چهارشنبه، 13 خرداد 1388 - شماره 1967
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: فرهنگ
پيگماليون، شعر سعدي پاي چپ جديکار و سازمان ملل
فريدون مجلسي











نمي دانم آيا همه ملت ها مانند ما اسطوره باورند؟ يعني اسطوره يي مي سازند و آن را صميمانه باور مي کنند؟ اگر چنين نمي بود اسطوره عاشقانه پيگماليون و گالائتا نيز در يونان و روم باستان پديد نمي آمد و موضوع هنرنمايي هاي ده ها تنديس گر و نقاش و شاعر و نويسنده طي قرون و اعصار نمي شد. مي گويند پيگماليون در ظرافت و زيبايي تنديسي که مي ساخت و آن را گالائتا ناميده بود، آنقدر کوشيد که سرانجام عاشق بيقرار آفريده خود شد و ملتمسانه از ونوس ايزد بانوي عشق و زيبايي و باروري غ=آفروديت يونانيف خواست آن را جان دهد و اين اسطوره همراه با اسطوره هاي ديگر باور مردمان آن اعصار را تشکيل مي داد. باري در زمان بچگي و نوجواني ما که طبعاً بحث درباره فوتبال بخشي از زندگي ما را نيز پر مي کرد، قهرماني به نام جديکار بسيار نامدار بود و محبوب. و در همان زمان که ورزش و خصوصاً فوتبال کاهداني بود و نانداني نبود، اين ورزشکار به هر تقدير توانسته بود با حسن تدبير فروشگاهي براي فروش وسايل ورزشي و خصوصاً فوتبال در کنار ورزشگاه امجديه تهران برپا کند، که هم نام جديکار و هم ارتباط کاربردي و هم موقعيت مکاني يا به اصطلاح لوکيشن آن سودآوري اش را تضمين مي کرد. مي گويند از کنراد هيلتون بنيانگذار موفق هتل هاي زنجيره يي جهاني هيلتون پرسيدند راز موفقيت تو در اين کار چيست و او گفت؛ «همواره سه اصل را در مکان يابي هتل هايم رعايت کرده ام؛ لوکيشن، لوکيشن، لوکيشن،» که همان موقعيت مناسب محلي خودمان باشد. باري، جديکار گذشته از اين استعداد هيلتوني از آنهايي بود که درباره اش اسطوره هايي مي ساختند و بچه هاي آن دوره در کمال ناباوري آن را باور مي کردند، يکي از آن اسطوره ها درباره قدرت بي نظير پاي چپ جديکار بود که اگر از اين دروازه شوت مي کرد، در آن دروازه به گل مي نشست، و اگر دروازه بان مقابل درصدد گرفتن آن برمي آمد ممکن بود شکمش در اثر شدت ضربه پاره شود، کار به همين جا پايان نمي يافت. وقتي در مسابقات بين المللي مي پرسيديم پس چرا تيم ما با داشتن ابرقدرتمندي مانند جديکار پيروز نمي شود، مي گفتند «براي اينکه پاي چپ او توقيف است،» و مي گفتند «پاي چپ جديکار را با زنجير مي بندند که نکند يک وقت از آن استفاده کند و موجب کشت و کشتار يا برد ناعادلانه تيم ايران شود.» و ما هم در عالم کودکي بي آنکه بينديشيم که بسيار خب، گيرم بخواهند پاي چپ جديکار را ببندند، آن را به کجا بايد ببندند؟ به زمين ميخ کنند؟ اينکه ديگر فوتبال نمي شد، حدس ما اين بود که آن را به نحوي به گردنش مهار مي کردند که از زورش کاسته شود و توان شوت کردن هم نداشته باشد، و هميشه وقتي نتايج باخت هاي جهاني ما اعلام مي شد، با خود مي گفتيم؛ «افسوس، اگر فقط اجازه مي دادند پاي چپ جديکار از توقيف آزاد شود، چگونه اول مي شديم و دمار از روزگار جهانيان درمي آورديم. چون تازه دوره مصدق را پشت سر گذاشته بوديم معتقد بوديم توقيف پاي چپ جديکار هم از حقه هاي انگليسي هاي بي پدر و مادر است که دست از سر ملت ما برنمي دارند. يک قهرمان هم که داريم ببين چطور پايش را بسته اند، چرا پاي قهرمان هاي خودشان را نمي بندند. تنها چيزي که هرگز مورد ترديد قرار نمي گرفت اصل قضيه بستن پاي جديکار بود،

در همان زمان ها که چند سالي از تاسيس سازمان ملل گذشته بود و ما بچه هاي دوران نهضت ملي سياست زده آن هم در سطح بين المللي بار آمده بوديم به خوبي در جريان کارهاي ملل متحد و مسائل کنگو و کشته شدن داگ هامرشولد و... بوديم و قدري وارد معقولات مي شديم. در همان زمان ها، وقتي آقا معلم، يادم نيست از روي کتاب يا از بر، در دبستان شعر معروف سعدي را با هيجان و غرور مي خواند و معني مي کرد، «بني آدم اعضاي يک پيکرند/ که در آفرينش ز يک گوهرند/ چو عضوي به درد آورد روزگار/ دگر عضوها را نماند قرار» ما هم به هيجان مي آمديم. راستش سعدي آنقدر ساده و روان مي گويد که بهترين کار در معني کردن و تفسير آن همانا معني نکردن و تفسير نکردن آن است. شعر سعدي معني سرخود است. باري ما هم از اينکه معني و مقصود آن شعر زيبا را به آن خوبي مي فهميديم خوشحال مي شديم و گمان مي کرديم اين فهم به دليل بالا رفتن سطح سوادمان بوده است، نمي دانستيم آن فهم سعدي بود که با هنر ساده گويي به ما القا مي کرد تا به قول قديمي ها آدم شويم. آقامعلم در همان زمان با غرور مي گفت«اين شعر را دست کم نگيريد، اين ديگر نهايت عقل و اخلاق انساني است که همين سازمان ملل را هم از روي آن ساخته اند، و بر سردر سازمان ملل آن را با طلا نوشته اند،» بديهي است که ما هم خوشحال مي شديم. همان طور که بعدها مي گفتند خيلي چيزها را فرنگي ها از ما ياد گرفته اند خوشحال مي شديم و اگر خبر مي شديم که آن چيزها را از کوه نور گرفته تا نقشه قالي از دست ما گرفته بودند ناراحت مي شديم، باري اين نخستين باري بود که نکته يي در ارتباط سعدي و سازمان ملل و خصوصاً سردر آن به گوشم مي خورد، يعني دست کم برمي گردد به بيش از 50 سال پيش، از آن پس اين مقوله را بارها و بارها شنيدم و خواندم و گاهي خودم هم به استناد آن بر سر ديگراني کوبيدم که نمي دانستند ما کي هستيم، شايد شما هم اين ماجراي گالائتا و پيگماليون ايراني را بارها شنيده باشيد، تا اينکه ساليان سال بعد روزي دوستي از من پرسيد «نيويورک بوده يي؟» گفتم؛«در جواني که در سفارت در واشنگتن بودم دو سه باري به نيويورک رفته بودم.» گفت؛«آيا به سازمان ملل هم رفته بودي؟» گفتم در ديدار با همکاران فقط تا داخل هال ورودي آن رفته ام، اما هميشه فکر مي کردم که فرصت بسيار خواهد بود و لذا با آن تورهاي گردشي داخل سازمان ملل نرفته ام.» گفت؛«همين اندازه هم کافي است، آيا نگاهي هم به بالاي سردر سازمان ملل انداختي و آن شعر عالي سعدي را با حرف طلا در آنجا ديدي؟»

نگاهي به او انداختم و با خودم گفتم اي واي، ديدي چه غفلتي کردي؟ تا زير آن رفتي و نگاهي به بالاي سرت نينداختي؟ و به او گفتم؛«راستش حواسم به آن بالا نبود. يادم نمي آيد،» گفت؛ «بسيار خب، وقتي دور مي زدي و برمي گشتي، از اين طرف داخلي بالاي سردر را ديدي؟» گفتم؛«راستش يک چرخي زده ام نزديک 30 سال پيش، اما باز از توهم حواسم نبود که بالاي آن را نگاه کنم. نمي دانم.» گفت؛«من هم در سفري همان گشت کوتاه را زدم و حواسم هم بود، دقت هم کردم چيزي نديدم. حتماً آن را يک جاي ديگري غير از بالاي سردر گذاشته اند. و گفتم از تو که سوابقي در آن طرف ها داري بپرسم شايد جاي دقيق آن را بداني.» که نمي دانستم. اما وضعيت آن حاج آقاي

ريش بلندي را پيدا کردم که روزي جواني مردم آزار از او پرسيد؛«حاج آقا شما شب ها که مي خوابيد، ريشتان را زير لحاف مي گذاريد يا روي لحاف؟» حاج آقا از اين پرسش فضولانه خوش اش نيامد و گفت؛«اونش ديگه به شما مربوط نيست، هر طور دلم بخواهد مي خوابم. تو مساله خودت را بپرس،» اما کار به همين سادگي حل نشد. حاج آقا شب که به رختخواب مي رود و مي خواهد مثل هميشه لحاف را روي خودش بکشد ناگهان به ياد پرسش احمقانه آن جوان مي افتد و نخست ريشش را زير لحاف مي کند، و فشار ريش گردنش را به طرف داخل خم مي کند و نوعي حالت خفگي به او دست مي دهد، ريشش را بيرون لحاف مي گذارد، و اين بار فشار بيروني ريش گردنش را به بيرون خم مي کند و موجب گردن درد و خفقان مي شود. با اين وضع دچار بدخوابي مي شود و جوانک را لعنت مي کند که من يک عمر راحت و آسوده مي خوابيدم بي آنکه بدانم ريشم را زير لحاف مي گذارم يا روي لحاف، و حالا اين ملعون با سوال احمقانه اش خواب و آرامش مرا گرفته است. پرسش آن دوست گرچه آسايش مرا تا اين اندازه بر هم نزد، اما ترديدي در آن باره در دلم پديد آورد. گاه و بيگاه از دوستاني که اصلاً ماموريت خود را در آنجا سپري کرده بودند در اين باره مي پرسيدم. پاسخ همه منفي بود. گفتم با توجه به قديمي بودن خبر شايد اصولاً مربوط به جامعه ملل سابق در ژنو بوده که آن هم اکنون جزء سازمان ملل است بنابراين با قدري تسامح مي تواند قابل قبول باشد. درد سرتان ندهم، عصري سپري شد، نسلي کنار رفت، کسي از نزدک ترين کسانم همان مسير را رفت که کارش زماني در ژنو بود و زماني در نيويورک. به او گفتم ساختمان هاي اصلي و فرعي سازمان ملل را در هر دو جا زير و رو کند و خبرش را به من بدهد، خبر از هر دو شهر منفي بود، تا اينکه آقاي اوباما در پيام نوروزي اش امسال به اين شعر استناد کرد که آن هم ربطي به سازمان ملل نداشت،

اما دو اتفاق موجب شد اين سطور را درباره اعلام مفقود شدن شعر سعدي در سازمان ملل متحد بنويسم و از يابندگان تقاضاي کمک کنم، يکي اينکه پس از 40 سال گذارم به سازمان ملل افتاد. آن را به اتفاق بلد کارمند همان سازمان زير و رو کردم نشان به آن نشاني که سه يادگاري ارزشمند در آنجا ديدم که هر سه آشکارا توجه بازديد کنندگان را به خود جلب مي کرد. يکي مدلي بسيار ظريف و دقيق از استوانه مشهور کورش است که نخستين نوا و فرماني است که به جاي خون و خشونت بوي آزادي و انسانيت مي دهد. اميدوارم باز هم اسطوره نسازيم که اعلاميه جهاني حقوق بشر را از روي آن نوشته اند، اين استوانه در قابي بلورين در سرسراي اصلي در معرض ديد است.

دوم فرش بسيار نفيس، قديمي و بزرگي است که يکي از ديوارهاي اصلي کنار پلکان بزرگ را که سقف مرتفع دارد از پايين تر از سقف تا نزديک زمين آويخته اند، که توجه هر ديدارکننده يي را به خود جلب مي کند، و سوم تابلوهاي پرتره فرش ريزباف از همه دبيرکل هاي سازمان ملل متحد از آغاز تاکنون است، که بافندگان تبريزي کمال هنر خود را در آنها به کار برده اند و در نخستين خم پس از ورود به سرسراي اصلي و پشت آمفي تئاتر بزرگ قرار دارد. و باز هم داراي بهترين چشم انداز است. اما از شعر سعدي خبري نيافتم که نيافتم،

اتفاق دوم که مرا به نوشتن اين سطور واداشت جست وجويي در دانشنامه آزاد يا ويکي پديا در اينترنت بود که اتفاقاً به عبارات زير برخوردم که ترجيح مي دهم عيناً بياورم تا اگر کسي خواست خودش با رجوع به همين عبارات آن را بيابد؛

Afamous verse by Sa,di adorns the entrance to the Hall of Nations on the UN building in New York:

Of one Essence is the human race,

Thus has Creation put the base,

One Limb impacted is sufficient,

For all others to feel the Mace.

در اين عبارت صريحاً آمده است؛ شعر معروفي از سعدي بر ورودي تالار ملل در ساختمان سازمان ملل متحد در نيويورک نقش بسته است و سپس ترجمه همان شعر سعدي را به انگليسي نوشته اند. تعجب کردم وقتي پرسيدم هال يا تالار ملل در اين ساختمان کدام است، و کسي خبر نداشت، تعجب مي کنم از اين شهامت، که چگونه بر پايه توهمً يک اسطوره يا آرزوانديشي، خبري با زحمت تهيه و ترجمه و حتي در دانشنامه آزاد قرار مي دهيم بي آنکه بينديشيم ممکن است موجب گمراهي يک محقق شويم. با تمام اين اوصاف ممکن است من و همه دوستانم اشتباه کرده باشيم. از همه محققان و کساني که تاکنون به وجود شعر سعدي در بالاي سردر ورودي يا هر تالار يا هر گوشه ديگر سازمان ملل متحد استناد کرده يا چيزي نوشته يا گفته يا حتي شنيده اند تقاضا مي کنم با وسايل ساده امروزي که در هر تلفن همراه يافت مي شود عکسي از آن بگيرند، و با عکس و نشاني دقيق مکان من و ما را از اين اشتباه و سوءتفاهم بدبينانه تاريخي به درآورند. يا سرانجام بدانيم که چنين توهمي واقعيت ندارد، هرچند شعر سعدي بسيار برازنده آن مکان است. پس بکوشيم با کسب مجوز آن را به زبان فارسي و با ترجمه به زبان هاي اصلي در محل مناسبي در سازمان ملل با طلا بنويسيم تا صحت اين توهم قديمي را به نوعي تنفيذ کرده باشيم،
زماني براي ترجمه


علي صلح جو

چه زماني براي ترجمه اثري خارجي مناسب است. آيا آثار خارجي را بلافاصله پس از انتشار بايد به زبان هاي ديگر ترجمه کرد؟ آيا هر اثري را در هر زماني مي توان ترجمه کرد؟ آيا ميزان استقبال خوانندگان از اثر ترجمه شده در هر زماني يکسان است؟ آيا نبايد پيش از ترجمه و انتشار اثر خارجي ذهن خوانندگان و به طور کلي مخاطبان براي پذيرش آن اثر آماده شده باشد؟ مسير طبيعي کار چگونه است؟ آيا بايد اثر را ترجمه کرد و سپس درباره آن حرف زد و عيب و حسن آن را برشمرد يا برعکس؟ و سرانجام اينکه آنچه تاکنون در اين مقوله روي داده چگونه بوده است، به عبارت ديگر جوامع گوناگون در کدام مسير رفته اند؟

انگيزه نگارش مقاله

کامران فاني مصاحبه يي دارد با عنوان «بازانديشي در تاريخ نگاري فلسفه در ايران» که در ضميمه روزنامه اعتماد (26/2/1388) چاپ شده است. فاني بسيار کم نويس است و به همين علت شنيدن گفته هاي او و خواندن مصاحبه هايش فرصت مناسبي است تا از نکته هايي آگاه شويم که در جاي ديگر کمتر مي توان به آن دست يافت و فقط در ذهني وجود دارد که آرام و بي دغدغه براي دل خودش و لذت بردن از آگاهي مطالعه کرده نه براي نمايش معلومات. فاني در اين مصاحبه نماي کلي ترجمه آثار فلسفي به زبان فارسي را به دست مي دهد. قرار دادن تصوير مسير ترجمه آثار فلسفي به فارسي در يک قاب سبب مي شود خواننده بتواند تمام شبکه را در يک لحظه انگار از چشم پرنده يي از آسمان تماشا کند.

اما انگيزه نوشتن اين مقاله نکته يي است که فاني چند بار در اين مصاحبه به آن اشاره و بسيار بر آن تاکيد مي کند. فاني ترجمه آثار فلسفي به فارسي را به دو دوره اصلي (دوره اسلامي و معاصر) و يک پيش دوره (زمان ساسانيان) تقسيم مي کند و فعاليت ها و آثار ترجمه شده در هر دوره را موجز و گيرا شرح مي دهد. مسير ترجمه آثار فلسفي را از افلاطون تا فوکو و دريدا برمي رسد و به ترجمه هاي مهم و تاثيرگذاري که در اين دوره ها انجام گرفته، اشاره مي کند. اما نکته مهمي که او جابه جا بر آن تاکيد مي ورزد دير ترجمه شدن آثار مهم فلسفي است. مي گويد ما همواره به ترجمه آثاري درباره آثار مهم فلسفي پرداخته ايم و همت ترجمه اصل اثر را نداشته ايم. به نظر من اين ايراد درست نمي نمايد.

موارد اشاره

مواردي که فاني در اين مصاحبه به موضوع تاخير در ترجمه متون فلسفي اشاره مي کند عبارتند از؛ «ما به جاي اينکه بيشتر درباره فلسفه صحبت کنيم بايد خود فلسفه را بشناسيم و براي اينکه با خود فلسفه غرب آشنا شويم بايد مستقيماً با متون خود متفکران غربي و فلاسفه غربي آشنا شويم. در اوايل کتاب هايي که ترجمه مي کرديم درباره فيلسوفان بود. آثار خود فيلسوفان خيلي کم ترجمه مي شد و اگر هم مي شد انگشت شمار بود.»... «بهترين مثال هگل است. هگل را ما از طريق کتاب «فلسفه هگل» استيس به طور جدي شناختيم. اين کتاب کتابي بود درباره هگل يعني خود هگل نبود. آن زمان از خود هگل چيزي ترجمه نشده بود، بعد از آن سنت ترجمه هگل در ايران باب شد. در دوره جديدتر، دوره يي که در آن هستيم متوجه شديم همان طور که در دوره اول ما خود آثار ارسطو و افلاطون را ترجمه مي کرديم در اينجا بايد خود آثار دکارت، هگل و نيچه را ترجمه کنيم و در کنار آن کتاب هايي را که درباره اين فلاسفه يا فلسفه آنها موجود است براي کمک به فهم بيشتر انديشه يک فيلسوف ترجمه يا تاليف کرده و در دست داشته باشيم.» سپس در بحث از ترجمه آثار فلسفي پست مدرن مي گويد؛ «اگر بخواهيم به اين مساله به عنوان يک اهميت بنگريم بايد توجه کنيم دقيقاً بعدها در ترجمه آثار پست مدرن اين اهميت به يک معضل و مشکل بدل مي شود.»

و در جاي ديگر «بايد متوني را بخوانيد که خود اين فيلسوف ها نوشته اند يعني در جايي بايد ببينيد خود آن فرد چه گفته است، بدون واسطه و بدون اينکه کسي به ما بگويد. مثل اين مي ماند که اشعار حافظ را کسي براي ما تعريف کند، اين خيلي فرق مي کند که خود شخص اشعار حافظ را مطالعه کند و با اشعار مانوس شود.» در بحث از ارسطو مي گويد؛ «اگر ارسطو را با نگاه جديدمان ببينيم خيلي دير توسط دکتر شرف از يوناني به فارسي ترجمه شد.»

... «هنوز بسياري از آثار ارسطو به فارسي ترجمه نشده است» و در جاي ديگر «بسيار دير کانت به فارسي ترجمه شد.»... «به هگل نيز بسيار دير پرداخته شد.» در مورد شوپنهاور نيز مي گويد فقط «حدود 150 صفحه از آن به فارسي ترجمه شده که به نظر من شرم آور است.» درباره هايدگر مي گويد؛ «فيلسوف مطرح در ايران که هيچ اثر مهمش را تا يک سال پيش ترجمه نکرده بوديم و فقط راجع به هايدگر حرف زده بوديم.» در بحث از آثار فلسفي پست مدرن مي گويد؛ «گذشت آن زماني که صبر کنيم اول راجع به آنها بنويسيم. باز هم غفلت مي کنيم يعني مي بينيم باز 20 سال گذشته تفاسير در ذهن ها جا افتاده بدون اينکه خود اثر بگويد چه مي خواهم بگويم و اين مشکلي است که از 150 سال پيش داشته ايم و آن تجربه اول را که بايد اول ارسطو را ترجمه کنيم بعد در مورد او کتاب بنويسيم هنوز اجرا نمي کنيم.»

با اينکه نظر فاني درباره ترجمه کردن اصل آثار و مراجعه به سخن نويسنده کاملاً درست است، رد مرحله سخن گفتن درباره اثري پيش از ترجمه آن به هيچ وجه درست نيست. مرور تاريخ ترجمه در جهان و در ايران نشان مي دهد تقريباً تمام ترجمه ها زماني انجام شده اند که قبلاً جسته و گريخته درباره آنها حرفي زده شده است. اصولاً اين بسيار طبيعي مي نمايد که انسان ابتدا به دنبال چيزي باشد و بعد سراغ آن برود و آن را به دست بياورد. ترجمه آثار خارجي اعم از فلسفي و ادبي و... ناگهان صورت نمي گيرد. نمونه هايي که در زير به آن اشاره مي کنم نشان دهنده اين نظر است.

اثر معروف پروست، «در جست وجوي زمان از دست رفته»، همين چند سال پيش به قلم مهدي سحابي ترجمه شد، اما گمان مي کنم من اولين اطلاعاتم را درباره اين اثر در شماره هاي مجله سخن در زمان سردبيري دکتر خانلري به دست آوردم. اين موضوع دقيقاً درباره «اوليس» جيمز جويس، به ترجمه منوچهر بديعي، نيز صادق است. روشنفکران پيشکسوت ايراني سال ها قبل از ترجمه شدن اين اثر به فارسي با آن آشنا بوده و در مجلات ادبي قبل از انقلاب (سخن، نگين، صدف و فردوسي) درباره آن حرف زده اند. کسي جرات رفتن به طرف ترجمه اين آثار سنگين و پيچيده را نداشت، اما جماعت ادبي ايران بسيار مشتاق بود از چند و چون آنها سر دربياورد و به همين علت هر حرف و حديثي در اين باب را با علاقه دنبال مي کرد و زبان دانان آن زمان- کساني که بخت آن را داشتند که آب را از سرچشمه بنوشند- نيز اين خيل مشتاق را از داشته هاي خود بي نصيب نمي گذاشتند.

حکايت «هزار و يک شب» کهن نيز چنين است. اروپا قرن ها پيش از آنکه اين اثر در اوايل قرن هجدهم به قلم ژان فرانسوا گالان به زبان فرانسه ترجمه شود از آن خبر داشت و اينجا و آنجا در مقالات و تاريخ هايي که درباره ادبيات هندي و عرب نوشته مي شد از آن سخن رفته بود.

«مثنوي» مولانا اول بار حدود سال 1930 به قلم نيکلسن به انگليسي ترجمه شد. به طور قطع مي توان گفت مدت ها قبل از اين تاريخ اين اثر نزد ادبا و شرق شناسان اروپا مطرح بوده و آن را مي شناخته اند. همين وضع، به احتمال قوي، در مورد خيام و ترجمه يي که ادوارد فيتز جرالد در سال 1859 به انگليسي از اشعار او عرضه کرد، صادق است. درست است که او خيام را به اروپاييان معرفي کرد، اما بعيد است او يگانه کاشف خيام در اروپا بوده باشد.

در مورد کتاب هاي مقدس نيز وضع چنين است. پيروان اديان گوناگون قرن ها قبل از ترجمه کتاب هاي مقدس به زبان خودشان با آنها آشنا بوده و از محتويات آنها آگاهي داشته اند. تنها در قرن چهارم ميلادي بود که سنت جروم کتاب مقدس را از يوناني و عبري به زبان لاتين ترجمه کرد و 12 قرن نيز بعد از آن تاريخ گذشت تا لوتر بتواند آن ترجمه بحث انگيزش را از لاتيني به آلماني عرف کند. اين موضوع در مورد قرآن خودمان نيز صدق مي کند.

آثار ارسطو نيز 15 قرن طول کشيد تا در قرن دوازدهم ميلادي در اروپا از يوناني به لاتين ترجمه شد. آيا مي توان تصور کرد در اين مدت فيلسوفاني چون زنون، سيسرون و فلوطين و همچنين بزرگاني در سطوح پايين تر از ارسطو و نظريات او سخن نگفته باشند؟

کار فروغي در «سير حکمت در اروپا» نيز مويد همين نظر است. شايد فروغي مي توانست به جاي حرف زدن درباره فلاسفه اروپا اثر يکي از آنها را انتخاب و به فارسي ترجمه کند. اما او به اين نتيجه رسيده بود که آکادمي ايراني ابتدا بايد تصويري کلي از جريان فلسفه در اروپا پيش رو داشته باشد تا آنگاه بتواند به اقتضاي زمان و نياز از ميان آنها يکي را براي ترجمه برگزيند.

نمونه هاي زيادي مي توان در اين زمينه آورد. صرف نظر از اينکه راه درست کدام است اين اتفاقي است که در عمل رخ داده است. وانگهي به نظر مي رسد همين چيزي که اتفاق افتاده، درست باشد. بسيار طبيعي است درباره پديده يي حرف بزنيم و سپس سراغ اصل آن برويم. سال ها بود که ما اينجا و آنجا درباره هايدگر مي خوانديم و مي شنيديم تا اينکه «هستي و زمان» او پس از 30 سال مشغول بودن ذهن جمادي به آن، به فارسي ترجمه شد. اين موضوع حتي در مورد فيلم هاي سينمايي نيز صادق است. پيش از آنکه فيلم ها به دست ما برسد اطلاعات زيادي درباره آن کسب کرده ايم. ساختار اطلاعاتي کنوني جهان چنين امري را ايجاب مي کند.

البته نظر فاني درست است که مي گويند تا ابد نبايد درباره يک اثر حرف زد بلکه بايد سراغ خود آن اثر رفت و مستقيم با آن برخورد کرد و از محتواي آن دقيق مطلع شد. ايشان به درستي معتقدند تا زماني که با خود اثر روبه رو نشديم، نمي توانيم درباره محتواي آن نظر قطعي بدهيم و چه بسا چيزي که از طريق ميانجي و دست دوم به ما مي رسد تحريف شده باشد. اما به چند نکته در اين زمينه بايد اشاره شود؛ اول اينکه اخباري که از اثر به ما مي رسد و سخناني که درباره آن گفته يا نوشته مي شود از يک کانال نيست. در اين موارد معمولاً افرادي با نظرگاه هاي متفاوت حرف مي زنند و در نتيجه احتمال تحريف زياد نيست.

دوم، وقتي سخنان گوناگوني درباره يک اثر گفته مي شود، شنونده و خواننده براي پي بردن به اصل ماجرا مشتاق تر مي شود، و در نتيجه هنگامي که اثر ترجمه مي شود شور و شوق زيادتري براي خواندن آن دارد. سوم، شنيدن آراي گوناگون درباره اثري که هنوز به ترجمه درنيامده، به ويژه اگر اثر مشکل و پيچيده باشد، فهم و درک آن را پس از ترجمه آسان تر مي کند. شنيدن اين نوع آراي گوناگون درباره اثري حکم خواندن نوعي شرح درباره آن اثر را دارد، همان گونه که خود فاني در نمونه يي درخشان به آن اشاره مي کند. ايشان در باب مفيد بودن نوشته شدن شرح در باب اثر مي نويسند؛ «ابن سينا مي گويد 40 بار ترجمه عربي «متافيزيک» ارسطو را خوانده و آن را نفهميده است تا اينکه تفسير فارابي از آن را خوانده و متوجه شده است.» (همان مصاحبه) چهارم، و سرانجام اينکه، همان طور که قبلاً اشاره شد اين اتفاقي است که عملاً پيش آمده و مانند هر اتفاق اينچنيني ديگري، احتمالاً حکمتي در آن بوده است، به خصوص اينکه اين روند منحصر به جامعه ما نبوده و حرکتي جهاني بوده است. فاني ضمن اشاره به ترجمه نشدن يا دير ترجمه شدن آثار فلسفي به فارسي، درباره شوپنهاور مي نويسد؛ «فقط حدود 150 صفحه از آن به فارسي ترجمه شده که به نظر من شرم آور است.» مسلماً بهتر است آثار ارزشمند خارجي هرچه زودتر به زبان هاي ديگر ترجمه شوند و همگان از آن برخوردار باشند، اما ترجمه شناسان معتقدند انتخاب آثار خارجي براي ترجمه بدون حساب و کتاب نيست، ضرورت هاي اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي جوامع است که تعيين کننده اين امر است. اينکه غربي ها ابتدا خيام و سپس سعدي يا حافظ، يا برعکس، را براي ترجمه انتخاب کردند، يا اينکه ما ابتدا به مارکس توجه کرديم تا به کانت به نيازهايي در درون اين دو جامعه و فرهنگ بازمي گردد و مسلماً، تصادفي نبوده است.
عناوين اين صفحه
پيگماليون، شعر سعدي پاي چپ جديکار و سازمان ملل
زماني براي ترجمه

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام