علي چنگيزي

«موناليزاي منتشر» عنوان رماني است نوشته «شاهرخ گيوا» نويسنده جواني که پيش از اين رمان، مجموعه داستاني به نام «مسيح، سين، فنجان قهوه و سيگار نيم سوخته» از او منتشر شده است. «موناليزاي منتشر» بازگوکننده عشقي موروثي است در ميان خانداني اصيل. «قيونلوها» خانواده يي اشراف زاده و منتسب به دربار و حکومت قاجار هستند. افسانه يي در ميان اعضاي اين خانواده وجود دارد که بر اساس آن هر يک از آنها اگر عاشق بشوند، سرانجام اين عشق به جنون و مرگ منتهي خواهد شد. عشقي که چون مرضي مسري طول تاريخ را طي مي کند و فرزندان خاندان «قيونلوها» را مبتلا مي کند. انگار يک جور بي قراري توي وجود ايشان باشد که آن را تا آخر عمر بر دوش مي کشند و دست آخر آن را براي فرزندان شان به ارث مي گذارند. ماجراي کتاب از اوايل دوره قاجار آغاز مي شود و با گذر از آن به دوران پهلوي و در نهايت به زمان حال مي رسد.
«موناليزاي منتشر» 9 فصل دارد و هر فصل داستان جداگانه نسلي از خاندان «قيونلوها» را به تصوير مي کشد. تخم و ترکه يي که به هر نحو و در هر شرايطي گرفتار اين بيماري موروثي مي شوند. هر کدام از فصل هاي کتاب را مي شود داستاني جدا دانست با ماهيتي کمابيش مستقل. هر کدام از «قيونلوها» از «هادي خان» نواده «فيروزخان قيونلو» گرفته تا «شکرالله خان» و ديگران که پشت و تيره همگي شان به عشاقي مي رسد که حاصل دلدادگي شان به ديوانگي ختم مي شده است، روايتي دارند جدا. رشته يي که داستان ها را به هم متصل مي کند همين جنون و عشق ويران کننده است. به تعبيري مي توان گفت نويسنده داستان هاي کوتاهي را در «جعبه رمان» قرار داده است منتها نويسنده اين داستان هاي کوتاه را با رشته يي باريک به هم متصل کرده است. در کنار حادثه اصلي در هر فصل حوادثي جانبي رخ مي دهد که حول مرکزيت اين جنون مي گردد؛ شايد به همين دليل هر کدام از فصل هاي کتاب به نحوي روايت مي شوند مختص به خود آن فصل. گاه راوي خود از خاندان بخت برگشته «قيونلوها» است و گاه راوي ناظري بيروني است که جنون اين خاندان را به تماشا نشسته است و...
زبان هم کمابيش در هر فصل با فصل قبل از آن تفاوتي، هرچند ظريف مي کند. زبان براي هر نسل از اين خاندان متناسب است با دوراني که در آن زندگي مي کند و عجيب نيست که در ابتدا روايت با نثر مکلف و پرطمطراق مثل اين نقل مي شود که در دوران قجري مرسوم بود؛ «اين را به تهنيت به او برسان و بگو؛ هادي خان بر اضطراب و نحوست موروثي اش فائق شد، بگو؛ ...» (ص7)
«شاهرخ گيوا» نسبتاً به خوبي از پس اين تغيير زبان، که در طول زمان به وجود آمده، برآمده است.
هر چند در بدو امر داستان کتاب و به تعبيري داستان هاي کتاب رنگ و بوي تکراري بودن دارند اما با توجه به تکنيک هايي که نويسنده به کار بسته است و همچنين زبان داستان - که بي شک از نقاط قوت رمان است - داستان کشش لازم را براي دنبال کردن دارد. هرچند من خواننده با لو رفتن ماجراي اصلي کتاب در همان دو سه فصل اول انتظار جوش و جلايي دارم از سوي فرزندان اين خاندان بداقبال براي درمان و شکستن اين طلسم؛ انتظاري که تا پايان کتاب بي نتيجه مي ماند. خواننده در طول داستان خانداني مي بيند که بيش از اندازه دست و پاچلفتي اند و به قولي سرسپرده اين عشق شده اند و جوري به آن تن داده اند و باورش کرده اند که باورش براي خواننده کم کم و با گذشت دو سه فصل اول مشکل مي شود. اين دست و پا بسته بودن چندان به مذاق من خواننده خوش نيامد آن هم دست بسته بودني که در طول چند نسل مرتباً تکرار و تکرار مي شود. شايد اگر اين تن ندادن و عصيان حتي يک نسل از اين خاندان بر ضد اين طلسم بود ماجرا گستردگي بيشتري پيدا مي کرد و تو دل بروتر از آب درمي آمد. اين گونه شايد شخصيت هاي کتاب عمق بيشتري پيدا مي کردند و دست کم يکي دوتايشان در کتاب برجسته تر مي شدند و به ذهن مي ماندند.
«موناليزاي منتشر» را نشر ققنوس به تازگي منتشر کرده است.