چهارشنبه، 16 ارديبهشت 1388 - شماره 1944
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه آخر
يادداشت
سفيدکاري يا سياه نمايي؟
سيدرضا شکراللهي

هراس از اتهام «سياه نمايي» قوي ترين عامل حذف يادداشت ها، تحليل هاي خاکستري رنگي است که روزانه نوشته مي شوند و شبانه از صفحه آماده چاپ مطبوعات درآورده مي شوند. چاره يي نيست؛ اين است که هست،

سياه نمايي مي تواند از دو ترکيب تقريباً متفاوت برآمده باشد؛ يکي «سياه نماياندن» و ديگري «سياهي را نماياندن». وقتي منظور از سياه نمايي اين باشد که سياهي «موجود» در عرصه يي را به انگيزه نقد آن نمايش دهيم، کاملاً تفاوت دارد با اينکه چيزي را که احياناً سفيد است، سياه نمايش دهيم. در صورت نخست، اختلاف نظر نه بر سر وجود يا نبود سياهي، که بر سر نفس نمايش آن است. ناظران دولتي و قضايي مطبوعات دست کم در ظاهر و در کلام، همواره از نقش انتقادي مطبوعات دفاع مي کنند و ما نيز خوشبينانه مي پنداريم که مقصود ايشان از سياه نمايي، نمايش دادن چيزهاي سياه در فضاي احتمالاً سفيد نيست. چه، اگر جز اين باشد، نه تنها با اصل آزادي مطبوعات منافات پيدا مي کند که ايشان را نيز مخالف حداقلي ترين وظيفه روزنامه نگاري، حتي در سايه قوانين موجود ايران نشان مي دهد. و طبيعي است که اين خود، بدترين شکل سياه نمايش دادن يک چيز سفيد است. چون در اينجا چيز سفيد همان موافقت ايشان با آزادي بيان و طرح و نقد چيزهاي سياه در زمينه سفيد جامعه و دولت است و چيز سياه در نظر ايشان، همان سياه نشان دادن آن چيز سفيد است.

و نتيجه پذيرفتن اين تعريف، اين است که از اساس چيز سياهي وجود ندارد که نمايش داده شود يا نمايش داده نشود. و اين معنايش اين است که همه چيز به رنگ سفيد است و سفيد کلاً رنگ خوبي است، خصوصاً وقتي يکدست هم باشد بدون هيچ لکه يي از سياهي. اما واقعاً با کدام منطق زيبايي شناسي يا حداقل رنگ شناسي مي شود واقعي بودن اين همه سفيدي را پذيرفت؟

پس چاره يي نمي ماند جز اينکه تعريف ديگر را برگزينيم که مقصود از «سياه نمايي» نمايش دادن چيزهاي سياه موجود نيست بلکه مقصود، سياه جلوه دادن چيزي است که در اصل سفيد است. که با اين تعريف، مناقشه روزنامه نگاران با ناظران دولتي و قضايي مطبوعات، بر سر اين خواهد بود که آيا يک چيز سياه واقعاً سياه است يا يک چيز سفيد که در نوشته هاي روزنامه نگاران به سياه تبديل شده است؟

اگر بپذيريم که روزنامه نگاران نيز همچون دولتمردان دغدغه رشد و پيشرفت کشورشان را در همه زمينه ها دارند، مبناي اختلاف بر سر سياه يا سفيد بودن چيزها، همانا نوع نگاه و قضاوت ايشان خواهد بود درباره همه چيزها. يعني وقتي يک چيز واحد در نظر يک روزنامه نگار سياه است و در نظر ناظران دولتي سفيد، چاره يي نيست جز اينکه بحث را به رنگ شناسي بکشانيم تا معلوم شود کدام يک از اين دو سو، در رنگ شناسي دچار مشکلند.

اما اين بحث هم پيشاپيش بيهوده به نظر مي رسد چون اختلاف نظر بر سر رنگ شناسي، شايد در محدوده طيفي از يک رنگ خاص پذيرفتني باشد، ولي تفاوت سياه با سفيد، مثل تفاوت روز است با شب. فکر نمي کنم کسي سراغ داشته باشد موردي را که دو نفر بر سر سياه بودن يا سفيد بودن ماست بحث کنند. البته حواسم هست که در اينجا بحث فقط به خود رنگ مربوط نمي شود و پاي چيزهايي در ميان است که ما در ذهن قضاوت گر و منتقد خود به آنها رنگ مي بخشيم، با اين حال چطور ممکن است تفاوت نگاه، شدتي به تفاوت رنگ سياه تا سفيد داشته باشد؟ مگر اينکه هر يک از دو طرف را به دنيايي متفاوت از هم متعلق بدانيم؛ دو کشور، دو جامعه، دو فرهنگ، دو دين، دو مذهب، و دو... .

دو راه بيشتر براي گريز از اين وضعيت متناقض نمي ماند؛ يا اينکه يکي از دو طرف را خداي ناکرده دروغگو فرض کنيم که در اين صورت، پا را از دايره رنگ شناسي بيرون گذاشته ايم و کلاً اين بحث بدون هيچ نتيجه يي منتفي مي شود. يا اينکه يکي از دو طرف کوتاه بيايد که البته آنکه مجبور است کوتاه بيايد، روزنامه نگاران اند که از قدرت بي نصيب اند و مجبورند به جاي سياه ديدن چيزها، همه چيز را سفيد ببينند و به جاي «نمايش دادن سياهي ها» يا خداي ناکرده «سياه نمايش دادن سفيدها»، صرفاً به سفيدکاري مشغول شوند. يا اينکه اصلاً از خير رنگ کاري بگذرند و قلم هاي سياه و لاک هاي سفيدکننده شان را در جيب شان بگذارند. هر دوي اين راه ها براي روزنامه نگاران به بن بست مي رسد، چون از اساس با رسالت روزنامه نگاري منافات دارد و زنده بودن ايشان به روزنامه نگار بودن شان است.

براي بيرون رفتن از اين راه که يک سرش به سياهي و سر ديگرش به سفيدي مسدود است، راه حل سومي هم شايد باشد. چيزي که ترکيبي باشد از رنگ سياه با سفيد، يعني رنگ خاکستري. رنگ خاکستري، تنها رنگي است که هم در روزنامه نگاري و هم در کشورداري مايه آرامش، نجات و پيشرفت است. اگر کشورداران و ناظران دولتي مطبوعات هم همچون روزنامه نگاران، سطل هاي رنگ سياه و سفيدشان را کنار بگذارند و به جاي سفيدکاري يا مبارزه با سياه نمايي، همه چيز را خاکستري ببينند و بر مبناي اين نگاه قضاوت و رفتار کنند، شايد اين فضا رنگ هاي ديگري بگيرد، از مرز ملال انگيز سفيدي و سياهي بگذرد و با رنگ هايي چون سبز و قرمز و آبي و... واقعاً رنگي شود.
حاشيه يي بر هنر ايراني در اين روز ها
وقتي هنر کپک مي زند

مهدي ميرمحمدي

- گزارش تصويري از بيغوله هاي جرم خيز منطقه 12 تهران در خبرگزاري هاي مختلف. نشسته ام به تماشاي انسان هاي ريخته، سقوط کرده. اينجا تهران است.

چند روزي است که براي نوشتن درباره موسيقي پاپ ايراني بيست و چند آلبوم را که در سال گذشته منتشر شده اند،گوش مي کنم. بعد مي نشينم براي نوشتن اما چيزي براي گفتن ندارم. انگار چيزي نشنيده ام. حتي اسم ها هم يادم نمانده. شايد ايراد از من است. بار ديگر مي نشينم به گوش کردن. باز هم ردي از آنچه مي شنوم در ذهنم باقي نمي ماند. اصلاً چرا فکر کرده ام ايراد از من است. شايد اين خصلت هنر ملوس و مليح است که نبايد ردي از خود در ذهن مخاطب به جا بگذارد. در اين آلبوم ها کسي غمي ندارد جز رفتن يار که يا عاشق را به مصيبت خواني انداخته است يا به نفرين گويي تازه در نظر داشته باشيد که در قطعه بعدي به احتمال يار بازخواهد گشت، جهان خنده خواهد کرد و جايي خواهد شد عجيب زيستني. و من هرچه مي گردم ردپايي نمي بينم از آن انسان هاي ريخته و آويزان که در آن بيغوله ها در خود و برهم پيچيده بودند.

- گزارش تصويري به مناسبت روز جهاني کارگر در يکي از خبرگزاري ها. پيرمرد رو کرده است به دوربين. ته خنده يي بر لب هايش. دست هاي شيارخورده اش را به دوربين نشان مي دهد. چشمم دارد دست هاي شخم خورده را طي مي کند.

حالا نشسته ام در تالار قشقايي. نمايشي است با عنوان «پشت کلانتري، کوچه اول، تير چراغ برق». دوست کناردستي در ميانه نمايش مي گويد برويم. مي گويم کم پيش مي آيد چنين معجون عجيبي را مجموعه تئاترشهر به خود ببيند. از دست دادن چنين سندي حيف است که براي ديدنش دو چشم ديگر هم بايد قرض کرد. اوج هنر مليح و ملوس است. من از فرآيند توليد اين نمايش چيزي نمي دانم اما مي تواند مصداق بارز هنر سفارشي باشد. گوش کنيد؛ يکي از شخصيت ها جواني است ميوه فروش و دوره گرد. از اتفاق در حوالي سال هاي 76 دانشجو بوده و به طبيعت آن روز ها سرکي هم به سياست کشيده و از دانشگاه اخراج شده . حالا سخن از اين مي گويد که مي خواهد به رئيس دولت نامه بنويسد که اشتباه کرده. بايد درسش را مي خوانده ، اميدوار است که با نوشتن نامه مشکلش حل شود و برگردد به سر کلاس درس، البته مثل بچه هاي خوب. اين تصوير چقدر نزديک است به آنچه از زبان اصحاب دولت درباره دانشجو شنيده مي شود. گفتم از فرآيند توليد اين نمايش اطلاعي ندارم. شايد آقاي نويسنده بي ارتباط با همه جا نشسته در اتاقش و متنش را نوشته. اما چنين هم سويي هايي در نهايت شبيه به هنر سفارش داده شده نشان مي دهد.

نمايش عجيبي است، بزرگ ترين بحران هاي اجتماعي بهانه يي مي شوند براي خنديدن. دليلي مي شوند براي خوش و خرم بودن زندگي امروز که مي بينيد در نهايت غمي نيست. اصلاً اشتباه از ما بوده که فکر مي کرديم اينها بحرانند. در اين نمايش ديديم همه در پايان خوب و خوش و خرم در کنار هم جمع شدند و باز هم غمي نبود جز دوري يار مهربان که او هم در پايان شال و کلاه مي کند و مي آيد به ديدار اين يکي يار مهربان. هرچه مي گردم نه در اين نمايش که در ديگر نمايش هاي روي صحنه هم نشاني از دست هاي شيارخورده آن مرد کارگر نمي بينم. ته خنده مرد کارگر کجا و قهقهه يي که چنين نمايش هايي به دنبال آنند کجا. فاصله از زمين است تا آسمان.

- گزارش تصويري ديگري است روي يک خبرگزاري از حاشيه نشينان بندر خمير در هرمزگان. کودکان حاشيه نشين زل زده اند به دوربين. سوال به جانم مي زند که چرا در سينماي ايراني اين روز ها اين حاشيه نشينان به دوربين ها زل نمي زنند؟ چرا حاشيه نشينان زندگي حتي به اطراف هنر ايراني هم نمي رسند؟

و اينچنين هرچه مي گردم و مي بينم هنر ملوس است. هنر تزييني خواب زده، گل و بلبل.نکند هنر ايراني عادت کرده است به سفارش گرفتن به نديدن. احساس مي کنم زبان فارسي تنها زماني که پاي جک و فحش در ميان است جان مي گيرد. انگار به اين زبان نمي شود انديشيد. نمي شود زيبايي بيدار خلق کرد.

آقايان در چند سال اخير سفت و محکم ايستاده اند که هنر جاي سياه نمايي نيست. در نتيجه هنر ايراني نبايد گوشه چشمي به بيغوله هاي جرم خيز تهران، دستان شخم خورده مرد کارگر يا حاشيه نشينان بندر خمير داشته باشد. عجيب اينکه پليس بيغوله ها را مي بيند. دوربين روزنامه نگار حاشيه نشينان را ثبت مي کند. اما انعکاس آنها در آثار هنري مي شود سياه نمايي.

اين روز ها از آن سوي دنيا نه از غرب که از شرق (ژاپن و کره جنوبي) آثاري مي رسد به دست مان که عجيبند .شوک مي زند به جان بيننده. هنري که سعي مي کند گاهي بحران هاي جاري در روزمره انسان آنجا را اغراق آميز تر از آنچه هست تصوير کنند. فيلم هايي همچون «نبرد سلطنتي» يا «کلوپ خودکشي» .واقعاً فکر مي کنيد در آنجاي جهان مدير فرهنگ و هنر وجود ندارد؟ يا فکر مي کنيد مديران فرهنگي آنجا علاقه مندند که تصويري بحران زده از کشورشان ثبت و صادر کنند؟ مساله چيز ديگري است، شايد به اين نتيجه رسيده اند هنر اگر بيدار نباشد، کپک مي زند. اگر از جامعه سفارش نگيرد مجبور مي شود از مديران فرهنگ و هنر سفارش بگيرد. از همه مهم تر در غياب فرهنگ و هنر نمي شود رفت به جنگ بيغوله ها .هنر نبايد انسان ريخته امروز را تنها بگذارد... اي بابا.

لزوم طرح شعارهاي زيست محيطي توسط کانديداها
کانديداي سبز
بابک مهديزاده

انتخابات رياست جمهوري دهم نزديک است و کانديداها اين ور و آن ور جلسه مي گذارند و سخنراني مي کنند و شعار مي دهند و برنامه. اما برايم جالب است که چرا هيچ يک از کانديداها دغدغه زيست محيطي ندارند. يعني در اين بازار سياست جايي ولو اندک براي حفظ و پاسداشت محل زندگيمان وجود ندارد؟دنيا به سمتي پيش مي رود که فعالان سبز تعيين کننده انتخابات هستند مانند حزب سبزها در آلمان و شعارهاي زيست محيطي هم دل از راي دهندگان مي ربايد مثل شعار زمين گرم دموکرات ها در امريکا. ديگر دنيا، دنياي جنگ سرد ايدئولوژيک بين چپ و راست نيست. مفاهيم عوض شده اند. دغدغه ها هم همچنين. پست مدرن ها سربر آورده اند، ساختارشکنان هم اينچنين. در عصر جديد فعالان حقوق زن فريادشان به فلک رسيده است. طرفداران حقوق حيوانات سهمي از سياست ورزي دارند. طرفداران محيط زيست که اصلاً جايگاه شان بسيار محکم است و تعيين کننده. هرجا محيط زيست به خطر مي افتد سبزها حضوري مستمر دارند و با نفوذشان در جامعه حتي مي توانند دولتي را سرنگون کنند که البته اين به حساسيت جامعه شان نسبت به مسائل زيست محيطي برمي گردد. اما در ايران کسي حوصله اين سوسول بازي ها را ندارد. همين چند روز پيش ديدم مردي پشت فرمان اتومبيل زانتيايش نشسته و پوست تخمه را با حرص و ولعي هرچه تمام تر روي زمين مي ريزد اما ناگهان همسر اين آقاي پولدار در حرکتي انتحاري از ماشين پياده مي شود؛ با حالتي عصباني - که من فکر کردم حتماً با آقا دعوايش شده که چرا اين همه بي فرهنگي جلوي چشمان مردمان در روز روشن، اما در يک حرکت بدون توپ به من نشان داد سخت در اشتباهم - و مقدار تقريبي دو کيلو پوست ميوه را بيرون مي آورد و با آرامشي مثال زدني و بدون آنکه چپ و راست را نگاه کند از ترس نگاه مردم، آشغال ها را روي زمين ولو کرد. به همين راحتي و بعد هم با خيالي راحت، حاصل از يک کار طاقت فرسا، رفت و کنار شوهر باکلاسش نشست. حال همين را تعميم دهيم به کل جامعه. مسلماً دغدغه پاک نگه داشتن محل زندگي و اعتقاد به اين شعار که شهر من خانه من است جزء آخرين دغدغه هاي ايرانيان، آن هم در ضمير ناخودآگاه شان است. در چنين جامعه يي وقتي کساني کانديداي رياست جمهوري مي شوند هم دغدغه کنوني جامعه پيشرفته غرب را ندارند. به همين دليل است که هيچ يک از کانديداهاي رياست جمهوري در ايران تاکنون حتي اشاره يي به فجايع زيست محيطي در ايران نکرده اند. تنها به اتفاقات تلخي که در سال هاي اخير در ايران افتاد و صداي کسي هم درنيامد و به اصطلاح کک کسي هم نگزيد، اشاره مي کنم؛ زنده زنده سوختن مار، لاک پشت و پرنده هاي تالاب پريشان، حفاري در پارک ملي دريايي نايبند، راهسازي در پارک جنگلي گلستان، آتش سوزي در جنگل سراوان و تبديل شدن اين پوشش گياهي کمياب به يک سطل زباله بزرگ شهري و صنعتي، در معرض خطر گرفتن مرداب بي نظير انزلي و انقراض جانوران اين مرداب، قطع بي رويه درختان جنگل ها، بهره برداري غيرقانوني از شن و ماسه، ريختن بي رويه مواد شيميايي صنعتي کارخانجات درون فاضلاب شهري و رودخانه ها و آلوده کردن آب شرب يکي از شهرهاي کوچک نزديک آبادان و ده ها مورد ديگر که بي تفاوتي ايرانيان و مخصوصاً سياست ورزان ما را در پي داشت.

اما بي شک عرصه انتخابات که محل طرح شعار و برنامه هاي کانديداها و مجالي براي گفتن ناگفتني هاست، بهترين فرصت است براي کانديداهايي که نگاهي هم به دغدغه هايي از رنگ سبز دارند. مطمئناً با دادن شعار سرزمين پاک در کنار ديگر شعارها مي توان بخشي هرچند کوچک از جامعه را متوجه اين شعار نو و مترقي و آرا را به سمت خود جلب کرد.
عناوين اين صفحه
سفيدکاري يا سياه نمايي؟
وقتي هنر کپک مي زند
کانديداي سبز

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام