چهارشنبه، 13 خرداد 1388 - شماره 1967
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه نخست
گفت وگو با همسر شهيد مهدي عراقي
زندانيً زنداني

زهرا بيگدلي


مبارزين به زندان مي روند اما کسي نمي داند همسر آنان دوچندان زجر زندان با خود دارند.

عصمت ايجادي تنها 17 سال داشته يا نه 18 سال که همسر مهدي عراقي مي شود. مهدي عراقي که هدفي جز شهادت نداشته، مي گفته تا ميدان جنگ هست در بستر مردن حرام است. عصمت ايجادي از خانه پدري اش در محله شميران به خانه مهدي عراقي مي آيد و سه فرزند پسرش را بزرگ مي کند بي آنکه بگذارد لحظه يي نبود پدر که در راه هدف مبارزه مي کرده احساس شود. صادقانه مي گويد تمام بار زندگي بر دوش او بوده است و نمي خواهد به هيچ قيمتي خاطرات روزهاي بد زندگي را زنده کند. من را به حضور مي پذيرد به واسطه و پادرمياني پسر بزرگ ترش. اما پشيمان مي شوم از اينکه اينقدر اصرار کردم تا او خاطرات روزهاي بد زندگي اش را مرور کند و به خاطره شهادت پسرش که مي رسد بعد از 30 سال اشک در چشمانش جمع شود؛ در چشماني که سعي مي کنند بخندند بي آنکه من بفهمم اين خنده تا چه حد دشوار است. شيريني صحبت او آنقدر زياد است که نمي خواهم زمان مصاحبه تمام شود و اندوه نگاهش نهيبم مي زند که زودتر تشکر کن و بيش از اين آزارش نده. تسليم نگاه هاي او مي شوم و مصاحبه را طولاني نمي کنم تا دردي کهنه سر باز نکند.



-نزديک به پانزدهم خرداد است و ما هم گفت وگو را از همان نقطه شروع مي کنيم. از شب پانزدهم خرداد که مي دانيم امام تهران نبودند و شهيد عراقي نقش عمده يي در شکل گيري قيام پانزدهم خرداد داشت. از آن شب بگوييد. شما در جريان امور بوديد؟

شب پانزدهم خرداد که خبر خاصي نبود. فردا صبح که ايشان از خانه خارج شدند دقيقاً نمي دانم کجا بودند اما با بازاري ها تماس گرفتند و بازار را عملاً تعطيل کردند. ظاهراً تلفني ميدان ميوه فروش ها را هم تعطيل کرده بودند تا تظاهرات شروع شود. من به هيچ وجه در جريان اين امور نبودم و ساعت 10 يا 11 بود که از راديو شنيدم خيابان ها شلوغ شده است.

-يعني شهيد عراقي آن زمان از فعاليت هايشان چيزي به شما نگفته بودند؟

خير. من کاملاً بي خبر بودم و از آنجا که خانه ما سلطنت آباد (پاسداران) بود و به مرکز شهر دور بوديم حتي در جريان خبر تظاهرات هم دير قرار گرفتيم چون نزديک خانه ما شلوغ نبود. نزديک ساعت 11 فهميديم تظاهرات شده، کماندوها هم به خيابان آمده اند. حدس مي زديم اين تظاهرات سريع تمام شود و آنقدر طولاني نشود. منتظر شهيد عراقي بودم اما بعد از ظهر شد و ايشان نيامدند. ناچار با برادر ايشان تماس گرفتم و فهميدم ايشان دستگير شده اند. البته وقتي کماندوها حمله کرده بودند شهيد عراقي توانسته بود فرار کند اما خانمي بين جمعيت داخل جوي افتاده بوده. شهيد عراقي خواسته بودند به او کمک کنند ولي دستگير مي شوند. دستگيري آن زمان هم طوري بود که اصلاً ما نمي دانستيم فردي که دستگير شده را کجا مي برند. اما چند روز بعد به ما خبر دادند آنها که دستگير شده اند را به شهرباني برده اند.ملاقاتي هم نداشتند. اما از طريق مردم و دوستان خبرهايي به ما مي رسيد.

-سال 1342 که شهيد عراقي زنداني شدند چند فرزند داشتيد؟

هر سه پسرم آن زمان بودند. حتي دو تا بزرگ تر ها مدرسه مي رفتند.

-چطور امور مربوط به خانه و فرزندان تان را مديريت کرديد؟

شهيد عراقي دستگير شده بود اما خدا بزرگ بود و هدف ايشان به من نيرو مي داد که فرزندانم را بزرگ کنم.

-شما شاغل بوديد؟

خير. اما از همان جايي که شهيد عراقي کار مي کردند ماهانه مبلغي براي امرار معاش به من داده مي شد.

-از سختي هاي خانه براي ما بگوييد که پدر خانه نبوده و مادر بايد نقش پدر را هم عهده دار مي شد؟

بيشترين مشکل من جاي خالي شهيد عراقي براي بچه ها بود. البته دوتا پسرم که بزرگ تر بودند درک مي کردند که پدرشان نيست و چرا نيست اما فرزند کوچکم اين طور نبود و مرتب بي تابي مي کرد. به پدرش خيلي علاقه داشت. من سعي مي کردم با حرف هاي مختلف او را راضي کنم. مثلاً مي گفتم پدر رفته سفر و برمي گردد. راستش را بخواهيد به خاطر نمي آورم جاي خالي پدر را چطور براي بچه ها پر مي کردم. وقتي آدم در شرايط خاصي قرار مي گيرد خدا هم کمکش مي کند.

-چه مدت شهيد عراقي براي واقعه پانزدهم خرداد زندان بودند؟

به سال نکشيد. فکر مي کنم شش ماه. بعد از شش ماه سند گذاشتيم و آزاد شدند البته همچنان تحت نظر بودند. تحت نظر دائمي بودن خانه هم استرس هاي خاص خودش را داشت اما در هر صورت شهيد عراقي هدفي جز شهادت نداشت.

-شما هم با هدف ايشان همدل و همراه بوديد؟

ما با هم فاميل بوديم و پيش از ازدواج ما هم ايشان به خاطر فعاليت هاي فداييان اسلام و همکاري با نواب صفوي مدتي زندان بودند.

-يعني شما قبول کرده بوديد با فردي زندگي کنيد که هدفي جز شهادت نداشت و مي خواست به اين هدف برسد؟

ايشان هدفي جز اين نداشتند و پدرم هم ايشان را حتي پيش از ازدواج ما نصيحت مي کرد فعاليت سياسي نداشته باشند ولي جواب شهيد عراقي هميشه اين بود که «تا ميدان جنگ هست در بستر مردن حرام است.» بر اساس چنين رويکردي از 18 سالگي هم فعال بودند تا اينکه سر ترور حسنعلي منصور حکم زندان ابد گرفتند.

-شب ترور «منصور» را هم تعريف مي کنيد؟

آن شب هم من از هيچ چيز خبر نداشتم. صبح زود شهيد عراقي بيدار شدند و گفتند سر کار مي روند. آن زمان معدن زغال سنگ داشتند. آن روز که از خانه خارج مي شدند من مثل هميشه پرسيدم شب مي آيي يا خير؟ ايشان هم مثل هميشه جواب قطعي ندادند و گفتند اگر رسيدم، مي آيم. رفتند و من ديگر خبري نداشتم تا اينکه حدود ساعت 11 ظهر راديو اعلام کرد «منصور» ترور شده است. حرفي هم از اينکه ترور موفق بوده، زده نشد بلکه اعلام شد «منصور» زخمي شده است. آن شب حدود ساعت 12 شهيد عراقي به خانه آمد. به ايشان گفتم خبر ترور منصور را شنيده ام. ايشان هم گفت اتفاقاً من هم از مردم چيزهايي شنيده ام. مي دانستم که همه واقعيت را نمي گويند و در جواب گفتم من نصف شب حوصله شنيدن دروغ ندارم. البته ايشان به هيچ وجه دروغ نمي گفتند اما هر حرف راستي را هم نمي گفتند.بعد از روز واقعه دستگيري ها شروع شد و من هم منتظر روزي که شهيد عراقي بازداشت شود بودم چون رسماً اعلام شده بود اين ترور کار اعضاي حزب موتلفه بوده است. حدود دو هفته که از واقعه گذشت ساواکي ها به خانه ما ريختند. آمدن شان هم اين طوري بود که يکي از در آمد بالا و در را باز کرد و بقيه آمدند داخل خانه و صاف هم آمدند داخل اتاق. مرتب مي پرسيدند حاجي کجاست؟ گفتم اينجا من هستم و بچه ها. تمام خانه را گشتند. فکر مي کردند ما حاجي را مخفي کرده ايم. وقتي مطمئن شدند حاجي نيست، گفتند ما بايد اينجا بمانيم تا حاجي بيايد. اجازه خارج شدن از خانه را هم به ما ندادند تا نتوانيم حاجي را باخبر کنيم. آن زمان حتي تلفن هم نبود. حال من خيلي آن شب بد شد. حاجي آن شب دير وقت و ساعت 12 آمد. ماموران ساواک به من گفتند حاجي را مي بريم تنها چند تا سوال ساده از او بپرسيم. شهيد عراقي را بردند و ما بي خبر مانديم تا فردا غروب که مامور فرستادند و مامور گفت حاج آقا گفته کتاب دعا و قرآن از خانه ببرم. من گفتم دوتا سوال اينقدر طولاني است که نياز به کتاب دعا و قرآن پيدا شده؟ بعد از آن روز ديگر ما منتظر مانديم تا ببينيم چه اتفاقي پيش مي آيد. حکم مربوط به پرونده پانزده خرداد شهيد عراقي هم هنوز اعلام نشده بود و ايشان با سند آزاد بودند. چهار يا پنج ماه گذشت و به مااجازه ملاقات ندادند اما از گوشه و کنار خبر مي رسيد که حال شان خوب است و بعد از آن هم که حکم اعدام ايشان را اعلام کردند.

-با حکم اعدام ايشان چطور کنار آمديد؟

من حکم اعدام ايشان را روي دکه روزنامه فروشي ديدم. همان روز با بچه ها داشتم مي رفتم خانه مادرشوهرم و از آنجا که به اخبار روزنامه ها خيلي حساس بودم اين حکم را هم ديدم. اما چيزي به روي خودم نياوردم تا بچه ها متوجه نشوند. پسر کوچکم چون دستش در دست خودم بود کنجکاو شد اما متوجه قضيه نشد. پسرهاي بزرگ ترم عکس پدرشان را روي صفحه روزنامه شناختند. اما من مرتب به آنها مي گفتم اشتباه ديده اند.

-منتظر اين حکم سنگين بوديد؟

بله. بعد هم که رفتيم خانه پدرشوهرم و آنجا بچه هم متوجه شدند.

-خانه همچنان با همان مقرري مي گشت؟

بله. دو تا پسر بزرگ ترم مدرسه علوي مي رفتند. من هر روز آنها را راهي مي کردم و بعد من مي ماندم و پسر کوچکم که خيلي بي تابي مي کرد. آنقدر که مجبور شدم او را در مهدکودک ثبت نام کنم.

-با لحظه هاي تنهايي خودتان چه مي کرديد؟

مي ساختم. بار همه کارها بر دوش من بود اما من بيش از هر چيز به اين توجه مي کردم که بچه ها آسيب نبينند. پدر که نبود. مي شد مادر هم نباشد؟ حتي نمي گذاشتم بچه ها متوجه شوند من نگران هستم. تا چهار ماه به ما ملاقات ندادند و زماني که مي خواستند چهار نفر اصلي عامل ترور را اعدام کنند به ما ملاقات دادند. البته اصلاً صحبتي از اعدام نشد. به ما ملاقات دادند و ما هم شاد و خوشحال رفتيم ملاقات. آنها که دستگير شده بودند هم خيلي شاد بودند. بعد از چند روز اعلام کردند چهار نفر متهم را اعدام کردند و چند نفر که شهيد عراقي هم جزء آنها بود با عفو شاهنشاه حبس ابد گرفتند. سختي ها ياد آدم نمي ماند يعني من سعي مي کنم اين سختي ها را فراموش کنم.

-تا چه سالي زندان ماندند؟

سال 56. براي ترور «منصور» 13 سال و براي ديگر پرونده هايي که داشتند حدود دو سال. سر جمع 15 سال زنداني کشيدند. بهمن 56 آزاد شدند.

-از ملاقات ها در زندان بگوييد.

شهيد عراقي هيچ وقت طوري رفتار نمي کرد که انگار کار نادرستي کرده باشد. به هيچ وجه هم ناراحت نبود. هميشه اميدوار بود و به ديگران هم اميد مي داد. روحيه بسيار خوبي داشت. اگر کسي ملاقات مي رفت و شروع به گريه مي کرد شهيد عراقي نمي ايستاد. مي گفت براي گريه کردن برو داخل باغ وگرنه من مي روم.

-شما چي؟ شما به شهيد عراقي روحيه مي داديد؟

خير. هميشه ايشان بودند که به من روحيه مي دادند.

-اعضاي حزب موتلفه زمان زندان شهيد عراقي با شما رابطه يي داشتند؟

بله. گاهي زنگي مي زدند يا عيدي را تبريک مي گفتند. در همين حد.

-اما شما نياز به روحيه يي بسيار قوي داشتيد. همسر شما حکم حبس ابد گرفته بود و آرمانش هم شهادت بوده؛ آرماني که آرمان شما نبوده است. اين موضوع را چطور براي خودتان توجيه مي کرديد؟

در هر حال من زندگي با ايشان را قبول کرده بودم. خود شهيد عراقي هم به من بعد از اينکه حکم حبس ابد اعلام شد، گفت اگر بخواهم مي توانم ازدواج کنم و ايشان هم مانعي براي طلاق دادن ندارند و حتي بچه ها را خودشان بزرگ مي کنند. اين موضوع را هم با پدرم در ميان گذاشتند که پدر گفته بودند به خودتان مربوط است. در هر حال من اين پيشنهاد را قبول نکردم و ايشان هم سال 56 آزاد شدند.

-هيچ فکر مي کرديد ايشان زماني آزاد شوند؟

بله. اتفاقاً تازه که حکم را داده بودند چند نفر از دوستان به من مي گفتند خانم مگر شما تا به حال حکومت تا ابد ديده يي که حبس ابد ببيني. اما قبول اين حرف برايم سخت بود. از طرف ديگر بعضي از افراد فاميل مي گفتند زنداني با حکم حبس ابد تا آخر عمر در زندان است پس شما بايد طلاق بگيري و دوباره ازدواج کني اما من به فرزندانم فکر مي کردم و دليلي براي ازدواج دوباره نداشتم. هدف من بزرگ کردن بچه هايم بود.

-در هر حال اين دوران گذشت و ايشان آزاد شدند. از روز آزادي بگوييد.

براي من پيغام آوردند حاج آقا عراقي قرار است آزاد شود براي او لباس بياوريد. من چندان به آزاد شدن ايشان اميدوار نبودم. اما لباس تهيه کردم و مستاجر طبقه بالا ما را نزديک زندان برد. چند ساعت طول کشيد تا ايشان آزاد شدند. نمي دانم جمعيت از کجا خبردار شده بودند. اما جمعيت خيلي زيادي روز آزادي ايشان جلوي زندان آمده بود. فاميل ها هم که بودند. رفت و آمد ما خيلي زياد شد در حدي که مستاجر ترجيح داد برود. طبقه بالا مردانه شد و پايين زنانه. همه آنها گذشت و خوشحالم که اين روزها مي گذرد.

-بعد از آزاد شدن ايشان مسووليت شما در خانه فرقي هم کرد؟ شما همچنان هم نقش پدر و مادر خانه را داشتيد يا پدر نقش خودش را ايفا مي کرد؟

ايشان هميشه مسووليت پذير بودند؛ چه قبل از زندان و چه بعد از آن. زندان هم که بودند هميشه به من مي گفتند آن کسي که سختي مي کشد تو هستي نه من. من در زندان هستم. اما تو خانه را مي گرداني.

-تا چه سالي ايران بودند؟

سال 57. ايشان علاقه شديدي به امام داشتند و بعد از اينکه امام را به فرانسه تبعيد کردند ايشان هم تصميم گرفتند براي ديدن امام بروند فرانسه. اتفاقاً راحت هم ويزا گرفتند. قرار بود سه روز آنجا باشند و اين سه روز شد دو ماه.مي گفتند آقا اجازه نمي دهند من بيايم. در نهايت به امام گفته بودند يکسري کار دارم بايد بروم. وقتي آمدند ما داشتيم کارهاي پسر کوچکم را مي کرديم که براي ادامه تحصيل برود امريکا. در اصل برود پيش برادر بزرگ ترش. شهيد عراقي به ما گفتند شما هم بياييد برويم پاريس تا پسر کوچکم که حسام نام داشت هم از پاريس برود امريکا. ما هم رفتيم پاريس و يک ماه و نيم آنجا بوديم. اما هر کاري کرديم حسام به امريکا نرفت. مي گفت منتظرم ببينم امام چه مي کنند و بعد که فهميد امام مي آيند ايران ديگر راضي به رفتن نشد. روزي که امام تشريف آوردند ايران ما به همراه خانواده امام که حدود 60 نفر بوديم شش روز بعد از امام به ايران آمديم. شهيد عراقي هم که با خود امام آمدند ايران. سال 57 آمدند ايران و تنها حدود يک سال و نيم توانستند کنار امام باشند يعني تا شهريور 58 که شهيد شدند. اما خوشحالم به آرزويشان که با امام بودن بود، رسيدند و بعد شهيد شدند.

-از روز شهادت بگوييد.

آن روز رفته بودند کيهان براي سروسامان دادن به مشکلي که در موسسه کيهان پيش آمده بود.

-از امام حکم گرفته بودند؟

بله. تنها چند روز بايد مي رفتند. کيهان شلوغ شده بود و رفته بودند براي سروسامان دادن. هرجا که مي رفتند حسام هم با او مي رفت. صبح بلند شدند. صبحانه خوردند و رفتند. حول و حوش ساعت هفت يکي از آشنايان با من تماس گرفت و گفت نزديک بيمارستان ايرانمهر تيراندازي شده است. من مي دانستم مسير شهيد عراقي هم از همان نزديک حسينيه ارشاد مي گذرد. با پسر بزرگم امير رفتيم محل واقعه که توانستيم تا بيمارستان ايرانمهر برويم. به من گفتند حاج آقا عراقي بر اثر حمله گروه فرقان زخمي شده است و مرتب دلداري مي دادند که نگران نباشم. دکتر به من گفت تير به مغز حاج آقا اصابت کرده است. من اين جمله را که شنيدم کاملاً شوکه شدم و بعد تنها يک بار فهميدم توي بيمارستان هستم و آن يک دفعه هم دوستي بالاي سرم بود و گفت ضعف کرده بودي و تو را آورديم بيمارستان تا سرم بزني. من درک نمي کردم کجا هستم و چه اتفاقي افتاده تا چشم هايم را باز کردم و ديدم بهشت زهرا هستم.

-موضوع شهادت پسرتان را هم در بيمارستان به شما گفتند؟

خير. در بهشت زهرا متوجه شدم پسر کوچکم هم همراه پدرش شهيد شده است. آنجا فهميدم بعد از تمام زحمت ها و ناراحتي ها شهيد عراقي بالاخره به هدفش رسيد.

-آن طور که براي ما تعريف کرديد به پسر کوچک تان دلبستگي بسياري داشتيد. با شهادت فرزند کوچک تان چطور کنار آمديد؟

اگر بگويم هنوز کنار نيامده ام باور مي کنيد؟ بچه با شوهر براي آدم فرق مي کند. شوهر آدم که فوت شود براي انسان قابل قبول است چون در هر حال هميشه به اين موضوع فکر مي کند که يکي از ما- زن و شوهر- ممکن است زودتر از ديگري بميريم و برايمان فوت همسر چندان دور از ذهن نيست. اما مرگ بچه را نمي توان قبول کرد. آن هم بچه يي که تا اين حد به من وابسته بود. من اصلاً او را مهد گذاشتم که از من فاصله بگيرد. اما فاصله نگرفت. تقدير پسرم شهادت بود.

-از روزهاي بعدي بگوييد. سال ها بعد.

نمي خواهم بگويم. نمي خواهم خاطرات بد دوباره زنده شوند.

-بسيار خب. از زمان حال بگوييد. هنوز اعضاي حزب موتلفه با شما ارتباط دارند؟

خير. در اين حد که گاهي اوقات تلفني بزنند يا براي برنامه يي دعوت کنند. چند روز پيش هم براي برنامه انتخاباتي من را دعوت کردند که نرفتم. سالي يک مرتبه عيد هم مي آيند. فقط گاهي اوقات پسر بزرگم ارتباطي با حزب دارد. حالا هم که مي گذرد. گاهي اوقات فکر مي کنم آنچه در مقابل آن همه زحمت و بيماري و تحمل شهادت سختي کشيدم نتيجه يي که بايد مي داشت، نداشته است يعني اگر مي دانستم حالا سمت و سوي جامعه به کدام طرف مي رود زير بار تحمل اين همه رنج نمي رفتم. هر چند شهيد عراقي هميشه به من مي گفت؛ «اين مردم را مي بيني که چطور براي حضور امام شادماني مي کنند اگر امام بگويد آنها که دوتا خانه دارند يکي را بدهند به او که بي خانه است، صحبت امام را هم نشنيده مي گيرند و ترجيح مي دهند دنبال کار خودشان بروند. بسياري از اين افراد که حالا در موج انقلاب هستند تنها به فکر خودشان هستند. به فکر اينکه خانه يا ماشيني داشته باشند و روز به روز سرمايه دارتر شوند. اين افراد فکر مستضعفان نيستند.» حالا حس مي کنم شهيد عراقي چه درست مي گفت.
گفت وگو با سهيل نفيسي به بهانه انتشار آلبوم «ترانه هاي جنوب»
کوتاه مثل زندگي، خواندني مثل ترانه

کيان فخرزاده



چندي پيش دومين آلبوم سهيل نفيسي منتشر شد. او که نشان مي دهد متفاوت با ديگر هنرمندان موسيقي پاپ مي سازد و مي خواند و رفتار مي کند اين روز ها طرفداران خاص خود را دارد. نفيسي در دومين آلبوم خود به سراغ زادگاه، زبان جنوبي و استادش ابراهيم منصفي رفته است. انتشار آلبوم ترانه هاي جنوب بهانه يي شد براي گفت و گو...

---

-آلبوم اول شما «ري را»، سال 84 منتشر شد. در آن زمان چهره ها و جرياني که از سال 76 کار خود را آغاز کرده بودند به نوعي دست خالي نشان مي دادند. هيجان روبه رو شدن دوباره با موسيقي پاپ بعد از سال ها ممنوعيت فروکش کرده بود و کاري از آنها ديده نمي شد. آلبوم «ري را» در يک خلأ وارد بازار شد و موفقيت خوبي کسب و مخاطب خاص خودش را پيدا کرد. خيلي ها در آن زمان اين تصور را داشتند که بعد از چنين موفقيتي شما سريع تر آلبوم دوم خود را منتشر کنيد، نه اينکه بعد از چهار سال آلبوم دوم شما را بشنوند. آيا خود شما زمان بندي خاصي در نظر داريد که آلبوم هايتان را با فاصله هاي زماني معين وارد بازار کنيد؟

من هرگز نمي دانستم هنگام انتشار ري را، دوران خلاء موسيقي پاپ بوده و اين را از ديگران و شما مي شنوم. براي من بيشتر اين بود که دير شده است. يا اينکه در واقع دير شده بود اما حالا يقين دارم با همه تاخيرها شنوندگان عزيز و مهرباني هستند که درست مثل بنده تشنه شنيدن اثري بوده اند که نبض گمشده عواطف انساني را در آنها جست وجو مي کنند. ما در اين چالش و مکاشفه با يکديگر همراه مي شويم و البته در کنار همه اينها مشغله هاي روزمره هم براي من مثل همه وجود داشته است.



-قبلاً هم اشاره کرده بوديد که موسيقي تنها شغل شما نيست.

تا الساعه خير. و البته زمان، بايد خيلي منتظر بمانيد تا به آن ميزان آمادگي براي اجراي چيزي که در ذهن داريد دست پيدا کنيد. موسيقي شبيه به زندگي... يعني سپيده دم و ظهر و شب. يعني فهميدن بندبند شعر و کوبش و زخمه به ساز در همه اوقات. به هر ترتيب داشتن يک نظم نسبتاً طولاني براي آنچه مي شنويد و خوشبختانه با آن مرتبط شده ايد و مسلماً اينکه کي مجوز کار را مي گيريد، کاغذبازي هاي اداري هم دستي در اين قضيه داشته اند وگرنه آلبوم من مي توانست سال گذشته در پاييز منتشر شود. اما به دلايلي ما دست نگه داشتيم و صبر کرديم. در واقع ترانه ها چندين بار از صافي و فيلتر رد شدند تا به اين آلبومي که الان منتشر شده رسيده ايم.

-در آلبوم اول تان (ري را) اشعار عمدتاً از کساني انتخاب شده بود که نام هاي آشنايي بودند. اشعار شاملو، آتشي، نيما و... همين کار شما را شايد شبيه به نقالي مي کرد درست مثل نقالي که شاهنامه آشنا و شناخته شده را براي ما روايت مي کند. براي آلبوم دوم شما اشعار ابراهيم منصفي را انتخاب کرده ايد که شايد آثارش به اندازه آن نام هاي بزرگ فراگير نباشد. نکته ديگر در اين آلبوم هم حرکت شما به سمت گويش محلي است. آيا مي توان اين دو مورد را يک ريسک در آلبوم «ترانه هاي جنوب» محسوب کرد؟

نه، اتفاقاً اين کار را به چند دليل ريسک نمي دانم،اول اينکه من هرگز دنبال يک نام آشنا نبوده ام و بيشتر دنبال يک اثر ناب براي موسيقي بوده ام. اين دستمايه خيلي پيشتر از اينکه بخواهد به شعر معاصر، شاملو و نيما بپردازد در بخشي از شناسنامه کاري من در موسيقي وجود داشته است. دوم اينکه من فکر مي کنم ترانه هاي جنوب پيش از انتشارش شنونده هاي خود را پيدا کرده است. ابراهيم پيش از اينها به عنوان هنرمند و در اين خصوص يک خنياگر تمام عيار مورد توجه بسياري بوده است. او با آثارش اقبال آن را داشته تا در زمان حياتش خانواده يي را که گرد او پر و بال گرفته اند، ببيند و احساس کند. من هم شايد يکي از اعضاي همين خانواده ام که امروز و فردا بزرگ تر و بزرگ تر خواهد شد. هرگز گمان نکنيد که گويش محلي نمي تواند جاي خود را در ميان ساير آثار خوب داشته باشد. در اين خصوص ترانه هاي رامي (منصفي) يکي از بهترين شاخص هاي اين ايده اند که در اين آشفته بازار موسيقي که با گويش هاي محلي در رسانه ها شنيده مي شوند، مسلماً نشانه کاملي است از يک سليقه مناسب شنيداري و به يادماندني. فکر مي کنم منصفي ديگر به اندازه مناسب تري شناخته شده و محبوبيت خود را دارد با آنکه هنوز مطمئناً در ميانه راه است.

-در مورد آلبوم «ري را» مي توان گفت با يک موسيقي خلوت روبه رو بوديم. يک ساز گيتار وجود داشت که چند ساز ديگر هم براي فضاسازي در خدمت آن قرار مي گرفتند. در آلبوم دوم مي توان گفت به سراغ يک موسيقي خلوت تر رفته ايد. در اين آلبوم چند ساز فضاساز حذف مي شوند و ما فقط يک ساز تک به همراه خواننده داريم. شايد براي خيلي ها اين تصور به وجود آمده بود که بعد از آن موسيقي به اصطلاح خلوت به سمت يک ارکستر بزرگ تر حرکت کنيد. چه اتفاقي افتاد که حرکت شما برخلاف تصور صورت گرفت و شما به سمت موسيقي خلوت تر رفتيد و آن فضاسازي هايي را که در آلبوم «ري را» وجود داشت، کنار گذاشتيد؟

نه اتفاقاً چنين خيالي نبوده. سليقه من براي اين آثار همچنان در راستاي فضايي خلوت براي حضور شنونده در ميان آن بوده است. اين فرم از موسيقي همان ادامه خنياگري و بي هيچ آرايش و واسطه يي با شنونده روبه رو شدن است. ساده اما صميمي. کوتاه مثل زندگي. خواندني مثل ترانه. اما هر دو آلبوم بنده چندان هم سوت و کور نبوده اند. در هر دو آنها حضور چند صداي خوش رنگ و دلنشين، همراهي آواز هاي من را دلپذير کرده اند. همان تجربه مطبوع هميشه. يک چندنوازي صميمي با کنترباس، فلوت، آکاردئون و در آلبوم هاي بعدي ويولنسل که هميشه ساز هاي محبوب من بوده اند. اينها سليقه من هستند و براي اين سليقه مسلماً همراهان زيادي خواهم داشت.

-خب، به هر حال کلام، محور کارهاي شماست.

مسلماً. اما بخشي از تجربه هاي موسيقايي من موسيقي بدون کلام است. از موسيقي فيلم گرفته تا کارهايي که هنوز به نتيجه نهايي نرسيده و ضبط استوديويي نشده، اما اتودهاي آن وجود دارد. بنابراين من کار بي کلام هم دارم. ولي زماني که با کلام کار مي کنم ،کاري را انجام مي دهم که از ديرباز مشغول آن بودم. ترجيحاً شعر را محور مي دانم. موسيقي در اين کارها يک همراه کننده است؛ زخمه و کوبشي که آواز را همراهي مي کند.

-اين شيوه براي کارهاي بعدي شما هم انتخاب شده و ادامه خواهد داشت يا اينکه ممکن است در آينده تغييراتي در آن ايجاد شود؟

مسلماً تغيير خواهد بود، اما نه به اين معنايي که شما مي گوييد. اين کار براي من مثل يک تنپوش است. من موسيقي را با آواز آموخته ام و آنچه آموختم و تجربه مي کنم آواز بوده و همراهي سازم.

-يعني هيچ وقت به سراغ ارکستر بزرگ نخواهيد رفت؟

چرا که نه. اين تنها يکي از گونه هاي موسيقي بوده که اوقات پرداختن بيشتري براي آن داشته ام اما ارکستر بزرگ سواد و تجربه ديگري است که از آن هم غافل نبوده ام. اتود هاي ضبط شده يي دارم و کار هاي نوشته شده يي که مشق ها و تمرين هاي من بوده اند. فعلاً که وقت و حوصله آن نرسيده تا بازبيني ها و دوباره کاري هاي مربوطه روي آنها سرانجامي بگيرند. في الحال به شنيدن آنچه هستم مي پردازم.

-يکي از نکاتي که در مورد ارکستر کوچک مطرح مي شود امکانات محدود آن است. شما در اين صورت تنوع کمتري خواهيد داشت که نا خودآگاه باعث مي شود نتوانيد شکل هاي متفاوت تري را تجربه کنيد. شايد اگر همين مسير طي شود در آلبوم سوم يا چهارم تان اين طراوت و تازگي که در آلبوم«ري را» يا «ترانه هاي جنوب» احساس مي شود ديگر براي مخاطب ايجاد نشود. به اصطلاح مي توان گفت دست هنرمند از قبل براي مخاطب رو مي شود. خود شما به چنين مساله يي فکر کرده ايد؟

نه، اساساً به اين موضوع باور ندارم. آنچه موسيقي را به يک اثر خوب و ماندني تبديل مي کند، تفکر و هوشمندي انسان است. پس ديگر نمي توان کميت را فداي کيفيتي کرد که با سليقه و نگاهي مناسب به يک اثر درست شنيداري دست پيدا مي کند. هنرمند دست هايش را رو نمي کند بلکه آنها را مي گشايد.

-نکته ديگر فرآيند انتخاب شعر در کارهاي شماست. اين فرآيند به چه صورت اتفاق مي افتد؟ آيا اين شعر خوانده مي شود و بعد موسيقي براي آن ساخته مي شود يا اينکه در لحظه خواندن، موسيقي آن هم در ذهن شماست؟

شعر ميراث گرانبهاي سرزمين ماست. همه ما از بهترين و بزرگ ترين تا کمترين سروده ها و ترانه هاي کوچه و بازار را در گوشه يي از حافظه خود جاي داده ايم و غالباً در هر مناسبتي بيتي شعر در جواب آن داريم. اين نکته جذابي است براي من. بخشي از اين شعر ها يا ترانه ها براي بسياري از ما مشترک و قابل تکرار بوده و بخشي ديگر مي تواند با آواز کوچک بنده يا عزيزاني ديگر به اين مجموعه اضافه شود. وقتي شعر مهتاب يا عاشقانه يا خيلي ديگر حس مشترک همه ما مي شود، خواندن و پرداختن به آنها و در نهايت ارائه اين آثار در طول زمان شکل خود را پيدا مي کنند. در واقع زمان آنها را به ثبوت مي رساند.

-موسيقي جنوب خصلت عجيب و غريبي دارد. در موسيقي ما، موسيقي مقامي و فولکلور يا حتي موسيقي پاپ وارداتي و ايراني شده وجود دارد. خيلي کم اتفاق مي افتد با يک گويش محلي بتوان به سمت موسيقي پاپ حرکت کرد. در اکثر موسيقي هايي که از گويش هاي محلي استفاده مي شود نوع ارکستر و نوع موسيقي وابسته به گويش است. از اين نظر موسيقي جنوبي ها کمي متفاوت تر است و به يک زيبايي شناسي ديگري دست پيدا مي کند که با همان گويش محلي هم مي تواند خصلت پاپ داشته باشد.

به عبارتي به يک زيبايي شناسي تازه يي دست پيدا مي کند.

-با توجه به اينکه شما مدتي روي اين موسيقي کار و تحقيق کرده ايد و حتي در همان فضا حضور داشته ايد چه شرايطي براي اين موسيقي ايجاد مي شود که به چنين خصلت و زيبايي شناسي دست پيدا مي کند. آنجا که گفتم با يک دستمايه ناب روبه رو شدم منظور همين بود. موسيقي جنوب ايران تاريخ خاصي دارد. بدون آنکه بخواهم آن را با ساير موسيقي هاي فولکلور و مقامي کم نظير ساير نقاط ايران مقايسه کنم، تداخل و تعامل چندين فرهنگ پرنقش و نگار در زمينه موسيقي مثل هندوستان، امريکاي لاتين، آفريقا، اسپانيا و مسلماً ريتم هاي ريشه دار اين موسيقي ها که در موسيقي جنوب کاملاً محسوس است بستر مناسبي براي پديد آمدن موسيقي پاپ در اين خطه ساخته است. البته سال هاي اخير و حتي پيش از اينها موسيقي پاپ به قول دوستان بندري هميشه طرفداران خود را داشته و معمولاً به خاطر همين ريتم ها و لحن هاي پرتپش به عنوان يکي از شاخص هاي موسيقي پاپ به اندازه يي شناخته شده و البته سليقه ها هم متفاوت است.

-و در مورد ادبيات و ترانه...

مسلماً آغازگر اين اتفاق در هرمزگان منصفي است. که مرد و مردانه با يک ساز ترانه هاي تازه يي را مي گويد که هيچ شرايط خاصي نمي تواند داشته باشد جز خود منصفي که تحت تاثير شرايط اجتماعي، فرهنگي و نگرش نوينش به آن رسيده بود. در واقع همه اينها با هم جمع مي شوند و به يک اثر تازه تبديل مي شوند. يکي از نکات مهمي که خود من را خيلي دگرگون کرد شيوه برخورد منصفي با ترانه سرايي بود. يک جور ترانه سرايي نوين؛ گونه يي به امروز شده از ترانه هاي کهن. منصفي اين ترانه ها را با مفاهيم انساني، عشق، رنج، سرمستي و روزمرگي هايي که براي بقيه يک حس مشترک ايجاد مي کند، ترکيب کرده است. اين حس مشترک باعث مي شود آنها هم بتوانند اين ترانه ها را تکرار کنند. اين مورد اين ترانه ها را ناب مي کند و مورد توجه همه قرار مي دهد. براي همين است که مي گويم اين ترانه ها ساختار تازه يي دارند. مفاهيمي هستند که به درد همه مي خورند. گويش محلي آنها هم ترانه ها را خالص تر و ناب تر مي کند، در اين خصوص گويش بندر حتي به ريشه هاي زبان پارسي وفادارتر مانده است.

-فکر مي کنيد چه اتفاقي افتاد که منصفي با وجود اين مرزشکني ها و نوآوري هايش هيچ وقت در دوران خودش نتوانست نتيجه کارهايش را ببيند. چه اتفاقي مي افتد که منصفي سال ها بعد از مرگش مطرح و شناخته مي شود؟

يک بخش اين ماجرا محجوب بودن خود او بود، اما در جاهايي هم مهجور واقع شد. شرايط اجتماعي و سياسي زيادي او را عقب انداخت. خود او هم رغبتي به اينکه استعدادش را وسط ميدان بگذارد و آن را جار بزند، نداشت. اما من فکر مي کنم بيشتر شرايط اجتماعي دور و بر او دستش را بست و اجازه نداد بيشتر شناخته شود. ولي با وجود همه اينها خود او هم پيش از مرگش خوب مي دانست که چقدر مي تواند نسل در نسل بعد از خودش را متاثر کند و با کارهايش لااقل در خطه جنوب شناخته شده بود. شايد اگر خود او کمي منضبط تر بود و شرايط فرهنگي و اقتصادي به او اجازه مي داد... به هر ترتيب يادش گرامي باشد.

-برخورد و آشنايي شما با هم چطور اتفاق افتاد؟

من يک دوره طولاني بيست و چند ساله و در واقع يک عمر را در جنوب سپري کردم. در آن سال ها منصفي براي ما مثل يک خورشيد بود. در شرايط سختي به لحاظ فرهنگي به سر مي برديم؛ براي خواندن يک کتاب تازه گهگاه بايد منتظر دوست يا فاميلي مي شديم تا از تهران آن را براي ما بياورد. امکانات ما در همين حد بود. براي شنيدن يک موسيقي تازه هم همين شرايط را داشتيم. منصفي در قلب همين برهوت مي تپيد. هميشه نزد او نوارهايي بود که ما نشنيده بوديم، کتاب هايي بود که مي توانستيم پيدا کنيم. خود او هم پر از حرف هاي تازه بود؛ موسيقي، شعر، آواز، شادي و سرور، اندوه و غصه هاي فراوان. 17 يا 18 سالم بود که با صداي او آشنا شدم و تا او را ببينم سه سالي طول کشيد. و پيش از ديدار مقداري از ترانه هايش را خوانده بودم و وقتي به هم رسيديم انگار آشناي ديرين هم بوديم.

-در سبک موسيقي شما نوعي چند رگه بودن ديده مي شود. نمي توان اين نوع نوازندگي را به گونه يي خاص از نوازندگي بر فرض گيتار کلاسيک، فلامنکو، يا حتي جاز و بلوز نسبت داد. در «ري را» صداسازي هايي داريم که با کوبيدن روي سيم ايجاد مي شوند و اين از جنس کارهايي است که در موسيقي مدرن با ساز انجام مي شود. آيا اين چند رگه بودن حاصل سرک کشيدن به گوشه و کنار موسيقي است؟ خصوصاً اينکه در جنوب ايران سيستم آکادميکي براي آموزش موسيقي وجود نداشته که بر فرض نوازنده را به يک نقطه خاص هدايت کند.

سرک کشيدن؟ متوجه نمي شوم. براي من موسيقي به مفهوم آکادميک يعني يک جريان ديگر و برخوردي تجربي به اضافه داشته هاي آکادميک و مسلماً هر کسي به زعم خود در جست وجوي راه ديگري است که بنده در حد توان و ارادت خود به موسيقي و شعر به آن پرداخته ام. ضمن اينکه گيتار و هر ساز ديگري امکانات بسيار تازه و متنوعي به نوازندگان امروزي مي دهد؛ راهکارها و آزادي عمل بيشتر براي خلاقيت و نو سازي تا دوباره سازي و باز اجراي آثار ديگران. براي بنده شنيدن آثار با ارزش گيتار و هر موسيقي ديگر مقدم تر بر اجراي همان روايت ها با ساز انتخابي ام بوده و ترجيحاً در نواختن گيتار به کاربرد هاي سليقه يي و تجربي خود پرداخته ام. گونه يي از ميني ماليسم و اشاره به پيشينه موسيقي فولکلور و ريشه هاي کهن آن در همه جوامع و جهان. فرم ساده موسيقي B-A يا ABAB که بر محور کلام ضرباهنگي را در ساز خود مکرر مي کند. اين مورد هم آکادميک است و هم مورد قبول. در همه دنيا تعريف خود را دارد و همچنين شنونده هاي زياد.

-در آلبوم اول، با ايده خاصي در پايان قطعه ها روبه رو بوديم. مي توان اسم آن را پايان در نيمه گذاشت. موسيقي به پايان مي رسيد و شعر در نيمه مي ماند. مخاطب مجبور مي شود شعر را در ذهن پيگيري کند. اين نوع پايان شبيه يک امضا عمل مي کرد. اين مورد به خصوص در کنسرت سال گذشته تان بيشتر ديده مي شد. به نظر مي رسد در آلبوم دوم کمتر از اين ايده استفاده کرده ايد. آيا اين ايده فقط در همان آلبوم اول برايتان معني داشت؟

نه، اين ايده يي است که در تجربه هايم با شعر معاصر داشته ام. اما در آلبوم ترانه هاي جنوب به اين دليل که آوازهاي منصفي پايان متعارفي دارند و خود او هر بيت را دو بار تکرار مي کند و در واقع از همان فرم فولکلور تبعيت داشته به شکل ديگري بود.

-شايد هم به اين دليل که ترانه ها مشخصاً براي همراه شدن با موسيقي نوشته شده اند.

مسلماً. ضمن اينکه من در اين آلبوم علاوه بر بخشي از آهنگسازي و تنظيم، به نوعي به بازخواني هم پرداخته ام. جاهايي آواز خود منصفي را خوانده ام. اما چون اين کار از قبل انجام شده بود، نمي خواستم به پايان نامتعارف يا به قول شما امضا فکر کنم.

-در همه جاي دنيا موسيقي پاپ يک وجه مصرفي دارد. ما موسيقي هاي مصرفي پاپ براي مناسبت هاي مختلف داريم. اما موسيقي پاپ تنها در اين تعريف خلاصه نمي شود. نوع ديگري از موسيقي پاپ ادعا مي کند از جنس امروز و عميق است، و اينکه ارکسترهاي بزرگ در قالب موسيقي کلاسيک نمي توانند از پس اين دغدغه ها بربيايند. به هر حال اين نوع موسيقي مقداري خودش را نسبت به انسان امروز متعهد مي داند. فکر مي کنيد در همين ترانه هاي جنوب هم گفته ها در حد ناله هاي يک مرد تنها باقي مي ماند يا اينکه در پس آن مي توان وضعيت يک انسان را در شرايط تاريخي، فرهنگي و سياسي مورد بررسي قرار داد؟

صداي من به گوش جهان مي رسد/ صداي دل سرشار من/ در گستره ابدي جو زمين ترنم امواجي هميشه مي شود. صداي عشق مرگ را نمي شناسد

در جايي ديگر از همين شعر ابراهيم مي گويد؛ «روي زبان بچه ها و/ در گلوگاه دختران جنوب /مي تراود آواز من /و خون داغ حنجره من/ بر دشتستان سينه هاي ياران بسيارم خواهد باريد»

فکر مي کنم خود او بهتر پاسخ شما را داده است. اين حرف ها شبيه به ناله هاي يک مرد تنهاي جنوبي نيست. لحظه هاي ثبت شده و البته پرخاطره يي است که از همين شرايط تاريخي و فرهنگي جان گرفته اند.

-با وجود تمام محدوديت هايي که به خصوص اين روزها شديدتر شده، آيا دغدغه يي با عنوان موسيقي متعهد براي شما مطرح است يا اينکه چنين برخوردهايي را با موسيقي سطحي مي دانيد؟ آيا ترانه هاي جنوب فقط يک اداي دين به استاد است؟ چه چيزي در ترانه هاي منصفي وجود داشت که شما اجراي دوباره آنها را براي امروز مناسب و اندازه مي دانستيد؟

براي من نه تنها يک جور تعهد و اداي دين بوده بلکه اين مساله برايم کاملاً روشن بود. من بايد اين کار را مي کردم. من پيش از «ري را» ترانه هاي جنوبي را در شناسنامه کاري ام داشته ام و چندين قطعه از آنها با اجراهاي قديمي من در سوئد منتشر شده است. اما صحبت از اينکه چقدر دلخوش باشم به اين ماجرا و نسبت به آينده موسيقي واقعاً در اين شرايط فرصتي براي فکر کردن و تصور آن نيست.

-موسيقي پاپ گستره بزرگي دارد. اشخاص و خواننده هاي زيادي در ايران در محدوده اين موسيقي قرار مي گيرند. به نظر مي رسد شما با نوع رفتار فرهنگي تان قصد داريد خودتان را جدا از اين دسته بندي ها قرار دهيد. آيا خودتان را به شخصه بخشي از اين خانواده محسوب مي کنيد يا دوست نداريد در اين دسته بندي ها قرار بگيريد؟

خير، بنده در اين مورد نه قصدي دارم و نه شيوه رفتاري. در اين خصوص مسلماً خودتان بهتر مي دانيد که اين شکل از کار و ارائه بنده چندان هم تا بن دندان حرفه يي نيست اما در زمينه موسيقي تجربي مسلماً خانواده يي هست که در آن احساس تنهايي نکنيد ولي بيشتر از اين نيست و در نهايت همين موسيقي ساده است و انسان هاي بزرگوارتري که آن را دوست داشته اند و همين...

-به نکته يي اشاره کرديد مبني بر اينکه منصفي اين ترانه ها را به قصد همراه شدن موسيقي با کلام مي نوشت. اما خب، يک مورد ديگر هم پيش مي آيد، مثل آلبوم ري را که اشعار به قصد همراه شدن با موسيقي سروده نشده اند. در چنين مواردي اين دو کار چه تفاوتي با هم دارند؟

منظور شما از اين سوال اين است که زبان ترانه هاي جنوب يک طرف و زبان شعر معاصر و فارسي هم يک طرف؟

-بله. به هر حال اختلاف هايي بين اين دو وجود دارد. به طور حتم وقتي شعري براي همراه شدن با موسيقي نوشته نشده هنگام آهنگسازي لازم است يکسري تغييرات در آن انجام شود. خود شما وقتي با چنين مساله يي روبه رو مي شويد شعرتان با امروزتان سازگار است اما براي ساختن موسيقي در بعضي جاها اين امکان در شعر نيست، چه کار مي کنيد؟

بخشي از اين به شعرهاي منصفي که در واقع جنس ترانه هاي جنوبش را ندارد و در کتاب هاي شعر فارسي زبان اوست، برمي گردد. در واقع به شکلي شروع اين قضيه با دوستاني مثل مسعود پاکدامن و ديگراني و بنده گاه تجربه مي شده. قبل از آن منصفي سعي کرد روي بعضي از شعرهاي فارسي اش آوازي را کار کند اما نه جدي بود و نه براي آن زماني گذاشت. بنابراين در مورد رامي اتفاقي از جنس اينکه بخواهم در شعرش دست ببرم، وجود نداشته است. اما غالباً شعرهايي هستند که خواندن آنها براي من خيلي دوست داشتني است، ولي بعضي از قسمت هاي آن با من راه نمي آيد. اگر قرار باشد من عيناً آنها را هم اجرا کنم هم خدشه به شعر زده ام و هم اينکه موسيقي ام موسيقي چفت و بست داري نخواهد بود. در اين مواقع گاهي ناگزير مي شوم جاهايي را عوض کنم يا بعضي از قسمت ها را بردارم تا بتوانم به نکته هاي اصلي آن شعر بپردازم.

-يعني خودتان را به وفادار ماندن به شعر ملزم نمي کنيد؟

در اولويت همه احترام و ارادتم به شعر وفادار ماندن به آن است اما نه الزاماً. خود شعر و چند خطي از آن که قابل خواندن است براي من تاثيرگذار بوده و شنونده را هم توانسته مثل خود من منقلب کند. مثلاً مي توانم از ترانه ماهي روي شعر شاملو مثال بزنم؛ «من فکر مي کنم که هرگز نبوده قلب من اين گونه گرم و سرخ...» اين ترانه تا جايي کاملاً با موسيقي همراه بود خب اما از ضرباهنگ بخش بعدي ناگهان کوبش شعر تغيير مي کند که لااقل من نتوانستم آن را بخوانم. بنابراين خودم را عجالتاً به همان قسمت محدود مي کنم و طبيعتاً با همان قسمت هم مي توانم خودم و شنونده ام را سراغ معاني گوشه هايي از آن شعر برده باشم. اما اين به معني پايان کار نيست به خصوص در مورد همين ترانه.

-در انتخاب اشعارتان هم بيشتر از شاعران نسل اول و دوم شعر معاصر انتخاب مي کنيد. فکر مي کنم تنها يک انتخاب از شاعران نسل امروز در مجموعه آثارتان هست...

دغدغه اصلي من به هر حال همين بوده است. شعرهاي نسل اول و دوم را که من بيشتر خوانده بودم و نسبت به آنها آگاهي و دوست شان داشتم به طور حتم انتخاب هاي اول من بودند. اما اين به معناي آن نيست که بعدها در من همين تکرار وجود خواهد داشت. دامنه نسبتاً گسترده يي از شاعراني وجود دارد که مي شناسم يا خواهم شناخت. بايد شعر هاي بيشتري بخوانم و همه اينها احتمالاً با هم پيش خواهند رفت تا دوباره بتوانم به شعرهاي ديگري هم برسم.

-گويا قرار بود يک آلبوم ديگر هم از شما منتشر شود که گفته شد منتشر نخواهد شد. دليل منتشر نشدن آن آلبوم که قرار بود باز هم به شعر معاصر بپردازيد چه بود؟

خيلي مسائل سد راه مي شوند. گاهي اوقات شرايط توليد از ابتدا تا پايان چنان سخت و دشوار است که شما را از کاري که کرده ايد پشيمان مي کند. من در حال حاضر حوصله و انگيزه اين را ندارم که مجبور شوم دوباره فلان شعر را حذف کنم و کارم مجموعه يي باشد با هفت يا هشت قطعه. اما آلبوم ترانه هاي جنوب بهانه خوبي بود تا من زودتر به منصفي بپردازم. در اين ميان آشنايي من با آقاي طبسيان و نشر ماه ريز و اينکه ايشان سال هاست در زمينه موسيقي جنوب کار مي کنند و چندين کار هم منتشر کرده اند، باعث شد زودتر روي اين کار متمرکز شوم و اين ترانه ها را به سرانجامي برسانم.

-در خيلي از کارهاي شما به نظر مي رسد تصميم داريد در جايگاه يک نقال قرار بگيريد و يک نوع شخصيت پردازي داشته باشيد. اضطرابي که منتقل مي شود و بر فرض «در لحظه ديدار» از اخوان ثالث که در کنسرت سال پيش اجرا کرديد يک شخصيت مضطرب را اجرا مي کرديد يا در «آي آدم ها» (نيما) لحن به شکلي است که جمع را خطاب قرار مي دهيد.

شعر معاصر اين انگيزه را در من ايجاد کرد. مضافاً اينکه نقالي از کودکي براي من خيلي جذاب بود. اما در برخورد با شعر معاصر که فاقد آن ريتم و ضرباهنگ شعر قديم است براي ايجاد افت و خيزها و بالا و پايين بردن ها و در واقع پي بردن به ريتم ذاتي کلمات به نقالي نزديک مي شويد. براي من قبل از اينکه بخواهم اين کار را بکنم يک کشف بود. دوست داشتم نقالي در کنار شعر معاصر قرار بگيرد و به اين شيوه اجرا شود.

-با توجه به اينکه موسيقي تنها راه منبع درآمد شما نيست، تضاد بين اين دو دنيا را چطور تحمل مي کنيد؟ خيلي از هنرمندان اين تضاد را طاقت نمي آورند. اصولاً هنرمند حرفه يي کسي است که بتواند از طريق شغل و هنرش گذران زندگي کند. اين تضاد شما را اذيت نمي کند؟

کاري مي شود کرد؟، سالم ترين و حرفه يي ترين شکل آن در شرايط فعلي اين است که شما آهنگساز فيلم شويد يا موزيک تبليغات بسازيد. موسيقي فيلم هميشه انتخاب سوم من در ساخته ها و تجربه هاي موسيقايي ام است. کار روي اين جنس از موسيقي اگر قرار است منبع درآمد باشد و موسيقيدان هم باقي بمانيد در شرايط فعلي مقدور نيست. متاسفانه من اين را خيلي هم زود نفهميدم.

-شايد هم اين جنس موسيقي در اين فرآيند آلوده شود.

مطمئناً آلوده مي شود اما عنصر قوي به اسم مراقبت هم وجود دارد. کار شما را در راديو پخش مي کنند و هيچ قانوني نيست که از شما حمايت کند. در همه جاي دنيا وقتي از موسيقي يک شخص استفاده مي کنند نه تنها اجازه مي گيرند بلکه درآمد مادي هم براي او به همراه دارد. اما اينجا اين طور نيست. اگر شرايط آن طور بود شايد آسوده تر مي شد به هنر و هنرمندي پرداخت. من اين شرايط را نمي بينم، بنابراين کارهاي ديگري مي کنم تا هم موسيقي ام را سالم نگه دارم و هم زندگي ام را برقرار.




معرفي کتاب

فرهنگ فارسي عاميانه

تاليف؛ دکتر ابوالحسن نجفي

ناشر؛ انتشارات نيلوفر

شمارگان؛ 5500 نسخه

1523 صفحه/ 24هزار تومان




مرز ميان زبان عاميانه و زبان روزمره يا ميان زبان روزمره و زبان معيار را نمي توان به دقت مشخص کرد. تعيين مرز آنها اگر محال نباشد بسيار دشوار است. فرهنگ حاضر شامل لغات و ترکيبات متداول زبان فارسي امروزه در زبان عاميانه روزمره است که در بعضي از موارد تا حد زبان معيار نيز پيش مي رود، في المثل هنگامي که در ذيل مدخل روزه اصطلاحات عاميانه يا روزمره روزه خور و روزه خوري و روزه خوردن و روزه شکستن آمده است، ترجيح داده شده اصطلاح روزه گرفتن که متعلق به فارسي معيار است نيز آورده شود. اغلب لغات و اصطلاحات و معاني که در اين فرهنگ آمده است در فرهنگ هاي عمومي موجود زبان فارسي يافت نمي شود، شايد از آن رو که فرهنگ نويسان اين دسته از لغات يا معاني را دون شأن زبان فارسي دانسته اند. اما آنچه در اين فرهنگ آمده لغات و ترکيبات و تعبيرات زبان عاميانه و روزمره متداول مردم تهران در قرن چهاردهم هجري است. از اين رو نگارنده گويش هاي محلي و اصطلاحات و تعبيرات شهرستاني را کنار گذاشته و براي انتخاب مثال ها از آثاري استفاده کرده است که اولاً پس از سال 1300 هجري شمسي نوشته و منتشر شده باشد. در تدوين فرهنگ حاضر عمده سعي نگارنده بر اين بوده که براي همه لغات و ترکيبات شاهد آورده شود و اين شاهدها چنان که گفته شد از کتاب هاي قرن حاضر برگرفته شده و خود از جعل مثال خودداري مي کند. ذکر مثال پس از تعريف، از ضروري ترين کارهاي فرهنگ نويس است. از اين رو در فرهنگ حاضر در بسياري از موارد به يک مثال اکتفا نشده بلکه شاهدهاي متعدد از مآخذ مختلف آورده شده است.



ديوان پروين اعتصامي

با مقدمه؛ ملک الشعراي بهار

شمارگان؛ 3000 نسخه

ناشر؛ انتشارات دوستان

378 صفحه/ 75 هزار ريال

بيژن تلياني



سروده هاي پروين، ترکيبي است از دو سبک و شيوه لفظي و معنوي، آميخته با سبکي مستقل و آن دو، يکي شيوه شعراي خراسان است، خاصه ناصرخسرو، ديگر شيوه شعراي عراق و فارس، به ويژه سعدي. و از حيث معاني نيز بين افکار و خيالات حکما و عرفا است. و اين جمله با سبک و اسلوب مستقلي ترکيب يافته و شيوه يي بديع به وجود آورده است. قصايد پروين آنچنان گستردگي دارد که خواننده خود را يک بار در عوالمي رنگارنگ که به صورت يک عالم مستقل درآمده باشد، مي بيند.

طرز بيان ناصرخسرو را در تمثيلات سنايي و استغناي حافظ را در فصاحت و صراحت سعدي مي نگرد. از سوي ديگر مي بينيم خانم پروين در قطعات خود مهر مادري و لطافت روح خويش را از زبان طيور از زبان مادران فقير، از زبان بيچارگان بيان مي کند. گاه مادري دلسوز و غمگسار است و گاه در اسرار زندگي با ملاي روم و عطار و جامي سر هم قدمي دارد. ديوان حاضر شامل قصايد، مثنويات، تمثيلات، مقطعات و... است.

عناوين اين صفحه
زندانيً زنداني
کوتاه مثل زندگي، خواندني مثل ترانه

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام