حسن قاضي مرادي

اخيراً کتابي را به پايان برده ام به نام «در فضيلت مدنيت». در اين کتاب به جنبه هاي گوناگوني از نامدنيت هاي سياسي و اجتماعي در جامعه مان پرداخته ام. در بخشي از کتاب و در پي بررسي برخي از نامدنيت هاي سياسي حکومت هاي ايران به برخي از واکنش هاي مردم نسبت به اين نامدنيت ها نيز پرداخته ام؛ واکنش هايي که برخي از آنها و از جمله «بي تفاوتي سياسي» را بايد با نامدنيت سياسي توضيح داد. بي تفاوتي سياسي مردم را از جمله به اين دليل وجهي از نامدنيت سياسي دانسته ام که به صورت واکنشي انفعالي از سوي مردم نسبت به نامدنيت هاي سياسي حکومت پيش گرفته مي شود و به محدود و بسته شدن حوزه عمومي جامعه که حوزه تلاش براي کشف و استقرار مصلحت عمومي (و ملي) است، مي انجامد.
اکنون که در مقطع انتخابات رياست جمهوري صحبت از «آراي خاموش» طرح مي شود، نظر به همان «بي تفاوتي سياسي» در ميان بخش هايي از مردم است. اين بي تفاوتي سياسي مي تواند علل گوناگوني داشته باشد. در متن زير که بخش «بي تفاوتي سياسي» از کتاب است، به برخي از علل آن اشاره کرده ام. جدا از چنين عللي مي توان از منظر مفهوم «مشروعيت» بي تفاوتي سياسي را به عنوان يک موضع سياسي تبيين کرد. امکان بحث گسترده در اين مورد وجود ندارد.
به علاوه بي تفاوت ماندن از جمله به اين معنا نيز هست که نمي خواهيم با حضور در حوزه عمومي از خويش فراتر برويم و هدفي را محقق کنيم که بدون اقدام ما نيز وجود دارد. اما بخشي از نيروي تحقق آن، راي به متحقق شدن آن نمي دهد
چرا که- شايد- نمي خواهيم با از خود فراتر رفتن در اين روز و روزگار خود را در کنار ديگراني ببينيم که انکارشان مي کنيم. اما چرا نبايد اين از خود فراتر رفتن را با تلاش براي ديدن و قرار گرفتن در کنار ديگراني توضيح دهيم که در جست وجويشان هستيم تا همراهشان شويم. هر يک از ما از موضع خاص خود راي مي دهيم و با راي دادن خود مي توانيم خود را در کنار آناني که نمي خواهيم، نبينيم. و چرا فکر نکنيم راي مي دهيم تا بگوييم تداوم وضع موجود و امکانات موجود شايسته ما نيست و يعني هدف ما از اين راي دادن از جمله اين است که مي خواهيم امکانات محدود موجود را بگسترانيم. اما با راي دادن و رد بي تفاوتي سياسي خود به عنوان يک «موضع» مانع از اين مي شويم در کنار قدرت هايي قرار بگيريم که سياست زدايي از جامعه را به عنوان يک «شيوه يا رويکرد» بقاي خود به جامعه تحميل مي کنند.
بي تفاوتي سياسي
بي تفاوتي سياسي را مي توان غيبت ناآگاهانه يا آگاهانه از عرصه فعاليت سياسي و در تضاد با مشارکت سياسي در نظر گرفت. همين ناآگاهانه يا آگاهانه بودن بي تفاوتي سياسي آن را از دو کيفيت متفاوت برخوردار مي کند؛ نخست آن بي تفاوتي سياسي است که حامل نوعي سياست گريزي نيست. در اين حال سياست به موضوع مورد علاقه يا دغدغه فکري و عملي فرد، گروه يا توده مردم تبديل نمي شود يا نمي تواند تبديل شود. اين بي تفاوتي سياسي پيامد انتخاب نيست بلکه خود به خودي است. دلايل بسياري براي آن وجود دارد. براي نمونه فقر و مجموعه مشکلات اقتصادي، معضلات روابط شخصي يا اجتماعي فرد، فرهنگ سياسي يا نيافتن ارتباطي ميان سياست و سعادت فردي و اجتماعي و... مانع مي شوند سياست به دغدغه و مشغله فکري و عملي انسان تبديل شود به ويژه در جوامعي که از نظر سياسي توسعه يافته نيستند. معمولاً توده هاي مردم به طور خود به خودي با بي تفاوتي سياسي شناخته مي شوند. در اين مورد براي نمونه هانا آرنت مي نويسد؛ «اصطلاح توده ها تنها به آن مردمي اطلاق مي شود که به دليل آنکه ماهيتاً چيزي بيشتر از افراد بي تفاوت نيستند، نمي توان آنها را در سازماني مبتني بر مصلحت مشترک يا در احزاب سياسي و حکومت هاي محلي يا در سازمان هاي حرفه يي و اتحاديه هاي کارگري متشکل کرد. اين مردم به گونه يي بالقوه در هر کشوري وجود دارند و اکثريت عظيم افراد خنثي و از نظر سياسي، بي تفاوت کشور را تشکيل مي دهند که نه به حزبي مي پيوندند و نه حتي به پاي صندوق هاي راي مي روند.»1 بالطبع اين خنثايي نسبي است چرا که همين توده مردم وقتي گاه در تحرکات پوپوليستي دچار اين توهم شوند که قرار است از نظر اقتصادي يا اجتماعي به حساب آورده شوند، تحرکات سياسي معيني را از خود نشان مي دهند.
دوم، آن بي تفاوتي سياسي است که پيامد سياست گريزي فرد، گروه يا اقشار مردم، يعني پيامد نوعي انتخاب آگاهانه يا دنباله روانه است. در اين نوع بي تفاوتي اراده اينان، در هر حدي، موثر است و به همين دليل مي توان آن را گاه همچون ابزاري عليه حکومت در نظر گرفت.
با اينکه در اينجا بي تفاوتي سياسي در معناي دوم، همچون ابزار مواجهه با حکومت، مورد توجه است اما به دليل تداوم تاثير فرهنگ سياسي سنتي در دوران معاصر - از جمله پيامد توسعه نيافتگي سياسي ما - بايد اين تاثير را يکي از عوامل سياست گريزي سريع ما در مواجهه با موانع مشارکت سياسي مورد تاکيد قرار داد.
از جمله اينکه مردم ما سياست را، در کل، خويشکاري حکومتگران مي دانستند. اين نوع نگرش فرهنگي به سياست از جنبه هاي متفاوت ديگري نيز مردم را، از نظر سياسي، بي تفاوت مي کرد. براي نمونه؛
- فرهنگ سياسي سنتي ما، از پيش از اسلام تا دوره مشروطه، رابطه حکومت و مردم را با رابطه شبان و رمه شناسانده است. با چنين ادراکي، مردم خود را به حکومت مي سپارند و بهروزي خود را از آن انتظار دارند نه از خود. صورت ديگري از همين رابطه، رابطه پدر و فرزند است که در آن سرور مستبد پدر اتباع خويش است. حکومت مبتني بر چنين رابطه يي را ماکس وبر پاترناليستي يا «شاه - پدري» خوانده است. جالب توجه است که حتي محمدرضاشاه نيز خود را پدر ملت ايران مي شناخت، در پاترناليسم، که صورت ابتدايي پاتريمونياليسم است، توده مردم به سياست نمي پردازند.2
- در فرهنگ سنتي ما رگه قوي تقديرگرايي وجود دارد. در نگاه تقديرگراي ما همه آنچه بر ما مي گذرد، نتيجه مشيت الهي دانسته مي شود. مطابق با چنين نگرشي، انسان هيچ اراده يي نسبت به زندگي خود و وضعيت جهان ندارد. هر چه هست، ناشي از تکاپو و مصلحت اراده يي متعال است. در برابر چيرگي تقدير يا با آن سازگار مي شده ايم يا دست بالا، در برابر تقديري که آن را مطابق با خواست خود نمي يافتيم، مي گفتيم؛ «اين نيز بگذرد». چنين موضعي اعلام جدايي مان از تقدير و بي تفاوتي نسبت به آن بوده است. «اين نيز بگذرد» را چه بسيار در ارتباط با حکومت ها نيز گفته ايم و انديشيده ايم که چه دريافت حکيمانه يي داريم. همين گرايش تقديرگرايانه، در دوران معاصر، اين دريافت را در ميان ما تقويت مي کرد که همه رويدادهاي سياسي کشورمان را حاصل اراده قدرت هاي بزرگي بدانيم که هر چه بخواهند، مي کنند و ما نيز در ممانعت از تحقق خواست آنان هيچ توانايي نداريم. اين ناتواني بي تفاوتي سياسي را در ما تقويت مي کرد.
- يکي ديگر از زمينه هاي فرهنگي بي تفاوتي سياسي ما وجود رگه قوي دنياگريزي در عرفان ايراني است. در تفکر عرفاني، دنيا حجاب آخرت دانسته مي شود. رفع اين حجاب نيز از طريق سلوکي پيش گرفته مي شود که محور آن ترک دنيا، دنياگريزي و در اساس، بي تفاوت شدن نسبت به دنيا و موضوعات زندگي اين جهاني است. در عرفان بي تفاوتي نسبت به دنيا و موضوعات آن به معناي تعالي صوفي و عارف در مسير سلوک جلوه داده مي شود.3 پايداري همين نگرش در ميان ما در دوران معاصر از جمله عوامل سوق يافتن مان به بي تفاوتي سياسي است. همين که ديده مي شود در هر مرحله شکست جنبش و فعاليت سياسي گرايش به تصرف و عرفان در ميان ما به شدت افزايش مي يابد (و برعکس، در دوره هاي تعالي جنبش سياسي- اجتماعي توجه به عرفان در ما به شدت فروکش مي کند) بيانگر اين نکته است که عرفان تبيين خودفريبانه و ديگرفريبانه يي از بي تفاوتي سياسي را به زيبايي و به قدر کفايت برايمان تدارک مي بيند.
- تا پيش از صفويان، انديشه سياسي تشيع حکم به نامشروع بودن همه حکومت ها در عصر غيبت مي داد. اين باور که هر حکومت موجود غاصب است، در بي تفاوتي سياسي ما موثر بود. همچنان است، در حال حاضر، چه بسيار افراد و نيروهايي اند که صرفاً با يک موضع گيري اخلاقي يا سياسي منزه طلبانه حکم به نامشروع بودن و غيردموکراتيک يا ضدمردمي بودن حکومت ها مي دهند و سپس هر نوع فعاليت سياسي در سيطره چنين حکمي جلوه يي از بي تفاوتي سياسي انتخابي است.
- در فرهنگ سنتي ما گرايش به دونگري (= دوآليسم، ثنويت) بسيار قوي است. اين دونگري، در عرصه سياست، از جمله با افراط و تفريط سياست زدگي و سياست گريزي مشخص مي شود. سياست زدگي بيشتر در شرايط تحرک سياسي توده وار مطرح مي شود و به معناي تبيين هر امر زندگي خصوصي و عمومي همچون امري سياسي است که موضع گيري سياسي مي طلبد. سياست گريزي بيشتر در شرايط شکست تحرک سياسي توده وار بروز مي يابد و به معناي تهي کردن زندگي خصوصي و عمومي از سياست، به معناي بي تفاوتي سياسي است.
هر دو اين افراط و تفريط بيانگر نامدنيت سياسي اند؛ نامدنيتي که فعاليت سياسي پايدار و آگاهانه را به بن بست مي کشاند و آن را در موقتي بودن، سطحي نگري، بي اثر بودن و... مي فرسايد. در عمل سياسي نيز افراط و تفريط اين گونه بروز مي يابد که وقتي با حکومتي مواجهيم که از قدرت سرکوبگري کافي برخوردار است، به صورت افراطي سکوت و عقب نشيني به حوزه شخصي و خصوصي زندگي يا سياست گريزي و بي تفاوتي سياسي را پيش مي گيريم و همين که حکومت را چندان ضعيف يافتيم که باور کنيم نمي تواند سرکوب مان کند، در تفريط يورش کور به آن جز سرنگوني هر چه خشونت بار آن را نمي خواهيم.
وقتي بي تفاوتي سياسي ابزار مواجهه با حکومت باشد، بايد آن را موضعي سياسي در نظر گرفت؛ موضعي که در عمل مي کوشد سياسي بودن خود را نفي و نقض کند. کافي است به اين موضوع بينديشيم که در بي تفاوتي سياسي فرد يا گروه يا توده مردم نمي کوشند يا نمي خواهند از نظر سياسي آينده يي براي خود متصور شوند. اينان از نظر سياسي، در لحظه حال فرو مي مانند. در عين حال اين بي آيندگي سياسي و فروماندن در لحظه حال به معناي آن نيست که اينان به هر وضعيت سياسي تن مي دهند، به آن تسليم مي شوند و خود را کاملاً از عرصه سياست جدا مي کنند. اتفاقاً بسيار پيش مي آيد آنان که موضع بي تفاوتي سياسي مي گيرند به موضوعات سياسي واکنش نشان مي دهند اما آنان به گونه يي با اين موضوعات مواجه مي شوند که انگار، از پيش، چنين مواجهه يي را بي ارزش و بيهوده مي دانند يا به گونه يي به اين موضوعات مي پردازند که انگار ربطي به آنان ندارد. آنچه به آنان ربط دارد اين است که ديگران سخن شان را همچون ابراز نارضايتي، همچون «نه»، بشنوند.
اما صرف «نه» گفتن انباشته بي تفاوتي است.
عوامل بسياري سبب اتخاذ چنين موضعي مي شود. در درجه نخست، اين باور مردم است که حکومت نسبت به منافع و مصالح عمومي (و ملي) بي تفاوت است. وقتي حکومت يکسان انديشي و يکسان کرداري را رواج مي دهد، چه بسيار افراد و گروه هاي سياسي دگرانديش و ديگرکردار، به اعتراض، خود را از گفتن و عمل کردن در عرصه سياست کنار مي کشند. وقتي حکومت توجيه مشروعيت خود را به شعارهاي ايدئولوژيکي شده يي متکي مي کند که براي آنها اعتبار ازلي - ابدي قائل مي شود، مردم را به بي تفاوتي سياسي سوق مي دهد. شعار «خدا، شاه، ميهن» يا «چو فرمان يزدان چو فرمان شاه» اصول ايدئولوژيکي شده يي با هاله تقدس است. حکومت با ايستادن در پشت چنين شعارهايي در واقع از مردم مي خواهد از حقوق و درخواست هاي سياسي - اجتماعي شان صرف نظر کنند. يکي از دلايل بي تفاوتي سياسي ما ايرانيان اين است که به تجربه تاريخي خود دريافته ايم حکومت را همچون «بنگاه اقتصادي» به حساب آوريم و نه «نهاد سياسي»؛ بنگاهي اقتصادي که به ضرر مصلحت عمومي (و ملي)، در جهت چپاولگري هايش عمل مي کند. اما چنين ادراکي، متقابلاً، سبب افزايش تقاضاهاي اقتصادي ما از حکومت مي شود. در اين روند، حکومت با مردم آزمندي مواجه است که هرچه به دستش برسد به نفع شخصي خود مصادره مي کند. در اين حال، هرچه هم درآمدهاي نفتي افزايش يابد، باز هم توان مالي حکومت براي پاسخگويي به تقاضاهاي اقتصادي مردم کافي نيست. چنين است که حکومت به ورطه وام هاي خارجي مي افتد. بي تفاوتي سياسي وقتي به عنوان ابزار مطرح مي شود، صرفاً بروز سياست گريزي نيست. چه بسا افراد و گروه هايي که سياست گريز نيستند اما موضعي که نسبت به حاکميت اختيار مي کنند، موضع بي تفاوتي است.اينان هرگز از هيچ طرح حاکميت حمايت نمي کنند. اين بي تفاوتي مي تواند چنان بگسترد که حتي اگر حکومت طرحي را به نفع خود مردم پيش بکشد - اگر اين طرح به منافع اقتصادي بي واسطه مردم مربوط نشود - باز هم مردم به آن بي تفاوت مي مانند. بي تفاوتي فقط در سطح بي تفاوتي سياسي نمي ماند و به بي تفاوتي اجتماعي و فرهنگي و... حتي بي تفاوتي نسبت به خود نيز مي گسترد. (آمار فزاينده اعتياد و بزه هاي اجتماعي در ايران معاصر را بايد همچون جلوه يي از بي تفاوتي نسبت به خود در نظر گرفت.) همين گسترش بي تفاوتي است که حکومت را در پيشبرد هر طرح که دارد از پشتوانه مردم محروم مي کند. درست به همين دليل است که بي تفاوتي سياسي مردم حاکمان را از حاکميت کردن بيگانه مي کند چرا که بي تفاوتي مردم سبب به اشتباه افتادن حاکمان در تصميم گيري هاي خود و ناتواني شان در اجراي اين تصميم گيري ها مي شود. يکي از دلايل اينکه حکومت هايي که مشارکت سياسي مردم را نمي پذيرند نسبت به تصميم گيري هاي اشتباه خود و پيامد آن پاسخگو نيستند اين است که نمي توانند بفهمند چرا اشتباه مي کنند. آنان فقط از پيامدهاي اشتباه هاي خود مي فهمند اشتباه کرده اند و آن هم بدون اينکه علل آن را درک کنند. حکومت در ناآگاهي از وضعيت خود و وضعيت جامعه، و درغلتيده به روزمرگي، مجبور به تصميم گيري و عمل مي شود و به همين علت نمي تواند اشتباه هاي خود را تصحيح کند و از اشتباهي به اشتباه ديگر مي غلتد.
چه بسا حکومت ها بي تفاوتي سياسي مردم و غيبت شان از عرصه سياست را به نفع خود مي يابند. اما اينان درک نمي کنند در دوران معاصر مشارکت سياسي مردم به آنان هويتي مي دهد که به اعتبار آن از منافع و مصالح شخصي بي واسطه شان فاصله مي گيرند و رو به حمايت از منافع و مصالح مشترک، عمومي (و ملي) مي آورند. اما مهم دريافت اين نکته است که حمايت مردم از مصلحت عمومي (و ملي) تا حدي که فضاي مشترک حکومت و مردم اجازه مي دهد، منافع و مصالح حکومت را نيز دربرمي گيرد؛ آنچه وقتي مردم از نظر سياسي بي تفاوتند به آن بي توجه مي مانند.
بي تفاوتي سياسي مردم به عنوان ابزار به مردم کمک مي کند شرايط دشوار و طاقت فرساي مسلط بر جامعه را تحمل کنند. اما اين نوع تحمل کردن با به مرور از دست دادن توانمندي هاي فردي و اجتماعي شان حاصل مي آيد. از اين لحاظ بي تفاوتي سياسي بيان اعتراض خاموش و منفعلانه مردم است و ابزار نشان دادن خاموش نارضايتمندي مردم از وضع سياسي حاکم بر جامعه. آنان به مرور احساس نارضايتمندي خود را در شکست هاي حکومت مي جويند. پس با مسووليت ناپذيري در سکوت خويش هم خود را ناتوان مي کنند و هم حکومت را به سوي شکست مي رانند. بنابراين چنين مردمي ديگر براي حکومت قابل اتکا نيستند. از جمله به همين دليل است که حکومت ها همواره مجبور مي شوند براي حفظ قدرت به قدرت هاي بزرگ خارجي- که قطعاً هژموني طلب اند- اتکا کنند. نتيجه چنين اتکايي نيز تباهي و زوال حکومت است.
در عين حال بي تفاوتي سياسي تخريبگري خاموش مردم نيز هست بنابراين کرداري نامدني است. مردمي که بي تفاوتي سياسي را همچون سپر تدافعي در برابر فريب خوردگي و سوءاستفاده قرار گرفتن مي پندارند، در پناه گرفتن در پس اين پناه گرفتگي شان حساسيت پذيري خود نسبت به زندگي فعال و خلاق را از دست مي دهند؛ به مردمي تبديل مي شوند که ديگر نمي دانند از نظر سياسي چه موضعي صحيح و چه موضعي غلط است؛ امري که يک نتيجه قطعي دارد؛ اينکه در اوج گيري تنش ها و بحران ها خود را به همان نيروهاي سياسي مي سپارند که بتوانند صورت ظاهر مناسبي از خود به آنان بنمايند؛ صورتي که در دوره معاصر بيشتر در پوپوليسم جلوه مي کند. مردمي که خود را با تفاوت و تمايز و با تعارض و کشمکش سياسي ناشي از آن مواجه نمي کنند، «خرج» توپ هاي جنبش هاي توده واري مي شوند که بر ضد منفعت و مصلحت آنان شليک خواهد شد.
پي نوشت ها؛---------------------------
1- آرنت، هانا، توتاليتاريسم، ترجمه محسن ثلاثي، انتشارات جاويدان، 1362، ص 43
2- بنيان رابطه «شاه - پدري» رابطه «خدا - پدري» است که در ايران سابقه يي ديرينه دارد. مهرداد بهار مي نويسد؛ «زروان در اصل خدا - پدري بوده است که اغلب اقوام ابتدايي بشر به چيزي نظير او معتقد بوده و هستند؛ خدا - پدري که از او همه خدايان و ديوان، همه نيروهاي خوب و بد و همه جهان پديد آمده است. ولي چنانچه از نوشته هاي پهلوي برمي آيد، بعدها از اين خدا - پدر نخستين، خدايي چنان مجرد و پيچيده ساخته اند که مي رساند عقيده به زروان در ايران مراحل مختلف تمدن را از يک جامعه ابتدايي تا جامعه يي پيشرفته، چون جامعه ساساني، طي کرده است. (بهار، مهرداد، پژوهشي در اساطير ايران، همان، ص 159)
3- در فرهنگ سنتي ما دنيا «محل گذر» است، آنچه به دليل بي ارزشي اش نبايد به آن تعلق داشت. ما نخواسته ايم به اين باور تکيه کنيم که دنيا «محل ماندگاري» است، ماندگاري از طريق تلاش براي درک و تغيير آن.