فريدون مجلسي
واشنگتن، 8 خرداد 1388
چند روز پيش در سفري به نيويورک فرصتي دست داد که دوباره به ديدار موزه بزرگ متروپوليتن بروم. تالار اصلي و سالن هاي جانبي را پشت سر گذاشتم که بيشتر به يونان و روم قديم و خصوصاً آثار و تنديس هاي مرمرين و موزائيک هاي رومي و سه پايه ها، کاسه ها،کوزه ها، ديگ ها و جام هاي سفالين با نقش هاي شاخص يوناني اختصاص دارد، و به سراغ تالار ايران و هنرهاي اسلامي در طبقه دوم رفتم که متاسفانه بسته بود. از پس ريسمان حائل، شکوهمند ترين قطعه تالار آثار ايران باستان را که سرديسي بزرگ از زر و سيم با تاج و قبه بزرگ ساساني است و بر آن نور تابانده بودند، ديدم که متعلق به شاپور دوم ساساني است.
و بقيه آثار آن تالار تاريک را با حسرت و تا جايي که گردن کشيدن از راه دور اجازه مي داد، مروري کردم و به سراغ نقاشي هاي غربي رفتم که ساعت ها وقت مي خواهد. پس از پنج ساعت پرسه زدن سرانجام خود را در تالار تنديس هاي اروپايي يافتم. برنز را دوست دارم. کارهاي برنزي که گاهي مدل هاي مرمرين و حتي سفالين آنها که قالب هاي ريخته گري مجسمه اصلي برنزي از روي آنها گرفته شده است و اکنون آنها نيز به اندازه مجسمه هاي اصلي برنزي ارزش تاريخي- هنري دارند به فراخور حال در آنجا جايگاهي براي خود يافته اند. از کنار تنديس هاي برنز کوچک و بزرگ لويي چهاردهم پادشاه خورشيد، که مجموعه بزرگي را از 14سالگي آن پادشاه تا سنين شکوهمندي اش نشان مي دهد با سرعت بيشتري گذشتم. گمان نمي کنم از هيچ پادشاهي به اندازه لويي چهاردهم با آن کلاه گيس ها و شمشيرها و لباس هاي فاخر و مجلل پرتره کشيده و تنديس و سرديس ساخته باشند. گويا به زيبايي خودش بسيار مطمئن بوده است. انسان وقتي در جايگاه قدرت آن هم قدرت همراه با ثروت باشد، زيبا هم مي شود، زيرا لابد همه به او مي گويند چقدر زيبا و برازنده است، که در نتيجه خود را زيبا مي يابد و دستور مي دهد تا مي توانند از او شمايل بکشند و تنديس بسازند. اينها تازه گوشه يي از آنها بود، قطعاً در جاهاي ديگر، خصوصاً در موزه ها و کاخ هاي کشور خودش فرانسه شمار آنها بسيار بيشتر است. باري در حال عبور از کنار آن پيکره هاي شاهانه ناگهان زيبايي و ابهت تنديسي عجيب مرا ايستاند. به تماشايش پرداختم. گويي رازي در خود داشت که مرا با شيفتگي در کنار خود نگاه مي داشت. سرانجام به سراغ پلاک مشخصات آن رفتم و در شگفت ماندم. بليزاريوس، بله بليزاريوس خودمان، گويي آن تنديس را از آن خود مي دانستم و با آن نوعي احساس خويشاوندي داشتم. مدت ها به تماشايش ايستادم. يادداشت کنار تنديس گوياي همان رازي بود که به آن روح و معناي ديگري مي بخشيد. همان يادداشت مرا به نوشتن اين سطور واداشت. اکنون ببينيم اين بليزاريوس کيست و با من چه نسبتي دارد،
بليزاريوس در واقع يکي از بزرگ ترين سرداران روم و شايد بزرگ ترين و نامدارترين سردار آن امپراتوري است. روم سرداران سرشناس بسيار داشته است، که شهرت برخي به خاطر سلطنت يا به عبارت ديگر به خاطر نيل به مقام امپراتوري يا کنسولي بوده است. شايد تنها سردار ديگري که در تاريخ روم يادآور او باشد کراسوس است. همان که در کتاب هاي تاريخ مان خوانده بوديم از سورنا سردار ارد يا اشک سيزدهم شکست خورد. در آن زمان درس تاريخ که بايد براي بچه ها به شيريني قصه مي بود، هرگز برايمان چنين نبود. درس هاي تاريخ ما يک جايش مي لنگيد. بعدها که خودم در اين وادي قدم هايي برداشتم به اين نتيجه رسيدم که شايد اشکال در يکسويه نگري درس هاي تاريخ ما بوده است، در حالي که تاريخ مانند هر داستان و ماجراي ديگري چندوجهي است و توجه به همين چندوجهي بودن است که قصه ها را دلنشين مي کند، و تاريخ هاي ما دلنشين نبود. منظورم اين است که در قصه عناصر سازنده آن و قهرمانان به تدريج وارد صحنه داستان مي شوند و با آنها آشنا و مانوس مي شويم؛ چهره هايي که با يکديگر ارتباطاتي دارند، که مي تواند حاکي از عشق و رقابت و نفرت و انتقام و ايثار و غير آن باشد. و همه طرف ها در کل داستان حضور دارند و آشنايي با آنها براي خواننده کششي ايجاد مي کند که مي خواهد بداند سرنوشت هر يک از قهرمانان داستان به کجا مي انجامد، رقابت ها بر سر چه بود، توطئه ها چگونه و چرا شکل گرفت و احتمالاً چگونه خنثي شد؟ و اين شريک شدن خواننده با متن داستان است که در او ايجاد کشش، جانبداري و علاقه براي آگاهي از بقيه داستان و ماجراهاي آن مي کند. تهيه کنندگان سريال هاي تلويزيوني و نويسندگان رمان هاي تاريخي از همين روش براي مجذوب کردن خوانندگان بهره مي برند. به همين دليل است که رمان هاي تاريخي مانند آثار ويکتور هوگو، الکساندر دوما، رابرت گريوز و ديگران بيشتر از اصل کتاب تاريخ با جزييات محيط و روابط در يادها مي ماند.
در درس هاي تاريخ ما يک ايران وجود دارد و يک خارج، يا دشمن، يا غرب يا شرق. حال ممکن است غربي ها گاه نام روميان داشته باشند، گاه يونانيان، و گاه نام هاي ديگر، و شرقي ها ممکن است گاه نام هياطله و هفتاليان به خود بگيرند و گاه مغولان و ازبک ها. در حالي که در همان شرق يا غرب هم ماجرا و تاريخي در جريان بوده است که بعضاً آگاهي هايي از آن داريم، اما آنها را با وقايع و اتفاقات تاريخي خود تلفيق نمي کنيم و تطبيق نمي دهيم و تصويري جهاني و جامع از اوضاع نداريم، و اين است که در خاطرمان نمي ماند و فراموش مي کنيم. انگار دور ايران ديواري است و داخل ديوار شاهي است، گاهي از بيرون ديوار حمله هايي انجام مي شود و هر شاهي به فراخور حال خود کاري مي کند. گاهي شاه از ديوار بيرون مي رود و کارهايي مي کند، و گاه مصيبتي بر ما وارد مي شود و گاه ما مصيبتي بر ديگران وارد مي کنيم.
مثلاً درباره همين کراسوس که نامش به ميان آمد، سردار هم عصر و شريک سزار در حکومت، که شايد ديدن تنديس ها و نقاشي هاي متروپوليتن مرا به ياد او مي اندازد؛ خصوصاً صحنه قتل ژوليوس سزار به دست حمله کنندگان که ناپسري اش بروتوس هم در ميان آنها بود، و آن خطاب نوميدانه سزار؛ «بروتوس تو هم» را شايد بسياري به خوبي به ياد داشته باشند، زيرا اين بخش تاريخ روم را از زبان شکسپير و ديگران بيشتر شنيده و حتي فيلم هاي سينمايي درباره آن را ديده ايم. سزار هماني است که جمهوري روم را برانداخت و نام ديکتاتور بر خود نهاد، و اين واژه که در مناظره موسوي و احمدي نژاد هم به ميان آمد از همان ماخذ است.
باري ما سزار را بهتر از ارد اول يا اشک سيزدهم مي شناسيم. پمپي و آنتوني و کلئوپاترا را هم در ارتباط با نام سزار مي شناسيم. و شايد اکتاويوس اگوستوس ناپسري ديگر سزار و بنيانگذار امپراتوري روم را هم بشناسيم. اما نمي دانيم که پيش از برافتادن جمهوري يک هيات سه نفره به نام ترايومويرا، يا به اصطلاح امروزي تر يک ترويکا يا شوراي سه نفره بر روم حکومت مي کرد و پيش از آن دو کنسول حکومت مي کردند که آخرين شان پمپي و همين کراسوس بود و همين کراسوس بود که حامي سزار بود و او را برکشيد، و زماني هم که به اتفاق سزار و پمپي همان ترويکاي حاکم را تشکيل دادند ميان آنها رقابت شديدي هم وجود داشت. به ما گفته اند کراسوس سردار روم در سال 53 پيش از ميلاد به ايران حمله کرد و اسپهبد سورنا سردار ارد يا اشک سيزدهم او را شکست داد، اما ديگر نمي دانيم در آن زمان در جهان غرب چه جوش و خروشي وجود داشت و کراسوس در واقع عضو شوراي رهبري روم و شريک سزار و پمپي بود و همزمان با کلئوپاترا آخرين فرعون بطلميوسي و يوناني زيبا روي مصر و آنتوني کنسول آينده و رقيب عشقي پمپي در حال باليدن بود و آن همه داستان ها، و نمي دانيم کراسوس همان سردار خشني است که قيام اسپارتاکوس را درهم شکست؛ همان قيامي که هاوارد فاست آن را در کتابش جاودانه کرد و در آن فيلم سينمايي تاريخي سر لارنس اوليويه هنرمند بي نظير نقش همين کراسوس و کرک داگلاس نامدار نقش اسپارتاکوس را بازي کردند. همين کراسوس بود که اسپارتاکوس را پس از دستگيري چهارميخ بر چليپا کشيد، و او بود که شش هزار برده اسير آن جنگ را نيز «براي عبرت ديگران» در کنار شاهراه سنگفرش معروف آپيان که شهر رم را به جنوب ايتاليا وصل مي کرد به صليب کشيد و دستور داد همان جا بمانند تا بپوسند و باد و باران اجزايشان را فرو ريزد. همين کراسوس بود که پيش از پايان کار اسپارتاکوس، و زماني که يکي از لژيون هايش در جنگ عقب نشست، دستور داد يکي از وحشيانه ترين و ظالمانه ترين مجازات هاي رومي به اجرا درآيد، که آن را دسيماسيون، يعني اعدام يک از 10 مي ناميدند؛ يعني لژيون ها را رديف مي کردند و از نقطه يي آنها را شمارش مي کردند و نفرات دهم، بيستم، سي ام، چهلم، پنجاهم و... را اعدام مي کردند، و کراسوس چنين کرد. همين کراسوس ثروتمند ترين مرد روم بود، و ثروت او بود که سزار را برکشيد، اما آزمند بود. ايران مرکز تجارت و صنعت بود و با خزانه يي ثروتمند. خاطره اسکندر و نامداري او سرمشقي شده بود براي سرداران رومي که بخواهند آن ماجرا را تکرار کنند، و همين بود که کراسوس را واداشت از فرات بگذرد و براي تاراج رو به ايران نهد. در آن زمان فرات مرز ايران و روم بود و گذر از فرات به معني جنگ، ارد شاهنشاه ايران در پيامي شگفت زده از او پرسيد که سرخود به ايران مي تازد يا با تصميم آگاهانه دولت روم است، که احتمالاً نوعي پيمان شکني رسمي تلقي مي شد. هم او بود که گفت؛ «پاسخ تو را در سلوکيه (تيسفون) خواهم داد،» و اين جمله معروف از ارد است که گفت؛ «اگر بر کف دستان خود مويي ديدي سلوکيه را نيز خواهي ديد،» و سرانجام هنگامي که اسپهبد سورنا با جنگ و گريز اشکاني وار، با سپاهي کوچک، در کارهائه غيا حران بعدي در ترکيه کنونيف او را به دامي مرگبار کشاند و کمانداران ايراني دمار از روزگار او برآوردند، اوکتاويوس پسرخوانده و جانشين بعدي سزار و نخستين امپراتور روم نيز در همين جنگ فرماندهي يکي از لژيون هاي رومي را بر عهده داشت که موفق شد بگريزد و با گريز خود مسير تاريخ را دگرگون کرد و سردار کراسوس، پس از آنکه سر فرزندش، افسر سواره نظام روم، را بر سر نيزه ديد به همراه باقيمانده سپاهيان درهم شکسته اش تسليم شد. اسپهبد سورنا نيز نسبت به آن سردار آزمند و اسکندر تجاوزگر رحم و گذشتي روا نداشت. دستور داد جامي از زر مذاب به او بنوشانند و گفت؛ «به دنبال زر آمدي؟ نوشت باد،»
در اين نبرد عقاب درفش نشانه شرف و اقتدار ارتش روم به دست ايرانيان افتاد و آن را همراه با سر سردار دشمن به ارمنستان نزد ارد فرستادند. چون به شاه گزارش رسيده بود که عموزاده اش پادشاه ارمنستان سر و سري با کراسوس داشته، براي خنثي کردن هر توطئه يي از جانب او به جاي جنگ، خود دوستانه به اردشهر يا آرتاشات پايتخت ارمنستان رفته بود. هنگامي که آن غنايم به شهر رسيد، شاه ارد در جشني به خاطر عروسي خواهرش با پاکر پسر اردواز يا به بيان ارمني آتاواز شرکت کرده بود. به مناسبت آن جشن داستاني از اوريپيد نويسنده يونان باستان را به نمايش گذاشته بودند و هنرپيشه نامدار آن زمان ژاسون ترالسي بازيگر اصلي بود. بنا بر منابع غربي وقتي ژاسون در پشت صحنه از ماجرا باخبر شد براي شادکردن غافلگيرانه شاه يا به قول امروزي ها به عنوان سورپرايز، با آن سر به ميان صحنه آمد و دکلمه شعري از اوريپيد را چاشني نمايش خود کرد و چنين خواند؛
شگفتا، شکاري است،
اين، ساقه پيچک نوبريده،
رهاورد ما، ارمغاني است از کوهساران،
و شايد اين سرانجام و مصيبت مرگ فرزند انتقام بيدادي بود که او بر سپاهيان خودش و بر اسپارتاکوس و اسيرانش روا داشته بود. سپاهيانش هرگز به روم بازنگشتند. هزاران نفر به مرو رفتند و گروهي به ارتش ايران پيوستند، و به جنگ هاي شرقي و حتي به چين اعزام و ماندگار شدند و هنوز نشانه ها و آثاري از آنان از چين تا آسياي ميانه ديده مي شود، اين کراسوس سرداري بدکار و بدنام بود. چه بر سر سورنا آمد؟ مي گويند ارد بر او حسد ورزيد، و او بمرد،
اما حضور پادشاه اشکاني در تئاتر و اجراي نمايش اوريپيد به عنوان برنامه جشن عروسي پديده يي است نشانگر فرهنگ پيشرفته و مدرن اشکاني، که گويي ما در اين عرصه هنوز هم مي لنگيم، و نمي دانم آن نمايشنامه امروز مي توانست پروانه اجرا بگيرد؟ راستي اوريپيد چيست؟
اما ماجراي بليزاريوس چيز ديگري است. بليزاريوس زماني از چهره هاي سرشناس تاريخ و ادبيات و هنر اروپايي بود. گرچه اين روزها لابد ديويد بکام و لئوناردو دي کاپريو جاي او را گرفته اند، او در ايران، جز در ميان معدود کساني که با فرهنگ اروپا آشنا بوده اند، شهرتي نداشت. رابرت گريوز از بزرگ ترين اديبان و شاعران و تاريخدانان انگليس که اهميتي در حد شکسپير دارد و تخصص او ادبيات تاريخي است، زندگينامه او را در قالب رماني دلنشين نوشته است. من که با آثار او آشنايي نزديک داشتم و کارهايي از او را هم به فارسي ترجمه کرده بودم، چند سال پيش که کتاب کنت بليزاريوس را به فارسي برمي گرداندم، با اينکه اغلب در حفظ نام اصلي کتاب ها اصرار دارم، مانده بودم که با اين نام چه کنم، زيرا براي خواننده ايراني بسيار بيگانه و نا آشنا مي نمود، پس با توجه به متن کتاب که بخش مهمي از آن را شرح کشمکش هاي 50ساله خسرو انوشيروان شاهنشاه بزرگ ايران و يوستي نيان امپراتور مشهور و قانونگذار و قانون شکن روم تشکيل مي داد، نام قيصر و کسرا بر آن نهادم و نام اصلي را با حروف ريز به جايگاه فرعي بردم. باري، بليزاريوس سرداري است که سه بار در برابر خسرو ايستاد، يک بار که خسرو او را بسيار نيرومند يافت با هوشمندي شبانه از برابرش گريخت و فرسنگ ها دور تر گروهي از سپاهيانش با او درگير شد تا سپاه اصلي با کمترين خسارت بتواند سالم به پادگان خود بازگردد. بليزاريوس همان سرداري است که وقتي پيروز سردار انوشيروان در نبرد دارا سرمست از پيروزي هاي پيشين و مغرور از برتري نظامي فراموش کرد اين بار با بليزاريوس روبه رو است، و چنان که رسم رجزخواني ما ايرانيان است پيکي به اردوگاه بليزاريوس در دارا روانه کرد و آن پيام متکبرانه معروف اما ناپخته را براي بليزاريوس فرستاد؛
«اي سردار، پيروز، دارنده سربند زرين، فرداشب در شهر دارا مي ماند. بگوييد برايش گرمابه يي آماده کنند،»
بليزاريوس پاسخي نظامي وار به او داد؛ «بليزاريوس دارنده کلاهخود فولادي به سردار ايراني اطمينان مي دهد که هم خزينه گرم و هم حوضخانه آب سرد برايش آماده خواهد بود.» که به عبارت ديگر همان سونا- جکوزي خودمان باشد، در آن نبرد پيروز در دام خندق مرگبار بليزاريوس گرفتار شد و شکستي سخت خورد. اما در دو جنگ بزرگ ديگر بخت با بليزاريوس يار نبود. که بزرگ ترين آن پيروزي انوشيروان در گشودن انتاکيه بود، انتقامي از اسکندر که آن شهر نام خود را از آنتيخوس سردار اسکندر و فاتح ساتراپي سوريه گرفته بود.
بليزاريوس برخلاف کراسوس بسيار محبوب و خوشنام و وفادار بود و اين کاملاً برخلاف صفات سرورش امپراتور يوستي نيان بود که بسيار خسيس و بخيل و بدنام بود، بليزاريوس يک بار با فرونشاندن شورش قسطنطنيه او را از مرگ نجات داده و به سلطنت بازگردانده بود. بليزاريوس سرزمين هاي غربي امپراتوري روم را از تراسيا و ايتاليا تا ايبريا و آفريقا از پادشاهان گت و ژرمن بازستانده و امپراتوري روم را دوباره يکپارچه کرد و کاروان غنايم را در شاهراه سنگفرش قسطنطنيه رژه برد، اما براي او که اکنون شهرتي اسکندري يافته بود برخلاف آيين هميشگي جشن پيروزي برپا نکردند و يوستي نيان آن پيروزي ها را به حساب خود گذاشت و سرانجام با بهانه جويي او را برکنار کرد، دارايي اش را مصادره کرد و باز هم چشم ديدار او را نداشت، که هموطنانش به او احترام مي گذاشتند، و سرانجام بر ديدگانش نيز ميل گداخته زرين کشيد و او را کور کرد، کنت بليزاريوس بزرگ، اکنون که جز غلام بچه يي که راهنمايش بود و کشکولي که به يادگار از اسقف قسطنطنيه گرفته بود ثروتي نداشت، براي اعتراض در رواق دير ايوب مقدس در قسطنطنيه به گدايي نشست، آن کشکول را روي زانوي غلام بچه اش گذاشت و با صداي بلند مردم را فرا خواند که؛ «صدقه، صدقه، پشيزي براي بليزاريوس، پشيزي براي بليزاريوس که زماني در اين خيابان ها زر مي افشاند، اي مردم شريف قسطنطنيه، پشيزي براي بليزاريوس، صدقه، صدقه،»
مردم و سربازان از ديدن اين منظره و از آن بيدادگري برآشفتند، ولوله يي در شهر افتاد، کشکولش را از سکه هاي زر انباشتند و بر دستش بوسه زدند، و يوستي نيان نگران شد، خانه و همسرش را به او بازگرداند تا دور بماند و دور از دوستداران در خودش بميرد، و اينها همزمان با انوشيروان و بزرگمهر مي گذشت.
ناسپاسي، اين بود نصيب سورنا، و بليزاريوس، ابومسلم، بابک، افشين، رضاقلي ميرزا، قائم مقام و اميرکبير، و اين بود نکته يي که در يادداشت کنار آن تنديس بليزاريوس نوشته بود، که مرا نيز بر آن داشت تا اين سطور را بنويسم و همراه با تصوير آن تنديس در اينجا بياورم که نشانگر خشم هنرمند و مردم فرانسه از ناسپاسي ديگري است که آخرين قطره لبريز کننده جام صبر مردم فرانسه بود و آنان را برانگيخت و دودمان شاه ناسپاس را بسوزانيد. ژاک نکر وزير دارايي اصلاح گر و محبوب لويي شانزدهم بود که براي جبران خسارات و ويراني هاي ناشي از هزينه هاي نظامي و سوءمديريت هاي جنگ طلبي هاي لويي پانزدهم، برنامه هاي مالي و اقتصادي موثري در دولت فرانسه به اجرا گذاشت، جلو ولخرجي ها و دخالت هاي لويي شانزدهم و درباريان را گرفت و پيوسته آماج کارشکني هاي فاسدان درباري بود و سرانجام در 11 ژوئيه 1879 از وزارت برکنار و خانه نشين شد. اين کار در واقع آخرين اميدهاي مردم را مبدل به يأس کرد و روز بعد در 14 ژوئيه 1879 مردم به خيابان ها ريختند و زندان باستيل (باستي) را به عنوان نماد شرارت و بيدادگري استبداد گشودند و انقلاب فرانسه آن نظام خودکامه را به زير کشيد. در کنار آن مجسمه نوشته است ؛
« تنديسگر آن را به عنوان نماد ناسپاسي و به ياد ژاک نکر و اعتراض به جفايي که بر او رفت ساخته است.» درود بر هنرمند متعهد، چنين کنند بزرگان چو کرد بايد کار،