.jpg)
سيدعلي صالحي
سلام قابيلً گرامي،نگاه کن، ببين، مثلً من ببين،
مثلً من باران را بخواه وگرنه از دعايً ماه محروم خواهي ماند.
نپرس چرا هيچ دردي، دردم نمي کند، من خود را از شدتً درد به شفا رسانده ام.
تا کي بًدîوîد اين نقطه وï باز من در سطرً ديگري به خوابً دايره؟
من از خنده بي خيالً خار، به دîواتً دريا وï
گهواره گïلً سرخ رسيده ام. اصلاً مي داني عشق چيست؟
من هم نمي دانم، لب خوب است، پيشاني،
پهلويً ولرمً گونه، گفت وگو، رو، مو، هو، او...،
همين است که شبنم و شمشاد به ديدنم مي آيند، من شادمانيً خالصً خïردادم به صبحً شمال، من خودم هستم ،خودً خودم هستم.
علف
علاقه به آب را از من آموخته است. پس به آن ها که پïشتً پîرده پنهان شده اند
بگو من راضي به مرارتً شما نيستم، زحمت نکشيد...،
سنگ به شيشه اين پنجره مي زنيد که چه؟ سهمً من از اين جهان
حتي يک پنجره هم نبوده است. (اشتباه نکنيد،
تمامً جهان از من است.) هنوز يک نفرشان در کوچه ايستاده است.
خواهشاً... (هرچند غلط است.) اما خواهشاً به او بگو؛
سنگ که ثروت نمي شود قابيلً من،