
زهرا بيگدلي
مبارزين به زندان مي روند اما کسي نمي داند همسر آنان دوچندان زجر زندان با خود دارند.
عصمت ايجادي تنها 17 سال داشته يا نه 18 سال که همسر مهدي عراقي مي شود. مهدي عراقي که هدفي جز شهادت نداشته، مي گفته تا ميدان جنگ هست در بستر مردن حرام است. عصمت ايجادي از خانه پدري اش در محله شميران به خانه مهدي عراقي مي آيد و سه فرزند پسرش را بزرگ مي کند بي آنکه بگذارد لحظه يي نبود پدر که در راه هدف مبارزه مي کرده احساس شود. صادقانه مي گويد تمام بار زندگي بر دوش او بوده است و نمي خواهد به هيچ قيمتي خاطرات روزهاي بد زندگي را زنده کند. من را به حضور مي پذيرد به واسطه و پادرمياني پسر بزرگ ترش. اما پشيمان مي شوم از اينکه اينقدر اصرار کردم تا او خاطرات روزهاي بد زندگي اش را مرور کند و به خاطره شهادت پسرش که مي رسد بعد از 30 سال اشک در چشمانش جمع شود؛ در چشماني که سعي مي کنند بخندند بي آنکه من بفهمم اين خنده تا چه حد دشوار است. شيريني صحبت او آنقدر زياد است که نمي خواهم زمان مصاحبه تمام شود و اندوه نگاهش نهيبم مي زند که زودتر تشکر کن و بيش از اين آزارش نده. تسليم نگاه هاي او مي شوم و مصاحبه را طولاني نمي کنم تا دردي کهنه سر باز نکند.
-نزديک به پانزدهم خرداد است و ما هم گفت وگو را از همان نقطه شروع مي کنيم. از شب پانزدهم خرداد که مي دانيم امام تهران نبودند و شهيد عراقي نقش عمده يي در شکل گيري قيام پانزدهم خرداد داشت. از آن شب بگوييد. شما در جريان امور بوديد؟
شب پانزدهم خرداد که خبر خاصي نبود. فردا صبح که ايشان از خانه خارج شدند دقيقاً نمي دانم کجا بودند اما با بازاري ها تماس گرفتند و بازار را عملاً تعطيل کردند. ظاهراً تلفني ميدان ميوه فروش ها را هم تعطيل کرده بودند تا تظاهرات شروع شود. من به هيچ وجه در جريان اين امور نبودم و ساعت 10 يا 11 بود که از راديو شنيدم خيابان ها شلوغ شده است.
-يعني شهيد عراقي آن زمان از فعاليت هايشان چيزي به شما نگفته بودند؟
خير. من کاملاً بي خبر بودم و از آنجا که خانه ما سلطنت آباد (پاسداران) بود و به مرکز شهر دور بوديم حتي در جريان خبر تظاهرات هم دير قرار گرفتيم چون نزديک خانه ما شلوغ نبود. نزديک ساعت 11 فهميديم تظاهرات شده، کماندوها هم به خيابان آمده اند. حدس مي زديم اين تظاهرات سريع تمام شود و آنقدر طولاني نشود. منتظر شهيد عراقي بودم اما بعد از ظهر شد و ايشان نيامدند. ناچار با برادر ايشان تماس گرفتم و فهميدم ايشان دستگير شده اند. البته وقتي کماندوها حمله کرده بودند شهيد عراقي توانسته بود فرار کند اما خانمي بين جمعيت داخل جوي افتاده بوده. شهيد عراقي خواسته بودند به او کمک کنند ولي دستگير مي شوند. دستگيري آن زمان هم طوري بود که اصلاً ما نمي دانستيم فردي که دستگير شده را کجا مي برند. اما چند روز بعد به ما خبر دادند آنها که دستگير شده اند را به شهرباني برده اند.ملاقاتي هم نداشتند. اما از طريق مردم و دوستان خبرهايي به ما مي رسيد.
-سال 1342 که شهيد عراقي زنداني شدند چند فرزند داشتيد؟
هر سه پسرم آن زمان بودند. حتي دو تا بزرگ تر ها مدرسه مي رفتند.
-چطور امور مربوط به خانه و فرزندان تان را مديريت کرديد؟
شهيد عراقي دستگير شده بود اما خدا بزرگ بود و هدف ايشان به من نيرو مي داد که فرزندانم را بزرگ کنم.
-شما شاغل بوديد؟
خير. اما از همان جايي که شهيد عراقي کار مي کردند ماهانه مبلغي براي امرار معاش به من داده مي شد.
-از سختي هاي خانه براي ما بگوييد که پدر خانه نبوده و مادر بايد نقش پدر را هم عهده دار مي شد؟
بيشترين مشکل من جاي خالي شهيد عراقي براي بچه ها بود. البته دوتا پسرم که بزرگ تر بودند درک مي کردند که پدرشان نيست و چرا نيست اما فرزند کوچکم اين طور نبود و مرتب بي تابي مي کرد. به پدرش خيلي علاقه داشت. من سعي مي کردم با حرف هاي مختلف او را راضي کنم. مثلاً مي گفتم پدر رفته سفر و برمي گردد. راستش را بخواهيد به خاطر نمي آورم جاي خالي پدر را چطور براي بچه ها پر مي کردم. وقتي آدم در شرايط خاصي قرار مي گيرد خدا هم کمکش مي کند.
-چه مدت شهيد عراقي براي واقعه پانزدهم خرداد زندان بودند؟
به سال نکشيد. فکر مي کنم شش ماه. بعد از شش ماه سند گذاشتيم و آزاد شدند البته همچنان تحت نظر بودند. تحت نظر دائمي بودن خانه هم استرس هاي خاص خودش را داشت اما در هر صورت شهيد عراقي هدفي جز شهادت نداشت.
-شما هم با هدف ايشان همدل و همراه بوديد؟
ما با هم فاميل بوديم و پيش از ازدواج ما هم ايشان به خاطر فعاليت هاي فداييان اسلام و همکاري با نواب صفوي مدتي زندان بودند.
-يعني شما قبول کرده بوديد با فردي زندگي کنيد که هدفي جز شهادت نداشت و مي خواست به اين هدف برسد؟
ايشان هدفي جز اين نداشتند و پدرم هم ايشان را حتي پيش از ازدواج ما نصيحت مي کرد فعاليت سياسي نداشته باشند ولي جواب شهيد عراقي هميشه اين بود که «تا ميدان جنگ هست در بستر مردن حرام است.» بر اساس چنين رويکردي از 18 سالگي هم فعال بودند تا اينکه سر ترور حسنعلي منصور حکم زندان ابد گرفتند.
-شب ترور «منصور» را هم تعريف مي کنيد؟
آن شب هم من از هيچ چيز خبر نداشتم. صبح زود شهيد عراقي بيدار شدند و گفتند سر کار مي روند. آن زمان معدن زغال سنگ داشتند. آن روز که از خانه خارج مي شدند من مثل هميشه پرسيدم شب مي آيي يا خير؟ ايشان هم مثل هميشه جواب قطعي ندادند و گفتند اگر رسيدم، مي آيم. رفتند و من ديگر خبري نداشتم تا اينکه حدود ساعت 11 ظهر راديو اعلام کرد «منصور» ترور شده است. حرفي هم از اينکه ترور موفق بوده، زده نشد بلکه اعلام شد «منصور» زخمي شده است. آن شب حدود ساعت 12 شهيد عراقي به خانه آمد. به ايشان گفتم خبر ترور منصور را شنيده ام. ايشان هم گفت اتفاقاً من هم از مردم چيزهايي شنيده ام. مي دانستم که همه واقعيت را نمي گويند و در جواب گفتم من نصف شب حوصله شنيدن دروغ ندارم. البته ايشان به هيچ وجه دروغ نمي گفتند اما هر حرف راستي را هم نمي گفتند.بعد از روز واقعه دستگيري ها شروع شد و من هم منتظر روزي که شهيد عراقي بازداشت شود بودم چون رسماً اعلام شده بود اين ترور کار اعضاي حزب موتلفه بوده است. حدود دو هفته که از واقعه گذشت ساواکي ها به خانه ما ريختند. آمدن شان هم اين طوري بود که يکي از در آمد بالا و در را باز کرد و بقيه آمدند داخل خانه و صاف هم آمدند داخل اتاق. مرتب مي پرسيدند حاجي کجاست؟ گفتم اينجا من هستم و بچه ها. تمام خانه را گشتند. فکر مي کردند ما حاجي را مخفي کرده ايم. وقتي مطمئن شدند حاجي نيست، گفتند ما بايد اينجا بمانيم تا حاجي بيايد. اجازه خارج شدن از خانه را هم به ما ندادند تا نتوانيم حاجي را باخبر کنيم. آن زمان حتي تلفن هم نبود. حال من خيلي آن شب بد شد. حاجي آن شب دير وقت و ساعت 12 آمد. ماموران ساواک به من گفتند حاجي را مي بريم تنها چند تا سوال ساده از او بپرسيم. شهيد عراقي را بردند و ما بي خبر مانديم تا فردا غروب که مامور فرستادند و مامور گفت حاج آقا گفته کتاب دعا و قرآن از خانه ببرم. من گفتم دوتا سوال اينقدر طولاني است که نياز به کتاب دعا و قرآن پيدا شده؟ بعد از آن روز ديگر ما منتظر مانديم تا ببينيم چه اتفاقي پيش مي آيد. حکم مربوط به پرونده پانزده خرداد شهيد عراقي هم هنوز اعلام نشده بود و ايشان با سند آزاد بودند. چهار يا پنج ماه گذشت و به مااجازه ملاقات ندادند اما از گوشه و کنار خبر مي رسيد که حال شان خوب است و بعد از آن هم که حکم اعدام ايشان را اعلام کردند.
-با حکم اعدام ايشان چطور کنار آمديد؟
من حکم اعدام ايشان را روي دکه روزنامه فروشي ديدم. همان روز با بچه ها داشتم مي رفتم خانه مادرشوهرم و از آنجا که به اخبار روزنامه ها خيلي حساس بودم اين حکم را هم ديدم. اما چيزي به روي خودم نياوردم تا بچه ها متوجه نشوند. پسر کوچکم چون دستش در دست خودم بود کنجکاو شد اما متوجه قضيه نشد. پسرهاي بزرگ ترم عکس پدرشان را روي صفحه روزنامه شناختند. اما من مرتب به آنها مي گفتم اشتباه ديده اند.
-منتظر اين حکم سنگين بوديد؟
بله. بعد هم که رفتيم خانه پدرشوهرم و آنجا بچه هم متوجه شدند.
-خانه همچنان با همان مقرري مي گشت؟
بله. دو تا پسر بزرگ ترم مدرسه علوي مي رفتند. من هر روز آنها را راهي مي کردم و بعد من مي ماندم و پسر کوچکم که خيلي بي تابي مي کرد. آنقدر که مجبور شدم او را در مهدکودک ثبت نام کنم.
-با لحظه هاي تنهايي خودتان چه مي کرديد؟
مي ساختم. بار همه کارها بر دوش من بود اما من بيش از هر چيز به اين توجه مي کردم که بچه ها آسيب نبينند. پدر که نبود. مي شد مادر هم نباشد؟ حتي نمي گذاشتم بچه ها متوجه شوند من نگران هستم. تا چهار ماه به ما ملاقات ندادند و زماني که مي خواستند چهار نفر اصلي عامل ترور را اعدام کنند به ما ملاقات دادند. البته اصلاً صحبتي از اعدام نشد. به ما ملاقات دادند و ما هم شاد و خوشحال رفتيم ملاقات. آنها که دستگير شده بودند هم خيلي شاد بودند. بعد از چند روز اعلام کردند چهار نفر متهم را اعدام کردند و چند نفر که شهيد عراقي هم جزء آنها بود با عفو شاهنشاه حبس ابد گرفتند. سختي ها ياد آدم نمي ماند يعني من سعي مي کنم اين سختي ها را فراموش کنم.
-تا چه سالي زندان ماندند؟
سال 56. براي ترور «منصور» 13 سال و براي ديگر پرونده هايي که داشتند حدود دو سال. سر جمع 15 سال زنداني کشيدند. بهمن 56 آزاد شدند.
-از ملاقات ها در زندان بگوييد.
شهيد عراقي هيچ وقت طوري رفتار نمي کرد که انگار کار نادرستي کرده باشد. به هيچ وجه هم ناراحت نبود. هميشه اميدوار بود و به ديگران هم اميد مي داد. روحيه بسيار خوبي داشت. اگر کسي ملاقات مي رفت و شروع به گريه مي کرد شهيد عراقي نمي ايستاد. مي گفت براي گريه کردن برو داخل باغ وگرنه من مي روم.
-شما چي؟ شما به شهيد عراقي روحيه مي داديد؟
خير. هميشه ايشان بودند که به من روحيه مي دادند.
-اعضاي حزب موتلفه زمان زندان شهيد عراقي با شما رابطه يي داشتند؟
بله. گاهي زنگي مي زدند يا عيدي را تبريک مي گفتند. در همين حد.
-اما شما نياز به روحيه يي بسيار قوي داشتيد. همسر شما حکم حبس ابد گرفته بود و آرمانش هم شهادت بوده؛ آرماني که آرمان شما نبوده است. اين موضوع را چطور براي خودتان توجيه مي کرديد؟
در هر حال من زندگي با ايشان را قبول کرده بودم. خود شهيد عراقي هم به من بعد از اينکه حکم حبس ابد اعلام شد، گفت اگر بخواهم مي توانم ازدواج کنم و ايشان هم مانعي براي طلاق دادن ندارند و حتي بچه ها را خودشان بزرگ مي کنند. اين موضوع را هم با پدرم در ميان گذاشتند که پدر گفته بودند به خودتان مربوط است. در هر حال من اين پيشنهاد را قبول نکردم و ايشان هم سال 56 آزاد شدند.
-هيچ فکر مي کرديد ايشان زماني آزاد شوند؟
بله. اتفاقاً تازه که حکم را داده بودند چند نفر از دوستان به من مي گفتند خانم مگر شما تا به حال حکومت تا ابد ديده يي که حبس ابد ببيني. اما قبول اين حرف برايم سخت بود. از طرف ديگر بعضي از افراد فاميل مي گفتند زنداني با حکم حبس ابد تا آخر عمر در زندان است پس شما بايد طلاق بگيري و دوباره ازدواج کني اما من به فرزندانم فکر مي کردم و دليلي براي ازدواج دوباره نداشتم. هدف من بزرگ کردن بچه هايم بود.
-در هر حال اين دوران گذشت و ايشان آزاد شدند. از روز آزادي بگوييد.
براي من پيغام آوردند حاج آقا عراقي قرار است آزاد شود براي او لباس بياوريد. من چندان به آزاد شدن ايشان اميدوار نبودم. اما لباس تهيه کردم و مستاجر طبقه بالا ما را نزديک زندان برد. چند ساعت طول کشيد تا ايشان آزاد شدند. نمي دانم جمعيت از کجا خبردار شده بودند. اما جمعيت خيلي زيادي روز آزادي ايشان جلوي زندان آمده بود. فاميل ها هم که بودند. رفت و آمد ما خيلي زياد شد در حدي که مستاجر ترجيح داد برود. طبقه بالا مردانه شد و پايين زنانه. همه آنها گذشت و خوشحالم که اين روزها مي گذرد.
-بعد از آزاد شدن ايشان مسووليت شما در خانه فرقي هم کرد؟ شما همچنان هم نقش پدر و مادر خانه را داشتيد يا پدر نقش خودش را ايفا مي کرد؟
ايشان هميشه مسووليت پذير بودند؛ چه قبل از زندان و چه بعد از آن. زندان هم که بودند هميشه به من مي گفتند آن کسي که سختي مي کشد تو هستي نه من. من در زندان هستم. اما تو خانه را مي گرداني.
-تا چه سالي ايران بودند؟
سال 57. ايشان علاقه شديدي به امام داشتند و بعد از اينکه امام را به فرانسه تبعيد کردند ايشان هم تصميم گرفتند براي ديدن امام بروند فرانسه. اتفاقاً راحت هم ويزا گرفتند. قرار بود سه روز آنجا باشند و اين سه روز شد دو ماه.مي گفتند آقا اجازه نمي دهند من بيايم. در نهايت به امام گفته بودند يکسري کار دارم بايد بروم. وقتي آمدند ما داشتيم کارهاي پسر کوچکم را مي کرديم که براي ادامه تحصيل برود امريکا. در اصل برود پيش برادر بزرگ ترش. شهيد عراقي به ما گفتند شما هم بياييد برويم پاريس تا پسر کوچکم که حسام نام داشت هم از پاريس برود امريکا. ما هم رفتيم پاريس و يک ماه و نيم آنجا بوديم. اما هر کاري کرديم حسام به امريکا نرفت. مي گفت منتظرم ببينم امام چه مي کنند و بعد که فهميد امام مي آيند ايران ديگر راضي به رفتن نشد. روزي که امام تشريف آوردند ايران ما به همراه خانواده امام که حدود 60 نفر بوديم شش روز بعد از امام به ايران آمديم. شهيد عراقي هم که با خود امام آمدند ايران. سال 57 آمدند ايران و تنها حدود يک سال و نيم توانستند کنار امام باشند يعني تا شهريور 58 که شهيد شدند. اما خوشحالم به آرزويشان که با امام بودن بود، رسيدند و بعد شهيد شدند.
-از روز شهادت بگوييد.
آن روز رفته بودند کيهان براي سروسامان دادن به مشکلي که در موسسه کيهان پيش آمده بود.
-از امام حکم گرفته بودند؟
بله. تنها چند روز بايد مي رفتند. کيهان شلوغ شده بود و رفته بودند براي سروسامان دادن. هرجا که مي رفتند حسام هم با او مي رفت. صبح بلند شدند. صبحانه خوردند و رفتند. حول و حوش ساعت هفت يکي از آشنايان با من تماس گرفت و گفت نزديک بيمارستان ايرانمهر تيراندازي شده است. من مي دانستم مسير شهيد عراقي هم از همان نزديک حسينيه ارشاد مي گذرد. با پسر بزرگم امير رفتيم محل واقعه که توانستيم تا بيمارستان ايرانمهر برويم. به من گفتند حاج آقا عراقي بر اثر حمله گروه فرقان زخمي شده است و مرتب دلداري مي دادند که نگران نباشم. دکتر به من گفت تير به مغز حاج آقا اصابت کرده است. من اين جمله را که شنيدم کاملاً شوکه شدم و بعد تنها يک بار فهميدم توي بيمارستان هستم و آن يک دفعه هم دوستي بالاي سرم بود و گفت ضعف کرده بودي و تو را آورديم بيمارستان تا سرم بزني. من درک نمي کردم کجا هستم و چه اتفاقي افتاده تا چشم هايم را باز کردم و ديدم بهشت زهرا هستم.
-موضوع شهادت پسرتان را هم در بيمارستان به شما گفتند؟
خير. در بهشت زهرا متوجه شدم پسر کوچکم هم همراه پدرش شهيد شده است. آنجا فهميدم بعد از تمام زحمت ها و ناراحتي ها شهيد عراقي بالاخره به هدفش رسيد.
-آن طور که براي ما تعريف کرديد به پسر کوچک تان دلبستگي بسياري داشتيد. با شهادت فرزند کوچک تان چطور کنار آمديد؟
اگر بگويم هنوز کنار نيامده ام باور مي کنيد؟ بچه با شوهر براي آدم فرق مي کند. شوهر آدم که فوت شود براي انسان قابل قبول است چون در هر حال هميشه به اين موضوع فکر مي کند که يکي از ما- زن و شوهر- ممکن است زودتر از ديگري بميريم و برايمان فوت همسر چندان دور از ذهن نيست. اما مرگ بچه را نمي توان قبول کرد. آن هم بچه يي که تا اين حد به من وابسته بود. من اصلاً او را مهد گذاشتم که از من فاصله بگيرد. اما فاصله نگرفت. تقدير پسرم شهادت بود.
-از روزهاي بعدي بگوييد. سال ها بعد.
نمي خواهم بگويم. نمي خواهم خاطرات بد دوباره زنده شوند.
-بسيار خب. از زمان حال بگوييد. هنوز اعضاي حزب موتلفه با شما ارتباط دارند؟
خير. در اين حد که گاهي اوقات تلفني بزنند يا براي برنامه يي دعوت کنند. چند روز پيش هم براي برنامه انتخاباتي من را دعوت کردند که نرفتم. سالي يک مرتبه عيد هم مي آيند. فقط گاهي اوقات پسر بزرگم ارتباطي با حزب دارد. حالا هم که مي گذرد. گاهي اوقات فکر مي کنم آنچه در مقابل آن همه زحمت و بيماري و تحمل شهادت سختي کشيدم نتيجه يي که بايد مي داشت، نداشته است يعني اگر مي دانستم حالا سمت و سوي جامعه به کدام طرف مي رود زير بار تحمل اين همه رنج نمي رفتم. هر چند شهيد عراقي هميشه به من مي گفت؛ «اين مردم را مي بيني که چطور براي حضور امام شادماني مي کنند اگر امام بگويد آنها که دوتا خانه دارند يکي را بدهند به او که بي خانه است، صحبت امام را هم نشنيده مي گيرند و ترجيح مي دهند دنبال کار خودشان بروند. بسياري از اين افراد که حالا در موج انقلاب هستند تنها به فکر خودشان هستند. به فکر اينکه خانه يا ماشيني داشته باشند و روز به روز سرمايه دارتر شوند. اين افراد فکر مستضعفان نيستند.» حالا حس مي کنم شهيد عراقي چه درست مي گفت.