يكشنبه، 27 ارديبهشت 1388 - شماره 1953
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: تاريخ
داد از دست استبداد

پيمان ياريان

در کنار تمام بي بند و باري ها و بي توجهي هايي که محمدعلي ميرزا وليعهد داشت، علاقه يي وافر و افسارگسيخته در رابطه با کشور روسيه از خود نشان مي داد. مردم در آن شرايط بيدار شده، خواهان قانون مشروطه در سراسر ايران بودند. اما اين وليعهد علاوه بر هرزه دري هايي که شبانه روز مرتکب مي شد، زمان فراغت خود را به يادگيري زبان و فرهنگ روس اختصاص داده بود. استبدادي که در درون او لانه داشت و مي رفت در پادشاهي ايران زمين خودي نشان دهد، منحصر به فردتر از استبداد و خفقاني بود که ديگر پادشاهان قاجار يا برخي از شاهان دوره صفويه داشته اند.

يکي از اشتباهات محمدعلي ميرزا، گماشتن تعدادي جاسوس در ميان مردم بود. هر کسي را که با کارهايش مخالف مي ديد، به شديدترين وجه تنبيه مي کرد. اين بود که مردم در خفقان به سر مي بردند، به گونه يي که در خانه هاي خود نيز احساس امنيت نمي کردند. مردم تبريز همچون ديگر جاهاي آن روزگار در همه جهت متکي به روحانيون جامعه بودند. علاوه بر آنها روشنگراني نيز بودند که آشنا به مسائل روز دنيا، اروپاديده، کتابخوان و آزاديخواه بودند. از آنان مي توان ميرزا خداداد حکاک باشي، سيدمحمد شبستري، جعفر آقا گنجه يي و بسياري ديگر را نام برد که در استيلاي حق و حقانيت شرافتمندانه مبارزه کردند.

آن سوي مرز

عده يي ايراني در آن زمان در قفقاز بودند که در بيداري مردم تبريز سهم بسزايي داشتند. قضيه از اين قرار بود که آزاديخواهان روسيه در تکاپوي تغيير رژيم تزاري بودند. بيان نامه هايي که از سن پترزبورگ و مسکو عليه نظام استبدادي تزار پخش مي شد، از طريق قفقاز به تبريز مي آمد. اين نحوه ارتباط هر چند کند بود و برخي از آن مطالب براي مردم و نيز حتي روشنگران جامعه سخت مي آمد، اما در بيداري مردم بي تاثير نبودند. آمد و شدهاي بازرگانان و خارجياني که از قفقاز مي آمدند، به مرور زمان ديدگاه آنها را رو به تغيير سوق دادند. روزنامه نگاران تبريز مرتب با روشنگران خارج از کشور در تماس بودند و از چند و چون مبارزه آزاديخواهان همسايه هاي ايران منجمله روسيه و ترکيه آگاهي کسب مي کردند. قابل فهم تر از هر چيز اين بود که روشنگران تبريز آنچنان اهميتي به محمدعلي ميرزا نمي دادند. او نيز به نوبه خود شناختي در مورد روشنگران نداشت، بلکه همواره به دنبال کساني مي گشت که صرفاً در کوچه و بازار بد او را مي گفتند. روشنگران جامعه شبنامه هايي براي بيداري مردم پخش مي کردند و اين شبنامه ها حال و هوايي ديگر به وجود آورده بود. وليعهد به دلايلي توان يافتن عوامل پخش شبنامه ها را نداشت. سرپرست خبرچيناني که او برگزيده بود، خود از بيداران جامعه بود و کمک مي کرد که بدون هيچ گونه شک و شبهه يي شبنامه ها در سطح شهر پراکنده شدند. در اين شبنامه ها از چگونگي زندگي مردمان کشورهاي پيشرفته، نحوه به دست آوردن آزادي فردي و جمعي و نيز اتفاقاتي که در تهران روي مي داد، نوشته مي شد. به مرور زمان روشنگران و روحانيون تبريز هم آوايي خود را با مردم تهران فرا گستردند و اصفهان و رشت نيز به آنان پيوستند. دايره خفقان و فشار دستگاه استبداد در تبريز تنگ تر از تهران بود. محمدعلي ميرزا مردم را رعاياي خود مي پنداشت و از آزادي و قانون واهمه يي بسيار داشت. شديداً خود را وابسته به روسيه مي دانست و تا جايي که برايش مقدور بود، نمي خواست نارضايتي آنان را ببيند. محمدعلي ميرزا، حاجي سيدخسروشاهي را روانه نجف کرد تا روحانيون آنجا را عليه مشروطه برانگيزد. او به کوشش هاي درباريان تهران براي سرکوبي مشروطه خواهان اهميتي قائل نبود. از هر طريق ممکن در پي نابودي آزاديخواهان برآمد و بعدها مي بينيم با چه قساوتي مشروطه خواهان را به گلوله مي بندد.

پيروزي و موانعش

تبريزيان در تحقق بخشيدن زمينه مفهوم زندگي بدون انحصارطلبان نقشي بي مثال ايفا کردند. همبستگي در بين آنان و تهران و ديگر نقاط کشور باعث اعطاي قانون مشروطه شد. روشنگران و روحانيوني که اشراف بر اوضاع داشتند، در منبرها يا هر جايي که پيش مي آمد از چند و چون مشروطه سخن گفتند. اين نقطه از زمان براي کسب آزادي مهم بود و بايدي آن را براي اقشار مختلف جامعه مي شکافتند. مجلس در بهارستان تهران برپا شد و نمايندگان تبريز و ديگر شهرهاي ايران به سوي آنجا روانه شدند. براي اولين بار در ايران مردم داراي قانون و نماينده مي شدند. همه از اين عمل خشنود بوده و خود را براي نگهداري اش آماده مي کردند.

مردم تبريز هيچ اميدي به محمدعلي ميرزا نداشتند. آنها استبداد او را ديده بودند و باور نداشتند وليعهد قصد نيکي در سر دارد. به همين خاطر تا واپسين روزهايي که محمدعلي ميرزا در تبريز بود آنها به انحاي مختلف در برابرش ايستادگي کردند. در آن روزها مردم در تنگنا بودند و فقر بيداد مي کرد. آرد گران شده بود و نان به سختي به دست مي آمد. عده يي که هنوز هواي استبداد در سر داشتند و به گونه يي وابسته به دربار يا وليعهد بودند، با احتکار گندم عرصه را بر مردم تنگ کرده بودند. هدفي که پشت اين قضايا خوابيده بود، چيزي نبود جز بدنامي آزاديخواهان. قانون براي اين قشر از جامعه زيانبار بود و نمي خواستند دست از مال و جان مردم بشويند. ثروت و مقام و منصبي که به دست آورده بودند، نيازمند پابرجايي استبداد و خفقان ايرانيان بود. پس چنگ بر کاکل بي رنگ و بوي تماميت خواهي مي زدند تا مبادا از قدرت برکنار شوند.

سلطنت محمدعلي شاه

سرانجام مظفرالدين شاه پس از پشت سر گذاشتن دوران طولاني بيماري درگذشت. زمان مرگ اين شاه هميشه بيمار، مصادف بود با آمدن نمايندگان تبريز به تهران. محمدعلي ميرزا شتابان خود را به پايتخت رساند و در همان ماه تاجگذاري کرد. در همان روزهاي نخست پنهاني نشستي با بهبهاني و طباطبايي انجام داد و با لحن حق به جانب از انجمن و آزاديخواهان تبريز شکايت کرد. محمدعلي شاه مي دانست اگر انجمن تبريزيان را برندارد، نمي تواند به مرور نيات برکناري مجلس را تحقق بخشد. به همين دليل دست به دامان مشروطه خواهان تهران شد تا انجمن تبريز را از سر راه بردارد. بهبهاني و طباطبايي نيز آن را با آزاديخواهان تهران در ميان گذاشتند. آنها بر اين نظر داشتند که بايد صبر کنند تا نمايندگان تبريز از راه برسند و موضوع را در فضايي آرام حل و فصل کنند.

هنگام تاجگذاري، دربار هيچ کدام از نمايندگان مجلس را دعوت نکرد. در همان روز نمايندگان مجلس از اين موضوع خرده گرفتند. برخي از آنها محمدعلي شاه را پادشاه ملت خواندند و خواستار اين شدند که شاه بايد در حضور ملت و نمايندگان خود تاج بر سر مي نهاد. از همان ابتداي ورود شاه جديد مردم و مجلس به مرور زمان کنار زده شدند. چون شاه باور به مردم و دموکراسي نداشت، خود و دولتش را جداي از آنها مي ديد. از آن پس هر چه صدراعظم و ديگر وزيران عمل مي کردند از جانب شخص شاه بود و پيداست به دنبال وسيله يي مي گشت تا پشت آن پناه جويد.

سيدعلي يزدي که سال ها در خدمت مظفرالدين شاه و سپس محمدعلي ميرزا بود همراه شاه جديد پا به دربار گذاشت. اين مرد زباني فصيح در سخن گفتن داشت و چيزي نگذشت که بين روحانيون و نيز مردم اسم و رسمي به هم زد. سيدعلي يزدي يکي از عمله هاي استبداد بود و بعدها قدرت را از هر طرف که مي ديد، به آن طرف گرايش پيدا مي کرد. سيدعلي يزدي از همان روزگاري که در تبريز بود وابستگي پنهان و آشکاري با روس ها پيدا کرد. او در جريان رويدادهاي مشروطه روسوفيل بودنش را تا حدودي بروز داد.

محمدعلي شاه زماني که در تبريز بود به ظاهر خود را هواخواه قانون مشروطه معرفي کرده بود، اما در نهان پي فرصت مي گشت تا آزاديخواهان را قلع و قمع کند. پدر زن او «کامران ميرزا» يکي از بدخواهان مشروطه بود و مرتب به او گوشزد مي کرد بايد مجلس و مشروطه طلبان را از سر راه بردارد وگرنه سلسله قاجار برخواهد افتاد. در اينجا براي ما عيان مي شود که مظفرالدين شاه با تمام نواقصي که داشت، دل به مشروطه و مجلس و قانون سپرده بود. لذا اين اطرافيانش بودند که او را از انجام فوري مفاد قانون مشروطه بر حذر مي داشتند و مانع تراشي مي کردند. همين بدانديشان و انحصارطلبان جامعه، دور و بر محمدعلي شاه را نيز گرفتند و خواستار برچيدن مجلس شدند. اين وضعيت کم و بيش در سراسر ايران آن روزگار ديده مي شد، هرچند حضور روشنگران و پاره يي از علما به مردم دلگرمي مي داد. در خراسان آصف الدوله سرسختانه با کساني که خواستار مجلس بودند، مقابله مي کرد. در تنکابن شيخ محمد که از علماي سرشناس به شمار مي رفت، در پي آن بود انجمني براي انتخاب نمايندگان مجلس بنيان گذارد، والي وقت دستور داد او را گرفتند، ريشش را تراشيدند و چوب به پاهايش زدند. در چند جاي ديگر همين اتفاق ها افتاده بود و مردم را از دربار و شاه دل چرکين کرده بود. بيشتر ايرانيان بدون آنکه مفهوم مشروطه و آزادي را بدانند در پيکاري براي خود و ديگر هموطنان شان بودند. همه به نوعي خاص از استبداد به ستوه آمده و با رويت کوچک ترين روزنه اميدوار مي شدند. نمايندگان نامه به صدراعظم نوشته و پيگير تنبيهات ناروايي شدند که در حق شيخ محمد و ديگران مرتکب شده بودند. دولت به دروغ متوسل شد و شيخ محمد را روحاني «هرزه» قلمداد کرد. اين گونه رفتار و بينش نمايندگان را نه تنها قانع نکرد، بلکه نسبت به محمدعلي شاه بيشتر بدگمان شدند. در آن شرايط دشوار که ارتباط مردم به سختي برقرار مي شد، از اين قبيل اتفاقات فراوان مي افتاد و به گوش هيچ کس نمي رسيد.

کارشکني دربار، ايستادگي مجلس

کار به دشواري پيش مي رفت و در پاره يي از مواقع به دليل نافهمي شرايط که ريشه در استبداد طولاني داشت، زمان از دست مي رفت و دولت و شاه را جري تر مي کرد. نمايندگان با دربار و وزيران دولت مشکلات فراواني داشتند. هر گاه مجلس يکي از وزيران را براي پاسخ دهي به سوالات نمايندگان دعوت مي کرد، آنها سر باز مي زدند و مجلس عملاً کاري از پيش نمي برد. اين دهن کجي ها نشانه يي از بدخواهي شاه و دولت ناکارآمد او نسبت به حرکت مردم بود. مجلس درصدد برآمد هزينه هاي دولت را سر و سامان بدهد تا بودجه واقعي کشور مشخص شود و نيازهاي دولت و جامعه را دريابند. اما دولت بي محابا کارشکني مي کرد و موانع زيادي پيش پاي مجلس مي گذاشت. مشکل بزرگي که مجلس با آن روبه رو بود، وجود شخص «نوز» بلژيکي بود. همان طور که قبلاً نيز به آن اشاره شد؛ چند پست مهم و کليدي و درآمدزا به اين شخص و ديگر همراهانش واگذار کرده بودند. گمرک، پستخانه، تلگرافخانه و صندوق ماليه در اختيار داشت و حاضر نبود به هيچ ايراني جواب پس بدهد. روابط پنهاني برخي از درباريان و شاهزادگان با روسيه و قراردادهاي ننگيني که دولت با آن کشور مي بست، باعث شده بود ارتباط هاي پنهاني ديگري صورت گيرد که درآمدها را به جيب بيگانگان سرازير کند. روسيه مرتب به «نوز» دلگرمي مي داد و روسوفيل ها نيز جاده صاف کن آنان شده بودند. در اينجا تاريخ براي ما روشن مي کند که تا چه اندازه قاجاريان زبون و وابسته به غير بوده اند. درآمدهاي هنگفت ملت در اختيار يک مشت بلژيکي بود و به گونه يي رفتار مي کردند که دولت نيازمند هميشگي آنان باشد. اين نيازمندي مفرط و افسارگسيخته، نتيجه يي دربر نداشت جز آنکه دولت براي جبران هزينه هاي خود متوسل به وام از روسيه يا انگليس شود. دربار فقط رفاه خود را در نظر داشت و براي نيل به مقاصدش پول هاي هنگفتي همواره به جيب چاپلوسان و متملقان سرازير مي کرد. به همين دليل مجلسيان بدون اينکه اميدشان را از دست بدهند، در تکاپوي برکناري نوز و کوتاه کردن دست روسيه برآمدند. نمايندگان قضيه بودجه کشور را پيش کشيدند و با انگيزه برداشتن نوز،مي خواستند به دربار و دولت قدرت خود را نيز به اثبات برسانند. از طرف ديگر محمدعلي شاه چون دلبسته روسيه بود، کوچک ترين اعتراضي به نوز و ديگران را نمي پذيرفت. اين مرد همچون پدرش خرافاتي و جاهل بود و بيگانگان را آقاي ملت مي پنداشت. مجلس نامه يي به صدراعظم نوشت و از او خواست نه تنها وزارت را از نوز پس بگيرد، بلکه وزيران خود را به مجلس معرفي کند و از آنها بخواهد هر گاه مجلس دعوتي به عمل آورد در آنجا حضور يابند. صدراعظم وزيران خود را به مجلس معرفي کرد، اما نوز و وزير لشگر حاضر نبودند به مجلس بيايند. وزير لشگر همراه کامران ميرزا بود که مردم و مجلس را به هيچ مي انگاشت. به هر ترتيب دستان پنهاني و مرموزي براي سرخوردگي ملت و مجلس در کار بود که در راس آنها شخص شاه قرار داشت. او از مشارکت مردم در امر گرداندن کشور بيم داشت و در آن صورت خودش را بيکار يا هيچ کاره مي ديد. در آن روزها وفاق ملي براي انحصارطلبان که تماميت هر چيزي را تنها براي خود مي خواستند ترسي بزرگ در دل هايشان برانگيخته بود.

داد از دست استبداد

بستگان شاه شغل هاي مهم سياسي و نظامي کشور را در انحصار خود داشتند و همين موضوع تلاش مجلس را براي برقراري عدالت که در چارچوب قانوني مدون باشد، زياد کرده بود. کشور وضع اقتصادي آشفته و نامنظمي داشت. دولت کاملاً نيازمند واردات بود و اين دليلي براي سودجويي هاي شاهزادگان و نوز و روسيه شده بود. بازرگانان تهران و تبريز و اصفهان بنا به مصلحت دولت قدم برمي داشتند و کاري نمي کردند که هم خود و هم دولت و دربار ضرر و زياني ببينند. اگر در هر سو به اوضاع آن روز خوب بنگريم، متوجه خواهيم شد تعدادي از روحانيون و روشنگران جامعه فقط در کنار مردم بودند و تا آخرين لحظه آنها را تنها نگذاشتند. بازاريان زماني همدلي نشان دادند منافع خود را در خطر ديدند. آنان در ابتدا نسبت به نوز بلژيکي و سمت هاي گوناگون او بي تفاوت بودند اما همين که ذهنيت ضدايراني او مشخص شد، ديديم چگونه در سفارت انگليس بست نشستند. ديري نپاييد که افکار پليد و نارساي شاه جوان براي همگي نمايان شد. مردم تبريز در کنار آزاديخواهان به پا خاسته بودند و براي احقاق کامل مشروطه، در چند بند خواسته هايشان را به دولت دادند. تعدادي از نمايندگان براي تشريح خواسته هاي تبريز به جلسه دولت رفتند. در آنجا براي مجلسيان مشخص شد دولت به هيچ عنوان زير بار مشروطه نمي رود. صدراعظم (مشيرالدوله) رو به آنها کرد و گفت؛ «دولت جزيي از مشروطه نيست. ما به شما مشروطه نداده ايم و آن مجلسي که شما از آن سخن مي رانيد تنها به جهت وضع قانون است.» نمايندگان هنگامي که دولت را ضد اهداف مشروطه ديدند، نتيجه نهايي را به تصميم مردم واگذار کردند. مشيرالدوله چون نتوانست سخن خود را به آنان تحميل کند، از آنها خواست درخواست هاي خود را بنويسند تا او به اطلاع شاه برساند. مجلس جلسه يي فوري با حضور نمايندگان تبريز تشکيل داد. در آن جلسه نقصان هاي قانون اساسي را نوشتند، اما چون زمان بررسي آن را طولاني دانستند، لاجرم به همان فهرست درخواست هاي تبريز بسنده کردند. اما محمدعلي شاه قلدرمآبانه از درخواست هاي مجلس سر باز مي زد و حاضر به هيچ گونه جوابي نبود. در تبريز اعتراض ها به قوه خود باقي بود و لحظه به لحظه بر شور آن افزوده مي شد. آنها بازارها را تعطيل کرده بودند و منتظر جواب شاه بودند. مردم تهران اوضاع را که اين گونه ديدند، به هواداري از مشروطه در اطراف مجلس جمع شدند. مي خواستند بازار را ببندند، اما مجلس مانع اين پيشامد شد. روز بعد حاجي مخبرالسلطنه نوشته يي از مشيرالدوله آورد. دولت از مجلس خواسته بود کلمه مشروطه را بردارند و به جاي آن هر چيز ديگري که بخواهند به آنها اعطا خواهد شد. نمايندگان جواب منفي دادند و بار ديگر مخبرالسلطنه روانه دربار شد. پاسي از شب نگذشته بود که باز مراجعت کرد. شاه گفته بود؛ «ما آقاي «نوز» را برکنار کرديم و چون ما مسلمان هستيم، کلمه مشروعه را به جاي مشروطه جايگزين مي کنيم.» تبريز همچنان در اعتصاب به سر مي برد. مردم دست از روال عادي زندگي شسته بودند و با تهرانيان وفاق داشته و شعارهاي تندي عليه دولت سر مي دادند. دانش آموزان شعارهايي به مضمون زير مي دادند؛

«آه اي آزادگان از دست استبداد داد/ خانمان شش هزاران ساله را بر باد داد/ يک نفر کز مادرش هنگام زاد آزاد زاد/ بهر چه خود را به دست جور استبداد داد/ هر دم از هر گوشه يي مي آيد اين فرياد ياد/ آه اي آزادگان از دست استبداد داد/ خانمان شش هزاران ساله را بر باد داد»

اين شعارها براي اولين بار در طول تاريخ بسيار طولاني استبداد و خفقان داده مي شد و مردم دسته دسته در اطراف مساجد گرد مي آمدند و منتظر جواب کلمه مشروطه و ديگر خواسته هايشان بودند. آنها خواستار آزادي بيان و قلم شده بودند و تنها از طريق مشروطه آن را مي طلبيدند. چند روز به همين منوال گذشت و سرانجام محمدعلي شاه تن به درخواست هاي مردم و مجلس داد و با انتشار نامه يي آن را به اطلاع تبريز و ديگر شهرها رساندند. بار ديگر خوشي به دل ها افتاد و همگي دانستند براي دستيابي به آزادي بايد در برابر استبداد ايستادگي کنند. در گوشه و کنار اين وفاق و همدلي حرف هاي تحريف آميز نيز زده مي شد. اما چون علما با روشنگران جامعه همسو بودند، ذهنيت سخنان نسنجيده کارساز نبود. سراسر ايران به ويژه تهران و تبريز، شور مشروطه خواهي در ميان بود. براي بيگانگاني که ساليان دور و دراز مردم ايران را در خفقان و استبداد ديده بودند، باور به خيزش حق طلبانه آنان سخت و ناگوار بود. نمايندگان مجلس با پشتيباني ملت، چيزي را که به سختي به چنگ آورده بودند، نمي خواستند به آساني از دست بدهند. آنان بر اين انديشه استوار بودند که پيش کشيدن واژه مشروعه سوء استفاده از دين و باورهاي باارزش آنها است. قوانين مشروطه از صافي ارزش ها عبور کرده و به نقطه يي از اجرا رسيده بود.

آذربايجانيان براي مشروطه تلاش بيشتري مي کردند. در شهرها انجمن ها داير مي شد، اختلاف نظرها پديد مي آمد، فرمانروايان محلي دچار شک و دودلي مي شدند و موانع سر راه آزاديخواهان مي گذاشتند. اما آگاهان جامعه نمايندگاني از طرف خود به شهرستان ها مي فرستادند تا مردم را نسبت به مفاد مشروطه مطلع کنند. گاهي اوقات کج فهمي ها آنچنان دور از که زد و خوردهايي مهارنشدني به وجود مي آمد.

منابع؛----------------------------------

1- تاريخ انقلاب مشروطه نوشته احمد کسروي

2- تاريخ فريدون آدميت

عناوين اين صفحه
داد از دست استبداد

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام