
ترجمه؛بهرنگ رجبي
مرگ جي. جي. بالارد آن ور آب ها کلي سروصدا کرد، اين دوروبر اما خيلي نه. در حد يکي دو تا خبر و يادداشت سرسري از کنارش گذشتند و کسي چندان اهميتي نداد که يکي از غول هاي ادبيات سده بيستم ديگر نخواهد نوشت. جيمز گراهام بالارد متولد پانزدهم نوامبر 1930 بود، از پدر و مادري انگليسي که اما آن موقع در شانگهاي زندگي مي کردند. در 1946 همراه مادر و خواهرش برگشت انگلستان و دبيرستانش را آنجا تمام کرد. بعد سه سال ماندن مادر و خواهر دوباره عزم چين کردند، پسر اما پيش پدربزرگ و مادربزرگ ماند و رفت کمبريج تا پزشکي بخواند. سودايش روانشناس شدن بود. در همين دوره تحصيل شروع کرد به قصه نوشتن، با درونمايه هايي روانکاوانه و فضاهايي سوررئاليستي. يکي از همان اولين ها مسابقه يي را هم برد و در نشريه يي دانشجويي چاپ شد. سر همين اصلاً پزشکي را رها کرد. فکر مي کرد وقت براي نوشتنش نمي گذارد، و رفت دانشگاه لندن تا ادبيات انگليسي بخواند. در 1953 عازم کانادا شد و طي دو سال اقامتش در آنجا به واسطه نشريات ادبي امريکايي ژانر علمي - تخيلي را کشف کرد. در بازگشتش به انگلستان سر انبوهي شغل هاي جورواجور رفت که از ميان شان کار در چندتايي نشريه ادبي عزمش را براي نويسنده شدن جزم تر کرد. همين بود که از 1960 همراه خانواده اش ساکن شپرتن شد و بعد اينکه نخستين رمانش، باد ناکجا، را نوشت ديگر همه کار را رها کرد تا فقط و فقط بنويسد. آثارش از همان ابتدا موفق بودند و جوايز و تحسين هاي بسيار برايش به ارمغان آوردند، از جمله بابت رمان حالا ديگر بسيار محبوبش، تصادف، که بعد سه و نيم دهه پس از انتشارش هنوز سرنمون نوع خودش است و دغدغه ساخت بسياري فيلمسازان بود تا بالاخره در 1996 ديويد کراننبرگ به فيلم درآوردش. اما اقبال عام به کارش را تجربه نکرد تا 1984 که امپراتوري خورشيدش منتشر شد و جايزه بوکر گرفت و در صدر پرفروش ها نشست و خيلي زود وارد پانتئون کلاسيک ها شد و استيون اسپيلبرگ هم سه سال بعدتر فيلمش را ساخت. متخصص نوشتن فضاهاي هولناک آخرالزماني بود و مهم ترين چهره موج نو علمي - تخيلي نويسان نيمه دوم سده پيش. کارنامه اش شامل 19 رمان و 22 مجموعه داستان است؛ طي قريب نيم قرن فعاليت ادبي افولي نداشت. مقاله نويس قهاري هم بود، يکي از آخرين و درخشان ترين نمونه هايش يادداشت تند و آتشيني بود که در روزنامه گاردين درباره بيل را بکش کوئنتين تارانتينو نوشت. سال 1996 بود که دريافت سرطان دارد و کمتر از يک ماه پيش هم از پا درآمد. اين يکي از آخرين داستان هايش است که همين هفته گذشته در هفته نامه نيويورکر منتشر شد و به طرزي غريب طنيني تلخ و پيشگويانه دارد؛ شعبده يي که شايد فقط از استادکاري چون او و به مهارت او برمي آمد. حالا ديگر در اين جهان نيست؛ رفته و کار اصلي اش را شروع کرده انگار.
ب. يک روز صبح بيدار شد و بهتش زد که ديد شهر شپرتن از جمعيت خالي شده. نه صبح رفت توي آشپزخانه، کفري اينکه ديده بود نه نامه ها و نه روزنامه هايش را نياورده اند، قطعي برق هم مانع آماده کردن صبحانه اش شد. يک ساعتي را مات آب شدن يخ هايي گذراند که داشتند از يخچالش چکه مي کردند، و بعد رفت دم در بغلي تا غر قضيه را سر همسايه اش بزند.
خانه همسايه اش در کمال تعجب خالي بود. ماشين شان دم ورودي بود ولي کل خانواده - شوهر، زن، بچه ها، و سگ - غيب شان زده بود. عجيب تر حتي اينکه خيابان هم سرشار از سکوتي بود محض. توي بزرگراه آن نزديکي هيچ رفت وآمدي نبود و بالاسر هم هيچ هواپيمايي به طرف فرودگاه لندن پرواز نمي کرد. ب. از خيابان رد شد و در چندتايي خانه را زد. از توي پنجره ها مي توانست توي خانه ها را ببيند که خالي اند. در اين حومه آرام هيچ چيز نبود که سر جايش نباشد غير ساکنان گمشده اش.
در فکر اينکه شايد مصيبتي هولناک در راه است
- فاجعه يي اتمي، يا شيوع ناگهاني بيماري از پي سانحه يي سر تحقيقي آزمايشگاهي - و اينکه به خاطر بدبياري ناجوري فقط او را خبر نکرده اند برگشت خانه و راديوي ترانزيستوري اش را روشن کرد. دستگاه کار کرد اما تمام ايستگاه ها خاموش بود. هم فرستنده هاي ديگر جاهاي قاره و هم فرستنده هاي بريتانيا. ب. نگران برگشت توي خيابان و زل زد به آسمان. روز آرام حسابي آفتابي بود با ابرهايي آسوده که خبر از هيچ بلاي طبيعي نمي دادند.
ب. ماشينش را برداشت و رفت وسط شپرتن. شهر خالي بود و هيچ مغازه يي باز نبود. قطاري در ايستگاه متوقف بود، خالي و بي هيچ کدام از مسافراني که اغلب با اين قطار مي رفتند لندن. ب. از شپرتن زد بيرون، از روي رودخانه تيمز رد شد، و رفت سمت والتون که شهري بود نزديک. آنجا باز خيابان ها را به کل خاموش يافت. جلوي خانه يي که مال دوستش پ. بود، ايستاد. ماشينش دم ورودي پارک شده بود. با کليد يدکي که همراه داشت در ورودي را باز کرد و وارد خانه شد. ولي حتي همان وقت صدازدن نام دوستش هم مي توانست ببيند اثري از زن جوان در خانه نيست. توي تختخوابش خواب نبود. توي آشپزخانه يخ هاي درحال آب شدن يخچال حوضچه بزرگي روي زمين درست کرده بودند. برقي نبود، تلفن هم قطع بود.
ب. دوباره راه افتاد، هنگامي که داشت به مرکز لندن نزديک مي شد، شهرهاي آن اطراف را به ترتيب گشت و تمام شان را دور زد و شگفت زده نشد که پايتخت پهناور را يکسر خالي يافت. در امتداد پيکادلي تهي از آدم ها راند، در سکوت از ترافالگار اسکوئر گذشت، و بيرون کاخ باکينگهام بي نگهبان پارک کرد. غروب که زد تصميم گرفت برگردد شپرتن. بنزينش ديگر داشت تمام مي شد و مجبور شد به پمپ بنزيني دستبرد بزند. به هرحال پليسي که دوروبر يا توي قرارگاه هاي پليس نبود. کلانشهر را حين غرقه شدن در تاريکي پشت سر گذاشت؛ شهري را که حالا تنها روشني هايش انعکاس هاي نور چراغ جلوهاي ماشين او بود.
ب. شب ناآرامي را گذراند، با راديوي بي صدا کنار تختخوابش. صبح روشن فردا که بيدار شد اما اعتمادبه نفس اش بازگشت. بعد ترديدي اوليه حالا ديگر آسوده بود که مي بيند شپرتن کماکان خالي ا ست. غذاهاي توي يخچالش شروع کرده بودند به گنديدن؛ خوراکي هاي تازه لازم داشت و پيداکردن راه غذا درست کردن براي خودش. با ماشين رفت داخل شپرتن، شيشه سوپرمارکتي را شکست و چندتا جعبه گوشت و سبزيجات کنسروي، برنج، و شکر جمع کرد. توي آهن فروشي اجاقي نفتي پيدا کرد و همراه يک حلبي از سوختش بردش خانه. توي لوله ها ديگر آب جريان نداشت اما به نظرش آمد مقدار آب منبع توي پشت بام يک هفته يي يا بيشتر برايش کفايت مي کند. چپاول هاي بعدي به مغازه هاي محلي شمع و چراغ قوه و باتري لازم را برايش فراهم آورد.
طي هفته بعدش ب. چند باري سفر رفت لندن. به خانه ها و آپارتمان هاي دوستانش سر زد، اما خالي يافت شان. غيرقانوني بود اما به اميد يافتن توضيحي براي ناپديد شدن کل جمعيت رفت اسکاتلنديارد و دفترهاي روزنامه ها توي خيابان فليت. سرآخر رفت ساختمان مجلس، توي تالار گفت وگوي نمايندگان ايستاد، و در هواي دم کرده اش نفس کشيد. به هرحال هيچ جا کمترين توضيحي نبود براي اينکه چه اتفاقي افتاده. در خيابان هاي شهر يک گربه يا سگ هم نديد. فقط سر سرزدنش به باغ وحش لندن بود که ديد پرنده ها کماکان توي قفس هاشان مانده اند. به نظر مي آمد از ديدن ب. خوشحالند اما نرده ها را که باز کرد، با جيغ و فريادهايي از سر گرسنگي پرواز کردند بيرون.
حالا دست کم يک جور معاشرتي داشت. طي ماه بعدش و در طول تابستان ب. کوشش هايش براي نجات يافتن را ادامه داد. با ماشين رفت سمت شمال، حتي تا بيرمنگام، بي اينکه آدمي ببيند، بعد هم رفت جنوب و از برايتون تا دور جاده را طي کرد. روي صخره هاي آنجا که ايستاد زل زد به ساحل دور فرانسه. در بندر قايق موتوري با يک باک پر بنزين را پسند کرد، و راه افتاد از اين سر تا آن سر درياي آرامي که حالا خالي از قايق هاي تفريحي، نفتکش ها، و لنج هاي تنگه گذر معمولش بود. در کالايي يک ساعتي خيابان هاي خالي را ول گشت و توي مغازه هاي بي صدا به بطالت صداي تلفن هايي را گوش داد که مطلقاً زنگ نمي خوردند. بعد همان مسير را دوباره تا بندر پياده رفت و برگشت انگلستان.
بعد تابستان، پاييز ملايم که آمد، ب. ديگر زندگي خوش و راحتي براي خودش برقرار کرده بود. کلي ذخيره غذاي کنسروي، سوخت، و آب داشت که مي شد باهاشان زمستان را گذراند. رودخانه نزديک بود، تميز و عاري از هر آلودگي؛ گيرآوردن بنزين هم ساده بود، از پمپ بنزين ها و سواري هاي پارک شده، به مقدار نامحدود. توي پاسگاه پليس محلي زرادخانه کوچکي جفت وجور کرد از تفنگ و هفت تير، براي رويارويي با هر خطر نامنتظري که ممکن بود پيش بيايد.
تنها ملاقاتي هايش اما پرنده ها بودند، او هم روي چمن خانه اش و خانه هاي همسايه هاي سابقش برايشان مشت مشت برنج و دانه مي ريخت. ديگر شروع کرده بود فراموش کردن همسايه ها، و خيلي زود شپرتن شد پرنده گاهي غريب، پر پرنده هايي از هر نوع.
اينچنين بود که سال در آرامش به پايان رسيد و ب. هم حالا آماده بود تا کار اصلي اش را شروع کند.