چهارشنبه، 30 ارديبهشت 1388 - شماره 1956
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: انديشه
نگاهي جامعه شناختي به چيستي و چرايي فلسفه

حبيب الله آقامحمدي

هگل در يکي از سخنراني هاي خود مي گويد؛ «فلسفه (به عنوان علم) ظهور تفکر آزاد است.»1 شايد بتوان از اين گفته هگل استفاده کرد و فلسفه را «آزادترين نوع تفکر» تعريف کرد. فلسفه محصول حالتي است که انسان آزادانه مي انديشد و خود به نتايج ناخواسته مي رسد؛ ناخواسته از آن رو که هيچ قصد قبلي نبايد در به دست آمدن آنها وجود داشته باشد، نه از سوي ما و نه از سوي ديگران. از اين رو لازمه فلسفه، آزادي است. فلسفه فرزند آزادي است، به اين معنا که در يک محيط محدود و مقيد نمي توان شاهد فلسفيدن به معناي واقعي بود. دو نمونه ملطيه و ايتاليا، شاهد بر اين مدعا مي توانند باشند.

+اولين نسل فيلسوفان را از ملطيه مي دانند. ملطيه که شهر کوچکي در ترکيه است در قرون ششم و هفتم پيش از ميلاد مهم ترين شهر ايوني به حساب مي آمد. بندرگاه هاي اين شهر پذيراي کشتي هايي بود که پيوسته در رفت وآمد بودند و هرگونه محصولي را حمل مي کردند. به اين جهت، روح اهالي ملطيه مثل هر جاي ديگري که کار تجارت در آن پررونق باشد کمي از مذهب فاصله گرفته بود و مي توانست با پشتکار بيشتري فعاليت هاي علمي و عقلي را دنبال کند.2

جهان بيني جديد در مقابل جهان بيني قرون وسطي براساس جرياني که آن را رنسانس مي نامند از ايتاليا آغاز شد. بنابرگفته برتراند راسل «ايتاليايي ها در فرهنگ جدي بودند ولي در اخلاق و دين چنين نبودند».3

فلسفه رابطه تنگاتنگي با فردگرايي دارد؛ و اساساً فلسفه با انکشاف فرديت سربر مي آورد. چندان که شعار جريان نوپاي فلسفه در يونان باستان اين بود که هيچ مطلبي درست نيست مگر آنکه «من» بتوانم با دلايل قاطع براي خودم توجيه کنم، و تفکر «من» بتواند درباره اش به خويشتن حساب پس دهد. اين روحيه در تمام نوشته هاي ايونيايي از مردم شناسي، جغرافيا و تاريخ گرفته تا کتاب هاي پزشکي حکمفرماست. در تمام اين کتاب ها انتقاد از طريق «ضمير اول شخص مفرد» يعني از طريق «من» انجام مي گيرد، مثلاً هکاتئوس نخستين مبدع جغرافيا و مردم شناسي، کتاب خود را با عنوان «علم انساب» چنين آغاز مي کند؛ «هکاتئوس اهل ملطيه چنين مي گويد؛ هر مطلبي را آن گونه که به نظرم موافق حقيقت مي نمود، نوشته ام زيرا سخنان يونانيان گوناگون است و به نظر من مضحک.»4

فرديتي که فلسفه از آن سر بر مي آورد و آن را بسط مي دهد از نوع ولتري است و نه از نوع نروني، چنين فرديتي تمام فرديت ها را محترم مي شمارد و از تمام فرديت ها دعوت مي کند خود را عيان کنند و به فعليت برسانند. از اين رو فلسفه مي تواند زمينه ساز فرهنگ دموکراتيک نيز باشد.

افلاطون در جايي از رساله فايدون فلسفه را «مشق مرگ» مي داند. اين سخن را براساس گفته هاي فوق مي توان چنين معني کرد که فيلسوف، با آزادانه انديشيدن اش و با به جريان انداختن فرديت اش، هر روز طرحي نو درمي اندازد. و با هر طرح نو، از نو متولد مي شود و اين يعني آماده شدن براي مرگ؛ آماده شدن براي رويارويي با واقعيت هاي بديع؛ واقعيت هاي بديعي که چه بسا تمام طرح هاي اين جهاني ما را کنار بزنند و طرحي بديع فراروي ما بگذارند.

فيلسوف، به اقتضاي فلسفه، يک جست وجوگر هميشگي است. براي او نقطه پاياني وجود ندارد. هر روز خود را براي ترک يافته هاي پيشين، و استقبال از يافته هاي تازه آماده مي کند. به همين خاطر فلسفه، دوستدار دانش معني مي دهد و نه يابنده دانش،

با اين همه فلسفه دشمن يقين نيست، بلکه همراه کننده يقين با شک است. در يک کلام، فلسفه دعوت مي کند شکاکانه با يقين خود زندگي کنيم. به عبارت ديگر فلسفه يقين را محترم و لازم مي شمارد اما تا آنجا که اجازه دهد شک نيز همراهي اش کند. از اين رو براي يک فيلسوف واقعي، نه يقين، بلکه يقين ها مطرح است. او هر لحظه آماده است لباس يقين را از تن اعتقادات ابطال شده اش بيرون آورد و بر تن اعتقادات تازه وارد بپوشاند و شايد به همين دليل در طول تاريخ، بزرگ ترين دشمنان فلسفه از قشر دينداران بودند، و بزرگ ترين تمسخرکنندگان از قشر عالمان تجربي،

تجربه نشان داده است وضوح بيش از اندازه موجب عادي شدن و دلزدگي مي شود. گاه انسان از ابهام، و کنجکاوي هايي که از پي آن مي آيد، لذت مي برد. فلسفه نيز لذت آفرين است چون در واضحات، شک و ترديد ايجاد مي کند و ما را به چالش با آنها مي کشاند. اين چالش هاي ذهني، نشاط ذهني به بار مي آورند و زندگي رواني ما را طراوتي تازه مي بخشند. و شايد هم در پس زمينه ذهني خود ويل دورانت نيز چنين چيزي بود که در عنوان کتاب خود فلسفه را با لذت همراه کرده است،

زمينه هاي پيدايش فلسفه در يونان

عوامل متفاوتي در ظهور فلسفه در يونان باستان دخيل بودند؛ عواملي همچون جغرافياي يونان، نظام سياسي يونان، نظام اقتصادي يونان و اسطوره هاي يونان. تقسيم شدن يونان به دولتشهرهاي کوچک به خاطر رشته کوه ها، دموکراتيک بودن نظام سياسي آتن، برده داري بودن نظام اقتصادي و شبه انساني بودن اسطوره ها، هر کدام به نحوي در ظهور فلسفه دخيل بودند. دولتشهرها باعث به وجود آمدن دموکراسي شده بودند. دموکراسي تامين کننده آزادي فکر و آزادي بيان شده بود. نظام برده داري به وجودآورنده فرصت لازم براي بحث ها و گفت وگوهاي طولاني شده بود و شبه انساني بودن اسطوره ها امکان تفکر در مورد انسان توسط انسان را فراهم کرده بود، هرچند با کمي دقت درمي يابيم در کل نقطه آغازين اين عوامل وضعيت جغرافياي يونان است و ساير عوامل از پس آن مي آيند.

اما نکته مهم در مورد جغرافياي يونان تاثير آن بر نوع معيشت يونان است. معيشت يونان برخلاف معيشت بسياري از تمدن ها وابسته به کشاورزي نبود. در منطقه يونان به علت کوهستاني بودن و قابل کشت نبودن بسياري از قسمت ها تنها چند ناحيه براي کشت غلات و حبوبات مناسب بود.5 کمبود باران و خشک شدن رودخانه ها نيز بر دشواري کشاورزي مي افزود. البته اين کمبود را وجود سنگ ها و معادن جبران مي کرد، چندان که لاکونيا در جنوب قاره يونان داراي معادن آهن و خالکيس در يوبويا و قبرس داراي معادن مس و آتيکا داراي نقره و ثراکه داراي زر بود.6 همين وابسته نبودن به کشاورزي را مي توان از علت هاي زمينه ساز فلسفه به حساب آورد چون کشاورزي زندگي کشاورزان را وابسته به چيزي مي کند که تحت اختيار انسان ها درنمي آيد. از اين رو در مناطقي که محوريت با کشاورزي است هميشه چشم ها به آسمان دوخته مي شود و انسان ها در انتظار نزولات آسماني به سر مي برند. از اين رو تقديرگرايي رشد مي کند و انسان ها خود را ناچيز مي پندارند و امکان بروز فرديت خود را نمي يابند و حال آنکه چنانچه گفتيم فلسفه رابطه تنگاتنگي با فردگرايي دارد و اساساً فلسفه با انکشاف فرديت سربر مي آورد. اما شرايط محيطي در به وجود آمدن تغييرات شرايط لازم هستند و نه کافي يعني چنين نبايد پنداشت که شرايط جغرافيايي، سياسي و اقتصادي يونان به تنهايي مي توانستند فلسفه را موجب شوند. تاثيرگذاري شرايط عيني، بدون فراهم بودن شرايط ذهني بعيد به نظر مي رسد.از اين رو چنين به نظر مي رسد اگر اسطوره هاي يونان باستان قابليت تغيير را نمي داشتند،يونانيان نمي توانستند از نگاه اسطوره يي به نگاه فلسفي گذر کنند چرا که چنان که مي دانيم قبل از نگاه فلسفي در يونان انديشه اسطوره يي حاکم بود و خرد فلسفي نيز در بستر همين رويکرد اساطيري تولد يافت. 7 از اين رو نبايد سهم اساطير يونان باستان را در فراهم کردن شرايط براي ظهور فلسفه ناديده گرفت. ما در اين مورد به دو ويژگي مهم اساطير يونان باستان اشاره مي کنيم.

- چنان که مي دانيم خدايگان يونان باستان هم از ويژگي هاي انساني برخوردار بودند و هم از ويژگي هاي خدايي. آنان در مقام خدايي جاودانه بودند ولي در عين حال همچون انسان ها ازدواج مي کردند، دروغ مي گفتند و شرارت مي کردند، مکان مند بودند و در کوه هاي المپ زندگي مي کردند. همين انساني بودن خدايگان در يونان باستان آنها را ابطال پذير مي کرد. اگر مي بينيم يوناني ها مي توانند خدايگان را پشت سر بگذارند، از آنها عبور کنند و تفکر فلسفي را جايگزين تفکر اسطوره يي کنند، به اين خاطر است که خدايگان قابل دسترس، قابل اثبات و ابطال هستند. اگر خدايگان يونان باستان مطلقاً انتزاعي بودند چه بسا نمي شد آنها را به کنار زد و ابطال شان کرد و تفکر فلسفي را آغازيد.

- مساله ديگر به روحيه عصيانگري و جسارت ورزي مربوط مي شود چنان که قبلاً هم گفتيم فلسفه با فردگرايي پيوندي غيرقابل انکار دارد و براي فردگرايي روحيه عصيانگري و جسارت ورزي لازم است. اين روحيه در اساطير شاخص يونان باستان به خوبي نمايان است. پرومته و آنتيگونه شاخص ترين اين اساطير هستند. در اولي عصيان و جسارت عليه خدايگان صورت مي گيرد و در دومي عليه پادشاه. در يکي ابهت فرمانروايي آسمان درهم مي شکند و در ديگري ابهت فرمانروايي زمين. نکته مهم تر اينکه عصيانگري در اين اساطير با توبه همراه نمي شود يعني نه پرومته از کرده خود اظهار پشيماني و ندامت مي کند و نه آنتيگونه و همين مساله زمينه را براي شکل گيري فلسفه آماده مي کند و باعث مي شود انسان هايي پا به عرصه اجتماع بگذارند که خودنيازموده ها را ارزش زيستن ندانند.

پي نوشت ها؛------------------------

1- ويل دادلي، هگل و سازماندهي مفهومي فلسفه، ترجمه حميد کوزري؛

http://www.isphilosophy.com/post-608.aspx

2- لوچانو دً کرشنترو، فيلسوفان يونان باستان، ترجمه باقر پرهام، نشر ني، 1377، صص32-31

3- برتراند راسل، تاريخ فلسفه غرب، ترجمه نجف دريابندري، کتاب پرواز، 1373، ج2، ص689

4- ورنر يگر؛ پايديا، ترجمه محمدحسن لطفي، شرکت سهامي انتشارات خوارزمي، صص 227-226

5- برتراند راسل، تاريخ فلسفه غرب، ترجمه نجف دريابندري، کتاب پرواز، 1373، ج1، ص35

6- شرف الدين خراساني، نخستين فيلسوفان يونان، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامي، 1370، ص4

7- محمد ضيمران، گذار از جهان اسطوره به فلسفه، انتشارات هرمس، 1375، ص55

انتخابات و دموکراسي
موسسه معرفت و پژوهش در ادامه سلسله نشست هاي خود، اين هفته سخنراني با حضور بابک احمدي برگزار مي کند. عنوان اين نشست «انتخابات و دموکراسي» و زمان برگزاري پنجشنبه 31 ارديبهشت 88، ساعت 11 است. علاقه مندان براي شرکت در اين سخنراني مي توانند به آدرس؛ ميدان فلسطين، خيابان طالقاني غربي، خيابان سرپرست شمالي، کوچه تبريز، پلاک 19 مراجعه کنند و در صورت نياز به اطلاعات بيشتر با شماره تلفن هاي14-88976213 تماس حاصل فرمايند.
فلسفه و شعر
احمدرضا احمدي شاعري است که بيش از چهار دهه با استواري تمام مسير شعر خود را ادامه داده است و در شعرش جهان را همان گونه که هست، مي بيند. به تازگي همه شعرهاي احمدرضا احمدي در سه جلد و با عنوان «همه شعرهاي من» منتشر شده است.

نشست هفتگي شهر کتاب در روز سه شنبه 29 ارديبهشت ساعت 17 به نقد و بررسي اين اثر اختصاص دارد که با حضور علي محمد حق شناس، حسين معصومي همداني و احمدرضا احمدي برگزار مي شود.

از علاقه مندان دعوت مي شود براي حضور در اين نشست به مرکز فرهنگي شهر کتاب واقع در خيابان شهيد بهشتي، خيابان شهيد احمد قصير (بخارست)، نبش کوچه سوم مراجعه کنند.
از صدق تا معنا
شعر هنري کلامي است و هر جا پاي کلام، به عنوان کلام در ميان باشد، ناچار معني هم هست و در پي آن بحث صدق و کذب گفتار هم به بيان کشيده مي شود. در هنر کلامي آنچه را که گفته مي شود، نمي توان از چگونه گفته شدن آن جدا کرد. سومين مجموعه درسگفتارهايي درباره سعدي به «سعدي؛ از صدق تا معنا» اختصاص دارد که دکتر ضياء موحد در روزهاي چهارشنبه 30 ارديبهشت، 6 و 13 خرداد، به تبيين رفتار هنرمندانه سعدي با کلام مي پردازد. از علاقه مندان دعوت مي شود براي حضور در اين درسگفتارها به مرکز فرهنگي شهر کتاب واقع در خيابان شهيد بهشتي، خيابان شهيد احمد قصير (بخارست)، نبش کوچه سوم مراجعه کنند.
رقص پديدارشناسي هرمنوتيکي بر فهم

سهند ستاري/ Sattari.sa@gmail.com

در اين نوشتار سعي بر آن است تا با گام هاي کوتاه بر سير و پيدايش ماهيت فلسفي هرمنوتيک از پديدارشناسي به پديدارشناسي هرمنوتيکي قدم برداريم.

با آغاز کوشش و فلسفيدن جهت تاويل و تفسير متون مقدس، زمينه براي پيدايش شاخه يي به نام هرمنوتيک فراهم شد. ريشه و معناي لغوي آن، که بر گرفته از فعل يوناني «هرمينويين» است به فن و هنر تاويل بيان شده است که کانون توجه اين مقوله به تفسير متن اشاره دارد. هر يک از مراحل دانش هرمنوتيک به يک رويکرد و فرآيندي در سير فهم و تاويل در تاريخ بدل شده است که دکتر حنايي کاشاني در ترجمه ريچارد ا.پالمر، حوزه فعاليت اين دانش را در شش مرحله تقسيم بندي کرده است؛ 1- نظريه تفسير کتاب مقدس 2- روش شناسي عام لغوي 3- علم هرگونه فهم زباني 4- مبناي روش شناختي 5- پديدار شناسي وجود و پديدار شناسي فهم وجودي 6- نظام هاي تاويل. اما پررنگ ترين سير و مرحله از تحول اين دانش با آغازگري تاويل بر متون مقدس پايه ريزي شد تا شايد بتوان به نوعي اصالت علم هرمنوتيک را در اين مرحله يافت. با ظهور شلاير ماخر هرمنوتيک از حوزه انحصاري متون مقدس جدا شده و هر متني را شامل شد. وي که آغاز گر هرمنوتيک مدرن به شمار مي رود به دنبال روشمند کردن فهم به واسطه فاصله گرفتن از بد فهمي گام به ميدان انديشه هرمنوتيک گذاشت. شلاير ماخر با تزريق انقلابي در رگ هاي هرمنوتيک، جزييات پيدايش مرحله سوم را پي ريزي کرد. ديلتاي که متاثر از انديشه او بود هرمنوتيک روشي را بنا نهاد. او براي فهميدن به دنبال روش بود لذا متوجه اين موضوع شد که آنچه موجب پيدايش هرمنوتيک روشي مي شود، روش فهميدن يا درون فهمي است. وي مبناي روش شناختي از شاخه چهارم را شکل داد. با طلوع انديشه جديد از آراي هرمنوتيک، هايدگر هرمنوتيک غيرروشي را از دريچه اگزيستانسيال با مولفه هاي تابع به هستن انسان، بنا نهاد. هايدگر جدايي مسير هرمنوتيک از انسان را غيرممکن پنداشت و با پايه ريزي هرمنوتيک فلسفي جرياني نو بر تئوري فهم تزريق کرد. همان طور که در سير تقسيم بندي پالمر نيز مشهود است هايدگر از بطن انديشه پديدار شناسي که از مرشد خود هوسرل کسب کرده بود، به بنيان هرمنوتيک فلسفي رسيد. ما در اين نوشتار هرمنوتيک را از گذرگاه پديدار شناسي و از منظر فلسفي با توابع اگزيستانسياليستي نظاره خواهيم کرد.

در فضاي انديشه دنياي مدرن که به دنبال ارزش هاي جهان شمول هستند، فيلسوف مدرن نيز به دنبال يافتن روش است، روشي در مبناي واحد. از اين رو غالب آنان به يک روش اوليه پايبندند که به وحدت روش تعبير مي شود؛منجمله هوسرل که روش پديدار شناسي را مبناي روشي قرار مي دهد يا دکارت که رياضيات را تنها روش براي کشف حقيقت مي پندارد. قبول تکثر روش با فضاي تفکر مدرن مغايرات دارد. اما در ديدگاه هرمنوتيک غيرروشي، اگر روش را در رکاب حقيقت بپذيريم، در واقع حقيقت را از جانب يک روش معلوم و مشخص

پي ريزي کنيم، ديدگاهي محدود به پاس تقابل با پلوراليسم روشي خواهيم داشت که از فضاي معرفت شناختي حقيقت چنين بر نمي آيد. لذا انديشه يي که به تکثر روش براي نيل به حقيقت اشاره دارد، مي تواند فن تاويل براي انساني که به قول دکتر خاتمي هرمنوت است را منظور دارد. در پي تحليل هرمنوتيک روشي و غيرروشي، انگيزه پيدايش تعارضات در ابناي دو قشر از هرمنوتيک هويدا مي شود که از پس نيل به حقيقت، مرزبندي فضاها معلوم مي شود. از اين رو تفاوت فضاي هرمنوتيک غيرروشي يا فلسفي در قبال موضوع روشمندي کردن فهم بيشتر نمايان مي شود.

در هرمنوتيک فلسفي هدف فهميدن خود فهم است که محصول گفت وگو بين فاعل شناسان و موضوع شناسايي است که فن زاييده هرمنوتيک، ابزاري است جهت نيل به فهم. مارتين هايدگر به دنبال فهميدن خود فهم در کش و قوس با امر هستي شناسانه و

وجود گرايي بود. علم هرمنوتيک از ديد او، ديگر به منزله يافتن روش شناختي نبود، بل در پي يافتن پديدار شناختي از هستن دازاين بود. تحليل هايدگر در باب پديدار شناختي تنها از دريچه هرمنوتيک امکان پذير بود. لذا وي هرمنوتيک فلسفي را بنيان نهاد تا با گريز از حيطه هرمنوتيک زباني و روشي پيشينيان، ريشه هستن دازاين را در فهم از براي چند روشي جست وجو کند. هايدگر در بنيان هرمنوتيک فلسفي از پديدار شناسي هوسرل، آن کليدهاي مفهومي را يافت که به شناسايي وجود دازاين بسيار کمک کرد.

دغدغه ها و گرايش ها و نيازها و ضرورت ها در مجراي انگيزه، صورت بودن انسان را تحت الشعاع قرار مي دهد و در واقع جهان او را با نسبيت هاي گوناگون شکل مي دهد. آيين بندي جهان انسان از پس تکاپو و ارتباط تنگاتنگ او با هستي، با فن تاويل از براي حصول فهم، دست به انکشاف مي زند تا علم هرمنوتيک را با مديون ساختن همه چيز به فهم، منوط به حصول پيش فهم مفاهيم، طرح ريزي کند.

رويکرد هايدگر به هرمنوتيک از موضع اگزيستانسيال که بنيان و ساختار آن را از مبناي پديدار شناختي هوسرل در تبع انتقاد به فعل ديگري مختوم کرد، با گذر از روش واحد مرشد خود، به پلوراليسم روشي رسيد تا هرمنوتيک فلسفي را تبيين سازد.

پديدار شناسي حوزه اخذ و ادراک پيش فهم پديدار ها را معلوم و مشخص مي سازد. هوسرل با تفکر در راستاي ديد قرار دادن کارکرد آگاهي در جايگاه سوبژکتيويته به اين حوزه روي آورد، در حالي که هايدگر با رخنه در پديدار شناسي او، اسباب ضروري هستي را با وجهه تاريخي انسان ديد. او در موشکافي پديدار شناسي هوسرل به حيطه يي متفاوت رسيد.

از ديدگاه هايدگر هرمنوتيک ديدگاه و عامل اگزيستانسيال است که صورت وجودي انسان است. يعني انسان از براي انسان بودن، از پس تقدم وجود بر ماهيت به هر چيزي که بنگرد به سوي هرمنوتيک منظور خواهد داشت. از اين رو هايدگر اساساً از تصميم هوسرل به بازگشت پديدارها از منظر دريافت پيش فهم مفاهيم، به سوي آگاهي انسان بي تمايل بود. او معتقد بود که هستن دازاين از گذر واقع بودگي و تقدم وجود، همچنان امر اصلي تري از آگاهي انسان و علم اوست.

از اين رو هايدگر با فعليت پديدارشناسي هوسرل شاهراه فلسفه خود را تعريف کرد و اساساً با قلمداد کردن خود فلسفه به هرمنوتيک، انديشه او را با عدسي ذره بيني تر به فضاي نقادي کشاند تا پديدارشناسي و روش آن اساساً ماهيتي متفاوت پيدا کند. اين تفاوت در بطن هرمنوتيک متولد شد. از اين رو براي شناسايي حوزه علم هرمنوتيک نوع پديدارشناسي هايدگر که پديدارشناسي هرمنوتيکي ناميده مي شود ملزوم نظر به پديدارشناسي هوسرل است.

هوسرل پديدارشناسي را روشي براي تاويل و تفسير عالم حيات تعيين کرد که پديدارشناسي را صرفاً روشي واحد پنداشت نه روشي در کنار ديگر رو ش ها. او به مانند دکارت - که رياضيات را تنها روش يقيني پنداشت- معتقد بود عقلانيت انسان امري قطعي است، هدف و نهايت و غايت آن نيز قابل بررسي است، در اين ميان تنها روش رسيدن به آن هنوز معلوم نشده است. او اين روش را تا جايي نيازمند پديدارشناسي کرد که هر آنچه در ذهن به شکل ناهمگون و ناموزون است، در لايه لايه روشمند شدن و نيل به هدف، فقط از طريق پديدار شناسي مقدور شود. در واقع گشايش

پيش فهم هاي مفاهيم در مقام فاعليت ذهن استعلايي انسان با کارکرد آگاهي به انسجام روش واحد منجر مي شود. اما در ابتداي تحليل انديشه هايدگر شاهد حرکتي در خطوط منطبق با انديشه هوسرل هستيم که هر چه پيش تر مي رويم، اين خطوط از هم فاصله مي گيرند. اين تحليل فلسفه يي به رخداد انديشه يي بازمي گردد که هوسرل و حتي ديلتاي نتوانسته بودند به آن بپردازند. در واقع هايدگر هستندگي هستي را در تقدم بنيادين بر امر آگاهي و علم دازاين مي داند.

هوسرل در حيطه پديدارشناسي، روان انسان را عيني پنداشت و به تشبيه خودش به لحاظ التفاتي مربوط کرد که علاوه بر آن، ابژه اصلي فلسفه را خود پديده ها دانست و درصدد تبيين روشي توصيفي براي بيان امور از لحاظ هويتشان شد. از اين رو پديدارشناسي را مطرح کرد تا در گام اول آگاهي انسان را در برابر موضوع ها مشخص کند. به زعم هايدگر تمام پديده ها و امور از ماهيتي آشکار کننده سود مي برند. از ارتباط تنگاتنگ انسان و هستي، هستن دازاين را منوط به انکشاف و گشايش وجود و هستي مي پندارد. از اين رو وي درصدد آن برآمد تا با ابداع روشي تازه در نحوه تفکر، پرسش از هستي را به شکلي مطرح کند که وجود يا هستي خودش بر انکشاف خود برآيد. از اين رويکرد، هايدگر بر آن است تا باني زايش بستر اساسي فهم موجودات را، قلمرو تجربيات و کوشش مداوم مطرح کند. اين رويکرد هايدگر به تقابل با تفکيک و بي اهميتي پديدارشناسي هوسرل به وجود

بر مي گردد. در تحليل بودن استعلايي، ذهن منوط و وابسته به ريشه خود يعني وجود است. هوسرل منکر چنين فضايي بود و حاضر بازگشت به امر وجودي نشد. در حالي که هايدگر در موضعي قرينه به انديشه هوسرل ذهنيت را در فضاي حذفي از وجود، با مفهوم حياتي در تناقض ديد.

با تلقي «فهم» به عنوان امري معرفتي که هوسرل و ديلتاي بر اين باور بودند،جايگاه هستي شناسانه فهم، بر ابهامي غبار آلود رصد خواهد شد. از موضع وجودگرايانه هايدگر مقبوليت امر معرفتي فهم، تناقضي را حاکم خواهد کرد. از اين رو براي هايدگر و در هرمنوتيک فلسفي، فهم امري معرفتي نيست. براي او فهميدن نه يافتن روش بود و نه کشف ماهيت. فهم يکي از ابعاد وجود دازاين است که تمايز اين هستنده را با ديگر هستندگان معلوم مي سازد. لذا تفاوت اساسي هايدگر با هوسرل در تعريف انسان، در دازاين و فعليت ذهن استعلايي اوست. از اين روست که در هرمنوتيک فلسفي ديگر به دنبال فعليت ذهن استعلايي انسانها نيستيم، چرا که اگر باشد، بايد در ضمن وجود انسان، خود را نشان دهد. لذا انديشه هوسرل، پديدار شناسي از براي موضوع است و در انديشه هايدگر، پديدار شناسي دازاين و پيوست آن مشخص ساختن ماهيت وجودي او است. از مبناي اصلي در پديدارشناسي هايدگر، صورت آگاه شدن انسان به هستي است که از طريق فهم و زبان و قرار گرفتن در موقعيت ها شکل مي گيرد. فهميدن در نقطه عطف امکانات وجودي انسان قرار دارد. از آنجاست که فهم جنبه هرمنوتيکي بر خود مي گيرد، تا اينکه بنيان وصول به فهم از دريچه پديدارشناسي هرمنوتيکي امري بنيادي در فهميدن خود فهم شود. لذا هايدگر منظري جديد از فهم به روي انديشه انسان باز مي کند تا فهم را از امور معرفتي تمييز دهيم.

زندگي و هستن دازاين که ارتباطات هستي با انسان را در احتمالي به دست آورده و به احتمالي از دست مي دهد، در پهنا و هدف ها و امکاناتي که در پس پيدايش در سايه چتر فهم به دست مي آورد، محتاج شهود

پيش مفاهيم است. دازاين که در پي پرده دري با فهم خود در هستي است هستنده يي است که در بين ديگر هستندگان وجود دارد و فضاي شناختي حاکم در جهان و نيز قلمرو تجربيات هميشگي خود قرار دارد. هايدگر از فهم هرمنوتيکي براي تاويل و تفسير دازاين نام مي برد. در واقع فعاليت اصلي دازاين تفسير و تاويل هستن خودش است چرا که هستي همواره در پي گذر از تاريخ از پس رقصندگي سنت، سايه يي حکيم وار را بر خود مي بيند که درصدد اظهار تابش نور بر سايه است.

هايدگر با پديدارشناسي که به عنوان روش فلسفي خود ياد مي کند، درصدد رسوخ به پيش فهم هايي است که در طول تاريخ رقصيده اند و از پس تقدم وجود، از دازاين به آگاهي او رسيد. از اين رو در پديدارشناسي، به هستي اين امکان داده مي شود که وجودهاي خود را هويدا کند. لذا ارتباط تنگاتنگي بين پديدارشناسي و هستي شناسي لمس کرد تا بر اين نظر تاکيد باشد که با پديدار شناسي فرصت براي دازاين پيش مي آيد تا خودي نشان دهد و خويش را مطرح سازد. در واقع با پديدارشناسي، هرمنوتيک فلسفي را آغاز کرده تا با دريافت ماقبل مفهومي پديدارها با ابزار تاويل، فهميدن خود فهم را امري ممکن سازد.

رجحان مقوله فهم در بندبند انديشه آدمي در تمام مکاتب مطرح شده، با اين تمايز که آگاهي بانيان از برتريت آن، تمثالي از ابزار، براي حجاب نا آگاهي ملموس داشته اند. ابزار طرح ريزي آن تمايلات سياسي و اجتماعي و فرهنگي هر دوران را با رقص قدرت نمايان کرده است. آدمي با شرط جست وجوگري انديشه استعلايي اش پرده از حجاب ظلمت دوران ها برخواهد داشت و نمود انسان را بر تاريخ آيندگان نقش خواهد داد.

عناوين اين صفحه
نگاهي جامعه شناختي به چيستي و چرايي فلسفه
انتخابات و دموکراسي
فلسفه و شعر
از صدق تا معنا
رقص پديدارشناسي هرمنوتيکي بر فهم

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام