
صالح تسبيحي
نمايشگاه آثار آرش حنايي در گالري آران از چند جهت قابل بررسي است.رويکرد هنرمند به اجتماع حرکتي قابل توجه است که اکنون نياز فضاي هنري ماست و البته براي همين است که ارائه چنين آثاري اغلب با مشکل روبه رو مي شود. گاه نيز پيش مي آيد که اصلاً نمايش آنها ناممکن مي شود.
رويکرد اجتماعي از آن رو نيازي اساسي تلقي مي شود که هنر انتزاعي هرچند مي تواند ذهنيت هنري يک جامعه را بازتاب دهد اما زيبايي شناسي روزمره عموم مردم را دربر نمي گيرد. (و البته اين يک حکم قطعي نيست) در نتيجه عاملي مي شود که هنري دانشگاهي، جدا از عموم مردم و ناشناخته به وجود آيد که لزوماً بازتاب دهنده جنبه هاي عوامانه يک کشور نباشد.
آثاري که رويکرد اجتماعي اتخاذ مي کنند اما لبه تيغ راه مي روند، زيرا هر آن در آستانه ابتذال، تاريخ مصرف دار شدن و آشفتگي قرار دارند.
همچنين چون با مصداق هايي سرو کار پيدا مي کنند که هرروزه همگان با آنها تماس دارند، از نظر اجرا بسيار سخت و در نتيجه نيازمند به کار خيلي زيادي هستند، زيرا مصداق هاي روزمره بسيار فراوان در تعداد و بسيار محدود از نظر ايده هستند.
همچون شعر نو فارسي که در آغاز راه، به جاي تکيه بر زلف و خط و خال، به زبان محاوره مردمان روي آورد و راهي بسيار سخت در پيش گرفت که در آن به جاي اتکا به عناصر شناخته شده، الفاظ مانوس در فرهنگ عامه را مورد توجه قرار داد؛الفاظي با دايره واژگاني وسيع ولي مملو از حشو و زوائد. مشخص است روي آوردن به فرهنگي که کار روي آن قبلاً تجربه نشده، نياز به ساعت ها کار و تلاش بي پايان دارد و ذهن منسجم و گزيده گر را مي طلبد که از اين آشفته بازار قطعه يي يکدست و گزيده بازسازي کند. کار و تلاشي که نتيجه اش در اشعار «نيما» و «شاملو» و ديگران مشهود است.
مضامين اجتماعي از اين رو بر لبه تيغ قرار دارند که به سرعت لحن تند انتقادي به خود مي گيرند و اينها همه، آنها را از حيطه زيبايي شناسي و طمانينه يي که در اثر هنري لازم است، خارج مي کند. در نمايشگاه مورد نظر، آثار روي همين محور و روي همين لبه قرار گرفته و خلق شده اند.
رويکرد به شدت اجتماعي اين آثار مي طلبد که در دو بخش کارها را بررسي کرد.آرش حنايي «چه» مي خواهد بگويد؟ و آن را «چطور» مي گويد؟
بديهي است که برداشت ها بنا بر آدم ها متفاوت اند. آنچه به عنوان نماد يا امري واقعي در يک اثر گنجانده مي شود، هر چقدر که از نشانه هاي معرفي کننده تهي بشود، امکان مي يابد تا برداشت هاي گسترده تري را بازنمايي کند.
با همه اينها مثلاً در تصوير، يک پيپ يک پيپ است و همگان بر اينکه اين پيپ است، اتفاق نظر دارند مگر آنکه نقاشي مثل «رنه مگريت» پاي پيپ بنويسد اين يک پيپ نيست، آرش حنايي عناصري آشنا و شناخته شده را که در نگاه اول براي همه ما آشناست، مورد بررسي قرار مي دهد.
او تصاوير شهر و زندگي روزمره ما را خميره قرار داده است. از همين نقطه هويداست که مباحثه بر سر زندگي شهري ماست در امروز. او با اتخاذ سياه و سفيد مطلق و خط هايي که همه چيز را دربر گرفته، نفي رنگ و در يک کلام پيراستن محيط شهري انگار؛ مي خواهد به اين يکدستي، مطلق بودن و عدم قضاوت هاي خاکستري از جانب آدم ها اشاره کند. خط به عنوان عنصر شکل دهنده اصلي بصري، باعث شده است بيننده به زيبايي شناسي آشفته و زشت محيط شهر توجه کند. خطوط موجب کنار هم قرار گرفتن عناصر متعدد و بي ربط با هم شده اند. خطوط نشان مي دهند ميان آدم نقاشي شده روي ديوار و آدمي که دارد از خيابان عبور مي کند، چه شباهت عميقي موجود است.
خطوط، فرآيند قضاوت بيننده را که با تاکيد هاي رنگي و بزرگنمايي اندازه ها منحرف مي شود، به جاي اصلي خود بازمي گردانند و ما متوجه مي شويم گسترش عناصر بصري در فضاي شهرمان چه بسيار آلوده است. اين خطوط هستند که دور تا دور همه چيز کشيده شده اند و همه عناصر ملموس را دربر گرفته اند و البته به راستي ما چرا از توجه به خطوط همواره غافليم. حرکات معمولي انسان هاي زنده،ماشين ها، عزاداري در محيط هاي بسته، ساختمان سازي بي رويه شهري عاري از هرگونه هماهنگي با هم و بدون هيچ گونه تعريف زيباشناختي از نظر شهري، خراب کردن عمارت هاي آجري و خشتي قرينه با تاريخ هاي گاه 100ساله که مي توانند جمال شهر را بيارايند، خشونتي که در زندگي ما ايجاد شده و ديگر رفتار هاي انسان ايراني امروز آنقدر گاه آزارنده مي شود که اثر هنري به شکل بيانيه اعتراض درمي آيد.
اعتراض يک نفره هنرمند به اين تقسيم ناخوشايند خير و شر کاملاً در کارهاي او دنبال شده و نمود پيدا کرده است.
اينکه خير و شر جاري در جريانات اجتماعي مان متولي پيدا کرده و اکنون جزيي از اخلاق روزمره مردم شده است، در آثار حنايي به نقد گرفته شده است.
هر کس مي انديشد که خير نزد اوست و حقوق بسيار ساده و فردي آدم به سادگي و به نام شر ناديده گرفته مي شود.
آدمي عاجزانه درخواست مي کند راجع به او هيچ قضاوتي اعم از نيک يا بد نشود و اگر بنا بر قضاوت است، احوالات بينابيني، خاکستري ها و هر آنچه موجب نرم شدن سياه يا سفيد مي شود، نيز در نظر گرفته شود. نحوه يي از برخورد معمول و منجر به حقوق طبيعي فرد مانند آنچه بسيار در جامعه کنوني ما بي توجهي مي شود و حق به سود سياه يا سفيد ناديده گرفته مي شود. اينها به خوبي در کارهاي حنايي ديده مي شوند و رفتار جمعي ما به نقد کشيده مي شود؛رفتاري که منجر به ايجاد يک زيبايي شناسي به شدت ناموزون در شهر شده است. ساختمان هاي تهران وقتي در کنار هم قرار مي گيرند حتي ديگر نياز نيست رنگ شان گرفته شود و با خط نموده شوند. معماري برج هاي تهران کنوني و به تبع آن عمارت هاي در حال ساخت در هر جاي ديگر نشانه بزرگ خودخواهي سازندگان آن و اعمال سليقه خودشان بر طراحي معمار است. اين خودخواهي بازآمده از آن حس مطلق نگري است که راضي نمي شود نظر غير را بپذيرد.
اين حالت است که در نمايشگاه به عنوان ايده به کار گرفته شده است. اينکه شهر ما از هرگونه نقش، سازه و مجسمه و بنايي در يک ميدان که بتواند هويت ديرپاي ما را به نمايش بگذارد، تهي است، آدم هاي حساس را بسيار مي آزارد. اگر ساعت ها را در مناطق مرکزي تهران سير کني، چيزي غير از اتوبان و نقاشي هاي عظيم و نوشته ها نمي بيني.
نوشته ها دقيقاً در کار حنايي مورد تاکيد قرار گرفته اند. انگار کلامي که درشت روي در و ديوارها نوشته مي شود، حتي نوشته يي که مسير اتوبوس را مشخص مي کند، آنقدر بارزند که نمي توان از يک لحظه زندگي شهري گفت و از آن نوشته ها صرف نظر کرد.شايد نوشته ها راحت ترين راه ابراز شعار و راهنمايي مغز جماعت باشند.به کار گرفتن مضامين شهري اما تنها موضوع مورد توجه خالق آثار نبوده است.
خلوت او با خود هنگام رانندگي، سياهي شب نمايان در پشت فرمان و بافت دست هايي به هم گره خورده، همه سياه و مطلقاً سفيد، نشانه يي تلخ است از اينکه آن حس زيباشناختي تا اين حد به فرديت اهل شهر رسوخ کرده است.حال اما بايد ديد که خالق آثار حرف خود را چطور زده است؟ آيا اتخاذ سياه و سفيد مطلق براي رساندن مفهوم کافي است؟ شايد سطوح سياه متعدد و گاه سطوح رنگي اعمال شده در کارها زحمتي باشند که او براي رهيدن از اين برخورد يکدست تکنيکي کشيده باشد. به هر حال نتيجه چندان خوشايند نيست. سطوح به اندازه خطوط گويا نيستند و رنگ ها (به خصوص رنگ قرمزي که يکي دوجا استفاده شده)، به اندازه خطوط سخن نمي گويند. آنها تنها عناصر بصري هستند که به خوشايند خالق اثر در کار گنجانده شده اند و به وحدت مضمون و شکل کار (که شايد هنوز در آثاري که رويکرد اجتماعي دارند، بايد رعايت شود)، هيچ کمکي نمي کنند. انتخاب زاويه ديد بسيار معمولي براي عکاسي اوليه نيز به اين مساله دامن زده است. شايد بايد همان قدر که به خطوط و سفيدي بها داده مي شد، از عکس هايي با زاويه ديدي متفاوت تر استفاده مي شد، که نشان دهنده تاکيد بيشتر به آنچه ايده کار به آن پرداخته، باشد. نامگذاري نمايشگاه به عنوان «عکاسي» به خودي خود به پرداخت ايده بسيار کمک کرده است. و اين نکته را مورد تاکيد قرار مي دهد که اين نمايشگاه با واقعيت ها سروکار دارد.
ولي انتخاب زاويه ديد معمولي و عکس هاي بسيار ساده و بدون ترکيب بندي هاي مرتبط با موضوع، اين واقعيت ها را بدون گزيده کردن وانهاده است.
سادگي مورد استفاده در عکس ها، کادربندي و برش هايي که به طور عادي قاب ايجاد مي کند، چندان فکرشده به نظر نمي آيند. سادگي زاويه ديد و انتخاب معمول مربع مستطيل به عنوان کادر هايي که کارها را قاب گرفته اند، نمايشگاه را به يک پروژه خوب از نظر ايده پردازي و نه چندان خوشايند از نظر اجرا تبديل کرده است.
شايد بايد با به هم ريختن کادر هاي مربع مستطيلي يا نوع چيدماني نامتعارف، توجه بيننده را به سمت و سويي مشخص تر معطوف مي کرد.
همچنين انتخاب خطوط به اين شدت کامپيوتري، به شکل ديجيتالي و نقشه وار تصاوير منتهي شده است.
البته سود جستن از تداعي نقشه به اينکه اطراف ما تمام دوبعدي و اشکال به ظاهر داراي بعد، همه يکسان و يکدست شده اند، مبتني بر ايده اوليه نمايشگاه است و شايد به درستي انتخاب شده باشد اما الگو شدن خط آن هم خطوط تکنيکي کامپيوتري در همه کارها باعث شد که حرف اوليه در اين تکرار و «فرمول گرايي» گم شود.
فرمول گرايي يعني انتخاب يک تکنيک مشخص و استفاده از آن براي تمام کارها. بدون آنکه خود کارها به شکل مستقل در نظر گرفته شوند.
گويا هنرمند فراموش کرده است آثار او به شکل يک مجموعه، تک به تک فروش مي روند و در نتيجه در ادامه و در پايان نمايشگاه هرکدام به تنهايي بايد مضمون کل کارها را تداعي کند. اگر نه مي توان يک مجموعه را يکجا قيمت گذاري کرد و آن را يک اثر بزرگ به حساب آورد.تکنيکي که در اين نمايشگاه مورد استفاده قرار گرفته، توانايي کشيدن بار عظيم نقدي را که هنرمند احتمالاً در جست وجوي بيان آن بوده، ندارد. همچنين در بعضي آثار عناصر زائدي که در عکس اوليه بوده اند، به همان شکل بازنمايي شده اند و اين، ذهن بيننده اثر را با خود به اين سو و آن سو پرتاب مي کند.
شايد بايد تصاوير کمي گزيده تر و عناصر داخل شان همه متحد با موضوع به کار گرفته مي شدند.
ايرادي که به کادربندي ها و شکل ساده چهارگوش و چيدمان آثار وارد است، به نوع چيده شدن شان در محيط نمايشگاه نيز مربوط مي شود.کارها در نتيجه اين بي توجهي ها از ايده اوليه چندان فاصله نگرفته اند و آن پختگي که بايد براي مضموني چنين سنگين اعمال شود، در آثار محسوس نيست. فاصله يي که بايد به جاي محو شدن آن ايده، به هماهنگ شدن آن و آزادي موجود در هنر بينجامد.نمايشگاهي که حاوي چنين پيام مهمي است بايد از نظر اجراي کارها و چيدمان آنقدر غني باشد که نتوان خود محيط نمايشگاه را قرباني انتقادي دانست که به غير وارد مي کند.
گفته شد و شايد نياز به تکرار نباشد که ايده اوليه از جنس کارهاي اجتماعي و حاوي «پيام» است و نمي توان به سادگي آن را با روش هاي تماشاي اثر انتزاعي سنجيد. بنابراين نوع چيده شدن آثار خط سير مشخصي را نشان نمي دهد و مي توان گفت ايده ها همه مصروف خلق خود کار شده اند و باقي کارها، از اجراي مجموعه آثار و چيدن شان، بازتاب ايده خوشايند اوليه نيستند. البته بايد توجه داشت و تکرار کرد که رويکردهاي اجتماعي در هنري که داخل گالري ها جريان دارد، رويکردي حساسيت برانگيز و پرحاشيه است و به ناچار برگزارکنندگان نمايشگاه مجبور هستند خود را با معيارهايي که نه به هنر مربوط اند و نه به اثر هنري هماهنگ کنند.
اما به گمان من مضامين اجتماعي را به حيطه هنر وارد کردن کاري است سخت، پر دردسر و البته سرشار از راهکارهايي که با آنها بتوان از پس هر ايده يي برآمد.
بنابراين مي توان اثر هنري را در لفافه شگردهايي پنهان کرد که در ذات هنر موجود و قابل استفاده هستند. سرانجام و گذشته از اما و اگر ها بايد به تلاش هنرمند براي نزديک شدن به موضوعات دست نخورده و مشکل ساز توجه ويژه کرد و فارغ از همه چيز، به ابراز حساسيت هاي او راجع به محيط اطرافش احترام گذاشت.