سه شنبه، 15 ارديبهشت 1388 - شماره 1943
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه نخست
گفت وگو با جمال ميرصادقي
روزگار کلمه از بين رفته است

عباس محبعلي

گفت وگو با مردي که بيش از چهار دهه از زندگي اش را صرف ادبيات داستاني کرده است لذت هاي خاص خودش را دارد. از او به تازگي رماني چاپ شده است به نام دندان گرگ. اين رمان که به گفته خودش جزء بهترين کارهاي داستاني اش است روايت فردي است که در اثر يک سوءتفاهم و شباهت اسمي به زندان ساواک مي رود و بعد از آزادي تحولي در شخصيتش به وجود مي آيد. ميرصادقي علاوه بر روايت يک داستان تاريخي ديدگاه هاي ديگري هم داشته که همه آنها را توضيح مي دهد. گفت وگوي ما خيلي ساده شکل گرفت و با همان سادگي و بي ريايي تمام شد؛ در روزي که ياس هاي بنفش خانه استاد عطر سرمست کننده شان را به اتاق مي آوردند و در ميان گفت وگو پخش مي کردند.

---

-اين روزها مشغول چه کاري هستيد؟

رمان آسمان رنگ رنگ را تمام کردم و زير حروفچيني است. مشغول نوشتن يک رمان ديگر هم هستم که اسمش زندگي را به آواز بخوان است. سه چهار سال است که روي آن کار مي کنم و تکنيک تازه يي از رمان را در آن به کار برده ام که در ايران خيلي کم استفاده شده، اما اين تکنيک در امريکا خيلي وقت است باب شده. فاکنر و همينگوي و ديگران از اين دست رمان ها زياد نوشته اند. مجموعه يي از داستان هاي کوتاه است که در هيئت کلي تبديل به رمان مي شوند. زندگي را به آواز بخوان ماجراي شخصيتي است که از دوران تولد طي حوادث و اتفاقات مختلفي شکل مي گيرد و هر حادثه و اتفاقي دستمايه يک داستان کوتاه مي شود. متاسفانه در ايران داستان کوتاه خريدار چنداني ندارد و ناشران بيشتر به چاپ رمان علاقه دارند.

-خب، مردم و قشر جوان به رمان بيشتر علاقه دارند. به خصوص اين سال ها رمان هاي عامه پسند رونق خاصي گرفته اند و به چاپ هاي متعددي هم مي رسند.

بله، اما داستان کوتاه ظرفيت خاصي دارد. در تمام دنيا هم اين اتفاق افتاده است. مردم به رمان هاي عامه پسند علاقه خاصي نشان مي دهند. علت اين است که زندگي ها يکنواخت شده. زندگي ها چيزي ندارد که ارضاکننده باشد. آدم ها سرکار مي روند و برمي گردند خانه؛ يک زندگي خطي و يکنواخت که هيچ فراز و نشيبي ندارد. الان سريال هاي تلويزيوني در همه جاي دنيا فراگير شده و مردم هم از آن استقبال مي کنند چون سريال ها بخش مهمي از هيجان دروني او را ارضا مي کند. رمان هاي عامه پسند و مبتذل هم چنين نقشي بازي مي کنند. هر شب چند صفحه مي خواند و مثل سريال جلو مي رود. با اين همه آدم انتظار دارد داستان کوتاه مورد تشويق قرار بگيرد چون با زمانه خيلي جور درمي آيد. متاسفانه مساله مميزي در ايران هم تبديل به يک عامل بازدارنده شده.

-خب، مميزي در ايران هميشه چالش بزرگي براي دولت ها بوده.

نه، متاسفانه روزگار کلمه از بين رفته و روزگار، روزگار اطلاعات شده است. مگر اين کتاب چقدر چاپ مي شود؟ چقدر خواننده دارد؟ يک عده مثل من هستند. نه، مساله اين چيزها نيست.

-البته مميزي در ايران به جز ارشاد، معارض هاي زيادي دارد.

در کشورهاي ديگر نظارت وجود دارد نه مميزي. نظارت مميزي نيست. آنها مي گذارند کتاب دربيايد و اگر معارضي هم بود مي رود به دادگاه شکايت مي کند.

- مساله اينجاست که ادبيات مي تواند باورپذير باشد، خب اگر گروه خاصي يا کسي از اين ظرفيت در جهت ناصواب استفاده کند جامعه ايراني امروز را دچار مشکل مي کند. واقعاً کسي نمي داند جلوي چند درصد از کتاب هايي که گرفته مي شود افشاگرانه در جهت منفي است. ضمن اينکه چرا نويسندگان از اين وضعيت ناراحتند؟ تا به حال هيچ خواننده يي نيامده اعتراض کند چرا مسائل من را در رمان تان مطرح نمي کنيد، يا چرا جلوي فلان کتاب را گرفته ايد؟

جامعه از طريق رسانه ها رو به جلو مي رود، خلاف جريان آب حرکت کردن است. اين مساله زيان هايي دارد. الان بسياري از ناشران ضرر مي دهند. ناشر من گفته در سال 87 تنها پنج ميليون تومان کتاب فروخته است. اين وحشتناک است. کسي کتاب نمي خرد. چرا؟ نتيجه اين مي شود که آرام آرام از حوزه کتاب کنده مي شوند. برويد ببينيد جلوي انقلاب چند کتابفروشي هست که روي ادبيات کار مي کند. همه اش شده کتاب هاي کمک درسي و پزشکي. در عوض جلوي پياده رو يک کتابفروشي تمام عيار است. از اين طرف جلوي کتاب ها را مي گيرند از آن طرف توي پياده رو بساط مي شود.

هر چقدر جامعه آزادتر باشد، آن جامعه زنده تر است. وقتي يک دانشمند، يک صاحب منصب يا يک نويسنده داد مي زند، حتماً دردي وجود دارد که او داد زده است. موجي از نارضايتي در جامعه ادبيات وجود دارد. خب، بگذريم درباره کتاب صحبت کنيم.

-بله، اين بحث ها به رمان شما هم ربط دارد. بگذاريد سوال در مورد کتاب تان را با اين توضيح شروع کنم که در کتاب شما، پرويز ساساني فردي بي خيال است که به هيچ چيز و اتفاق در اين دنيا کاري ندارد. تا اينکه ساواک او را به اشتباه دستگير مي کند و او به خودش مي آيد و بعد به کلي عوض مي شود. در اين رمان برخورد سلبي حکومت شاه با پرويز ساساني از او يک آدم طغيانگر مي سازد. او را حقير مي کنند، کوچک مي کنند و او اين محدوديت ها را تبديل به طغيان مي کند. سوالم از شما اين است که چه انگيزه يي باعث شد روايت داستان شما شکل تاريخي پيدا کند، در حالي که مردم امروز دنياي ديگري را تجربه مي کنند؟

من داستاني دارم به نام ديوار. در اين داستان يک اتفاق را نقل کردم که باعث شد ديوار بين دو خانه خراب شود و اتفاقات مثبتي شکل بگيرد. در اين داستان مي خواستم بگويم اگر مرزها برداشته شود زندگي خوشي به وجود مي آيد. اين يک جور تمثيل براي حرفي بود که مي خواستم بزنم. ماجراي رمان دندان گرگ هم به زمان شاه برمي گردد. در آن زمان معلم بودم و از اين دست اتفاقاتي که در رمانم افتاده زياد ديدم. تصاوير آن در ذهنم باقي بود تا بعد از مدتي تبديل به طرح داستاني شد. در عين اينکه معتقد بودم جامعه ايراني با کارهاي چريکي عوض نمي شود، بلکه بايد فرهنگ جامعه را اصلاح کرد. اين افکار چند دهه طول کشيد تا پخته شود. الان مي بينيد يکدفعه در عرض چند سال چهار رمان و چند مجموعه چاپ مي کنم.

-فعلاً مي خواهم چند سوال در مورد کليت رمان تان بکنم.

بگذاريد به شما کمکي کنم. ما به دو صورت مي توانيم در مورد اين رمان حرف بزنيم؛ يکي از نظر ساختاري و يکي هم معنايي.

-بله، از نظر معنايي مي خواهم سوالاتم را ادامه بدهم. در زمان خواندن اين رمان احساس کردم شما به نوعي(نمي دانم درست مي گويم يا نه) رمان واقع گراي نمادين نوشته ايد.

خيلي سوال خوبي بود. وقتي نمادگرايي مطرح مي شود، علتش اين است که نويسنده مي گويد من احساسي دارم که با کلمه نمي توانم بيان کنم. سراغ نماد مي روم. آدمي مثل جويس هم به مکتب واقع گرايي علاقه مند است هم به نمادگرايي. او با نوشتن چند داستان مي شود واقع گراي نمادين. از اين کامل تر کارهاي همينگوي است. او در پيرمرد و دريا مي خواهد مقاومت انسان در برابر طبيعت را به تصوير بکشد. در واقع گرايي، نويسنده به واقعيت ها آن طور که هست توجه مي کند.

شناخت منطبق بر واقعيت حقيقت است. کاري که من در اين رمان کردم اين بود که واقعه را چنان مجسم کردم که واقعه خودش حقيقت شود. حقيقت قلم و خودنويس، نوشتن است. حقيقت عينک، ديدن است. اگر همه مسائل اين گونه بود که شناختش بر واقعيتش منطبق بود حقيقت ها ظاهر مي شد. ماجرا شبيه داستان فيل مولانا در اتاق تاريک است. اگر تاريکي کنار برود حقيقت ظاهر مي شود و همه به آن مي رسند.

اين داستان کاملاً واقعي است، ولي واقعيت را به حدي رساندم (البته خودم را با همينگوي مقايسه نمي کنم) که حقيقت را بگويم. مرحله حقيقت با واقعيت خيلي فاصله دارد. در نمادگرايي نويسنده ها براي اينکه مساله يي جزيي را بيان کنند مساله عامي را مطرح مي کنند. براي بيان زندگي، خورشيد را نماد قرار مي دهند. اگر در فيلمي ديد خورشيد غروب مي کند نشان مي دهد زندگي پايان مي يابد. مي گوييم لاله نماد شهيد است براي اينکه سالي يک گل مي دهد و از بين مي رود. اين حقيقت گل لاله است. در داستان هاي واقع گراي نمادين از جزييات استفاده مي شود. اين جزييات در کنار هم حقيقتي را نشان مي دهد. براي همين مي شود واقع گراي نمادين. در عين اينکه واقعيتي را بيان مي کند، داراي نماد هم هست.

زماني که به همينگوي مي گفتند نمادگرا، عصباني مي شد، براي اينکه کاري کرده بود در حد نماد.

فکر نمي کردم رمان را تا اين حد جزيي خوانده باشيد. در ظاهر خيلي ها اين رمان را يک حادثه فرض مي کنند.

-آيا مي شود اين رمان را جزء رمان هاي سياسي جمال ميرصادقي به شمار آورد؟

اگر شما کتاب ادبيات داستاني را خوانده باشيد در آنجا حدود 30 عنوان رمان را بررسي و تحليل کردم. يکي از انواع رمان، رمان سياسي است. اغلب کارهاي من در حيطه کارهاي سياسي است. اما دختري بار يسمان... نيست. بادها خبر از فصل مي دهند، نيست. بله اين رمان سياسي است. شخصيت داستان من مثل يک منتقد ظاهر مي شود. در داستان پرويز ساساني يک آدم معمولي است که از پيرامون خودش خبر ندارد. به زندان رفته و متحول شده و دستگاه مانده با او چه کند. اگر بخواهد او را بکشد، از او يک قهرمان ساخته. اين قهرمان بعد از تحول زندگي اش در جهت عکس حکومت بازتاب مي شود. در آخر داستان هم يکي از شخصيت ها ماجرا را تحليل مي کند و به يکي از ساواکي ها مي گويد؛ او را گرفتيد، له کرديد، از مدرسه بيرون انداختيد، کتابفروشي اش را آتش زديد، شغل پايين به او داديد و آخر سر پدر خودتان را درآورد. تيري بود که برگشت به سينه خودتان. بن بست ها پرويز را ياغي کرد. در پايان حکومت شاه اين اتفاقات به شکلي عيني مي افتاد.

-حالا که وارد ساختار شديد مي خواهم کمي از جزئيات بپرسم. در خواندن اين رمان...

اول اينکه راحت خوانديد؟ کشش داشت؟

-بله، تا حدي... فقط مساله يي هست. گره ها خيلي زود مخاطب را به نتيجه مي رسانند. خواننده از متن جلو مي زند. پرويز ساساني را يک سوءتفاهم به وجود آورد. 70 صفحه اول اين رمان به چنين ماجرايي مي گذرد. سوالم اين است که چرا آقاي ميرصادقي اينقدر ساده از کنار سوءتفاهم داستان مي گذرد. راوي به شکلي ساده ماجرا را جلو مي برد و در صفحه هاي 17 و 49 و در نهايت صفحه 70 خواننده را به اين نتيجه مي رساند که حادثه يي که براي پرويز ساساني به وجود آمده حاصل يک سوءتفاهم است.

اين روي تدبير و شناخت بوده. اگر مي خواستم مرحله تکوين و تحول شخصيت را آرام آرام جلو ببرم رمان از دوهزار صفحه هم بيشتر مي شد. يک گره اساسي براي آن درست کردم. آدمي که از پس اداره يک کلاس هم برنمي آيد، به زندان رفته و شخصيتش دچار تحول شده است. وقتي از زندان بيرون مي آيد آدم ديگري شده است. اگر طولاني مي شد حرف هايم جهت ديگري پيدا مي کرد. مي خواستم او را تبديل به يک آدم معترض کنم.

-اين سوال را براي اين مطرح کردم که براي مثال در رمان سوءتفاهم آلبرکامو، با اينکه در طرح و پيرنگ و... با رمان شما تفاوت دارد اما در طرح موضوع با هم اشتراکاتي داريد. آنجا سوءتفاهم به يک امر ناصواب مي رسد و اينجا به امر صواب. گرهي که شما از طريق آن من را به سمت امر صواب کشانديد، روحيه ماجراجوي من را ارضا نکرد.

آن داستان چيز ديگري است. ماجرايش جزيي و کوچک است و ممکن است براي کسي هم اتفاق نيفتاده باشد. اما اين داستان و اين سوءتفاهم امري کلي است و براي خيلي از مبارزان انقلابي ما اتفاق افتاده است. من اعتقاد دارم تعهد در ذات هر هنري است. (منظورم تعهد هنري که سارتر مي گويد، نيست) آدمي که در چنين شرايطي زندگي مي کند و چنين فشارهايي به او مي آيد به هر آدم ديگري هم ممکن است بيايد. داستان کامو يک داستان اگزيستانسياليستي است. خيلي محدود است. اما اين رمان من تعهد است؛ تعهدي که فرد در مقابل جامعه اش حس مي کند. اين شخصيت با تفکر مدرن همساز نيست. تفکر مدرن و پست مدرن انسان را فردگرا مي خواهد. اما انسان متعهد خودش را جزيي از جامعه مي داند. در تفکر متعهدانه فرد زاييده جامعه است، براي همين خودش را در برابر جامعه مسوول مي بيند. بله، در ذات هر هنر رسالت و تعهدي نهفته است. تا به حال چندين بار از دو دانشگاه بزرگ امريکا براي تدريس از من دعوت کرده اند. نرفته ام، چون مملکتم را دوست دارم. خيلي ها که رفتند چه کردند؟ جز اينکه ملت و مردم شان را تنها گذاشتند. من وطنم اينجاست. من زاييده اين مملکت هستم. بايد بمانم و سختي ها را تحمل کنم تا خدمتي کرده باشم. کشور ما با عربستان فرق مي کند. در کل تاريخ عربستان يک انقلاب رخ داده، اما در ايران صدها انقلاب و جنبش مي بينيد. براي اينکه جامعه ايراني پويا و در حال تحول است.

-اسم داستان را چطور انتخاب کرديد، در حالي که فقط دو بار در صفحه 62 از آن استفاده کرديد و در پيرنگ داستان هم خبري از اين نامگذاري نيست؟

شاه در اواخر حکومتش به نهايت درندگي رسيده بود. حيوانيت در تمام ارکان حکومتي رواج پيدا کرده بود. دندان گرگ نهايت درندگي است. در آن زمان اگر در کتابي با حکومت شوخي مي کردند، نويسنده و خواننده و فروشنده را به سيخ مي کشيدند.

-آغاز تحول پرويز ساساني در صفحه 99 زماني که از زندان آزاد شد، به اين نتيجه رسيد که بايد کتاب هاي جامعه شناسي بخواند تا بتواند فکرش را متحول کند. اين کمي شعاري به نظر نمي رسد؟

آدمي که از دنيا و مافيها بي خبر بود، مي خواست متحول شود. او غيرمستقيم متوجه جامعه شده بود، براي همين مي خواست جامعه اش را بشناسد. مي خواست ببيند در کجاي جامعه ايستاده است. مي خواهد بداند چرا جامعه طوري شده است که موجبات سوءتفاهم را براي او فراهم کرده است.

-سوال ديگر درباره کلمه رايانه است که در صفحه 97 دو بار آن را تکرار کرديد. اين مساله اگر به نماد شما کمک کند، اما به واقعيت شما لطمه مي زند. فکر نمي کنم رايانه در زمان شاه استفاده مي شد؟ آن هم در دانشگاه ها.

چرا استفاده مي شد. ضمن اينکه من در تمام آثارم سعي مي کنم از لغت هايي استفاده کنم که به فارسي نزديک است. زبان فارسي براي من اولويت است.

-در صفحه 113درباره توزيع برنج امريکا در بازار توضيح داديد، ماجرايي در پس آن بوده؟

بله، يک سال در يکي از روستاهاي مشهد دو بار زلزله آمد و خرابي بدي به بار آورد. آن زمان ايران با امريکا رابطه داشت و برنج فرستاده بودند و آنها بدون اينکه کاغذهاي اهدايي برنج ها را از توي گوني بردارند توي بازار مي فروختند.

-در صفحه 176 جمله يي داريد با اين مضمون که پرويز ساساني ها در ايران مغضوب اند. تفسيرتان از اين جمله چيست؟

اگر مي خواهي زنده باشي بايد همرنگ جماعت شوي. اگر انگشت نما شوي کارت ساخته است. پرويز ساساني ها چنين شاخصي دارند. آنها هميشه در چشم اند. در رمان بر آشيانه فاخته که فيلم ديوانه از قفس پريد را از روي آن ساختند، چنين اتفاقي مي افتد. مردي نمي خواهد با عادات مردم زندگي اش را پيش ببرد. انگشت نما مي شود و او را در تيمارستان مي خوابانند. در آنجا هم عليه عادات ديوانه ها مي شورد و در نهايت داغونش مي کنند. و از او هيچ باقي نمي گذارند.

اگر شاه اول مي فهميد که انتقادها در جهت اصلاح جامعه است الان وضعش طور ديگري بود. چاپلوسي ها پدرش را درآورد. شاه غرور کاذب پيدا کرد. مي گفت دموکراسي امريکايي به درد نمي خورد، بايد دموکراسي ايراني را ببيند. ما به دروازه تمدن رسيده ايم ما در جزيره ثبات هستيم. در حالي که اينها جز خيالي بيش نبود.

-آيا در انتخاب نام پرويز ساساني عمدي داشتيد؟

نه، نمادي بود از مردم ايران. اسم ايراني ساختم.

-شما در مصاحبه يي شکوهمندي را عامل ماندگاري دانستيد، آيا اين رمان را اثري ماندگار مي دانيد؟

الان نمي توانم بگويم. ارسطو در بوطيقا بحث مفصلي درباره ماندگاري دارد که در ادبيات داستاني نقل قول کرده ام. او معتقد است؛ هر اثري که بنيادش بر تخيل باشد و خلاقيت داشته باشد ماندگار است.

فيلسوفي به نام لونگينوس مي گويد اين مصداقي کافي براي ماندگار نيست. غير از تخيل چند معيار ديگر هم مي خواهد. او سه خصوصيت تخيل، شکوهمندي و ارتباط معنادار با جهان واقع را مايه ماندگاري مي نامد.

بنابراين تا زماني که کتاب را خواننده ها نخوانند نمي توان گفت اثر ماندگاري است.

يادداشتي از جمال ميرصادقي
شهرت
هر اثري بعد از انتشار ممکن است با استقبال روبه رو شود و شهرتي براي نويسنده اش فراهم آورد يا ممکن است مورد توجه قرار نگيرد و از نويسنده اش نامي برده نشود. اين توجه يا عدم توجه ممکن است بحق يا ناحق باشد. سير تحول تاريخچه ادبيات داستاني (در اينجا مورد نظرم ادبيات داستاني نوين است) نشان داده است اثري در بدو انتشار از جانب خواننده ها مورد استقبال گرمي قرار گرفته، اما بعد از چندي به بوته فراموشي سپرده شده است و همچنين اثري ديگر همزمان با آن مورد اعتنا نبوده، اما با گذشت زمان شهرت و اعتبار بسياري براي نويسنده اش به وجود آورده. در سير صعودي و نزولي ادبيات داستاني معاصر چنين اتفاق هايي بسيار افتاده است. من به ياد دارم نويسنده عامه پسند و پرخواننده يي چون حسينقلي مستعان (م. ا. حميد) روزگاري در گفت وگويي مدعي شده بود بعد از او، آثارش را 100 سال ديگر هم خواهند خواند و همزمان با او صادق هدايت بود که رمانش «بوف کور» در 200 نسخه چاپ شده بود و خواننده يي نداشت. طي زمان هر چه بر دوام و آوازه اين يکي افزوده شده از اعتبار و ارزش آن يکي کاسته شده است. امروز ديگر کمتر از رمان هاي رمانتيک و آبکي نام مي برند، در واقع گرد فراموشي بر آنها نشسته است. من به اين امر در بخش «ماندگاري آثار» پرداخته ام و در اينجا مي خواهم فقط از شهرت يا عدم موفقيتي که کتابي براي نويسنده اش به وجود مي آورد، صحبت کنم و از بازتاب آن در زندگي خلاقه اش. گفته اند شهرت نياز به خلق کردن و ابتکار را از ميان مي برد. در اين گفته واقعيتي است که نمي توان آن را ناديده گرفت. اثري که در وضعيت و موقعيت خاص نويسنده اش را به شهرت مي رساند و خواننده هايي براي نويسنده خود دست و پا مي کند و ناشرهايي را به دنبال خود مي آورد، غالباً آن جوشش و کندوکاو و جست وجو براي خلق آثار متنوع تر و موفقيت آميزتر را از نويسنده مي گيرد، چرا که اغلب ديده شده فروش کتاب و درخواست براي آثار ديگر نويسنده، فرصتي به او نمي دهد تا بيشتر به کيفيت و غناي کارش بپردازد و نيازي در خودش نمي بيند وقت بيشتري براي تکوين و تعالي آثار ديگرش بگذارد و به تدريج به طراوت هاي معنايي و ساختاري آثارش بي اعتنا مي شود. از نمونه هاي جهاني اين نوع نويسنده ها، اï هنري نويسنده صاحب سبک امريکايي است که داستان هايش نخست شهرت جهاني براي او آورد و به عنوان نوعي تازه و بديع در عرصه ادبيات داستاني جهاني مطرح شد، اما بعدها معلوم شد پايان شگفت انگيز داستان هايش از حقيقت مانندي به دور است و خواننده هايش را مي فريبد. خواندن آثار او گرچه بار اول براي خواننده بسيار جذاب و دلنشين است، اما رغبتي براي خواندن دوباره آنها در او برنمي انگيزد و اغلب موضوع آنها به فراموشي سپرده مي شود و خصوصيت يک بار مصرفي آنها از اعتبار آنها بسيار مي کاهد.

گفتم شهرت زودرس به نويسنده صدمه مي زند و همچنين اگر به ناحق به اثري از نويسنده يي روي خوش نشان داده نشود نيز به سلامتي روحي و قدرت خلاقه نويسنده اش صدمه مي زند و گاهي او را تا مرز جنون مي کشاند.
اي ال دکتروف نويسنده نامدار معاصر امريکا در اين باب اشاره يي دارد. «من از مصيبت هايي که نويسندگان کشيده اند خيلي چيزها مي دانم. اين يکي از مطالب مورد علاقه من است. درايزر1، آن رمان بسيار عالي را نوشت و رمانش در سال 1900 منتشر شد. چه آن موقع و چه حالا بهترين کار اول يک نويسنده امريکايي بوده و هست. کار حيرت آوري است. صحبت «صدا» شد، درايزر براي اين کتاب صداي يک آدم 70 ساله دانا و بافهم را پيدا کرده. من نمي دانم چطور پيدا کرده، خودش وقتي شروع به نوشتن کرد 28 سال داشت. در هر صورت صداي آن رمان صداي يک مرد دنياديده و سرد و گرم چشيده است. اين کتاب غخواهر کاريف کار بزرگي بود. ولي ناشرش، دابل دي، خوشش نيامد، از اين کتاب مي ترسيدند. اين بود که چالش کردند. طبعاً کتاب فروشي هم نکرد. گويا چهار نسخه اش فروش رفت. من هم بودم در آن وضع ديوانه مي شدم. درايزر يک اتاق مبله تو محله بروکلين اجاره کرد. يک صندلي گذاشت وسط اتاق و نشست روش. به نظرش آمد که جاي صندلي ميزان نيست. اين بود که صندلي را چند درجه چرخاند و باز روش نشست. باز هم به نظرش درست نيامد. هي صندلي را دور چرخاند و سعي کرد ميزانش کند، يا چي، آيا مي خواست رابطه خودش را با کائنات اصلاح کند؟ بالاخره نتوانست اين کار را بکند، صندلي را باز هم هي چرخاند و چرخاند. مدت ها گرفتار اين کار بود تا آخر سر از تيمارستان وسچستر در وايت پلينز درآورد.»2

از اين رو، چه استقبال و چه عدم استقبال کاذب به نويسنده صدمه مي زند. گرچه داستان نويس جدي امروزي به ندرت ممکن است هم اثرش عامه پسند به معناي قرن نوزدهم واژه باشد و هم خواننده هاي دائمي براي خود فراهم آورد و هم از سوي داوران و منتقدان، محترم شمرده شود. نويسنده واقعي آرزومند است که آثارش را بفهمند، نه فقط بخوانند، به بياني ديگر مي خواهد او را بفهمند و فقط به خواندن آثار او اکتفا نکنند و به درآمد مادي اثر بي اعتنا باشد. همان طور که بر تراند راسل حکيم و انديشمند انگليسي گفته است؛ «هر نوشته خوب و پرمايه يي به گروه يا گروه هايي برمي خورد و به اين ترتيب ميزان فروش را تقليل مي دهد. براي يک نويسنده دشوار است که قدر و قابليت خود را برحسب حق تاليف اثر يا آثار خود بسنجد. وقتي آثار بي مايه از لحاظ مالي ماجور باشند، ساختن با فقر و آفريدن آثار خوب، قدرت اخلاقي و روحي فوق العاده مي خواهد.»

من هميشه به ارزش و اعتبار آثاري که در مدت کوتاهي چاپ هاي متعدد به خود مي بيند و براي نويسنده هايش شهرت زودرسي فراهم مي آورد، بدگمان بوده ام. آثار باارزش و معتبر ادبيات داستاني معاصر ما نشان داده است در طول زمان به تدريج کيفيت والاي خود را نشان داده اند و به شهرت رسيده اند و از جانب منتقدان مورد تحسين قرار گرفته اند؛ آثاري چون «بوف کور»، «همسايه ها» و «سووشون»، البته استثناهايي هم وجود دارد.

مي خواهم نتيجه بگيرم که نويسنده هاي جدي بيشتر حوزه هاي محدود تجربه هاي انساني را مي کاوند و ذهني بودن کامل را هدف خود قرار مي دهند. از اين رو خواندن آثارشان دشوار است و مخاطبان اندکي دارند؛ بنابراين تيراژ بالاي کتابي و خوانندگان بسيارش را نمي توان معيار متعالي بودن اثر و برتري نويسنده اش به شمار آورد.

پي نوشت ها؛----------------------

1- تئودور درايزر (1945 - 1871) داستان نويس امريکايي

2- اي ال دکتروف، بيلي باتگيت، ترجمه نجف دريابندي، تهران، طرح نو، 1377، ص 27-26
عناوين اين صفحه
روزگار کلمه از بين رفته است
شهرت

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام