دوشنبه، 14 ارديبهشت 1388 - شماره 1942
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه آخر
شارلاتانيسم و عوام فريبي
مرتضي کاظميان

شارلاتانيسم چيست؟ براي تبيين معناي اين واژه، نخست از توضيح مفهوم «شارلاتان» مي آغازيم. شارلاتان کسي است که خود را واجد ويژگي ها و توانمندي ها و دانشي معرفي مي کند که فاقد آنهاست. اين واژه، کلمه يي ايتاليايي است که معناي آن در گذر زمان، همچون بسياري واژه هاي ديگر، تغيير کرده است. در ايتالياي قرن شانزدهم ميلادي شارلاتان به کسي گفته مي شد که با اغراق و گزافه و طمطراق سخن مي گفت. سپس داروفروشان دوره گرد، که در ميادين عمومي گاه دندان هم مي کشيدند، شارلاتان خوانده شدند، و بعد تر اين لقب به کسي داده شد که ادعاي اعجاز در مداواي بيماري ها داشت. امروزه شارلاتان بيشتر به کسي گفته مي شود که براي تحقق اهداف خود از دروغگويي و فريب رويگردان نيست، يا فردي که به دنبال شهرت و آوازه است، و با سوءاستفاده از زودباوري و عدم اطلاع مردم، به آنان وعده هاي ناممکن مي دهد يا ادعاهاي ناصحيحي را در مورد خود مطرح مي کند. از اين منظر، شارلاتانيسم، مرام و مسلکي مي شود که فرد يا افراد (گروه)ي خود را چنان مي نمايانند که نيستند؛ چنان مي گويند که باور ندارند؛ چنان وعده مي دهند که بر محقق ساختن آن توانا نيستند. اينچنين، شارلاتانيسم، ايدئولوژي فرد / افرادي مي شود که براي نيل به اهداف خويش، از اينکه خود را واجد ويژگي ها و اطلاعات و توانمندي هاي خاص بدانند، هراسي ندارند، به آساني دروغ مي گويند و وعده هاي نادرست مي دهند، و خود را قادر به انجام اقداماتي توصيف مي کنند که هرگز صلاحيت و بضاعت آن را ندارند.

شارلاتانيسم البته با مفهوم عوام فريبي (دماگوژي) همپوشاني دارد، اما به يک معنا نيست. به تعبيري عوام فريبان آگاهانه از احساسات و باورهاي مردم سوء استفاده مي کنند؛ در حالي که شارلاتان ها ويژگي هايي را براي خود تعريف مي کنند که به اتکاي آن خصوصيات غير حقيقي، اهداف خويش را محقق سازند.

دماگوژي و دماگوژيسم از زبان فرانسه به فارسي وارد شده اند. «دماگوگيا» نيز در اصل از زبان يوناني گرفته شده است. در زبان سياسي جديد، دماگوژي به معناي عوام فريبي و مردم فريبي به کار مي رود؛ نيز بهره گيري نادرست از احساسات و تعصب هاي عامه مردم. از اين منظر، عوام فريب (دماگوگ) مي کوشد به جاي استدلال و اقامه برهان براي اثبات يک عقيده، با توسل به تحريک احساسات و ايجاد هيجان هاي جمعي و نيز با توسل به عواطف و جو حاکم، نوعي تصديق جمعي نسبت به نتيجه مطلوب و مورد نظر خويش ايجاد کند. به ديگر سخن، عوام فريب کسي است که سعي مي کند با تکيه بر ادعاهاي دروغين و طرح وعده هاي بي پايه و بدون پشتوانه، و نيز با تحريف حقايق، مردم را به سوي خود جلب کند و موافقت و تحسين و همراهي و پشتيباني آنان را - براي تحقق پروژه ها و نيل به اهدافش - جلب کند. در «عوام فريبي» (دماگوژي)، فاعل و عامل (عوام فريب، دماگوگ) تنها به توفيق خود مي انديشد و اهداف خويش را با «کوه ساختن از کاه»، بازي با لغات، دادن اطلاعات و آمار نادرست و دروغين، و نيز سوء استفاده از باورها و اعتماد مخاطبان، پي مي جويد.

شارلاتانيسم و عوام فريبي پا به پاي يکديگر و دوشادوش هم، و البته با بهره گيري از امکانات عصر ارتباطات و تکنولوژي ارتباطات، جهان توسعه نيافته - و حتي توسعه يافته - را تحت تاثير قرار مي دهند. شارلاتان ها و عوام فريبان با تمسک به رسانه ها (به ويژه تلويزيون) تحقق اهداف خويش را تعقيب مي کنند و شرم و حيايي از پراکندن دروغ و تحريف حقيقت ندارند. طرفه آنکه هرچند رسانه ها به مثابه ابزاري براي عوام فريبي و پيشبرد انگيزه هاي شارلاتان ها مورد بهره برداري قرار مي گيرند؛ اما همزمان چون شمشيري دولبه، شارلاتانيسم و عوام فريبي را رسوا و عريان مي سازند. رسانه هاي مستقل و متعهد به اطلاع رساني آزاد و صحيح، و پايبند به حقيقت نيز پرشمارند؛ به ويژه آنکه اينترنت و ماهواره، بستر و مجالي بسيار مهم و موثر براي انتشار اخبار صحيح و رونمايي واقعيت، فراهم آورده است.

آثار شارلاتانيسم و عوام فريبي، به قدر لازم و تامل آفرين، اينجا و آنجاي امروز ايران قابل مشاهده است؛ با کمال تاسف، آثار و پيامدهاي ناگوار بسط و تثبيت اين مقوله ها را نيز در سطوح متفاوت جامعه و به اشکال گوناگون مي توان مشاهده کرد. انسان مشتاق و پي جوي حقيقت، و شهروند گريزان از فريب و نيرنگ، که اخلاق را پاس مي دارد و دغدغه زيست «سالم» دارد، مکلف است به قدر امکان و توان خويش، مانع گسترش و ماندگاري اين وضع ناگوار شود. بي توجهي و ساده انگاري نسبت به اين پديده شوم - که از جنبه هاي گوناگون فرهنگي، اجتماعي، اقتصادي و سياسي، براي امروز و فرداي جامعه ايران، بس مخرب است - آثار و عوارض منفي خود را، مستقيم و غيرمستقيم، بر زندگي فرد تحميل خواهد کرد.

تعهد نسبت به کيفيت و سرنوشت زندگي سالم و شرافتمندانه (از کوچک ترين واحد اجتماعي، خانواده گرفته، تا بزرگ ترين آن) حکم مي کند با تمام وجود، و با استفاده از تمامي امکانات اطلاع رساني و ارتباطي (از گفت وگويي ساده و مستقيم با مخاطب تا گفت وگوهاي غيرمستقيم و در عرصه مجازي) به مقابله با اين مفاهيم (عوام فريبي و شارلاتانيسم) برخيزيم و از گسترش و ماندگاري آنها در اين سرزمين اهورايي پيشگيري کنيم. شعار ماندگار ايران زمين، جز پندار نيک، کردار نيک، و گفتار نيک نيست.
ميان دو جهان
بابک مهديزاده

وقتي رضاشاه پهلوي اولين دولت مدرن در ايران را به وجود آورد و به واسطه وابستگي اش به انگليس و غرب، مظاهر غربي به سرعت وارد ايران شد اولين چيزي که نصيب ايرانيان از کالاهاي غربي شد نه علم و دانش شان بلکه کلاه شاپو بود و يک پارچه دراز و شيک به نام کراوات. وقتي که به زور شيک شديم و پر زرق و برق عين آل کاپون و روسري هم از سر زنان افتاد فقط ظاهرمان به غربي ها رفت و باطن مان همچنان استبدادي باقي ماند. شاه و پسرش سقوط کردند و انقلاب و بعد از آن يک جنگ خشونت بار و ويرانگر ايرانياني را که به ظاهر آراسته و غربي شده بودند و داشتند به سمت تجمل پيش مي رفتند دوباره از تب و تاب انداخت و سنت (البته به قرائت حاکمان) مجدداً بر تجدد غلبه کرد تا اينکه جنگ تمام شد و دوران سازندگي فرارسيد. يادم هست آن دوران تازه مبلمان وارد منازل شد، آشپزخانه اوپن نماد زندگي شهرنشيني متجددانه شد، تلويزيون هاي رنگي يکي يکي راه خانه ها را پيدا کردند و سپس ويدئو و کامپيوتر تا دورترين دهکده ها هم رخنه کردند. دنيا که پر زرق و برق تر مي شد نمادهاي مدرنيته هم به ايران مي آمد؛ آپارتمان هاي کوچک با وسايلي کم اما گران و مدرن و ديجيتالي، ماشين هاي شيک و سيستماتيک، دانشگاه آزاد، ماهواره، اينترنت، غذاهاي فست فودي و آماده، تورهاي مسافرتي چند روزه، لباس هاي مارک دار معروف خارجي، فيلم هاي داغ هاليوودي و جشن هاي باشکوه خانوادگي و انواع و اقسام پارتي ها و حتي تبريک روزي مانند ولنتاين... جزيي از زندگي جديد ايراني شد. در اين برخورد تمدن ها سنت در هوا معلق بود. از يک سو کسي به دنبال تبيين مشترکي از سنت نبود و هر کس بنا به تفکر و ايدئولوژي خود سنت را تعريف مي کرد؛ يکي سنت را ريشه در ايران باستان مي دانست و ديگري سنت را در دل اسلام جست وجو مي کرد، برخي هم آمدند تا بلکه بتوانند از دل ايران و اسلام يک هويت مشترک دربياورند که باز هم قرائت ها متفاوت شد. خلاصه آنکه دنيا به سرعت پيش مي رفت و نصيب ما ايرانيان نيز باز هم ظواهر غرب شد. سالانه تعداد زيادي از ايرانيان به خارج سفر مي کنند اما تنها سوغات فرنگ لباس است و خوراکي. نه تميزي شهرهايش چندان چشم ايرانيان را مي گيرد و نه فرهنگ شهرنشيني شان. مهريه شد بلاي جان، جهيزيه هم کابوس زندگي. دختران شروع کردند به امتيازگيري؛ کادوي قبل از ازدواج، کادوي هنگام عقد، کادوي پاتختي، کادوي اولين شب يلداي زندگي مشترک، کادوي پاگشا و ده ها کادوي ديگر و اين شد حق زن بر مرد. يعني باز هم ظاهر. اما در عوض زنان شديداً فرنگي شده و آلامدشده شهري باز هم نه خبر از حق حضانت فرزند داشتند نه حق طلاق و نه حتي حق سفر به خارج از کشور بدون اذن ولي. زن ايراني برابري زن و مرد در غرب را ديد اما متوجه ماهيتش نشد. همان طور که همه چيز را از غرب گرفتيم اما نيم بند. پارلمان ما براساس الگوي غربي بود اما ماهيتش تفاوت ها داشت با همتاي سالخورده اش و از دموکراسي فقط راي دادنش ماند براي ما. قانون ما هم تلفيقي از تجدد و سنت شد اما نه به کارايي هر دو. دانشگاه هاي ما نيز در آرزوي رسيدن به پدربزرگان غربي خود هستند و دانشجويان ما نيز سوداي بورسيه در سر مي پرورانند. اما همه چيزمان ظاهر شده است و در بعضي اوقات همين ظاهر را هم نمي توانيم درست اجرا کنيم، مانند شهرسازي هايمان که در بي درو پيکري بي مثال است.

زمان به سرعت مي گذرد، دنياي پيشرفته دست از سر زمين برداشته و مي خواهد کهکشان ها را فتح کند، انديشمندانش از مدرنيته هم عبور کرده اند و مي خواهند پست مدرنيته را هم از سر بگذرانند و ما همچنان درگير آنيم که آيا سنت بهتر است يا تجدد و در اين کشاکش تاريخي هم سنت مان را از دست داديم و هم از تجدد فقط ظاهرش آن هم نصفه و نيمه نصيبمان شد. زندگي مدرن امروزي ما تبديل به يک زندگي پر از اضطراب شده، هم سنتش غيرقابل تحمل شده و هم مدرنيته اش بلاي جان. ايرانيان، معلق در هوا به دنبال حسي نوستالژيک مي گردند تا روزهاي سخت خود را با داستان هاي پدربزرگ ها و مادربزرگ ها سر کنند. اما حيف که نسل جديد اجداد داستانگوي خود را حتي نديده اند و در بحران فروپاشي اخلاقي ناشي از سرگيجه فرهنگي بر خط هاي سن خود، بي هدف، اضافه مي کنند.
سرنوشت شاهان از سقوط صفويه تا پيروزي انقلاب اسلامي (بخش دوم)
نعمت احمدي

چند روز بعد شايعه مرگ نادر در دهلي پيچيد. مردم به سپاهيان وي حمله کردند و تعدادي را کشتند. فرمان کشتار عمومي صادر شد. تعداد بي شماري مردم عادي کشته شدند. سرانجام محمدشاه گورکاني کليد خزائن شهر را به نادر تقديم کرد و نادر نيز غرامتي حدود شش ميليون روپيه نقد و 500 هزار روپيه جواهر و لباس که تخت طاوس و الماس کوه نور از آن جمله بودند را دريافت داشت. دختر محمدشاه را براي پسرش نصرالله ميرزا خواستگاري کرد. وقتي عاقد دربار گورکاني از داماد خواست به رسم دامادهاي درباري هفت پشت خود را با ذکر نام و عناوين بشمارد، جمله معروف نادر فرزند شمشير را هفت بار تکرار کرد و اين لقب براي او ماند. بعد از فتح دهلي ديگر نادر قهرمان نبود بلکه حريص زراندوز بود که به هر بهانه يي بر مردم سخت مي گرفت تا جايي که در سال 1154 در جنگل هاي مازندران قصد کشتن او را کردند و از تيري که به سوي او شليک شد جراحتي برداشت. به فوريت پسر شجاعش رضاقلي ميرزا را طرف اتهام قرار داد و با تشکيل مجلسي فرمايشي به رغم انکار رضاقلي، او را متهم به تحريک سوءقصد کرد و اين مرد با لياقت را کور کرد. وقتي پشيمان شد افرادي را که در آن جلسه محاکمه صوري حضور داشتند به اين بهانه که چرا مانع نشدند تا رضاقلي ميرزا را کور نکند، همه را کورکرد. از اين تاريخ است که نادر به اعمالي دست زد که ناشي از اختلال مشاعرش بود. شش سال ديگر نيز نادر بي حاصل بر پشت اسب از اين سوي ايران به آن سو در حرکت بود. به همه بي اعتماد بود و در نهايت به سال 1160 هجري قمري، نادر که از سربازي ساده به قهرمان و ناجي ايران و سپس شاهي حريص و جنايتکار تبديل شده بود نيمه شب در چادرش در حوالي فتح آباد قوچان کشته شد. سپاه او از هم پاشيد و خزائن فراواني که به دست آورده بود به تاراج رفت حاصل اينکه؛

سرشب به سرشوق تاراج داشت

سحرگه نه تن به سر نه به سرتاج داشت

قضاوت در مورد نادر سخت است؛ جواني راهزن که به اسارت ازبکان افتاد و بعد از رهايي به خدمت حاکم منطقه کوچک ابيورد درآمد و با ازدواج با دختر حاکم راه ترقي خود را باز کرد. جنگجويي صاحب نظر و طراحي کارکشته در جنگ ها بود، به طوري که در فتح دهلي نوشته اند لشگر نادر قريب 60 هزار نفر بودند، حال اينکه محمدشاه گورکاني با 300هزار سپاهي به همراه هزار عراده توپ و دو هزار فيل جنگي در دشت کرنال در بهترين موقعيت محلي آماده دفاع از شهر بود. يکي از طرح هاي نادر در اين جنگ، از کار انداختن فيل هاي جنگي محمدشاه بود. او بر پشت شتران باري آتش افروخت و شترها را به سوي فيل ها فرستاد، شعله هاي آتش شتران را به حيواناتي مهار نشدني تبديل کرد و فيل ها از هيبت آنها و آتش افروخته به وحشت افتادند و رو به سوي لشگر محمدشاه فرار کردند. عراده هاي توپ را از کار انداختند و سپاهيان خودي را زير گرفتند. او با اين ابتکار ساده، توانست با کمترين تلفات شکست اوليه را به سپاه محمدشاه وارد کند و آنگاه سواران زنده خود را وارد کارزار و لشگر در حال فرار را به شکستي سخت گرفتار کرد. خط سير حملات نادر بر ازبکان و عثماني و قفقاز و هند را اگر ترسيم کنيم به اندازه چندين سلسله پادشاهي او در جنگ شرکت کرد و به دفعات از مغرب تا مشرق و از شمال تا جنوب کشور را درنورديد، روس ها را از ايران اخراج کرد و عثماني را به زانو درآورد اما نتوانست به رغم اين همه فتوحات حکومتي مقتدر براي وارثان خود برجاي بگذارد. بعضي فتح دهلي را سرآغاز ضعف هند و استعمار و حضور دولت انگليس در هندوستان مي دانند؛ سرآغازي که نقشه آسيا را به هم ريخت و بيش از همه، ايران از همسايگي انگليس آسيب ديد که در ادامه به آن خواهيم پرداخت.
عناوين اين صفحه
شارلاتانيسم و عوام فريبي
ميان دو جهان
سرنوشت شاهان از سقوط صفويه تا پيروزي انقلاب اسلامي (بخش دوم)

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام