چهارشنبه، 16 ارديبهشت 1388 - شماره 1944
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: بازتاب
در باب بي ادبي شريعتي و پرخاشگري سروش
ما نيز نگوييم پادوي ميني سوپر پوپر
حسين سخنور

فحش يکي از اصول ايجاد تعادل در آدميزاد است، اگر فحش وجود نداشته باشد بله، آدمي، دق مي کند. بيشتر از تعداد و نوع فحش ًهر زباني مي شود از اوضاع مردمي که در يک ناحيه زندگي مي کنند، سر درآورد، رابطه بين شان را کشف کرد، زبان فارسي اگر هيچ نداشته باشد «فحش آبدار» زياد دارد. ما که سر اين ثروت عظيم نشسته ايم چرا ولخرجي نکنيم؟1

صادق هدايت

1- چندي پيش، مجموعه يي تحت عنوان «ويژه سروش» در ضميمه روزنامه اعتماد منتشر شد که به رغم تمام کاستي هاي آن، تلاش دست اندرکاران مجموعه در راستاي تبيين وجوه مختلف نظام انديشگي عبدالکريم سروش بود، البته در حد توانايي ها و محدوديت ها. اما در اين ميان به قول يکي از منتقدان ويژه نامه«خطايي بهت آور و اعجاب انگيز» صورت گرفت، که آن گفت وگو با تقي رحماني بود و از آن جايي که قهر ما و بخت و اقبال به درازا کشيده است، قرعه اين گفت وگو به نام من افتاد، که اتفاقات نامبارک پس از آن و انبوهي از طعن ها و کنايه ها، تنها حق الزحمه آن دو صفحه گفت وگو بود و جالب آنکه در يکي از نقدهايي که بعداً منتشر شد، منتقد (سروش دباغ) خواسته بود بنده به نوعي اين خطا را «جبران» کنم. اما از آن وقت تاکنون، ذهن مصاحبه کننده خطاکار و خائن به رکن چهارم دموکراسي، درگير اين سوال شده است که بينواياني چون ما چگونه بايد جبران کنيم. اساساً خادم و خائن به رکن سست بنياد دموکراسي ما چه کساني هستند؟ چگونه يک گفت وگو«منافات قطعي با رسالت روزنامه نگاري» پيدا مي کند؟ مگر امکان دارد يک گفت وگو بتواند به يکباره اين رکن و رسالت را متزلزل کند؟

باور بفرماييد گستره فکر و قدرت ذهن من عاجز از پاسخگويي به اين سوالات است، اما خيال تان جمع که در کار و حرفه خود عاجزترم و اساساً قدرتي نمانده است که وجه منفي آن بخواهد اين همه ويراني به بار آرد.

خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود

گر تو بيداد کني شرط مروت نبود

مجال شکوه و شکايت از اين جور و تطاول که در اين دامگه است، نيست و صريحاً مي گويم قصد دفاع از خود را هم ندارم اما در ادامه نقدهاي ديگري آمد (دشنه دشنام در زبان شريعتي) که صبر و طاقت قلم از دست رفت و ناچار نوشتم اما نه در دفاع از خود که در دفاع از معلمي که رسم دين ورزي و دردمندي آموخته بود.

نويسنده مقاله« دشنه دشنام در زبان شريعتي» عزم خود را جزم کرده بود در نهايت نشان دهد شريعتي «بي ادب» است. اما در اين بخش نگارنده مي کوشد نشان دهد اگر آداب بي ادبي رعايت شود، بي ادبي دشنه يي است بر سينه معاني که تنها بزرگمردان بي ادب با دشنه خود مي توانند آن معاني بلند را از پوسته ستبر خود آزاد سازند.

2- تورقي کوتاه و سطحي بر آثار بزرگ ادبي و فلسفي ايران و جهان کافي است تا دريابيم استفاده از ناسزا، دشنام و حتي الفاظ رکيک از جانب شاعران، فيلسوفان و اديبان، امر چندان غريبي نيست. در آثار قديمي ايراني، گلستان سعدي و مثنوي معنوي بهترين نمونه براي اثبات اين مدعا هستند. آنهايي که روح شان با شنيدن و خواندن «بچه خرپول ها» و «بچه سگ دوها» مکدر مي شود چگونه مي توانند مثنوي را در دست گيرند و از داستان هاي آن بهره يي گيرند؟ شرم و حيايشان چگونه اجازه مي دهد داستان خر و کنيزک را بخوانند؟ اگر اين عده نخواهند از خير مثنوي بگذرند، يک راه بيشتر باقي نمي ماند و آن اينکه از مثنوي اي استفاده کنند که الفاظ رکيک و دشنام هاي آن حذف شده باشد؛ و اندک آشنايي با مثنوي کافي است تا بداني آنها حظي بزرگ از درياي معارف مثنوي از دست داده اند؛ معارفي که به زبان دشنام و الفاظ رکيک بيان شده است. علاوه بر اين سروش نيز که خود يکي از مولوي شناسان برجسته زمانه ماست در خصوص اين نوع ادبيات مولوي توضيح مي دهد و حتي آن را به استادان مولوي هم تعميم مي دهد. «ورود پاره يي از الفاظ مستهجن و رکيک در مثنوي که گاه سخت در چشم مي زند، از همين جنس است. دو استاد مولانا، يکي پدرش و ديگري شمس الدين تبريزي، هر دو به بي قيدي و بي تکلفي و راحت حرف زدن و استعمال کلمات زشت و زيباي کوچه و خيابان شهره اند. ملامتي بودن مولانا را هم بر آنها بيفزاييد...»2

اين نوع بيان در ادبيات دوران معاصر خصوصاً مقطع مشروطه نمود دارد و ادامه مي يابد، هرچند بي تکلفي در روايتگري و استفاده از فحش و دشنام وجهي ديگر مي يابد و بيشتر شامل نقد جامعه و کارگزاران حکومتي مي شود. به عنوان مثال ميرزارضا درباره وضعيت اسفبار مهاجران ايراني مي گويد؛«هر چه حمال و کناس و الاغچي و مزدور در آن نقاط مي بينيد، همه ايراني هستند.» يا ميرزا آقاخان وقتي مي خواهد به پيامدهاي فقدان قانون اشاره کند، چنين مي نويسد؛«فقدان قانون موجب شده شمار ايرانيان از يکصد ميليون آدم توانا و جاندار و بينا در سده هاي گذشته در ويرانه ايران عصر ناصري به پنج ميليون جانور گداي مبهوت احمق پريشان بي شرف بي ناموس کاهش پيدا کند.» همچنين ميرزاا براهيم بيگ درباره کارگزاران حکومتي چنين مي نويسد؛ «تحصيل مقامات حکومتي خيلي تعلق و تملق مي خواهد، خيلي بي خبري از آيين و ناموس مي خواهد.»

شعر اين دوران نيز مشحون از کلمات زشت و دشنام هاي گاه و بيگاه شاعران و روشنفکران آن ايام است؛ شاعراني همچون فرخي يزدي، ايرج ميرزا و ميرزاده عشقي که همگي نقد را به کمک فحش و الفاظ رکيک به کار مي بردند. تاثير اين نوع بيان در زمان خود نيز قابل توجه است. مثلاً سيروس شميسا در مورد عبيد زاکاني مي گويد؛«هرچند برخي از حکايات و اشعار عبيد رکيک و مشتمل بر الفاظ مستهجن اند، اما داراي ارزش هاي اجتماعي و انتقادي هستند، به طوري که به اعتبار آنها مي توان عبيد را يک روشنفکر سياسي و منتقد اجتماعي دانست که از فساد حاصل از حمله مغول و فروپاشي سامان امور و گسيختن شيرازه مملکت به جان آمده است و لذا طنز او طنزي تلخ و در حقيقت رثايي از سر سخره براي تاريخ ايران است.»

همان طور که در ابتداي اين بخش مطرح شد، زبان برخي از اديبان و فيلسوفان غربي نيز آميخته به دشنام است؛ کساني چون شوپنهاور، بوکوفسکي يا نيچه. در آثار اين عده و گروهي ديگر از نويسندگان، بسياري از مفاهيم عميق فلسفي، ادبي يا اجتماعي به وسيله الفاظ رکيک يا دشنام هاي غيرمتعارف بيان مي شود. امکان ذکر مثال ها و مصاديق آنها در اين فرصت ميسر نيست، اما ذکر تلويحي يک نمونه آن خالي از لطف نيست. نيچه در «واپسين شطحيات»3 زباني کاملاً دشنام گونه دارد که برخي از عبارات آن در اعتراض به باورهاي زمان خود مطرح شده است. مثلاً او در اعتراض به گونه يي از تعصبات که شايد موانع پيش روي خود براي نواختن پيانو، نماد آن است، مادر خود را تهديد مي کند در کليسا کاري ناشايست انجام خواهد داد.

ذکر نمونه يي از آثار اديبان بي ادب آمد تا آن حکم نخستين تبيين شود، که در واقع هرگونه استفاده از دشنام، مذموم و قبيح محسوب نمي شود. در مواردي لازم است بي تکلف تر بيان کرد تا فهم آن براي مخاطب ساده تر باشد. اساساً درباره اين نوع ادبيات و دلايل شکل گيري آن توضيحات مبسوط و مفصلي مطرح مي شود که بيشتر نيز صبغه زبان شناختي يا جامعه شناختي و روانشناختي دارد و خارج از موضوع اين نوشتار است. ولي به هر حال به نظر نگارنده دشنام هاي شريعتي نيز چنين است و توضيح بيشتر در خصوص جنس اين دشنام ها، در بخش بعد(3) مي آيد، ولي کوتاه آنکه واقعاً چه معادلي بهتر از «پفيوز» در آثار شريعتي مي توان پيدا کرد که همان معنا و مفهوم و شدت و غلظت را داشته باشد؟

3- گرچه مقايسه سروش و شريعتي از نظر نگارنده چندان به صواب نزديک نيست اما اگر قرار باشد به هر دليلي اين مقايسه صورت گيرد بايد نکاتي رعايت شود که به نظر نويسنده مقاله دشنه دشنام در زبان شريعتي، به آنها بي توجه بوده است. نخست آنکه اگر صحيح يا ناصحيح گفته مي شود که «زبان سروش زبان تنفر است» پاسخ آن نمي تواند «دشنه دشنام در زبان شريعتي» باشد. اين ادعا هيچ ربطي به زبان سروش ندارد. لذا اگر قصد پاسخ به ادعاي «زبان سروش زبان تنفر است» را داشتيد بايد به هر نحوي نشان مي داديد زبان سروش زبان تنفر« نيست» نه اينکه شريعتي بي ادب است. طبق قاعده معروف منطقي «اثبات شيء، نفي ماادا نمي کند» اثبات بي ادبي شريعتي نفي بي ادبي سروش نمي کند. دومين ملاحظه يي که در اين مقايسه ها بايد رعايت شود اين است که شريعتي رسالت و پيام مخصوص به خود را داشت و سروش وظيفه يي ديگر. جهت داوري و قضاوت هر يک بايد اين تفاوت ها را در نظر داشت. اگر شريعتي بيشتر از سروش به نقد مردم عادي و زندگي روزمره آنان مي پردازد و سروش هم بيشتر از شريعتي به اصول و مباني دينداري «معيشت انديش» مردم عادي مي تازد ناشي از همين تفاوت وظايف است؛ وظايفي که خود يا جامعه براي آنان مشخص کرده است. اما چون در بخشي از مقاله مذکور، زبان سروش و شريعتي مورد مقايسه قرار گرفته است، ما نيز با ذکر دو مقدمه اين مقايسه را تکميل مي کنيم.

مقدمه اول، استيون پينکر در کتاب خود به نام «پنجره يي به سرشت انسان»، دشنام گويي را به پنج قسم مي شمارد؛ زشت گويي، که نقطه مقابل ادب است و توجه مخاطب را به موضوعي منفي مي کشاند. هتاکي يا پرخاشگري، که براي آزردن طرف مقابل به کار مي رود. بددهني، که تنها براي جلب توجه و رفتار مردوارانه به کار مي رود. دشنام تشديدي، که براي شدت بخشيدن به عبارت مورد نظر به کار مي رود. تخليه احساسات، که در مورد رخدادهايي ناگهاني رخ مي دهد.

مقدمه دوم، نگارنده مدتي پيش طي تحقيقي که ايده اوليه آن را از ابوحامد غزالي وام گرفته بود، نشان داده بود (تحليلي بر گفتمان «مرگ بر»)4 تمام لعن هاي قرآن به يک جريان يا فکر انحرافي دلالت دارد و هيچ گاه در قرآن يک شخص خاص يا موجود مشخص مورد لعن و نفرين قرار نمي گيرد، به استثناي شيطان که واضح است لعن هاي مخصوص به شيطان نيز جنبه يي نمادين دارد چراکه غالباً شيطان به همراه ذکر خصوصيات و ويژگي هاي مذمومش، مورد لعن و نفرين قرار مي گيرد. نتايج مستقل اين بحث از حوصله اين مقال خارج است و به فرصتي ديگر موکول مي شود.

با ذکر اين دو مقدمه مي توان مقايسه يي نسبي بين زبان سروش و زبان شريعتي انجام داد. با توجه به مقدمه نخست به گمان نگارنده دشنام هاي شريعتي از جنس «دشنام هاي تشديدي» است که شريعتي صرفاً مي کوشد عبارات مورد نظر خود را براي مخاطبانش با شدت بيشتري بيان کند. مثلاً آن دشنام هايي که شريعتي در توصيف وضعيت پاره يي از دانشجويان ايراني در ديار فرنگ به کار مي گيرد، از همين جنس اند. اما با همان تقسيم بندي استيون پينکر مي توان گفت سروش «پرخاشگري» مي کند، بدين معنا که شايد دشنام صريحي هم به کار نبرد اما عباراتش براي آزردن طرف مقابل به بهترين شکل به کار گرفته مي شود. عباراتي نظير «بازجوصفتان و پرونده سازان و افسانه تراشان و عقده گشايان و ماموران معذور» در مورد منتقدانش اگرچه دشنام محسوب نمي شود، اما آيا مصداق هتاکي هم محسوب نمي شود؟ سروش در برخي از پاسخ هاي خود از اين هم فراتر مي رود و البته همچنان فحش نمي دهد، ولي به جاي نقد انديشه، به ضعف هاي شخصي منتقد خود (مثلاً اعتياد) ارجاع مي دهد و بدون به کار بستن هيچ دشنامي مي گويد؛ «...زهي افيون»

با توجه به مقدمه دوم اين بخش يادآور مي شوم غالب لعن و نفرين ها و دشنام هاي شريعتي از جنس لعن هاي قرآن است. اکثر دشنام هاي شريعتي که در نامه هاي خود به همسرش، پدرش، فرزندانش يا برخي از دوستانش آمده است، مربوط به دوره و زمانه يي است که شريعتي به هر دليلي از آن گلايه مند است و آن شرايط را با دشنام هايي تشديدي بيان مي کند. علاوه بر اينکه اکثر دشنام هاي شريعتي در نامه هايش به اقوام و دوستان آمده است، که حوزه خصوصي وي به حساب مي آيد و در اين حوزه تنها مخاطبان شخصي نامه مي توانند معترض ادبيات شريعتي باشند. به هر حال از اين منظر نيز مجدد مقايسه کنيد ادبيات سروش و شريعتي را. همان طور که نويسنده مقاله دشنه دشنام در زبان شريعتي، به جمله معروف «فيلسوفان پفيوزهاي تاريخ هستند»، استناد کرده، شريعتي اين حکم را به عموم فيلسوفان نسبت داده است نه به يک فيلسوف خاص. بديهي است قصد نداريم در اين فرصت بپردازيم به درستي يا نادرستي يا شرايط و مقتضيات صدور اين حکم، صرفاً عموميت اين حکم محل توجه است.

اما اين نوع عبارات را مقايسه کنيد با عبارات مشابه سروش. او در مورد فيلسوفي خاص (سيدجواد طباطبايي) حکم به« پاي در گل بودنش» مي دهد. نويسنده مقاله دشنه دشنام در زبان شريعتي، اگر غير از توجه به دشنام هاي شريعتي به فحش هاي کوچه و بازار هم توجهي کرده باشد، قطعاً مي داند کدام حيوان است که در ادبيات رايج پاي در گل مي ماند. قطعاً مي دانيد اينجانب هيچ دفاعي از ادبيات نقدهاي سيد جواد طباطبايي نيز ندارم، اما اگر يک بار ديگر آن قاعده زرين اخلاقي را که از بودا تا علي (ع) مهر تاييد به پاي آن نهاده اند، مرور کنيم، چه داوري خواهيم داشت؟ قاعده يي که مي گويد؛ «هر آنچه براي خود مي پسندي براي ديگران هم بپسند و هر آنچه براي خود نمي پسندي، براي ديگران هم مپسند.» من بارها ديده ام طرفداران سروش و آنهايي که دل و دين و عقل و هوش را به سروش داده اند، از ترکيب هاي ساخته و پرداخته مراد خود استفاده کرده و با طعن و کنايه آنها را مطرح کرده اند. حال طبق همان قاعده مذکور، آنها حاضرند هتاکي را تحمل کنند که درباره سروش بگويد؛ کسي که سال ها پادويي مغازه پوپر را کرده است و از اجناس خرد و درشت آن، کالايي برداشته و سنجيده و ناسنجيده به مشتريان ايراني ارائه کرده است؟ يا تعبير «پادوي ميني سوپر پوپر» را براي او به کار برد؟ تعبيري که بدترين تقليد از همان تعابير معمول سروش است. چنين است که در مقام جمع بندي معتقدم هضم و فهم دشنام هاي شريعتي به مراتب ساده تر و اخلاقي تر از هتاکي ها و پرخاشگري هاي سروش است.

پي نوشت ها؛--------------------------

1- آشنايي با صادق هدايت، نشر مرکز

-2ذاتي و عرضي در اديان

-3واپسين شطحيات نيچه، ترجمه و تاليف حامد فولادوند

-4بخشي از اين تحقيق در مقاله مذکور در روزنامه اعتماد ملي منتشر شد.
ظرف زمان و مکان

عليرضا علوي تبار

نوشتن در مورد وقايع دهه اول پس از انقلاب و ارزيابي انتقادي عملکرد بازيگران آن سال هاست براي امثال من با دو محدوديت جدي مواجه است. از يک طرف اگر ارزيابي انتقادي متوجه حکومت و عناصر درون حاکميت کنوني باشد، روزنامه ها به دليل محدوديت هاي خويش آن را حذف مي کنند يا با تغيير عبارات تعديل مي کنند، هيچ توضيحي هم نمي دهند، اين اتفاقي است که براي خود من چند بار در همين روزنامه عزيز «اعتماد» افتاده است. به هر حال چه حذف و چه تعديل، معنا را عوض مي کند و چيز ديگري به خواننده مي گويد. از طرف ديگر اگر بخواهي از عملکرد منتقدان و مخالفان انتقاد کني هميشه اين امکان هست که يکي از رسانه هايي که معمولاً زمينه ساز برخورد با منتقدان است، از آن استفاده کرده و از آن ابزاري بسازد براي برخورد با مظلومي يا تلاشگري. گمان نمي کنم هيچ يک از دوستان جهت دهي هاي روزنامه خاص را در برخورد فراموش کرده باشند،

اما ظاهراً برخي از دوستان ما به اين محدوديت ها توجه ندارند. به طور مشخص آقاي تقي رحماني در هر سخن و گفت وگويي، بي ربط و باربط، به نقد رفتار ديگران در گذشته يا تحليل و ارزيابي آنها از گذشته مي پردازد و با طرح پرسش هايي ديگران را دعوت به موضع گيري و اظهارنظر مي کند. هميشه سعي مي کنم با ايشان همدلي کرده و رفتارشان را بفهمم. مي فهمم که به قول خانم سوسن شريعتي حافظه هاي زخم خورده و بغض هاي فروخورده يي وجود دارد که به هر حال بايد با حمله به کسي آرامش يابد. به علاوه از تکنيک هاي «ديگر»سازي براي هويت بخشي به خود هم بي اطلاع نيستم و درک مي کنم اين طبقه بندي ها و خط کشي ها گاه به کار حفظ يکپارچگي و هويت بخشي به «خودي»ها مي آيد، اما راستش را بخواهيد اين رفتارها را اگر هم بفهمم نمي توانم تاييد کنم.

در مورد سال هاي نخست انقلاب مي توان همه چيز را به گردن حکومتگران انداخت و خيال همه را راحت کرد. احتمالاً در ميان اهل نظر و روشنفکران هم کسي متعرض ما نمي شود و همه چيز به خوشي پايان مي يابد. اما به عنوان يک پژوهشگر و روشنفکر با کارهاي پژوهشي منتشرشده در سال هاي اخير و آثار مکتوب به جامانده از آن دوران چه خواهيم کرد؟ به گمانم براي رعايت انصاف هم بايد به نقد حاکمان و عناصر حاکميت پرداخت و هم به نقد اپوزيسيون. از اين هم بايد فراتر رفت و به نقد رفتار توده مردم هم بايد اهتمام ورزيد. اما فراموش نکنيد در اين کار دو محدوديت که در آغاز گفتم برجاي خود باقي است. اما با فرض توجه به محدوديت ها لحن گفت وگوها نيز بايد مورد بازنگري قرار گيرد. براي آنکه روشن تر سخن گفته باشم مثالي مي زنم. بحث دکتر سروش و ماجراي انقلاب فرهنگي را در نظر بگيريد. چند بار اين پرسش با ايشان در ميان گذاشته شد. ايشان هم با حوصله و آرامش توضيح داد. اما مگر ماجرا تمام شد؟ افرادي به صحنه آمدند که براي اثبات خود بايد به نفي آدم محبوب و مشهوري مي پرداختند. لحن شان نشان مي داد به دنبال روشن شدن حقيقت و گشودن رازي نيستند. تمسخر مي کردند و طعنه مي زدند و چنان وانمود مي کردند که گويي جز آنها همگان در آلودگي و جهل غوطه ور بوده اند. با چنين کساني چگونه بايد برخورد مي شد و چگونه پاسخي داده مي شد. اولاً مگر مقابله به مثل حق کسي که مورد حمله قرار گرفته است، نيست؟ ثانياً کدام لحن و نحوه پاسخ موثرتر و کارآمد بود؟ آن سخنان آرام يا اين پاسخ هاي برنده؟ ظاهراً پاسخ هاي محکم و همراه با مقابله به مثل موثرتر بوده است، سکوت بعدي آن هتاکان مگر بر اين امر دلالت نمي کند؟ نمي شود با تمسخر و طعنه از کسي پرسش کرد و انتظار پاسخي متناسب نداشت. به نظر مي رسد براي تحليل و ارزيابي وقايع سال هاي نخست انقلاب همه ما محتاج توجه به آموزه زنده ياد دکتر شريعتي هستيم. آنجا که تاکيد مي کرد حوادث را در «ظرف زمان و مکان» خود مورد ارزيابي و تحليل قرار دهيد. اگر شرايط امکان مي داد چنين تحليلي مي توانست روشنگر آينده باشد.

صادقانه با ميرحسين موسوي
خطر پذيري معقول

سعيد فائقي*

بي گمان عدالت سياسي در يک جامعه شرط اساسي برقراري عدالت اجتماعي آن جامعه است و به يقين زماني که جناب مهندس موسوي موسسه مطالعات اجتماعي را بنيان مي نهادند، واقف بودند که جامعه ما از چه ناهنجاري هايي رنج مي برد؟، چه حساسيت هايي دارد؟ چه جور احساساتي دارد؟ چه ايده آل هايي دارد؟ چه رنج ها و دردهايي دارد؟ چطور زندگي مي کند و چطور بايد با آن حرف زد؟ چگونه حرف آدم را گوش مي کند و بالاخره چطور روشن مي شود و به بيداري مي رسد.

اين کلمه بي داري در فرهنگ ما عجيب از غنا برخوردار است. بي داري يعني عاري از دار، اين کلمه مترادف است با به دور از خشونت بودن، با زباني بهتر و انساني تر و با صميميت بيشتر با جامعه برخورد کردن. يک رئيس جمهور به عنوان يک پيشرو سياسي کسي است مثل يک کارگردان سينما، به طور مداوم تيپ جامعه خود را در متن جامعه خود طرح مي کند. کسي که با شهروندان رابطه يي شاد و سرشار از لذت برقرار مي کند و توانايي طي درست ترين راه را در کمترين زمان و کوتاه ترين فاصله و منطقي ترين روش دارد.

آري برادرم، اگر مي خواستيم کارهاي سطحي انجام دهيم؛ کارهايي که هزاران مرتبه شده و دوباره به نقطه اول برگشته ايم، ديگر نياز نبود طي يک قرن صاحب دو انقلاب و يک نهضت ملي باشيم که در دنيا کم سابقه يا شايد بي سابقه است و شايد اين امر به اين جهت بوده که در زمان اندکي بعد از انقلابات. دولت ها به محافظه کاري و انحطاط کشيده شده اند. شايد در موسسه مطالعات اجتماعي مطالعه شده باشد که چرا ايراني طي يک قرن يک چنين رويکردي داشته است؛ ايراني آزاد، راستگو، وفادار به عهد و پيمان، کوششگر، ميهن پرست، خردمند، شاد، دلير، اميدوار، اخلاق گرا، گريزان از پستي و پلشتي و معتقد به جهاني با آسماني آبي و صاف و زلال و زيبا و دوست داشتني. در پي چه مي گشته است که اقناع نشده؟ آيا تازه گرايي و خواستن رفرم دائمي که از اعتقادات ما ايرانيان است مسبب اين امر است يا اينکه در پي تحولات اجتماعي چون به دنبال عدالت سياسي بوده است و به آن دست نيازيده ارضا نشده است؟

گفتيم عدالت سياسي پيش شرط دست يازيدن به عدالت اجتماعي است و اگر عدالت سياسي را پذيرش تساوي حقوق براي همه انسان ها در برابر قانون تلقي کنيم، آيا ما طي يک قرن به آن رسيده ايم؟ آيا اگر آزادي را محو نيروهاي بر فراز انسان ها تعبير کنيم آيا ما به چنين وصفي نائل آمده ايم؟

آيا آزادي در جامعه ما ساري و جاري گشته است؟ آيا در جهان که محضر خداست و رعايت حقوق مردم از اصول ادب حضور در محضر قدسي است و خداوند تبارک و تعالي حقوق الناس را بر حقوق خود مقدم داشته است و حق تعيين سرنوشت آزادانه هر فرد را به خود او عطا فرموده است و کسب روزي آگاهانه و مختارانه از علائم مطلوبيت هاي جامعه خدايي است، در جامعه به منصه ظهور رسيده است؟ آيا شهروندان از حق برابر براي دخالت و شرکت در امور جامعه برخوردارند؟ اگر دموکراسي را طرد هرگونه ديکتاتوري از جامعه تلقي کنيم، آيا فرهنگ ديکتاتوري را طرد کرده ايم؟ ما حتي در جلسات داخلي خودمان اجازه صحبت به مخالف نمي دهيم چه رسد به اينکه آزادي مخالف را پاس بداريم و متاسفانه عدالت سياسي را با عدل سياستمدار اشتباه گرفته ايم و هنوز نتوانسته ايم يک نهاد سياسي عادلانه به وجود آوريم.

اگر سياست به دنبال کشف رسيدن به وضع خوب و بهتر است، در فرهنگ ما به بي پدر و مادري متهم شده است و متاسفانه عدل سياسي که به منزله استفاده از ابزاري است که منافع و مصالح همه جامعه را تضمين کند به دغل بازي و دغل کاري تغيير ماهيت داده است.

آري برادر، بحق آقاي خاتمي توسعه سياسي را مد نظر قرار داد تا به عدل سياسي برسد و بحق احياي انديشه و اصلاح انديشه را اصلي ترين کار در نظر گرفت تا از عوام فريبي و فرصت طلبي و رياکاري جلوگيري کند و اما برادر، از شما انتظار است که براي عدالت اجتماعي، عدالت سياسي را در نقطه توجه قرار دهيد. از شما انتظار است که با مسائل برخورد مهندسي داشته باشيد، يعني منطق رياضي را در عرصه انديشه براي اصلاح انديشه وارد کنيد تا با شفافيت فضاي انديشه و گفتمان، عرصه براي آدم هاي بي مايه تنگ شود. از شما توقع مي رود با زبان انگيزشي مسووليت اخلاقي را تحريک کنيد. اينکه «چگونه مي رويم» را مد نظر قرار داده ايد به «به کجا مي رويم» ختم نمي شود. از شما حرفه يي گري انتظار است يعني تعهد، تخصص، تعلق، تداوم، تحول و توسعه.

برادرم، موفقيت آرمان همه مردم است و جامعه با انتقاد از عملکرد دولت و رئيس دولتش درمان نمي پذيرد. آحاد جامعه بايد احساس فقر و عدم موفقيت را لمس کنند تا به خودآگاهي اجتماعي برسند و از توده واري بگريزند و اين حاصل نمي شود مگر با اعتماد ژرف و راسخ نه سطحي، متقابل نه يکطرفه، صادق نه کاذب، پايدار نه متزلزل و فراگيرنده نه ناقص بين رئيس جمهور و مردم و رابطه آسان و درست بين رئيس جمهور و مردم.

رابطه آسان يعني رابطه کم هزينه و رابطه درست يعني با خطرپذيري معقول.

حضرتعالي از صداقت بالايي برخورداريد اما اعتماد مردم و به صحنه آمدن شان زبان صريح و روشن مي طلبد. با طرح نه اينم و نه آن، اعتماد مردم جلب نمي شود، مردم از رئيس جمهور اخلاق مسووليت پذير شهروندي مي طلبند و دوست دارند رئيس جمهورشان پيش بيني پذير باشد.

جناب موسوي، آقاي خاتمي براي تحقق جامعه مدني بسيار تلاش کرد، چرا که آغاز مدنيت، پيش بيني پذير بودن انسان ها در تعامل اجتماعي است و قانون گريزي سبب پيش بيني ناپذيري است و مسووليت مدني پايبندي به حقوق ملت است و در دولت اصلاحات با همه تلاش ها، گروه ها و جمع هاي غيراخلاقي که از عوامل مهم تباهي جامعه اند موانع جدي به وجود آوردند و با تحريک احساس دانايي، خردمندي و بصيرت را به حاشيه راندند.

جناب موسوي، شما که اخلاق را محور قرار داده ايد، مسلماً مي دانيد جامعه يي که شخصيت معنوي و انساني دارد جامعه توليدي است و جامعه يي مي تواند تکنولوژي داشته باشد که به شخصيت انساني برسد، آنگاه فقر زدوده مي شود و تحقير از بين مي رود.

براي رسيدن به جامعه انساني در کوتاه ترين، درست ترين و منطقي ترين راه، مناسب ترين روش، جهش اجتماعي از طريق انقلاب فکري است با وارد شدن در متن مردم. شما بحق فرهنگ را نشانه رفته ايد که براي تبديل يک جامعه از حالت رکود به تحرک، اين فرهنگ است که با ارزش آفريني بين من گرايي و جامعه گرايي وحدت ايجاد مي کند. ما به توحيد عاطفي نياز داريم، هم به لحاظ هويت ملي و ديني و هم به لحاظ هويت فردي و اجتماعي که بتوانيم به قرن بيست و يکم برسيم و در آن زندگي کنيم.

بودن در قرن بيست و يکم به منزله زندگي کردن در آن قرن نيست. شعار جامعه مدني براي رسيدن ايران به جامعه قرن بيست و يکم بود البته با فکر و انديشه مدينه النبي و از شما انتظار است بر فرهنگ تعصب و دروغ و ريا بشوريد که فرهنگ «چون به خلوت مي روند آن کار ديگر مي کنند» از جامعه رخت بر بندد تا سياست و عدل سياسي جايگاه خود را پيدا کند.

آري برادر، آزادي را تا حد جمع آوري گشت ارشاد پايين نياوريم. به حدي برسانيم که جامعه بيدار باشد عاري از هرگونه قهر فيزيکي و خشونت.

*مدير ارشد سازمان تربيت بدني ايران در دولت اصلاحات

عناوين اين صفحه
ما نيز نگوييم پادوي ميني سوپر پوپر
ظرف زمان و مکان
خطر پذيري معقول

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام