چهارشنبه، 13 خرداد 1388 - شماره 1967
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: نقد
اسدالله امرايي، مهدي يزداني خرم و مهسا محبعلي در جلسه نقد کتاب کاش به کوچه نمي رسيدم نوشته محمدهاشم اکبرياني
صراحت عريان

نگار مختاباد

«کاش به کوچه نمي رسيدم» از محمدهاشم اکبرياني اولين مجموعه داستان اوست که توسط نشر چشمه به تازگي منتشر شد.اين مجموعه سيزده داستان کوتاه دارد که به سه مفهوم عشق،مرگ و سرگرداني مي پردازد اما بررسي هيچ کدام از اين مفاهيم نتيجه مشخصي ندارد و تنها ذهن مخاطب و شخصيت هاي داستان را به جست و جوي اين سه پديده

وا مي دارد.از اکبرياني پيش از اين دو مجموعه شعر «نيست تا نيست» توسط نشر ثالث و «نيم تا بار دلخوشي» توسط نشر آميتيس منتشر شده و مجموعه شعر جديدش با نام مثل کافه يي متروک به تازگي منتشر شده است.گزارش جلسه نقد کتاب محمد هاشم اکبرياني را مي خوانيد.

---

مهدي يزداني خرم؛ محمدهاشم اکبرياني در مجموعه «کاش به کوچه نمي رسيدم» چند ويژگي خاص دارد که در وهله اول خواندن چند سوال پيش مي آيد. اولين نکته حضور پررنگ مرگ در داستان ها است و دغدغه يي که راويان داستان ها نسبت به اين موضوع دارند. چيزي که از لحاظ استراتژي متني خيلي محوري است و براي نويسنده اهميت دارد که بتواند به آن برسد؛ استفاده از يک طرح که براساس تصادف و جبرگرايي به وجود آمده است. مجموعه از اين جهت تلخ است، نه چون درباره مرگ است، يک نوع جبرگرايي در سرنوشت آدم هاي اکبرياني ديده مي شود. راوي اکبرياني در فضاي دورتري ايستاده و قصه هايي را روايت مي کند که اتفاق افتاده اند. گويا از اول برگشته و اينها را به صورت حکايت وار روايت مي کند و چيزي که برايش مهم است خود داستان است. در اين راه براي رسيدن به اين لحن گزارشي چند کار انجام مي دهد. اولين کارش اين است که وجوهي را که مي توانند در داستان نويسي وجود داشته باشند، حذف مي کند. رنگ و اشيا حذف مي شوند. جغرافيا کاملاً بي اهميت مي شود. خرده روايت ها کنار مي رود و از آنها مثل ساختار داستان هاي حکايتي يا داستان هاي گزارشي استفاده مي کند که درام خودش را به صورت کامل اجرا کند.

خيلي برايم جالب بود. مدت ها بود چنين مجموعه يي نخوانده بودم که اينقدر عوامل داستاني حذف شده باشد و فقط به قصه پرداخته باشد.

به همين دليل تاثيري که ماجراي داستان روي مخاطب مي گذارد، تاثير خيلي خاصي است. از چند نفر هم که پرسيدم نکته مهمي که درباره اين مجموعه گفتند اين بود که مجموعه به راحتي خوانده مي شود و براي مخاطب جذابيت دارد. اين جذابيت لزوماً به معناي شيرين بودن يا به روز بودن مسائل مطرح شده در داستان ها نيست بلکه به خاطر همين قصه گويي مفرط نويسنده است. يک استراتژي خاص هم در داستان ها وجود دارد که در يکسري داستان ها خيلي جواب داده و در يکسري کمتر. يکسري حوادثي که ممکن است به صورت مستقل بسيار بي ارزش و کم اهميت به نظر بيايند به نحوي با يک خط روايي که در بعضي از داستان ها واقعاً استادانه بوده کنار هم قرار مي گيرند که در نهايت يک کل را به وجود مي آورند و اين کل خيلي تراژيک است؛ اجزاي مستقلي که اصلاً اهميت تراژيک ندارند و حتي گاهي دافعه هم دارند.

وقتي اينها در نقطه يي به هم متصل مي شوند که در قصه اول خيلي مشهود است ناگهان يک فضاي تراژيک مي سازد که اين به اهميت اثر کمک مي کند. مساله ديگر مساله يي است که نويسنده از ساختار تمثيلي که ريشه در فرم روايي ادبيات حکايتي ما دارد، استفاده مي کند. در مورد بحث تمثيل خيلي صحبت کرديم، داستان خوانديم و مظاهر مختلفش را ديديم. اکبرياني از بعضي مفاهيم به معناي تمثيلي استفاده مي کند و با يک نوع پديدارشناسي نسبت به آنها به عمق نزديک مي شود. مرگ، روابط خويشاوندي، روابط عاطفي، ارتباط کوتاه مدت يا بلندمدت آدم ها چيزهايي است که مي خواهد با يک رئاليسم مفرط آنها را جا بيندازد.

به جاي اينکه به يکسري مفاهيم و فضاهاي ديگر برسد به اينها نزديک مي شود. هدف متني اش اين است که بتواند به صورت خيلي اغراق آميز و تاثيرگذار اين مسائل را مطرح و مخاطب خودش را غافلگير کند. به اينها فرم تمثيلي مي دهد. يعني وقتي اثر را مي خوانيم چون فرم حکايتي دارد ذهن مخاطب ما به سمت يکسري ابرمفاهيم و ابرارزش ها مي رود که فکر مي کنيم نويسنده مي خواهد به يکسري ارزش هاي اخلاقي اينها برسد. اهميت اين کتاب در اين است که از آن ساختار استفاده مي کند ولي به نتيجه ديگري مي رسد؛ نتيجه يي که کاملاً مدرن است. از ساختارهاي داستان نويسي فولکلوريک کلاسيک فارسي استفاده کرده ولي به يک نتيجه مدرن رسيده. اين نتيجه مي تواند تنهايي باشد يا مي توان هر مفهومي به آن داد. داستان شکل سنتي دارد ولي بر مفهومي غيرسنتي اتکا مي کند. براي همين اين دوگانگي که در بيشتر داستان ها وجود دارد، مساله خيلي قابل توجهي است.

مهسا محبعلي؛ در کتاب آقاي اکبرياني موضوع نمي ديدم؛ مرگ را مثل تم مي ديدم. تمي که مدام سرک مي کشد و در تمام داستان ها حتي داستان هايي که انتظار نمي رفت مرگ وجود داشته باشد از جايي خودش را نشان مي داد. دقيقاً مثل يک نت دومينانت در موسيقي که مدام خودش را بر متن تحميل مي کند و به نظرم خيلي جذاب بود. مجموعه هايي را که يک تم مشترک داشته باشند، دوست دارم به خاطر اينکه وقتي آدم شروع به خواندن مي کند در فضايي يکدست قرار مي گيرد و تاثيري که روي مخاطب مي گذارد نسبت به مجموعه هايي که روي تم تمرکز ندارند، همگون و يکدست است.

اول که مجموعه را خواندم متفاوت و جسورانه آمد و وقتي آقاي اکبرياني را ديدم، تعجب کردم. فکر مي کردم نويسنده اين داستان ها خيلي جوان است به خاطر روحيه تجربه گر و جسوري که در داستان ها ديده مي شود. فضاي داستان ها آنقدر تجربه گر، متفاوت و مستقل است که نويسنده کم سن و سال به نظر مي آمد. آن موردي که آقاي يزداني خرم اشاره کردند که از فرم حکايت استفاده شده، کاملاً درست است. اولين چيزي که آدم وقتي داستان را مي خواند به آن برخورد مي کند، همين است.

ولي من فکر مي کنم در چند داستان استفاده از اين فرم حکايت موفق بوده و بقيه تجربه يي است که مي تواند يک پيشنهاد خوب به داستان نويسي ما باشد ولي در اين مجموعه نتوانسته خودش را به صورت کامل و به شکلي که بايد نشان دهد. به طور کلي جذاب است که از فرم حکايت استفاده شده ولي فراواني حکايت به چه شکل است. ما ادبيات داستاني تا صد سال به آن معني نداريم و حکايت جاي آن را پر کرده. و جذاب است که کسي اين فرم را به داستان نويسي پيشنهاد دهد و از فرم کلاسيک استفاده کنيم و با استفاده از آن داستان مدرن بنويسيم.

داستان ها حکايت گونه است و حذف عناصر هم ديده مي شود. اين حذف مربوط به فضاسازي است. هيچ مکاني ساخته نمي شود. هيچ جغرافيايي وجود ندارد، زمان ندارد، رنگ ندارد، تصوير ندارد، توصيف ندارد، به يک معنا حتي شخصيت پردازي هم ندارد. يعني تمام عناصري که داستان نويسي کلاسيک را شکل مي دهد، نداريم و قرار است اينها به نفع اتفاق بهتري از داستان کناره گيري کنند و در چند داستان اين اتفاق افتاده. يکي از بهترين نمونه هايش «کاش به کوچه نمي رسيدم» يا داستان «بهت» است. بهت تدويني عالي داشت و دکوپاژي که داستان شده بود، عالي بود و جالب بود که فرم و محتوايش يکي بود. در تمام طول داستان آدم بهت زده مي شد و در آخر مي ديديم نويسنده چقدر قشنگ خواننده را فريب داده و اين اتفاق خيلي موفق بود.

افسوس خوردم که چرا اين اتفاق ها را در داستان هاي ديگر نديدم. «گريه تمام نمي شود» هم داستان خوبي بود. در خيلي از داستان ها احساس حسرت مي کردم يعني احساس مي کردم که قصه از دست رفته است. مثلاً در آخرين داستان (همه مثل هم مي شويم) واقعاً افسوس خوردم که قصه از بين رفته است. ديالوگ هايي که مي تواند با گورکن داشته باشد آنقدر جذاب بود که نويسنده مي توانست فضاي گوتيک خاصي را ايجاد کند؛ به نفع چيزهاي ديگر. شايد به نفع راوي و آدمي که فقط مي خواهد حرفش را بزند از اين امکان گذشته بود که افسوس داشت.

اسدالله امرايي؛ آدم کتاب را که دستش مي گيرد از همان اول همه چيز فاش مي شود. يعني در همان اول کار با داستاني مواجهيم که با عنوان آن، همخواني دارد. حس مي کني در موقعيتي هستي که آخرش پشيماني، نااميدي و مرگ است و چيزي نيست که انتظارش را داري. در دوراني در يک بازي کودکانه يک تکه چوب اسب مي شود و شما خيلي راحت دست هايت را باز مي کني و هواپيما مي شوي و کاملاً هم باور مي کني يعني اين طور نيست که برايت غيرقابل باور باشد. دقيقاً سوار يک تکه چوب مي شوي و اين چوب اسب راهواري مي شود که با سرعت هم مي رود. در بين بازي هاي کودکانه بازي بود که مي گفت «رسيديم و رسيديم کاشکي نمي رسيديم.» شما از داستان اول با موقعيتي مشابه مواجهيد و هميشه انتظار يک اتفاق غيرمنتظره را داريد مثلاً در «نقد يک داستان» که يکي از قصه هاي خيلي خوب مجموعه است، فضايي را مي بينيد که اين فضا خيلي آشنا است. خانم محبعلي گفتند ما در داستان نويسي مان صدساله ايم. درست است براي اينکه ما داستان نداشتيم. داستان يک پديده وارداتي است، مثل رمان و تئاتر. ممکن است برايش نمونه بتراشيم که سعدي و هزار و يک شب و چه و چه داشتيم؛ درست. اما ما چيزي که به عنوان داستان کوتاه در اواخر قرن نوزدهم تئوريزه و به دنيا ارائه شود، نداشتيم. ما چيزي داريم که در انگليسي به آن آيروني مي گوييم که اين آيروني اينجا طنز ترجمه مي شود. آن طنز جوابگوي اين موقعيت و اين فضا نيست. براي اينکه از طنز تعريف خيلي ساده يي داريم. در يک داستان با قهرماني طرف هستيم که قهرمان نيست. مجسمه اش هم ساخته شده ولي قهرمان نيست. در شهري هستيم که يک قهرماني حال به اکراه رفته و زير آوار مانده و از بين رفته اما همه مي دانند قهرمان نيست. شايد يک مصداق خيلي جالب اين داستان، داستان شعري باشد از رابرت پولاک، راجع به سربازي که در جنگ کشته شده و مضمونش اين است که جنگ شد و من مي ترسيدم، گفتند بايد به جبهه بروي. من مي ترسيدم. نرفتم. به زور مرا بردند و وقتي اکراه مرا ديدند دادگاهي ام کردند. بعد گفتند شليک کن، شليک نکردم. اما وقتي گفتند شليک کن گلوله يي آمد و سينه مرا دريد. مرا با افتخار زير پرچم بردند. بالاي سرم طبل زدند. تمام شهر جمع شدند. به مادرم گفتند او الگو بود. من خجالت مي کشيدم که الگو نيستم. به مادرم گفتند بايد به او افتخار کني و مادرم گريه مي کرد. گفتند بايد بروي، من نرفتم. گفتند بزدلي. گفتند شليک کن، نکردم. گفتند خائني. وقتي مردم قهرمان شدم. اين مضمون در ادبيات غرب زياد تکرار مي شود. يک بخش وسيعي از ادبيات جنگ غرب مفاهيم اينچنيني است و براي اين مفاهيم يک واژه طنز گذاشته ايم به نام طنز موقعيت ولي طنز موقعيت جواب نمي دهد.

مي گويد؛ قهرمان با مرگش قهرمان تر مي شود. در مراسم تشييع جنازه اش فرماندار شهر مي گويد به ياد او مجسمه يي مي سازيم و در ميدان اصلي شهر نصب مي کنيم. تصويرها و عکس ها و خبر تشييع جنازه اش در سطح وسيعي در بسياري از کشورها پخش مي شود. اينجا من گريزي مي زنم به آنجايي که مي گوييم جغرافيا و زمان ندارد. جغرافيايش جغرافياي انساني است. و زمانش هم بدون اينکه گفته شود عصر انفجار اطلاعات است. خبر سريع پخش مي شود. صد سال پيش ما چيزي به نام خبرگزاري نداشتيم. عملاً عنصر زمان را وارد نمي کند. عنصر زمان را چند المان مثل خبررساني، مراسم يادبود و چيزهاي اينچنيني که همه متعلق به جامعه مدرن شهري است، مي سازند. يک جامعه خودش به تنهايي نمي تواند قهرمان باشد بلکه دنبال يک قهرمان مي گردد و اين قهرمان را هم زنده نمي خواهد. قهرمان مرده لازم دارد. براي اينکه قهرمان مرده ضعف دارد ممکن است پايش بلغزد. ممکن است خطا کند، ممکن است خيانت کند و... و در انتها مي بينيد آن چيزي را که بايد فاش کند فاش مي کند. تصوري که از اين مجموعه دارم يک تصور اينچنيني است. تصوير جامعه امروز ماست که مي تواند همه جا اتفاق بيفتد. لزومي ندارد جغرافيايش جغرافياي خود ما باشد. البته عناصري دارد که نشان مي دهد جغرافيا، جغرافياي ماست اما اگر آن عناصر نباشند هم اين جغرافيا يک جغرافياي انساني است. در داستان «بهت» يا داستان «بازي» هرکدام از اين عناصر را برداريد، مي بينيد داستان چيزي کم دارد يعني اين داستان اگر به جاي بازي، خواب بود نمي توانستيم اينها را کنار هم بنشانيم.

مهدي يزداني خرم؛ نظر خانم محبعلي را قبول دارم؛ اينکه ساختار داستاني اکبرياني در بعضي از داستان ها جواب داده و در بعضي از داستان ها نه. يکي از عمده ترين داستان هايي که اين ساختار جواب نداده داستان «گورکن» است. به دليل اينکه در خيلي قسمت ها قصه گويي فداي يکسري حرف هاي کلي تر و اظهارنظر راوي نسبت به جهان مي شود تا داستانگويي.

آقاي اکبرياني شاعرند. چندين کتاب شعر دارند. سال ها به عنوان شاعر فعاليت کردند و مي کنند. قاعدتاً بايد يک زبان شاعرانه داشته باشند. يک زبان شاعرانه و تغزلي در اين کتاب بايد وجود مي داشت. اصلاً چنين چيزي وجود نداشت. حتي خيلي صناعات شعري مثل تشبيه و توصيف و... در کار اکبرياني خيلي کم ديدم و ياد نوعي داستان نويسي افتادم که در رمان هاي نو در نمونه هاي غربي و بعضي نويسنده هاي وطني، مخصوصاً نويسنده هاي دهه 60 ديده مي شود.

وقتي همه چيز حذف مي شود و برتري و اصل به داستان واگذار مي شود يک خطر وجود دارد؛ اينکه داستان به يک سرانجام متني درخشان برسد و آن وقت است که همه اجزاي قصه از هم بپاشد و قصه از بين برود. ولي کاري که آقاي اکبرياني کرده اند استفاده از فرم هجو و يک نوع شيء وارگي در مورد عناصر داستان هايشان است؛ نوعي نيستي و تک افتادگي.

اين داستان ها با يک آگاهي کامل نوشته شده و براي همين اجزاي مرتب و منظمي دارد و قصه ها خيلي ساختارمند هستند.

دليل اينکه مي گويم ساختار، ساختار حکايتي است اين است که از هزار و يک شب تا لافونتن تا دکامرون و خيلي ديگر از آثار که ساختار حکايتي دارند و آن چيزي که به آن تشخص داده مي شود تعريف کردن يک ماجرا است. اينکه مي گويم جغرافياي زماني يا مکاني ندارد اين نيست که کاملاً در ناکجاآباد اتفاق مي افتد. اينکه داستان در تهران باشد يا شيراز يا کشوري ديگر اهميتي ندارد. براي همين هم در قصه درخور توجه «بهت» وقتي روايت مي شود، مي گويد؛ سال ها گذشت و اين شخصيت پير شد و سر آن کلاس آمد و... و مخاطب آن پايان تکان دهنده را به خاطر آن ساختار مي پذيرد. به خاطر اينکه تشخص ندارد ولي ماجرا اين است که تشخص دارد. جايي که اکبرياني ماجرا را به بهترين حالتش اجرا مي کند قصه کاملاً موفق از آب درآمده ولي در بعضي از داستان ها به خصوص در داستان آخر وقتي اين گريز زده شده و صداي راوي که هميشه در متن بوده بلندتر مي شود و يک مقدار به حاشيه مي رود قصه از ژانر خارج مي شود. حکايت به مفهوم چيزي مي شود که در مقابل داستان است يعني کاملاً يک قصه گويي صرف که ارزش متني زيادي ندارد. براي همين هم استفاده از اين فرم که فرم تجربي بوده و در اين سال ها خيلي کم ديده ام ريسک بزرگي بوده و نويسنده را به لبه تيغ کشانده. يک قسمت هايي خيلي موفق بوده و قسمت هايي کمتر ولي اينکه در يک مجموعه داستان نيمي از داستان ها

واقعاً داستان هاي خوبي هستند به نظرم مجموعه نمره قبولي مي آورد.

مهسا محبعلي؛ شايد بتوانيم اين موضوع را کمي باز کنيم که چرا اين اتفاق در بعضي داستان ها مي افتد و در بعضي نه. اگر «بهت» را به عنوان بهترين داستان اين مجموعه در نظر بگيريم مي توانيم روي ساختار حکايت بحث کنيم که چيست. يکي از ويژگي هاي حکايت به غير از اينکه در آن زمان، جغرافياي زماني و مکاني و شخصيت پردازي نداريم، اين است که يک مفهوم وجود دارد. يعني کسي که حکايت را مي نويسد مفهومي در ذهنش هست و مي گويد براي اينکه اين مفهوم را به خواننده منتقل کنم اين داستان را مي گويم. يعني قصه موجود قائم به نفسي در حکايت نيست. يک وابستگي شديد به مفهوم دارد. اين خصيصه کار آقاي اکبرياني است و در قسمت هايي که توانسته اند با اين خصيصه رابطه مناسبي برقرار کنند داستان موفق شده مثل بهت.

در داستان بهت نويسنده دنبال مخفي کردن نيست. مي خواهد اين مفهوم را منتقل کند. پنهانش نمي کند. حتي به رخ مي کشدش. درست است که در داستان نويسي اينکه دنبال يک مفهوم باشيم درست نيست ولي اگر قاعده يي را با قدرت بشکنيم و جلوي چشم خواننده بگذاريمش و بگوييم اين را شکاندم درست است. قرار نيست هيچ داستاني يک مفهوم خاص را منتقل کند ولي نويسنده مي گويد مي خواهم در اين داستان مفهوم بهت را براي تو بگويم. انواع بهت را طبقه بندي مي کند و براي درک هرکدام از اينها يک قصه از انواع بهت مي سازد و در آخر با تدوين خاص قصه ها را کنار هم مي گذارد و مي فهميم همه اينها مربوط به يک آدم در مقاطع مختلف زندگي اش بوده. و در نهايت به همان مفهوم بهت مي رسيم و مي فهميم ظاهرش خيلي ساده است اما مي تواند به واسطه اين متن مفهوم غريبي پيدا کند. يعني متن به شکلي با اين مفهوم بازي مي کند. اول قرار است مفهوم را به ما بگويد. بعد مفهوم را جلوي ما مي گذارد و ما فريب مي خوريم. فکر مي کنيم قرار بود مفهوم بهت را بفهميم ولي بعد مي بينيم يک قصه خوب شنيديم و اين داستان چقدر ما را درگير خودش کرد.

در داستان «کاش به کوچه نمي رسيدم» و اولين داستان مجموعه قصه گريز تمام نمي شود،دقيقاً همين است. از همان اول مي گويد من قرار است درباره غم از دست دادن عزيزي حرف بزنم. اين قصه مفهومش اين است. زماني خودش را به رخ مي کشد، بعد مي آيد و قصه را مي گويد و باز هم در نهايت يک تاثير غريب روي ما مي گذارد. داستاني نخوانده بودم که از همان اول اعلام کند مي خواهم اشکت را دربياورم و در نهايت اشکم دربيايد. به رغم اينکه خودش گفته مي خواهد اين کار را بکند. چطور اين اتفاق در بعضي از داستان ها افتاد نمي دانم ولي اتفاق خيلي خوبي است.

مهدي يزداني خرم؛ اکبرياني خيلي بي رحمانه با عناصر داستان برخورد مي کند. هيچ هاله يي از مهر و محبت ديده نمي شود و همه چيز خيلي عريان است. بار اول که کتاب را خواندم از اين همه صراحت نسبت به مفاهيم جا خوردم. در داستان هاي اکبرياني نکاتي ديدم که دقيقاً مي گويند نبايد در داستان نويسي باشد. همه چيز بايد زيرپوستي باشد. در اين کتاب دقيقاً از يک تکنيک برعکس استفاده شده. يک نگاه رئاليسم محض و عيان و نوعي خشونت وجود دارد.

مثل اين است که راوي داستان به شکلي از خودش انتقام مي گيرد و به خودش ضربه مي زند. به همين دليل است که احساس خشونت کردم. زلزله پديده خشونت باري است ولي لحن و زبان راوي و نوع ارتباطي که با پديده ها دارد خشن است و بارها اين را اعلام و تاکيد مي کند خواهر من مرده و سعي نمي کند يک هاله شاعرانه دورش به وجود بياورد و تقدسي بدهد.

صريح و عريان بودن در رابطه راوي با پديده هاي اطرافش از دلايل موفقيت اين مجموعه است.

مهسا محبعلي؛ ولي از اينکه احساساتي نشود هم جلوگيري نمي کند. احساساتي مي شود و اين حس را منتقل مي کند.

مهدي يزداني خرم؛ درست است ولي اسمش را خشونت مي گذارم يعني روابط خشن ولي بي پرده اند. خيلي مواقع سعي مي کنيم خودمان را سانسور کنيم و در مواقع مختلف کنترل کنيم. ولي اکبرياني دوست دارد اين غم را منتشر کند چون با مايه مرگ و نيستي است اسمش را خشونت مي گذارم يعني به خواننده رحم نمي کند. دوست دارد در عذاب خواننده شريک باشد.

اسدالله امرايي؛ اتفاقاً نکته يي که آقاي يزداني خرم گفتند و به عنوان حسن کار اکبرياني به آن اشاره شد اين است که اکبرياني يا راوي داستان اکبرياني قراري با خواننده مي گذارد و تا پايان به اين قرار پايبند است. در زندگي واقعي فرض کنيد در مراسم تدفيني شرکت کرده ايد و يک عده بر سرشان مي زنند. اين وسط عده يي هم در سر زدن ها و اين دور چرخ زدن ها و اين فاصله گرفتن ها و اين نزديک آمدن ها را تفسير مي کنند يعني دقيقاً چيزي مثل زندگي واقعي است. حرف هايي را به زبان مي آورند که قطعاً اگر قرار باشد بلند به زبان بياورند نمي گويند. اکبرياني قراري که با خواننده گذاشته اين است که آن حرف ها را به زبان مي آورد. يکي از جذابيت هاي اين داستان ها و اينکه خواننده را دنبال خودش مي کشاند اين است که با خواننده قراري مي گذارد و حرف هايش را مي زند به اين دليل که به آن قرار تا آخر پايبند مي ماند. خواننده يا شنونده احساس ناخوشايندي نسبت به اين ماجرا ندارد. هر چند تلخ است و خشونت وجود دارد اما اين خشونت ها اکثراً خشونت ها يي اند که در ذهن مي گذرند يعني از مرحله ذهن در عمل بيرون نمي آيند. در بعضي داستان ها خشونت را عريان مي بينيم. در حالت عريان ممکن است تيزي کاردي را که مي رود و شاهرگي را مي زند و صداي دلخراشي مي دهد بشنويم اما اينجا اين طور نيست. خشونت را حس مي کنيم منتها در انتها هم اين ذهنيت وجود دارد که اينها همه در ذهن نويسنده و راوي است و در داستان «نقد يک داستان» اين است که داستان قرار است نقد شود، چه چيزي قرار است بگويد. يک لحظه به نظرم رسيد که ما هم که همين حرف ها را مي زنيم. يک حالت واقع نمايي هم در آن وجود دارد که مي توانيد يکسري واقعيت ها را بيرون بکشيد. در مورد همين جلسات داستان اگر يک لحظه از داستان بيرون بياييم، در جلسه منتقدان مشخص هستند و شروع به تعريف کردن ماجرا مي کنند. يک نفر کمي منصف است. خيلي خودش را قاطي نکرده ضمن اينکه خودش کتاب را خوانده و نظر هم داده ولي توپ را انداخته که بقيه بازي کنند. کات. بعد در داستان مي بينيد که خط هاي داستاني به همين شکل وجود دارند به خصوص در «نقد يک داستان». در واقع نويسنده با يک شهود و پيش داوري و پيش بيني که من آن را قبول ندارم جلو رفته يعني با يک آگاهي از اينکه اتفاقي قرار است بيفتد داستان را تعريف مي کند. تا آخر دنبال داستان مي روي و همين که تا آخر مي روي حتي اگر آخر داستان را هم بداني نشانه قوت و جذابيت داستان است.

مهدي يزداني خرم؛ سخني که راجع به اين داستان وجود دارد اين است که با اينکه تم ها مشترک است اما هر داستان هويت خودش را دارد و مجبوريم درباره رئوسي صحبت کنيم که پررنگ تر است. در اين داستان ها تاکيد عجيبي مي بينم که اکبرياني يک زبان سرد، خشن و تند را انتخاب کرده؛ زباني که بسامد واژگاني اش کم است و علاقه يي به تزيين جمله ها ندارد و سعي نمي کند فرم زباني و شکل نثري خاصي بسازد و اين در خاص تر کردن داستان ها نقش مهمي دارد.

اسدالله امرايي؛ اينکه داستان ها فضاسازي ندارند به اين برمي گردد که داستان ها راجع به مرگ است و وقتي مرگ محور است نمي توانيد تزيين کنيد. مرگ با خودش نوعي سادگي هم مي آورد. شما وقتي با مرگ مواجهي ممکن است به يک پوچي هم برسي. به همين دليل سعي مي کني قضيه را جمع کني و آن تکه هاي زائدي را که احياناً در مواقع عادي علاقه براي دلبستگي به آن داري در مواجهه با مرگ راحت از آن بگذري و اين بحث به روان آدمي برمي گردد و هيچ ربطي به جغرافياي خاص هم ندارد گرچه جغرافيا در اينجا خاص است.

ما در مواجهه با مرگ خيلي راحت صدقه مي دهيم. اگر کسي براي کمک مراجعه کند سعي مي کنيم به شکلي کارش را راه بيندازيم. اگر بپذيريم که داستان زندگي يا تصوير زندگي است بايد در داستان هم آن اصول و پايه هاي زندگي را رعايت کنيم. بحث عرياني هم که مطرح شد. داستان، داستان خيلي گوشت داري نيست؛ داستاني است که رژيم گرفته. ممکن است اين کار انديشيده يا ناخودآگاه باشد. در اينجا فقط چارچوب و اسکلت داستان موجود است يعني تراشيده شده و تا استخوان ها رفته. يکي از علت هايي که باز در اينجا با چنين فضايي مواجهيم همين کنار زدن ها است. بحث شاعرانگي هم وجود دارد که در خيلي از قسمت ها اقتصاد کلمه به اينکه راوي شاعر است، برمي گردد. يعني اگر هاشم اکبرياني را نمي شناختي هم مي توانستي آخر قضيه به اينجا برسي که راوي علاقه يي به شعر هم داشته.

مهسا محبعلي؛ شايد بخشي از آن بحثي که مي گوييد زبان خشن است و اصلاً شاعرانه نيست به خاطر روزنامه نگار بودن آقاي اکبرياني باشد. زباني بدون حشو و زوائد. زباني خيلي سرراست. زباني که قرار است خيلي سريع يک مفهوم و اتفاقي را روايت کند.

در داستان هايي مثل غبار يا دلي که سوخت اين موضوع به شدت لطمه زده. داستان را که مي خواندم احساس مي کردم خبر روزنامه مي خوانم. مثل اين بود که آدمي نشسته و تصميم گرفته از روي خبرهاي روزنامه داستاني بنويسد و از فضايي که در داستان هاي ديگر آدم را متاثر مي کرد دور شده بود.

مهدي يزداني خرم؛ داستان ها يک لحن دارند و در قسمت هايي با تغيير ريتم و لحن و عوض کردن فرم روايي در داستان هايي که اين فرم جواب نداده دقيقاً مي توانست اتفاق بهتري بيفتد. و نکته ديگر اينکه خرده روايت ها در داستان مهم ترند. خود کلام روايتند. تلاش اکبرياني براي حذف تمام فرعيات در يکسري داستان ها واقعاً جواب داده و خيلي شجاعانه انجام شده ولي اينکه تمام ابزارهايي که وجود داشت تنها يکي انتخاب شده ممکن است يک ديدگاه جهان بينانه يا ايده تئوريک فلسفي پشت اين نوشتن بوده يا اينکه از غريزه اکبرياني به وجود آمده باشد.

اسدالله امرايي؛ واقعيت اين است که در فضاهايي که تجربه نمي شود آن نوع روايت و رساندن آن حس شايد کمي سخت باشد. در نقد يک داستان با آدمي مواجه است که سعي مي کند از موضع بالا حرف بزند و به اين دليل که مي تواند بپذيرد و عرضه اش کند در تصويرش موفق مي شود در حالي که در فضاهايي که تجربه اش را نداريم توفيقي هم به دست نمي آيد. يک نمونه خيلي ساده اش داستان هاي علمي- تخيلي يا پليسي است که واقعاً در آنها شکست خورديم يعني هيچ داستاني علمي- تخيلي تا الان در جامعه ما نوشته نشده و هيچ داستان پليسي که همه عناصر داستان پليسي را داشته باشد نداريم. اين است که نويسنده در اصل فضايي را باز مي تاباند که يا خودش تجربه کرده يا تجربه اش در جامعه وجود دارد. وقتي تجربه در جامعه وجود ندارد نويسنده موفق نمي شود.

مهدي يزداني خرم؛ يک ويژگي ساختاري مهم که مجموعه دارد و برايم جالب بود پيوستگي است که داستان ها دارند. مثل اين است که با روايتي مواجه هستيم که تکه تکه شده و قسمت هاي مختلفي دارد. اين از لحاظ کارکرد ساختاري، کار قابل توجهي است و کلان مفهوم يا ابرمفهوم ارزشي يا غيرارزشي را که اکبرياني در حال نوشتن اش است به تکه هاي مختلفي تقسيم مي کند و از اين تکه ها داستان ساخته مي شود که در عين حال در مواقعي با هم ناهمگون هستند. اين تشويش ذهنيت راوي که نسبت به پديده مرگ ايده ها و نظرات مختلف دارد نشان مي دهد در عين اينکه در قسمتي متاثر و در قسمتي خشمگين است تئوريزه مي شود و درباره اش تفسيري صحبت مي کند و اگر به صورت يکنواخت و يک شکل با فرم ها نوشته مي شد ملا ل آور مي شد و بيشتر به يک کار تفسيري و تاويلي تبديل مي شد. نقطه قوت در کل ساختار اين است که اکبرياني اينها را تکه تکه کرده و در هر کدام از اين تکه ها فرم هاي مختلفي به وجود آمده. قصه يي با فصل بندي وجود دارد؛ قصه بلند، قصه هايي که از چند قصه تشکيل شده اند و اين ترفند و تکنيک اکبرياني در چند تکه کردن ابرروايت ها دو حسن دارد؛ اولين حسن اينکه به هيچ عنوان به يک نتيجه گيري محتوم مرتجعانه تبديل نمي شود که بگوييم کتابي مي خوانيم درباره مرگ با اين ذهنيت و با اين نگاه کاملاً کلاسيک و دومين حسن هم اينکه مخاطب نوع زيست هاي مختلف راوي در حضور امري مثل مرگ و دلهره مرگ را تجربه مي کند. اين مهم ترين کار ساختاري است که در اين کتاب انجام شده و کار خيلي جالبي به دست آمده است.




مهدي يزداني خرم

اکبرياني خيلي بي رحمانه با عناصر داستان برخورد مي کند. هيچ هاله يي از مهر و محبت ديده نمي شود و همه چيز خيلي عريان است. بار اول که کتاب را خواندم از اين همه صراحت نسبت به مفاهيم جا خوردم. در داستان هاي اکبرياني نکاتي ديدم که دقيقاً مي گويند نبايد در داستان نويسي باشد. همه چيز بايد زيرپوستي باشد. در اين کتاب دقيقاً از يک تکنيک برعکس استفاده شده. يک نگاه رئاليسم محض و عيان و نوعي خشونت وجود دارد.
مهسا محبعلي
در کتاب آقاي اکبرياني موضوع نمي ديدم،مرگ را مثل تم مي ديدم؛تمي که مدام سرک مي کشد و در تمام داستان ها حتي داستان هايي که انتظار نمي رفت مرگ وجود داشته باشد از جايي خودش را نشان مي داد. دقيقاً مثل يک نت دومينانت در موسيقي که مدام خودش را بر متن تحميل مي کند و به نظرم خيلي جذاب بود. مجموعه هايي را که يک تم مشترک داشته باشند، دوست دارم به خاطر اينکه وقتي آدم شروع به خواندن مي کند در فضايي يکدست قرار مي گيرد.
اسدالله امرايي
اينکه داستان ها فضاسازي ندارند به اين برمي گردد که داستان ها راجع به مرگ است و وقتي مرگ محور است نمي توانيد تزيين کنيد. مرگ با خودش نوعي سادگي هم مي آورد. شما وقتي با مرگ مواجهي ممکن است به يک پوچي هم برسي. به همين دليل سعي مي کني قضيه را جمع کني و آن تکه هاي زائدي را که احياناً در مواقع عادي علاقه براي دلبستگي به آن داري در مواجهه با مرگ راحت از آن بگذري و اين بحث به روان آدمي برمي گردد و هيچ ربطي به جغرافياي خاص هم ندارد گرچه جغرافيا در اينجا خاص است.
محمدهاشم اکبرياني


شايد بخشي از آن بحثي که مي گوييد زبان خشن است و اصلاً شاعرانه نيست به خاطر روزنامه نگار بودن آقاي اکبرياني باشد. زباني بدون حشو و زوائد. زباني خيلي سرراست. زباني که قرار است خيلي سريع يک مفهوم و اتفاقي را روايت کند.
عناوين اين صفحه
صراحت عريان
مهسا محبعلي
اسدالله امرايي
محمدهاشم اکبرياني

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام