شنبه، 9 خرداد 1388 - شماره 1963
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: انديشه
سياستمدار يا دانشمند؟

محمدرضا عاشوري/ Mr_aashouri@yahoo.com

انتشار مجموعه کتاب هاي چهارجلدي «جامعه شناسي شناخت» فرصت مغتنمي بود براي علاقه مندان به علوم اجتماعي و جامعه شناسي براي آشنايي بيشتر با يکي از تفکربرانگيزترين شاخه هاي آن. بي گمان، مولف ارجمند اين مجموعه، زحمات بسياري را براي تدوين آن بر خود هموار کرده است. سنجش آن مجموعه، هدف اين نوشته نيست، بلکه انتشار آخرين جلد آن که به تازگي روانه بازار شده، انگيزه قلمي کردن اين چند خط است.

---

«کارل مارکس و جامعه شناسي شناخت» اثر دکتر منوچهر آشتياني در 800 صفحه، توسط نشر قطره منتشر شده است. در اين يادداشت، تنها به «پيشگفتار» اين کتاب خواهم پرداخت که تنها 35 صفحه از کل کتاب را تشکيل مي دهد.

خواندن همان مختصر، هر خواننده علاقه مند و پيگير را با «حسرتي جانگداز» مواجه مي کند. «با حسرت»، براي اينکه او به اميد روبه رو شدن با متني دانشورانه و عالمانه که درخور نام کتاب است، به خواندن آن مي پردازد و در کمال شگفتي، و با حسرت مي بيند هر چه در آن بتوان يافت، چيزي از جنس «شناخت» و «انديشيدن» نيست. و «جانگداز» است از آن روي که خواننده شوربخت، که به اميد خواندن متني جامعه شناسانه، کتاب را در دست گرفته، با متني «سياسي» روبه رو مي شود که منزلتش هر قدر هم که ارزشمند باشد، دست کم، نمي تواند در آغاز کتابي قرار گيرد که داعيه علمي بودن دارد. به گمانم، چنين اثري بيش از آنکه دانشجوي علاقه مند را به درست انديشيدن و شناخت علمي از انديشه هاي مارکس فرابخواند و چشم اندازي فاضلانه به رويش بگشايد، به دام چاله يي رهنمونش مي کند که در بهترين حالت سر از «ايدئولوژي هاي جامعه شناسانه» در خواهد آورد.

دکتر آشتياني در سرآغاز آن پيشگفتار، احتمالاً، براي آنکه دامن امن و فراخي در شعارپردازي هاي آينده داشته باشد و هر چه دل تنگش مي خواهد بر زبان بياورد، در تمهيدي هنرمندانه، مدعي مي شود «به هيچ وجه در شمار مارکسيست ها قرار ندارد.»(ص9) معلوم نيست هدف از نوشتن چنين جمله نالازمي چه بوده است. بي ترديد، خواننده تا بدان مايه شعور دارد که با خواندن يک اثر، تشخيص بدهد نويسنده آن چگونه مي انديشد. مگر آنکه تصور کنيم خواننده ، فاقد چنين توانايي است. چنين جمله يي آيا نشان بي اعتمادي نويسنده به خواننده اش نيست؟، از سوي ديگر، چنين جمله يي مي تواند اين تصور را به وجود آورد که نويسنده در انتقال مفاهيم کتاب به خواننده دچار ترديد است. در اين صورت مي توان پرسيد وقتي نويسنده خود با اثرش با ترديد برخورد مي کند، تکليف خواننده با چنين متني، چگونه مي تواند باشد؟ راستي را، با چنين بي اعتمادي دوسويه يي چگونه مي توان از «موفقيت در ارتباط بين يک اثر و خواننده» سخن گفت؟،

نکته ديگر اينکه، مولف با اشاره به «رهنمودي» از مارکس که به نوبه خود نقل قولي است از دانته، مي گويد؛ «راه خود را برو و بگذار ديگران هر چه مي خواهند بگويند.» (ص11) خواننده با خواندن پيشگفتار درمي يابد که نويسنده واقعاً به اين «رهنمود» پايبند بوده و چه بسا در سرتاسر پيشگفتارش درصدد اثبات آن هم بوده است. به راستي منظور از آن «رهنمود» چيست؟ به گمانم، چنين «رهنمودي» پيش از آنکه نشان «ثابت قدم» بودن باشد، جستن پناهگاهي است براي بيان هر آنچه مي خواهد بر زبان بياورد، جدا از اينکه آن حرف ها تا چه پايه و مايه، «عالمانه»، «منطقي» و البته «واقعي» باشند. اين مکانيسم دفاعي به نويسنده اين شجاعت روحي را داده که فارغ از بار ارزشي واژگان و هدف نگارش يک اثر «علمي»، به صدور احکام و کلي گويي هاي انتزاعي، آن هم در قالب فقره (پاراگراف)هاي جدا از هم، آشفته و اغلب تکراري که فاقد انسجام دروني و بيروني گفتارهاست، بپردازد.

من در اين مختصر، به عمد، نمي خواهم وارد «بحث هاي نظري يا سياسي» شوم که جز انحراف در هدف اين نوشته، و مآلاً، بي نتيجه گذاشتن آن، چيزي عايد خواننده نخواهد کرد. (اگر امکان چاپ مجدد کل آن «پيشگفتار» را داشتم، دست به چنان کاري مي زدم تا خواننده به جاي «توضيحات من»، اصل مطلب را بخواند و ببيند خلط ايدئولوژي و سياست با علم، از کجاها مي تواند سر دربياورد.)

به نظرم، تمامي اين پيشگفتار، «يک بيانيه سياسي» است که بيشتر به «جزوه آموزشي حزبي» مي ماند تا نوشته يي دانشورانه و منتقدانه. نويسنده، متاسفانه، نه در مقام استاد جامعه شناس، بل در جايگاه يک «مربي معتقد» و «مبلغ حزبي»، به جاي تحليل علمي، به شعاردهي و کليشه سازي مي پردازد. وي بدون توجه به «جايگاه نوشته اش»، چنان از ارزش هاي مطلق و انتزاعي و از تقدس آسماني قوانين مي نويسد که خواننده دانشجوي علاقه مند در حيرت مي ماند که اثري علمي مي خواند يا ادعانامه يي عليه يک نظام مطلقاً منحطي به نام سرمايه داري.

خواندن همين پيشگفتار نشان از يک آسيب شناسي عميق فرهنگي دارد و از آسيبي خبر مي دهد که در اعماق جان و روان ما حضوري همه گير و چه بسا ناخودآگاه دارد...

نويسنده، پس از آنکه از «صداقت محروميت کشيده يي» در انديشه هاي مارکس خبر مي دهد، مي نويسد؛«مخالفت با مارکسيسم، تحت رهبري ارگان هاي فکري و اطلاعاتي و امنيتي نظام هاي سرمايه داري قرار دارد... و ظاهراً زير عناوين و عبارات آهنگين مانند دفاع از معنويت و شرافت ذاتي آدميان و طرفداري از فرهنگ والاي بشريت بيان مي شوند. اما، عملاً و واقعاً هدف نهايي اين گونه گرايش ها نه تنها مبارزه با مارکسيسم به منظور متلاشي ساختن قدرت انديشه يي و جهان بيني علمي پرولتارياي جهاني و توده هاي محروم است بلکه... به وضوح با هرگونه بيداري واقعي خلق ها و توده ها مخالفند و لذا صريحاً با مارکسيسم که دشمن آنها است، دشمن اند.» (ص15)

محقق ارجمند، پس از کلي راهنمايي هاي جسورانه و اينکه چرا «فورماسيون کنوني تاريخي سرمايه داري» هنوز پابرجاست، آن را معماآميز مي يابد و براي آنکه خيال پرولتارياي جهاني را راحت کرده باشد و تکليف امپرياليسم را هم معلوم کرده باشد، «به ياري و راهنمايي انديشمنداني چون مارکس و همفکران او، پايان محتوم و تاريخمند» آن را نويد مي دهد.(ص15) ايشان، در يک «پاسخ اصيل و رسالتمند تاريخ» (نوع جديدي از پاسخ دادن،) و در مکاشفه يي حيرت آور، مرقوم فرموده اند سرمايه داري«از ترس پيام آوري هاي مارکس و بيداري توده ها به ايجاد اصلاحات جزيي دست زده است.» (ص 16) معني ديگر اين سخن آن است که؛ هشيار باشيد که تمام اصلاحات در نظام سرمايه داري فقط و فقط براي راه گم کردن انجام شده و فرعي است. ان شاءالله در آينده، اصلاحات اصلي را مارکسيست ها بر اساس رسالت تاريخي که بر دوش دارند، انجام خواهند داد چرا که هنوز که هنوز است، «بي عدالتي ها و ظلم ها» آن هم «زير پوشش فريبنده مدنيت اجتماعي و سياسي دروغين جامعه مدني و در پشت چهره کاذب و بزک کرده دموکراسي غيرواقعي و حقوق بشر غيرحقيقي بر جاي مانده اند.» (ص 16) آن گاه «تنها راه درست» (نوع راه را هم نويسنده براي صرفه جويي در وقت و انرژي خوانندگان بيان کرده اند،) رهايي بشريت از دام هاي کنوني سرمايه داران هزارچهره را مشخص ساخته و فرموده اند آنچه «مسلم» است رجوع مجدد به آراي مارکس و مارکسيسم(ص16) درمان ابن دردهاست و آن گاه خوش بينانه و ذوق زده از بي بي سي و مجله اکونوميست (البته هر دو از ارگان هاي سرمايه داري مزور (،)) و نيز از «متفکر اگزيستانسياليست مرتجعي چون هايدگر» (البته در اظهارنظري مربوط به سال 1947) مثال هايي در «زنده بودن مارکس» آورده و آن گاه پيروزمندانه و در قالب يک مصرع ندا درمي دهد؛ «نه من گويم خودش کرده است اقرار.»(ص16) پس از اين همه ارشادات حکيمانه، جامعه شناس ما در جلد «رهبر حزب» فرو رفته و به «انديشمندان راستين» (بخوانيد؛ کادرهاي حزبي) دو نکته يي را که «در مبارزه با کاپيتاليسم» (ص20) نبايد فراموش کنند گوشزد کرده و در يک پرواز شاعرانه و پرخروش، با لحن و زبان احسان طبري، از «باياي تاريخ» مي گويد؛ «کامشب جهان حامله زايد جهاني جاودان.» (ص20) اکنون پس از نشان دادن دشمن و راه هاي مبارزه با آن، نوبت آموزش چگونگي برخورد مارکسيست ها با مخالفان قسم خورده است. اين برخوردها بايد «بدون شعارپردازي، بدون عوام فريبي، بدون کليشه سازي و شابلن بازي، بدون شماتيسم، بدون فحاشي هاي چهارپاداري و بدون تحريک بايد باشد.» (ص20) من البته جسارت نمي کنم که بگويم چه مقدار از اين تعبيرها را مي توان در همين «پيشگفتار» يافت، اما مي توانم حدس بزنم خواننده آن پيشگفتار، پس از فراغت از قرائت آن 35 صفحه دچار چه «عوالمي» خواهد شد.

وقتي هدف از نوشته يي نه بررسي عالمانه در قالبي دانشورانه، بلکه همچون يک «مومن» اثبات حقانيت باورها باشد، گستره تاريخ به عرصه پيروزي «حق» بر «باطل» تقليل مي يابد؛ «پرتو نه چندان درخشاني از آن (انقلاب مورد توجه مارکس و مارکسيست ها) هم اکنون در انقلاب هاي روسيه، چين، ويتنام و کوبا برابر ما مي درخشد.»(ص41) خواننده، با خواندن اين سطرها، و سوار بر کشتي آرزوها و روياهاي نويسنده، به ده ها سال پيش عقبگرد مي کند؛ جايي که ماشين زمان از حرکت بازايستاده است. گويي اين کتاب در سال 1386 خورشيدي منتشر نشده، چراکه نويسنده پس از نزديک به 20 سال که از سقوط اتحاد جماهير سوسياليستي شوروي و تبديل آن به روسيه مي گذرد، «هم اکنون» خواننده را به ديدن آن درخشش ها فرامي خواند. در اين پيشگفتار، نه تنها در جمله هاي بالا، بلکه، به تقريب در کل آن، خواننده نکته سنج با چنين متن و مفهومي رودررو است. پنداري واژگان و مفهوم ها نه در عالم «واقع»، که در«تصور» پرداخته مي شوند. وقتي چنان «رهنمودي» که اشارت رفت، فراروي آدمي باشد، نه تنها از «درجا زدن ها» که از «فرو رفتن ها» هم مي توان چکامه ها برسرود،

«مطلق گرايي» و تخطئه همه چيز «آن جهان»، زمينه هرگونه شناخت و در نتيجه، تحليل و برخورد عقلاني با آن پديده را به شدت مخدوش مي کند و به اين طريق، بر تشتت و آشفتگي هاي فکري دامن زده مي شود. در آن «پيشگفتار»، امکان و فرصت شناختي جامعه شناسانه از خواننده سلب شده و به اين طريق از شناخت علمي و برخوردي عقلاني جلوگيري شده است. چنين متن هايي (در قالب مطالب علمي)، به جاي تقويت نهال نازک خردورزي و عقلانيت و «عالمانه انديشيدن» و «عالمانه ديدن»، آن هم در تندباد جامعه ايراني، که از هر سو و از هر طرف، به اين نهال ترد و شکننده، يورش آورده مي شود، چه کارکردي مي تواند داشته باشد جز آنکه به آن يورش نابکار، مدد رساند. اکنون در موقعيتي قرار داريم که هر «اهل دانش و قلمي» وظيفه پيشبرد تعقل علمي را دارد تا همراهي براي يورش به آن.

به زمانه يي که سرزمين ما، به عنوان يکي از مهم ترين تمدن هاي باستاني جهان، سده هاست با تيره بختي دست به گريبان است و در جهان امروز که ملت هاي بي تاريخ يکي از پس آن ديگري به جايگاه تاريخي و سرافرازي ملي و هويت فرهنگي دست مي يازند، و با نگاهي «عقلاني» و «واقعي» به جهان امروز مي نگرند و به پيش مي تازند، ما به چه کاري مشغوليم؟،

نويسنده، به عنوان استاد جامعه شناسي، که سال ها به کار تعليم مشغول بوده، بهتر از دانشجوي خود مي داند که «علم»، شأن و منزلت و زبان و تعبيرها و اصطلاحات خود را دارد؛ همچنان که هر عرصه ديگري. علم، آگاهي و شناخت هبه مي کند و سياست، شعار و قدرت. (اينکه کدام بهتر است، بحث الان ما نيست). ترديدي اما نمي توان داشت که زبان علم، زبان تهييج نيست؛ همچنان که با زبان تهييج نمي توان مدعي کار علمي شد. به اقتضاي سياسي بودن متن «پيشگفتار»، زبان آن از زباني خردورزانه به زباني تهييجي روي برمي تابد. سرتاسر آن پيشگفتار، سرشار است از واژگان و تعبيرهايي به شدت ارزش داورانه و برانگيزاننده. منظورم از «برانگيزاننده» در معناي شناخته شده آن است يعني دعوت براي قيام عليه آن چيزي که نوشته مخالف آن است. و به همين اعتبار مي گويم که متن، شوربختانه، از حد نوشته هاي تنک مايه دهه 20 فراتر نمي رود. نگاه کنيد؛ «مشايعت زندگان جاويدان تاريخ بشريت چونان مردگان قابل احترام يکي از ترفندهاي صاحب فکران سرمايه داري است.» (ص14) يا «در تاريخ کنوني (کجا؟، چه وقت؟، و...) بسياري از خلق ها که به پا مي خيزند و به برخورد با امپرياليسم قد مي افرازند، گاه مشاهده مي شود نزد آنها آثار مارکس و انگلس و لنين در حال ورق خوردن اند.» (ص44) دانشجوي نگونبخت علاقه مند يک زبانه ( که از بخت بد، فقط توان و امکان خواندن به زبان فارسي را دارد)، در برهوت بي کتابي، عطش خود را چگونه با چنين متن هايي فرونشاند؟ نوشته هايي از اين دست به جاي ارائه آب گوارا، کدام سراب ها را به خواننده جوان نشان مي دهد؟ از کدام علم مي گوييم و آن گاه، به گاه عمل، چه آب هاي آلوده يي را در روح و جان آن تشنگان مي ريزيم؟ و آن نيروي سازنده پرانرژي را در چه مجراهايي قرار مي دهيم؟ اگر بتوان جوان شوربختي را به هيجان درآورد، مطمئنم آنجا، «آگاهي» و «خردورزي» جايي ندارد. اينجاست که بايد پرهيز کرد از يکي کردن کارنامه آن جوان شوريده سر بي باکي که رهبران «خردمند» و «دانشمندشان» در سبد خريدشان به جاي آگاهي و کتاب و قلم، شعار و نارنجک و کوکتل مولوتف قرار داده اند.

تذکر و يادآوري اين نکته را ضروري مي دانم که قصد من تخطئه فعاليت هاي سياسي يا اجتماعي يا هر فعاليت ديگري نيست، منظور من به سادگي، توجه دادن به اين نکته است که هر چيزي، جايگاه و زبان خاص خود را طلب مي کند. چه بسا که در گرماگرم يک سخنراني انتخاباتي، ارائه يک تحليل نظري و سخن هاي دانشورانه همراه با دادن آمارهاي پيچيده، همان قدر بي مناسبت و فاجعه آميز باشد که سر کلاس درس، استادي بخواهد «شعار» تحويل دانشجويانش بدهد. نياز به هوش خارق العاده يي ندارد که آدمي بفهمد که در هر دو صورت، «شکست»، سرنوشت محتوم آن نامزد انتخاباتي و اين استاد دانشگاه خواهد بود، هم سياست به جايش مي تواند خوب باشد و هم دانش؛ به همان ميزان که هر کدام وقتي در جاي ديگري قرار گيرد، مي تواند مخرب و فاجعه آميز باشد.

در پايان، يادآوري دو نکته را ضروري مي دانم؛ نخست آنکه براي جامعه مان هر صفتي که به کار بريم، بي گمان يکي از آنها «نامتوازن» بودن آن است؛ «نامتوازن» بودن در اين معنا که به ندرت چيزي يا کسي، در آن جايي است که بايد...

آن «پيشگفتار» دکتر آشتياني را از زاويه ديگري دوست دارم به تحليل بنشينم و صدالبته که از اين زاويه، حق با جامعه شناسي چون دکتر آشتياني است؛ استادي که به راحتي از حقوق اوليه شهروندي محروم مي شود، رابطه او با دانشجويان و علاقه مندانش مختل مي شود، مشکلات فردي آرامش نمي گذارد، امکان و فرصت و تريبون، از او (بسان خيل پرشماري) سلب مي شود، به طوري که نمي تواند مطالبش را در جايگاه درست آن به مخاطبانش برساند. طبيعي است چنين «فردي» (هر که خواهد، گو باش،) در نخستين فرصت، و دريغا معدود فرصت به دست آمده، بخواهد «داد آن همه بستاند»؛ دادي که حق اوست و چه بسا در صورت زيستن در يک جامعه «نسبتاً متوازن»، حقي انساني و شايسته استادي چون دکتر آشتياني شناخته مي شد. من، از اين زاويه به وي و آن خيل پرشمار، اداي احترام مي کنم.

و نکته ديگر اينکه مايلم روي سخنم را به سمت دکتر آشتياني و «آن خيل پرشمار» برگردانم و بپرسم از قضا، آيا در چنان شرايطي نبايد نسبت به گفته ها و نوشته ها، حساسيت و وسواس و دقت افزون تري به خرج داد؟ مگر نه آنکه امکانات، توانمندي ها و فرصت ها محدود است و اندک، و مگر نه اينکه در کوير است که آدمي، به هزار و يک آرزو، دل زمين مي شکافد و قدر آن قطره به کف آورده را با جانش و با وجودش فرياد مي کشد؟ آن جان عطشان را، آن کويرنشين با قطره قطره زلالش فرو مي نشاند، هرچند در روياي شبانه اش، هماره، زمزمه آن درياها را تا پگاه دمان کوير، مي نيوشد و مي نيوشاند؟،...

عناوين اين صفحه
سياستمدار يا دانشمند؟

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام