پنج شنبه، 31 ارديبهشت 1388 - شماره 1957
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: گفت وگو
گفت وگو با دکتر مازيار بهروز
مهندس موسوي به دنبال دولت رفاه است

دکتر مازيار بهروز استاد تاريخ در دانشگاه ايالتي سانفرانسيسکو در امريکا و نويسنده کتاب معروف شورشيان آرمانخواه از نيروهاي معروف چپگرا است که نظرات جالبي درباره انديشه مهندس موسوي دارد. وي معتقد است موسوي با دوران نخست وزيري اش تفاوت پيدا کرده و دليل مدعايش را نيز مي گويد. وي در اين گفت وگو به تحليل نظرات سياسي، اقتصادي و اجتماعي مهندس موسوي پرداخت.

---

-با توجه به سابقه نخست وزيري آقاي مهندس موسوي و اينکه وي را متعلق به جناح چپ حاکميت مي دانند، اکنون هنگام انتخابات با توجه به شعارهاي ايشان آيا مي توان همچنان وي را چپگرا خواند؟


اکثر افرادي که اکنون به عنوان اصلاح طلبان معرفي مي شوند، در دهه 1360 خورشيدي به جناح چپ معروف بودند که به نظر مي آيد هم آقاي خاتمي، هم آقاي موسوي و هم آقاي کروبي جزء اين جناح هستند. جناح چپ در دهه 1360 و هنگام جنگ نقش مهمي در مديريت جامعه داشت؛ چه به واسطه حضورشان در دولتي که نخست وزيرش آقاي موسوي بود و چه به واسطه حضورشان در مجلس. اما ما اکنون 20 سال است که از آن دهه فاصله گرفتيم و معني چپ و راست به خاطر تحولات جهاني و به خاطر تحولات داخل ايران کمي دچار تغيير و تحول شده و اگر منظور کساني که هم اکنون هم آقاي موسوي را چپ مي دانند به خاطر تعلقات ايشان در همان دهه 60 است، اين مساله با کمي توضيح و تصحيح شايد درست باشد.

-جريان چپ (چه اسلامي و چه مارکسيستي) اکنون دچار چه تغيير و تحولاتي شده اند؟

وقتي به جريان اصلاح طلبان فعلي چپ مي گفتند، منظور چپ مارکسيستي نبود. در واقع منظور چپ اسلامي بود. چپ اسلامي دهه 1360 چند مشخصه داشت. اگر الان بخواهيم اين جريان و شخص آقاي موسوي را تحليل کنيم بايد ببينيم اکنون چقدر با تفکرات آن دوره تفاوت پيدا کرده اند. يکي از مشخصه هاي مهم چپ اسلامي در آن زمان تاکيد بر نقش دولت در کنترل سرمايه بود يعني اين جناح طرفدار ملي سازي سرمايه هاي خصوصي بود و از دخالت دولت در امر اقتصاد حمايت مي کردند. اين جريان در دهه 60 به دنبال اين امر بود که دولت بتواند عدالت اجتماعي را از طريق تقسيم ثروت به وجود بياورد. بنابراين برنامه اقتصادي جناحي که به چپ معروف بود، چيزي شبيه حکومت هاي ملي بود که در جهان عرب وجود داشت مثل حکومت جمال عبدالناصر. اينها طرفدار نقش فائقه دولت در اقتصاد بودند. برخي بر چنين نظامي نام سرمايه داري دولتي را گذاشته اند. در مقابلش، جناح راست موافق کمرنگ کردن نقش دولت در اقتصاد بود. جناح چپ مشخصه هاي ديگري هم داشت. اين جناح در دهه 1360 موافق آزادي هاي اجتماعي و سياسي مثل آزادي احزاب و مطبوعات نبود و از اين منظر با جناح راست کم و بيش هم نظر بود. اما الان اگرچه آنهايي که به اصلاح طلب معروف هستند کماکان يک ديدگاه قوي در مورد مساله عدالت اجتماعي دارند ولي يک خصيصه شان با آن زمان خيلي عوض شده و آن، اين است که اينها به مراتب بيشتر از آن زمان طرفدار بازگشايي سياسي، فرهنگي و اجتماعي در جامعه هستند و اين تحول فکري به نظر من قابل تامل است.

-چپ اسلامي با چپ مارکسيستي چه تفاوت هاي ديگري داشت؟

اگر موافق باشيد من در مورد تفاوت هايشان در برنامه هاي اقتصادي صحبت مي کنم چون در بقيه موارد تفاوت هايشان مشخص است، چرا که يکي اش کمونيستي است و ديگري اسلامي. ولي در مورد اقتصادي تفاوت شان اين است که چپ اسلامي با وجود اينکه معتقد بود دولت در اقتصاد بايد نقش فائقه داشته باشد اما ضدسرمايه داري نبود بلکه طرفدار محدود کردن سرمايه داري بود. ضدبازار آزاد نبود بلکه طرفدار محدود کردن بازار آزاد بود. همه اينها براي تعديل تفاوت هاي طبقاتي و تقسيم بهتر ثروت بود. البته اين مشخصه چپ اسلامي در ايران نيست بلکه تمام چپ هاي غيراسلامي ملي گرا در دنيا هم اين نظريه را داشتند. براي نمونه حکومت جمال عبدالناصر در مصر در آن زمان را نام مي برم يا در زمان فعلي حکومت هوگو چاوس در ونزوئلا و اوو مورالس در بوليوي جزء اين نوع حکومت ها هستند. اينها به معناي کمونيستي، چپ نيستند. اينها به معناي استفاده از اهرم هاي دولت براي تقسيم ثروت بهتر چپ هستند در حالي که چپ مارکسيستي علي الاصول مخالف سرمايه داري است و هدفش محو نظام سرمايه داري است از طريق نفي مالکيت خصوصي بر وسايل توليدي، از کارخانه گرفته تا...

-يعني فقط به خاطر مسائل اقتصادي به اصلاح طلبان امروزي، در دهه 60 چپگرا مي گفتند؟

عموماً به خاطر همين مسائل بود. چون وقتي عقايد اينها را در دهه 1360 با عقايد جناح راست مقايسه مي کنيد، مي بينيد اينها در خيلي مسائل در آن موقع باهم هم نظر بودند. مثلاً سر حد و حدود مساله آزادي هاي اجتماعي و سياسي در جامعه. ولي نقطه تفاوت شان با هم بر سر همين مسائل اقتصادي بود.

-آيا مبارزه با امپراليسم ديگر تفاوت شان نبود؟ چون راست ها در دهه 60 آنچنان سرسختانه مخالف امريکا نبودند آنگونه که چپ ها مخالف بودند؟

من فکر مي کنم اين بيشتر در حرف بود تا عمل چون جناحي که طرفدار بازار آزاد بود الزاماً در سياست خارجي کمتر خصمانه در مورد امپرياليسم صحبت مي کند. اما طرف مقابل چون طرفدار محدود سازي سرمايه داري خصوصي بود، امپرياليسم را نيز مرتب مورد خطاب قرار مي داد تا برنامه هاي خودش را جلو ببرد. سوال اين است که آيا اين دو جناح در عمل درخصوص مقابله با امپرياليسم (که بعدها تبديل به استکبار جهاني شد) تفاوت چنداني داشتند يا خير. به گمان من تفاوت شان کمي بود نه کيفي.

-چطور شد چپ هاي مذهبي دهه 60 تغيير کردند و به اصلاح طلبان دهه 70 تبديل شدند؟

چند عامل در اين فرآيند دخيل است؛ اولين عامل اين بود که بعد از درگذشت آقاي خميني غامامف چپ ها طي روندي از صحنه سياسي کشور حذف شدند يعني وقتي جنگ تمام شد و بعد هم آقاي خميني غامامف فوت کردند مساله ايران از جنگ به امر بازسازي تبديل شد و در اين روند جناح چپ از معادله سياسي حذف شد. نشانه اش هم تغيير ترکيب مجلس سوم به مجلس چهارم بود. اين گونه بود که اينها شروع کردند به فکر کردن در اين باره که چگونه مي شود به همين راحتي بخشي از حکومت را حذف کرد. به همين دليل اينها بخشي از ريشه هاي فکري خود را مورد تجديد نظر قرار دادند. عامل دوم اين بود که درست است که اينها مارکسيست نبودند و بين چپ اسلامي و چپ مارکسيست تفاوت هست اما وجود اتحاد شوروي و بلوک شرق به عنوان يک نمونه اقتصادي، سياسي جهاني تا حدودي بر چپ اسلامي و برنامه هاي اقتصادي اش تاثيرگذار بود. وقتي اين نمونه سقوط کرد معادلات جهاني هم عوض شد بنابراين برنامه هاي اقتصادي چپ هاي مذهبي (که از الگوهاي اقتصادي دنياي کمونيست الهام گرفته بود) با فروپاشي اتحاد جماهير شوروي رنگ باخت. از اين زاويه هم اينها شروع به تجديدنظر کردند. وقتي امروز در مورد برنامه هاي اقتصادي آقاي خاتمي يا آقاي موسوي صحبت مي کنيم مي بينيم که ديگر برنامه هاي دهه 60 را ندارند و اکنون کمتر به دخالت دولت در امر اقتصاد تاکيد دارند و بيشتر روي نقش دولت در قانونمند کردن اقتصاد اصرار مي ورزند. اينها ديگر دولت را به عنوان نهادي صاحب واحدهاي اقتصادي نمي خواهند. اينها ديگر مخالف خصوصي سازي نيستند و به دنبال نقش دولت در تعديل اقتصادي و مديريت آن هستند.

-بهترين نمونه براي شناخت انديشه هاي اقتصادي کنوني آقاي موسوي همان 51 اصل اقتصادي ايشان است که يک ماه پيش منتشر شده بود. با توجه به اين برنامه اقتصادي آيا باز مي توان مهندس موسوي را چپ دانست؟

اين برنامه متعادل تر از برنامه هاي اقتصادي دهه 60 است ولي هنوز چپ حساب مي شود. البته چپ به معناي حکومت هاي سوسياليستي، که در آن دولت بر اقتصاد و روندهاي توليد در جامعه نظارت مي کند و از مکانيسم هايي در جهت تعديل استفاده مي کند، نه اينکه در اقتصاد دخالت مستقيم کند و همه کاره اقتصاد شود. اين تفکري است که در اروپا هم قدرت گرفته و سياستش اين است که بخش خصوصي توليد کند اما دولت هم با قانون و ماليات نظارت داشته باشد. البته در ايران عملي کردنش خيلي مشکل است چون بخش عمده يي از اقتصاد در ايران در دست دولت است. در هر صورت من فکر مي کنم مي توان خط حائلي کشيد بين آن چيزي که چپ هاي مذهبي در دهه 60 مي گفتند و آن چيزي که اکنون مي گويند چون برنامه هايشان خيلي متعادل تر شده است.

-اين همان راه سومي نيست که اکنون در دنيا در حال قدرت گرفتن است؟ همان راهي که سعي کرده نقاط ضعف سوسياليسم و ليبراليسم را همزمان برطرف کند و نام سوسيال دموکراسي را بر خود گذاشته؟

بله، اگر بگوييم برنامه هاي اقتصادي اين جريان در دهه 60 تا حدودي از کمونيسم الهام مي گرفت، اکنون از سوسيال دموکراسي الهام مي گيرند.

-يعني همان دولت رفاه؟

همان دولت رفاه. بله، به نظر مي آيد مهندس موسوي دنبال يک دولت رفاه است و اين تفاوت اساسي ايشان در اين زمان با آن زمان است.

-خيلي ها معتقدند سياست هاي اقتصادي مهندس موسوي به خاطر موقعيت جنگي ايران بود و وي چاره ديگري جز دولتي کردن اقتصاد نداشت. آيا درست است؟

يک مقدار درست است و يک مقدار هم درست نيست چون به خاطر جنگ خيلي مسائل بر مديران آن زمان تحميل شده بود ولي اينکه صنايع و بخش خصوصي مثل بيمه و بانک ها را مصادره و ملي کنند، قبل از جنگ شروع شده بود. من بحثم اين است که جناح چپ در آن زمان چندان معتقد به اين امر نبود که سرمايه را بايد به بخش خصوصي برگرداند و جنگ و تحريم هاي بين المللي هم اين نظرات را تحميل مي کرد ولي امروزه مهندس موسوي و جريان چپ به نظر نمي آيد دنبال چنين برنامه هايي باشند و اتفاقاً در برنامه هايشان تقويت بخش خصوصي را نيز گنجانده اند. اجازه بدهيد اين را نيز اضافه کنم که يک شاخصه ديگر دوران زمامداري ايشان توان بالاي مديريتي بود که در دوران جنگ نقش مهمي ايفا کرد.

-در زمان نخست وزيري مهندس موسوي دو نظر درخصوص برنامه هاي ايشان در حيطه جامعه و سياست داخلي مطرح مي شود؛ يکي راديکال هاي دموکراسي خواه هستند که معتقدند اصولاً بگير و ببندها در زمان نخست وزيري ايشان شروع شد و طيف ديگر هم از مهندس بازرگان مثال مي آورند که گفته مهندس موسوي يک فعال مصدقي است. کدام يک از اين نظرات را درست مي دانيد؟

نهاد نخست وزيري در آن زمان بيشتر درخصوص مسائل اقتصادي نقش داشت. اصولاً مسووليت نيروهاي نظامي و انتظامي در سلسله مراتب قوانين جمهوري اسلامي در دست قوه مجريه نبوده. بهتر بگويم در سلسله مراتب قوانين جمهوري اسلامي رئيس دولت (در زمان حال همان رئيس جمهور) تنها بر بخشي از قوه مجريه نظارت دارد. بنابراين مهندس موسوي نمي توانسته نقش چنداني در زمينه بگير و ببندها و آزادي هاي اجتماعي و سياسي داشته باشد ولي در عين حال من هم چيزي نديدم که دلالت داشته باشد بر طرفداري ايشان از مساله آزادي هاي سياسي در زمان نخست وزيري شان. اين گفته مهندس بازرگان را هم من نشنيده ام. اما الان وضع فرق کرده و مطمئناً تحولي فکري در ايشان و جناحشان ايجاد شده است.

-يعني تحولي در اين زمينه در شعارهاي ايشان ديده ايد؟

وقتي صحبت ها و اظهارنظرهاي چند ماه اخير ايشان در خصوص آزادي هاي سياسي و اجتماعي را خواندم، احساس کردم تحولي در نظرات و تفکرات ايشان ايجاد شده است. به نظر من ايشان در چارچوب نظام جمهوري اسلامي (مثل دوران رياست جمهوري آقاي خاتمي) به دنبال رعايت و تحقق آزادي هايي در جامعه است که اين البته در راستاي همان برنامه اصلاح طلبان است. براي نمونه ايشان بارها فرموده اند به دنبال تحقق آزادي هايي از گونه آزادي مطبوعات، آزادي هنري و فرهنگي و همچنين آزادي هاي اجتماعي هستند. البته اينها که گفته شد، در حال حاضر در حد شعار انتخاباتي است و تا عمل فاصله دارد و به هر حال به نظر مي آيد منظور ايشان از آزادي تا جايي است که در چارچوب نظام باشد و پايه هاي نظام را به خطر نيندازد. خب اين تفکر فعلي با تفکر مهندس موسوي دوران جنگ (دوراني که اختلافات داخلي زياد بود) تفاوت هاي زياد و محرزي دارد.

-با اين وجود با آقاي موسوي مي توان اميدوار به طي کردن دوران گذار بود؟

اما مي توان به دولت آقاي موسوي اميد داشت که در چارچوب نظام جمهوري اسلامي، تساهل و تسامح و تحمل در سياست و اجتماع گسترش يابد و از اين رهگذر امکان بحث و گفت وگو سر مسائل مختلف به وجود بيايد.

-آيا اين گفت وگو شامل گفت وگو با امريکا و سياست تنش زدايي در عرصه بين الملل هم مي شود؟

به نظر من مساله گفت وگو با امريکا سياستي نيست که در هيات دولت تصميم گيري شود. چون همان گونه که ذکر شد، هيات دولت و رئيس جمهور در ساختار قانون اساسي جمهوري اسلامي تنها بر بخشي از قوه مجريه کنترل دارد نه بر تمامش. مساله سياست هاي کلان از نوع رابطه با امريکا در مرحله يي بالاتر تصميم گيري مي شود که در آن مقام رهبري نقش خيلي مهمي دارد. بنابراين مساله رابطه با امريکا سياستي نيست که رئيس جمهور به تنهايي بتواند درباره آن تصميم بگيرد. اما به هرحال مقام رياست جمهوري مثل آقاي موسوي چهره ايران را در دنيا نمايندگي مي کند و مي تواند از اين زاويه تاثير گذار باشد.

-با تمام اين اوصاف آيا همچنان مي توان به نيروهاي اصلاح طلب واژه چپ را اطلاق کرد؟

به گمان من به مفهوم سابق خير. اما از منظر مفهوم اعتدالي اين واژه، بله مي شود به اينها همچنان چپ گفت. همان طور که در اروپا به طرفداران دولت هاي رفاه چپ مي گويند. مثلاً حزب سوسياليست فرانسه را چپ مي گويند اما حزب گليست آقاي نيکلا سارکوزي را راست مي گويند. از اين منظر اصلاح طلبان همچنان در اردوگاه چپ قرار مي گيرند با توجه مجدد به اينکه مفهوم «آزادي» در فرهنگ سياسي آنان با مفهوم جهاني آن فرق دارد و محدود تر است.

-آقاي موسوي و جناح طرفدار ايشان از شاگردان و مريدان دکتر شريعتي هستند و متعلق به جريان روشنفکري ديني که زماني به دنبال قرائت جديدي از اسلام و ايجاد سازگاري بين سنت و مدرنيته بودند. اکنون هم در شيوه هاي تبليغاتي آقاي موسوي المان هاي مدرني مي بينيم مثل حضور هميشگي همسر ايشان (خانم زهرا رهنورد) در کنار ايشان. آيا مهندس موسوي را مي توان يک فرد مدرن ناميد که دنبال دولتي مدرن است در مقابل دولت سنت گراي فعلي؟

در مورد حضور خانم رهنورد در کنار مهندس موسوي و ارتباط آن با تجدد نمي دانم اما بي شک اين حضور چهره متفاوتي را جلوه گر مي سازد. اما با توجه به شعارها و نظرات جديد ايشان درخصوص مسائل اقتصادي، سياسي و فرهنگي بايد بگويم مهندس موسوي به نظر مي آيد در قياس «سنت» و «تجدد» به دومي نزديک تر باشد. حتماً فرد مدرن تري است و دولت تحت رياست ايشان فاصله بسيار زيادي نسبت به دولت فعلي از نظر نسبت ميان سنت و مدرنيته دارد. ولي سوالي هم مطرح مي شود که آيا اينها از سنت هاي ديني فاصله گرفتند يا از قرائت محافظه کارانه از دين؛ من فکر مي کنم نمونه دوم درست است يعني آقاي مهندس موسوي و آقايان خاتمي و کروبي و تمام اصلاح طلبان قرائت جديد يا شايد بشود گفت متفاوتي از دين و حکومت ديني دارند. اما اين قرائت همچنان فاصله زيادي دارد با جامعه يي با ارزش هاي دموکراتيک به معناي جهاني اش. البته خودشان هم ادعايي بيش از اين در اين زمينه ندارند.

مذهب عاشق ز مذهب ها جداست

دکتر فرناز ناظرزاده کرماني*

در اين هنگامه که کس، کس را نپرسد، سخن از «عشق» از منظر مولانا گفتن و پرسش درباره چيستي آن چه بسا چندان به خردمندي و موقع شناسي سياسي نماند. اما من نيز به باور هراکليتوس حکيم يوناني رسيده ام که «تضاد» از قوانين (لوگوس) بنيادين جهان هستي است. حافظ نيز کسب «جمعيت» از زلف «پريشان» مي کند. دغدغه سرانجام جامعه نيز ناگزير ما را دلمشغول عشق کرده است با اين اميد که در آينه آن حقيقت از مجاز بازشناخته شود.

---

سخن از اين بيت از مثنوي مولانا مي آغازيم که؛

ملت عاشق، ز ملت ها جداست /عشق اسطرلاب اسرار خداست

اسطرلاب هم به معناي وسيله اندازه گيري هاي نجومي است و هم اسباب شعبده بازي. گويا مراد مولانا در اين بيت معناي دوم است. خداوند با نيرو يا به وسيله عشق، شعبده بازي و تردستي مي کند. خداوند و شعبده بازي؟، هرچند ودانتاي هند نيز چنين مي انديشد. اين مکتب فلسفي وحدت الوجودي گمان دارد جهان خلقت، يک «وهم» يا به قول خودشان «مايا» است که محصول شعبده خداوندي است. اين مکتب باور دارد در اصل به غير از او چيز ديگري وجود ندارد. اينک نمي خواهم از مولانا دور شوم و از دياري ديگر به غير از نيستان او، سر در بياورم. اين سخن ها از وحدت الوجود هندي بماند تا در گفتاري دگر.

نقطه پرگار وجود آدميان کجاست

نزديک به 800 سال است که مولانا جلال الدين رومي در ني سحرآميز خود دميده و پرده از غمسراي هجران خود از نيستان برکشيده و چه گروه پرشمار مردماني را که از اين نواي ني آهنگ خويش مدهوش و مست و سوخته، به سماع و طرب قدسي روحاني واداشته است؛

باده از ما مست شد، ني ما از او/قالب از ما هست شد، ني ما از او

چه بسا يکي از سبب هايي که مثنوي را مقبول طبع مردم صاحب نظر کرده و کالاي اين «دکان فقر»1 را پرمشتري و دل پسند نگاه داشته، همين تاکيدي است که او بر محوري ترين نقطه وجودي انسان گذاشته است؛ عشق. او به سوي گوهري انگشت اشاره بلند مي کند که در صدف سينه همه آدميان آرميده است؛ صرف نظر از زمان و فضا و نژاد و فرهنگ و جنس.

اين همانا مرواريد عشق است که انسان بار امانتداري2 آن را پذيرفته است.3 مولوي، مثنوي خود را «داستان راه» مي داند که با نواي ني در جهان طنين انداخته است. نوايي که راه را پرخون و آدميان را مجنون مي کند. کوه را به رقص وامي دارد و جسم خاکي انسان را تا مرز آسمان ها پرواز مي دهد؛

ني حديث راه پرخون مي کند /قصه هاي عشق مجنون مي کند/ جسم خاک از عشق بر افلاک شد/کوه در رقص آمد و چالاک شد/ سر پنهان است در زير و بم/فاش اگر گويم جهان بر هم زنم

با اينکه ناله ني مولانا اسرار عشق فاش مي کند ولي از آنجا که عشق را حدي نيست، او خاضعانه اعتراف مي کند نمي تواند عشق را شرح دهد؛

شرح عشق ار من بگويم بر دوام/صد قيامت بگذرد وان ناتمام

زانکه تاريخ قيامت را حد است /حد کجا آنجا که وصف ايزد است؟


حال از آنجا که بنا بر يک اصل منطقي، چيزي که حد نداشته باشد، پس تعريف هم ندارد آيا مي توان گفت همه اين کتاب قدسي به اميد شناختن آنچه ناشناختني است سروده شده است؟ آيا مي توان گفت آنچه مولانا خود آن را «روح نو» در تن حرف کهن4 ناميده و «نردباني به آسمان»5 خوانده اش، بي هدف و عبث آفريده شده است. اثري که به قول مرحوم استاد جلال همايي «تالي کتاب منزله انبيا بزرگ ترين معلم و مربي دانشگاه آدميت و عزيزترين يادگار شعر و ادب و عرفان فارسي»6 است، چگونه ممکن است بيهوده گو عبث پندار باشد؟

حال عارف، چگونه حالي است

عرفان حالتي ميان شناختن و حيرت کردن، ديدن و نديدن، تسليم و سرکشي، هوش و مدهوشي، فقر و بي نيازي، آشکاري و پنهاني و خلاصه جايي است که در آن جمع نقيضين اصلاً محال نيست. وقتي عارف در عين سکوت و خاموشي است، هياهو و نور در سراسر وجودش فرياد مي کنند. اشراق شدگي، همان روشنايي قلب است که جهان واقعيت هاي اصيل و بنيادين را بر عارف آشکار مي سازد.7

و هر ذره در نظرش چون آفتاب فاش و مکشوف مي شود؛

ذره ذره پيش او چون آفتاب/دم به دم مي کرد صدگون فتح باب

صدهزاران غيب، پيشش شد پديد/آنچه چشم محرمان بيند، بديد


بي شک چنين حالي در عالم قيل و قال يافت نمي شود. از استدلال ها و اطوار فضل فروشانه و کشدار فيلسوفان و اصحاب متحدالشکل علم پوزيتيويستي برنمي آيد که به چنين عمقي از لايه هاي هستي گذر کنند و از چنان شور و طربي برخوردار شوند. ذهن همه ما صندوقچه يي است مالامال از آموخته هايي که دائم يکديگر را نقض مي کنند. حال آنکه دل عارف گنجينه يي است از اندوخته يي واحد. تک مرواريد و دردانه عشق. عقل بوالفضول، زندگي اش در گرو چون و چراهايش است. اما در ساحت عشق، عاشق نه حق پرسش دارد و نه تکليف آن را. جمله اعضاي او چشم است و گوش؛ سکوت... و ديدن رويش ها و احساس طرب و سروري که نشان از بندگي و سروري، هر دو دارد. او در جنون عاشقانه يي مي زيد که بس فراتر از عوالم مومنانه و کافرانه است؛

مذهب عاشق زمذهب ها جداست /عاشقان را مذهب و ملت خداست

با دو عالم، عشق را بيگانگي است/واندر او هفتاد و دو ديوانگي است

اما سرچشمه اين عشق در کجاست


مولانا سرچشمه و منبع اين عشق را خود خداوند مي داند. اين اوست که از بين آدمياني که کاوش و جهد مي کنند، گروهي را برمي انگيزد و مفيض عشق خود مي کند. به ياد سنت اگوستين حکيم متاله مسيحي مي افتم که باور داشت خداوند از ميان مخلوقاتش گروهي را که دوست تر دارد برمي گزيند. نخست خودش به آنها دو صفت مي دهد؛ ايمان و اميد. و آنها پس از آنکه از سوي خداوند برگزيده شدند، به سوي کسب ساير فضايل اخلاقي (معمولاً چهار فضيلت افلاطوني معرفت، شجاعت، خويشتنداري و عدالت) مي شتابند، بدين ترتيب، خداوند عاشق است و انتخاب معشوق با او است.

مولانا اما چنين نمي گويد. به ديدگاه او عنصر عشق با گل سرشت آدم آميخته شده است و خداوند در صدف سينه همه فرزندان آدم، مرواريد عشق را به امانت گذاشته است. اما گروه بي شماري از آنان خود را پاي بسته دلمشغولي هاي روزانه عالم محسوسات بيروني مي سازند و در کمند خواهش ها و افزون طلبي هاي تمام ناشدني اسير مي شوند. دو عامل عشق و کين در برابر امور و رويدادهايي که به معناي راستين ارزشمند نيستند، مبناي گروش ها و گريزهاي دائمي او مي شوند. و بدين ترتيب است که انسان ها از نيستان عشق دور مي شوند. انسان در بند «نام» مي شود و از «معنا» فاصله مي گيرد. حال آنکه عشق، معناي حيات است و موجب آرام و قرار دل و سرور جاويدان.

اختلاف خلق، از «نام» اوفتاد/چون به «معني» رفت، آرام اوفتاد

مولانا چه مي خواهد

کوشش و اهتمام مولوي در اين است که آن عهدي که انسان در الست با خدا بست به ياد او آورد و به نيستان عشق بازش گرداند. او را واداشت که پنبه وسواس (عشق و کين هاي بي اساس) از گوش بيرون کند تا خروش و هياهوي عالم نيستان را بشنود.

پنبه وسواس بيرون کن زگوش/تا به گوشت آيد از گردون فروش

او مي خواهد انسان ها را از «واقعيت مزاحم و چالش جوي ادراک حس آخوربين» دور سازد و به «دنياي غريبه يي برد که با عالم حسي و با زندگي هرروزينه او فاصله دارد.»8 استاد سيدحسين نصر مي گويد؛ «در جهاني که عشق و محبت از آن رخت بربسته، مولانا سفير عالم عشق است و در عالمي که آغشته به زشتي است و در آن زيبايي به صورت تجمل درآمده است، مولانا بيان کننده اهميت بنيادين زيبايي است»9 انسان امروز به راستي با معنويت و زيبايي بيگانه شده است. به رغم چيرگي بر طبيعت (آرزويي که فرانسيس بيکن پايه نهاد)، در عين تندرستي رنجور است. در رفاه، ناخشنود است. با در اختيار داشتن جهاني از اطلاعات و دانسته ها، سردرگم و ناآگاه است. در ازدحام، تنهاست. در جمعيت، پراکنده است. در کامجويي، رنج مي برد. عمرش درازتر شده اما نمي داند با آن چه کند، به غير از اينکه خودش را تکرار کند. تو گويي ديگر باغ قدس هيچ ميوه يي نمي دهد که کرمي نيمه يي از آن را نخورده باشد. در چنين شرايط هولناکي که گل ها همه مصنوعي شده و نگين ها از شيشه ساخته مي شوند، راهي برايمان نمانده به غير از گردتکاني از ميراث معنوي و باز کردن صندوق گنجينه يي که از گذشته هاي دور برايمان باقي مانده است. مثنوي و شرح او از عشق يکي از آنهاست. به نظر اين قلم، تسکين زخم ها و پيدا کردن راه در اين گم گشتگي ها، از مسير بازتعريف عشق و شناخت جهان مولانا امکان پذير مي شود. ما مدت هاست که نه فقط فلش ها، بلکه ديگر خود قلبمان را نمي بينيم. ايراني باهوش و خردمندي که با تقديم فقط يک مولانا، جهان را جاي زيباتري ساخته است، اينک چه مي کند؟ چرا ادراک و هدايت قلب خود را ناديده مي گيرد؟ چرا هيچ سهمي براي عشق در نيل به سعادت قائل نيست؟

عشق مولوي با ما چه مي کند

مولوي ما را از اين مسير به بن بست رسيده بازمي خواند و به تامل مجدد به ارزش هاي اصيل زندگي و دگرگون سازي فهرست اولويت هايمان فرا مي خواند. او با چراغ عشق، راه جديدي براي رفتن، افق نويني براي ديدن جهان، انسان و طبيعت فرارويمان بازمي کند. مسير او اين بار از کوچه پس کوچه هاي پرپيچ و گل آلود فلسفه پوزيتيويسم و عقلانيت سودانگار نمي گذرد. اين منفعت طلبي هاي بي مقدار يک اسب چوبين است در برابر با سفينه دل که مي توان با آن به درياي عشق زد و به بيکرانه قرب و وصل و سرور جهيد. با چشم ديگري، چشم انداز ديگري بايد ديد. گوييا ناگزيريم با تار و پود مهر و رحمت و رافت فرش ابريشمي خوش بافتي براي کشورمان ايران ببافيم. اين مهم از رجوع به عشق مولانا برمي آيد. غوص در اين دريا و در ميان موج هاي نقره يي اش تن تافته و کوفته مان را خنک خواهد ساخت. اما بايد ديد منظور مولانا از اين اکسيري که ديو را تبديل به جبرييل مي کند،10 چيست؟ و آن «دولت پاينده»11 که پر از حلاوت جاويدان است و عاشق صرفاً براي دفع چشم زخم، فغان و زاري سر مي دهد، چگونه دولتي و چگونه حالتي است؟

حلاوت هاي جاويدان درون جان عشاق است/ ز بهر چشم زخم است اين فغان و اين همه زاري

روزي بود، نه چندان دور، که مي کوشيديم به اين پرسش پاسخ دهيم؛ هل الدين الا الحب؟ (آيا دين به غير از عشق و دوستي است؟) و امروز نمي دانيم اين همه بغض و کين از کجا آمده است؟ گوييا درخت دوستي از بيخ و بن برکنده است. حافظ مي گفت؛

عالم از ناله عشاق مبادا خالي/که خوش آهنگ و فرح بخش نوايي دارد

چرا ديگر اين آهنگ فرح بخش خوش نوا به گوش نمي رسد؟ به گمانم بر سينه هاي همه ما زنگار آز و حرص و بخل و کينه نشسته است؛

آيينه دل چون شود صافي و پاک /نقش ها بيني برون از آب و خاک

رو ميان آن صوفيان اند اي پسر/ني ز تکرار و کتاب و ني هنر

ليک صيقل کرده اند آن سينه ها /پاک ز آز حرص و بخل و کينه ها12

از اين رو، نگاهي دوباره به مفهوم عشق از منظر مولانا به گمانم يک ضرورت است. مولانا از خود ماست و زبان و فرهنگ و استخوان و ريشه او از ماست. به نظر اين قلم که صداي ناقوس خطر بي انسجامي اجتماعي را از دور مي شنود، شايد اين يک راه حل باشد. اين اقدام دريادلي، دليري و سرآمدي مي طلبد، چنان که حافظ ما مي گويد؛

خامان ره نرفته چه دانند ذوق عشق؟/دريادلي بجوي، دليري، سرآمدي

براي فهم بيشتري از مفهوم «اسطرلاب خدا» مي توان از عارفان هند در مکتب ودانتا، پرس وجويي کرد. به ديگر سخن، مي توان مروري داشت بر انديشه عرفاني هند در مکتبي که اين جهان را فقط يک «وهم» مي بيند و آن را نتيجه اسطرلاب (شعبده بازي) خدا مي شناسد. رجوع به اين مکتب به ما ياري خواهد رساند تا دريافت روشن تري از مقصود و مقصد مولانا پيدا کنيم.

پي نوشت ها؛-------------------------

1- مثنوي ما دکان وحدت است

غيرواحد هر چه بيني، آن بت است

هر دکاني راست بازار دگر

مثنوي دکان فقر است اي پسر

2- آسمان بار امانت نتوانست کشيد

قرعه فال به نام من بيچاره زدند

حافظ

3- قرآن کريم، احزاب؛ 72

4- روح نو دان در تن حرف کهن

سحرخوان اين را، مخوان آن را سخن

5- نردبان آسمان است اين کلام

هر که از اين بر رود، آيد به بام

6- جلال الدين همايي، تفسير مثنوي مولوي، ج 1، چ 4، تهران؛ هما، 1366، صص 4 و 6

7- اين جهان نيست چون هستان شده

وان جهان هست، بس پنهان شده

اينکه بر کار است، بيکار است و پوست

وان که پنهان است نغز و اصل اوست

8- زرين کوب، سر ني، جلد يک، تهران؛ علمي، 1364، ص 12

9- سيدحسين نصر، چرا مولانا؟ چرا اکنون؟، فصلنامه گلستان، سال دو، شماره دو، 1377، ص24

10- ديو اگر عاشق شود هم گوي برد

جبرييلي گشت و آن ديوي بمرد

11- دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم

12- اشاره به داستان صورتگري چينيان و روميان

 عضو هيات علمي دانشگاه الزهرا

عناوين اين صفحه
مهندس موسوي به دنبال دولت رفاه است
مذهب عاشق ز مذهب ها جداست

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام