سه شنبه، 15 ارديبهشت 1388 - شماره 1943
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: تاريخ
گفت وگو با علي حاتمي
آري اين چنين بود...

هفته معلم گرامي باد

تاريخ آموزگاري با تاريخ بشر گره خورده، هرچند شکل و محتوايش همواره درحال دگرگوني بوده است. انسان هاي اوليه غارنشين و بيابانگرد هم آنچه را از طبيعت مي آموختند به همراهان خود ياد مي دادند. شايد اين ويژگي تنها انسان هم نباشد، که بسياري از حيوانات هم به نوزادان شان رسم زندگي را مي آموزند. نقش آموزش در زندگي بشر چنان حياتي و اساسي بوده که نزد همه اقوام بشري دانايان و آموزگاران احترام خاصي داشته و دارند چرا که آنچه داريم و مي دانيم حاصل همه تلاش هاي گذشتگان است. امروز که جوانان ما از طريق مجازي و به کمک تکنولوژي هرچه را مي خواهند بدانند با يک جست وجوي ساده مي يابند شايد تصور نکنند گذشتگان براي دانستن و آموختن چه رنج ها برده اند. ديگر کسي مکتبخانه و ملاي مکتب را نمي شناسد، ديگر از چوب و فلک خبري نيست. رنج هايي که آنها براي آموختن کلامي، نکته يي و جمله يي برده اند از يادها رفته است. از اين رو به گراميداشت رنج هاي همه معلمان، با ياري آقاي علي حاتمي سري به فضاي آن روزها مي زنيم و با پيشينه شاگردي و معلمي از نوعي ديگر آشنا مي شويم. ايشان که اکنون فرزندانش همه تحصيلات عالي دانشگاهي و تخصصي در ايران يا اروپا دارند و با آخرين تکنيک هاي آموزشي تحصيل کرده اند، ما را به فضاي قبل از شهريور 1320 در يکي از آبادي هاي زنجان مي برد. رنج هايي که آن نسل براي آموختن دانش برده است براي نسل امروز چه بسا خواندني و شگفت انگيز است.

---

-شما چه زماني شروع به درس خواندن کرديد؟

پنج سالم بود که مرا به مکتب «ملا محبوبه» فرستادند. اين خانم در واقع معلم ما بود، درسي که به ما ياد داد «هو الفتاح العليم» و حروف ابجد بود. بعد از آن مرا به مکتب «کربلايي خدمت» گذاشتند. در آنجا يکي دو سوره کوچک قرآن را به شاگردان ياد مي دادند. بعد موقع درس خواندنم رسيده بود. حالا مرا به مکتب ميرزا احمد فرستادند. او چلاق بود ولي در درس دادن و کار خودش خيلي جدي بود. کسي اگر پيش او مي رفت حتماً باسواد مي شد و چيز ياد مي گرفت. او جزء آخر قرآن را که به عم جزء معروف بود ياد مي داد. در آنجا ياد مي گرفتيم قرآن را از رو بخوانيم. از آخر قرآن که سوره هاي کوچک دارد شروع مي کرديم به سمت اول و تا سوره نبأ مي رسيديم. مدتي به اين مکتب رفتم و عم جزء را تمام کردم. در اين زمان بود که مدارس جديد توسط دولت تاسيس شد. من هم به مدرسه يي که در آبادي ما درست شده بود، رفتم. اما بعد از مدتي دوباره بزرگ ترها صلاح بر اين ديدند که به همان مکتبخانه برگردم. مي گفتند بايد قرآن خواندن را خوب ياد بگيرد تا بتواند براي مرده ها قرآن بخواند.

-در اين مکتبخانه چقدر بايد قرآن مي خوانديد؟

رسم مکتب اين بود که وقتي يک جزء قرآن تمام مي شد يعني به سوره يس مي رسيديم، ملا اين شاگرد را با چند تا از همکلاسي هايش مرخص مي کرد و آنها به منزل کسي که عم جزء را تمام کرده بود، مي رفتند و ناهار را ميهمان او مي شدند. بعد از آنجا يک انعام و هديه براي ملا مي آوردند. يکي از درآمدهاي ملا همين انعام ها بود. يک بار هم در سوره الرحمن و بعد در يس و... اين عمل را تکرار مي کردند. وقتي شاگردي قرآن را تمام مي کرد بايد در سوره بقره چند آيه مي خواند تا به آيه ختم الله علي قلوبهم مي رسيد. وقتي به اينجا مي رسيد ملا محکم به دهان شاگرد مي زد و او را از ادامه خواندن بازمي داشت. هنوز هم نمي دانم چرا اين کار را مي کرد. بعد از اين کار، دو انگشت سبابه دو دست شاگرد را با نخ به هم مي بست و قرآني زير بغلش مي گذاشت که همان طور با دست بسته و قرآن زير بغل به خانه برود. البته در همين حال چند تا از همشاگردي ها با انتخاب خود شاگرد همراه او مي شدند. براي خوردن شيريني و ناهار به منزل او مي رفتند. بعد از پذيرايي مفصل اين بار يک انعام عالي و باارزش براي ملا مي آوردند. آداب و رسوم ديگري هم داشتيم. مثلاً اگر کسي در آبادي بچه دار مي شد و فرزندش پسر بود، ملا بچه هاي مکتب را دسته جمعي به در خانه آن فرد مي فرستاد. آنها جلوي خانه او صف مي بستند و براي سلامتي نوزاد شعار صلوات مي خواندند. يکي شعار را مي خواند و بقيه دسته جمعي مي خواندند. يک بيتش اين بود که با آهنگ مي خواندند؛ صلوات نبي اي مکتبي لر/ محمدجان اشکنه اي جان صبي لر.

-درس هاي ديگري هم غير از قرآن به شما تعليم مي دادند؟

کلاس اول مکتب تنبيه الغافلين يا غزوات بود. بعد گلستان مي خواندند و بعد جوهري. کسي که جوهري را مي خواند ديگر کاملاً باسواد شده بود. درس غزوات مربوط به جنگ هاي صدراسلام بود که پر از مطالب اغراق آميز بود و در آن داستان هايي بي سند و مدرک از کشت و کشتارها نوشته شده بود. درس بعدي را تنبيه الغافلين مي گفتند که مربوط به گناهان مختلف بود. بعد از آن گلستان سعدي را مي خوانديم. بعد کتاب جوهري بود. هر کس جوهري را مي خواند به زبان عربي تقريباً وارد مي شد. جوهري به سه چهار زبان عربي و فارسي و ترکي بود.

ملا علاوه بر خواندن قرآن و کتاب هاي ديگر، نوشتن هم يادمان مي داد. قلم و کاغذ را آماده مي کرديم. ملا شروع مي کرد مثلاً درس حساب مي داد. من در حساب هيچ گاه کم نمي آوردم اما ميرزا احمد گاهي نامردي مي کرد و مرا به اشتباه مي انداخت. مثلاً مي گفت بنويسيد دو خروار نخ به قيمت چهار عباسي، ما به سبک خط سياق مي نوشتيم. بعد مي گفت نوشته تان را بخوانيد. بعد مي گفت اين چيه نوشتي؟ ما به ميرزا احمد ملاي مکتب احمدغاغا مي گفتيم. گفتم احمدغاغا خودت گفتي. گفت من مهمل گفتم دو خروار نخ به چهارعباسي، تو چرا نوشتي؟ دو مثقال نخ چهارعباسي مي شود. مساله حساب مي گفت بنويسيد؛ مشهدي قنبر اين مواد را از بقال خريد؛ قند چهار تخم مرغ به قيمت چهارعباسي، چاي چهارمثقال دوعباسي و صدنار، نخ دوخروار پنج شاهي، توتون نيم سير ده شاهي، کبريت يک سير صدنار و... حالا حساب کنيد مش قنبر چند مثقال خريد کرده و چه مبلغ پول داده است. آن وقت هر کس همان طور که ملا گفته بود، مي نوشت مورد تنبيه ملا قرار مي گرفت. مثلاً نوشته بود نخ دوخروار پنج شاهي، يا کبريت يک سير... ملا اول چند متلک و طعنه بار او مي کرد. مي گفت مهمل من اگر سواد داشتم خودم مي نوشتم، به تو گفتم بنويس يعني تو سواد داري. تو اگر سواد داري چطور نمي داني دو خروار نخ را مي خواهند چه کار بخرند، وانگهي چطور اين همه نخ را به پنج شاهي مي شود خريد، يک سير کبريت چه معني مي دهد؟ تو بايد مي فهميدي که کبريت را سيري نمي فروشند. تو بايد مي فهميدي من اشتباه گفتم. غلط مثل وزن نخ و رقم کبريت حساب مي شد و هر غلطي شش ضربه چوب بود. واي به حال کسي که غلط هاي زيادي داشت. تنبيه همين طور اضافه مي شد. اگر دو تا غلط داشت 12 چوب به دستش مي زد اما اگر از دوتا غلط مي گذشت يعني هر کس سه تا غلط داشت به جاي 18 تا چوب او را فلک مي کرد. يعني او را دراز مي کردند و پاهايش را به چوبي مي بستند که وسطش حلقه طنابي بسته بود که پاها داخل آن مي رفت. دو سر چوب را دو نفر مي گرفتند و بالا مي آوردند و يکي با شلاق به کف پاي آن فرد مي زد. ما که سابقه داشتيم مهارت پيدا کرده بوديم، روزي که مي ديديم درس سختي داريم و حتماً کم مي آوريم جوراب هايمان را که با پشم درشت مي بافتند، پر از کاه مي کرديم که وقتي پايمان را فلک مي کنند و کتک مي زنند، آنچنان درد نکند.

اين ملا کرسي داشت و رسم بود که هر دو سه هفته شاگردان براي ملا چيزي بياورند. مثلاً پشم يا جاجيم مي برديم يا براي سوخت کرسي فضولات خشک شده حيوانات مثل گاو را مي برديم. يک روز آنجا دور کرسي نشسته بوديم. يک نفر به نام محسن که پسر کوچکي بود همراه مادرش به مکتب آمد. اتاق هاي قديم سقفش کوتاه بود. علاوه بر اين کربلايي دستگاه نخ ريسي اش را که با آن نخ مي تابند بالاي در نصب کرده بود، محسن قد بلندي داشت، از در که وارد شد، شانه اش به آن چرخ نخ ريسي خورد و چرخ افتاد به زمين. ملا هم چوب را برداشت و کتک حسابي به محسن اين شاگرد تازه وارد زد. او که در بدو ورودش با اين پذيرايي روبه رو شد از مکتبخانه فرار کرد و چنان از مکتب خانه و ملا ترسيد که ديگر حاضر نشد درس بخواند.

يک روز يکي از بچه ها به نام سيف الله شش تا غلط داشت. ما روي بالکن طبقه بالا نشسته بوديم و درس مي خوانديم و امتحان پس مي داديم. پايين بالکن حياط بود که قسمتي از آن سنگفرش بود و در وسط حياط يک باغچه بود که سبزي در آن مي کاشتند. سيف الله با خودش فکر کرده بود که بايد در ازاي شش غلط 36 تا چوب را تحمل کند. با يک حالت التماسي به ميرزااحمد گفت؛ احمدغاغا اگر من يکدفعه از اين بالا بپرم پايين به جاي چوب قبول مي کني، اين چوب هاي ما را مي بخشي؟ ميرزااحمد نگاهي به پايين کرد و گفت؛ به شرطي مي بخشم که توي باغچه نپري ها، باغچه را بيل زدم. روي سنگفرش بپري. سيف الله گفت اگر من روي باغچه بپرم که خاکي است ممکن است يک پايم بشکند ولي اگر روي اين سنگ ها بپرم که تمام دست و پا و سرم مي شکند، ممکن است بميرم. خلاصه نه ميرزااحمد راضي شد و نه سيف الله قبول کرد روي سنگ ها بپرد. فلک آوردند و 36 تا را به او زدند. در اين گونه موارد که بچه ها حدس مي زدند فلک بشوند جوراب هاي کلفت مي پوشيدند و داخلش کاه مي کردند. ملا هم اين را مي فهميد. اگر شاگرد از کساني بود که قبلاً براي او هديه يي آورده بود پوشيدن جوراب را نديد مي گرفت. در غير اين صورت مي گفت جوراب ها را دربياور. شدت و ضعف ضربه ها هم برمي گشت به سابقه خوش خدمتي شاگرد. اگر هم روزي عصباني بود با شدت تمام چوب مي زد و گاهي چند چوب روي پاي کسي مي شکست. چوب ها معمولاً از ترکه هاي جوان و تازه درخت مثل درخت انار بود که ديرتر مي شکست و بيشتر حالت انعطاف داشت، لذا به دست يا پا مي چسبيد و آن را کبود مي کرد.

-فضاي مکتبخانه چطور بود، بچه ها چه حالتي نسبت به آن داشتند؟

تقريباً 70-60 نفر مي شديم. مکتبخانه زنگ تفريح نداشت. صبح که مي رفتيم اتاقي را پر مي کردند از بچه ها، اين اتاق تاريک بود و يک دريچه بيشتر نداشت. در آنجا تا ظهر درس مي خوانديم. وقتي ظهر تعطيل مي شديم مثل وقتي که پرنده ها را از قفس آزاد مي کنند يا تير از کمان در مي رود، بچه ها مي ريختند بيرون و به سمت خانه هايشان از مکتبخانه فرار مي کردند.

-از چه زماني مدارس جديد شروع شد؟

زماني ديديم براي مدرسه جديد اسم مي نويسند. سال1317-1316 بود که سه سال بعد از آن جنگ جهاني دوم شروع شد. از من پرسيدند؛ اسمت چيست؟ گفتم مشدعلي. پرسيد؛ فاميلت؟ گفتم من هنوز ازدواج نکرده ام، فاميلي ندارم. آن موقع فکر مي کردم به همسر مي گويند فاميلي. بعد شروع به درس خواندن کرديم. در مدتي که در آن مدرسه درس مي خواندم عده يي به پدرم غر مي زدند و مي گفتند نگذار پسرت به مدرسه برود، آقا مي گويد اينها کافر هستند، درست نيست. فاميل هاي ديگرمان گفتند برو تا اينکه تبليغات ملاي آبادي قدري اوج گرفت و به تدريج آنهايي که مدرسه مي آمدند، کم شدند. من هم که مي رفتم تنها سه ماه زمستان به مدرسه و کلاس مي رفتم و درس مي خواندم. 9 ماه از سال که کار زراعت و کشاورزي بود کلاس تعطيل مي شد. در اين 9 ماه هرچه خوانده بوديم از يادمان مي رفت. دوباره سال بعد مي رفتيم از اول مي خوانديم.

در مدرسه جديد 30 نفري شده بوديم. اول درس ها مي خوانديم مثلاً خدا گر جهان پادشاه تراست/ ز ما خدمت عافيت... تراست بلندي و پستي تويي... در اين مدرسه مقداري سخت مي گرفتند. الان براي بچه طوري تفهيم مي کنند که خيلي راحت است درس خواندن ولي آن موقع خيلي سخت بود.

-روحاني محل چه مشکلي با مدرسه داشت و معلم مدرسه با اين تبليغات چه مي کرد؟

در مقابل تبليغات ملاي آبادي که به ملاحبيب شهرت داشت شاگرد خيلي کم شد. تعداد به 15-10 تا رسيد. او مي گفت اينها متجدد هستند، من خودم ديده ام که اينها در کتاب شان عکس ويولن دارند. شيخ يوسف معلم مدرسه ديد نمي تواند با اين تبليغات مقابله کند، شگرد جديدي راه انداخت. او به فکر افتاد به بچه ها اذان ياد بدهد. به آنها گفت بعد از اين همه بايد اذان بگوييد. شاگردان هم همين کار را کردند. بعد از اينکه موذن اذان را تمام مي کرد، همه مي گفتيم آمرزيده باد برب العباد فاتحه بخوانيد. اين کار تاثير مثبتي روي فضاي روستا گذاشت. مردم به جنب و جوش افتادند و بچه هايشان را دوباره به مدرسه فرستادند.

مدتي بعد که شيخ يوسف عوض شده بود، شيخي به نام ملاحبيب آمده بود بازديد از مدرسه. من در رياضي خيلي قوي بودم، ولي درس هاي حفظي را خيلي بلد نبودم. اما تعليمات ديني ام هم خيلي خوب بود. بازرس سر کلاس آمد و از آقا معلم پرسيد من شنيده ام شما درس حساب به بچه ها ياد مي دهيد، خيلي خوب است. گفت بله آقا. گفت اينها الان مي توانند مقدار آب کر را دربياورند. او پرسيد؛ کر ديگر چيست؟ گفت؛ مثلاً سه وجب و نيم عرض، سه وجب و نيم طول، سه وجب و نيم هم ارتفاع. معلم به من گفت اين را حل کن. من حل کردم و گفتم 42 وجب و يک هشتم وجب. شيخ گفت؛ آفرين آفرين فقط آن يک هشتم يعني چي؟ گفتم؛ اگر هشت قسمت کنيم به اندازه يک قسمتش مي شود يک هشتم. گفت 42 وجبش درست بود ولي يک هشتم درست نيست. من گفتم نه اين طوري نيست و شروع کردم به توضيح دادن. معلم گفت بنشين سرجايت. من گفتم اين آب کر مهم است، مردم مي روند وضو مي گيرند. اگر اندازه اش را اشتباه کنند وضويشان غلط مي شود. بالاخره ما را نشاندند سرجايمان. اما آقاملا از من دلخور شده بود ولي بعد از چند روز آمد به من گفت احسنت، من رفته ام در شرح لمعه ديده ام تو درست گفته يي. ثمن وجب همان هشت يک است. بعد گفت از فردا اصغر را مي فرستم بيايد اينجا درس بخواند. بعد از اين جريان حرمت و قبح مدرسه رفتن ريخت و اصغر پسر شيخ هم به مدرسه آمد. البته يکي دو هفته بيشتر نيامد ولي همين که شيخ از مخالفت دست برداشت و مدرسه را تاييد کرد خودش تحول مهمي بود.

-هزينه هاي مدرسه چطور تامين مي شد؟

مدرسه پولي نبود. ما هم پول نمي داديم، ولي کلاس چهارم را که تمام کرديم بدون اطلاع دولت ماهي سه تومان از ما مي گرفتند. کلاس پنجم که بوديم، بازرس از مرکز مي آمد حال و روز مدرسه را بررسي کند. به دستور معلم مان ، خودمان را کلاس چهارم معرفي مي کرديم. اين بازرس از تبريز ده به ده مي آمد و به مدارس سرکشي مي کرد.

بعضي جاها بازرس ديده بود که اصلاً مدرسه را تعطيل کرده اند. معلم ما سپرده بود به ما که اگر بازرس آمد و من خبردار دادم و همه پا شدند بچه هايي که تنبل بودند يواشکي بروند بيرون. بازرس که آمد خبردار گفت و تنبل ها يواشکي در رفتند. بازرس از معلم پرسيد وضع چه طوري است؟ او هم شروع کرد مقداري تعريف کردن و اينکه پيشرفت خوبي داشته ايم. من جلو نشسته بودم، بازرس به من اشاره کرد و گفت بيا پاي تخته. چند تا مساله آسان گفت که جمع و تفريق بود. من جوابش را مي گفتم. از روي هزار مساله مي گفت من جواب مي دادم. فکر مي کرد من جوابش را حفظ کردم. به اسکندري گفت اين حفظ کرده است. او گفت شما از مرابحه بپرس، از کسر متعارف بپرس.

اين بار از خودش يک مساله گفت باز من جوابش را سريع ذهني حل کردم و گفتم. گفت بنويس من هم بفهمم. نوشتم خوشش آمد.

بعد تعليمات ديني پرسيد. گفت؛ در نماز شک کردم بين سه و چهار و پنج چه کار مي کنم؟ گفتم در چه حالي. گفت در حال قيام.

جواب آن را هم گفتم و آخرش هم گفتم دوتا هم سجده سهو به جا مي آورد. گفت؛ آفرين ولي سجده سهو ندارد، آن را ازکجا آوردي؟ گفتم دارد. گفت نه ندارد بنشين.

من گفتم دارد. اسکندري معلم مان عصباني شد، گفت بنشين. من باز اصرار کردم و گفتم نمي شود آخر اين مساله شرعي است. آقا نمي داند اين سجده سهو دارد. بازرس گفت؛ مگر از اين کتاب نخواندي؟ گفتم والا مسائل واجب را بايد آدم از بچگي بداند. شکيات را من از بچگي مي دانم. سجده سهو دارد. بعد گفت بيا کتاب را نگاه کن. کتاب را نگاه کردم، گفتم غلط نوشته است. من از روي رساله مي گويم. گفت برو رساله بياور ببينم. من دويدم و رفتم از خانه رساله آقا سيدابوالحسن اصفهاني را که داشتيم، آوردم. نشان دادم ديد که سجده سهو دارد. خيلي خوشش آمد و مرا تشويق کرد.

کريم خان زند، تاريخ سياسي اجتماعي ايران در دوره زنديه

نويسنده؛ محبوبه طهراني

ناشر؛ شرکت مطالعات و نشر کتاب پارسه

شمارگان؛ 2200 نسخه

260صفحه/5500 تومان


بيژن تلياني؛ قرن دوازدهم، قرن تحول تاريخ ايران و يکي از مهم ترين ادوار تاريخي اين کشور محسوب مي شود. تحولات عظيم در اين قرن، سرنوشت کشور را تغيير داد. فتنه افغان، انقراض سلسله صفويه، ظهور نادر و سپس ورود خاندان زنديه به عرصه قدرت، يکي پس از ديگري، ايران قرن 12 را تکان داد. ايل زند يکي از ايلات نه چندان مهم در تاريخ ايران بود. کريم خان زند خود و جانشينانش که برخاسته از ايل بودند، در يک دوره کوتاه نزديک به 50 سال حکومت را در اختيار داشتند. اما بدون ترديد، اين دوره از اهميت خاصي در تاريخ ايران برخوردار است. يکي از دلايل اهميت آن قرار گرفتن اين حاکميت در ميان دو دوره بزرگ صفويه و قاجاريه است. فصل فصل کتاب گوياي آن است که کريم خان زند چهره محبوب تاريخ ايران، توانست با ويژگي هاي خاص شخصيتي خود چون گذشت، اغماض و بزرگ منشي، فضايي سراسر امنيت، آرامش و رفاه براي مردم رنج ديده ايران فراهم آورد. بي آنکه براي خود عنوان شاهي انتخاب کند، به «وکيل مردم» بودن افتخار مي کرد.

زندگي سياسي و اجتماعي سيدعبدالله بهبهاني
نويسنده؛ شهريار بهبهاني

شمارگان؛ 2000 نسخه

ناشر؛ انتشارات اميد فردا

704 صفحه/ 119000 ريال


ملت ايران، پس از قرن ها اسارت و تحمل منحط ترين حکومت هاي استبدادي به خصوص سلسله قاجاريه، با سرعتي باورنکردني «و شايد بيش از اندازه سريع» قدم به راهي گذاشت که از موانع و پيچ و خم هاي آن هيچ شناخت و تجربه يي نداشت و در اين ميان نيز همواره با دسيسه هاي صاحبان قدرت سنتي داخلي و توطئه هاي قدرت هاي خارجي روبه رو شد. انقلاب مشروطه ايران بازتاب انديشه هاي وطن دوستي و مترقي مردان بزرگي است که جان بر کف قدم به اين وادي نهادند. از جمله آنان سيدعبدالله بهبهاني است. ايشان يکي از چهره هاي انقلاب مشروطيت است که برخي وي را رهبر اين انقلاب برشمردند. در مورد زندگي خصوصي سيدعبدالله بهبهاني مطالب زيادي در دسترس نيست. قسمت عمده آنچه در لابه لاي متون مختلف تاريخ معاصر ايران نوشته شده. در خصوص زندگي سياسي و اجتماعي وي است. شهريار بهبهاني تلاش کرده است با استفاده از کتب،مقالات و متون چاپ شده درباره حوادث اجتماعي و سياسي ايران در فاصله نهضت تحريم تنباکو تا انقلاب مشروطيت به معرفي تفصيلي اين چهره سياسي بپردازد. در اين ميان براي روشن تر شدن برخي از زواياي زندگي اين رجل سياسي از بعضي اسناد چاپ نشده و همچنين تاريخ شفاهي نيز استفاده شده است.
عناوين اين صفحه
آري اين چنين بود...
کريم خان زند، تاريخ سياسي اجتماعي ايران در دوره زنديه
زندگي سياسي و اجتماعي سيدعبدالله بهبهاني

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام