چهارشنبه، 6 خرداد 1388 - شماره 1962
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه نخست
گفت وگو با دکتر سيدموسي ديباج
مواجهه غربي - شرقي فرديد

سام محمودي سرابي

چه بپذيريم و چه نپذيريم،چه موافق باشيم و چه مخالف، سيداحمد فرديد نقشي عمده در بازخواني و بازفهمي هويت شرقي ما داشته است. استاد پرکشش، دقيق و گسسته دانشگاه تهران که درسگفتارهايش گاه به تعداد دانشجويان يک دانشکده را در کلاسي کوچک گرد مي آورد و هنوز هم که هنوز است جايگاه خود را به عنوان مهم ترين و اثرگذارترين متفکر پس از انقلاب حفظ کرده است. نکته جالب تر اينکه جز يکي دو برگردان، هيچ اثر مکتوبي از اين انديشمند معاصر ايراني بر جاي نمانده تا باز هم فرديد ميداندار احياي ميراثي باشد که در سنت عرفاني- اسلامي ايران زمين يک وجه غالب داشت؛ وجهي که در آن گفتار جايگاهي رفيع تر از نوشتار دارد. باري شفاهي بودن اين متفکر مساله يي دغدغه ساز و چالش برانگيز است و جاي بحث دارد. چندي پيش نشر علم کتابي از سيدموسي ديباج استاد فلسفه دانشگاه تهران روانه بازار کرد که عنوان «مفردات فرديدي» را روي جلد داشت. ديباج در اين گفت وگو سويه هايي از انديشه هاي فرديد را واشکافي کرده است.

-آقاي ديباج، شايد اولين پرسش براي هر مخاطبي که کتاب حاضر را در دست مي گيرد، اين باشد که اساساً با توجه به اينکه مرحوم فرديد از جمله متفکراني بوده که در عين وسعت ديد، انسجام زباني نداشته و به همين دليل اثر يا نوشته منتشر شده يي در قالب کتاب ندارد و حتي گاه تلاش هاي برخي از شاگردان ايشان در مورد جمع آوري و انتشار آثار و آراي ايشان با مشکل مواجه است در چنين وضعيتي با انتشار اين کتاب چه قصدي را دنبال کرده ايد؟

با استناد به گفته مولايمان علي ابن ابي طالب که «من علٌمني حرفاً فقد صيرني عبداً» مي توانم به کوتاه ترين سخن بگويم که بنده در اين تلاش خواسته ام در مقام سپاسگزاري از آن استاد فقيد که در شکل گيري و قوام يافتن ذهن و زبان بسياري از متفکران امروز نقش شايسته يي داشت برآيم و همين موضوع گوياي منظور من از انتشار اين درسگفتارها و گفته هاي شفاهي ايشان است چرا که يادکرد آن دوران نيازي است که ذهن و فکر مرا به خود مشغول ساخته بود. البته بايد عنوان کنم انتشار اين مفردات به معناي پذيرفتن بي چون و چراي آنها نيست اما به هر تقدير وقتي پاي احترام به معلم ميان مي آيد گريزي نداريم از اينکه تمام رويکردهاي او به مسائل و دغدغه هاي مطرح در زمان خودش را عيناً مطرح سازيم.

-پيشتر کتابي تحت عنوان «فتوحات آخر الزمان» به تلاش مرحوم دکتر مدد پور منتشر شد که باعث موضع گيري هاي تندي نسبت به فرديد شد. اما با توجه به واکنش هاي موجود نسبت به اين کتاب، مي توان به اصلاح آن موضع گيري ها اميدوار بود. نظر شما چيست؟

آنچه تصور مي کنم هر محقق و پژوهشگري بايد در رعايت آن بکوشد، فهم رويکرد استاد است و منقح ساختن گفته هاي او از لغزش هاي زباني. طبعاً آن کتاب سعي خود را معطوف به ارائه بخشي از نظرات مرحوم فرديد کرده بود و تصور مي کنم مرحوم مدد پور هم تنها براي رعايت در امانت به آن لغزش هاي زباني توجه چنداني نداشتند اما در کتاب حاضر تمام تلاش من منقح ساختن آراي مرحوم فرديد از لغزش هاي زباني بوده است.

تصور من هم اين است که اساساً به نفع هر فضاي فرهنگي است که اگر مي خواهيم از متفکري ياد کنيم به جاي پرداختن به حواشي، بر کنه آراي او تاکيد کنيم تا مبادا نواقص گفتاري به چماق انديشه اثر بدل شود. بر همين اساس بنده سعي کرده ام همه مسائل فردي و موضع گيري او نسبت به عملکرد برخي از استادان يا سازمان ها را منقح سازم تا مبادا چنين تصور شود که ايشان با کسي به لحاظ شخصي مشکل داشته يا غرض ورزي کرده است.

-به نظر شما ضرورت طرح مجدد فرديد پس از گذشت يک دهه از مرگ او چيست؟

فرديد انديشمندي است صاحب تاثير در تفکر عصر ما (تفکر ايراني) که دفعتاً در عرصه هاي سياست، پيدايش جريان هاي سياسي، دريافت ما از غرب و البته بازفهمي در سنت شرقي و اسلامي تاثير گذاشت و به هيچ وجه نمي توان سهم او را در اين ميان ناديده انگاشت. آراي اين انديشمند مهم و اثرگذار مبتني بر يک فلسفه ناب بوده که از دامن کلام الله مجيد برخاسته است. بر همين اساس مي توان مدعي بود تا زماني که يک فلسفه ناب ايراني- اسلامي حيات دارد و به هرمنوتيک کتاب الله نيز قائل است و تا زماني که بعضي از مسائل سياسي منطقه ما نسبت به جهان امريکايي- اروپايي دغدغه اصلي زيست جهان ماست، نظر فرديد در نشان دادن وجه شرقي- غربي تفکر و هويت يابي ايراني- اسلامي- آسيايي معني دار خواهد بود.

-يکي از مسائلي که امروزه به چالش جهان فکري ما بدل شده مصادره به مطلوب متفکران غربي است؛ از سويي پوپر، از ديگر سو آدورنو و در گوشه يي ديگر هيدگر. تفسيري که عموماً در مورد اين متفکر وجود دارد به نوعي منشعب از آراي فرديد است. گاه بيان مي شود فرديد همان گونه با هيدگر مواجه مي شود که اين شارح با اشعار هولدرلين يا پديد ار شناسي هوسرل برخورد داشته. نظر شما چيست؟

قضيه فرديد به باور بنده با ديگران فرق مي کند. البته هيدگر راه ديگري مي رود. هيدگر يک پرسش بنيادي از وجود را مطرح مي کند بنابراين از پديد ارشناسي هوسرل فاصله مي گيرد و طبعاً اين موضوع هوسرل را که به نوعي بنيانگذار پديد ارشناسي است، خوش نمي آيد و البته حق هم دارد. اما به هر حال نمي توان گفت تفسير هيدگري تفسيري نامربوط است بلکه بايد گفت اين تفسير وفادار به هوسرل نيست. با اين تفاسيري که عرض شد، اگر ما بخواهيم آن را در وضعي قرار دهيم و اين پرسش را مطرح کنيم که آيا فرديد به هيدگر وفادار بوده يا خير، به نظر من راه به خطا برده ايم يا حداقل من اعتقادي به اين پرسش ندارم. بنابراين مجدداً و موکداً اين نکته را يادآور مي شوم که فرديد يک انديشمند ايراني است.

-يکي از مشخصه هايي که موجب مي شود يک انديشمند ايراني به فيلسوفي خارجي منسوب يا نامش يادآور فيلسوفي ديگر شود، نوع نگاه خاص او به فيلسوف مورد علاقه اش است و همين نکته به باور بنده در مورد فرديد مصداق دارد. او تاويلي از هيدگر ارائه داده که بسيار جاي بحث دارد و به نوعي باعث مي شود...

ايشان اصطلاحاتي مخصوص خود داشت که خاص نگاه او بود و ناشي از زيست جهاني خاص که با نگاه هاي تمثيلي و نه يک سيستم يا نظام معقول، استدلالي و نظري درهم آميخته بود. در اين زيست جهان فکري گونه يي ديگر (شاعرانه) از ديدن فيلسوف به وجود آمد. فرديد هيدگر را يک شاعر مي دانست و شايد حق هم داشت چرا که هيدگر با وجود نظام مندي فلسفه و سخت نويسي هولدرلين را ارج مي نهاد اما به هر تقدير او نيچه را هم تحليل مي کند. هيدگر و تفکر او مستدل، نظري و مستقل از فيلسوفان ديگر است. ما به گونه يي ديگر همين را در اين سو مي بينيم با يک تفاوت بنيادين چرا که مزاج فرديد يک مزاج ذوقي بود.

-مي خواهم در اين مجال يک سوال تقريباً تکراري را- که با وجود مکرر بودن، هنوز پاسخي بر آن نيافته ايم - مطرح کنم. هر فيلسوفي حتي اگر ننويسد، يک تفکر نظام مند دارد. اما در مورد فرديد مي بينيم اين متفکر در کنار ابا داشتن از نگارش، حتي از سيستم سازي و نظام مندي فراري است. شما چه دلايلي بر اين مساله اقامه مي کنيد؟

چنان که در مقدمه نيز به طور ضمني عنوان شده، من هيچ گاه اعتقاد نداشته ام که مرحوم فرديد يک فيلسوف تام و تمام بوده. خود آن مرحوم نيز چنين ادعايي نداشته و چنين سخني بر زبان نياورده است. به باور من ايشان متفکري بوده که تفکر فلسفي در ايران را تحت تاثير قرار داده و به تعبيري بزرگ ترين متفکر انديشه ايراني است. درک او از وضع موجود ايران، سياست هاي کلي و بنيادي کشور، جرياناتي که پس از مشروطه بر فکر و ذکر اين مردم احاطه داشته و... بي نظير است.

او فيلسوف آراي فلسفي نبود بلکه به احوالات زمانه خويش حکيم بود و از اين حيث بايد گفت او نکته هايي براي فهم وضع تاريخي ما با تعبيرات خاص خودش بيان کرده که امروز نيز راهگشاست. نه بيشتر و نه کمتر. او متفکري صاحب نظر و آگاه به وضع زيست جهان ماست که مباحث فلسفي غرب را به خوبي درک کرده و در تطبيق شرايط تفکر غربي و شرقي مواضع نسبتاً درستي گرفته است.

-به نظرم بايد در اين مجال مصداق هايي نيز براي روشن تر شدن موضوع آورد.

ببينيد تفسيري که او از نيچه ارائه مي کرد متناسب با انديشه ايراني- اسلامي است و اين در فهم وضعيت ذهني و ملي ما ياري رسان است. از آنچه از زبان و انديشه فيلسوفان گفته شده، در کنار بازخواني و بازفهمي تمام انديشه ها بايد به نکاتي توجه ويژه داشت که به شرقي بودن، ايراني بودن و مسلمان بودن ما اشاره دارد. بنابراين بنده- بدون صدور حکم خاصي- از فرديد به عنوان انديشمند بزرگ ايران زمين ياد مي کنم نه فيلسوف به آن معنايي که اهل فلسفه مي گويند.

-اين ادعايي بزرگ است.

تصور مي کنم قبل از هر چيز بايد فيلسوف را تعريف کرد. من اين پاسخ را در مواجهه با زيست جهان فکر شما و ديگر اهالي فلسفه عنوان مي کنم.

-مي رسيم به مواضع او در اين مفردات. تصور مي شود مرحوم فرديد از آرا يا سيستم فکري هيدگر براي رواج تفکر خودش سود مي برد. در اين مورد تاکنون مباحث زيادي ميان موافقان و مخالفان او درگرفته است. شما چه موضعي اختيار مي کنيد؟

من از همه جهات او را تاييد نمي کنم اما معتقدم ما به اين قسمت از جهان شرق تعلق داريم و در آسيا و ايران زمين ساکن شده ايم. با اين توضيح مي خواهم به اين نکته اشاره کنم که اگر فرديد هيدگر را مطرح مي کند، با او هم سخن بود و با استناد به ميراث انديشه قرآني و کتاب الله سعي داشت راهي براي فهم وضع تاريخي و مواجهه با جهان پيراموني مان باز کند. فرديد اصطلاحاتي از فلسفه اسلامي و عرفان نظري ابن عربي را در اختيار داشت و به شيوه يي مسلط بود که مي توان از اين ابزار ها در يک سخن تازه براي آشنايي و تبيين وضع فعلي و مساله زمان که دغدغه اصلي فرديد بود، سود جست.

در اين فرصت، فرديد ناچار بود از فلاسفه غربي انديشه هايي را مطرح کند اما آيا اين به راستي معرفي بود؟ در مواجهه با آراي او مي بينيم نه. فرديد مي خواست خميرمايه تفکر خودش را به شکلي عميق تر و غني تر سامان داده و در يک مواجهه شرقي- غربي آن را بسازد و به تعبيري صحيح تر او سعي داشت فيلسوفان مورد علاقه اش را به نفع انديشه شرقي و اسلامي بازخواني و تفسير کند.

-يعني هيچ گونه تبعيتي در ميان نيست؟

فرديد به فيلسوفان غربي آنگونه که بايد- به عنوان يک متفلسف- تبعيت مفهومي و نظري نمي کرد اما در مورد شاعران و انديشمندان خودمان (نظير مولانا، حافظ، ابن عربي و...) وضع جديدي از ادراک را به وجود آورد. اگر زماني آن درسگفتارها منتشر شود خواهيم ديد حافظ شناسي فرديد منحصر به فرد است و شايد بتوان گفت راه فرديد در تفلسف راهي است که حافظ مي رود.

گفت وگو با احمد اخوت
بازگشت به اصول

اميرحسين خورشيدفر

مجموعه داستان «اين يازده تا» گزيده يي از داستان هاي فاکنر به همراه مقدمه و يادداشت هاي کوتاه از احمد اخوت مترجم اين کتاب امسال از طرف نشر ماهي منتشر و براي اولين بار در نمايشگاه کتاب عرضه شد. کارنامه احمد اخوت نمايانگر سليقه يي خاص ، دانش و شناخت جريان هاي ادبي معاصر است. به بهانه انتشار اين کتاب با احمد اخوت داستان نويس، پژوهشگر و مترجم گفت وگو کردم.

---

-آقاي اخوت تا آنجا که مي دانم قبل از اين آثاري از فلانري اوکانر و کارسون مک کالرز را ترجمه کرده ايد. همچنين در بسياري از مقاله هايتان اشاره هايي داشته ايد به نويسندگان جنوب امريکا. سرچشمه اصلي علاقه شما به اين نحله داستان نويسي چيست؟


همين طور است که مي گوييد. من واقعاً به ادبيات و داستان نويسي جنوب امريکا دلبستگي دارم. يکي از دلايلش اين است که سال ها در تگزاس زندگي و تحصيل کرده ام. اقليمي را که اين داستان ها در آن اتفاق مي افتد، از نزديک ديده ام و خيلي از مناسبات مرسوم مردم جنوب امريکا را تجربه کرده ام. اما اين تنها دليل نيست. داستان نويسي جنوب امريکا جريان مهم و تاثيرگذاري در ادبيات انگليسي است. نويسندگان مهمي مثل شروود اندرسن، ويليام فاکنر، فلانري اوکانر، کارسون مک کالرز و بسياري ديگر، چهره هاي برجسته ادبيات جنوب امريکا هستند. کسي که بخواهد داستان نويسي را به طور جدي و عميق دنبال کند، نمي تواند بر دستاوردها و نوآوري هاي آنها چشم بپوشاند. به گمان من همه ما نياز داريم هرچند سال يک بار آثار تاثيرگذار و جريان ساز تاريخ داستان نويسي را مرور کنيم. اما نکته ديگري هم در دلبستگي من به جريان ادبي موثر است.

شايد در ظاهر داستان هاي ادبيات جنوب در جغرافيايي مکاني و زماني اتفاق مي افتد که کوچک ترين شباهتي به حال و روزگار و زندگي و فرهنگ ما ندارد اما اتفاقاً من شباهت هاي بسياري بين خودمان و آنها مي بينم. فکر مي کنم شخصيت هاي داستان هاي فاکنر و ديگران آنقدرها براي ما غريبه نيستند. ممکن است ظواهر زندگي شان نشاني از زندگي ما نداشته باشد اما فارغ از خاصيت جهانشمولي ادبيات جنوبي ها براي ما آشنا هستند.

-از دهه 40 تاکنون فاکنر بر جريان داستان نويسي ما تاثيرگذار بوده است يا دست کم هميشه بر دستاوردها و ويژگي هاي تکنيکي کار او تاکيد شده. اين توجه و تاکيد به ويژه در حالي است که فاکنر باب ميل جامعه روشنفکري ما که در برخورد با ادبيات بيشتر دنبال ارجاعات و تمثيل هاي شخص سياسي، اجتماعي و فلسفي مي شود، نيست. منظورم اين است که هرچند غناي خارق العاده به لحاظ مضموني در کارش ديده مي شود اما مناسب تعبيرهاي آسان و فرمولي نيست. به همين خاطر مي شود گفت فاکنر نويسنده نويسنده هاست. دليل اين اقبال منحصر به فرد داستان نويس هاي ايراني به فاکنر چيست؟

با شما موافقم که ويليام فاکنر يکي از نويسنده هاي مرجع براي داستان نويس هاي ما بوده و شايد هنوز هم هست. يا اينکه اميدوار هستم هنوز هم باشد. به نظرم مي آيد اين وضعيت معلول دو علت مشخص است؛ يکي بدون ترديد حال و هوا و فضاي داستان هاي فاکنر است که اگر نه مشابه زندگي ما، حداقل براي خواننده و نويسنده ايراني خيلي قابل فهم است. مضمون هاي اصلي آثار فاکنر مثل مذهب، نژادپرستي، تعصبات و کينه ها و... در ايران هم کم و بيش پررنگ است. اما دليل ديگر پاسخ سوال شماست. ببينيد در سال 1334 براي اولين بار يک داستان از ويليام فاکنر به فارسي ترجمه شد ؛ «گل سرخي براي اميلي». تا پيش از آن داستان نويسي ما از لحاظ تکنيک و فرم هنري واقعاً فقير بود. يعني داستان نويسان ما چندان با تکنيک هاي روز و شيوه داستان نويسي معاصرشان ارتباط و آشنايي نداشتند. ما تازه فهميده بوديم داستان چيست و چه جوري مي نويسندش. اما در همان زمان نويسندگان اروپايي و امريکايي تحولات بزرگي را در داستان نويسي تجربه مي کردند که ما بي خبر بوديم. از سال 34 به بعد آثار فاکنر يکي بعد از ديگري به فارسي ترجمه شد و البته هنوز هم داستان ترجمه نشده از فاکنر بسيار است. اما به هرحال براي ما که از کم و کيف داستان نويسي مدرن بي اطلاع يا کم اطلاع بوديم فاکنر يک دريچه مهم و معتبر و قابل اعتماد بود. مي توانيد تصور کنيد زماني که رمان برجسته او «خشم و هياهو» به فارسي ترجمه شد چه واکنش هايي را در بين خوانندگان ايراني برانگيخت. اگر کسي همين موضوع تاثير ترجمه هاي ويليام فاکنر را بررسي کند حتماً به نتايج جالبي دست پيدا خواهد کرد. به هر حال اين جريان « سيال ذهن» که خيلي هم سر اسمش دعواست از طريق ترجمه فاکنر به ايران وارد شد. نويسندگان ديگري که در قواره فاکنر هستند و به اندازه او بر تکنيک داستان نويسي تاثير گذاشتند بعدها به فارسي ترجمه شدند. مثلاً بعد از انقلاب بود که ما توانستيم «در جست وجوي زمان از دست رفته» مارسل پروست را بخوانيم. و با کمال تاسف هنوز ترجمه فارسي از اوليس جيمز جويس منتشر نشده. بنابراين همين تاثيرپذيري از فاکنر نشان مي دهد جريان داستان نويسي ما انتخاب درستي کرده است. از طرفي ادبيات جنوب امريکا تاثير ويژه يي بر داستان نويسان جنوب ايران داشت. نويسندگان جنوب ايران که جريان پيشرو و مهمي در ادبيات ما به حساب مي آمدند از داستان نويسي جنوب امريکا تاثير گرفتند و بر بقيه داستان نويسان فارسي تاثير گذاشتند. نگاه کنيد به داستان هاي ناصر تقوايي. تاثير داستان هاي کم شمار او حيرت آور است. اما متاسفانه جريان داستان نويسي جنوب هرچه گذشت کمرنگ تر شد و امروز ديگر به تاريخ داستان نويسي ما منتقل شده است.

-البته در دهه هاي 60 و 70 و با تاثيرپذيري از رئاليسم جادويي امريکاي لاتين يک بار ديگر ادبيات جنوب جاني گرفت اما آن هم خيلي موقتي بود و فراموش شد.

بله، اتفاقاً به نظر من خود اين تاثيرپذيري در کمرنگ شدن ادبيات جنوب موثر بود. بخشي از داستان نويسان جنوب به اين سمت رفتند و شايد يکي از دلايلي که تاثيرشان کمرنگ شد هژموني اين جريان بود. در واقع قابليت و امکانات ديگر اين جريان داستان نويسي تحت الشعاع همين گرايش به رئاليسم جادويي قرار گرفت. شايد هم احتياج به صداي ديگري بود. تجربيات ديگري مي طلبيد.

-حالا بعد از اين سال ها شما دوباره سراغ فاکنر رفته ايد. اين 11 داستان را با چه معياري برگزيديد؟ فارغ از اينکه مي دانم به فاکنر دلبستگي داريد حتماً انگيزه ديگري هم داشته ايد، منظورم اين است که فايده مورد نظر شما از دوباره خواني فاکنر در وضعيت امروز چيست؟

بله، سواي اينکه فاکنر را عميقاً دوست دارم هدف ديگري هم از اين انتخاب و ترجمه داشته ام. در اين 11 داستان من نشانه هايي از پيدايش مکتب «احيا» را مي بينم. اميدوارم مجموعه داستان ديگري که ترجمه کرده ام به نام «صداي سوم» هم خيلي زود منتشر شود. چون اين ايده يي را که مي گويم در آنجا هم به شکلي و البته صريح تر دنبال کرده ام. زماني ريموند کارور و دوستانش به اين نتيجه رسيدند که سنت هاي چخوفي در داستان نويسي بايد احيا شود. همان طور که مي دانيد اين گرايش از زماني خيلي بعد تر از فاکنر در داستان نويسي امريکا ديده شد اما سرچشمه هاي اصلي اش در فاکنر است. اگر همين داستان هاي فاکنر را با دقت و ديد انتقادي بخوانيد بازگشت به سنت چخوفي در داستان نويسي در آنها مشهود است.

-ويژگي مکتب احيا چيست ؟

تاکيد بيشتر بر پلات، شخصيت پردازي و فضاسازي. اينها سه محور بنيادين داستان نويسي هستند که در دوره هايي مغفول واقع شدند. انتخاب من از فاکنر بر همين مبنا بود. داستان هايي را ترجمه کرده ام که نمايانگر بازگشت و تاکيد بر اين سه عنصر مهم باشد. اين بحران امروز دامنگير داستان نويسي ماست. به همين خاطر اميدوارم فاکنر دوباره چاره ساز باشد. داستان نويسان جوان امروز ما تجربه دست و پنجه نرم کردن با سه محور اصلي داستان نويسي را پشت سر نگذاشته اند اما آن را رد مي کنند. انگار نگاه به گذشته و تکيه بر آن بازگشت به گذشته و کهنگي است. مي دانم ممکن است متهم شوم به اينکه سنتي فکر مي کنم و نوجويي را رد مي کنم. اما اين طور نيست. مطالعه جريان داستان نويسي امريکا که به هرحال از ما خيلي جلوتر و پيشروتر است، نشان مي دهد چه چيزهاي ماندگار است و چه چيزهايي فراموش شدني. فکر مي کنم خوب است دوباره به بهانه فاکنر يا به هر بهانه يي، اما به شکلي اصولي گذشته مرور بشود. مجموعه داستان «صداي سوم» که قرار است توسط نشر ماهي منتشر شود، گزيده يي است از آثار داستان نويسان از ريموند کارور به بعد. بين شان نويسندگان پست مدرن و نويسندگان مکتب احيا هستند. مثلاً چند داستان از آن بيتي که من قبلاً مجموعه يي از داستان هايش را در کتاب « ساعت گرينويچ» ترجمه کرده ام، در اين کتاب آمده. اين مجموعه خواننده را بيشتر با فضاي کار نويسندگان مکتب « احيا» آشنا مي کند.

-چه جرياني را در داستان نويسي امروز ما برجسته مي بينيد، چه سمت و سو و گرايشي به نظر شما امروز مسلط است؟

به نظرم جريان هايي مي خواهند تعمداً سه عنصر فضاسازي، پلات و شخصيت پردازي را در داستان ناديده بگيرند. اين جريان عمداً بر حذف اين عناصر تاکيد مي کنند. راستش من هيچ نوع همدلي با آنها ندارم. فکر نمي کنم اين نوگرايي باشد. بعيد است اين جور گرايش ها دستاوردي داشته باشند. البته اين همه داستان نويسي ما نيست. در کنار آنها جريان هاي بينابيني هم هستند و حضور دارند. منظورم کساني است که به صناعت هاي داستان نويسي بي اعتنا نيستند و سابقه و گذشته را فراموش نکرده اند در عين حال خود را در چارچوب اصول و قواعد محبوس نمي کنند. فکر مي کنم تکليف جريان هايي که عناصر اصلي داستان را حذف مي کنند، مشخص است؛ آنها فراموش مي شوند بدون آنکه دستاوردي داشته باشند. داستان نويسي آينده ما را احتمالاً همين جريان هاي بينابيني پيش خواهند برد که البته يک جريان جهاني است. درست است که ما از سير کلي در جهان عقب هستيم اما نهايتاً راهمان به همان سمتي است که غربي ها مي روند.

-آقاي اخوت يکي از مهم ترين نقدهايي که به داستان نويسي امروز ما وارد است، اين است که جامعه در داستان به شکل کلان و جامع بازنمايي نمي شود. منظورم ادبيات رئاليستي در معناي مرسومش نيست اما نمي توانيم کتمان کنيم که جريان مسلط داستان نويسي ما محدود شده به چند مضمون و پس زمينه خاص و کم دردسر.

من با شما کاملاً موافقم. نکته يي که مي گوييد در داستان نويسي ما بارز است. شايد يکي از دلايل اصلي اش دلزدگي باشد، نوعي فرار. قضيه دلزدگي خيلي جدي است و آنها را همه جا مي بينيم. دلزدگي به دو شيوه متفاوت بروز مي کند؛ يکي به قول شما کتمان است و ديگري تکرار. بگذاريد مثالي بزنم تا مساله روشن شود. ممکن است کسي به شما ضرري بزند يا کار بدي در حق تان بکند شما هم عکسش را جلوي چشم تان بگذاريد که او را به ياد داشته باشيد و فراموش نکنيد که چه بر سرتان آمده. اما روش ديگر اين است که او را فراموش کنيد. به نظر مي آيد داستان نويسي ما راه حل دوم را انتخاب کرده است که نتيجه اش مي شود گريز و چشم پوشي. داستان نويسي ما گرفتار چنين بيماري است. نمي خواهد چيزهايي را که آزاردهنده است ببيند. درحالي که اصولاً يکي از کارکردهاي داستان نفوذ در نقاط ناديدني و کور است.

-ولي تکرار مضمون و سوژه و شيوه پرداخت منحصر به داستان هاي ما نيست. در سال هاي اخير نيويورکر را هم که مي خوانيم داستان ها شبيه هم است. انگار يک شيوه براي داستان کوتاه نوشتن وجود دارد و فقط مساله اين است که کدام نويسنده مي تواند اجراي بهتر و دقيق تري ارائه بدهد. خيلي از نويسنده هاي امروز دنيا تکنسين داستان هستند؛ يعني بلدند که يک ايده را چه جوري در همين چارچوب مرسوم به يک داستان کوتاه خوب تبديل کنند.

صددرصد موافقم. همان طور که گفتم شايد مرا متهم کنند که گذشته گرا هستم. ولي اين يک واقعيت است. نيويورکر از سال 1927 تاکنون يک مرکز مهم و جدي بالاترين سطح داستان کوتاه نويسي جهان بوده است. داستاني که در اين مجله چاپ مي شود از فيلترهاي تخصصي و کارشناسانه يي عبور کرده. بسياري از شاهکارهاي داستان کوتاه را که همه مان خوانده ايم و به ياد داريم اول در اين مجله چاپ شد. اما در چند ساله اخير به ندرت داستاني در نيويورکر خوانده ايم که به نظرمان پهلو به پهلوي شاهکارها بزند. من هر هفته نيويورکر را چک مي کنم اما همين نکته يي که گفتيد به نظر من هم مي رسد که داستان ها بوي تکرار مي دهند. انگار آنجا هم مثل ما گرفتار يک جور فرمول نويسي شده اند. توليد انبوه بر اساس فرمول هاي مشخص و تاييدشده يي که جواب شان را پس داده اند. اين وضعيت در داستان کوتاه حادتر است اما در رمان هم کم و بيش حاکم است.

-در کتاب «تا روشنايي بنويس» در فصلي که درباره چرکنويس بود، اشاره يي کرده بوديد به فرآيند نوشته شدن رمان شازده احتجاب هوشنگ گلشيري و تحقيقات و جست وجوهاي نويسنده براي پرداخت فضاي داستانش. اين هم يکي ديگر از کمبودهاي آشکار داستان نويسي ماست.

يکي از چيزهاي ديگري که واقعاً در ادبيات ما ناياب شده همين عرق ريزي روح است. گلشيري در يک مصاحبه گفته بود پنج هزار صفحه مطلب خوانده تا آن جمله معروف دربيايد که؛«چشم پرنده را که درمي آوري اين پرنده تا چقدر مي تواند پرواز کند.» اين دو خط حاصل تمام آن پنج هزار صفحه مطلب خواندن است. داستان نويسي يک کار صرفاً خلاقه نيست. درست است که داستان نويس بايد تيزبين و حساس باشد اما همه آنچه را که لازم دارد تنها با تيزبيني به دست نمي آورد. به هر حال مطالعه و تحقيق لازم است. در داستان نويسي مان واقعاً جدي گرفتن و جست وجوگري را کم مي بينيم. براي نوشتن يک داستان بايد حتماً زمينه يي را که وقايع در آن اتفاق مي افتد، بشناسيد. اين فقط در مورد داستان هاي تاريخي صادق نيست. شناخت هميشه لازم است. جايي صورت کتاب هاي کتابخانه آگاتا کريستي را خواند که خيلي برايم جالب بود. يک قفسه کتابخانه اين نويسنده اختصاص داشت به کتاب هايي در باب سم شناسي. اين آدم تحقيقات بسيار مفصلي روي سم شناسي کرده بود. خب اين واقعاً دستاورد است. شايد اگر داستان هاي کريستي را بخواني در يکي دو جا اين تحقيقات به کارش آمده باشد. اما همين باعث شده او نکته يي را پيدا کند که به ذهن ديگران نرسيده چون اين شناخت را نداشته اند.

-چند مضمون خاص در داستان هاي فاکنر تکرار مي شود مثل مسائل نژادي، جنايت، خشونت و... اما در داستان هاي فاکنر هيچ وقت با موضع گيري صريح نويسنده يا برجسته شدن يک مضمون اخلاقي اجتماعي در داستان مواجه نيستيم. چه سازوکاري باعث مي شود داستان هايش به حکايت هاي مدرن اخلاقي تبديل نشود؟

ببينيد هنر فاکنر اين است که از موضع گيري هاي صريح شانه خالي مي کند. چون عمقي را در وضعيت مي بيند و نشان مي دهد که با اين جور مرزبندي ها جور درنمي آيد. من مي گويم نگاهش سيخکي نيست. در داستان «بود» (از مجموعه اين يازده تا) گرچه چند سفيدپوست سر جان يک سياهپوست ورق بازي مي کنند اما مساله يک مساله کاملاً انساني است. فاکنر داستانش را به يک موضع گيري ضدنژادپرستي محدود نکرده است. ديد ترحم آميزي به شخصيت سياهپوست ندارد. اتفاقاً تکه پراني هاي خاص سياهان و سفيدها را روايت مي کند. برخورد و رابطه متقابل آنها را نشان مي دهد. داستان هاي بسياري در مورد رابطه سياهان و سفيدها نوشته شده اما بيشترشان نتيجه يک جور برخورد سيخکي بوده اند. يعني نويسنده با خط کشي از معلومات و نگاه مصلحانه اش داستان را پرداخته. فاکنر تن به هيچ جور خط کشي مرزي و اخلاقي ساده نمي دهد. اين به اين معنا نيست که منتقد وضعيت نيست يا آنکه نژادپرست است بلکه اتفاقاً فاکنر است که وضعيت را عميق تر و دقيق تر از ديگران مي بيند، بنابراين با تکرار و دوباره گويي شعارها راضي نمي شود. اين نگاه الگوي نگاه يک داستان نويس است که موقعيتي را خلق مي کند. اين موقعيت آنقدر سنجيده و طبيعي است که نمي شود بيخود و بي جهت پشت سر يک شخصيت ايستاد و از او دفاع کرد يا اينکه ايدئو لوژي را به شکلي سطحي در آن گنجاند.

-خصلت ديگر داستان هاي کوتاه فاکنر در تنوع و تعدد پس زمينه ها و شخصيت هاست. در يک داستان 10، 12 صفحه يي چندين و چند صحنه و ست متفاوت مي بينيم. آدم هايي که سهم هاي مختلف در روايت دارند، مي آيند و مي روند. اين برخلاف تعبيرهاي ساده لوحانه و کارگاهي از داستان کوتاه است که اين قالب را به يک صحنه و دو سه شخصيت محدود مي کنند.

بله همين طور است که مي گوييد. فراواني پس زمينه ها کاملاً به چشم مي آيد. درست است که يک فضاي کلي بر همه يا بيشتر داستان هايش حاکم است اما فاکنر مرتب صحنه را تغيير مي دهد. مي دانيد که اين در داستان نويسي کار ساده يي نيست. مخصوصاً وقتي حساسيت دارد که کار بي دليل و الکي نکنيد.

-راوي داستان « آن هم خوب است» يک پسربچه است که وسط کشمکش هاي يک خانواده پيگير کارهاي خودش است. شبيه اين تجربه را در داستان هاي فارسي بسيار ديده ايم؛ يعني راوي که به دليل کودکي از کار بزرگ ترها سر درنمي آورد و گزارش نصفه و نيمه اش از اتفاقات خواننده را متوجه واقعيت هاي ديگري مي کند. اما نکته جالب داستان فاکنر نقش کليدي راوي در داستان است. او در ماجرا نقش دارد صرفاً گزارشگر منفعل و ناآگاه نيست اصلاً پيرنگ داستان با کنش هاي او پيش مي رود.

روي نکته درستي انگشت گذاشته ايد. راوي داستان «آن هم خوب است» شخصيت خيلي جذاب، جالب و کم سابقه يي است. استفاده از نقل قول مستقيم و غيرمستقيم در اين داستان از کارهايي است که امروز شايد خيلي عادي به نظر بيايد اما در زمانه خودش دستاورد مهمي بوده. اينها از دلايل اهميت فاکنر است. او دست به کارهايي مي زند که پيش از آن کسي تجربه نکرده است. در عين حال مساله فقط تجربه گرايي نيست. اين راوي در عين حال تودار و چندلايه است. گاهي خودش را به تجاهل مي زند و کلاً آدم چندلايه يي است.

-فاکنر تا چه حد بر داستان نويسان بعد از خود تاثيرگذار بود. آيا مي شود به جرياني به نام فاکنري در داستان نويسي امريکا قائل باشيم؟

به نظر من فاکنر جزء تاثيرگذارترين هاست. اما تاثيرش بنيادي است. سرچشمه از او بود يا نبود را کاري ندارم. اما انتقال دهنده خيلي خوبي بود. اينکه مي گويم تاثيرش بنيادي است به اين خاطر است که من تاثير فاکنر را منحصر به نويسندگاني که در فضاهاي شبيه او مي نويسند و شايد تعدادشان هم کم نباشد، نمي دانم. تاثير اصلي او دستاوردهايش در تکنيک و روايت است. يعني کسي که از فاکنر تاثير گرفته الزاماً به مضمون تقابل نژادي نمي پردازد بلکه چيزي عميق تر و بنيادي تر از فاکنر دريافت مي کند. در ادبيات امريکا جريان ديگري موازي فاکنر پاگرفت و پيش رفت که منشاء اصلي آن ارنست همينگوي است. تا امروز هر دو طيف در داستان نويسي امريکا حضور دارند. حتي بر هم تاثير گذاشته اند اما استقلال شان حفظ شده. من فکر مي کنم تاثير فاکنر به مراتب عميق تر از همينگوي بود. اين تاثير را در زماني با جريان سيال ذهن مي شناختيم. اما يک خصلت مهم مکتب احيا در واقع بازگشت به سنت هاي داستاني فاکنر است.

-فاکنر از اين حيث هم نويسنده خاصي است که هم داستان هاي کوتاه بسيار موفقي دارد و هم رمان هاي شاخصي.

بله، در هر دو قالب آدم موفقي است. در رمان نويسي چهار پنج رمان فاکنر هنوز هم ماندگار و شاخص است. دردانه رمان هايش «خشم و هياهو» و «همان طور که مي ميرند» است يا «ابشالوم ابشالوم». در داستان کوتاه کارنامه فاکنر به طرز حيرت آوري پربار است. او نزديک به 120 داستان کوتاه نوشت که بدون اغراق 50 ، 60 تا از آنها داستان هاي عالي و ماندگاري است. متاسفانه خيلي از اين داستان هاي کوتاه عالي اش به فارسي ترجمه نشده. اما از همين ها که ترجمه شده پيداست که فاکنر چه داستان کوتاه نويس بزرگي است.

-شما تصميم نداريد سراغ ترجمه اين داستان ها برويد؟

چرا. خيلي دلم مي خواهد يکي دو تا مجموعه ديگر از داستان هاي کوتاهش به خصوص آنهايي را که اصلاً ترجمه نشده ترجمه کنم. به نظرم مي آيد خيلي هايش عطر خاصي برايمان خواهد داشت. اگر عمري باقي بود حتماً ترجمه شان مي کنم.

-در کتاب «تا روشنايي بنويس» سراغ شکل هايي از نوشتن رفتيد که کمتر تجربه شده اند. هرچند خيلي محدود چاپ شد و کمتر ديده شد اما کتاب بسيار موفقي بود. انگار سراغ نقاط ناديدني نقد آکادميک و ژورناليستي رفته باشد.

به اين تجربه خيلي اعتقاد دارم. به خيلي چيزها مي شود از درون پرداخت. خاصيتش هم اين است که جلوي دلزدگي را مي گيرد. احساس مي کنم از اين راه خيلي راحت مي توانم با خواننده ارتباط برقرار کنم. براي بيان هر حرفي بايد شيوه يي پيدا کرد که بهترين کارکرد را داشته باشد. همه حرف ها را نمي شود در قالب مقاله هاي بلند و آکادميک يا نقدهاي روزنامه يي گفت. جستار يا essay چيزي است که هميشه دلمشغولي ذهني من بوده است. به نظرم مي آيد اگر بيشتر کار شود دستاورد خوبي در پي خواهد داشت. متاسفانه خيلي از روشنفکران و نويسندگان ما فکر مي کنند شعر و داستان تنها قالب هاي کار خلاقه ادبي است در حالي که خيلي مضمون ها از دايره شمول شعر و داستان بيرون مي ماند. مقاله هم مي تواند کار خلاقه باشد و لايه بندي داشته باشد. ما حواس مان به مقاله نيست. نمونه هاي ترجمه اين شکل هم خيلي کم است. اما من به کاري که کرده ام اعتقاد دارم و به نتيجه اش خوشبينم.

عناوين اين صفحه
مواجهه غربي - شرقي فرديد
بازگشت به اصول

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام