چهارشنبه، 6 خرداد 1388 - شماره 1962
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: سينما
درباره ميشائيل هانکه برنده نخل طلاي کن 2009
شيوه بي مشابه

امير پوريا - amirpouria@gmail.com

در مطبوعات فرانسه، شوخي مشخصي در خصوص اهداي نخل طلاي جشنواره امسال به فيلم «روبان سفيد» ميشائيل هانکه به کار رفت و در سايت ها هم نقل شد؛ که ايزابل هوپر بازيگر مشهور فرانسوي و رئيس هيات داوران کن در دوره شصت و دوم با سپردن اين جايزه به فيلمساز بزرگ اتريشي الاصل، در واقع دين شخصي و حرفه يي خود را به او ادا کرده است چون هوپر در سال 2001 براي بازي در نقش اصلي فيلم «معلم پيانو» ساخته جنجال آفرين همين فيلمساز، براي دومين بار جايزه بهترين بازيگر زن همين جشنواره را به خود اختصاص داد و بعد از رکود نسبي کارنامه اش در دو دهه 1980و 1990، مسير شهرت و اعتبار بين المللي مضاعف هفت هشت سال اخير برايش هموار شد. واقعيت اين است که اين شوخي هم در وصف فعاليت هاي هوپر که در اين دو دهه براي بازي در دو فيلم غريب «داستان زنان» و «جشن» از آثار کلود شابرول انبوهي اعتبار بين المللي - البته خارج از محدوده جشنواره کن- به سوابق خود افزود و هم در اشاره به نياز هانکه به توجهات دوستانه وراي توانايي و شايستگي خود و فيلمش، بسيار پرت و خنک به چشم مي آيد. او در ابداعي کاملاً شخصي، معمولاً داستان هايي با پيچ و خم هاي هيچکاکي را با نقش محوري «آزار» در دنياي پولانسکي تلفيق مي کند و آن را با دکوپاژي که به شدت - در حد بيرحمي نسبت به احساسات تماشاگر- خونسردانه، بدون دخالت و تشديد دراماتيک و در يک کلام کيارستمي وار است، درمي آميزد و در نهايت، اين ترکيب را با لحن و روايتي در فيلم جاري مي کند که جهان بيني ديرهضم و ديرياب خودش بيش از تمام آن ويژگي هاي سبکي ديگران، ذهن بيننده اش را به چالش وامي دارد. از خلاصه کوتاهي که از فيلم امسال او مي دانيم، چنين برمي آيد که به شکلي تمام عيار امکانات آرماني لازم براي خلق يک اثر نمونه يي هانکه يي با همان جهان بيني و همان خونسردي در سبک و لحن روايت - در حالي که رخدادهاي قصه به هيچ وجه ساده و عادي نيستند- در اختيار او مي گذارد؛ در سال 1913 (چند سال پيش از آغاز جنگ جهاني اول) در مدرسه يي در شمال آلمان، اتفاقات عجيبي ميان بچه ها مي افتد و فيلم با مکث بر اين اتفاقات و آن فضا، به سمت طرح اين پرسش مي رود که آيا اين حوادث کل مدرسه را تحت تاثير خود قرار خواهند داد؟ و مهم تر و غريب تر اينکه آيا اين مدرسه تاثيري بر شکل گيري فاشيسم منجر به جنگ اول خواهد داشت؟، کسي که مثلاً «ويدئوي بني» يا «وقايع نگاري 71 احتمال تصادفي» را ديده باشد، مي تواند حدس بزند هانکه چه رنج لذت بخش مداومي از اين خط داستاني به مخاطبش تحميل خواهد کرد؛ رنجي که بيش از هر چيز، از نامتعارف ترين ويژگي تکنيکي فيلم هاي او يعني سردي در رفتار دوربين و تدوين و موسيقي متن معمولاً غايب سرچشمه مي گيرد و مثلاً در سکانس لرزه افکن خودکشي مجيد (موريس بنيشو) در «پنهان» - که مدتي است خودم را متقاعد کرده ام بي واهمه بگويم اثرگذارترين فصل قتل تاريخ سينماست- به از جا پريدن بي برو برگرد تمام تماشاگران نخستين ديدار مي انجامد؛ و لذتي که ناشي از بي سابقه بودن اين نوع رفتارهاي دکوپاژي و تدويني در همه نمونه هاي سينماي متکي به حذف - از برسون و کوريسماکي و جارموش تا کيارستمي و البته شهيدثالث ما- است و طبعاً تماشاگر سينماشناس آشنا به عرف و هنجارهاي دکوپاژ کلاسيک، پيش نيازهاي بهتر و بيشتري براي درک و دريافت و به وجد آمدن از آنها در اختيار دارد. واقعيت اين است که جز ژان پي ير ملويل، در ميان تمام فيلمسازاني که حذف يا دگرگوني معيارهاي تدوين و دکوپاژ و روايت کلاسيک هاليوود را به شگرد اصلي ساختار آثارشان بدل کردند، هيچ کدام شان به اندازه نصف تعليق و اضطراب فيلم هاي هانکه دغدغه ايجاد تعليق و بعد از آن، غافلگيري نداشته اند. و همين خصلت است که طراوت و منحصر به فرد بودن کارنامه هانکه را در پي مي آورد.

اختصاص يافتن نخل طلاي امسال کن به هانکه، بار ديگر کن را به آن رفتار دلپذير قديمي بازگرداند که خود سينما و سرزندگي و بي شباهتي ساختار سينمايي به هر نمونه خاص پيشين را بيش از کشف استعدادهاي تازه که خود کن بتواند داعيه مالکيت آنها را داشته باشد، ملاک قرار داد.

در حاشيه کن شصت و دوم و هيات داورانش
زنان تاثيرگذار
ماني باغباني

مهم ترين نکته و شايد جذاب ترين آنها در کن امسال، جدا از بحث مربوط به اعطاي مثلاً عادلانه جوايز، بي شک به نام هايي برمي گردد که امسال داوران کن شصت و دوم بودند. امسال و در بين 9 داور بخش مسابقه، پنج زن مطرح سينماي اين دوران به واقع حکومتي زنانه را در بين اعضاي هيات داوران بر پا کردند که حداقل نتيجه اش همين رضايتي است که اکثراً از نحوه تقسيم جوايز نشان مي دهند. البته احتمالاً منهاي تارانتينودوستان دوآتشه.ايزابل هوپر، آسيا آرجنتو، کي شو، رابين رايت پن و شارميلا تاگوره پنج زن تاثيرگذار اين دوره کن بودند. ايزابل هوپر بازيگر زن فرانسوي که در دهه 70 و به خاطر حضور در آثار فيلمسازاني چون برتراند تاورنيه و کلود شابرول به يکي از بازيگران مطرح سينماي فرانسه و جهان تبديل شد. حضور او در اين دوره به عنوان رئيس هيات داوران نه تنها شانس برنده شدن فيلم آخر ميشائيل هانکه را افزايش مي داد، موضوع ديگري را نيز مطرح مي کرد و آن اينکه او در نهايت سليقه خاص و بي بديل اش را به نمايش خواهد گذاشت و باز مهم ترين نکته اينکه در اين مسير «سليقه يي» او تنها نبود. نفر دوم يعني آسيا آرجنتو دختر فيلمساز و منتقد سابق سينماي ايتاليا خود يکي از بانوان تاثيرگذار ديگري است که حضورش در کنار هوپر، تاثير نگاه و سليقه مذکور را چندبرابر مي کرد؛ بازيگري بين المللي با سابقه و مهارت ويژه يي براي بازي در فيلم کالت و سينماي وحشت. کي شو بازيگر و زن تاثيرگذار ديگري است؛ بازيگري که خيلي ها اکنون او را زيباترين بازيگر زن آسيا مي دانند؛از آن مدل زيبايي که تنها توسط بوميان شناخته و به درستي به تصوير کشيده مي شود. نظير زيبايي خاص امانوئل بئار که همواره در فيلم هاي اروپايي از حضور و زيبايي بکرش بهتر استفاده شده تا در فيلمي امريکايي به کارگرداني برايان دي پالما (ماموريت ناممکن). کي شو که در دهه اول حضور سينمايي اش در فيلم هاي کالت تايواني- هنگ کنگي و Exploitation Movies بازي مي کرد، در مرحله دوم کارش و با قرار گرفتن درکنار نام «هو شياو-شين» توانست نيمه ديگر از پرسوناژ سينمايي اش را به همگان نشان دهد و حضور او در فهرست هيات داوران بي شک به اين دوره از فعاليت سينمايي او مربوط مي شود ؛زني عاشق پيشه ولي سرد و اثيري. در مورد رابين رايت پن همين بس که نگاه مشوق و تاثيرگذار او در مراسم اسکار که همسرش را براي گرفتن اسکار بدرقه مي کرد، يکي از زيباترين صحنه هاي تاريخ اسکار را ساخت؛ ترکيبي از عشق و عدم وابستگي، در عين عاشق پيشگي، غيررمانتيک. نگاه خيره يي که در حافظه ها خواهد ماند. و تاگوره هم که به عنوان يک بانوي هندي، همواره آماده دريافت و ضبط زيبايي هاي غرب و شرق است، اين مسير سليقه خاص را کامل کرد. اما اجازه دهيد براي اين سليقه خاص تعريفي ارائه دهم؛ اول اينکه اين سليقه و نگاه زيبايي شناسانه، بي شک همان چيزي است که کن همواره بايد الگوي خودش قرار دهد به خصوص بخش ضدرمانتيکش. براي توضيح اين نوع نگاه، اتفاقاً قصد دارم از يک نگاه هنرشناسانه و غيررمانتيک خيلي معروف مثال بزنم. صحنه يي درخشان در معلم پيانوي ميشائيل هانکه وجود دارد که در آن معلم پيانو با بازي هوپر، در يک نماي طولاني و بدون نشان دادن کوچک ترين حس و حالتي از احساساتي شدن و تحت تاثير قرار گرفتن، شاهد پيانو نواختن يکي از شاگردانش است. اين نگاه در عين اينکه نوعي از ستايش هنر را در خود دارد، تا ابد خالي از رمانتيسيسم و سانتي مانتاليسم است. يعني همان چيزي که کن و هيات داورانش هميشه بايد از آن دور باشند و در دوره يي که اين نوع نگاه وجود نداشته، کن ناگهان شارلاتاني چون مايکل مور (به عنوان فيلمساز) را به عنوان فاتح اصلي خودش معرفي کرده. کن که عده يي آن را به اشتباه کان مي خوانند، امسال يکي ديگر از بهترين دوره هاي خودش را پشت سر گذاشت.
درباره «فرشتگان و شياطين» ساخته ران هاوارد
سلاخي ادبيات توسط سينما
افشين ابراهيمي

تاريخ بار ديگر خودش را تکرار مي کند... و اين بار اين کار را با فاصله يي سه ساله انجام مي دهد.

در سال 2006 فيلمي به کارگرداني ران هاوارد و با بازي تام هنکس، با فيلمنامه يي از آکيوا گلدزمن بر مبناي کتاب پرفروشي از دن براون به نمايش درآمد و بار ديگر نشان داد يک جمع حرفه يي و معتبر مي توانند از يک کتاب بسيار جذاب، فيلمي بسيار ضعيف بسازند. حالا همين اتفاق دوباره تکرار شده است. تنها تفاوت در اين است که نام فيلم سه سال قبل «رمز داوينچي» بود و نام فيلم امسال «فرشتگان و شياطين» است. دن براون رمان «فرشتگان و شياطين» را در سال 2000 نوشت؛ يعني سه سال قبل از «رمز داوينچي». در اين کتاب براي اولين بار رابرت لنگدان زرنگ و ماجراجو که استاد نشانه شناسي و رمزگشايي دانشگاه هاروارد است، در دل ماجرايي فرومي رفت که سراسر توطئه و نيرنگ بود. او با استفاده از مهارتش در رمزگشايي، اسرار واتيکان را آشکار مي ساخت و رازهاي سر به مهر را افشا مي کرد. هرچند که اين کتاب با استقبال و فروش خوبي مواجه شد، اما براون در کتاب بعدي اش، «نقطه فريب»، شخصيت رابرت لنگدان و دنياي انجمن هاي سري و رمزهاي ناگشودني را کنار گذاشت و به سراغ موضوعي متفاوت رفت. هر چند که سه کتاب اول دن براون با فروش نسبتاً خوبي مواجه شده و نام او را مطرح کرده بودند اما چاپ «رمز داوينچي» در سال 2003، او را به اوج جديدي رساند و فروش کتاب بسيار فراتر از آثار قبلي او رفت. «رمز داوينچي» دومين کتاب پرفروش سال 2004 (بعد از «هري پاتر و محفل ققنوس») بود و تا به حال بيشتر از 60 ميليون نسخه از آن به فروش رفته است. ضمن اينکه کتاب با استقبال ادبي خوبي مواجه شد و جوايزي هم دريافت کرد.

در اينجا بود که هاليوود به سراغ دن براون رفت و با پرداخت شش ميليون دلار، امتياز ساخت فيلمي بر مبناي اين کتاب را خريد. کمپاني سوني برايان گريزر را به عنوان تهيه کننده مامور توليد اين فيلم کرد و او هم به خاطر سابقه طولاني و موفق همکاري اش با ران هاوارد، از او براي کارگرداني دعوت کرد. نوشتن فيلمنامه هم به آکيوا گلدزمن سپرده شد. تا اينجاي کار همه چيز خوب به نظر مي رسيد. تيم قدرتمندي که هر سه به خاطر «يک ذهن زيبا» جايزه اسکار گرفته بودند، به سراغ يک رمان جذاب و تحسين شده مي رفتند. اما اولين مشکلات در زمان انتخاب بازيگر به چشم آمد. کساني که پيش از ديدن فيلم، «فرشتگان و شياطين» و «رمز داوينچي» را خوانده بودند، ذهنيتي از رابرت لنگدان داشتند که چيزي بين اينديانا جونز و جيمز باند بود (در کتاب «رمز داوينچي» صراحتاً به شباهت او به هريسون فورد اشاره شده است). از بين کساني که براي اين نقش در نظر گرفته شده بودند، جرج کلوني و هيو جکمن انتخاب هاي ايده آلي به نظر مي آمدند و شايد راسل کرو و رالف فاينس هم مي توانستند از پس آن بربيايند. اما در کمال تعجب، اين تام هنکس بود که براي اين نقش انتخاب شد. از همين جا مشخص بود که بخش عمده يي از جذابيت فيزيکي و روابط شخصي لنگدان و حتي بخشي از زيرکي و شوخ طبعي او قرباني فيزيک و ظاهر تام هنکس خواهد شد. براي نقش کليدي سوفي نووو هم که صحبت از کيت بکينسل و سوفي مارسو بود، در نهايت ادري توتو انتخاب شد و عملاً تير خلاص را به فيلم شليک کردند. حتي انتخاب بجاي ژان رنو براي نقش بزو فاش- که اساساً دن براون هم اين شخصيت را با در نظر داشتن او خلق کرده بود- نتوانست اشتباهات مهلک قبلي در انتخاب بازيگران را جبران کند. از طرف ديگر فيلمنامه نويس و کارگردان، لحن فيلم را بسيار جدي تر از کتاب کردند و اثري از شوخ طبعي و بي خيالي لنگدان باقي نگذاشتند. به اين ترتيب «رمز داوينچي» تبديل به فيلمي شد که هيچ نشاني از جذابيت هاي کتاب نداشت. اما در هاليوود پول است که حرف اول را مي زند و شهرت و محبوبيت کتاب آنقدر بود که بيننده هاي زيادي را به ديدن فيلم بکشاند و آن را تبديل به فيلمي پرفروش کند. به اين ترتيب ساخت فيلمي بر اساس «فرشتگان و شياطين» هم در دستور کار قرار گرفت و حقوقش از دن براون خريداري شد. هرچند که اين کتاب قبل از «رمز داوينچي» نوشته و چاپ شده و داستانش هم قبل از وقايع آن مي گذرد، اما فيلمنامه «فرشتگان و شياطين» طوري نوشته شده که تبديل به دنباله يي بر «رمز داوينچي» شده است. متاسفانه مشکلات قبلي بار ديگر در اين فيلم تکرار شده اند. تيم گريزر- هاوارد-گلدزمن يک بار ديگر در کنار هم قرار گرفته اند تا تام هنکس را در قالب رابرت لنگدان به بينندگان بقبولانند که کاري تقريباً غيرممکن است. براي بازيگر زن هم در حالي که صحبت از نائومي واتس بود، در نهايت يک بازيگر کمتر شناخته شده به نام آيًلت زورر انتخاب شد که حداقل ظاهرش ارتباط چنداني با شخصيت کتاب پيدا نمي کند. با اين اوصاف بعيد است که يوان مک گرگور در نقش پاتريک مک کنا به تنهايي بتواند جور بازيگران به اشتباه انتخاب شده فيلم را بکشد و آن را نجات بدهد. هرچند که اين بار فيلمنامه نويس خلاق و خوش قريحه يي مثل ديويد کوئپ در کنار آکيوا گلدزمن قرار گرفته اما اگر همان ديدگاه قبلي در فيلمنامه جديد هم غالب باشد، نمي توان اميد زيادي به «فرشتگان و شياطين» داشت.

در حالي که نمايش فيلم چند روز است شروع شده، منتقدان اکثراً ارزيابي متوسطي از آن داشته اند و با اينکه به نظر مي آيد به اندازه «رمز داوينچي» ضعيف نباشد، اما باز هم بعيد است که جذابيتي در حد کتاب داشته باشد. با اين حال فروش فيلم تقريباً تضمين شده است و نگراني زيادي در گيشه ندارد. حتي تقريباً مي توان مطمئن بود که کتاب بعدي دن براون هم تبديل به فيلم سينمايي خواهد شد.

براون در حال آخرين بازنويسي هاي رمان جديدش به نام «نماد گمشده» است که در آن رابرت لنگدان را به سراغ فراماسونرها و رازهاي مخفي آنها مي فرستد. اين کتاب چهار ماه ديگر چاپ خواهد شد و چنان فروش بالايي براي آن پيش بيني مي شود که تيراژ چاپ اولش پنج ميليون نسخه خواهد بود که يک رکورد براي انتشارات رندوم هاوس است.

به اين ترتيب يک کتاب پرفروش و- با کمي تاخير- يک فيلم ديگر از ماجراهاي رابرت لنگدان در راه است. طرفداران اين مجموعه کتاب فقط مي توانند اميدوار باشند که در فيلم سوم شاهد وفاداري بيشتر فيلمنامه نويس ها به لحن و فضاي کتاب و همچنين تعويض بازيگر نقش پروفسور لنگدان باشند.
دو نمونه از سينماي جهان در سال 2008
جادوي رنگ هاي گرم
پويان عسگري

سينما زنده است. اين اولين حکمي است که مي توان در قبال وضعيت سينماي جهان در سال 2008 صادر کرد. اين حرف نافي آن ديدگاه در اقليتي است که سينماي امروز را مرده و «جفنگ» مي خواند؛ ديدگاهي که فيلم هاي امروز را مشتي هرزه نگاري خشن ثبت شده روي سلولوئيد مي داند و اعتقاد دارد شکوه، معنويت و جذبه سينماي کلاسيک از بين رفته است. ستايش الگوها، شمايل و ساختارهاي درخشان سينماي کلاسيک امريکا نه فقط خوب که لازم و شوق آور است. اما فيلم هاي سال 2008 نشان مي دهند که نه تنها سينما زنده است، بلکه دارد در شکل ها و ساختارهاي بياني تازه به حيات باشکوه خود ادامه مي دهد؛ شکوهي که قوه خلاقه اش، مدل هاي متنوع ساختاري (چه از نظر فيلمنامه و چه از نظر به نمايش گذاشتن فرم هاي اجرايي) فيلم هاي جديد است؛ فيلم هايي نظير «وندي و لوسي» (کلي ريچارد)، «بگذار فرد مناسب وارد شود» (توماس آلفردسون)، «والس با بشير» (آري فولمن)، «ميليونر زاغه نشين» (دني بويل)، «انتقام» (گوتز اشپيلمن)، «وال- اي» (آندرو استنتون)، «ميلک» (گاس ون سنت)، «سه ميمون» (نوري بيلگه جيلان)، «چه»(استيون سودربرگ) و اثر از همين حالا کلاسيک شده (به قول مايکل اتکينسون درباره «همشاگردي قديمي» ساخته پارک چان ووک) و درخشان جاناتان دمي يعني «ريچل ازدواج مي کند» با بازي استثنايي آن هاتاوي به نقش دختر آشفته و نا آرامي به نام کيم.

ميليونر زاغه نشين (دني بويل)/ داستان عاشقانه جمال و لاتيکا

به قول ديويد تامسون ساختار حکايت گونه «ميليونر زاغه نشين» از استحکام توام با سادگي يک قصه پريان بهره مي برد؛ حکايت به ثروت و شهرت رسيدن يک آس و پاس متولد بمبئي در دل يک داستان مهيج خير و شري که به وفور از مايه هاي عاشقانه بهره مي برد و جذابيت، شکوه و اصالت خود را از آنها وام مي گيرد. سادگي اين داستان پريان چنان درگير کننده و برانگيزاننده از کار درآمده که کمتر سينمادوستي مي تواند در برابرش ساز مخالف بزند و منکر ارزش هاي آن شود؛ ارزش هايي که مستقيماً از درون مفاهيم عامه پسند سينماي هند و باليوود سربرآورده اند و در فيلم، اجراي تازه و متفاوتي از آنها صورت گرفته؛ اجرايي که در برخورد با اين مفاهيم به ظاهر پيش پاافتاده، هم به ستايش شان مي پردازد و هم در رويکردي متفاوت با بازيافت کردن اين مولفه هاي عامه پسند، آنها را به جايگاه و موقعيت تازه يي مي رساند؛ جايگاه رفيعي که حتي مي تواند به مذاق دوست نداران سينماي باليوود هم خوش بيايد و باعث سرگرمي آنها شود.«ميليونر زاغه نشين» مشابه يک ترانه هيپ هاپ، از سياليت، رهايي و ريتم سريع و کوبنده اين نوع موسيقي بهره مي برد. مي توان فيلم دني بويل را يک هيپ هاپ هندي دانست که ريتمي پيش رونده و جادويي دارد؛ جادوي سادگي، سرعت و سرگرم کردن. رويکرد بازيافت گونه تيم سازنده فيلم، در شکل اجرايي، منتج به خلق دنيايي رنگ و وارنگ و گرافيکي شده است. شيوه منحصر به فرد کارگرداني بويل يادآور بسياري از کارگردانان بزرگ است. در استفاده از سرعت غيرعادي شاتر دوربين، نابغه يي مانند وونگ کارواي را به ياد مي آوريم، در مواجهه با قاب هاي خالي و بهره بردن سبکي از معماري شهري، به ياد استاداني چون ميکل آنجلو آنتونيوني و ياسوجيرو ازو مي افتيم، استفاده از قاب هاي مورب و لنزهاي متنوع، شکوه و جبروت سينماي اکسپرسيونيست را به يادمان مي آورد و بالاخره قدرت جادويي رنگ هاي گرم فيلم (با غالب بودن رنگ هاي نارنجي و زرد) استاداني چون مايک پاول و داگلاس سيرگ را پيش چشمان مان قرار مي دهد.«ميليونر زاغه نشين» در ممزوج کردن تصاوير با موسيقي هم، غيرعادي و پيشرو به نظر مي رسد. تصاوير نبوغ آميز آنتوني داد منتل از طبيعت بکر و دست نخورده هند (که اين خود مي تواند سرفصل يادداشت ديگري درباره «ميليونر زاغه نشين» باشد) با همراهي موسيقي از همين حالا جاودانه اي آر رحمان يکي از اصلي ترين دلايل خلق دنيايي چنين وجدانگيز و باشکوه هستند.«ميليونر زاغه نشين» تجربه يي استثنايي در زمينه برخورد تازه با مفاهيم نخ نما شده سينماي عامه پسند است؛ يکي از اصيل ترين تجربه هاي سينمايي در سال 2008.

ريچل دارد ازدواج مي کند (جاناتان دمي)/ آنتي تز

«روياي امريکايي»

کورئوگرافي جاناتان دمي قديمي و باسابقه («ريچل دارد ازدواج مي کند» بازگشت دمي به سال هاي اوليه فيلمسازي اش است؛ دوراني که هنوز تبديل به خالق مشهور «سکوت بره ها» نشده بود و فيلم هايي مانند «ملوين و هوارد» با بازي جيسون روباردز جونيور مي ساخت) از يک مجلس عروسي متفاوت و عجيب و غريب بزرگ ترين سورپرايزي بود که مي توانست در بين فيلم هاي سال 2008 شگفت زده مان کند و لذت تماشاي يک فيلم عالي را در نهاد بي تفاوت مان با شوق به وجود آورد. «ريچل دارد ازدواج مي کند» يک برليان کوچک است. بهترين فيلم سال 2008 و يکي از 10 فيلم برتر دهه اول هزاره سوم.مکاشفه يي دقيق، جزييات پردازانه و محزون از زندگي يک خانواده طبقه متوسط امريکايي در خلال آماده کردن يک مجلس عروسي. بخشي کوتاه از زندگي اين خانواده که با ورود کيم(با بازي دريغ انگيز آن هاتاوي) نزد خانواده آغاز مي شود و با بازگشت او به مرکز توانبخشي پايان مي يابد. «ريچل دارد ازدواج مي کند» شرح افسرده دلان آشفته حالي است که در پي مرهمي براي آرامش و گريزي براي آسايش هستند. شخصيت اصلي فيلم(کيم) کسي است که باعث مرگ پسر خانواده(برادرش) شده و اين اتفاق به منزله کابوسي شوم گرداگرد تمام شخصيت هاي اصلي مي چرخد و باعث آزار آنها مي شود؛ آزاري که مهم ترين نتيجه اش فاصله گرفتن آدم ها از همديگر است. اما نکته يي که سبب شگفت انگيزتر شدن فيلم مي شود، پذيرش آدم ها نسبت به هم است. پذيرش اين نکته که لحظه يي با هم خنديدن و به ظاهر شاد بودن بهتر از هر فاصله يي است که مي تواند وجود داشته باشد و دليل جدايي و تنهايي شود. «ريچل دارد ازدواج مي کند» فيلمي است در ادامه تجربه هاي ارزشمند اين چند سال سينماي مستقل امريکا. ادامه يي در جهت آثار درخشان راجر کورمن (استاد دمي در فيلمسازي) و رابرت آلتمن در دهه هاي 60 و 70 ميلادي (بي دليل نيست که در تيتراژ انتهايي فيلم از اين دو نفر تشکر مي شود) و نمونه هاي متاخري چون پل تامس اندرسون، تاد فيلد و سوفيا کاپولا. کارگرداني آماتوري دمي به کمک کار فوق العاده فيلمبردارش يعني دکلان کوئين باعث شده فيلم شکل و لحن ساده تري پيدا کند و شبيه زندگي شود که غمين است و عميق. شبيه به يک ترانه دهه هفتادي موسيقي راک که خواننده اش آرام و پيوسته از ترس ها، شکست ها و حسرت هايمان مي گويد (در تيتراژ پاياني از نيل يانگ هم تشکر شده است)؛ ترانه يي که ماهيتي فولک و بومي دارد. برگرفته از آداب، سنن و رفتار شناسي مردماني که طبق عادات خاصي عاشق مي شوند، رابطه برقرار مي کنند و در نهايت تصميم مي گيرند حالتي مشروع به عشق شان بدهند و زن و شوهر شوند.سبک «آلتمني» دمي در فيلم تازه اش يک ويژگي بسيار مهم دارد و آن چيزي نيست جز مطالعه شيوه و استيل زندگي خانواده هاي امريکايي به واقعي ترين شکل و دور از اغراق هاي احمقانه مثلاً يک بلاک باستر تابستاني. «ريچل دارد ازدواج مي کند» در سطحي متفاوت يادآور بهترين تجربه هاي رابرت آلتمن کبير در مواجهه با فرهنگ امريکايي است. فيلم هايي نظير «يک عروسي» و «نشويل». جاناتان دمي بعد از 29 سال که از ساخت «ملوين و هوارد» مي گذرد، بار ديگر به انتقاد از «روياي امريکايي» پرداخته است. اين بار به شيوه يي آرام تر و غمگنانه.
عناوين اين صفحه
شيوه بي مشابه
زنان تاثيرگذار
سلاخي ادبيات توسط سينما
جادوي رنگ هاي گرم

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام