
حسين محمودي*
اخيراً سريالي با نام عجيب «کليد اسرار» از شبکه سوم سيما پخش مي شود که هم از نظر هنري کيفيتي بسيار نازل دارد و هم از نظر محتوا به ترويج خرافات مي پردازد. قضاوت در باب ارزش هنري اين سريال را به متخصصان هنرشناس وامي گذاريم. اين نوشته درصدد نقادي و به چالش کشيدن محتواي مفهومي سريال مذکور است که برآمده از بدفهمي آموزه هاي ديني و تفسيرهاي غلط و خرافي است. در اين نوشته ابتدا به طرح صورت اصلي مساله پرداخته و سپس به نقد آن خواهيم نشست.
طرح مساله
1-در زندگي حوادث تلخ و ناگواري وجود دارد که ممکن است براي همه ما رخ بدهد اما همه ما بسيار ديده و شنيده ايم که وقتي شخصي به بيماري سختي، رنجي يا حادثه يي ناگوار دچار مي شود، برخي چنين قضاوت مي کنند که؛ «حتماً مرتکب گناهي شده است که چنين مصيبتي بر او مي رود، و اين قهر و عذاب الهي است که گناهان او را چنين عقوبت مي کند.» از آنجا که تمامي اين نوشته به نقد چنين ديدگاهي مي پردازد، آن را موضع «کيفرانگاري سختي ها» مي ناميم. عجيب آنکه معتقدان به اين موضع حتي هنگامي که در شخص مورد نظر هيچ نقص و گناه بزرگي که مستوجب چنين مکافاتي باشد، سراغ نداشته باشند نيز باز به همان شيوه سخن مي گويند. و عجيب تر آنکه گاهي مصيبت وارد شده بر يک فرد را ناشي از گناه ديگر افراد خانواده اش مي دانند. شگفتا که از نگاه اينان، حتي ممکن است عذاب گناه شخصي بر فرد ديگري فرود آيد. قضاوتي از اين ناعادلانه تر و بي انصافي از اين بزرگ تر سراغ ندارم که برخي، زجر و بيماري و مرگ کودکي را نتيجه جرم و گناه پدر و مادرش مي دانند. اين توجيهي براي شرور عالم و عادلانه دانستن نظام آن است؟، يا عين بي عدلي؟، متاسفانه تهيه کنندگان سريال مذکور چنين نگاه از بن نادرستي را با عنوان نوعي نگاه ديني ترويج مي دهند و بر چنين خرافه زيان آوري لباس دين مي پوشانند. براي مثال در اين سريال مي بينيم که فردي گناه مي کند، در عوض همسر يا فرزند بي گناهش دچار مصيبتي مي شود، و چيزهاي ديگري نظير آن. بسا اسفا، چگونه است که در دستگاه عاري از هر عيب و نقص و کاملاً عادلانه الهي، به خاطر گناه پدري، دخترش بايد با بيماري سرطان از کف برود؟، اين اجراي عدالت است يا خود، ظلمي دگر؟، مگر شرط عدالت نه آن است که «هر مرغي را به پاي خويش آويزند؟» عدل را نمي توان بر اين مبنا برقرار ساخت که شخصي را به جاي ديگري مجازات کنند.
2- موضوع «کيفرانگاري سختي ها» منحصر به عرصه فردي نمي شود و گاهي در عرصه کلان تر نيز با قضاوت مشابهي روبه رو هستيم. هنگامي که مصيبت هاي عمومي نظير سيل، توفان، زلزله ، خشکسالي و... بر مردم شهري يا روستايي وارد مي آيد، معتقدان به اين موضوع چنين حکم مي کنند که؛ «حتماً فساد در آن شهر بسيار شده بود که آنان مستحق چنين بلايي شده اند.» شايد خوانندگان اين متن نيز مانند نگارنده، مشابه اين قضاوت را در مورد زلزله هاي بم، رودبار و سونامي شنيده باشند. قضاوت نادرستي که حتي
- متاسفانه - گاهي به رسانه هاي جمعي هم کشيده شد، بدون آنکه با پاسخي شايسته همراه شود.
بررسي و نقد مساله
مدعاي اصلي نگارنده اين است که در متون ديني، نگاهي دقيقاً ضد قضاوت فوق وجود دارد و رفتاري خلاف صدور چنان حکمي توصيه شده است. اعتقاد به موضوع «کيفرانگاري سختي ها» هم نادرست است و هم نامطلوب چراکه هم با متون و نصوص ديني مغايرت دارد و هم نتايج و لوازم فاسد و غيرانساني در جامعه بر آن مترتب است. چنان حکمي نه محمل شرعي دارد، نه عقلي و نه اخلاقي.
در اديان ابراهيمي، تمامي حوادث عالم، طرحي حکيمانه دارند و تمامي آنها به خداوند نسبت داده مي شوند. هر آنچه در عالم رخ مي دهد کار خداست و هر واقعه يي در ظاهر، حکمتي در پس پرده دارد. آري، چنين است که هيچ برگي بي حکمت او بر زمين نمي افتد.اما و هزار اما، وجود حکمت يک چيز است و وقوف ما بدان، نکته ديگري است. چيستي دقيق اين حکمت فقط نزد خداوند معلوم است. و نه نزد هيچ بنده يي. ما فقط مي دانيم حکمتي هست. اما اينکه آن حکمت چيست، بر ما آشکار نيست. ادعاي وقوف بر اين حکمت، خروج از اخلاق بندگي، خدايي پيشه کردن و تکيه بر جايگاه الهي زدن است،لذا مي تواند مصداق شرک عملي واقع شود. خلط و اشتباهي که معمولاً رخ مي دهد اين است که اولاً، آن حکمت را يک چيز - يعني فقط عقوبت و کيفر گناه - بدانيم و ثانياً، خود را آگاه به آن حکمت بدانيم.
در نصوص ديني، سختي ها صرفاً به بلا و عذاب الهي تحويل نمي شوند بلکه گاهي به آزمون يا حتي آموزش و تعليم و چه بسا نعمتي خفي تفسير مي شوند. حکمت نهايي دشواري هاي زندگي، از ما پنهان، و تنها نزد پروردگار است.
صاحب کشف الاسرار چنين مي نويسد؛ «عادت خلق چنان است که هر که را به دوستي اختيار کنند همه راحت آن دوست خود خواهند و روا ندارند که باد هوا بر وي گذر کند، لکن سنت الهي به خلاف اين است هر که را به دوستي اختيار کرد شربت محنت با خلعت محبت به وي فرستد، هر که را درجه وي در مقام محبت عالي تر، بلاي او عظيم تر.»
در تفسير روضه الجنان و روح الجنان نيز چنين آمده است؛ «خداي تعالي دوستان خود را امتحان کند و ايشان را بيماري دهد تا صبر ايشان به مردمان نمايد. و خداي تعالي ايوب را امتحان کرد به هر دو حال؛ هم به محنت هم به نعمت، در نعمت شاکر يافت او را و در محنت صابر.»
باري، بهترين نمونه يي که در اين مورد در متون ديني يافت مي شود داستان حضرت ايوب عليه السلام است. «هر کس در زندگي خود با اوضاعي روبه رو مي شود که از خود مي پرسد؛ «چرا انسان خوب بايد رنج بکشد؟» ايوب مردي است بسيار حکيم، ثروتمند و نيکوکار که ناگهان مصيبت دامنگيرش مي شود. 10 فرزندش را در يک توفان سهمگين از دست مي دهد؛ ثروتش به کلي از بين مي رود و خود به مرضي جانکاه مبتلا مي شود. سه نفر از دوستانش به عيادت او مي آيند... آنها به ايوب مي گويند او به دليل گناهانش به اين روز افتاده است و در واقع خدا او را بدين وسيله مجازات مي کند. ايوب اصرار مي ورزد که چنين نيست، اما کسي سخن او را باور نمي کند. ايوب بسيار دل آزرده مي شود.... غدر نهايتف ايوب به اين حقيقت پي مي برد که اعتمادي که او به خداوند دارد نبايد وابسته به رويدادهايي باشد که براي او رخ مي دهد. کاري که ما بايد بکنيم اين است که به خداوند اعتماد کنيم و از او بخواهيم ما را تقويت کند و تسلي بخشد. سختي هاي زندگي به ما کمک مي کند بفهميم خداوند چقدر نيک و مهربان است.»
نکته و نتيجه مهم داستان اينجاست که اشتباه مردمان در اين بود که قضاوت مي کردند که نه تنها او ديگر پيامبر نيست، بلکه حتماً مرتکب گناهي عظيم شده است که مستوجب چنين عذاب دردناکي بوده است. حال آنکه اينها صرفاً آزمون و آموزشي هم براي آزمودن صبر ايوب در بلا بود - که پيروز اين امتحان بود - و هم براي آزمودن رفتار ديگران در قضاوت که ايشان شکست خوردند.
باري، چنان که پيداست براي اين پيامبر و حبيب خدا - که نماد صبر و شکيبايي است - صبوري بر تمامي آن رنج ها بسي ساده تر بود تا شکيبايي در برابر قضاوت نادرست ديگران. همو که هنگام شنيدن خبر مرگ فرزندانش چنين فرمود که؛ «خداوند بداد، و خداوند باز گرفت؛ خجسته باد نام او.»
اما ذکر داستان ايوب تنها نمونه يي است. سنت امتحان الهي نه با ايوب آغاز شده و نه به وي منتهي شده است. اين سنتي است که هم شامل پيامبران بوده است و چه بسا بسياري از مومنان نيز بدان آزموده شوند.
آن بلاها کانبيا برداشتند/ زان بلا سرهاي خود افراشتند
زان سبب بر انبيا رنج و شکست/ از همه خلق جهان افزون تر است
بنابراين براي پيروز بودن در چنين امتحاني که هم آزموني براي شخص رنج ديده است و هم آزموني براي ديگران، نخستين وظيفه ما عدم قضاوت و دومين وظيفه، ياري به آن شخص است. صاحب تفسير کشف الاسرار در حاشيه تفسير داستان ايوب به ما چنين مي گويد؛ «سزاي شما چنان بودي که اگر اين صاحب بلا نه ايوب پيغمبر صاحب منزلت بودي که برادري از برادران مسلمان بودي صحبت شما يافته، واجب کردي در اين حال زبان ملامت و تغير فروبستن و در بلاي وي حزين و اندوهگن بودن و به همه حال موافقت وي نمودن و تسکين و تسليت وي دادن.»
از نگاه اديان ابراهيمي، ايمان، مبتني بر نوعي اعتماد به خداوند است براي اخلاقي زيستن و پيوسته تقرب جستن به او. «ايمان ديني و خرافه يکسره از هم متمايزند. يکي از ترس برمي خيزد و نوعي علم کاذب است؛ ديگري نوعي اعتماد است. مثلاً اين عقيده خرافه آميز است که نوعي ارتباط علي و معلولي عجيب و غريب ميان گناه و کيفر دنيوي برقرار است. دورافتادگي از خدا از پيامدهاي علي گناه نيست. گناه، عجب، و حسد، براي مثال، صرفاً از اين حيث که همانند هستند موجب دوري از خدا مي شوند بنابراين، دعا براي اجتناب از غضب الهي، دعا براي اجتناب از پيامدها نيست بلکه دعا براي اجتناب از اين است که به يک نوع شخص خاص تبديل شويم.»
نکاتي که گفته آمد عيناً در مورد بلاياي عمومي نظير زلزله و... نيز صدق مي کنند. البته به اضافه چند نکته ديگر. با توجه به آيه 15 سوره اسرا، نزول عذاب عمومي مشروط به ارسال رسل شده است. حال با توجه به اين نکته و تاملاتي ديگر، به نظر مي رسد که قائلين به ديدگاه «کيفرانگاري سختي ها» که در مورد زلزله هاي بم، رودبار، سونامي يا هر حادثه ناگوار طبيعي ديگري احکام هميشگي خود را صادر مي کنند بايد به چند پرسش پاسخ بدهند؛ 1- اگر اين حوادث عذاب الهي بوده اند، چرا رسولي پيش از اين حوادث ظهور نکرده و طبق سنت پيامبران بارها و بارها نسبت به وقوع يک عذاب انذار نداده است؟ 2- آيا به راستي مي توان اثبات کرد که فساد در اين شهرها بيشتر از هر جاي ديگر جهان بوده است، به نحوي که فساد ديگر نقاط جهان براي خداوند تحمل پذير بوده است و صرفاً فساد اين شهرها بوده که قابل تحمل نبوده و مستحق عذاب است؟ پس چرا در ديگر جاهايي که فساد بيشتري مي بينيم مشکلي پيش نمي آيد؟
به طور خلاصه مي توان چنين گفت که؛
1- خداوند آدميان را به روش هاي گوناگون و از جمله سختي ها مي آزمايد.
2- قضاوت بر ديگران تنها در حيطه علم و قدرت خداوند است.
3- عدالت نهايي، موکول به جهان آخرت شده است.
4- ممکن است بندگان از رحمت و غفران الهي بهره مند شده از عذاب معاف شوند.
نقد مساله از طريق نتايج و لوازم
نقد ديگري که بر موضع «کيفرانگاري سختي ها» وارد است مربوط به لوازم و نتايج چنان نگاهي است زيرا علاوه بر اينکه صدور چنان حکمي از حيث عقلي نادرست و از حيث شرعي مبتني بر تفسيري ناموجه است، نتايج زيانبار، غيراخلاقي و غيرانسان دوستانه يي نيز دربر دارد که برخي از آنها را ذيلاً و به اختصار ذکر مي کنيم.
1- قضاوت عجولانه و نادرست درباره ديگران، هم عملي غيراخلاقي است و هم غيرانساني، چرا که موجب کاستن از شأن انسان ها در ديدگاه ما و همچنين کم شدن محبت ما به ديگر انسان ها مي شود.
2- اگر در مقام نظر ما چنين اعتقادي داشته باشيم که هر بيماري و رنجي مسبوق به يک گناه است. موجب مي شود در مقام عمل هم، هنگام برخورد با افراد معلول يا بيمار، خود را موظف به کمک کردن به ايشان ندانيم. در نتيجه چيزي را که براي خودمان جزء حقوق اوليه مي دانيم، براي ايشان لطفي محسوب کنيم بيش از استحقاق شان؛ و اگر کمکي مي کنيم، منتي است از ما بر ايشان. چراکه آنچه بر ايشان مي گذرد را عين عدالت دانسته ايم و رنج ايشان را خواسته خداوند پنداشته ايم. معتقد به موضع «کيفربيني صرف سختي ها» خواهد گفت؛ «خداوند چنين کيفر کرده است، پس بگذار چنين باشد.» حتي اگر تصميم بگيريم کمکي به ايشان بکنيم از سر ترحم و دلسوزي و همراه با احساس لطف و منت خواهد بود، نه از سر وظيفه و تکليف انساني. ولي اگر در مقام نظر مبناي خودمان را اصلاح کنيم و بر اين عقيده باشيم که آنچه مي بينيم آزموني است الهي براي آزمودن همه ما انسان ها، آنگاه همدلانه و مشفقانه به ياري ايشان همت خواهيم گماشت و حتي وظيفه انساني و ايماني خودمان خواهيم دانست که چنين کنيم.
3- عدم ارائه امکانات و رفاه اجتماعي به معلولان؛ شايد يکي از علت هاي اينکه شهرهاي ما براي حضور معلولان مناسب سازي نشده و معلولان جامعه ما در مکان هاي اندکي امکان حضور دارند نيز ناشي از وجود چنين خرافه يي است. شايد از همين جاست که خدمت رساني به ايشان را نه از مجموعه حقوق ايشان به حساب مي آوريم و نه از زمره وظايف خود؛ چنان که تو گويي لطفي است که هر از گاهي از سر نشان دادن ميزان ترحم، و گاهي نيز براي جلب محبوبيت و تبليغ به ايشان مي کنيم. «انجمن باور» بر اين باور است که بهره مندي از تمامي امکانات يک جامعه، نه لطف، که وظيفه دولت است. اميدواريم با اصلاح تفکر، مشکلات عملي هم مرتفع بشوند و جامعه ما براي حضور معلولان مناسب سازي شود.
4- نتيجه فاسد ديگري که اعتقاد به موضع «کيفرانگاري سختي ها» در پي دارد اين است که ممکن است حتي خود افراد معلول، بيمار يا حادثه ديده و خانواده هايشان نيز چنين ديدگاهي را باور کرده و در نتيجه دچار نوعي سرزنش خويشتن به گناهي نامعلوم، سرخوردگي و افسردگي شوند يعني شخص معلول يا بيمار خودش هم باور کند که حتماً گناهي کرده است و در حال عقوبت کشيدن گناه خودش - يا از آن بدتر - گناه خانواده اش است. اما چنانچه شخص در مقام عقيده چنين بينديشد که سختي که بر وي رفته يا مي رود، لزوماً به علت گناهي نبوده است، و شايد امتحاني است که بايد با خودسازي، پيروز و سربلند از آن بيرون بيايد؛ لذا به جاي خزيدن به کنج غم و غار تنهايي و درد، برخوردي بسيار سازنده در مقابله با آن مشکلات و سختي ها خواهد داشت و چه بسا با حضور پربرکت خود در جامعه، جهاني را بهره مند سازد. چنين کسي چهره يي دوست داشتني از خداوند پيش رو دارد که در عطا و بلايش، حکمتي نهفته است به نفع انسان ها و در جهت بسط وجودي و کمال ايشان؛ من نکردم خلق تا سودي کنم/ بلکه تا بر بندگان جودي کنم/ پس جفاهايي که آمد از خدا/ بهر آن آمد که تا زايد صفا/ کان بلاي دوست تطهير شماست/ علم او بالاي تدبير شماست
نتيجه گيري
در اين نوشته به اختصار و از چند منظر به بررسي انتقادي محتواي حاکم بر سريال تلويزيوني کليد اسرار نشستيم. موضعي که بر اساس آن تنها علت و ريشه هر رنجي را فقط و فقط بايد در گناه و تقصير خود آدميان و در نتيجه، نوعي عذاب آسماني دانست. ما نشان داديم از منظر ديني اعتقاد به چنين ديدگاه نادرستي مبتني بر نوعي بدفهمي و همچنين خرافه پردازانه است. به اضافه اينکه از منظر اجتماعي نيز نتايج و لوازم فاسدي بر آن مترتب است. بنابراين اعتقاد به موضع «کيفرانگاري سختي ها» عقلاً، شرعاً و اخلاقاً امري ناموجه است و با نفي آن، هم موانع فکري صميمانه و صادقانه دوست داشتن همه انسان ها برداشته مي شود و هم چهره رئوفانه تري از خداوند ترسيم مي شود که با متون مقدس مطابقت بيشتري دارد.
* دانشجوي دکتراي فلسفه دين و عضو انجمن باور