
حبيب الله آقامحمدي
هگل در يکي از سخنراني هاي خود مي گويد؛ «فلسفه (به عنوان علم) ظهور تفکر آزاد است.»1 شايد بتوان از اين گفته هگل استفاده کرد و فلسفه را «آزادترين نوع تفکر» تعريف کرد. فلسفه محصول حالتي است که انسان آزادانه مي انديشد و خود به نتايج ناخواسته مي رسد؛ ناخواسته از آن رو که هيچ قصد قبلي نبايد در به دست آمدن آنها وجود داشته باشد، نه از سوي ما و نه از سوي ديگران. از اين رو لازمه فلسفه، آزادي است. فلسفه فرزند آزادي است، به اين معنا که در يک محيط محدود و مقيد نمي توان شاهد فلسفيدن به معناي واقعي بود. دو نمونه ملطيه و ايتاليا، شاهد بر اين مدعا مي توانند باشند.
+اولين نسل فيلسوفان را از ملطيه مي دانند. ملطيه که شهر کوچکي در ترکيه است در قرون ششم و هفتم پيش از ميلاد مهم ترين شهر ايوني به حساب مي آمد. بندرگاه هاي اين شهر پذيراي کشتي هايي بود که پيوسته در رفت وآمد بودند و هرگونه محصولي را حمل مي کردند. به اين جهت، روح اهالي ملطيه مثل هر جاي ديگري که کار تجارت در آن پررونق باشد کمي از مذهب فاصله گرفته بود و مي توانست با پشتکار بيشتري فعاليت هاي علمي و عقلي را دنبال کند.2
جهان بيني جديد در مقابل جهان بيني قرون وسطي براساس جرياني که آن را رنسانس مي نامند از ايتاليا آغاز شد. بنابرگفته برتراند راسل «ايتاليايي ها در فرهنگ جدي بودند ولي در اخلاق و دين چنين نبودند».3
فلسفه رابطه تنگاتنگي با فردگرايي دارد؛ و اساساً فلسفه با انکشاف فرديت سربر مي آورد. چندان که شعار جريان نوپاي فلسفه در يونان باستان اين بود که هيچ مطلبي درست نيست مگر آنکه «من» بتوانم با دلايل قاطع براي خودم توجيه کنم، و تفکر «من» بتواند درباره اش به خويشتن حساب پس دهد. اين روحيه در تمام نوشته هاي ايونيايي از مردم شناسي، جغرافيا و تاريخ گرفته تا کتاب هاي پزشکي حکمفرماست. در تمام اين کتاب ها انتقاد از طريق «ضمير اول شخص مفرد» يعني از طريق «من» انجام مي گيرد، مثلاً هکاتئوس نخستين مبدع جغرافيا و مردم شناسي، کتاب خود را با عنوان «علم انساب» چنين آغاز مي کند؛ «هکاتئوس اهل ملطيه چنين مي گويد؛ هر مطلبي را آن گونه که به نظرم موافق حقيقت مي نمود، نوشته ام زيرا سخنان يونانيان گوناگون است و به نظر من مضحک.»4
فرديتي که فلسفه از آن سر بر مي آورد و آن را بسط مي دهد از نوع ولتري است و نه از نوع نروني، چنين فرديتي تمام فرديت ها را محترم مي شمارد و از تمام فرديت ها دعوت مي کند خود را عيان کنند و به فعليت برسانند. از اين رو فلسفه مي تواند زمينه ساز فرهنگ دموکراتيک نيز باشد.
افلاطون در جايي از رساله فايدون فلسفه را «مشق مرگ» مي داند. اين سخن را براساس گفته هاي فوق مي توان چنين معني کرد که فيلسوف، با آزادانه انديشيدن اش و با به جريان انداختن فرديت اش، هر روز طرحي نو درمي اندازد. و با هر طرح نو، از نو متولد مي شود و اين يعني آماده شدن براي مرگ؛ آماده شدن براي رويارويي با واقعيت هاي بديع؛ واقعيت هاي بديعي که چه بسا تمام طرح هاي اين جهاني ما را کنار بزنند و طرحي بديع فراروي ما بگذارند.
فيلسوف، به اقتضاي فلسفه، يک جست وجوگر هميشگي است. براي او نقطه پاياني وجود ندارد. هر روز خود را براي ترک يافته هاي پيشين، و استقبال از يافته هاي تازه آماده مي کند. به همين خاطر فلسفه، دوستدار دانش معني مي دهد و نه يابنده دانش،
با اين همه فلسفه دشمن يقين نيست، بلکه همراه کننده يقين با شک است. در يک کلام، فلسفه دعوت مي کند شکاکانه با يقين خود زندگي کنيم. به عبارت ديگر فلسفه يقين را محترم و لازم مي شمارد اما تا آنجا که اجازه دهد شک نيز همراهي اش کند. از اين رو براي يک فيلسوف واقعي، نه يقين، بلکه يقين ها مطرح است. او هر لحظه آماده است لباس يقين را از تن اعتقادات ابطال شده اش بيرون آورد و بر تن اعتقادات تازه وارد بپوشاند و شايد به همين دليل در طول تاريخ، بزرگ ترين دشمنان فلسفه از قشر دينداران بودند، و بزرگ ترين تمسخرکنندگان از قشر عالمان تجربي،
تجربه نشان داده است وضوح بيش از اندازه موجب عادي شدن و دلزدگي مي شود. گاه انسان از ابهام، و کنجکاوي هايي که از پي آن مي آيد، لذت مي برد. فلسفه نيز لذت آفرين است چون در واضحات، شک و ترديد ايجاد مي کند و ما را به چالش با آنها مي کشاند. اين چالش هاي ذهني، نشاط ذهني به بار مي آورند و زندگي رواني ما را طراوتي تازه مي بخشند. و شايد هم در پس زمينه ذهني خود ويل دورانت نيز چنين چيزي بود که در عنوان کتاب خود فلسفه را با لذت همراه کرده است،
زمينه هاي پيدايش فلسفه در يونان
عوامل متفاوتي در ظهور فلسفه در يونان باستان دخيل بودند؛ عواملي همچون جغرافياي يونان، نظام سياسي يونان، نظام اقتصادي يونان و اسطوره هاي يونان. تقسيم شدن يونان به دولتشهرهاي کوچک به خاطر رشته کوه ها، دموکراتيک بودن نظام سياسي آتن، برده داري بودن نظام اقتصادي و شبه انساني بودن اسطوره ها، هر کدام به نحوي در ظهور فلسفه دخيل بودند. دولتشهرها باعث به وجود آمدن دموکراسي شده بودند. دموکراسي تامين کننده آزادي فکر و آزادي بيان شده بود. نظام برده داري به وجودآورنده فرصت لازم براي بحث ها و گفت وگوهاي طولاني شده بود و شبه انساني بودن اسطوره ها امکان تفکر در مورد انسان توسط انسان را فراهم کرده بود، هرچند با کمي دقت درمي يابيم در کل نقطه آغازين اين عوامل وضعيت جغرافياي يونان است و ساير عوامل از پس آن مي آيند.
اما نکته مهم در مورد جغرافياي يونان تاثير آن بر نوع معيشت يونان است. معيشت يونان برخلاف معيشت بسياري از تمدن ها وابسته به کشاورزي نبود. در منطقه يونان به علت کوهستاني بودن و قابل کشت نبودن بسياري از قسمت ها تنها چند ناحيه براي کشت غلات و حبوبات مناسب بود.5 کمبود باران و خشک شدن رودخانه ها نيز بر دشواري کشاورزي مي افزود. البته اين کمبود را وجود سنگ ها و معادن جبران مي کرد، چندان که لاکونيا در جنوب قاره يونان داراي معادن آهن و خالکيس در يوبويا و قبرس داراي معادن مس و آتيکا داراي نقره و ثراکه داراي زر بود.6 همين وابسته نبودن به کشاورزي را مي توان از علت هاي زمينه ساز فلسفه به حساب آورد چون کشاورزي زندگي کشاورزان را وابسته به چيزي مي کند که تحت اختيار انسان ها درنمي آيد. از اين رو در مناطقي که محوريت با کشاورزي است هميشه چشم ها به آسمان دوخته مي شود و انسان ها در انتظار نزولات آسماني به سر مي برند. از اين رو تقديرگرايي رشد مي کند و انسان ها خود را ناچيز مي پندارند و امکان بروز فرديت خود را نمي يابند و حال آنکه چنانچه گفتيم فلسفه رابطه تنگاتنگي با فردگرايي دارد و اساساً فلسفه با انکشاف فرديت سربر مي آورد. اما شرايط محيطي در به وجود آمدن تغييرات شرايط لازم هستند و نه کافي يعني چنين نبايد پنداشت که شرايط جغرافيايي، سياسي و اقتصادي يونان به تنهايي مي توانستند فلسفه را موجب شوند. تاثيرگذاري شرايط عيني، بدون فراهم بودن شرايط ذهني بعيد به نظر مي رسد.از اين رو چنين به نظر مي رسد اگر اسطوره هاي يونان باستان قابليت تغيير را نمي داشتند،يونانيان نمي توانستند از نگاه اسطوره يي به نگاه فلسفي گذر کنند چرا که چنان که مي دانيم قبل از نگاه فلسفي در يونان انديشه اسطوره يي حاکم بود و خرد فلسفي نيز در بستر همين رويکرد اساطيري تولد يافت. 7 از اين رو نبايد سهم اساطير يونان باستان را در فراهم کردن شرايط براي ظهور فلسفه ناديده گرفت. ما در اين مورد به دو ويژگي مهم اساطير يونان باستان اشاره مي کنيم.
- چنان که مي دانيم خدايگان يونان باستان هم از ويژگي هاي انساني برخوردار بودند و هم از ويژگي هاي خدايي. آنان در مقام خدايي جاودانه بودند ولي در عين حال همچون انسان ها ازدواج مي کردند، دروغ مي گفتند و شرارت مي کردند، مکان مند بودند و در کوه هاي المپ زندگي مي کردند. همين انساني بودن خدايگان در يونان باستان آنها را ابطال پذير مي کرد. اگر مي بينيم يوناني ها مي توانند خدايگان را پشت سر بگذارند، از آنها عبور کنند و تفکر فلسفي را جايگزين تفکر اسطوره يي کنند، به اين خاطر است که خدايگان قابل دسترس، قابل اثبات و ابطال هستند. اگر خدايگان يونان باستان مطلقاً انتزاعي بودند چه بسا نمي شد آنها را به کنار زد و ابطال شان کرد و تفکر فلسفي را آغازيد.
- مساله ديگر به روحيه عصيانگري و جسارت ورزي مربوط مي شود چنان که قبلاً هم گفتيم فلسفه با فردگرايي پيوندي غيرقابل انکار دارد و براي فردگرايي روحيه عصيانگري و جسارت ورزي لازم است. اين روحيه در اساطير شاخص يونان باستان به خوبي نمايان است. پرومته و آنتيگونه شاخص ترين اين اساطير هستند. در اولي عصيان و جسارت عليه خدايگان صورت مي گيرد و در دومي عليه پادشاه. در يکي ابهت فرمانروايي آسمان درهم مي شکند و در ديگري ابهت فرمانروايي زمين. نکته مهم تر اينکه عصيانگري در اين اساطير با توبه همراه نمي شود يعني نه پرومته از کرده خود اظهار پشيماني و ندامت مي کند و نه آنتيگونه و همين مساله زمينه را براي شکل گيري فلسفه آماده مي کند و باعث مي شود انسان هايي پا به عرصه اجتماع بگذارند که خودنيازموده ها را ارزش زيستن ندانند.
پي نوشت ها؛------------------------
1- ويل دادلي، هگل و سازماندهي مفهومي فلسفه، ترجمه حميد کوزري؛
http://www.isphilosophy.com/post-608.aspx
2- لوچانو دً کرشنترو، فيلسوفان يونان باستان، ترجمه باقر پرهام، نشر ني، 1377، صص32-31
3- برتراند راسل، تاريخ فلسفه غرب، ترجمه نجف دريابندري، کتاب پرواز، 1373، ج2، ص689
4- ورنر يگر؛ پايديا، ترجمه محمدحسن لطفي، شرکت سهامي انتشارات خوارزمي، صص 227-226
5- برتراند راسل، تاريخ فلسفه غرب، ترجمه نجف دريابندري، کتاب پرواز، 1373، ج1، ص35
6- شرف الدين خراساني، نخستين فيلسوفان يونان، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامي، 1370، ص4
7- محمد ضيمران، گذار از جهان اسطوره به فلسفه، انتشارات هرمس، 1375، ص55