چهارشنبه، 30 ارديبهشت 1388 - شماره 1956
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه نخست
در نسبت روشنفکر و سياستمدار
حسرت يا اميد؟

سوسن شريعتي

«پارادوکس»، «موقعيت هاي پارادوکسيکال»،

«دوراهي ها»، «دوگانه ها » و... از آن دست واژگاني هستند که در کنار کلماتي چون مولفه، گفتمان، پارادايم و... مدت هاست وارد فرهنگ، سياست و مطبوعات ما شده اند تا مثلاً ترسيم کننده موقعيت پرتناقض ما باشند.

از همان مقطع انقلاب آغاز کنيم (اگرچه اين قصه سر دراز دارد)؛ اولين پارادوکسي که محل نزاع قابل توجهي در ميان اهل سياست آن زمان شد، «نام جمهوري اسلامي» بود و اين پرسش و ترديد که آيا ميان اين دو مي توان به ترکيبي مطمئن دست يافت. سه دهه پس از آن پرسش، اين دو مولفه همچنان در گفت وگو يا در نزاع با يکديگرند. معروف ترين پرونده ديگري که لااقل در 10 سال اخير به همين وضعيت هاي پارادوکسيکال پرداخته و درباره امکان آشتي آن سخن هاي بسياري گفته شده است و جوهرهاي بسياري بر سر آن ريخته شده، پرونده روشنفکري ديني است و باز همان پرسش هاي قبلي؛ آيا ميان اين دو آشتي ممکن است؟ آيا ترکيبي است متناقض نما؟ آيا مي شود به الزامات هر يک مقيد ماند و در عين حال به امکان برقراري نسبت ميان هر يک از اين دو ساحت انديشيد؟ اين موضوع نيز، اگرچه از فوريت مطبوعاتي افتاده است و از آن خصلت اسکولاستيکي خود فاصله گرفته اما همچنان هرازچندي سر بر مي دارد. در هر دو پرونده، هم از واقعيت عيني و شرايط عملي اين همزيستي سخن بود و هم امکان نظري آن مدنظر قرار مي گرفت. مدافعان اين گونه آشتي ها عمدتاً بر واقعيت عيني و موجود اين ترکيبات تکيه داشتند (کرديم و شد) و مخالفان، به امکانات نظري آن نظر مي انداختند (مي خواهيد اما نمي شود). واقعيت اين است هيچ کاري نشد ندارد، سخني اگر باشد بر سر موجودي است که خلق مي شود؛ موجودي پرتناقض يا مخلوقي خود ويژه؟ اينکه شايد يکي به نفع آن ديگري از صحنه بيرون رود يا هر دو به وضعيت سومي استحاله پيدا کنند. از پرونده هاي مطرح ديگر پارادوکسيکال، دوگانه انقلاب و اصلاح است يا اصولگرايي و اصلاح طلبي. اصلاح انقلابي، اصولگرايي اصلاح طلبانه يا اصلاح طلبي اصولگرا و...

براي جامعه در حال گذار ما، البته از اين دست پارادوکس ها مي توان تا بي نهايت برشمرد. جامعه يي که هنوز عبور نکرده، دستخوش نوستالژي است. جامعه يي که اي بسا عبور کرده اما دوست ندارد به رو آورده شود يا بر عکس دوست ندارد به رو آورد. دوست هم داشته باشد مصلحت نمي بيند؛ مصلحت نمي بيند چرا که براي هر عبوري، خود را مجبور مي بيند توسط گذشته غسل تعميد شده باشد و مجوزش را از نياکانش بگيرد. جامعه يي که در آن هنوز، گذشته مشروعيت بخش است. همين است که براي طراحي امر نو، مجبور است ديروز بي شباهت به امروز را امروزي کند تا آîشتي اش با فردا ممکن باشد.

از اين سابقه که بگذريم، مي توانيم به آخرين زوج، اين آخرين پارادوکسي که باز ناگهان در حوزه اجتماعي سرزده سخن گفت؛ روشنفکر سياستمدار؟ شدني است يا خير؟ البته اين قصه در تاريخچه روشنفکري سر دراز دارد؟ از نسبت نظر و عمل، روشنفکري و سياست آغاز شد و رسيد به زوج روشنفکر و چريک در دهه 40 ، 50 (که هيچ گاه عقدشان منعقد نشد). نسبت روشنفکر و قدرت به سال هاي 60 ، 70 برمي گشت و حال رسيده ايم به روشنفکر سياستمدار. در اينجا نيز مي توانيم قبل از ورود به مصداق هايي که موجب طرح اين پارادوکس جديد شده است، بحث را در دو حوزه امکان نظري و امکان عملي و واقعي پي گيريم. در حوزه نظري نمي شود اما در حوزه عملي، بشرط ها و شروطها مي توان از امکان آن سخن گفت.

امکان نظري

«سياست سياستمدار» (تعبيري از واسلاو هاول رئيس جمهور سابق چک) با روشنفکري، دو ساحت موازي و غيرقابل آشتي است. روشنفکر طراح «آن بايد باشدي» است که نيست؛ معترضي آگاهي بخش و انذاردهنده. نقش روشنفکر کنترل کردن و ديده باني است، شناسايي بحران و توانايي نماياندن آن و چادر زدن در حاشيه قدرت است يا به تعبير سارتر بدل شدن به وجدان معذب عمومي. از همين رو، نسبت روشنفکر با زمان نسبتي دوگانه است؛ او کسي است که به فردا مي انديشد و آن بهترين را تصور مي کند اگرچه با اکنون نيز سر و کار دارد و نقد آن را در دستور کار خود قرار مي دهد. روشنفکر به قصد کسب قدرت به آن نمي پردازد، رويکرد او به سياست و حوزه قدرت، رويکردي سلبي است. آگاهي روشنفکرانه نيز اگرچه آگاهي است پراتيک اما پراتيک او ساخت و ساز وجدان عمومي و نيز افکار عمومي است تا به اين طريق در مسير تغيير بازيگر نقشي باشد. برنامه روشنفکر در نتيجه ايجاد تغيير در فرهنگ عمومي است به قصد ايجاد تغيير در نسبت جامعه و قدرت.

سياستمدار اما به ساختن همين اکنون مي انديشد و در نتيجه مجبور است به الزامات و محدوديت هاي اين اکنون تن در دهد. حتي اگر همچون روشنفکر به تغيير بينديشد، اما مجبور به باج دهي و بده بستان با واقعيت است. انديشيدن به راه حل هاي عملي و کاربردي، به رو نياوردن شکست ها، برملا نکردن بن بست ها و... وجه مميزه کار سياستمدار است. نسبتش با زمان از همين رو مقطعي و فرار است. مدام بايد لباس، رنگ و نظر عوض کند. جذابيت موقعيت او در همين امکان نفوذ و حضور در لحظه است؛ نه در حسرت ديروز است و نه دلخوش به فردا. همين امروز مي تواند اقدام کند، تغيير ايجاد کند و قدرت خود را بسنجد، منشاء خير باشد يا شر. مي خواهد تغيير دهد اما با امکانات موجود؛ برعکس روشنفکر که به خلق امکانات جديد اميدوار است. طبيعي است اين دو حوزه موازي در عالم نظر را روشنفکر سياستمدار نمي تواند مديريت کند. در آن واحد اين باشد و آن جايي- جوري مجبور به انتخاب است. اين يا آن را بايد ناديده بگيرد. گاه از روشنفکر بودن خود به رودربايستي بيفتد و گاه تن به منطق سياست دهد و چشمانش را به نام واقعيت، بر حقيقتي به نام واقعيت ببندد تا بتواند موثر واقع شود؛ به خصوص که اين دو ساحت هر دو بر امر اجتماعي نظر دارند و موضوعات مورد بحث مشترکي دارند؛ مردم، فرهنگ، قدرت و... دليل اينکه مي توان به اين جمع نقيضين مشکوک بود شايد اين است که يا روشنفکري خواهد شد مشکوک به قدرت طلبي يا سياستمداري ناکارآمد؛ اگر روشنفکر است بايد از بحران ها به صداي بلند سخن بگويد اگر سياستمدار است بايد بحران را ناديده بگيرد تا آب در دل رعيت تکان نخورد. سياستمداري که چشم بر واقعيت هاي هرچند تلخ به دليل مصالح بزرگ مي بندد را مي توان بخشيد اما بر سکوت روشنفکر که قرار نيست به نام حقيقت جهانشمول، حقيقت هاي کوچک را ناديده بگيرد، نمي توان خرده نگرفت. همين است که سياستمدار را قدرتمند، داراي برش، با توانايي در تصميم گيري، «اهل عمل» در بزنگاه و... مي خواهند، گيرم نه چندان ملتزم به اخلاق و روشنفکر را آگاه، انذاردهنده (البته شجاع هم باشد چه بهتر). «عمل» روشنفکرانه بي ترديد نقشي است که کلام او در تغيير واقعيت مي تواند بازي کند و از همين رو با «عمل» سياستمداران متفاوت است. واسلاو هاول نويسنده، فعال سياسي و روشنفکر منتقد و معترض و زنداني دهه 70 ، 80 ميلادي چک که در سال 90، به دنبال انقلاب مخملي چکسلواکي رئيس جمهور اين کشور شد در کتاب معروف و مطرح خويش به نام «اقتدار ناتوان ها» به قدرت و جنس عمل روشنفکر در مقايسه با اصحاب قدرت مي پردازد و از اشتراکات و افتراقات اين دو دنيا، اين دو تيپ- سياستمدار روشنفکر- سخن مي گويد. اقتدار روشنفکر در نظر او، در ايجاد تغيير است به يمن کلمه؛ اقتداري که گاه از قدرت هزار گروه و دسته موثرتر است و از همين رو به آنان توصيه مي کند اين قدرت را نگه دارند و بر سر جاي خويش از آن استفاده کنند. حتي توصيه مي کند روشنفکران نبايد براي نوع ديگري قدرت، نوستالژي داشته باشند. قدرت تغيير سريع يا سازماندهي اجتماعي متعلق به سياستمداران است و نه در ذيل اقتدار روشنفکرانه.

امکان عملي

اما براي سخن گفتن از امکان آشتي اين دو تيپ در عالم واقع، به رغم تفاوت هاي ماهوي اين دو مي توان بر اساس همين تجربه عملي و زنده در دسترس، يعني واسلاو هاول سخن گفت؛ نمونه برجسته روشنفکر سياستمدار در عالي ترين سطح سياست ورزي يعني نهاد رياست جمهوري. واسلاو هاول در نطق خويش، يک سال و نيم پس از رياست جمهوري اش در دانشگاه نيويورک به مناسبت گرفتن دکتراي افتخاري حقوق، درک خود را به عنوان روشنفکري که به رياست رسيده بود چنين توضيح مي دهد؛

سال هاي سال من سياست عملي را همچون صرفاً تکنيکي براي تصاحب قدرت يا فعاليتي پراگماتيستي نقد مي کردم؛ سياستي که هدفش نه خدمتي بي شائبه به شهروندان و هماهنگي با وجدان خود، که صرفاً جلب رضايت مردم به قصد استحکام قدرت خويش بود به عنوان روشنفکري مستقل مدام بر درکم از سياست همچون خدمتي بي شائبه و نه سودمحور به آحاد بشر و نيز پراتيکي اخلاقي و مبتني بر ارزش هايي والا تاکيد مي کردم و نام اين سياست را «سياست غيرسياستمدارانه» مي ناميدم. تقدير مرا بازي داد. مثل اين بود که حالا مي گويد؛ خوب، نوبت، نوبت توست. و من بايد به همه آنهايي که مورد نقد من بودند نشان مي دادم که قرار است چگونه عمل کنم. تصورش خيلي سخت نيست؛ وضع کنوني من به هيچ وجه حسرت آور نيست. از اين به بعد همه فعاليت هاي سياسي من و نيز سياستي که چکسلواکي پي مي گيرد زير همان ميکروسکوپي قرار خواهد گرفت که من خود در گذشته ساخته ام. در همه اين يک سال و نيمي که از رياست جمهوري من در کشوري که با مشکلات فراواني دست به گريبان است، مي گذرد، مشکلاتي که روساي جمهوري کشورهاي دموکراتيک حتي در کابوس هاي خود نمي توانند تصور کنند، هيچ گاه پيش نيامد که من مجبور باشم از ادعاهايم درباره سياست دست بردارم. نه تنها لازم نبود ديدگاه هايم را عوض کنم، حتي صحت حرف هايم ثابت شد. به رغم همه حقارت هاي سياسي که به شکل روزمره با آن درگير بودم، من همچنان عميقاً باور دارم که جوهره سياست کثيف نيست. کثافتي اگر باشد توسط آدم هاي منحرف به اين حوزه کشانده مي شود. من قبول دارم که سياست، منطقه يي از فعاليت هاي انساني است که وسوسه رشد به يمن اعمال غيرصادقانه از جاهاي ديگر در آنجا بيشتر وجود دارد و در نتيجه نيازمند درستکاري بالاتري است. اما کاملاً غلط است که بگوييم مرد سياست نمي تواند از دروغ و توطئه اجتناب کند. حتي مي توان گفت امري است خلاف واقع که معمولاً از سوي کساني دامن زده مي شود که قصد دارند مردم را از اعتنا به مسائل عمومي بر حذر دارند. بي شک در سياست، چنانچه همه جا در زندگي، ناممکن است و معني ندارد که همه چيز به شکل ناپخته و بي ملاحظه بيان شود. معناي اين حرف البته اين نيست که بايد دروغ گفت. اما آنچه ضروري است داشتن سنجيدگي و ظرافت، حسي غريزي و خوش سليقگي و خوش ذوقي است. از اتفاق آنچه مرا در حوزه سياست عالي بيشتر از همه سورپرايز کرد همين داشتن خوش سليقگي است؛ چيزي که از علوم سياسي که در دانشکده ياد مي گيريم اهميت بيشتري دارد. همه مساله، شکل است؛ اينکه بداني چه مدت زمان حرف بزني، کي آغاز کني و کي به پايان بري، بداني چگونه به شکلي مودبانه آن چيزي را بگويي که مخاطب دوست ندارد بشنود، بداني که آنچه را اصل ماجرا است در لحظه مناسب بگويي، و بداني چه چيز اصل ماجرا نيست و براي هيچ کس جالب نيست، بداني کجا بر موضع خود بي هيچ سستي پافشاري کني بي آنکه مخاطب را اذيت کرده باشي، بداني چگونه فضايي دوستانه خلق کني تا يک مذاکره سخت را آسان سازي، بداني گفت وگو را ادامه دهي بي آنکه خود را بر مخاطبت تحميل کرده باشي، بي آنکه مخاطب احساس کند به او بي توجهي، بداني چگونه ميان سوژه هاي سياسي جدي و موضوعاتي که کمتر جدي هستند به قصد تنش زدايي، تعادل برقرار کني، بداني کي و کجا حضور داشته باشي و کجا غيبت کني و بداني چه مقدار خودجوش باشي و صميمي و تا کجا فاصله را حفظ کني.... اگرچه داشتن يک فرماسيون محکم در علوم سياسي، حقوق، اقتصاد، تاريخ و نيز فرهنگي عمومي براي هر سياستمداري ارزشمند است اما به مناسبت هاي مختلف دريافته ام که اين همه مهم ترين چيز نيست. آنچه مهم است داشتن درکي درست از رابطه و اندازه، داشتن توانايي براي خود را به جاي مخاطب گذاشتن است. اينکه چگونه آنها را خطاب قرار دهي. توانايي گوش دادن و شناسايي سريع مشکلات و استعدادهاي روح انساني مهم تر است. من نمي خواهم ادعا کنم همه اين خصلت ها را دارم. اما وقتي يک انسان قلبش بر سر جاي درستي نشسته باشد و نيز خوش سليقه باشد نه تنها مي تواند در سياست موفق باشد بلکه براي سياست ورزي کاملاً مساعد است. اگر کسي متواضع باشد و در آتش رسيدن به قدرت نسوزد، بي شک براي در دست گرفتن سياست خيلي هم با کمبود امکانات روبه رو نيست، برعکس حتي آماده ورود به سياست است.

آنچه براي ورود به سياست ضروري است، توانايي دروغ گفتن نيست، بيشتر از آن، داشتن اين حساسيت است که بر اساس آن بتواني حدس بزني که چه وقت، کجا، چگونه و به چه کسي، حرف هايي را بگويي. گفتن اين امر که آن کس که پرنسيب هاي بزرگ دارد به سياست هيچ کاري ندارد، سخن غلطي است. اينقدر هست که پرنسيب هاي بزرگ بايد با صبر، ملاحظه، درک درست از اندازه و فهم ديگري همراه باشند. اين دروغ است که در سياست فقط آدم هايي با قلب هاي سرد، وقيح، خودخواه، به خود مفتخر و عربده جو مي درخشند. اينجور آدم ها مي توانند توسط سياست جذب شوند اما در نهايت، اين داشتن نزاکت و رفتار درست است که بر آنها پيروز خواهد شد.

واسلاو هاول مخاطب را قانع مي کند که اين دو رقيب براي تغيير جهان يعني سياستمدار و روشنفکر به شرط پرهيز از «سياست سياستمدارانه» و نيز به شرط باور به عمل روشنفکرانه در همين جا و هم اکنون مي توانند بدل به يک تجربه مشترک شوند تا بار ديگر از توجه نشان دادن به امر عمومي اعاده حيثيت شود و مخاطب را به حوزه عمومي متوجه گرداند. از همه مهم تر تلاشش اين است تا نشان دهد سياستمدار فقط آن کسي نيست که دروغ مي گويد و قدرت طلب است و روشنفکر فقط يک بي عرضه پرحرف بي عمل نيست. واسلاو هاول که يکي از نويسندگان برجسته تئاتر در دهه 70 بود و بسياري از آثارش در سطح بين المللي شناخته شده (در کشور خود ممنوع) و نيز يکي از نويسندگان و روشنفکران برجسته مخالف نظام توتاليتر کمونيستي چکسلواکي در دهه 80 است مثل هر هنرمند واقعي و نيز هر روشنفکر راستين بر جدايي اين دنياها واقف است با اين وجود اميدوار به برقراري نسبت هايي جديد ميان اين دنياهاست و البته از تجربه خود به عنوان روشنفکر سياستمدار راضي است. (او 13 سال رياست جمهوري چک را بر عهده داشت.) او معتقد است اين گفت وگو هم براي روشنفکر خوب است که بفهمد واقعيت را، اين اسرارآميز زنده را نمي توان به راحتي تحت انقياد تئوري ها درآورد و تلاش براي فهم پيچيدگي هاي امر حاضر بهترين شکل براي ترسيم آينده است و نيز اين نکته که سياست بدون مراعات کردن اصول و ارزش هاي جهانشمول مشترک در ميان انسان ها قادر به بقا نيست. دعوت او دعوتي است به تواضع بيشتر و نيز خروج از پديده انسان زدايي و بي نام و نشان ساختن سيستم ها؛ سيستم هايي که بر کاکل عده يي محدود و اقليتي نامعلوم مي چرخد و در آن ديگران ناديده انگاشته مي شوند، يا به اين دليل که سياستمدار به قدرت صرف مي انديشد يا از آن سو که روشنفکر سياست را کثيف مي داند. ظاهراً واسلاو هاول دوستدار و طرفدار سياستمدار روشنفکر است يا روشنفکر سياستمدار. اما شرايط آن را به روشني ترسيم مي کند. روشنفکر سياستمدار، ترکيبي است شدني و حتي مطلوب به شرط آنکه در گام اول روشنفکر بودن خويش را ثابت کرده باشد (وجدان بيدار عمومي، بيان روشن بحران) و در گام دوم نشان داده باشد که سياست را سياستمدارانه نمي بيند و بي اعتنا به الزامات روشنفکري نمي خواهد. چنانچه مرد عمل نيز اگر قرار باشد قاطعيت خود را از طريق بي اعتنايي به ملاحظات جهانشمول انساني به دست آورد يا با اعتقاد به ضرورت حفظ قدرت به هر قيمت، هيچ معلوم نيست بقايي داشته باشد.

برگرديم به خود، و موقعيت هاي به اصطلاح امروزي ها؛ پارادوکسيکال خود، دکتر سروش اخيراً از اين عدم امکان آشتي ميان روشنفکري و سياستمدار و از ارجحيت مرد عمل سخن گفته است. ظاهراً مشکل در روشنفکر بودن سياستمداري است که قصد کرسي رياست جمهوري را دارد (مهندس ميرحسين موسوي) اما دليل ديگري نيز آورده مي شود و آن اينکه متاسفانه اين سياستمدار روشنفکر در ريشه ها تغييري نسبت به ديروز نکرده است؛ «ريشه ها همان ريشه هاست». اين سخن آخر، درست ناقض سخن اول است. هم روشنفکر و هم وفادار به ريشه هاي غيرروشنفکرانه گذشته؟ کسي را که ريشه هايي غيرروشنفکرانه دارد و هنوز از آنها دست برنداشته مي توان روشنفکر خواند و به همين دليل بي ربط با عالم سياست ناميد و از همين رو، مرد عمل را ترجيح داد؟ قاعدتاً مشکل اينجا نيست.

آيا لازم است در ميان اين دوراهي هاي موجود باز پارادوکس اسکولاستيکي ديگري علم کنيم و بيفتيم به بحث در باب شدني بودن آن يا ناشدني بودنش؟ راه هاي ديگري نيز هست؛ راه هايي ميداني تر و انضمامي تر. از واقعيت خودمان حرکت کنيم که از اساس چيز ديگري است. جور ديگري مي توان وارد گفت وگو در اين باب شد؛ از مرد عمل پرسيد بر چه اساس به سياست نگاه مي کند و به چه معنا مرد عمل است؟ چون وعده هاي بهشت برين مي دهد، چون شفاف است، چون از جنس قدرت است يا از اين رو که گام هاي کوتاه برمي دارد و وعده هاي در دسترس مي دهد؟ از سياستمدار روشنفکر نيز پرسيد چرا روشنفکر و چگونه سياستمدار؟ بنا بر کدام تعريف روشنفکر است و بنا بر کدام اصول به سياست نگاهي روشنفکرانه دارد. در اينجا که ماييم قضيه برعکس است؛ به مرد عمل بايد گفت وعده هاي ناشدني نده و به سياستمدار روشنفکر بايد گفت روشنفکرانه تر سخن بگو. همه کساني که تندروهاي اصلاحات بودند امروز متهم به حمايت از کانديدايي هستند که ريشه هايش هنوز همان ريشه هاي سابق است، يعني محافظه کاري و آن کس که از محافظه کاران اصلاح طلب بود، امروز به شعارهاي راديکال تر يا لااقل شفاف تر در حوزه اجتماعي و سياسي مباهات مي کند.

در يک کلام آنچه روشن نيست ملاک هاي روشن، انضمامي و ميداني براي تشخيص اصلح است. ملاک ها چيستند؟ وعده هاي روشنفکرانه است يا شدني شدن وعده؟ گام هاي کوچک است يا پروژه هاي بلند؟ از جنس قدرت بودن است يا منتقد آن بودن؟ شبيه ديروز بودن است يا گسست از آن؟ اميد به فردا است يا بسنده کردن به اکنون؟ کدام يک ريش سفيد تر است؟ يعني از اجماع بيشتري در ميان استابليشمنت برخوردار است؟

مشکلي اگر باشد اين است که اين پرسش ها بي پاسخ مانده اند و دعواهاي اسکولاستيکي پاسخ ما را نخواهند داد. واقعيت اين است که در واقعيت- اين اسرارآميز زنده (به تعبير واسلاو هاول)- همه جور ترکيبي ممکن است و شدني. تنها چيزي که معلوم نيست محصول آن است؛ فرانکشتاين يا موجوديتي جديد؟

گفت وگو با بابک احمدي
نيازمند دولت دموکراتيک هستيم


بابک مهديزاده

انتخابات رياست جمهوري نزديک است و توسعه و پيشرفت ايران به يکي از مهم ترين دغدغه هاي ايرانيان تبديل شده است. دغدغه يي که همواره وجود داشته و انديشمندان به فراخور زمان پاسخ هايي براي آن داشته اند. اين بار سراغ بابک احمدي رفته ام؛ نويسنده، مترجم، روشنفکر، کنشگر سياسي و کلاً صاحب نظر و انديشمندي که در حوزه عمومي سياست حضوري فعال دارد، با هنر آشنا است و با هنرمندان بسياري روابط دوستانه يي دارد، در حوزه نشر و کتاب نيز آثار فراوان و مهمي دارد و به واسطه حضور پررنگش در حوزه هاي سياسي، فرهنگي و هنري مورد علاقه دانشجويان و اهالي فرهنگ و بسياري ديگر است. بابک احمدي در خصوص توسعه در ايران معتقد است آزادي هاي سياسي پيش شرط توسعه است و براي رسيدن به پيشرفت بايد دولتي دموکراتيک داشت و اين مهم نيست که اصلاح طلباني که اکنون قصد ورود به قدرت را دارند، تا چه اندازه دموکرات هستند؛ مهم «مکانيسم عيني و ابژکتيوي است که با فعاليت اصلاح طلبان ايجاد مي شود، رشد مي يابد و به تحول اجتماعي منجر مي شود».

---

-وضعيت توسعه يافتگي ايران را در حال حاضر چگونه ارزيابي مي کنيد؟


ايران به لحاظ درآمدي که از فروش نفت دارد، (و گمانم فقط از اين لحاظ) در رتبه توسعه نيافته ها نيست. اگر توليد ناخالص ملي، درآمد سرانه، شاخص قيمت ها و نرخ تورم، ميزان مصرف کاري، وضعيت بهداشتي و کوشش در ريشه کن کردن بيماري هاي واگير و خلاصه آنچه از اين جنبه ها در کشورهاي تهيدست و واپس مانده مصيبت بار مي نمايد، در نظر بگيريم، ايران را کشوري در حال رشد مي يابيم. البته با اقتصادي ناسالم و درآمدي تضمين شده از نفت که رقم آن بالا و پايين مي رود اما قطع نمي شود.
اما ايران را از نظر زندگي فرهنگي مانند سطح آموزشي دانشگاه ها، ميزان مطالعه سرانه در سال، آزادي مطبوعات، آزادي گردش اطلاعات با توجه به انقلاب انفورماتيک، رقم قابل قبول مدارس و امکانات مالي، فني و مادي براي آموزش، اتخاذ سياست هاي درست فرهنگي مورد توجه قرار دهيد؛ به اينها بيفزاييد فقدان احزاب واقعي با برنامه هاي روشن و صريح که از منافع لايه ها و طبقات اجتماعي دفاع کنند، آنگاه درباره شکل و گستره پيشرفت اين «کشور در حال رشد» دچار ترديد خواهيد شد. جامعه يي داريم که به معناي آشنا در علوم سياسي و جامعه شناسي مدرن يک «جامعه مدني» با نهادهاي واقعي، مناسبات درست و کارا ميان نهادها به حساب نمي آيد؛ جامعه يي که نه فقط از نظر اقتصادي بلکه از تمام جنبه هاي زندگي هرروزه حضور قدرت دولتي را با تمام وجود احساس مي کند. اگر توسعه را به آمار اقتصادي خلاصه نکنيم (که حتي در اين مورد هم نرخ رشد در نهايت داور اصلي خواهد بود و اين نرخ در ايران چندان جاي شادي و فخرفروشي به مسوولان نمي دهد) و اگر توسعه را همه جانبه و پايدار (ساختن پيش شرط هاي اصلي توسعه که سياسي، فرهنگي، اجتماعي و حقوقي است) بدانيم آنگاه جا دارد خوش بيني مسوولان را زير سوال ببريم.

-نقش عوامل خارجي را در توسعه نيافتگي ايران چه اندازه مي دانيد؟

ايرانيان خاصه در طول 100 سال گذشته که به معناي واقعي پا به زندگي مدرن گذاشتند و به طور نسبي ملزومات مدرنيته را درک کردند، «بيگانه هراس» هستند. تاريخ طولاني مردماني که همواره مورد حمله اقوام ديگر بودند و واقعيت تاريخي دخالت غرب در سرنوشت آنها (حتي پس از انقلاب مشروطه، ايران را به مناطق نفوذ تقسيم کرده بودند) و حقيقت انکارناپذير کودتايي که ايالات متحده امريکا در سال 1953 ميلادي با افسران راستگراي ارتش عليه دولت ملي زنده ياد مصدق سازمان داد، دلايل کافي به مردم مي دهد تا «بيگانه هراس» باشند، تا جايي که من با اندوه و شگفتي شاهد آن هستم برخي انقلابي را که خودشان پيش برده اند کار خارجي ها مي دانند. اينجاست که مساله ضرورت توسعه سياسي خود را با قدرت نشان مي دهد...

-اين عوامل داخلي کدام ها هستند؟

تا آزادي هاي سياسي و حقوق دموکراتيک به دست نيايند (يا اندکي که هست چنين در معرض خطر نباشند) پيش شرط اصلي توسعه ساخته نمي شود. توسعه به مدرن شدن تک تک ما وابسته است، به بلوغ فکري و مهم تر به شناخت حقوق خود، حقوق ديگران، رسميت يافتن حق مالکيت، حکومت قانون و احترام کامل به قانون. اين نظر صحيح است که براي رشد سياسي و فرهنگي، ميزاني رشد اقتصادي لازم است (مدافعان اين نظر لزوماً مارکسيست نيستند،) اما نمي توان آنچه را که به لحاظ گرايش درازمدت تاريخي درست مي نمايد، در هر لحظه زندگي يک ملت يا هر لحظه از تکامل اجتماعي آن به عنوان «عامل اصلي» يا «دليل مطلق» پيش کشيد. براي ساختن مناسبات بهتر و درست تر اقتصادي بايد قوانيني درست تدوين شوند. اين قوانين محصول آگاهي ملت و نمايندگان آنها در پارلمان و محصول مستقيم دموکراسي سياسي خواهند بود. تعامل يا رابطه لازم و ملزوم رشد اقتصادي و رشد سياسي شرط عادي پيشرفت اجتماعي است. مقصودم از «عادي» اين است که شايد در مدارا ما شاهد اين تعامل و نسبت نباشيم، شايد در کشوري با حداقل دموکراسي سياسي و فقدان نهادهاي کارا و سالم جامعه مدني، رشد اقتصادي براي هر ملتي و مدتي ممکن شود، اما اين رشد تضمين شده پايدار و همه جانبه نيست و از آنجا که نهادهاي پيش برنده آن بيان راستين زندگي ملت نيستند، خيلي هم شکننده است.

-آيا نخبگان ابزاري و نخبگان فکري ايران بعد از گذشت 100 سال از جنبش آزاديخواهي در ايران به مفهوم مشترکي براي توسعه کشور رسيده اند؟

خير، سرآمدان فکري به شرطي به مفاهيم مشترک مي رسند که در عالم واقع، در عمل، از راه حقوق و آزادي هاي مطمئن سياسي مثلاً از مسير مبارزه، تعامل و البته گفت وگوي احزاب و سنديکاها و نهادهاي مدني و مهم تر از همه از راه آزادي بيان بتوانند نقشي واقعي در زندگي اجتماعي ايفا کنند. رسيدن به مفاهيم مشترک محصول کار فکري ناب نيست، نتيجه کار روشنفکري هم نيست و از طريق مباحث نظري هم به دست نمي آيد، بلکه در عمل و در آزمون راستين زندگي اجتماعي دست يافتني است.

-اصلاً چگونه مي توان به مفهوم مشترک توسعه رسيد؟

پاسخ من خيلي ساده است؛ از راه به دست آوردن دموکراسي سياسي. اين پيش شرط اصلي است که سبب مي شود روزي بتوان در مورد مسائل بزرگ ملي به توافق و همکاري رسيد.

-آيا ايران داراي يک دولت بوروکراتيک ملي براي طي کردن مسير توسعه است و اصلاً آيا چنين دولتي براي توسعه همه جانبه لازم است؟

«دولت بوروکراتيک ملي» يعني چه؟ راستش را بخواهيد من با اين مفهوم آشنا نيستم. دولت (به معناي حکومت) همواره داراي بدنه بوروکراتيک و نظامي است. بوروکراسي مي تواند سالم و عقلاني کار کند (چنان که ماکس وبر توضيح داده است) اما مي تواند ناسالم هم کار کند، موجب فساد شود، بي اطميناني بيافريند و براي جامعه و براي خود مخاطرات عظيم پيش بياورد. براي توسعه پايدار ما نيازمند دولت دموکراتيک هستيم؛ دولتي کوچک با قدرت معنوي و اخلاقي زياد، دولتي که به ملت پاسخگو باشد، اراده آن از طريق پارلمان و نهادهاي انتخابي، اراده ملت باشد. دولتي بدون مشاغل دائمي، بدون انتصاب (يا در حداقل ممکن) دولتي داراي نهادهاي نظارتي واقعي و کارا.

-اما آيا ما از نيروهاي دموکراسي خواه بهره مند هستيم يعني نيروهاي سياسي و اجتماعي داريم که بتوان آنان را دموکراسي خواه ناميد؟ اين گروه در صورت وجود چه اندازه جدي هستند و چقدر توانايي دارند؟

آري نيروهاي دموکراسي خواه داريم، اما اين نيروها به صورت احزاب مدرن متشکل نشده اند. احزابي که از دل ملت جوشيده باشند. بگذاريد بر سر واژه «دموکراسي خواه» تامل کنيم. مساله، خواستن دموکراسي نيست. مساله بر سر آمادگي پرداخت هزينه براي دموکراسي است.اما فهميدن اهميت يا برتري دموکراسي يا آرزوي آن را داشتن کافي نيست. بايد براي آن از طريق ابزاري که پيشتر در کشورهايي که فعلاً به شيوه دموکراتيک اداره مي شوند، آزموده شده(احزاب و سنديکاها در گام نخست و مجموعه به هم پيوسته نهادهاي حافظ حقوق دموکراتيک)، تلاش کرد.

-آيا اصلاح طلباني را که قصد ورود به قدرت دارند نيز مي توان در زمره نيروهاي حامل دموکراسي ناميد؟ آيا آنان آمادگي پرداخت هزينه براي دموکراسي را دارند؟

دموکراسي طلبي يک صفت ذاتي نيست، شکل نهايي هم ندارد. نهادهاي دموکراتيک در هر جامعه از مبارزه اجتماعي و طبقاتي شکل مي گيرند و با نهادهاي موجود همراه و ترکيب مي شوند و منشي خاص مي يابند. اصلاح طلبان شايد دموکراسي خواه باشند، شايد هم به معناي دقيق چنين نباشند. (من اصلاح طلبان ضدزن ديده ام؛ اصلاح طلباني که حاضر به قبول حقوق حقه قوم هاي ايراني نيستند، مثل حق تحصيل به زبان مادري را که ساده ترين آنهاست نيز ديده ام) اينها را نمي شود به معيار امروزي، آدم هاي دموکرات دانست. مي شود؟ اما مساله براي ذهن يا خواست آنها نيست (يا به اينها خلاصه نمي شود) مساله بر سر مکانيسم عيني و ابژکتيوي است که با فعاليت اصلاح طلبان ايجاد مي شود، رشد مي يابد و به تحول اجتماعي منجر مي شود (يا مي تواند منجر شود). در گام نخست، اين توانمندي و ظرفيت دروني جنبش اصلاح طلبي مهم است، و آنچه در مغز اين فرد و آن فرد مي گذرد، مهم نيست. در گام بعد، پيشرفت مبارزه مي تواند بر آگاهي آدم ها تاثير بگذارد و آنها را با هدف اصلي (يعني دستيابي به جامعه يي آباد و آزاد و دولت دموکراتيک) بيشتر آشنا کند و براي آنها راه هاي رسيدن به آن همه را نيز روشن تر کند. مکانيسم دروني جنبش اجتماعي البته که از آگاهي افراد اين جنبش جدا نيست، اما به آن فروکاسته نمي شود. به همين دليل فعاليت فرهنگي اهميت زيادي در تحقق آرمان هاي دموکراتيک دارد. به نمونه هاي موجود دولت هاي دموکراتيک (چه در جوامع صنعتي، چه در جوامع در حال رشد يا در حال صنعتي شدن) دقت کنيم. اصلاح طلبان امروز آن کساني نيستند که ديروز بودند. فردا هم از امروز پيشتر خواهند رفت. همه ما از چپ و راست در کوران اين زندگي اجتماعي خاصه به دليل انقلاب و پيامدهاي آن از رويدادها درس گرفته ايم، عوض شده ايم، پخته تر شده ايم. همين دقت به احوال خودمان نشان مي دهد اتفاقي بزرگ دارد در جامعه ما روي مي دهد، نه به صورت آرمان و نه چون دستاورد نهايي، بلکه به صورت واقعيت هاي کوچک زندگي هرروزه. هر کس که در همين زندگي دشوار هرروزه لحظه يي با خود بينديشد؛ «اگر حق بيشتري داشتم، اگر حق من رعايت مي شد، بهتر زندگي مي کردم»، اتفاق مهمي در زندگي اش روي داده است. جرقه حرکت به سوي دموکراسي اينجا زده مي شود.
عناوين اين صفحه
حسرت يا اميد؟
نيازمند دولت دموکراتيک هستيم

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام