علي اکبر قاضي زاده

«رومن گاري» داستان کوتاهي دارد به نام پرندگان مي روند و در پرو مي ميرند. داستاني است که در يک ساحل دور مي گذرد؛ ساحلي پوشيده از پرندگاني که آخر عمر، از همه جاي دنيا مي آيند تا آنجا بميرند. گابريل گارسيا مارکز هم در چند داستان، از باران پرندگان، پروانه ها يا ماهي هاي مرده نوشته است. اينها همه داستان هستند؛ داستان هاي زيبايي هم هستند.
اما حال با ادبيات کاري ندارم. مي خواهم بپرسم فکر کرده ايد زندگي جانداران پيرامون ما کجا پايان مي گيرد؟ متوجه پرسش شديد؟ نه؟ عرض مي کنم.در کمرکش کوچه هاي شهر، هر روز چند گربه را مي بينيد که روي کيسه هاي پلاستيک پنجول مي کشند، دنبال هم مي کنند، جلوي پاي شما مي ايستند و به چشم و دست و پاي شما خيره مي شوند، دنبال جفت خود از درخت و ديوار و ماشين و پرچين بالا مي جهند و... مي روند؟
در حاشيه محله ها، در کناره هاي شهر، در گوشه و کنار تفريحگاه ها چندصد سگ بي صاحب را مي توانيد ببينيد که مصمم پنجه بر زمين مي کوبند، مي دوند، روي زمين لخت لم مي دهند، هر چيز را بو مي کشند، جاي پاي ما را دنبال مي کنند، گاهي استخواني، تکه ناني، چيزي را به دندان مي کشند و از ميدان نگاه شما دور مي شوند؟
کجا را بنويسم؟ روي چنارهاي خيابان وليعصر چندهزار گنجشک بي قرار را مي توانيد ببينيد و بشمريد که به اين شاخه و آن برگ نوک مي زنند، يکي يکي يا چند تا چند تا، ناگهان- به ظاهر بي هيچ دليل قابل توضيحي- پر مي کشند و به شاخه يي، لب هره يي يا کف زميني، بي قرار و هميشه نگران، مي نشينند و... دوباره؟
گويا توانستم موضوع را روشن کنم؛ نه؟ ببينيد اگر از آن آدم هاي سر به زير هستيد، هيچ. اما اگر مثل من به پيرامون خود هم نظر داريد، لابد هر روز گروه بي شماري کلاغ، سار، کبوتر(انواع کبوتر؛ ياکريم، چاهي و معمولي)، بلبل، دم جنبانک، دارکوب، شانه به سر، قرقي، سهره، زاغي و... را - نه آنها که اسير قفس هستند- مي توانيد ببينيد يا از روي صدا و آثار ديگر، حضور آنها را احساس کنيد. حالا از جانداران بزرگ تر که بگذريم، اين همه موش و سوسک و خرخاکي و مگس و حلزون و زالو و هزارپا و جيرجيرک و مارمولک و... هم هستند که هميشه و هر لحظه از چشم رس ما مي گذرند. هر روز چند تا از اين جانداران را مي توانيد ببينيد که معلوم نيست از کجا آمده اند و به کجا مي روند.
ملاحظه کنيد؛ جاندار بي جان هم لابد زياد مي بينيد- منظور من جانداراني است که بعد بي جان شده اند- که يا به ضرب لنگه کفش يا پس از افشاندن افشانه هاي سمي يا برخورد با ماشيني يا نشانه گيري پسربچه بازيگوشي بي جان شده اند. نه، منظورم اين کشتگان نيست. اينها را ما، به مصلحتي ترجيح داده ايم، بميرند. بقيه چه؟ بقيه، يعني آن هزاران هزار، آن ميليون ها ميليون جاندار که در تمام عمر در کنار و گوشه زندگي مي بينيم، چه مي شوند؟ کجا مي روند و مي ميرند که ما نمي بينيم؟
آدمي زادگان - البته نه گويا از اول خلقت- يا از روي ترس يا به ملاحظه سرنوشت خودمان يا حس احترام يا به هر دليل ديگر، مردگان را از پيرامون خود دور مي کنيم؛ حالا از مراسم و پيامدهاي مردن بگذريم. جانداران ديگر، اهل اين تشريفات نيستند؛ يا آنقدر که ما مي دانيم، نيستند. فکر کرده ايد اگر قرار بود اين جانداران مثل خود ما در حاشيه جايي که زندگي کرده اند، بميرند، خانه و کوچه و خيابان و پارک هاي ما به چه شکلي درمي آمد. لابد هر روز بايد گروهي را بسيج مي کرديم تا اجساد آن جانداران را جمع آورند.
خوانده ام که قوها عادت دارند هنگام مردن، به همان جا که سر از تخم درآورده اند، بازگردند و همان جا نفس آخر را بکشند. قشنگ است؛ نه؟