
شان اکس ميکر
ترجمه؛ الهام طهماسبي
در مباحث تحليلي کتاب بسيار مهم «نشانه ها و معنا در سينما» اثر مشهور پيتر وولن، بخش مربوط به تئوري مولف بر ذکر و بررسي نمونه هايي از کار فيلمسازان گوناگون سينماي کلاسيک امريکا متمرکز بود. در ميان اسامي آن فيلمسازان، همه نام ها براي تماشاگران ايراني آن نسل و اين نسل، شناخته شده بود. درباره جان فورد و هاوارد هاکز، مطلب و گفت وگو و گاه حتي کتاب تک نگاري مفصل به زبان فارسي وجود داشت و دارد. اما نام هايي در آن ميان بودند که همچون اوتو پره مينجر و نيکلاس ري، در بين سينمادوستان ايراني در حد نام خود و فيلم هايشان شهرت و اعتبار داشتند ولي فيلم هايشان کمتر ديده شده بود. در انتهاي همه اسامي، يک نام بود که وولن بسيار به فيلم هاي او ارجاع مي داد اما فيلم هايش به ندرت ديده و در ابعاد گسترده شناخته شده بود؛باد باتيکر. اين مطلب هم با تمام جامعيتي که دارد، طبعاً و قطعاً دوران طولاني مهجور ماندن او در ايران را به پايان نخواهد برد. ولي دست کم فتح بابي براي شناخت بيشتر کارنامه مهم و فيلم هاي کليدي او خواهد بود.
---
باد باتيکر به صورتي کاملاً اتفاقي وارد فيلمسازي شد - به همان روشي که خيلي از کارگردانان بزرگ هاليوود در دوره فيلم هاي صامت، بر صندلي کارگرداني نشستند - اما با يک چرخش و پيشرفت بزرگ اجتماعي که تنها در هاليوود مي توانست پيش بيايد. باتيکر فرزند 20 ساله يک خانواده ثروتمند، تصميم گرفت گاوبازي ياد بگيرد تا بتواند درباره آن فيلم بسازد. دوره اوج وسترن هاي او با حضور راندولف اسکات از سال 1950 شامل تعداد زيادي از بهترين فيلم هاي اين ژانر است. او از 1960 شروع به تجربه نوعي زندگي پرمخاطره و اديسه وار کرد که حتي از سرگذشت شخصيت هاي فيلم هايش هم خطرناک تر بود. تلاش او براي ساختن فيلمي بزرگ درباره گاوبازي، با محوريت شخصيت گاوباز بزرگ مکزيکي کارلوس آروزا سبب شد به مکزيک برود و هفت سال آنجا بماند.
باتيکر شکست خورده و تنها از سفر مکزيک برگشت، آروزا و تعدادي از همراهانش مرده بودند و او به سختي توانست خود را از عفونت شديد ريه، حکم زندان و رفتن به بيمارستان رواني نجات دهد. بعدها پيش از آنکه باتيکر تمام وقتش را به تربيت و پرورش اسب ها اختصاص دهد، چند فيلم ديگر ساخت و پروژه هاي بسياري را سرپرستي کرد در حالي که هنوز اميدوار بود فيلم آخر يا دو فيلمنامه فيلم نشده اش درباره گاوبازي را بسازد.
وقتي که در 29 نوامبر 2001 درگذشت، توجه زيادي به مرگش نشد. آخرين محصول هاليوودي او در 1970 فيلمنامه دو قاطر براي خواهر سارا بود که متن اوليه اش بازنويسي و توسط دان سيگل کارگرداني شد. سرانجام تاد مک کارتي منتقد ارشد «ورايتي» و مسوول نگهداري فيلم هاي درخشان تاريخي، پيشنهاد انتشار يک آگهي درخور و شايسته را براي مرگ باتيکر مطرح کرد؛ «باد باتيکر شخصيت باارزش و بااحساسي بود که ماجراجويي هايش به عنوان يک جوان ماتادور (گاوباز) در مکزيک و يک سوارکار در سراسر زندگي اش، به اندازه تمام تجربه هاي سينمايي اش ارزش دارد. او فيلم هايي نسبتاً ارزان، با ويژگي هاي هوشمندانه و سبک تيره بصري به همراه خطوط داستاني فشرده مي ساخت که ساخت اين فيلم ها، موفقيت تجاري او را به عنوان فيلمسازي جوان تثبيت کرد و سبب شد به عنوان کارگردان فيلم هايي با درونمايه گاوبازي هم محبوبيت ويژه يي کسب کند.»
باتيکر که در شيکاگو به دنيا آمد درباره تولدش مي گويد؛ «نمي دانم کي به دنيا آمدم، فقط مي دانم روزش 26 ژوييه بود ولي اينکه آيا سال 1918 يا 1916 بود، مطمئن نيستم، من خيلي جوان بودم که شروع به فيلمسازي کردم و راه و رسم قديمي ها را پيش گرفتم تا پيرتر به نظر بيايم،»
مادر را در دوران کودکي از دست داد و مدت کوتاهي پس از آن، پدرش نيز در تصادف اتوبوس کشته شد و به وسيله اسکار و جرجيا باتيکر از شهر اوانسويل به فرزندي پذيرفته شد. اسکار رئيس شرکت باتيکر و کلاگ (يک شرکت موفق در زمينه ابزارآلات آهني) و جرجيا مادرخوانده او يک عضو فعال اجتماعي بود. باتيکر در گفت و گويي که سال 1992 با هفته نامه «سان ديه ًگو ريدر» کرد به شوخي گفت؛ «من لوس، ثروتمند و از خودراضي بار آمدم. اينکه ثروتمند باشي به اندازه کافي بد هست و بدتر اين است که ورزشکار ثروتمندي باشي؛ من واقعاً بايد نفرت انگيز بوده باشم،» در مدرسه به دنبال يادگيري فوتبال و سپس بوکس رفت. پس از مدتي يکي دو بار زانوي او در فوتبال به نحوي آسيب ديد که دکترها به او گفتند اگر يک بار ديگر فوتبال بازي کند، هرگز نمي تواند راه برود. پس از عمل جراحي و بهبود، تصميم گرفت ورزش و مدرسه را با هم رها کند. در نوامبر 1939 به مکزيک رفت و پس از تماشاي مراسم گاوبازي در مکزيک ماندگار شد. او در آنجا شاهد نمايش درخشان و هنرمندانه يي از دن لورنزو گارزا بود و فکر نمي کرد اين نمايش، چنين تاثير شگفتي روي او داشته باشد. (و شايد چنين تاثيري به دليل وجود خطر زياد در هنر گاوبازي يا فرم قرون وسطايي اين نمايش بود.)
باتيکر تصميم به يادگيري هنر گاوبازي گرفت و طي آموزش صدمه هاي بسياري ديد و پس از چند جراحي شش هفته با تب و عفونت جنگيد. وقتي پدر و مادرش او را در اين وضعيت ديدند، تلاش کردند باد را به امريکا برگردانند و مادرش به او پيشنهاد شغلي به عنوان مشاور گاوبازي در يک فيلم را داد و حتي به عنوان دستيار کارگردان، در صحنه رقص گاوبازي انتخاب شد. بازيگران اين صحنه آنتوني کويين و ريتا هيورث بودند و نام او در تيتراژ به عنوان طراح رقص نوشته شد. باتيکر حتي در تدوين صحنه هاي گاوبازي با باربارا مک لين تدوينگر فيلم نيز همکاري داشت و در همين حال تدوين را هم مي آموخت. مک لين به صورت عملي مکانيسم تصويري قصه گويي را به او آموزش مي داد. او دلش مي خواست دوباره به مکزيک برگردد و يادگيري گاوبازي را از سر بگيرد تا ماتادور شود اما فکر نمي کرد ناگهان، هنر فيلمسازي او را در خود غرق کند. باتيکر تمام وقت در کمپاني «هال روچ» براي يک سال و در ازاي هفته يي 49 دلار به عنوان دستيار دوم و سوم کارگردان کار کرد. در تابستان 1942 جرج استيونز او را به عنوان دستيار خود در يکي از فيلم هايش انتخاب کرد و پس از آن به عنوان دستيار اول کارگردان در فيلم دختر روي جلد (1944) محصول کمپاني کلمبيا شروع به کار کرد. پس از چند بار دستياري در فيلم هاي مختلف چيزهاي مهمي آموخت؛ اينکه چطور در طول 12 روز زمان بندي استوديو فيلمبرداري را تمام کند و چگونه ضمن سرپرستي يک گروه، اقتدار خود را بر جماعتي که از او بزرگ ترند (و بيش از او تجربه دارند) حفظ کند و در کل ياد گرفت چگونه در فيلمسازي پيشرفت کند.
باتيکر اولين فيلمش را با نام شب اسرارآميز (1944) کارگرداني کرد. پس از آن فيلم عضو گم شده هيات منصفه را ساخت که فيلمي معمايي درباره خبرنگاري است که قاتلي اسرارآميز را تعقيب مي کند؛ قاتلي که در پي قضاتي بود که جنايتکاران را به اعدام با صندلي الکتريکي محکوم کرده اند. او سال بعد ساخت فيلم محاکمه جوانان (1945) را آغاز کرد، داستاني درباره يک قاضي دادگاه کودکان که به طور اتفاقي پي مي برد دخترش يکي از خلافکاراني است که در سرقتي وحشيانه شرکت داشته است. فيلم بعدي باتيکر يک مرد، يک دختر، يک دوست بود. يک کمدي درام احساساتي درباره دختري که بايد در بين خواستگارانش دست به انتخاب مي زد. باتيکر پس از ساخت فرار در مه (1945) نزد عمويش سام (که مسوول يک لابراتوار عکاسي در نيروي دريايي امريکا بود) رفت و در آنجا به ساخت مستندهاي سفارشي براي سربازان و غيرنظاميان پرداخت؛ فيلم هايي درباره چيزهايي که سربازان نياز داشتند بدانند. يکي از توليدات او در اين زمان مستند کوتاهي بود که بسيار مورد توجه قرار گرفت.
او سرانجام به هاليوود برگشت و با اميلي ارسکين کوک که در نيويورک زندگي مي کرد، ازدواج کرد. در 1949 سه فيلم براي سيدني پارسونز و مونوگرام ساخت؛ شکارچيان گرگ (درباره يک پليس سواره کانادا که قاتلي را تعقيب مي کند)، نيمه شب شوم و کوسه قاتل (هر دو با بازي رادي مک داول). در همان زمان باتيکر به اين نتيجه رسيد که براي خلاصي از فيلمسازي ارزان و سريع، بايد فيلمنامه ها را خودش بنويسد و براي نوشتن فيلمنامه تنها يک موضوع داشت؛ گاوبازي. باتيکر داستاني نوشت و آن را به فيلمنامه نويس پرکاري به نام جيمز ادوارد گرانت از دوستان جان فورد داد و سرانجام فيلم به شيوه سياه و سفيد فيلمبرداري شد (چون نمي خواست هيچ نماي عمومي از گاوها و گاوبازي ها و رنگ خون در فيلم وجود داشته باشد). نام فيلم در نهايت به خانم و گاوباز تغيير يافت. اين اولين فيلمي است که باتيکر مي توانست ادعا کند امضاي خودش پاي آن است. فيلم در 1951 اسکار بهترين فيلمنامه غيراقتباسي را گرفت. ويليام اًوًرسون در اين باره چنين مي گويد؛ «من فکر نمي کنم هيچ فيلمساز ديگري در تاريخ سينما توانسته باشد آنقدر ناگهاني، دراماتيک و موفقيت آميز با يک فيلم از کارگرداني فيلم هاي رده B به فيلم هاي رده A برسد.»
پس از اين فيلم، کمپاني يونيورسال قراردادي را به او پيشنهاد کرد که بسيار هيجان زده شد، هرچند کار پرزحمتي در پيش بود. او قراردادي هفت ساله را با دستمزد هفته يي 750 دلار امضا کرد و به روش کمپاني يونيورسال شروع به فيلمسازي کرد يعني ساختن وسترن هاي درجه B با فيلمنامه هاي کم دردسرتر و خلاقيت محدودتر اما بودجه بيشتر و بازيگران مشهورتر. باتيکر اولين فيلمش را در همان روزهاي نخست قرارداد، سيمارون کيد (در ايران؛ دلاور سيمارون، 1951) ناميد و در کمتر از سه هفته آن را فيلمبرداري کرد. تهيه کننده فيلم تد ريچموند بود و ادي مورفي نقش زنداني آزادشده يي را داشت که تلاش مي کرد درست زندگي کند اما گرفتار يک دارودسته خلافکار قديمي مي شد. اين اولين فيلم رنگي باتيکر بود اما بيشتر به اين دليل در تاريخ سينما اثري باارزش محسوب مي شود که اولين وسترن باتيکر است؛ «من کارگردان فيلم هاي وسترن شدم چون آنها فکر مي کردند بهتر از خيلي از کارگردان هاي ديگر مي توانم وسترن بسازم، در حالي که درباره غرب هيچ نمي دانستم.»
او بلافاصله کار بعدي اش رام کننده اسب هاي وحشي (1952) را شروع کرد. اين فيلم درباره نمايش سوارکاري بود. در فيلم بعدي، ستون سريع السير ردبال (1952) آرون روزنبرگ در نقش يک فوتباليست بازي مي کرد. پس از آن او طي دو سال، 9 فيلم ساخت، از جمله شهر زير دريا (1953)، با شرکت رابرت رايان و آنتوني کويين در نقش غواص هايي که در جست وجوي شهر زير آب رفته يي در نزديکي جاماييکا هستند، شرق سوماترا (1953) که يک کمدي پول ساز بود و چهار وسترن ديگر؛ آثاري مانند به سوي غرب، با شرکت رابرت رايان و راک هادسن در نقش برادراني که با همه دشمن مي شوند و فيلم تمام رنگي سيمنول در 1953 که ماجراي لانس کالدول (با بازي راک هادسن) فرمانده سواره نظام امريکايي را روايت مي کند که سربازانش را به جنگ با سرخ پوستان مي برد. اکنون به تدريج باتيکر شيوه بياني خاص خود را پيدا کرده بود.
باتيکر مردي از آلامو را در 1953 ساخت. فيلم داستان مردي است که نمي خواهد آلامو را ترک کند. به او تهمت مي زنند آدم بزدلي است، در حالي که ترک نکردن آلامو منطقي و درست، و ماموريتي که براي انتقام دارد کاري دليرانه و باافتخار است. گلن فورد در اين فيلم قهرماني آرام و ساکت است که حقيقت را پشت صورتي سنگي و محکم پنهان کرده و با قلبي دردناک به دنبال مردان قاتلي مي گردد که خانواده اش را کشته اند. اين بهترين فيلم باتيکر در دوره همکاري او با کمپاني يونيورسال است. مردي از آلامو وسترني کوچک با ساختاري محکم، پرداخت خوب صحنه هاي اکشن و قهرماني مطرود است. قهرمان هاي فيلم هاي جان فورد به دليل پنهان نگه داشتن حقيقت معمولاً شفاف نيستند و همين تفکيک احساسي و پرداخت شخصيت هاي بي تفاوت و بي اعتنا اساس دوره بعدي کارهاي باتيکر با بازي راندولف اسکات شد؛ مثل قهرمانان شکنجه شده فورد که به انگيزه انتقام پيش مي روند و ارواح درگذشتگان با خوشحالي منتظرند اسکات آرام و ساکت انتقام بگيرد. وسترن بال هاي عقاب (1953) آخرين فيلم باتيکر به تهيه کنندگي کمپاني يونيورسال بود. پس از دو سال و 9 فيلم او از کار کردن با اين استوديو تا حدي خسته شده بود. استوديو يونيورسال و کلمبيا از جهات مختلفي به هم شباهت داشتند. هرچند بودجه يونيورسال بيشتر و جدول زمان بندي فيلمبرداري اش طولاني تر هم بود و ستاره هاي مشهورتري داشت اما همچنان مانند يک کارخانه بود. باتيکر بايد با عجله کار مي کرد تا فيلم در زمان کوتاهي براي تهيه کننده آماده مي شد، تهيه کننده يي که تنها دو چيز برايش اهميت داشت؛ پول و زمان.
او در 1955 با ساخت گاوباز باشکوه دوباره به سراغ مضمون گاوبازي رفت، اما فيلم براي او موفقيتي در بر نداشت. سال بعد باتيکر قاتل آزاد است را ساخت؛ داستاني جنايي درباره زني که به وسيله کارآگاه پليس کشته مي شود. تا آن زمان او هنوز فيلمسازي مستقل به حساب نمي آمد، تا اينکه جان وين فيلمنامه ارژينال هفت مرد از حالا را که نويسنده جواني به نام برت کندي نوشته بود، به او داد تا بخواند؛ « به صفحه 35 فيلمنامه که رسيدم، گفتم مي خواهم اين فيلم را بسازم. جان وين گفت امکان ندارد تمام متن را در يک ساعت خوانده باشي. گفتم فقط 35 صفحه اش را خواندم ولي مي دانم يک شاهکار است و مي خواهم نويسنده آن را ببينم. و اين طور شد که او مرا به برت کندي معرفي کرد.» ماجراي فيلم ساده است. بن استريد (راندولف اسکات) کلانتر سابق به دنبال انتقام از مرداني است که در يک سرقت مسلحانه همسرش را کشته اند و او ناخواسته راهنماي دو زوج فقير و گروه کوچکي مي شود که دو ياغي به آنها ملحق مي شوند. اسکات مدت ها بود از روال معمول خود خارج شده بود و از بازگشت به فرم وسترن که فرمي مخصوص بازي او بود، خيلي خوشحال شد و بازي چشمگيري کرد. (زماني که اسکات درگذشت حدود صد ميليون دلار بابت فيلم هاي وسترن و سرمايه گذاري هاي ملکي ثروت داشت.)
به پيشنهاد کندي فيلمنامه نويس، لي ماروين در نقش آدم پست فطرت و گيل راشل براي نقش آني انتخاب شد. راشل از سال 1951 در فيلمي بازي نکرده بود و زندگي او پس از چند بار بازداشت به خاطر رانندگي حين مستي و پخش اين خبر عملاً به بن بست رسيده بود. ساخت اين وسترن تلخ و سرراست در واقع اولين فيلمنامه کندي بود که ثابت کرد باتيکر و کندي در ساختن فيلم مکمل يکديگرند. فيلمنامه در عين سادگي محکم و بي نقص بود. باتيکر با حذف تمام زوايد به ساختاري سرراست رسيد و بعد بين شخصيت هاي اصلي کشمکش و تنش ايجاد کرد؛ شخصيت هايي که در يک بيابان خالي و از نظر بصري غني، گير افتاده بودند. هر کلمه از ديالوگ هاي فيلم هفت مرد از حالا حساب شده بود. ديالوگ هاي طولاني و بي معني جان (والتر ريد) خنثي کننده تنش بود و باعث مي شد بين همسر صلح طلبش و سربازي که زن مدام به او نيش و کنايه مي زد، فاصله بيفتد. جمله هاي ريد چنين نقشي در مقابل جواب هاي کوتاه بن استريد داشت؛ کسي که بيشتر از آنکه جواب بدهد از همه سوال مي کرد. بيل مستر سرباز تفنگدار (لي ماروين) آدمي گستاخ، جسور و خودنما بود. محدوديت صداي اسکات باعث مي شد احساساتش را زير نقابي پنهان کند. فرم بدني او در بازي کاملاً مناسب سوارکاري تفنگ به دست بود و مانند ورزشکاري رفتار مي کرد که به محض احساس خطر آماده زورآزمايي مي شد و براي چند لحظه کاملاً خشن و سربه هوا مي شد. برت کندي درباره اين فيلم مي گويد؛ «يک همکاري خلاقانه بين من و باتيکر ايجاد شده بود.» باتيکر نيز مي گويد؛ «از آن پس ما يک تيم بوديم.» اسکات پس از آن در شش فيلم باتيکر کار کرد و اغلب آنها از وسترن هاي معروف باتيکر هستند؛ هدف بلند ، تصميم در غروب، بوکانان تنها مي تازد، تنها بتاز و ايستگاه کومانچي.

باتيکر در 1957 ساخت فيلم هدف بلند را آغاز کرد. فيلمنامه فيلم بر اساس داستان اسيران نوشته المور لئونارد و توسط برت کندي نوشته شد. از زمان فيلم هفت مرد از حالا اغلب فيلم هاي کندي بر مبناي يک فرمول ثابت نوشته مي شدند. اما در هدف بلند اين فرمول به آرامي شکسته شد، فيلمنامه داراي شخصيت هايي قوي است و زوايد را حذف و ماجراها را خلاصه مي کند. (شخصيت هايي که بيرون از شهر و در يک بيابان روزگار مي گذرانند؛ جايي که رجزخواني ها و فريب ها و توطئه ها شکل مي گيرد.) راندولف اسکات در نقش گله داري جنگجو، در فيلم مي درخشد و پت برنان آدمي دوست داشتني است که انگار در زمان و مکاني اشتباهي زندگي مي کند. ريچارد بون در نقش فرانک اïشر بدذات و شرير است. اïشر شخصيتي ا ست بانفوذ، قوي، بي باک و فريبنده. او رهبر گروهي کوچک از جوانان آدمکش است که دليجاني (حامل يک کابوي ساکت) را مي دزدند. آنها براي دزدي از بار نقره يک کشتي که قرار است با دليجان حمل شود، دست به اين کار مي زنند ولي در عوض تازه عروسي به نام دارتا (با بازي مورين اïساليوان) را در دليجان پيدا مي کنند که وارث ثروت عظيمي از يک معدن است. در اين درگيري ها شوهر ترسوي او جان هابارد، همسرش را تسليم دزدان مي کند تا جان خودش را نجات دهد و دزدان زن را گروگان مي گيرند. در همين گيرودار اïشر (رئيس دزدان) برخلاف انتظار اجازه مي دهد برنان زنده بماند. او از برنان خوشش آمده چون برنان در مقابل دارودسته اïشر که همه پسربچه هاي کم سن و سال بذله گويي هستند، مردي واقعي است و از اينکه بپذيرد ترسيده واهمه يي ندارد، هرچند در صورتش ردي از ترس پيدا نيست. برنان تنها آدمي است که اïشر در بين افراد اطرافش مي تواند به او اعتماد کند. باقي فيلم درامي شخصيت محور و قوي است. برنان با استفاده از عقل و هوش خود و با کلکي، افراد گروه را يک به يک از گروه جدا مي کند و مي کïشد (کساني که قاتلان کالسکه ران و مدير ايستگاه و پسر جوان او هستند). خشونت در اين فيلم هرچند واضح نيست اما شوک آور است. مثلاً در جايي مي شنويم پدر و پسري کشته شده اند و جسدهايشان بدون هيچ مراسمي به چاه پرتاب شده، يا صحنه يي که يکي از آدمکش ها در اوج داستان به طرزي عجيب هدف رگبار گلوله اïشر قرار مي گيرد. اïشر به صورت او شليک مي کند و صورت خون آلود او در زير يک کيسه پارچه يي پنهان مي ماند. اïشر جذاب ترين ضدقهرمان قصه است و باتيکر و کندي بسيار مجذوب او شدند. بون هم در فيلم بازي درخشاني کرده است.
باتيکر طي 18 روز و در نهايت صرفه جويي فيلم را فيلمبرداري کرد و پس از آن چند فيلم تلويزيوني با حال وهواي وسترن ساخت. سپس شروع به ساخت فيلم تصميم در غروب بر اساس داستاني از ورتان ال فلاهرتي کرد. فيلمنامه را چارلز لانگ نوشته و اسکات نقش يک مرد قانون را برعهده داشت که قصد کشتن قاتل همسرش را دارد. باتيکر مي گويد؛ «اين فيلم را دوست نداشتم. راندولف اسکات در اين فيلم همان شخصيت هميشگي نيست. اين فيلم که درباره شهري با مردمان آن است، شبيه فيلم هاي اوليه راندولف اسکات است اما از آن نوع فيلم هايي نيست که من و برت کندي با هم مي ساختيم.» برخلاف بدگماني باتيکر اين فيلم به عنوان فيلمي کوچک، عجيب و دلپذير باقي ماند و اسکات يکي از به يادماندني ترين صحنه هاي کارنامه اش را در آن بازي کرد (صحنه يي که دليجان را از داخل نگه مي دارد و سپس بيرون مي پرد و مي گذارد دليجان به راه خودش برود). باتيکر و اسکات براي ساختن فيلم بعدي به نام بوکانان تنها مي تازد به کمپاني کلمبيا بازگشتند. اين فيلم يک کمدي سياه از تنهايي به يادماندني يک کابوي با بازي راندولف اسکات است. او در سرگرداني به سمت شهر ويرانه اگري ويل مي رود و در آنجا اشتباهاً گرفتارشده و ناچار مي شود ناخواسته با خانواده اگري درگير شود و به آنها آسيب برساند، سپس به سمت شهر برمي گردد. چارلز لانگ فيلمنامه اين فيلم را بر اساس رمان جوناس وارد نوشت.
باتيکر براي ساخت دو فيلم آخرش با شرکت اسکات و براون با در پيش گرفتن سياست جديدي، تهيه کنندگي فيلم ها را خودش بر عهده گرفت. براون به عنوان دستيار تهيه کننده مشغول به کار شد و برت کندي فيلمنامه نويس محبوب باتيکر که قراردادش به پايان رسيده بود، براي نوشتن دو فيلمنامه غيراقتباسي براي دو پروژه بعدي باتيکر قرارداد تازه يي امضا کرد. تنها بتاز و ايستگاه بعدي کومانچي دو فيلم بعدي باتيکر از نظر طرح داستاني تقريباً يکسان هستند اما درونمايه متفاوتي دارند. هر دو اين فيلم ها داراي موسيقي مضموني (تماتيک) هستند و هر دو تلخ، تند و انتزاعي اند و حال وهواي آنها به طور کلي خارج از فضاي شهري است. تنها تعدادي ايستگاه هاي دليجان وجود دارد که نشان مي دهد آدم هاي ديگري هم در آن ناحيه هستند مثلاً سرخپوستاني که مدام در عرض جاده حرکت مي کنند اغلب مهاجران لاغر و نحيفي هستند که پيش از آنکه جزيي از جامعه شهري باشند جزيي از طبيعت محسوب مي شوند. در فيلم هاي باتيکر در جايي کاملاً دور از جامعه، قهرمانان چرم پوشي مثل اسکات در يک بيابان زنداني شده اند و انگار اسير يک سرگرداني و آوارگي ابدي اند. اسکات در ايستگاه بعدي کومانچي نقش آدمي را بازي مي کند که به خاطر گذشته و کارهايش رانده شده. او در سفرهايش همراه زني مي شود و نقش محافظ او را دارد. در اين ميان با سربازاني ياغي و قانون شکن درگير نوعي رقابت و دعوا مي شود. هر دو دسته پس از اتفاق هايي حاضر مي شوند دست از اختلاف بردارند و وقتي يکديگر را در حال مرگ مي بينند، سعي مي کنند جان همديگر را نجات دهند. در تنها بتاز، بن و وايد قانون شکناني هستند که مي خواهند تغيير و تحول تازه يي ايجاد کنند. آنها بيلي جان مردي را که تحت تعقيب قانون است، آزاد مي کنند اما اسکات بيلي را مي گيرند و مي خواهند به جاي برادرش تحويل دهند. در ايستگاه کومانچي، بن سن، قانون شکني ياغي با خنده يي موذيانه، مي خواهد پاداشي را که اسکات (جفرسن) به خاطر نجات جان يک دختر سفيدپوست (نانسي) از اسارت سرخپوست ها گرفته است، بدزدد. باتيکر اين فيلم را سينما اسکوپ ساخت و اغلب صحنه کاملي را با تراولينگ، در يک برداشت طولاني يا با استفاده از ماشين در صحنه هاي حرکتي فيلمبرداري کرد.
وقايع وسترن هاي باتيکر در سفرهاي طولاني و با وقفه هايي از درگيري هاي وحشيانه در طول راه اتفاق مي افتند؛ درگيري هايي که زمينه ساز تاثيرهاي دراماتيک در فيلم هستند. راندولف اسکات در ميان سنگ ها و صخره ها راه مي رود؛ صخره هايي که با ديواره هاي سنگي از هر طرف احاطه شده اند. اين تصوير مشخصه دنياي اوست، مثل بياباني خشک با صخره هايي ناهموار (و درجاهايي با درخت ها و دره ها) که همه درمحاصره کوه هاي بلندي هستند. اگرچه در فيلم هاي باتيکر گاهي از صحراي آفتاب سوخته به سبزي جنگل ها مي رسيم اما اين لحظه هاي کوتاه مثل برزخي است که زود به پايان مي رسد. شخصيتي که اسکات نقش او را بازي مي کند در جايي به مرد ديگري چنين مي گويد؛ «يک مرد براي ماندن و زندگي در اين کشور احتياج به يک دليل دارد، تو دليلي داري؟» اين بيشتر از آنکه سوال باشد، به تنهايي جمله يي گوياست. شخصيت هاي اين فيلم ها به وسيله گذشته شان به جلو رانده مي شوند، هرچند نمي توانند مدام درباره آينده حرف نزنند. در پايان هر فيلم، اسکات (قهرمان وسترن) کسي را که نجات داده به شهر برمي گرداند و به تنهايي به بدويت خودش برمي گردد.
پس از سال ها فراموش شدن نام فيلمسازي که نامش با آثار وسترن هاي رده B گره خورده، در سال 2000 مرکز فيلم دانشگاه يوسي ال اي آرشيوي از نسخه هاي بازيافت شده از فيلم هاي باتيکر را تهيه کرد، هرچند فيلم هفت مرد از حالا تقريباً از دست رفته بود.