
نگار مختاباد
عنايت سميعي؛ اکثر داستان هاي ديدار با خورشيد حديث نفس هستند. البته وقتي مي گويم حديث نفس منظورم وجه منفي اين تعبير نيست. از قضا بهترين داستان هاي اين مجموعه از دل همين حديث نفس درآمده اند. به اين دليل که داستان هايي هستند که از حديث نفس عبور مي کنند و وارد عرصه عمومي مي شوند مثل داستان «گفت وگوي يکسويه زيرميزي»؛ رخدادي که از حيث زماني متعلق به زمان حاضر است. توجه داشته باشيد اگرچه بسياري از رخدادهاي داستان انتزاعي اند ولي عمدتاً به گذشته تعلق دارند. شما رخدادهايي از نوع «گفت وگوي يکسويه زيرميزي» يا «سنگ هاي شکسته» که به زمان حاضر تعلق دارند در اين مجموعه کم مي بينيد و اين داستان ها آن به هم پيوستگي را بر هم مي زنند. مثلاً شما بين داستان «کتک خورم ملس است» با داستان «ديدار با خورشيد» يا داستان «ديدار در مسکو» هيچ ارتباط ارگانيکي نمي بينيد در حالي که بين داستان «گئجه دور» و داستان «قرار با رفيق داستاني» اين ارتباط وجود دارد. بنابراين تاکيد مي کنم داستان هايي که حديث نفس هستند، از نوعي پيوستگي برخوردارند. اما داستان هايي که وارد عرصه عمومي مي شوند، اين پيوستگي را ندارند؛ گسيخته اند و مي شود گفت طبقه بندي داستان ها خيلي هم درست نيست به اين معني که معتقدم داستان «زبان» يک فضاي واقع نما را تصوير مي کند و خود زبان در آن نقش تمثيلي دارد نه اينکه به مثابه يک شخصيت ساخته شده باشد. بنابراين داستان «زبان» را مي شود از زير عنوان «تن» جدا کرد و زير عنوان «ديدار با خورشيد» گنجاند و به همين ترتيب مي شود مثلاً «گئجه دور» يا «قرار با رفيق داستاني» را زير عنوان ديگري جاي داد. طبقه بندي من اين است که داستان ها را به دو دسته محاکاتي که از واقعيت تقليد مي کنند و داستان هاي متني تقسيم مي کنم.
داستان هاي محاکاتي از يک ساختار متعارف پيروي مي کنند مثلاً در داستان «گفت وگوي يکسويه زيرميزي» يک مقدمه داريم. پيش فرض داستان اين است که آدم هايي که نگاه شان را مي دزدند، صادق نيستند. داستان بسط پيدا مي کند و نهايتاً به پيام مي رسد که پيش فرض مقدمه را تاييد مي کند و ساختار متعارفي دارد. زمان خطي است و روابط علت و معلولي اعمال شده. زاويه ديد نويسنده کل نگر است و اشخاص تيپ هستند و به عنوان شخصيت ساخته نمي شوند در حالي که وقتي سراغ «قرار با رفيق داستاني» مي آييم، مي بينيم جزءنگر است و زمان به هيچ وجه خطي نيست. رفت و بازگشت زماني و ذهني را مشاهده مي کنيم. حرکت از ذهن به عين و از عين به ذهن است و مجاز مرسل اگرچه وجه غالب در اين نوع داستان ها دارد اما عنصر ساختاري داستاني استعاره است مثلاً در داستان «قرار با رفيق داستاني» با نشانه يي سروکار داريم که جاي شخصيت را گرفته يا در يکي از بهترين داستان هاي اين مجموعه که به زعم من «نگاهي از پل» است راوي کنار بندري ايستاده و به بازي بچه يي نگاه مي کند، با کودک 9ساله يي که انگار کودکي است، همذات پنداري مي کند و براي اينکه شکارش کند، مي خواهد خودش را به آب بزند. بنابراين مي بينيم در اينجا استعاره نقش ژرف ساختي در ساختار داستان ايفا مي کند. خلاصه مي کنم طبقه بندي من در اين مجموعه تفکيک دوگونه داستان است؛ محاکاتي و داستان هاي متني که ادبيت، خيال انگيزي و تاويل بر داستان هاي محاکاتي غلبه دارد.
در اين داستان ها روايت جنبه انتزاعي دارد و البته اين انتزاع حالت انضمامي به خودش مي گيرد البته نويسنده از دادن اطلاعات طفره مي رود و شما را به دنبال خودش مي کشاند اما نمي خواهد ماجرايي را بيان کند. شايد بتوان تمام ماجرا را در داستان هاي متني در دو کلمه خلاصه کرد. به عنوان مثال در «نگاهي از پل» مي توانيم بگوييم راوي در پي کودکي و زمان از دست رفته خودش است يا در «قرار با رفيق داستاني» به ظاهر با رفيقي قرار دارد ولي در لايه زيرين در واقع قرارش با خود داستان است؛ که اگر اتفاق نيفتد کل داستان مي سوزد. در اين داستان ها جنبه روايتگري به صورت رخدادهاي علت و معلولي اتفاق نمي افتد و جنبه انتزاعي دارد.
داستان محاکاتي «زبان»، حديث نفسي هم هست منتها وارد يک عرصه عمومي مي شويم که فضاي زندان است و راوي با شکنجه گراني دست به گريبان است. بنابراين فضاي داستان با داستان هايي از نوع «نگاهي از پل» يا «قرار رفيق داستاني» يا «گئجه دور» کاملاً متفاوت است.
در داستاني مثل «گئجه دور» وارد يک فضاي کاملاً شاعرانه مي شويد. اين فضاي شاعرانه هم کودکي راوي است و هم راوي شصت و چند ساله يي است که انتظار دارد مادرش او را از يک طرف پرچين به آن طرف پرچين بگذارد. همين ناتمامي روايت ذهن مخاطب يا خواننده را به حرکت درمي آورد. حتي در داستان کوتاهي به نام «کرم» با يک داستان کامل سروکار داريم. با بخشي از صحبت هاي خانم نيکنام موافق نيستم به اين معني که داستان هايي که زير عنوان تن يا مسخ قرار گرفته اند از نظر من داستان هاي هستي شناختي به شمار مي آيند اما به شکلي که با داستان هاي کافکا يا بکت متفاوتند. تصور من اين است که سوژه هنوز در ايران به دنيا نيامده که بخواهد بميرد. بنابراين مرگ مولف يا مرگ شخصيت به فرهنگ و ادبيات داستاني غرب تعلق دارد.
اگرچه ارتباطات؛ کره زمين را به دهکده تبديل کرده ولي حقيقتش اين است که ملت ها و اقوام، تاريخ و فرهنگ و زبان متفاوتي دارند. بنابراين ممکن است به موضوعي واحد از مناظر گوناگون نگاه کنند. مثلاً در داستان هايي که ذيل عنوان مسخ يا تن آمده، نوع داستان هاي کافکايي يا بکتي را نمي بينيم. اگرچه از حيث معنا، فروپاشي شخصيت به چشم مي خورد اما ساختار روايي داستان بسيار دقيق و منطقي است و فروپاشي را نقض مي کند. از اين حيث معتقدم پس پشت اين داستان ها يک شخصيت يا مولفه متاملي ايستاده که به هستي نگاه مي کند و اين هستي شناختي اش با هستي شناختي غربي در زبان و ساختار داستان کاملاً متفاوت و متمايز مي شود.
مهدي غبرايي؛ اين کار را من خيلي پيشتر - سه سال قبل- خواندم ولي بعد از چاپ فرصت نشده آن را بخوانم. نگاهم به اين کتاب با شيفتگي و دوستي همراه است. اينها بيشتر جذبم مي کند. در مورد کار ايشان بايد بگويم هر چه خواندم، پسنديدم، اگر هم عيبي در کارش باشد، من نمي بينم.
در چند روز گذشته فرصتي شد تا از طريق صداي استاد شجريان با حافظ و سعدي دوباره برخورد کنم. کشف و شهودي را تجربه کردم. به اين نتيجه رسيدم که ما در جست وجوي راه هاي تازه، همه گذشته را نفي کرديم؛ گذشته هاي درست را. ما سعي کرديم راه هاي تازه يي را جست وجو کنيم. با حسرت يا نگاه نوستالژيک به گذشته نگاه نمي کنم، ما سرمان را به هر سنگي زديم تا راه تازه تري باز کنيم. مثلاً برادر يا خواهر بزرگ ترم را مي بينم که حالا تشکيل يک کانون ولرم خانواده داده اند ولي من و پورجعفري دنبال راه گذشتگان نبوديم. روزگاري مي گفتيم بايد بالاي 30ساله ها را ديگر رها کنيم. هيچ يک از بزرگ ترهاي خودمان را قبول نداشتيم ولي اين سر به سنگ کوبيدن ها نتيجه داشته است. شايد براي نسل هاي بعدي و حتي نسل خودمان دستاوردي داشته است. همه از دست دادن ها مثل فقدان بعضي عزيزان و از دست دادن افراد خانواده (فرهاد و هادي) باعث نزديکي ما شده است. در سفري که به تازگي به شمال داشتم با خود فکر کردم اين چاله ها را براي نسل ما کندند. اين حس و حال در کار پورجعفري هم ديده مي شود. سعي مي کنم هميشه به زندگي بخندم. به رغم اندوه دروني با همه چيز شوخي مي کنم. زندگي در عين ارزش داشتن (از اين جهت به پورجعفري شبيه هستم) پوچ و بي معناست. همان ايده حافظ و خيام را قبول دارم؛ همان جمله مشهور «امروز را درياب».
به مولفه هاي اصلي داستان هاي پورجعفري اشاره مي کنم.
درباره زبان
محمدرضا پورجعفري به علت کاري که در ريشه شناسي و شايد به نوعي زبان شناسي مي کند و با توجه به اصل و ريشه هاي هند و اروپايي و حتي خارج از اينها روي زبان چين باستان هم کار مي کند. او به شکل گزينشي روي زبان کار مي کند. مقوله هاي بسيار شيريني را دنبال مي کند. پسوندها و پيشوندها را پيگيري مي کند. در يورش هاي مختلفي که به کشور ما صورت گرفته گاهي زبان فراموش شده است. پيدا کردن شان مثلاً در زبان گيلکي آسان نيست. اما مي گويد در زبان پهلوي اين پسوندها و پيشوندها چگونه بوده است. امکاناتي که زبان ما داشته است و به مرور زمان فراموشش کرده ايم. او بعداً مي آيد روي زبان امروزه هم کار مي کند. اينها از نظر من پسنديده است. ما بايد از کارايي زبان فارسي استفاده هاي زيادي کنيم. خود من علاقه هاي ريشه شناسي يا اصطلاحاً کرم آن را ندارم ولي از واژه هاي نو خوشم مي آيد. در رمان موج ها حتماً به ترکيب هاي «زردآشوب» و «سرخ آشوب» برخورد کرده ايد. اين ترکيب ها را دوست دارم ولي بايد در جاي خود بنشيند تا مقبول واقع شود. اين کاري که پورجعفري مي کند به اين جور تحقيق ها کمک مي کند. بعضي از اصطلاحات و ترکيب هاي کهن را به کار مي برد منتها با کاربرد جديد و اينها به پالوده تر شدن زبان کمک مي کند. قصدم پرداختن به بحث زبان خالص نيست که بعضي دنبال آن مي روند. هر زباني با زبان همسايه درهم مي آميزد و اين طبيعي است. بحث اين قضيه طولاني است؛ الان اشاره يي مي کنم به آن بحثي که استادان به آن اشاره داشتند که ما با زبان عربي مشکل نداريم بلکه لشگرکشي واژگان که بر نحو تاثير مي گذارد و باعث لطمه خوردن به ساختار مي شود، اهميت دارد. ما در برابر آن مقاومت مي کنيم. فعلاً بد نيست بحث اين قسمت را ببندم. منظورم تعصب نيست بلکه بخشي از کاربردهاي زبان فارسي است که از طريق توجه به حافظ و سعدي و فردوسي بايد احيا کنيم. حتي واژه هايي را مي توانيم در برابر لغات خارجي بگذاريم. بيان احساسات دروني ما اهميت دارد. پورجعفري به تمام اين بحث ها توجه دارد.
طبيعت گرايي
من بسيار به اين نگاه نزديکم. ما در دو قسمت شمال بزرگ شديم. تمام عناصر اين طبيعت در ما هست و با آن انس و الفت داريم. پورجعفري کوهنورد است. من اين شانس را داشتم که چهار پنج سال پاي ثابت اکيپ شان باشم. بعد از قضيه مرگ هادي اين موقعيت را از دست دادم. ايشان 40 سال است که اين عادت را دارد. زادگاهم هم در اين جريان اهميت دارد. در سفري که به تازگي داشتم، ديدم در هزاربته لنگرود چيزي از طبيعت نمانده است. در صحبت هايي که با هم مي کنيم دائم از اين طبيعت حرف مي زنيم. گوش من به صداي آبشار بود. او صداها را ظريف تر درک مي کند. حتي صحبت اين شده بود که جنگل هاي تالش از منظر ميراث فرهنگي و باستان شناسي اهميت زيادي دارد. بناها يا تمدن هايي که از زير خاک درمي آورند، چند هزار ساله است ولي درختان چند ميليون سال عمر دارند. مرگ هر درخت، از مرگ انسان اهميتش کمتر نيست. حالا بحث فرسايش خاک هم هست که مهم بوده و بايد به آن توجه شود. ايشان 40 سال است که با اين طبيعت مانوس است. در خيلي از جاهاي ايران گشته است. آدم دريغش مي آيد. او در داستان هايش به اين مسائل توجه ويژه دارد. دريغ و افسوس و همدردي با آنها و مسائلي مانند صلح سبز باعث مي شود نويسنده در متن هايش به آن اشاره کند. اگر انجمني براي دفاع از طبيعت باشد من خودم عضوش مي شوم. دفاع از طبيعت در کار پورجعفري موج مي زند.
ترانه صادقيان؛ مجموعه داستان ديدار با خورشيد را داستان هاي به هم پيوسته ديده ام. درونمايه يا درونمايه هاي مشترکي همه داستان ها را به هم ربط مي دهد و حتي به رماني با ساختاري تازه نزديک مي کند. ساختار هزار و يک شبي اين مجموعه در نگاه اول به همين قضيه متکي است؛ درونمايه هايي درهم تنيده و گاه با عناصر ديگر داستان پيچيده. اين مجموعه داراي درونمايه يي چندساحتي است و همين چند درونمايگي آن را کمي از داستان کوتاه جدا مي کند.
درباره درونمايه يا درونمايه ها
آدمي توسري خور همچون کودکي بي دفاع. همه او را مي زنند. تکه هايي از او مي کنند يا کنده مي شود. شکنجه مي شود. زن جوانش را پيش رويش شکنجه مي دهند. سنگ قبر بچه هايش را خرد مي کنند. نديده اش مي گيرند تا نگويند چه بلايي سر پسرش آورده اند. کلاه سرش مي گذارند. مسخ مي شود. دستخوش وهم و بيماري مي شود. فکر مي کنيم کارش تمام است. از بدشانسي و گاهي بي عرضگي او لج مان مي گيرد. از اينکه اينقدر ترسو است، منفعل است. از مظلوم نمايي اش. قهرمان اين داستان ها هيچ بويي از قهرماني و شجاعت نبرده اند. بعدها نمي دانيم چطور مي شود اين آدم کارهايي مي کند که اصلاً انتظارش را نداشتيم. با زبان درازش دمار از روزگار شکنجه گرهاي ابله درمي آورد. ماه را مي گيرد آن هم خيلي راحت، با يک قلاب ماهيگيري و به خانه خودش مي برد، با او آواز مي خواند، داستان مي نويسد با او مي رقصد. حتي وقتي صفر مي شود، وقتي متلاشي مي شود انگار با قدرت انکارنشدني وجود دارد.
روح جاري در داستان ها، روح کودک 60 ساله يي است. نويسنده اين داستان ها به اندازه يک کودک 9 ساله سرخوش، سمج و بي دفاع و پر از شادي و لجبازي و زندگي است. و انگار که به اندازه پيري هزارساله زيسته است. مجموعه با داستان کتک خورم ملس است، شروع مي شود و با داستان خجک تمام مي شود. داستان اول اوج بي عرضگي و توسري خوري آدمي است. اين يک معرفي است؛ معرفي قهرمان ما يا شايد معرفي ما. اما خجک کيست، چيست؟ به نظر مي رسد نتيجه بي عرضگي و پپگي همان قهرمان باشد. اين خجک چه مشخصاتي دارد؟ هيچ، بي دست و پا و چشم و گوش و بيني و دست و زبان. هيچ است تا آنجا که مي شود هيچ را تصور کرد، هيچ است. اما همين خجک مثل الکترون سوار بر نور همه جا را درمي نوردد و همه چيز را مي شنود. همه چيز را مي بيند. مي بويد. مي چشد. آدم ياد چيزهايي مي افتد؛ ياد حمله مغول، کشتار مهاجمان،حمله،.. ياد انقلاب صنعتي، کامپيوتر، دولت مرکزي...
من اين درونمايه بزرگ را دوست دارم که ايراني و انساني است. به خودم، به خودمان نزديکش مي بينم. سماجت؛ سماجت انساني که زنده است.پيري هم هست، يک يک حواسش را از دست مي دهد، همه چيزش را از دست مي دهد. اما عاقبت چه؟ شنگولانه سوار بر نور مي چرخد. همه جا مي رود، مي بيند و مي شنود. ناچيزترين ذره است ولي همه چيز هست مثل الکترون. قهرمان وقتي همه چيز مي شود که از صفر، از هيچ هم کمتر شده. و چه شده با چه سلاحي از کدام راه...
درونمايه ديگر داستان، داستان است، با آن وسواس ها و بازي هايي که نويسنده دارد. داستان را به است و استادن و استخوان و... مربوط مي داند. همه چيز را داستان مي داند، از اين رو درباره همه چيز مي نويسد. هر روز مي نويسد. روزي يک داستان مي نويسد. لحظه يي يک داستان مي نويسد. داستان جوهر زندگي اوست؛ مفهوم انسان است. از نظر نويسنده داستان است که قهرمان داستان است. روزي که بيايد و ما نباشيم چه مي شود، قرار مي سوزد؟ نه، کل داستان مي سوزد. (از داستان رفيق داستاني)
در داستان پس مانده هاي من که آخر مجموعه تن است، بعد از اينکه همه چيزش را از بالا و پايين و چپ و راست از دست مي دهد، نقطه يي از او روي کاغذ مي ماند که همان داستان است. که بعد از متلاشي شدن و مردن او هم مي ماند. داستان مي ماند که استادن و هستن است. زندگي است. پس اين طور، او اين ترسوي بي مقدار، او که بي اراده همه چيزش را از کف داده و شاهد از کف دادن همه چيزش بوده، زنده مانده. در داستان هست و به همه کائنات دهن کجي مي کند.
اما زبان خيانت نمي کند بلکه نجات بخش و قدرتمند است.درونمايه ديگر داستان ها بازگشت به دامن مادر طبيعت است و نجات بخش طبيعت. که در تمام توصيف ها، صحنه پردازي ها و در تمام لحظه هاي داستان به چشم مي خورد. (چشم هايم پر از رنگ است. همه رنگ ها در ني ني چشم هاي من جا خوش کرده اند. رنگ هاي انبوه در چشم هايم به ساعت يا روز و شب، به ماه و فصل وابسته اند. چگونگي هوا، ابري يا آفتابي بودن، باراني يا مهتابي بودن. سرش را بلند مي کند، خورشيد همه دريا را به رقصي آتشين درآورده است. در آن غروب که همه چيز سرد و آتشين مي نمايد، خورشيد از گردش روزانه برمي گردد.) و درونمايه ديگر داستان مرگ نابهنگام عزيزان و بي منطق بودن مرگ است و باقي ماندن پس از عزيزان و تحمل رنج از دست دادن شان است. همه جا در داستان ها کسي را مثل سايه مي بينيم که وجودش انگار قطعي نيست و حضورش با چيزي ضجه مانند از سوي نويسنده قهرمان در سراسر داستان اعلام مي شود؛ داستان هاي «گئجه دور»، «حالا چه مي کني؟»، «با برف هم نيامدي»... «ساعت شش صبح شانزدهم بهمن».
حال و هواي سياسي داستان ها کاملاً مشخص است اما به نظرم درونمايه هاي داستان معطل سياسي بودن نمي ماند، فراتر مي رود و ايراني و انساني مي شود. مثل داستان سنگ هاي شکسته يا زبان ها.
ساحت ديگري از درونمايه هاي داستان ها پرسش هاي فلسفي است که در داستان طرح مي شود؛ درباره مرگ انديشيده و درباره من انديشيدن. من که دست و پا و چشم و آبرو و همه چيزش را از دست مي دهد و باز من است يا ادعاي آن را دارد. اين من را پيشتر نيز در داستان هاي او ديده ام که دست نيافتني و گريزپا است (نرسيدن در زبان موج) که طي داستان پليسي کشته مي شود. «کدام يک از ما در زبان موج» مضموني است که در داستان هاي پورجعفري تکرار شده.به هر حال تعدد درونمايه که متعلق به رمان است در اين داستان هاي کوتاه هست بدون اينکه لطمه يي به آنها بزند.زبان داستان ها بسيار راحت و روان است و نثر ويراسته دارد.
طنز از مهم ترين خصيصه هاي زباني داستان ها است چون کاملاً بيان کننده حالت بازيگوشانه نويسنده است؛ طنزي که گاه تلخ و غيرقابل تحمل است و تلخي آن از زخمي بودن قهرمان نويسنده ناشي مي شود. اين نکته که کودکي و پيري کنار هم قرار گرفته اند قابل تامل است. نسل نويسنده نسلي است که در پيري حامي خود شده و توانسته آن کاري را که به آن عشق مي ورزيده، دنبال کند چراکه تا آن موقع گرفتار هزارجور جنگ و دعوا، گرفتار نان و... بوده و در پيري است که اگر جان به در برد مي تواند حامي خود بشود و تازه آن موقع کاري را که عاشقش است، دنبال کند. و قهرمان يک جان به در برده است.
اين مجموعه قوي ترين و بي نقص ترين کار پورجعفري است. اولين کاري است که در آن به قول معروف رحمي به مخاطب شده. به نظرم اين بي اعتنايي به مخاطب حتي در اولين داستان هاي کوتاه پورجعفري هم در مجموعه رد پاي زمستان کم و بيش به چشم مي خورد. در حالي که پيداست نويسنده رد پاي زمستان به دنبال آموختن و رعايت قواعدي است که در آن زمان آکادميک مي پنداشته. در تورهاي خالي عناصر داستان و انگيزه ها بسيار پخته تر شده و مقدمات حذف سوم شخص و قهرمان در داستان قهرمان و نويسنده فراهم شده. در دو مجموعه ديوارها و زبان موج انگار خمپاره در عناصر داستان افتاده باشد که ترکش اش به مخاطب نيز اصابت کرده او ظاهراً به هيچ گرفته مي شود. و همچنين لجبازي نويسنده را مي بينيم با انضباط و عناصر داستاني و هرچه خود در ايجاد و تئوريزه کردن آن نقش نداشته. ساختار داستاني اين مجموعه اما داراي وجوه تازه يي است. داستان ها شرقي و ايراني هستند. در همين حال نويسنده از تجربه جهاني داستان نويسي به خوبي بهره گرفته. در دو مجموعه پيشين به نظرم پست مدرنيسم را تجربه کرده؛ تجربه يي بي نهايت صادقانه و خالي از تقليد. و در اين مجموعه از آن گذشته در واقع نويسنده مسيري را رفته که ادبيات پيشرو دنيا طي کرده و مي کند.
برخي عناصر داستان در اين مجموعه؛
1- راوي؛ تقريباً در تمام داستان ها راوي اول شخص و نويسنده است چراکه نويسنده اين گونه به ما منتقل مي کند که مسووليت آنچه در داستان ها گذشته را تمام و کمال پذيرفته. مقدمات اين کار در سوم شخص غايب در گذشته در مجموعه زبان موج فراهم شده.
2- نويسنده مي خواهد ما را در لحظه نگه دارد و اين موضوع به درونمايه فلسفي و بازگشت به طبيعت کمک مي کند.
3- فضاسازي؛ تخيل و کارکرد آن؛استفاده و گرايش به تجريد و تسلط استفاده از تخيل و تجريد در داستان ها کاري نو است. آن انفجاري که در دو مجموعه پيشين پورجعفري رخ داده بود و آثاري از شلختگي و بي بند و باري را در داستان ها به جا گذاشته بود در اين مجموعه جاي خود را به تخيلي بي مرز داده و هيچ چيز جلوي نويسنده را نمي تواند سد کند. هرچه بخواهد مي شود و آنچه بخواهد، مي کند. اين بار حصاري در عناصر داستان نديده بلکه در جهان داستان آزادي بي حد و مرزي براي خود دست و پا کرده. «حس مي کنم سبک شده ام، وزنم کم مي شود و چيزي از درونم با فشار بيرون مي زند. حرکتش را حس مي کنم. کودکي از بغل گوشم مثل تير مي دود.» اين عبارت ساده ولي چندوجهي نشان مي دهد مرد کودکي خود را مي بيند و به ياد مي آورد.
4- حقيقت مانندي؛ «چوب را به آب مي زنم و ماه رشته رشته مي شود. با دو شاخه آن را مثل رشته هاي ماکاروني مي پيچانم...» اين عبارت داستاني و ادامه آن در فضاي سوررئاليستي کاملاً حقيقت مانند است و نشان دهنده همان عشق و انگيزه يي است که مرد با خودش به خانه مي برد و هرگاه بيدار باشد از آن استفاده مي کند و ديگر خيالش راحت است. حقيقت مانندي در جهان داستاني اين مجموعه بارز است در حالي که تقليد صرف از واقعيت عيني در اين مجموعه اصلاً وجود ندارد.
5- ساختار کلي داستان ها تودرتو است و درونمايه ها با ساير عناصر ترکيب پيچيده يي را ايجاد مي کند که گاه مجموعه به رماني با فرم نو پهلو مي زند. مثلاً تقسيم کردن داستان ها زير چند عنوان که در نگاه اول به نظرم اتفاقي مي آيد. ديدار با خورشيد به معرفي زندگي واقعي قهرمان مي پردازد؛اينکه چه بر او گذشته،مردم و اتفاقات زندگي اجتماعي با او چه کرده و چه انديشه يي دارد. دفتر دوم روياها و کابوس هاست. نگراني ها و اضطراب هاست. دفتر سوم خود است. امکانات آسيب پذير فردي است. دار و ندار ماست براي زندگي و در مواجهه با آسيب هاي زمان و آخرين دفتر، پرخيال ترين آنهاست که درونمايه دوگانه يي دارد؛ آميختگي و همذات پنداري و نگاه عاشقانه به زمين و هرچه در آن است. و مسخ شدگي که با نوع کافکايي اش کاملاً متفاوت است. مسخ شدن نيست، تبديل شدن است و خودخواسته. مي گويد صبح که از خواب پا مي شوم، خجک مي شوم. بخوانيد مي خواهم صبح که از خواب پا شدم خجک شوم مثل بچه يي که يک روز مي خواهد لوکوموتيو شود، يک روز کرم شود، يک روز... و در همين شدن هاست که نيست مي شود، صفر مي شود، خجک مي شود تا همه چيز شود. در اين تقسيم بندي به ظاهر اتفاقي و ساده ما با کسي يا کساني آشنا مي شويم که در کشور ما، اجتماع ما و در زمين ما زندگي مي کنند. يکي با شوخي و بازيگوشي دردناکي از مامور معذوري که از نگاه به او مي پرهيزد، سراغ پسرش را مي گيرد که قريب به يقين مي داند سر به نيست اش کرده اند. ديگري کسي است که با رفتار خجول مودبانه اش راز هولناکي را مي خواهد از زن پنهان کند. با کسي آشنا مي شويم که به تجربه و چشم خودش اعتماد نمي کند و پولش را به آدم باهوشي که او را دست انداخته مي بازد. و ديگر قهرمانان مردان و زناني با عمل و سابقه سياسي و قهرماني. و با يکي از قهرمان هاي اصلي داستان يعني خود داستان. سپس با دنياي ذهني و کابوس هاي آنها آشنا مي شويم و آناتومي قهرمان و سپس مي بينيم چه مي کند که بشود آنچه مي خواهد.
6- شخصيت پردازي؛ شخصيت پردازي مثل ديگر عناصر داستان سيال و داراي دوسويه تخيل و واقعيت است و از شناخت عميق و چندوجهي او از طبيعت آدم ها و عشق بي قيد و شرط به انسان ناشي مي شود. به نظرم اينکه نويسنده خود تمام قهرمانانش و تمام اتفاقات داستانش را به طريقي زيسته، مي تواند از منظري اهميت نداشته باشد اما به نظرم تجربه او اعتبار خاصي به داستان ها مي بخشد.
از اين رو مهم است که بدانيم آن کساني که آن همه قهرمان سر قرار منتظرشان مي مانند و هيچ وقت هم نمي آيند دوستان عزيزي بوده اند که يک يک از دست رفته اند.زبان ها تجربه شخصي خود نويسنده است. اهميت دارد که چنين نکاتي را درباره داستان ها بدانيم.
7- زبان و نثر گرچه کمي يکنواخت است اما روان و داراي سبک و سياقي شخصي و ساده است و ويراسته.
8- خط عمل و پيرنگ و حادثه ؛در داستان هاي پورجعفري هر حادثه يي مي تواند مبناي داستان باشد و او با رويه دوگانه نرمش و تسلط، به عبارتي به عناصر مي تواند هر اتفاق ظاهراً بي اهميتي را تبديل به داستان کند و در پيرنگ داستان قرار دهد.
9- کشش داستاني؛ براي خواننده يي که دقيق نيست و حساسيت کمتري دارد و با جهان داستاني نويسنده آشنا نيست، اين داستان ها کشش ندارند.
10- اثر واحد؛ کارهاي برخي نويسنده ها را بايد تماماً خواند تا حال و هوا و جهان داستاني اش روي ما اثر کند. البته بعضي داستان ها که ساختار آشناتري دارند مانند سنگ هاي شکسته، ما سه تن بوديم وشاشباران، در همان محدوده داستان اثر خود را مي گذارند و فضاي داستاني نويسنده را القا مي کنند.
11- سبک سوررئاليسم و اکسپرسيونيسم روي اين داستان ها سوار شده اما فقط براي اينکه واقعيت را آن طور که پورجعفري ديده و حس کرده، منتقل کند. اين کار بدون محدوديت انجام شده؛ آزاد و رها. به قول خودش در آن سوي ديوارها با کفشي که خورخه به او داده همه جا مي تواند برود. فکر مي کنم از اين کفش ها زياد دارد. در مجموع با تلقي من از رئاليسم او يک رئاليست است. اما سبک خود را در رئاليسم دارد، يا مي تواند داشته باشد. مي تواند را براي اين گفتم که فکر مي کنم اين مجموعه کاستي ها و نابجايي هايي، اندکي جمله ها و اندک تري داستان ها که نابجا آمده اند. با همه اينها اين مجموعه آغازي است؛ آغازي دوباره و دير رسيده آنچنان که خود پورجعفري معتقد است به دير رسيدن. اما شروع درخشاني است براي يک فصل هنري قابل توجه و مهم براي او در کارهايش و براي ما که با وجود او قدمي به ادبيات داستاني خودمان آن طور که بايد باشد نزديک مي شويم.
عنايت سميعي؛ داستان هايي که ذيل عنوان مسخ آمده اند، بعضي از آنها و نه همه آنها، مثل کرم با داستان هاي نوع غربي شان متفاوتند. در مسخ کافکا گر گور سامسا تبديل به سوسک مي شود و اعمالي که به يک سوسک مربوط مي شود از او سر مي زند. يعني شما با کنش سوسک سر و کار داريد اما در اين داستان ها کنش بسيار ناچيز است و عمدتاً با توصيف کرم شدن يا توصيف خجک شدن سر و کار پيدا مي کنيم. بنابراين در اين داستان ها آن جنبه فلسفي بر کارکرد و عناصر داستاني اش مي چربد.اين مجموعه از دل يک درون نگري و تامل فلسفي درآمده است و اگر حذفي هم وجود دارد از همين موضوع سرچشمه مي گيرد. به اين دليل که قرار نيست نويسنده همه چيز را در اختيار خواننده قرار دهد. همان جنبه حسي و شاعرانه يي که اشاره کردم باعث مي شود اين حذف ها در داستان اتفاق بيفتد. اما دو نکته در اين مجموعه وجود دارد که شايد باز هم جنبه حذفي داشته باشد. يک مورد ديگر اينکه نشاني از زن در اين داستان ها نمي بينيم مگر در دو مورد که زن ها متعارفند. و هر دو بار در نقش مادر ظاهر مي شوند؛ يک بار در «گئجه دوره» و يک بار هم در «گفت وگوي يکسويه زيرميزي» بر سنگ قبرها است. در چند داستان ديگر هم هست اما آنها تشخص زنانه يي که متعلق به اين دوره باشد، ندارند. زنان در وجه عام يا تيپ هستند و ديگر اين موضوع که پورجعفري خيلي دغدغه 30 سال اخير را نداشته. اين را هم در رمان «ساعت گرگ و ميش» مي بينيم که وقايع متعلق به دوره قبل است و هم در اکثريت قريب به اتفاق داستان هاي اين مجموعه و از قضا داستان هايي که به وقايع روز توجه دارند به زعم من داستان هاي خوبي درنيامده اند. مثلاً داستان «يک نمايشگاه» هجو است. اما داستان «اسب زخمي» طنز تکان دهنده يي دارد. با اينکه همه چيز روايت موکول به پايان داستان مي شود ولي پايان داستان مثل اين است که سنگ عظيمي را در آب مي اندازد و همه روابط و عناصر پشت سر را تحت الشعاع خودش قرار مي دهد و داستان هايي از نوع «کرم» اينها طنزهاي تراژيکي در پشت شان نهفته است. از اينجا مي خواهم به اين نتيجه برسم که دلمشغولي پورجعفري در اين داستان ها به هيچ وجه روزگار حاضر نيست و پورجعفري عمدتاً با گذشته و خاطرات خودش درگير است.