دوشنبه، 4 خرداد 1388 - شماره 1960
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه آخر
دوشنبه زار
آخر کار جانداران
علي اکبر قاضي زاده

«رومن گاري» داستان کوتاهي دارد به نام پرندگان مي روند و در پرو مي ميرند. داستاني است که در يک ساحل دور مي گذرد؛ ساحلي پوشيده از پرندگاني که آخر عمر، از همه جاي دنيا مي آيند تا آنجا بميرند. گابريل گارسيا مارکز هم در چند داستان، از باران پرندگان، پروانه ها يا ماهي هاي مرده نوشته است. اينها همه داستان هستند؛ داستان هاي زيبايي هم هستند.

اما حال با ادبيات کاري ندارم. مي خواهم بپرسم فکر کرده ايد زندگي جانداران پيرامون ما کجا پايان مي گيرد؟ متوجه پرسش شديد؟ نه؟ عرض مي کنم.در کمرکش کوچه هاي شهر، هر روز چند گربه را مي بينيد که روي کيسه هاي پلاستيک پنجول مي کشند، دنبال هم مي کنند، جلوي پاي شما مي ايستند و به چشم و دست و پاي شما خيره مي شوند، دنبال جفت خود از درخت و ديوار و ماشين و پرچين بالا مي جهند و... مي روند؟

در حاشيه محله ها، در کناره هاي شهر، در گوشه و کنار تفريحگاه ها چندصد سگ بي صاحب را مي توانيد ببينيد که مصمم پنجه بر زمين مي کوبند، مي دوند، روي زمين لخت لم مي دهند، هر چيز را بو مي کشند، جاي پاي ما را دنبال مي کنند، گاهي استخواني، تکه ناني، چيزي را به دندان مي کشند و از ميدان نگاه شما دور مي شوند؟

کجا را بنويسم؟ روي چنارهاي خيابان وليعصر چندهزار گنجشک بي قرار را مي توانيد ببينيد و بشمريد که به اين شاخه و آن برگ نوک مي زنند، يکي يکي يا چند تا چند تا، ناگهان- به ظاهر بي هيچ دليل قابل توضيحي- پر مي کشند و به شاخه يي، لب هره يي يا کف زميني، بي قرار و هميشه نگران، مي نشينند و... دوباره؟

گويا توانستم موضوع را روشن کنم؛ نه؟ ببينيد اگر از آن آدم هاي سر به زير هستيد، هيچ. اما اگر مثل من به پيرامون خود هم نظر داريد، لابد هر روز گروه بي شماري کلاغ، سار، کبوتر(انواع کبوتر؛ ياکريم، چاهي و معمولي)، بلبل، دم جنبانک، دارکوب، شانه به سر، قرقي، سهره، زاغي و... را - نه آنها که اسير قفس هستند- مي توانيد ببينيد يا از روي صدا و آثار ديگر، حضور آنها را احساس کنيد. حالا از جانداران بزرگ تر که بگذريم، اين همه موش و سوسک و خرخاکي و مگس و حلزون و زالو و هزارپا و جيرجيرک و مارمولک و... هم هستند که هميشه و هر لحظه از چشم رس ما مي گذرند. هر روز چند تا از اين جانداران را مي توانيد ببينيد که معلوم نيست از کجا آمده اند و به کجا مي روند.

ملاحظه کنيد؛ جاندار بي جان هم لابد زياد مي بينيد- منظور من جانداراني است که بعد بي جان شده اند- که يا به ضرب لنگه کفش يا پس از افشاندن افشانه هاي سمي يا برخورد با ماشيني يا نشانه گيري پسربچه بازيگوشي بي جان شده اند. نه، منظورم اين کشتگان نيست. اينها را ما، به مصلحتي ترجيح داده ايم، بميرند. بقيه چه؟ بقيه، يعني آن هزاران هزار، آن ميليون ها ميليون جاندار که در تمام عمر در کنار و گوشه زندگي مي بينيم، چه مي شوند؟ کجا مي روند و مي ميرند که ما نمي بينيم؟

آدمي زادگان - البته نه گويا از اول خلقت- يا از روي ترس يا به ملاحظه سرنوشت خودمان يا حس احترام يا به هر دليل ديگر، مردگان را از پيرامون خود دور مي کنيم؛ حالا از مراسم و پيامدهاي مردن بگذريم. جانداران ديگر، اهل اين تشريفات نيستند؛ يا آنقدر که ما مي دانيم، نيستند. فکر کرده ايد اگر قرار بود اين جانداران مثل خود ما در حاشيه جايي که زندگي کرده اند، بميرند، خانه و کوچه و خيابان و پارک هاي ما به چه شکلي درمي آمد. لابد هر روز بايد گروهي را بسيج مي کرديم تا اجساد آن جانداران را جمع آورند.

خوانده ام که قوها عادت دارند هنگام مردن، به همان جا که سر از تخم درآورده اند، بازگردند و همان جا نفس آخر را بکشند. قشنگ است؛ نه؟
کشور هفتاد و دو ملت
انتخابات در هندوستان

پاکسيما مجوزي

شنيده بودم همسايه مان که وکيلي باسابقه است براي ديدن بچه هايش قصد دارد چند ماهي به استراليا برود اما گويا سفرش را براي شرکت در انتخابات پارلماني هند به عقب انداخته بود. در آن زمان مناطق شمال هند در شور و حال انتخابات پارلماني بودند. فقط کافي بود به خيابان بروي، از پير و جوان حرف از انتخابات مي زدند و حتي راننده ريکشا ها با پرچم هاي حزب هاي مختلف در سطح شهر مي چرخيدند و مسافر سوار مي کردند. در همان دوران بود که همسايه مان را ديدم و از او پرسيدم فکر مي کنيد چه گروهي پيروز شود؟ لبخندي زد و گفت؛ «مهم اين است که من راي بدهم، پيروزي حزبي که طرفدارش هستم در مرحله بعد قرار مي گيرد.» ادامه داد و گفت؛ به همين خاطر مقاله يي نوشتم براي کساني که قصد راي دادن ندارند زيرا به نظر من راي ندادن يعني زنده نبودن، درست مثل مرده يي که هيچ نظري ندارد و خودش را به دست زنده ها مي سپارد تا برايش تصميم بگيرند.

در روزهاي انتخابات پارلماني هند در خيابان يا دانشگاه مي توانستي کلاه هاي کاغذي با نشان هاي حزب هاي مختلف را روي سر دانشجويان و مردم کوچه و بازار ببيني. برنامه ها و تبليغات رسانه ها از يک طرف و حمايت هاي هنرمندان و ورزشکاران نيز از سوي ديگر شور و هيجان خاصي به اين فضا مي داد. حتي روي جلد مجله جامعه ( Society) هم با منتشر کردن عکس بزرگ آميتا باچان و سونيا گاندي به کالبدشکافي روابط سياسي، اجتماعي آنان پرداخته بود. غير از اين شنيده بودم دولت هند به عنوان بزرگ ترين دموکراسي جهان با 1/1 ميليارد جمعيت، بودجه زيادي را براي خريد جوهرهاي ضدآب هزينه کرده تا درصد تقلب را پايين بياورد زيرا اثر جوهر روي انگشت تا چند روز پاک نمي شد و ديگر کسي نمي توانست بيش از يک بار راي بدهد.

هند سرزميني است به اندازه تمام اروپا، براي همين حفاظت از 714 ميليون راي دهنده آن هم در 800 هزار پايگاه اخذ راي در طول انتخابات عمومي، وظيفه دشواري است و حضور 6 ميليون مامور پليس را مي طلبد و با توجه به اينکه در دور اول حداقل17 نفر جان خود را در جريان ناآرامي هاي ناشي از تحريم اين انتخابات از سوي مائوئيست ها در ايالت هاي بيهار، چاتيسگر، اوريسا، جارکاند و مهاراشترا از دست دادند اين محافظت ها در دور آخر چند برابر شد. انتخابات در هند يک ماه طول کشيد و در نهايت در اواسط ماه مه با پيروزي حزب کنگره به رهبري مانموهان سينگ نخست وزير هند به پايان رسيد. کنگره حزبي است که بعد از به استقلال رسيدن هند (1947) بيشتر با رهبري خانواده نهرو گاندي اداره مي شد و در اين دوره کلمه «جايي هو» را از روي فيلم ميليونر زاغه نشين به عنوان شعار انتخاباتي خود برگزيده بود.

اما نکته جالب در اينجاست که با توجه به ميزان بالاي بي سوادي، مردم هند در انتخابات پارلماني حضور پررنگي داشتند و فراموش نمي کنم در روز انتخابات، جوانان در خيابان هاي اصلي شهر ايستاده بودند و با پلاکاردهايي که در دست داشتند مردم را تشويق مي کردند که به سوي صندوق هاي راي بروند. روي پلاکاردهاي آنان نوشته شده بود؛ «من راي دادم. شما چطور؟»

يادداشت هاي يک کانديدا-2
حکايت سمبل ها
ابوالقاسم نادم

اين روزها بيشتر مشغول برنامه ريزي براي سفرها و نطق هاي انتخاباتي هستم. به غلام گفته ام يکسري نماد و سمبل آماده کند که در تبليغات از آنها استفاده کنيم که البته کار سختي است چون هرچه رنگ و نماد است، قبلاً يکي از کانديداها براي خودش برداشته. مهرشاد هم که قبلاً با دوستانش براي کارناوال بزرگ پيکان هاي گوجه يي هماهنگ کرده بود، حالا با مشکل بزرگي مواجه شده است. بين اين همه خبر بد، يک خبر خوش هم رسيد که نشانه خوبي است. چند نشريه دانشجويي حاضر شده اند در قبال دريافت مبلغي ناچيز و چند نمره ناقابل، اخبار ستاد انتخاباتي من را پوشش بدهند.

غلام گزارش داده برنامه هاي تبليغاتي کانديداها در صدا و سيما شروع شده اما در يک اقدام هماهنگ و سوال برانگيز هنوز هيچ يک از منابع خبري اسم من را در جدول برنامه ها ذکر نکرده اند. گفتم شايد به اين خاطر است که ما نرفتيم گوي را بچرخانيم و رنگمان را انتخاب کنيم.

اما غلام توضيح داد اين يک بي عدالتي تاريخي است و من بايد براي ثبت در تاريخ هم که شده، اعتراض کنم و اينکه اسم من در ليست تاييد صلاحيت شده ها نبوده، دليل موجهي براي حذف من از برنامه هاي تلويزيون نيست. اگرچه کلاً آدم معترضي نيستم معمولاً و در اجتماعات خودي زير 50 نفر اعتراض کلامي و زير 100 نفر اعتراض فيزيکي نمي کنم، اما ياد قضيه چند روز پيش ميدان انقلاب افتادم. يک گروه از تلويزيون در حال ضبط گزارش مردمي بودند و با آنکه مرا به وضوح ديدند، اما به طرز مشکوکي حاضر نشدند با من صحبت کنند. من مدت ها به چهره آقاي گزارشگر خيره ماندم، اما انگار نه انگار. مسلماً ايشان بنده را شناختند، چون من هم بارها او را در تلويزيون مشغول قربان صدقه رفتن براي رئيس جمهور ديده بودم. فلذا در ستاد با راي اکثريت تصميم گرفتيم من امروز مرخصي ساعتي بگيرم و اعتراض کتبي خود را به صدا و سيما برسانم. استفاده از پيک موتوري به دليل بار اشرافي اش راي نياورد. اما نامه من، که هرچه گشتيم چسب پيدا نکرديم تا سرش را بچسبانيم و همين جور سرگشاده بردم و تحويل نگهباني تلويزيون دادم؛ «جناب آقاي رئيس تلويزيون؛ احتراماً سلام. اينجانب ابوالقاسم نادم به عنوان يک شهروند بي آزار و حتي خوب، نسبت به اينکه در 28 سال گذشته حتي يک بار هم در تلويزيون حضور نداشته ام، نسبت به موارد زير شديداً ناراحت و دلخور مي باشم؛

- عدم پوشش اخبار مربوط به قبولي و فارغ التحصيلي ام در دانشگاه

- عدم پخش تصوير بنده در اخبار با وجود اينکه به دليل سفرهاي تحصيلي ده ها بار(حداقل به اندازه رئيس جمهور و اعضاي کابينه) به کشورهاي آفريقايي سفر کرده ام و در تمامي بازگشت ها جلوي صف مسافران بوده ام.

- ارسال ده ها اس ام اس به طور هفتگي به برنامه 90 و عدم نام بردن از اينجانب به دليل جهت گيري هاي سياسي

- ارسال درخواست شرکت در مسابقه تلويزيوني 101 و عدم دريافت پاسخ

- سفر به زاهدان براي حضور در جمع مردم خونگرم منطقه براي فرياد زدن جمله «صبح بخير ايران» و عدم پخش تصوير اينجانب

لذا خواهشمند است در صورت امکان مقرر فرماييد اگر ممکن است ديگر تکرار نشود وگرنه دوباره نامه مي نويسم.»

فرياد هواداران؛ تو که کشتيش،
عناوين اين صفحه
آخر کار جانداران
انتخابات در هندوستان
حکايت سمبل ها

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام