبر شوند و براي سير کردن شکم او چاره جويي کنند.

---

اهل سياست پس از کسب قدرت و اشغال مناصب، به کمال مطلوب خود دست مي يابند و زندگي برايشان شيرين مي شود، بنابراين با حيرت و انکار به منتقد و طنزپرداز نگاه مي کنند. وقتي همه چيز مطلوب است طنزپرداز براي چه خود را به دردسر مي اندازد؟ از نظر ايشان طنز خوب آن است که در لحظه هاي سرخوشي آنان موجب انبساط خاطرشان شود و در محافل قدرت نمايي و شادماني آنها نمک پراکني کند. يک نوع ديگر طنز هم البته خيلي مورد پسند اهل سياست است. اگر طنزپرداز، قدرت طنز را در خدمت قدرت سياسي قرار دهد و مخالفان و منتقدان را دست بيندازد و مسخره کند، قدر مي بيند و بر صدر مي نشيند. ولي طنزپرداز به دليل نگاه نافذ و جست وجوگرش نمي تواند در محدوده بيانيه هاي رسمي و مصالح مصوب باقي بماند و ناگزير هر جا که اسباب خنده فراهم است او بساط هنروري مي گستراند و چندان که افتد و داني اسباب خنده، بيش از همه در رفتار و گفتار صاحبان قدرت يافت مي شود، از آن رو که به دلايل گوناگون و از جمله تاييد مداوم از جانب اطرافيان خيالات برشان مي دارد که لابد هر چه مي گويند و هر چه مي نمايند، خوب است و مطلوب است و کامل است و مو لاي درزش نمي رود.

مداهنه و تملق، چاشني مناصب است و از همان لحظه نخست آغاز مي شود؛ از همان اطلاعيه هاي تبريک و سبدهاي گل و پيام هاي رسمي که انتصاب شايسته و بجاي جنابعالي را صميمانه تبريک عرض مي کنيم. در رقابت هاي سياسي گاهي انتقادهاي تند و صريح و گزنده مطرح مي شود اما هيچ کدام به اندازه طنز

- با همه ملايمت و حلاوتش- حساسيت برانگيز نيست زيرا اهل سياست با زبان يکديگر آشنايند. آنها مي دانند در آن سوي جملات رسمي چه معنايي نهفته است؛ «از ديدارتان خرسند شديم»، «ما به وجود شما افتخار مي کنيم»، «گسترش روابط دو کشور آرزوي ديرين ما بود» و «مديريت بي نظير جنابعالي مايه مباهات است». و از همين قبيل است جملات تند و آتشين انتقادي و افشاگرانه وقتي سياستمداري فرياد مي زند؛ شايسته سالاري فراموش شده، يعني سهم ما از مناصب فراموش شده. وقتي مي خروشد؛ منافع ملي به خطر افتاده است، يعني دوستان ما را هم دريابيد، وقتي خواهان مردمسالاري و دموکراسي است، يعني سهم خود را از قدرت مي خواهد و وقتي از حقوق بشر حرف مي زند منظورش اين است که ما را هم بازي بدهيد. اهل سياست وقتي با طنزپرداز مواجه مي شوند نمي توانند حرف هاي او را به زباني که خودشان مي دانند، ترجمه کنند. طنزپرداز با دگرنمايي و خودخواهي و نهان روشي و تملق و ظاهرسازي و خالي بندي و بقيه اعضاي اين خاندان ناميمون شوخي مي کند، در حالي که برخي از اين ويژگي ها ابزار دست قدرت هستند و گاهي بدون ياري آنها هيچ کاري نمي توان کرد. اين است که طنزپرداز در بازي قدرت مخل نظم عمومي مي شود و در ميان آن همه چهره جدي و مصمم و عبوس و در وسط سخنراني و موضع گيري رسمي و پاسخ مبسوط روابط عمومي خنده اش مي گيرد و ديگران را به خنده مي اندازد و کاسه کوزه همه را به هم مي ريزد.

---

کارمند از اداره حقوق مي گيرد، فهرست انجام کار او را رئيس ها تاييد مي کنند، بنابراين کارمند بايد افزون بر انجام وظايف اداري از رئيس ها سپاسگزاري کند که در اين وانفساي اشتغال به او اجازه کار و ادامه حيات داده اند. کارمند نبايد از رئيس انتقاد کند، نبايد کاستي هاي رئيس را بر زبان بياورد و علاوه بر اين بايد همه جا از فضايل و مناقب رئيس سخن بگويد و هنگامي که رئيس عوض شد چون تمام خرابي ها تقصير رئيس پيشين بوده است بايد با رئيس جديد همفکري کند و از رئيس قبلي بدگويي کند تا بتواند به کار و زندگي ادامه بدهد. رئيس ها خيال مي کنند طنزپرداز هم کارمند آنهاست زيرا مگر نه اين است که هزينه فعاليت هاي مطبوعاتي و فرهنگي با اجازه و امضاي رئيس ها تصويب و پرداخت مي شود؟ مگر او براي نشريه و کتابش نبايد از رئيس ها مجوز بگيرد؟ پس چرا نمک نشناسي مي کند و به جاي قدرداني و تمجيد از رئيس ها رفتار و گفتار آنها را زير ذره بين طنز قرار مي دهد و به آنها مي خندد؟ پس رئيس ها هم حق دارند بودجه او را کم کنند، به او حقوق ندهند، مجوز نشريه اش را باطل کنند و حتي از او شکايت کنند و مشاور حقوقي شان را بفرستند که يک ادعانامه چندصفحه يي عليه طنزپرداز تنظيم کند و يک تلفن بزنند و سفارش طنزپرداز زبان دراز را به دوستان بکنند از هر نظر.

---

اما جامعه به اين طنزپرداز شيرين زبان/ زبان دراز نياز دارد که اگر او نباشد يا نتواند حرف بزند و بنويسد، آن وقت روزنامه ها بر سر هم فرياد مي زنند، سخنران ها به يکديگر فحاشي مي کنند، طرفداران اين حزب و آن رئيس يقه همديگر را مي گيرند و به جاي خنده، عربده و دشنام و تهمت ميدانداري مي کند. البته خنده هم زيرزميني و غيررسمي مي شود، پيامک مي شود، بلوتوث مي شود، وبلاگ و سي دي و ترانه مبتذل مي شود و آن وقت به جاي آنکه مثل طنزپرداز به جنگ بيماري هاي اخلاقي و رفتاري انسان ها برود به جنگ انسان ها مي رود، در کمين اخلاق و شرف و آبروي انسان ها مي نشيند، به مسخره کردن فرهنگ و بنيان هاي اخلاقي و اعتقادي مي پردازد و حتي با مسخره کردن شکل ظاهري و طرز لباس پوشيدن و اعضاي خانواده رقيبان، خيال مي کند طنز آفريده است.آن وقت همين رئيس هاي اخمو و رسمي و بداخلاق وقتي جمع شان خودماني مي شود از هم مي پرسند از جوک هاي جديد چه خبر؟ راستي اين بلوتوث را ديده يي؟ وقتي طنزپرداز ساکت شود جامعه عصبانيت و بي حوصلگي و تندخويي اش آشکار مي شود و لبخند ملايمش تبديل مي شود به زهرخند، تمسخر و استهزا که اگرچه در رسانه هاي رسمي نمايان نيست اما در کوچه و خيابان و خانه و مدرسه و دانشگاه و اداره گسترده است.
جاي خالي نشريات فکاهي و طنز سنتي ايران

محمدرفيع ضيايي

امروزه معمولاً وقتي از نشريات «شوخ طبع و فکاهي انتقادي» نام مي بريم بدون در نظر گرفتن روش خاص اين گونه نشريات، واژه طنز را در تمامي موارد به کار مي بريم. اگر چنين برداشتي درست باشد و همه اين گونه نشريات را بتوان زير عنوان طنز جاي داد، طبعاً ما در بررسي خود مقولاتي چون شوخي، فکاهي، هزل، هجو و گونه هاي ديگر شوخ طبعي را نخواهيم داشت. به اين جهت در ابتدا اشاره کنيم که واژه طنز که امروزه به طور وسيعي به کار برده مي شود تا قبل از پيروزي انقلاب اسلامي، مورد استفاده هيچ نشريه شوخ طبعي قرار نگرفته. به طور ساده هيچ نشريه يي روش خود را «طنز» ذکر نکرده،

با بررسي تاريخ مطبوعات در ايران از چند دهه پيش از پيروزي انقلاب مشروطه تا يک دهه بعد از پيروزي درخواهيم يافت که در اين سال هاست که هر نشريه يي براي کسب مجوز ناچار بايد روشي و به اصطلاح آن روزها مسلکي را براي نشريه خود برگزيند و در آن چارچوبه «مسلکي» نشريه را منتشر کند مثلاً روش علمي، روش ورزشي يا سياسي، اخلاقي و... تا قبل از پيروزي انقلاب مشروطه چند نشريه يي که بخشي از نوشته هاي خود را به مطالب غيرجدي اختصاص مي دادند، روش خود را «انتقادي» مي ناميدند. چند ماه مانده به پيروزي انقلاب مشروطه هفتگي ملانصرالدين در باکو منتشر مي شود. بخشي از مطالب و کاريکاتورهاي اين نشريه مربوط به وقايع ايران است. اين شيوه مورد استقبال روشنفکران آن زمان ايران هم قرار مي گيرد و در نتيجه تاثير خود را بر نشريات سال هاي اول پيروزي انقلاب مشروطه مي گذارد. به اين جهت اين نشريات بعضاً در روش خود واژه «کاريکاتوري» را هم اضافه مي کنند. به اين ترتيب در نشرياتي که به روش انتقادي از پيروزي انقلاب مشروطه تا کودتاي محمدعلي شاه به اسامي قاسم الاخبار، آذربايجان، تشويق، زشت و زيبا، سلام و عليکم، ملاعمو، صوراسرافيل، کشکول، آيينه غيب نما، تنبيه، نسيم شمال، خيرالکلام، استبداد و اصفهان منتشر مي شدند، مطلقاً از واژه طنز استفاده نشده، بلکه همگي آنها خود را نشرياتي انتقادي، فکاهي، مصور، کاريکاتوري و بعضاً اخلاقي و... معرفي کرده اند. اين روش به صورت يک سنت تا پيروزي انقلاب اسلامي هم ادامه داشت. طي اين مدت طولاني چه در نشريات دوره احمدشاه قاجار و چه پهلوي اول يا پهلوي دوم، حتي در اوج انتشار اين گونه نشريات هم هيچ کدام واژه طنز را براي روش خود به کار نبردند حتي نشريات مشهوري چون توفيق، باباشمل، چلنگر و حاجي بابا. اين موضوع تا انتشار مجله «کاريکاتور» دولو در سال هاي 1347 تا 1357 هم ادامه يافت. اين مجله هفتگي هم روش خود را سياسي، فکاهي تعيين کرده بود.

بعد از پيروزي انقلاب اسلامي کم کم واژه طنز مورد توجه نشريات فکاهي انتقادي قرار گرفت. گرچه در دوره اول انتشار اين گونه نشريات بلافاصله بعد از پيروزي انقلاب اسلامي تا سال 1358 باز اين نشريات روش خود را «فکاهي - سياسي» اعلام مي کردند.

اولين نشريه يي که به طور مشخص روش خود را طنز اعلام کرد، مجله «طنز و کاريکاتور» جواد عليزاده بود. عليزاده اولين شماره اين مجله را در دي ماه 1369 منتشر کرد و روش مجله را «ورزشي، اجتماعي و طنز» اعلام کرد. هفتگي گل آقا نيز واژه طنز را به کار نبرد. در اولين شماره هفتگي گل آقا روش مجله به صورت «اجتماعي، انتقادي، سياسي و... گل آقايي» ذکر شده. در ماهنامه گل آقا در سال 1370 و سالنامه گل آقا در 1371 روش اين نشريات را «ادبي، اجتماعي و طنز» نام مي برد. بعد از اين نشريات ديگر، معمولاً بدون در نظر گرفتن آنچه را منتشر مي کردند واژه طنز را به معرفي روش خود افزودند از جمله مجله «ملون» و «طنز پارسي» و...

در يک جمع بندي کلي مطالبي را که در اين گونه نشريات به چاپ رسيده مي توان مطالب انتقادي ناميد. با در نظر گرفتن اين جهت گيري عمده خالقان آثار کوشش مي کنند انتقادات خود را در قالب گونه هاي مختلف شوخ طبعي بيان کنند. طبعاً عده يي اين توانايي و مهارت را دارند همچون دهخدا در طنز و سيداشرف الدين گيلاني در فکاهيات اجتماعي و سياسي و عده يي نيز از مهارت کمتري برخوردارند. اما آنچه تاکنون در اين نشريات به چاپ رسيده را مي توان در چند گونه از زيرمجموعه هاي «شوخ طبعي» جا داد. شوخي ساده، فکاهيات اجتماعي و سياسي، مطالب هجوآميز، هزليات و بعضاً طنز.

اشاره کرديم که اين گونه نشريات از ابتدا کوشش مي کردند همراه با کاريکاتور به چاپ برسند. لااقل تا دهه 40شمسي کاريکاتور در اين گونه نشريات نيز بيشتر تصاوير انتقادي يا هجوآميز اجتماعي و سياسي است. از سال هاي پاياني دهه 40 شيوه جديدي در کاريکاتور ايران شروع مي شود و کم کم راه را براي حضور طنز در تصوير مي گشايد که در اين مقاله کوتاه نمي توان به آن پرداخت.

«انتقاد» و مخصوصاً «انتقاد سياسي» محور اصلي و عمده مطالب اين گونه نشريات از انقلاب مشروطه به بعد بوده. شايد اشاره به اين موضوع بد نباشد که هميشه ناشران اين گونه آثار کوشش کرده اند به ديگران بفهمانند که حق دارند «انتقاد» کنند يا بايد به آنها حق داده شود که انتقاد کنند. صوراسرافيل يکي از نشريات وزين صدر مشروطه است که مخصوصاً با انتشار ستون طنز «چرند و پرند» دهخدا جاي خاصي در مطبوعات آن زمان داشته. در شماره سوم اين نشريه نامه يي از کرمان به چاپ مي رسد که در آن نامه از حکومت آن زمان حاکم کرمان شکايت کرده اند. به دنبال آن نواب والا فرمانفرما به مسوولان صوراسرافيل اعتراض مي کند که «آنها حق ندارند درباره فرمانفرما چيزي بنويسند... که هيچ روزنامه آزادي گفت وگويي از شخص بنده نبايد بکند...»

روزنامه صوراسرافيل در شماره 6 خود به نواب والا گوشزد مي کند که؛ «خوب است حضرت والا اولاً لفظ اعتراض را که قدري تند است به critique و انتقاد مبادله فرموده و پس از آن بفرمايند قدري از روزنامه طيمس که در طهران دوره هاي متعددش موجود است، برايشان ترجمه کنند و آن وقت ببينند که ملت نه فقط بر حضرت والا بلکه بر همان وکلاي محترم و وزراي دولت و همان مبادي عاليه که نمي دانيم معني اش چيست قانوناً حق اعتراض دارند.»

هدف از ذکر اين موضوع اشاره به کلمه «انتقاد - کريتيک» است. در نشريات آن دوره بارها اين کلمه را توضيح داده اند. حتي در دوره پهلوي اول نشريه «فکاهي، سياسي، انتقادي» ناهيد بارها روش خود را براي ديگران توضيح داده که نشريه يي است «انتقادي». جالب اينجاست که در نشريات صدر مشروطه اين موضوع را در چند جمله در زير لوگو- نشانه نشريه- و در صفحه اول ذکر مي کردند که «اين نشريه به روش فکاهي انتقادي نوشته مي شود و خواننده نبايد از مطالب آن انتظار يک منطق جدي را داشته باشد.»

اشاره کنيم که اگر جو، مساعد انتقاد و فکاهيات سياسي بود، اين نشريات به شدت سياسي بودند و بعضاً تا جايي هم پيش مي رفتند که کار به آفرينش هجويات سياسي و حتي هزليات سياسي هم مي کشيد. اما اگر با مخالفت روبه رو مي شدند، به انتشار نشريات شوخي و فکاهيات بي ضرر مي پرداختند. مهم ترين موضوعات سياسي هم که در اين گونه نشريات به آن پرداخته مي شد، در اصل مهم ترين وقايع سياسي کشور بود. از جمله پرداختن به هيات وزيران و نخست وزيران، تغييرات آنها، رفتن و آمدن کابينه ها، انتخابات مجلس يا مجلسين، بحث ها و مذاکرات در مجلس و بالاخره مسائل اجتماعي، فرهنگي، هنري، ورزشي، خانوادگي و...

بخش ديگري از فعاليت هاي اين گونه نشريات پرداختن به جريانات خارجي بود. با بررسي ساده اين نشريات مي توانيم نوع نگرش آنها را از جنگ بوئرها و جنگ 1905 روسيه و ژاپن گرفته تا جنگ هاي اول و دوم جهاني و انفجار اتمي هيروشيما و نهايتاً جنگ کره و جنگ ويتنام و تهاجم اسرائيل به کشورهاي عربي و ده ها کودتا و رفتن و آمدن دولتمردان در جهان مطلع شويم. اشاره کرديم که پرداختن به بسياري از مسائل داخلي هميشه توسط اين نشريات مقدور نبوده مثلاً در دوره پهلوي اول در مواردي رضاخان شخصاً به چاپخانه يي مي رفت و با پاي مبارکش، به سنگ چاپ اشاره مي کرد و از صاحب چاپخانه مي خواست سنگ چاپ را از کاريکاتوري که روي آن کشيده و آماده چاپ است، پاک کنند يا در نمونه يي ديگر ميرزاعلي چاپچي در ربيع الاول سال 1329 هجري قمري به وزارت معارف مي نويسد؛ «روزنامه بهلول به واسطه صورت مسيو يفرم «تصوير يفرم خان» توقيف شده، ليکن جارچي ملت علت توقيفش معلوم نيست...» در اين جريان چاپخانه ميرزاعلي چاپچي را هم به خاطر چاپ تصوير يفرم خان در نشريه بهلول مي بندند چون در ادامه ذکر شده که؛ «اگر قانوناً ايرادي هست بر مدير است لهذا از وزارت معارف توضيح مي خواهد که علت توقيف مطبعه چه بوده،» از اين دست حوادث در مطبوعات ايران مخصوصاً نشريات فکاهي انتقادي بسيار زياد است.

مقايسه دو دوره مختلف سياسي با هم به خوبي نشان مي دهد که اين گونه نشريات در دو جو مختلف سياسي چگونه فعاليت مي کردند. براي مثال در دوره پهلوي اول، رضاخان ميرپنج، از 9 آبان 1304 تا 25 شهريورماه 1320جمعاً 20 تيتر جديد نشريات فکاهي منتشر مي شد. با قدرت گرفتن رضاخان نشريه سياسي فکاهي «ناهيد» که توسط ابراهيم خان ناهيد منتشر مي شد و نيز نشريه «اميد»، بسته مي شود. به دستور تيمورتاش دفتر هفتگي ناهيد را آتش مي زنند. نشريات به جا مانده يا تعطيل شده يا رو به شوخي و فکاهيات «بي آزار» پيش مي روند. براي مثال چهار تيتر از نشريات آن دوره عبارت بودند از کمپاني خنده، کانون خنده، کانون ادب و قهقهه فکاهي، که همه آنها توسط شاعري به نام حسين نعيمي ذاکر (مجرد) منتشر مي شد. در آن دوره مطالب را ابتدا بايد به اداره انطباعات وزارت معارف و اوقاف مي فرستادند و آنها با بررسي آثار، اجازه چاپ را صادر مي کردند. ناشر اين چهار نشريه در تاريخ 21 مهرماه 1314 مجموعاً 80 صفحه شعر را به آن اداره مي فرستد و تقاضا مي کند اشعار را تاييد کرده تا در شماره هاي 10 و 11 و 12 نشريه اش به چاپ برساند. ناظران اداره انطباعات وزارت معارف بعد از بررسي سياسي، اشعار را به حبيب يغمايي مي دهند تا او از نظر ادبي آنها را بررسي کند. يغمايي نتيجه کار را اين گونه به اداره انطباعات گزارش مي دهد؛ «... مقام رياست انطباعات بر حسب امر اشعار حسين مجرد را مطالعه کردم. چنان که مکرر عرض شده اين اشعار از نظر ادبي هيچ ارزشي ندارد ولي چون تاکنون اجازه طبع آن داده شده اکنون نيز عطف بماسبق مي شود و با حذف آنچه با خط قرمز باطل شده در طبع آن مانعي نيست.»

مجدداً در تاريخ 20 اسفند 1314 يغمايي با بررسي اين گونه اشعار مي نويسد که؛ «به مدير مجله کانون خنده مکرر کتباً و شفاهاً عرض کرده ام که اين آثار از لحاظ ادبي و اجتماعي قدر و ارزشي ندارد... و اگر به نظر ادبي و اجتماعي بنگريد البته اين مجله و نظاير آن شايسته نيست...»

حسين مجرد، شاعر توانايي بود. او با نشرياتي چون گل زرد و توفيق کار کرده بود. اما در دوره رضاخان محدوده فعاليت فکاهيات اجازه نمي داد وي اشعاري را بسرايد که قدر و ارزش اجتماعي و بعضاً سياسي داشته باشد. همين گونه است نشريات ديگر آن دوره که يغمايي اشاره مي کند؛ «... و اگر به نظر ادبي و اجتماعي بنگريد البته اين مجله و نظاير آن شايسته نيست...» طبعاً مقصود وي نشرياتي است که در همان دوره و در گونه فکاهيات منتشر مي شده از جمله ستوني فکاهي در نشريه صداي کرمان، نشريه بستان فکاهي که در سال هاي اول حکومت رضاخان در اصفهان توسط ميرزا حسين خان سراجي منتشر مي شد يا فکر جوان نشريه هفتگي که در رشت انتشار مي يافت يا «پرو» که توسط ميرزا حميد مظاهر در کرمانشاه و «حريف» در شيراز و ايضاً «صحبت» اصفهان و.... همه اين نشريات به فکاهيات بي ضرر مي پرداختند. طبعاً اين آثار که به قول يغمايي داراي ارزش ادبي و اجتماعي نبود، به راحتي مي توانست وارد عرصه هاي هزل هم بشود.

همان قدر که نشريات فکاهي دوره ديکتاتوري رضاخان ناچار به فکاهيات بي ضرر مي پرداختند، نشريات بعد از شهريور1320 تا 28 مرداد 1332 عصبي، مهاجم، پرخاشگر، جبهه گير و به شدت سياسي بودند. شايد اين امر نتيجه طبيعي تمامي آن چيزي بود که در ديکتاتوري رضاخان نمي شد به آن پرداخت. دوره محمدرضاپهلوي از شهريور 1320 تا بهمن 1357 ادامه يافت و مي توان اين 37 سال را به دو نيم دوره از 20 شهريور1320 تا مرداد 1332و از سال 1332 تا 1357 تقسيم کرد. در نيم دوره اول، سال هاي پررونق نشريات فکاهي و مخصوصاً فکاهيات سياسي است. اوج انتشار اين گونه نشريات سال هاي 1330 و 1331 است با قريب به 43 نشريه که در يک سال در همين گونه منتشر مي شد.

در ميان آنها نشريات صاحب نامي چون توفيق، باباشمل، چلنگر، حاجي بابا، علي بابا و ده ها نشريه از اين دست منتشر مي شدند. هر کدام از اين نشريات وابسته به يکي از احزاب و گروه هاي سياسي هستند. شايد ساده ترين واژه يي که بتوانيم در ذکر روش آنها به کار ببريم، کلمه «انتقاد» باشد؛ انتقاد شديد سياسي. در موارد متعددي، اين انتقاد به شدت به هجو شخصيت هاي سياسي مي انجاميد و بعضاً وارد عرصه هزل هم مي شد. اين آثار اسناد يک دوره هستند که به شدت از سياست گروه ها، دسته ها و احزاب متاثرند. به همين جهت در بازخواني آنها تفاوت عمده يي بين دوره رضاخان و نيم دوره اول پهلوي دوم تا کودتاي 28 مرداد درمي يابيم. دوره بعدي که از نخستين روزهاي بعد از کودتاي 28 مرداد 1332 شروع شده و به پيروزي انقلاب اسلامي ختم مي شود را مي توان دوره سکون اين نشريات دانست. در اين دوره طولاني 25ساله تنها هشت نشريه منتشر مي شود و اين در حالي است که اغلب نشريات سال هاي 1330 و 1331 از بين رفته اند. از اين هشت نشريه عنوان هايي چون مکرم، سالنامه مهتاب، دخو و مصورکارتون نشريات فکاهي ساده يي هستند.

از ميان تيترهاي باقي مانده ماهنامه توفيق در سال 1341 و نيز سالنامه اين نشريه در سال 1342 باز نشرياتي هستند که صرفاً به چاپ لطيفه مي پردازند و بيشتر براي گذران ايام فراغت هستند. در سال 1344 تيم جدا شده از توفيق نشريه يي به نام کشکيات به راه مي اندازند که به صورت ضميمه تهران مصور به چاپ مي رسد. اين نشريه وابسته به مجله تهران مصور و طبعاً زير نظر عبدالله والا از وابستگان به رژيم شاه منتشر مي شد، که هيچ سنخيتي با نظر و سابقه کار طنزپردازان کشکيات نداشت. به همين جهت اين نشريه نيز نمي تواند ادامه يابد و به کار خود پايان مي دهد. نشريات گروه توفيق نيز بالاخره در سال 1350 کلاً توسط دولت هويدا بسته مي شود و در سال 1347 نشريه يي به نام «کاريکاتور» توسط محسن دولو شروع به کار مي کند. دولو خود نماينده مجلس است و از دوستان هويدا. به اين جهت به مرور «کاريکاتور» از حالت نشريات فکاهي سياسي خارج شده و در سطح فکاهياتي بي ضرر تا اوايل ماه هاي پيروزي انقلاب اسلامي ادامه مي يابد.

بعد از پيروزي انقلاب اسلامي جو ديکتاتوري محمدرضاشاهي به يکباره در هم نورديده مي شود و در فاصله کوتاهي بين 22 بهمن 57 تا مهرماه 1358 بيش از 29 نشريه جديد به شيوه فکاهي سياسي، انتقادي در ايران منتشر مي شود. گرچه اين تعداد نشريه از نظر تعداد عنوان بسيار زيادند اما هر يک در مدت زمان اندکي بيشتر منتشر نشدند. از جمله مشهورترين آنها، آهنگر در 16 شماره، حاجي بابا در 15 شماره، جيغ و داد در 9 شماره، ياقوت در سه شماره، جز يک نشريه به نام بهلول که در 90 شماره منتشر شد، بقيه نهايتاً به 25 شماره انتشار نرسيدند. اين دوره تا تصويب قانون مطبوعات را مي توان دوره بحران اين گونه نشريات به حساب آورد. در اين دوره حالتي کاملاً عصبي، پرخاشجويانه و مهاجم بر اين نشريات حاکم بود. به اين جهت قريب به اتفاق مطالب و کاريکاتورهاي اين گونه نشريات را مي توان در زيرمجموعه فکاهيات سياسي اجتماعي و نيز هجو و هزل و فکاهيات بعضاً هجوآميز جاي داد. به جرات مي توان گفت در نشريات اين دوره هيچ دستاورد کيفي و کمي براي مقولات شوخ طبعي چه تصويري و چه نوشتاري حاصل نمي شود. از نظر شکلي نيز نشريات قابل توجهي نيستند. صفحه بندي قابل توجهي ندارند. کاريکاتورهاي آنها سردستي و با عجله کشيده شده، مطالب و اشعار داراي امضاي نويسنده نيستند و انتشار منظمي در محدوده زماني خود ندارند. بعد از تصويب قانون مطبوعات دوره قانونمند اين گونه نشريات شروع مي شود.

آنچه به صورت گذرا به آن پرداختيم، مروري بود بر فعاليت نزديک به 300 نشريه فکاهي انتقادي گذشته ايران؛ نشرياتي که به روش خود آنچه در حيات سياسي و اجتماعي ايران گذشته را به صورت اسنادي در قالب فکاهي، انتقادي (طنز) ثبت کرده اند و شيوه و روش و سنت ويژه خود را داشته اند و امروزه جاي آنها بسيار خالي است.

امروزه طنز و فکاهيات چه تصويري به صورت کاريکاتور و کارتون و چه نوشتاري بسيار گسترده شده و راه افتادن ستون هايي که در نشريات مختلف به اين موضوع اختصاص يافته و نيز انتشار نشريات تخصصي در اين گونه ها (ژانرها) و باز شدن فضاهاي مجازي در وبلاگ ها و سايت هاي شخصي و سايت هاي تخصصي، خالقان اين گونه آثار را بسيار متنوع کرده. با وجود اين جاي نشريات سنتي فکاهي در ايران خالي است. يکي از فوايد اين گونه نشريات اين است که مي تواند شيوه يي براي ارائه فکاهيات و طنزي مقبول، وزين و مورد قبول جامعه به دست دهد و به صورت يک معيار کتبي درآيد تا آنچه در فضاهاي مجازي اين گونه آثار به آن پرداخته مي شود با آن محک زده شود. شايد تنها همين يک دليل بر لزوم و ضرورت وجود اين گونه نشريات کافي باشد.

کانديداي من کوش...
يا يک طنزپرداز مغرض به چه کسي راي مي دهد
رضا رفيع

در برهه حساسي به سر مي بريم. ملت ما هم حساس،....فلذا بايد هرکس در هر مقام و لباسي هست - حتي اگر الان بنا به دلايلي لباسش را درآورده است تا استراحت کند - بايد که ظرف همين چند روز باقي مانده تا انتخابات رياست جمهوري دهم، تکليف خودش را خودش به زبان خوش روشن کند. روشنفکر بودن اگر الان به درد نخورد، پس کي به درد مي خورد؟.... وقت گل ني؟.... نفرماييد تو رو خدا،.... خود ني هم اين روزها در سطح وسيعي از نيستان دارد در راستاي انتخابات و ايجاد نشاط لازم فعاليت رسانه يي مي کند.

نواي انتخاباتي ني؛

بشنو از ني چون حکايت مي کند

از رقابت ها شکايت مي کند

کز نيستان تا مرا ببريده اند

هيکلم را چون تريبون ديده اند

هر کسي از ظن خود فوتيده ام

جانب حزب خودش شوتيده ام

من فرو در هر جناحي که شدم

از شعار و شعرها شوکه شدم

راي من از ذهن سبزم دور نيست

بشنود هر کس که چشمش کور نيست....

الغرض،... برتمام صنوف و بر کليه صاحبان مشاغل و بر جميع آحاد ملت فرض است که مواضع خود را خيلي شفاف رو کنند و دشمن را از رو ببرند. اين وسط، طنزپردازهاي هميشه در صحنه نيز بايد الساعه تکليف خودشان را مشخص کنند و نامزد مورد نظرشان را انتخاب کنند.

انتخاب حق همه است. حتي ما که بعضاً نمي خواهيم نام مان فاش شود محض رضاي خداي رفيع در اين انتخاب مهم، يک نکته اساسي که بايد به آن توجه شود اين است که اگرچه هر صاحب شغل و پيشه يي براي راي دادن به يک کانديدا، ابتدا نگاه مي کند که ببيند برنامه هاي او من حيث المجموع چقدر براي کشورش مفيد و نسبت به بقيه کانديداها کامل تر است، اما در حاشيه به موضوع ميزان انطباق برنامه هاي وي با برنامه هاي خودش نيز مي انديشد و اينکه کليت برنامه هاي آن کانديدا تا چه ميزان باعث بهبود فضاي کاري وي و رشد و ارتقاي آن خواهد شد. به خصوص مشاغل زيان آور که از شدت سختي و ايجاد استهلاک و روغن سوزي، نص قانون هم علناً و رسماً بر زيان آور بودن آنها انگشت تاکيد گذاشته و فشار داده است. اخص و اعلاي اين مشاغل زيان آور هم همين شغل مضر طنزپردازي است چرا که علاوه بر خود طنزپرداز، براي دولت و مملکت هم ضرر دارد و اي بسا براي همين روزنامه يي که طنز در آن چاپ مي شود. فلذا شغل شريف طنزپردازي، به ضرس قاطع جزء مشاغل زيان آور است و از همين رو بر جميع طنزپردازان کشور است که در انتخاب کانديداي مورد نظر خود، به نقش موثر وي در کمک به رشد و بالندگي طنز و گسترش دامنه کوتاه آن نيز عنايت لازم را داشته باشند.

شرايط نامزد محبوب من

در همين راستا که عرض شد، بنده به عنوان يک آدم معلوم الحالي که علاوه بر منافع ملت، يک کمي هم به فکر منافع حرفه يي خودش و همکاران طنزپردازش است و نصف عمرش را طنز نوشته است و گزک به دست دشمن نداده است، ترجيح مي دهم به کانديدايي راي بدهم که ذاتاً واجد بيشترين شرايط و امتيازات ما باشد و وانمود نکند که در اين خصوص کم ندارد. ذيلاً و عجالتاً به چند فقره از اين ويژگي ها توجه بفرماييد تا بعد؛

1- جلو بيني اش را ببيند؛ نزديک بين بودن افراد گاهي خيلي به طنزپرداز کمک مي کند چرا که باعث مي شود طرف فقط تا نوک بيني (و اگر بزرگ باشد) خود را ببيند و چون در اين حالت، معمولاً طنزپرداز نقاط دورترش را رصد مي کند و در معرض ديد قرار مي دهد؛ در نتيجه، همين تناقض ايجاد طنزي شيرين و دلنشين براي ملت و مملکت خواهد کرد که همراه با خود نشاط اجتماعي را هم بالا مي آورد. براي فراتر بردن ميدان ديد از نوک بيني، نياز به عمل زيبايي وجود دارد که اگر طرف آگاه شود و تن به اين عمل استراتژيک بدهد، کار و کاسبي طنزپردازان کساد مي شود و ممکن است خداي نکرده دست به هزار و يک عمل ناخواسته بزنند. زمينه عملي شدن هم که در جامعه کم نيست.

2- اهل تجاهل العارف باشد؛ يکي از شيوه ها و شگردهاي طنزپردازي، خود را به ندانم کاري و نفهميدگي زدن است در عين فهميدگي. از اين رو کانديداي مورد نظر ما هر چقدر که اهل تجاهل باشد، بيشتر به ما کمک مي کند که احساس همدردي و همراهي و همذات پنداري کنيم. سياست کاربردي «کي بود کي بود من نبودم... و الي آخر» از اهم اصول طنزپردازانه است که اگر در مشي و مرام کانديداي مورد نظر ما نهادينه و برجسته شده باشد، راهگشاي ما در امر طنزپردازي خواهد بود.

3- سوراخ دعا را گم کند؛ پيدا کردن سوراخ لايه ازن کاري ندارد، چون هزاران تلسکوپ و ماهواره و دوربين براي اين کار وجود دارد. پيدا کردن سوراخ هايي مثل سوراخ دعاست که اندکي مشکل است. اگر شخص کانديدا نگاهي تيز و ريز به مسائل پيرامون داشته باشد و همه چي را به شيوه درست خودش پيدا کند، ديگر هيچي ته ماجرا نمي ماند که ما پيدا کنيم و اين يعني فاجعه. لهذا قدرت رديابي نبايد در نامزد عزيز ما خيلي زياد از حد لازم باشد. هر چيزي يک حدي دارد و آدم بايد حدش را بشناسد.

4- نياز به کاريکاتور نداشته باشد؛ کانديداي ما بايد چنان مواضع اش شفاف باشد که هيچ نيازي به کشيدن کاريکاتور از وزراي وي نباشد. به محض مشاهده يک عکس حقيقي و واقعي از مسائل و مشکلات، آن را باور کنند و در پي رفع آن برآيند. به طوري که ديگر نيازي به ترسيم کاريکاتور و اغراق به خرج دادن و صرف هزينه و فسفر براي باوراندن آن موضوع احساس نشود. در اين صورت زمينه استفاده از کاريکاتور جاي خودش را به طنزنويساني چون حقير مي دهد که به قول معروف، آدم کور از خدا چه مي خواهد، دو چشم بينا.

5- اهل قرائت هاي مختلف نباشد؛ وجود قرائت هاي گوناگون در موضوعات مختلف معمولاً همه را گيج و ويج مي کند و آدم حرف خودش را هم فراموش مي کند. تکليف کانديداي عزيز ما بايد با خودش معلوم باشد. نبايد يک حرف را به صدگونه مختلف بزند. اين طوري که مي شود، حتي قرائت طنزگونه ما هم در لابه لاي ساير قرائت ها گم و گور مي شود و صداي ما به جايي نمي رسد. در صورتي که تنها صداست که مي ماند. البته گاهي هم صدا و سيما با هم. فلذا ما معتقديم که نامزد ما معتقد به فقط يک قرائت واحد باشد ولاغير.

به عنوان مثال و به جهت تقريب اذهان عمومي؛ تصور بفرماييد در جايي که مثلاً 10 نفر پيدا مي شوند که کلمه

« مار» را به شکل ها و صورت هاي مختلف همچون مار نستعليق، مار نسخ، مار شکسته نستعليق، مار ثلث، مار کوفي،مار اريب، مار فينگليش، و هزار و يک جور مار بيمار ديگر مي نويسند و خلق الله را حيران و سفير و سرگردان نگه مي دارند، در اين ميان کانديداي باهوش و غني شده ما با درآوردن و نشان دادن خود مار از داخل کيسه آمار، بدون اتلاف وقت قال قضيه را مي کند و تکليف مخاطبان سرگردان را روشن مي کند.

خب معلوم است که براي ما اين کانديداي آگاه و آشنا به رموز آمارگيري هاي لازم از هر جهت بهتر و مناسب تر است. ما طنزپردازان در انتخاب خود خيلي سختگير تشريف داريم و الکي چيز يعني راي نمي دهيم. به فکر فرداي کار و کاسبي خودمان هم هستيم.

توضيح پاياني و بهره اموات؛ ما براي کانديداي مورد اعتماد خود يکسري شرايط و خصوصيات ديگري هم قائل هستيم، منتها چون با کمبود جا در اينجا مواجه هستيم، بالاجبار از خير و شر مابقي شرايط مي گذريم. در خانه اگر کس است، چند شرط بس است. خدا ما را براي مملکت نگه دارد.
افسوس مي خورم

فريدون سيامک نژاد

وقتي قرار شود انسان افسوس بخورد، بايد به خيلي چيزها در اين روزها که مروري بر گذشته يي نه چندان دور است افسوس بخورد. بنابراين؛

1- افسوس مي خورم براي اينکه چرا درست تر از آنچه در چهار سال قبل عمل کرديم، عمل نکرديم، تا حالا انگشت حسرت به دهان بگيريم و شاهد مسائلي باشيم که در شأن ملت بزرگوار ايران نيست.

2- افسوس مي خورم براي اينکه آمارهايي تحويل مان مي شود که با يک حساب سرانگشتي بايد در اين چهار سال در هر روز 5/2 کيلومتر راه آسفالته ساخته شده باشد.

3- افسوس مي خورم که بايد شاهد ارقامي باشيم که اگر با ماشين حساب معمولي محاسبه شود، بايد در هر روز شاهد احداث 3/1 کيلومتر راه آهن باشيم.

4- افسوس مي خورم که سفره هايي که بايد رونق بگيرند، نه تنها رونق نگرفته اند، بلکه تهي تر شده و در اين مسير کرامت انسان ها به چالش کشيده شده است.

5- افسوس مي خورم براي کتاب هايي که با شور و شوق براي تجديد چاپ رفته اند، ولي هنوز که هنوز است در انتظار هستند و پيگيري هاي متعدد نيز نتوانسته است راهگشاي کار آنها باشد.

6- افسوس مي خورم براي فيلم هايي که ساخته شدند و اکران نشدند، و براي فيلم هايي که اکران شدند و به دليل کيفيت پايين استقبال نشدند.

7- افسوس مي خورم براي دولت هاي گذشته که با وجود کارهاي بزرگي که صورت داده اند و پيشرفت هاي چشمگيري که داشته اند، دائماً زير سوال رفته و براي اثبات عده يي نفي شده اند.

8- افسوس مي خورم براي فرصت هايي که بايد قاتق نان مان مي شد، ولي قاتل جان مان شد.

9- افسوس مي خورم براي کشاورزاني که با وجود جشن گرفتن براي خودکفايي گندم حالا بايد شاهد دوباره حضور گندم هاي وارداتي بر سفره هاي خالي از گندم حاصل دسترنج شان باشند.

10- افسوس مي خورم براي باغداراني که با وجود داشتن ميوه هاي رنگارنگ توليدي خودشان، بايد شاهد ميوه هاي جوراجور وارداتي بر سفره هاي همسايه هايشان باشند.

11- افسوس مي خورم براي صنعتگراني که توليدات صنعتي آنها در انبارهاي توليد انباشته شده ولي بايد شاهد توليدات بنجل ديگر کشورها باشند.

12- افسوس مي خورم براي استقبال و پذيرايي از کشورهايي که براي اولين بار است که نام شان را مي شنوم و براي پيدا کردن شان روي نقشه بايد ساعت ها با ذره بين کاوش کنم.

13- افسوس مي خورم براي پروژه هايي که به دليل پيشرفت فيزيکي زياد در دولت هاي گذشته بايد چند سال قبل به بهره برداري مي رسيدند ولي حالا که با تاخير راه اندازي شده اند، تماماً به حساب ديگران گذاشته مي شوند.

14- افسوس مي خورم براي مردم بزرگوار ايران که بايد امروز براي ورود به کشورهايي که روزي به داشتن رابطه با ايران افتخار مي کردند انگشت نگاري شوند.

15- افسوس مي خورم براي جوانان برومندي که با هزار اميد فارغ التحصيل شده و وارد بازار کار مي شوند ولي براي پيدا کردن يک کار معمولي به هزار در مي زنند و پاسخي دريافت نمي کنند.

16- افسوس مي خورم براي مدرک تحصيلي که با هزار رنج و زحمت توسط نخبه يي از نخبگان اين مرز و بوم گرفته مي شود ولي ورق پاره اش مي نامند.

17- افسوس مي خورم براي قطعنامه هايي که عليه ايران عزيز صادر مي شود و سد راه پيشرفت و تعالي مي شود ولي بايد آنقدر صادر شوند تا قطعنامه دان صادرکنندگان پاره شود.

18- افسوس مي خورم براي سازماني که منحل مي شود و فکر اين انحلال به کسي نسبت داده مي شود که نه تنها هيچ نسبتي با اين گونه مسائل نداشت بلکه برنامه ريزي و انضباط کاري سرلوحه کارهايش بوده است.

19- افسوس مي خورم براي نفتي که با آن قيمت بالا فروخته شده، ولي به جاي هزينه شدن در جايي که بايد هزينه مي شد يا ذخيره شدن در جاي که بايد ذخيره مي شد، نشد که نشد.

20- افسوس مي خورم براي ورزشکاراني که با هزار اميد راهي المپيک شدند، ولي دستاوردشان حداقل از دو المپيک قبلي کمتر بود و تنها حسرتش بر دل شان ماند.

21- افسوس مي خورم براي تيمي که براي اولين بار در ايران از تيم عربستان شکست خورد، و اميد مردم ايران عموماً، و اميد يکصد هزار تماشاگر حاضر در ورزشگاه خصوصاً تا حدود زيادي نااميد شد.

22- افسوس مي خورم براي بيماراني که با وجود داشتن انبوه داروهاي با کيفيت توليد داخل، شاهد داروهاي رنگارنگ وارداتي هستند که به دليل قيمت بالاي آنها تنها بايد نظاره گر آن باشند.

23- افسوس مي خورم براي آن کساني که به خاطر امرار معاش حاضرند عضو بدن شان را بفروشند، چراکه سفره هايشان به رغم وعده هاي داده شده کماکان خالي است.

24- افسوس مي خورم براي آن دانش آموزاني که در راه رسيدن به مراسم استقبال تصادف مي کنند و در نوجواني پرپر مي شوند.

25- افسوس مي خورم براي...

و حالا در اين زمان و در اين موقعيت، به رغم تمام افسوس هايي که خورده ام، از تمام ملت شريف ايران مي خواهم با حضور همه جانبه و پرشور خود در پاي صندوق هاي راي در روز 22 خردادماه آنچنان حماسه يي بيافرينند که فريادشان بعد از شمارش آراي دهمين دوره انتخابات رياست جمهوري جايگزين همه افسوس ها و حسرت هايي شود که تاکنون خورده اند و خورده ايم.

عناوين اين صفحه
تا اطلاع ثانوي پختن قورمه سبزي ممنوع
سبيل چرب رئيس و زبان دراز طنزپرداز
جاي خالي نشريات فکاهي و طنز سنتي ايران
يا يک طنزپرداز مغرض به چه کسي راي مي دهد
افسوس مي خورم

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام