سيد علي صالحي
چه آيً با کلاه و چه آيً بي کلاه، هيچ کدام نقطه ندارند. پيش از دورانً درکً کاملً الفباء، هم به خïردسالي خيره مي شدم به اختلافً اين شمايل؛ چرا يکي کلاه دارد و ديگري سرش بي کلاه مانده است؟ يک روز پدر به وقتً درو، کمر آراست از خستگي و گفت؛ «حروفً الفباء هم مثل آدم ها، هر کدام سرنوشتي دارند،» باورم شد... تا موسم بلوغ که مشق و معنا به من آموخت همه حروف از حقوقي مساوي برخوردارند. آيً با کلاه گاهي سرآغازً واژه آزادي است، و گاهي طلايه دارً «آسيب». آيً بي کلاه آيا اولً «اندوه» مي آيد؟ چرا اندوه...،؟ ستونً نخستً «اميد» هم هست،
حروف به خوديً خود مقصر نيستند، اين حروفٍ بافانً بسيارند که در چيدمانً، پيوسته تباري از اين دست، يا تاريکي را رقم مي زنند، يا روشنايي را به رويا فرا مي خوانند. مثل دشنام يا دعا، مثل ظلم يا عدالت، يا مثلً «اين کتاب را جمع کنيد و آن ديگري فعلاً باشد،» مثلً «اين ناشر خودي است، آن ديگري «ديگر»ي است. چرا؟ چرا نباشد، چه کرده است...؟ اين قرنطينه سياسي چه ربطي به رازٍوîري هاي فرهنگ و فهميدگي دارد؟
هيچ سالي من اين همه غمگينً کتاب نبوده ام. اين چه مîرام و کرداري است که حتي کلمات را در پîرده آپارتايد از تنفسً طبيعيً خود باز مي دارند. چرا جشنً جليلً حروف را به مجلسً ختمً الفباء تبديل کرده اند؟ در اين سال ها چه رفته بر اهلً چراغ و اميد، که بعضي ناشرينً زحمت کشً ما، خلوت به حجره خويش گزيده و از خيرً غرفه نشيني اين «نمايش« گاه» درگذشته اند. بهانه نمي آورند، دليلً بالغ دارند. سال به سال کشفً سًتٍرً تازه يي رïخ مي دهد. اين سلوک زيبنده جهانً ظريفي به نام فرهنگ نيست.
امسال در بيست و دومين نمايشگاه بين المللي کتاب تهران، چرا به ناشرين مستقل و معتبري مثل مؤسسه انتشاراتي آگاه، اختران، ديگر، آگه، و جامه دران، فرصتً ديدار ندادند هم به همگرايي با مردمً خويش؟
تصور چنين قرنطينه يي دردآور است، آن هم به روزگارً دانايان، و بيشترينه براي اين مردمً آگاه که اهل پرسش اند. چرا و به بهانه کدام آنفلوآنزايً موهوم؟ اين گير و گرفت هاي چرب و چيل به سود چه کسي است؟ غصه من به وقتً تحريرً اين «تکيه کلام» اين نيست که چاپً سومً گزينه شعر مرا همان روز نخستً نمايشگاه، از چشمٍ ديدً مردم دور کرده اند. «روزگار» مي داند که شعرً امثالً من در سينه اين مردمً شريف محفوظ است از هر قضاوتً شتاب زده يي که فقط فلاخن را مي شناسد و نه مïدارا و معنا را.
چشم به روي آينهٍ زارً انديشه بستن که زحمت ندارد، سنگ در دامن اندوختن که مرارت ندارد. داشتنً دستً شکستن و قصدً بستن آسان است البته، اما شکستن چه چيزي و بستن چه کسي؟ چه آيً با کلاه و چه آيً بي کلاه... سرًما از شکستن و دستً ما از بهانه بستن گذشته است. مسوولً حيرت و پرسشً مردم چه کسي است؟
هر خردمندي، انصاف خود را گرو خواهد گذاشت که؛ فرهنگ و ادبياتً ما، سفر به ساحتً شعور دارد و نظر به جانبً شفا. پس بي جهت، ماسک و مينارً پرهيز چه مي زنند به نيمه رخسار، که اين نقش را حاجتي به نقاب نيست. به موسمً مسمومي که بعضي بلاد و براي عبور از سونامي هاي پياپي و بحران هاي بي بديل، به عملياتي کردن «جهاني سازي انواع آنفلوآنزاهاي زابه زا» قîد رîسته و قامت بسته اند، زيبنده نيست در اين وطنً واژهٍ پîرîست، حروف را حرام و واژه ها را وجين کنند و کتاب و کïتکً لفظ يکي شود. ناگفته پيداست که راست... هيچ انسانً عاقلي چنين زيانً دردآوري را فراموش
نخواهد کرد.