دوشنبه، 28 ارديبهشت 1388 - شماره 1954
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه آخر
دوشنبه زار
همه بچه محل هاي من

علي اکبر قاضي زاده

ما را چه بي رحمانه و ناگهاني از کودکي هايمان دور کردند. مثل اينکه غولي کينه ورز از آنجايي که بوديم، ما را برداشت و پرت کرد وسط اين ميدان پر از دلتنگي ها. چرا؟ چه مي دانم؟ آن غول بي پير آن کودکي پررنج، اما قشنگ را از ما گرفت تا بشويم اينکه هستيم. باز رفتم سراغ يادمان ها؟ نه، خيال دارم از گروهي از بر و بچه هاي محله ام بنويسم که درست «از زبان من همي گويند سخن». منظورم پديدآورندگان مجموعه «همه بچه هاي من» است که اين روزها از شبکه يکم پخش مي شود؛ کاري خانوادگي که بيشتر محصول تلاش بچه محل هاي بچگي من است. عرض مي کنم. اين مجموعه سرشار است از دغدغه هاي بعد از ميانسالي؛ بچه هاي ما که حالا مثلاً بزرگ شده اند، اما هنوز نگران حال و کارشان هستيم، بچه هاي آنان- يا بچه هاي بستگان ما- که دلمان براي همه شان پرپر مي زند، دوستان مان که حالا نمي توانيم نسبت به دلمشغولي هاي آنان و بچه ها و بچه هاي بچه هاي آنان بي تفاوت باشيم و... اين مجموعه، کار خانگي مرضيه برومند است. از سرآسياب دولاب خياباني به سوي غرب مي رفت به نام کرمان. ته اين خيابان ميدان کوچکي بود که اول معروف بود به «خط ده شي- ده شاهي-». از اين ميدان اتوبوس هاي زمختي، مسافران را تا ميدان ژاله مي برد و ده شاهي( نيم ريال) کرايه مي گرفت. بعد هم- باور کنيد نمي دانم چرا- اسمش شد«ميدان کلانتري». در کوچه يي در کنار اين ميدان، باشگاه تاجيک- زماني عضو تيم ملي کشتي بود- قرار داشت که من زنده ياد تختي را اول آنجا ديدم. اين کوچه را کمي بيشتر که پيش مي رفتي، مي رسيدي به دبيرستان وحيد دستگردي. از آن طرف، از ميدان کلانتري وقتي به خيابان جابري مي رفتي، اول مسجد حجت بود و بعد دبيرستان حجت؛ که من دليل شباهت اين دو اسم را نفهميدم. راضيه و مرضيه برومند مدرسه وحيد مي رفتند و سوسن تسليمي به مدرسه حجت. مدرسه وحيد را دو خواهر با نام خانوادگي«روحاني رفتار» اداره مي کردند(يکي مدير بود و ديگري ناظم). من در نخستين قدم هاي روزنامه نگاري با مدير همين مدرسه مصاحبه کردم. مدرسه حجت هم دبيري به نام خانم شريعت پناهي داشت که کارهاي هنري را تشويق مي کرد. در سال45 يا 46 اين دو خانم برومند و آن خانم تسليمي، نمايشي به نام «بام ها و زير بام ها» را اجرا کردند که در استانداردهاي آن روز و روزگار خوب بود. برومندها با خواهرم و همسر برادرم، همکلاس و هم مدرسه بودند. خانم احترام برومند- خواهر بزرگ تر- که چند سالي براي بچه ها قصه مي گفت هم بايد در همان دبيرستان وحيد درس خوانده باشد. حالا اگر گفتيد چرا دارم اين خاطره ها را رو مي کنم؟ اين مجموعه «همه بچه هاي من» دربست، زنانه است؛ خانمي تحصيلکرده، صبور، باعرضه و ازدواج نکرده سنگ صبور خواهران و برادران خود است؛ به علاوه دوستان و همسايگان. پوراندخت، که خود غرق در يادمان ها، خاطره ها و - شايد- غصه هاي ميانسالي خود است، پاي غصه ها، نداري ها، دلمشغولي ها، اميدها و پيچيدگي هاي گذران زندگي تمام اين خيل درگير در درگيري ها نشسته است. گويا حالا در سنين سپيدمويي- خدا من را ببخشد- پرداختن به اين دغدغه ها در تخصص مرضيه خانم برومند باشد. قشنگي اين مجموعه بخشي به خاطر طعم و رنگ غيراشرافي مجموعه است که ازقضا طعم و رنگ تمام بچه هاي خودساخته اين شهر هم است؛ رنگ و بوي زندگي بچه هاي حاشيه شهر که هنوز و هميشه بر فضاي عمومي جامعه اثر مي گذارد. اين خاندان از زير و بالا همه اهل هنر و هنر نمايش هستند. احترام، همسر داود رشيدي است و بهرام شاه محمدلو شوهر راضيه خانم. حالا نوه ها و بستگان خانواده هم دست زير بال هم مي گذارند. تيتراژ همين مجموعه «همه بچه هاي من» را که نگاه مي کني، مي بيني بيشتر، اين يک کار خانگي است. در اين کار، بيننده قرار نيست با قتل و توطئه و مثلث عشقي، جاهل بازي، تاريخي گرايي جهت دار، بحران هاي زورکي که به يک کرشمه معجزه وار ختم به خير مي شود و سوژه هاي مثلاً خانوادگي با آدم هايي که معلوم نيست اهل کدام سياره اند، سرگرم شود. اين خانواده پيش از اين «زي زي گلو»، هتل، خودروي تهران 11، مدرسه موش ها و«کتابخانه هïدهïد» را هم کار کرده اند که اين آخري کوششي بود براي يادآوري اين نکته فراموش شده؛ کتاب هم جزء زندگي است. در مجموعه همه بچه ها، ماجراها همه آشنا هستند. مثل اينکه دوربين را بکاري گوشه خانه يکي از ماها؛ ماها که هرچه شده ايم يا نشده ايم حاصل کاري است که خود کرده ايم يا نکرده ايم، درس خواندگاني که دست کوتاه شان به دم گاوي نرسيده است، اهل کتابي که با همه کوتاهي دست، مي فهمند، زنان و مرداني که هرکدام در حوزه کوچک يا بزرگي از اين جامعه تب زده، کسي هستند و مردماني که وزير و وکيل و مديرکل و سردودمان و راهنماي گروهي نيستند و نمي شوند؛ سلول هاي کوچکي هستند در اندام غول آساي زندگي امروز. اين آدم ها ادعاي دگرگون کردن سرنوشت ديگران را ندارند؛ نيز انتظار تغيير سرنوشت خود را. همين قدر که قايق سوراخ زندگي را از نهر پرسنگلاخ عمر عبور دهند، هنر کرده اند. آدم هاي اين مجموعه باورپذيرند؛ صفتي که در آدم هاي تلويزيوني ما کيمياست. من کشته مونولوگ هاي- ملاحظه مي کنيد خيلي هم پرت نيستم- پوراندختم. مثل اينکه از دل من حرف مي زند، مثل اينکه از زبان آدم هاي اطراف ما مي گويد؛ آدم هاي برخاسته از جاهايي مثل خيابان دلگشا و ميدان کلانتري و همه آن محله هاي پرشماري که خاستگاه ما بوده اند. خيلي به اين فکر کردم که کجاي اين مجموعه و چرا من را مي گيرد؟ چرا نگيرد؟ اين زندگي ما، من و خود برومندهاست که در برابر دوربين مي گذرد؛ بچه هاي ميدان کلانتري و شاگردان مدرسه وحيد و بچه هاي خانم روحاني رفتار. همه بچه هاي اين نسل- يا به تقريب، همه- در گذر از اين همه واقعه ها و «روزگاري که به دل انگيزي گذشتن ميخ زنگ زده از پوست و گوشت زنده مي گذرد»، کوشيده اند به خاک خود، نسل خود و به همه بچه هاي اطراف خود، با بي خيالي پشت نکنند. راست تر؛ اين زندگي پديدآورندگان مجموعه است که پيش روي دوربين، مي گذرد.

کشور هفتاد و دو ملت
غذاهاي ايراني که هندي شدند
اولين بار سرآشپزهاي هندي به دستور پادشاهان مغولي غذاهايي به سبک ايراني طبخ کردند و سلطنت سلسله گورکانيان بر هند کافي بود تا هندي ها، با زبان، غذا، فرهنگ و معماري ايراني آشنا شوند و تا به امروز، ميراث رسيده از آن دوران را حفظ کنند. شايد براي همين است که غذاهاي مردم شمال هند براي ما ايراني ها دلنشين تر است، هرچند نمي توان تند و تيزي آنها را ناديده گرفت. اولين چيزي که در غذاهاي هندي جلب توجه مي کند تقسيم بندي غذاها به دو گروه گياهي و گوشتي است زيرا هندي ها با پيروي از مذهب هندو کشتن حيوانات براي مصرف گوشت شان را کاري نادرست مي دانند و معتقدند ما حق نداريم جان هيچ موجود زنده يي را بگيريم. البته اين تفکر بعدها به مذهب جين و بودايي هم راه پيدا کرد.

ماجرايي که مي خواهم تعريف کنم به روزي برمي گردد که تصميم گرفتيم کباب ايراني درست کنيم (جالب است بدانيد در هند کباب گياهي هم وجود دارد) اما نمي دانستيم در اين راه با مشکلات زيادي روبه رو خواهيم شد. اولين مشکل اين بود که گوشت گوساله در هند پيدا نمي شود. حتماً مي دانيد گاو براي هندي ها ويژگي خاصي دارد. شايد به اين دليل که عمده درآمد هندي ها از راه کشاورزي است و گاو نيز غير از شخم زدن، لبنيات آنان را فراهم مي کند. دومين مشکل اين بود که ما در روز سه شنبه تصميم گرفتيم کباب درست کنيم و اين روزي است که تمام قصابي ها تعطيل است زيرا سه شنبه ها يکي از روزهاي مذهبي هندي است و گوشت خوردن در آن روز ممنوع است. مشکل بعدي اين بود که ما نمي دانستيم سيخ کباب را بايد از کجا تهيه کنيم، براي همين با زحمت فراوان به مغازه دار منظور خودمان را گفتيم. پيرمرد لبخندي زد و گفت؛ « ها، سيخ کباب چايي يه؟» (يعني سيخ کباب مي خواهيد؟) تازه آن موقع متوجه شديم سيخ کباب از همان کلمات فارسي است که در دوران مغول ها به هند وارد و ماندگار شده است. اما سيخ کباب هاي هندي ميله هايي کوتاه و گرد بودند ولي به آن هم راضي شديم. اما انگار مشکلات تمامي نداشت چون در هند منقل پيدا کردن کاري سخت بود و غير از آن براي تهيه زغال بايد سراغ اتوکشي هاي سنتي مي رفتيم. اتوکش هاي سنتي با اتوهاي زغالي که امروزه در کشور ما جزء اموال عتيقه محسوب مي شود، لباس هاي شسته شده را به قيمت دو روپيه (40 تومان) اتو مي کشند اما چون زغال يکي از ابزار مهم کارشان است به کسي نمي فروشند و فقط يک ايراني به منظور درست کردن کباب مي تواند از آنان تقاضاي زغال کند. اين گونه بود که در نهايت از خير کباب درست کردن گذشتيم. اما همين کباب و سيخ کباب بهانه يي شد براي پيدا کردن غذاهاي ايراني که هندي شدند جست وجويي را انجام دهم. يکي از آنها دوغ است که در هند به آن لاسي مي گويند که مزه شيرين آن خيلي طرفدار دارد. نان نيز کلمه يي فارسي است و در هند انواع متنوعي دارد. براي نمونه نان روتي همان نان تافتون خودمان است که در تنور طبخ مي شود، اما مهم ترين تمايز آن با نان هاي ايران در اندازه شان است که معمولاً به اندازه کف دست يا کوچک تر تهيه مي شوند. غذاهاي ديگري که مي توان نام برد دîم پلو يا همان دمپختک ايراني، گوشت قورمه، برياني (البته با چيزي که در اصفهان طبخ مي شود کاملاً متفاوت است. در اين غذا پلو، مرغ و ادويه و فلفل فراوان با يکديگر مخلوط مي شوند) و فالوده هستند. هرچند طرز تهيه و پخت غذاهاي ايراني در مرور زمان با طبع و سليقه هندي ها تغيير کرده است اما اگر به هند آمديد آنها را امتحان کنيد چون تند و تيزي آنها هم مزه خاص خودش را دارد.
عناوين اين صفحه
همه بچه محل هاي من
غذاهاي ايراني که هندي شدند
يک روز کاري

يک روز کاري
افشين درويش زاده

صبح با يه روحيه عالي از خواب بيدار شدم. بعد دو سال که تو رستوران مون آزمايشي کار کرده بودم، تازگي قرارداد بسته بودم با تمام حقوق و مزاياي يک کارگر عادي، شايد هم زياد از حد عادي ولي باز هم از هيچي بهتر بود. واسه عصرها هم يه کار تو سمنوپزي رو کسي بهم معرفي کرده بود، تا سمنوهاي فرد اعلاي سنتي بپزم. امروز هم روز معارفه و اولين روز کاريش بود. ديگه از اين بهتر نمي شد براي اولين بار دو شغله شده بودم. نمي دونم چرا همش دلم شور مي زد. نمي خواستم اميد به آينده هاي درخشان رو با افکار مغشوش خراب کنم، آخه براي رشد و پيشرفت مجموعه يي که توش کار مي کردم چه برنامه ها که نداشتم.

سر کار که رسيدم، ديدم اصلاً امروز با روزهاي ديگه فرق مي کنه، زمين و زمان داره يک جوري منو نگاه مي کنه. رسيدم در آشپزخونه، فرقش دستم اومد. ديدم آقا ميرزاقاسم صاحب رستوران دم در وايساده، ميگه؛ آقا از امروز ديگه نيا. منم يکهو که انگار تيمم با همه کر کري هاش باخته باشه اونم دقيقه نود و تو زمين خودش، گفتم؛

- يعني که چي؟ آخه چرا؟،

- امر خيره. خودت که مي دوني ما هر کاري کنيم خيره.

- چه خيري؟ مگه ميشه يه روز از خواب پاشي بگي آقا ديگه نيا؟

- هيچي يکي از دوستان دامادش بعد عروسيش داره مياد تهران گفتيم بيکار نباشه حالا جايه تو بياد سر کار تا ببينيم چيکار مي توانيم واسه اش بکنيم.

- به همين راحتي مگه ميشه آخه منم خبر مرگم تازه، بعد دو سال آزمايشي قرارداد بستم، ننه ام مي خواست بره واسم خواستگاري.

- بابا اون قرارداد فرماليته بود، مهم نيست.

- مگه قراردادم ميشه فرماليته، باشه حالا من چي کار کنم؟ اقلاً زودتر مي گفتيد که تو قراردادتون فرماليته هم پيدا ميشه.

- آخه هنوز وضعيت اون طرف قطعي نبود که زود همه چيزو بگيم. ما هم ناسلامتي اينجا مسووليت اداره يک رستوران رو داريم.

-بابا آخه منم آدمم.

- مي دوني که پايه حقوقا رفته بالا، حالا ديگه هزينه هامون زياد شده، اگه قراره حقوق بديم گير خودي بياد که بهتره... تو هم برو يه فکري واسه خودت بکن.

- چه فکري؟

- چه مي دونم مثلاً اينکه رکود جهاني هستش، همه دنيا الان بيکاري توش بيداد مي کنه، آمارهاشون هم ميگه الان خيلي وضع شون خرابه.

- بابا اونا قبل اين رکود چند سال تو رونق بودن، من بدبخت که از اول تو اين خراب شده نداري تون رو ديدم بعد دو سال خرفعلگي اين بود دستمزدم؟

- ديگه داري کفر منو بالا مياري. کاري نکن بفرستمت کوير لوت هشت سال آب زيپو بپزيا،

- خب چک سفته هامو که سر همون قرارداد فرماليته تون ازم گرفتيد، بديد برم.

- نه اون باشه واسه رفع اشکال آشپز جديدمون، اگه لازم شد چند بار بيا بعد بهت ميدم. حالا برو که اگه بياد تو رو ببينه واسه روحيه اش بده. هاج و واج ديدم که به همين راحتي نيمه بيکار شدم، گفتم حداقل اين شانس رو دارم که سمنوپزيه و اسم گير اومده تا بعداً يه فکري واسه خودم کنم. الان که زوده برم سر کار دوم، پس واسه اينکه روحيه ام خوب شه برم يه نمايش خيمه شب بازي که جديداً آوردن و مردم حسابي ازش تعريف مي کنن رو ببينم. ميگن موجب آشتي مردم با هنر خيمه شب بازي شده. سالن نمايش نزديک بود، دم در سالن پر از جمعيت بود و مردم براي ديدن نمايش جديد از کارگرداني جديدتر سر از پا نمي شناختند. تو سالن مردم همش واسه عروسک ها کف مي زدن و هورا مي کشيدن. تا دلت بخواد عروسک بود از همه رنگ ولي از محتواش چيزي دستگيرم نشد. شايد ايراد از من بود که در سطح افکار تازه کارگردانش نبودم. کارگردان رو مي شناختم. قديم ها با هامون فوتبال گل کوچيک بازي مي کرد ولي همه اش مي باختند و آخرش هم جر مي زدند. داور هم از خودشون گذاشتن بازم فرجي براشون نشد. بعد خودش و دوستاش با چماق افتادن ما رو تا مي خورديم زدن و ديگه ما رو بازي نگرفتن. هنوز جاي چماقش رو تن من و خيلي هاي ديگه مونده. از سالن که بيرون اومدم، گفتم روز اول کاريه تو سمنوپزي زود برم حساب کار دست همه بياد. سوار اتوبوس شدم تا سر کار دومم برم که چند ساعت پيش شده کار اولم. همش فکر مي کردم چطوري از اول همه رو تحت تاثير قرار بدم. تو سمنوپزي که رسيدم سراغ صاحب اونجا رو گرفتم به محض ديدنش پس از سلام و احوالپرسي تا مي تونستم از موفقيت هاي خودم واسش گفتم.


روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام