دوشنبه، 14 ارديبهشت 1388 - شماره 1942
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: سينما
بحثي درباره آنچه در ايران از سينماي معنوي فهم مي شود
آيا سينما مي تواند مظهر تجليات ديني باشد

حسين معززي نيا

پرداختن به تعابيري از قبيل «سينماي ديني» و «سينماي معنوي» و ساختن ترکيباتي مثل «سينماي معناگرا» و «سينما در جست و جوي حقيقت» نزد ما دلايل و سوابقي دارد به کلي متفاوت با جريان عمومي سينما در جهان. گمان مي کنم ابتدا بايد اين تفاوت مشخص شود و مورد تاکيد قرار گيرد تا بدانيم تلقي ما از اين تعابير چيست و چرا به آنها مي پردازيم و تا چه اندازه ممکن است بتوان بين دغدغه هاي خاص ما با مباحث طرح شده در تاريخ نظريه پردازي سينما به نقطه اشتراکي دست يافت.

روشن است که خاستگاه سينما در جهان يک خاستگاه ديني نيست. از هر جنبه که بنگريم، چه سينما را هنر بدانيم، چه صنعت، چه تکنولوژي و چه رسانه، جست و جويمان براي يافتن يک منشاء ديني براي اين پديده قرن بيستم حاصلي دربر نخواهد داشت. و از سوي ديگر چنانچه در پي يافتن دلايل پيدايش سينما باشيم نيز، چه در بررسي تاريخي فلسفي و چه در ارزيابي فني تکنولوژيک، باز هم انگيزه و بستري ديني ملاحظه نخواهيم کرد.

از منظر تاريخي، پيدايش و رشد سينما ادامه سيري است که با ظهور وسايل تکنولوژيک در دوران پس از رنسانس آغاز شد. همان طور که مي دانيم، مقدمه ماجرا به اين ترتيب است که از دل تفکر تکنولوژيک وسايل و ابزار تکنولوژيک پديدار مي شوند و ظهور ماشين و گسترش اتوماسيون باعث مي شود تفکر تکنولوژيک خودش را در قالب وسايل و اشيايي قابل استفاده براي بشر جديد به ظهور برساند. در ابتدا مهم ترين ويژگي اين محصولات جديد، سهل کردن کار براي انسان پنداشته مي شد، اما به تدريج وسايل ديگري نيز عرضه شدند که از يک سو به کار برقراري آسان تر «ارتباط» ميان آدم ها مي آمدند و از سوي ديگر مفرح بودند و سرگرم کننده، و قرار بود «اوقات فراغت» توده هاي انساني را پر کنند؛ اوقات فراغت کساني را که خسته از کار دشوار روزانه به خانه برمي گشتند تا ساعات فراغت از کارشان را به خوشي سپري کنند.

سينما از سوي ديگر نتيجه سال ها اختراع و اکتشاف علمي است؛ سرگذشتي که از پيدايش عکاسي در سال هاي ابتداي قرن نوزدهم آغاز مي شود و تا تکميل دستگاه هاي اوليه اديسون و استفاده از دوربين فيلمبرداري توسط برادران لومي ير، داستان پرفراز و نشيبي را طي مي کند و به تدريج در کمال ناباوري ناظران اوليه، از قالب يک اختراع شگفت انگيز علمي درمي آيد و تبديل به يکي از درآمدزاترين صنايع قرن جديد مي شود.

اما نکته اصلي در بحث ما اين است که همه اين عرصه ها، يعني پيشينه تکنولوژيک منجر به پيدايش سينما، قلمرو علم تجربي، و حوزه اقتصاد و صنعت، در يک نقطه با هم اشتراک دارند و آن هم تعلق شان به دنياي مدرن است. سينما به هر شکل که تعريف شود، بي شک از مهم ترين و پيچيده ترين دستاوردهاي مدرنيته است و گمان مي کنم روشن است که تفکر مدرن، باز به هر شکل که تعريف شود، بي شک تفکري سکولار و غيرديني است. امروز براي ما روشن است که تفکر مدرن اساساً با کنار گذاشتن دوران تعهد ديني موجوديت پيدا مي کند و با التزام به «علم» و تاکيد بر محوريت علم تجربي به ظهور مي رسد و خود به خود عالمي را محقق مي کند که «غيرديني» است. يکي از سوءتفاهم هاي رايج هنگام طرح اين نوع مباحث

- به خصوص در ميان مخاطباني که التزام ديني دارند ـ اين است که تصور مي شود اشاره به غيرديني بودن دنياي مدرن به اين معناست که عالم جديد همه تلاشش را در جهت مخالفت با دين و براندازي دين به کار برده است. و آن وقت گروهي اظهار تعجب مي کنند که پس چطور خودشان هنوز مومن باقي مانده اند و اگر دنياي جديد دين ستيز است چرا به غارت ايمان آنها نپرداخته، و گروهي ديگر هم به اين باور مي رسند که در بهره گيري عملي از اين سخنان بايد به مقابله با دنياي جديد و تلاش براي نابود کردنش برخيزند، چرا که ما دينداريم و دنياي جديد، دين ستيز و بنابراين بايد به جنگ با اين دشمن پرداخت. مشکل از آنجا شروع مي شود که عموماً به اين نکته توجه نمي کنند که «غيرديني» بودن يک تفکر و تمدن لزوماً به معناي «ضدديني» بودنش نيست. عالم امروز با قصد نابود کردن دين شکل نگرفته است. البته بديهي است کساني در دنيا هستند که چنين قصدي دارند، اما چنين افرادي در همه ادوار تاريخ بشر وجود داشته اند و مشخصاً از عوارض دنياي مدرن به حساب نمي آيند. عالم امروز غيرديني است، به اين معنا که با تعهد به دين و التزام به اينکه دين، دايرمدار امور عالم باشد شکل نگرفته است، بلکه دين را به عنوان امري موجود به رسميت شناخته و در کنار ديگر پديده ها قرار مي دهد. مي گويد افراد بشر اختيار دارند درباره نحوه به سامان رساندن زندگي خويش تصميم بگيرند و دين هم يکي از چند پيشنهاد موجود است براي تعيين اصول زندگي فردي و اجتماعي. اما دنياي مدرن خودش از ابتدا ترجيح داده برخلاف قرون پيش از رنسانس، انتخابش براي تعيين راه و رسم زندگي، دين نباشد. آنچه در ابتداي تاريخ جديد، جايگزين دين شده، علم است و پايه گذاران تفکر مدرن پيشنهاد کرده اند علم را زيربناي دوران جديد فرض کنيم و به همه امور ـ حتي به دين ـ از منظر علمي نگاه کنيم. بنابراين شأن دين در اين تمدن، هم عرض معرفت هاي ديگري است که انسان ها مي توانند براي خود برگزينند يا از آن دوري کنند.

اين نگاه در همه آنچه در قرون اخير از ناحيه تفکر مدرن صادر شده و موجوديت پيدا کرده، جاري است و مقوله يي مثل سينما هم در اين ميان استثنا به حساب نمي آيد و از هر وجه بررسي اش کنيم به زمينه هاي ديني برنمي خوريم؛ در شأن علمي اش، اختراعي است شگفت آور که به آرزويي درازمدت براي متحرک کردن تصوير ثبت شده پاسخ مي گويد. در شأن رسانه يي اش، ادامه تحولي است که متخصصان علم ارتباطات با اشاره به جايگزيني تصوير به جاي خط و نقاشي و ديگر نشانه هاي ارتباطي دوران ماقبل مدرن، مشخصاتش را توصيف مي کنند و آن را دستاوردي بي نظير در ترکيب ويژگي هاي رسانه هاي پيش از خود مي دانند. در شأن صنعتي اش، تا سال ها بي رقيب بود و پردرآمدترين صنعت سرگرمي ساز جهان به حساب مي آمد که درآمد هنگفت و بي دردسري را نصيب صاحبانش مي کرد و چرخه درآمدزايي مطمئن و بادوامي داشت. و در شأن هنري ، يکي از دستاوردهاي هنر مدرن به حساب مي آيد و زبان و قواعد زيبايي شناسي و قوانين ساختاري اش را به تمامي از اصول هنر مدرن اخذ مي کند. و مي دانيم که هنر مدرن نيز ذاتاً با اصالت دادن به سوبژکتيويسم و فرديت منقطع هنرمند شکل مي گيرد و التزامي به هيچ منبع الهام از پيش تعيين شده يي ندارد و از اين حيث همچون ديگر دستاوردهاي تمدن جديد، غيرديني است.

با عنايت به مقدمات ذکرشده است که وقتي در تاريخ مباحث تئوريک سينماي جهان به جست وجو مي پردازيم و سعي مي کنيم عقايد مطرح شده درباره تعابيري از قبيل سينماي ديني را دسته بندي کنيم، به نوشته هايي برمي خوريم که در توصيف آثار و احوال سينماگراني نوشته شده اند که موضوع آثارشان دين بوده است و کمتر به مکتوباتي برمي خوريم که دغدغه بررسي نسبت سينما و دين در معناي عمومي اش را داشته باشند چرا که مطابق با اقتضائات عالم جديد و متناسب با آنچه پيش از اين مرور کرديم، فرض اوليه آنها اين است که سينما مي تواند به حوزه هاي مضموني متنوعي بپردازد که يکي از آنها هم دين است؛ پس همان طور که مي شود آثار سينماگري را مورد مطالعه قرار داد که در طول دوران کاري اش به روايت داستان هايي درباره نسبت انسان و طبيعت علاقه نشان داده، به همين ترتيب مي توان مجموعه فيلم هاي کسي را ارزيابي کرد که نسبت انسان با دين را موضوع کارش قرار داده است. و به همين دليل کمتر پيش مي آيد صرف روايت کردن يک داستان مذهبي، باعث شود يک فيلمساز در زمره سينماگراني درآيد که دغدغه ديني دارند و بعيد است مثلاً سيسيل ب. دوميل را به دليل ساختن فيلم «ده فرمان» يک سينماگر ديني به حساب آورند يا هنري کينگ را به خاطر فيلم «آهنگ برنادت» يا هنري کاستر را به خاطر فيلم «خرقه». اين نوع فيلم ها در رده فيلم هاي متعلق به ژانر تاريخي مذهبي قرار مي گيرند و سازندگان شان ممکن است قبل از اين فيلم يک وسترن ساخته باشند و پس از اين هم يک کمدي. فيلمسازان زيادي بوده اند که در ژانرهاي گوناگون طبع آزمايي کرده اند و معمول نيست که اگر کسي در کارنامه سينمايي اش، تجربه يي هم در ژانر تاريخي مذهبي ثبت کرده، او را فيلمسازي با دغدغه هاي ديني معرفي کنند، هرچند يکي از فيلم هايش درباره مشهورترين شخصيت ها و وقايع ديني باشد. اما در آن سو مشاهده مي کنيد سينماگري همچون اينگمار برگمان را که تقريباً هيچ گاه فيلمي درباره عناصر و نشانه هاي مشخص ديني نساخته، يک فيلمساز ديني به حساب مي آورند به اين دليل که در عمده آثارش در پي جست وجوي نسبت ميان انسان و منبع آفرينش است و شخصيت هايش معمولاً در سرگرداني بين کفر و ايمان به سر مي برند يا فيلمسازي مثل کارل تئودور دراير و حتي فيلمسازي مثل لوئيس بونوئل را که با پيروي از مرام سوررئاليست ها عموماً از جنبه سلبي به موضوع مذهب پرداخته و بسياري از آثارش به ترويج الحاد مي پردازند. بنابراين مي بينيم در اين نوع نگاه، با پيروي از همان قاعده هنر مدرن که پيش از اين ذکر شد، فيلمسازي که دين و موضوعات حول و حوش آن را «سوبژه» خود کرده و تلاش کند کلنجارهاي ذهني اش با موضوع را از طريق آفريدن شخصيت هاي مختلف داستان و نوشتن گفت وگو هايي براي آنها تجسم بخشد، يک فيلمساز ديني به حساب مي آيد؛ حالا چه مجموعه آثارش در جهت ترويج دين شکل گرفته باشد و چه در نفي دين و چه در فيلم هايش با شخصيت ها و تعاليم يک دين مشخص سر و کار داشته باشد و چه نداشته باشد. و فيلمسازاني را که صرفاً به روايت ابژکتيو يک داستان مذهبي پرداخته اند در زمره سينماگران ديني محسوب نمي کنند.

و اما درباره خودمان؛ شرايط ورود سينما به کشور ما و توسعه يافتنش تفاوت مهمي با همان تلقي رايج از کارکرد سينما در مغرب زمين نداشته و تا پيش از وقوع انقلاب اسلامي، دست اندرکاران سينماي ايران نيز در پي تحقق همان غاياتي بودند که در سينماي دنيا مرسوم بود. حداکثر اينکه سينماي ما به دليل مواجهه اش با مخاطب ايراني، خصوصياتي بومي يافته بود که وجه تمايز آن با سينماي ديگر کشورها به حساب مي آمد. شرايط عمومي اين سينما به گونه يي پيش رفت که به ظهور پديده فيلمفارسي و رواج ابتذال و بي اخلاقي در دهه 50 انجاميد و در نهايت، پيش از پيروزي انقلاب در سال 1356 رسماً ورشکسته شد. آنچه پس از انقلاب رخ داد اين بود که در شرايطي که هنوز در مشروع بودن يا نبودن وجود خود سينما و ادامه فعاليت سينماگران ترديد وجود داشت، نظريه هاي رايج اولين سال هاي پس از انقلاب ظاهراً تکليف سينما را نيز مشخص کرد؛ سينما يا بايد «اسلامي» شود يا اصلاً نبايد باشد. اين نظريه يي بود که در آن ايام درباره اغلب دستاوردهاي تمدن جديد اظهار مي شد و کمتر کسي هم در درست بودنش ترديد مي کرد، چرا که اين مباحث در حکومت تازه تاسيسي مطرح مي شد که نامش با قيد اسلامي همراه شده بود؛ جمهوري اسلامي و به نظر مي رسيد همان طور که در ترکيب «جمهوري اسلامي» شيوه مدرن اداره حکومت در دنياي امروز با قيد «اسلامي» همراه شده، ديگر دستاوردهاي تمدن مدرن نيز با ضميمه شدن کلمه اسلامي به دنبال شان قابل استفاده خواهند شد و لازم نيست به کلي کنار گذاشته شوند. و با همين تصور بود که در آن سال ها تعابير فراواني بر همين وزن ساخته شد؛ از اقتصاد اسلامي و فرهنگ اسلامي و بانکداري اسلامي و دانشگاه اسلامي گرفته تا هنر اسلامي و سينماي اسلامي.

نمي دانم کساني که در آن سال ها چنين ترکيباتي را ساختند و به کار بردند تا چه اندازه به ماهيت فلسفي عمل خويش آگاه بودند و آيا مي دانستند اين عمل شان در واقع نوعي مقابله با دستاوردهاي تمدن غيرديني مسلط بر جهان است يا نه، اما هر چه بود، ادامه اين روند به وضوح نشان مي داد تفکري در ايران پس از انقلاب رواج يافته که مفروضات اوليه دنياي مدرن را به رسميت نمي شناسد و تاکيد دارد هيچ يک از دستاوردهاي دنياي جديد را پيشاپيش نمي پذيرد، مگر آنکه با دين سازگاري داشته باشند. افزوده شدن هاي پي در پي قيد «اسلامي» به کلماتي مثل اقتصاد و آموزش و علم و هنر، تاکيدي به حساب مي آمد بر پا گرفتن حکومتي که مي خواهد در دل دنياي مدرن، بار ديگر به تفکر سنتي رجوع و نسبت همه چيز را ابتدا با دين روشن کند و در همه امور، از سياست حکومتي تا برنامه ريزي براي اوقات فراغت مردم، دين را دايرمدار قرار دهد. از اينجا بود که به تدريج نوشته هايي در تشريح «هنر اسلامي» و «هنر ديني» منتشر شد و علاوه بر تلاش هاي نظريه پردازان، در حوزه عمل نيز مسوولاني بر سر کار آمدند که وظيفه داشتند تلفيق هنر مدرن با تفکر اسلامي، يا به عبارت ديگر به خدمت درآوردن ابزارهاي هنر مدرن در جهت بيان مفاهيم اسلامي را به منصه ظهور برسانند و تجسم ببخشند. پديدار شدن جرياني موسوم به «سينماي عرفاني» در اولين دهه شکل گيري سينماي نوين ايران نتيجه مستقيم همين تلقي بود. متصديان امر به اين نتيجه رسيده بودند که جنبه شرعي دين شايد نشانه هاي مفهومي يا بصري چنداني براي عرضه در مديوم سينما نداشته باشد و در سينماي جهان هم نمونه مشابهي براي تاثيرپذيري نيافته بودند، بنابراين با سرمشق قرار دادن فيلم هاي دشوار و نمادين سينماگران شوروي سابق همچون آندري تارکوفسکي و سرگئي پاراجانف که به واسطه سانسور شديد دولت هاي کمونيستي به زباني مبهم و رمزآلود خو گرفته بودند، و تجويز استفاده از مفاهيم عرفاني، نوعي از سينما را رواج دادند که ظاهراً تنها گزينه ممکن براي دور شدن از جريان فيلمفارسي و دستيابي به سينمايي متناسب با انقلاب اسلامي به نظر مي رسيد.

در اينجا قصد نداريم به آسيب شناسي اين جريان و همچنين آسيب شناسي ديگر تلقي هاي مشابهي که در سال هاي بعد و توسط مديران بعدي سينماي ايران رواج داده شد، بپردازيم، چرا که بحث مفصلي است و مجالي گسترده مي طلبد. آنچه به بحث ما ارتباط پيدا مي کند، ادامه يافتن تلقي عجين کردن سينما با دين در نحوه مديريت و نظريه پردازي سينماي پس از انقلاب است که حالا در اين سال ها خودش را در قالب تعابير جديدي همچون «سينماي معناگرا» و «سينماي در جست و جوي حقيقت» نشان مي دهد. در طول نزديک به سه دهه يي که از عمر سينماي جديد ايران گذشته، مديران مختلفي با سلايق متنوع بر سر کار آمده اند، اما وجه مشترک همه شان ابداع تعابيري بوده که به رغم تفاوت ظاهري شان با هم، کماکان ترويج کننده همان هدف اوليه اند؛ به خدمت درآوردن سينما براي بيان حقايق ديني. گمان مي کنم همين اندازه توضيحات کافي است براي آنکه تفاوت تلقي ما از سينما و نحوه کارکردش را با آنچه در تاريخ سينماي غرب اتفاق افتاده، متوجه شويم. روشن است که اين نحو از تقرب ما به سينما کاملاً منحصر به فرد است؛ ما از ابتداي انقلاب موجوديت سينما را در گرو اين دانسته ايم که بتواند روزي به تمامي در خدمت دين درآيد، در حالي که در سينماي جهان اساساً نسبت مستقيمي بين ماهيت سينما و دين وجود نداشته و ندارد؛ جايگاه دين همواره به عنوان يکي از موضوعاتي که مي توانسته دستمايه کار يک سينماگر قرار گيرد، در نظر گرفته شده و نه بيشتر. در اين مقايسه است که مشخص مي شود حتي ترکيب «سينماي ديني» در نوشته ها و اقوال صاحب نظران غربي ارتباطي با کاربرد اين تعبير نزد ما ندارد.

گمان مي کنم دليل اين نوع مواجهه ما با سينما و تلاش براي محقق کردن تعابيري از قبيل «سينماي ديني» به سابقه ديگري نيز رجوع دارد؛ ما با مراجعه به حافظه تاريخي مان، نمونه هايي از هنرهاي سنتي و بومي را به ياد مي آوريم که به سادگي در خدمت بيان مفاهيم مورد علاقه مان در مي آمدند. ما هنرهايي مثل خوشنويسي، سفالگري، نگارگري، تذهيب و معماري را سراغ داريم که در دوران هاي پيش از پيدايش هنر مدرن، ظاهراً به راحتي در خدمت انتقال مفاهيمي که هنرمند طلب مي کرده، قرار گرفته اند و براي مثال پديده يي همچون معماري اسلامي نه تنها براي ما تعبير غريب و ناملموسي به نظر نمي رسد، بلکه ده ها نمونه مشهور و درخشان آن را در کشور خودمان مي بينيم و هنوز هم تحت تاثير قرار مي گيريم. يا در نمونه هاي ساده تر، به خدمت درآمدن هنر خوشنويسي براي انتقال مفاهيم ديني را کار دشواري نمي پنداريم، چرا که کل ساز و کار اجرايي آن در پيش چشم ماست و فکر مي کنيم کار پيچيده يي نيست که يک هنرمند خوشنويس تلاش کند آيه يي يا حديثي يا کلامي از بزرگان دين را به شيوه يي موثر عرضه کند؛ کافي است بخواهد و دلش با موضوع باشد. اين تصور چندان هم نادرست نيست و شايد بشود گفت نسبت هنرهاي سنتي با موضوع شان در خيلي از موارد نسبت ظرف و مظروف است و آن هنرها مي توانند در خدمت بيان هر مضموني درآيند. با رجوع به اين سابقه است که تصور مي کنيم هنرهاي دوران جديد هم مي توانند چنين نسبتي با مضمون مورد نظر ما برقرار کنند و اغلب مي گوييم اگر کسي فوت و فن اين هنرها را بياموزد، مي تواند مضمون ديني را از طريق اين «ابزار»ها منتقل کند. و کمتر پيش آمده که از خودمان بپرسيم اگر چنين نسبتي بين فرم و محتواي هنري همچون سينما برقرار است، پس چرا ما هنوز هم پس از نزديک به 30 سال از گذشت انقلاب اسلامي موفق نشده ايم سينماگراني تربيت و فيلم هايي توليد کنيم که حداقل در نيمي از توليدات سالانه مان مصداق سينماي ديني به حساب بيايند.

واقع آن است که ديگر وقتش رسيده بپذيريم سينما يک ابزار بياني رام و مطيع نيست که در صورت تسلط بر قواعد بياني اش موفق شويم هر مفهومي را به واسطه آن منتقل کنيم. سينما پديده پيچيده يي است با وجوهي متفاوت و گاه متناقض که قابليت ها و خصوصياتش را در طول بيش از 100 سال تاريخ پرحادثه اش تثبيت کرده. تلاش براي تغيير اين قابليت ها و استفاده از سينما براي برآورده کردن مقاصدي بسيار متفاوت با آنچه در تمام دوران ها مشاهده شده، دشواري هايي دارد که ابتدا بايد در نظر گرفته شود. ما بايد در وهله اول دريابيم که با پديده يي غيرديني مواجهيم که در طول تاريخ موجوديتش بيش از هر چيز وظيفه سرگرم کردن مردم را برعهده داشته و ساعات تفريح و استراحت آنها را به خود اختصاص داده، نه لحظاتي را که آمادگي براي تذکر و تنبه داشته اند. و از سوي ديگر با پديده يي مواجهيم که به واسطه پيچيدگي کم سابقه و ساختار پيش بيني ناپذيرش سال هاست صاحب نظران را با اين دشواري مواجه ساخته که رسانه بنامندش يا هنر يا صنعت يا تکنولوژي يا محصولي غيرمتعارف تر از همه اين نوع توصيفات. روزگاري بود که سينما را وسيله سرگرمي و تفريح مردم عامي و کم سواد فرض مي کردند و تاکيد مي شد تماشاي فيلم در شأن نخبگان جامعه نيست، و چند سال بعد در اواخر دوران سينماي صامت نظريه پردازان مشهوري درصدد تاکيد بر اين نکته برآمدند که سينما هنر هفتم و جامع ترين دستاورد هنر جديد است که وزن و اعتباري به اندازه همه هنرهاي سترگ و گرانقدر دوران هاي گذشته دارد. با پديده يي تا اين حد پيچيده و چندلايه نمي توان به همان سادگي مواجه شد که منطق هنرهاي سنتي مان ايجاب مي کند. قدر مسلم اين است که مي توان از سينما براي طرح موثر مضامين ديني بهره برد. اين امري ناممکن نيست، اما براي هموار شدن اين مسير شايد بايد تلاش متفاوتي را براي درک ماهيت سينما و قابليت هاي بياني اش آغاز کرد.

سينماي ديني؛ يا معنويت؟
امير پوريا

ميان مباحث مختلفي که تاکنون درباره هر يک از جلوه هاي سينماي معنوي در قاموس ادبيات رسمي و عناوين مطلوب وزارت ارشاد در اين باره مطرح شده (از جمله، عنوان همچنان ناپذيرفتني «سينماي معناگرا») هنوز يک نکته ماهيتي و مبنايي، ناگشوده باقي مانده و آن، اين بحث است که آيا سينماي مرتبط با دين به دليل زمينه ايدئولوژيکي که از واژه «دين» برمي آيد، لزوماً بايد به طرح اين زمينه گرايش داشته باشد يا مي تواند درست برعکس، به گونه يي و در حيطه هايي پيش برود که بدون اتصال و اتصاف به يکي از اديان الهي مشخص، معنويت و عرفان و فضاي شهودي و باور به وراي ماديات و محسوسات را در روايت و تصاوير و روابط شخصيت هاي فيلم جاري کند؟ نگرش رسمي در اغلب اين سال ها مثلاً در جوايز بخش سينماي معناگراي جشنواره فجر که تبيين کننده سياست ها و خط مشي و سليقه ارشاد در اين حيطه است، البته از آن نگرش برخي فيلمسازان منتسب به جناح اصولگرا که مي گويند سينماي ديني حتماً بايد حوزه استحفاظي افراد مومن و متعهد (حتي به معناي ظاهري و بيروني اش) باشد، لطيف تر و هنرشناسانه تر بوده. اما و به هر رو، آن گونه هم نبوده که فضاسازي معنوي و حسي پرقدرت و اثربخش را بر نصايح اخلاقي و شعائر ديني مستقيم و تفاسير بيش از حد صريح کتاب آسماني و حتي شرح روايي احکام رساله يي، ترجيح دهد. در حقيقت اصرار ناپيداي مجاري رسمي بر اين بوده است که پديده دين را در سينماي ايران به شکلي مترادف با سينماي اسلامي تثبيت کنند و در اين مسير حتي رويکرد «شريعت»مدار را بر سير «طريقتي» ارجح دانسته اند. اين در حالي است که جلوه هاي جهاني و ماندگار سينماي ديني بيش از هر چيز بر پايه بي زماني و بي مکاني و فقدان محدوديت هاي اقليمي و تاريخي شکل گرفته اند. آندري تارکوفسکي فقيد که اغلب تاکيدهاي بنياد سينمايي فارابي و شاخه هاي مختلف آن بر ورود دين به عرصه توليدات ايراني از زمان کشف آثار او شروع شد، با وجود عمق و غناي مسيحي آثارش به طور مشخص بر باورهاي اين دين متکي يا به آن محدود نيست. در «ايثار» که واپسين اثر و از جهاتي وصيت نامه هنري استاد است، ديدگاهي که در قصه قرباني کردن همه داشته هاي مادي و عيني الکساندر (ارلاند يوزفسون) جاري است، عملاً چنان در ميان شاخه هاي مختلف عرفان شرقي و حتي ايراني نمونه هاي مشابه و عناصر مشترک دارد که مي توان مطلبي فرضي درباره اين فيلم را مثلاً با اشعاري از حافظ يا مولوي تزيين کرد که به لحاظ مضموني به جهان معنايي فيلم بسيار نزديک باشند. اينکه مي گويم سينماي تارکوفسکي از عرفان مسيحي به سمت جهاني شدن و فاصله گرفتن از محدوديت به زمينه هاي ايدئولوژيک مسيحي صرف حرکت مي کند، در آثار ديگر او همچون «نوستالژيا» و «آينه» و «سولاريس» نيز رگه ها و جلوه هاي مختلفي دارد که تلقيات موجود در فضاي معنويت زدگي در سينماي ايران، هيچ گاه درس درست و جامعي از آن نگرفت. حتي آن فيلم هاي معنوي سينماي ايران مثل «بيد مجنون» و «رنگ خدا» و «آواز گنجشک ها» و «خيلي دور، خيلي نزديک» که ظاهراً به تعاليم و تعابير روشن اسلامي اشاره مستقيم ندارند، نگاه شان به مفاهيمي از قبيل باور به وجود و قدرت خداوند يا نسبت ميان اخلاقيات و سرنوشت بشر را با تکيه تام و تمام به شعائر ديني مطرح مي کنند و عملاً از آن جهانشمولي که بتواند آنها را به سمت فيلمي با معنويت و فضاي فارغ از زمان و مکان آن ببرد، دور مي مانند. يکي از مشکلات ناشي از اين نوع محدوديت انديشه ديني در سينماي ايران، آن است که تقريباً به ندرت مي توان فيلمي يافت که تا انتها ترديدهاي مرتبط با حيطه باور را طرح کند و در آن متمرکز شود. اگر آن ديدگاه استاد مطهري را که مي گويد در باورهاي ديني شک گذرگاه بسيار خوبي است و هيچ يقيني به دست نمي آيد مگر با عبور از گذرگاه شک، در سينماي موسوم به ديني ايران جست وجو کنيم، هيچ نمونه يي نمي يابيم که نگراني بابت رخت بربستن رستگاري از زيست معاصر بشري را مثلاً به سياق فيلم هاي بونوئل (در اوج کار با اين درونمايه، «تريستانا» و «ويريديانا») نشان دهد يا هراس از تاثير و تسلط تمايلات شيطاني در دوران ما را به شيوه رومن پولانسکي و «بچه رزمري» با عمق و تکان دهندگي و غافلگيرکنندگي غريبش به بيننده منتقل سازد. اين اتفاقي نيست و بي شک به نبود باور درست و کامل در زمينه اهميت اين بخش از دلمشغولي هاي معنوي در ميان سينماگران و مسوولان سينمايي کشور بازمي گردد. وقتي در هر بحث و جلسه مرتبط با سينماي ديني و زيرمجموعه هاي سبکي آن، ارجاع به فيلمي از بونوئل و پولانسکي براي دوستان عجيب و دور از ذهن به نظر مي رسد و انتظار دارند افراد «معتقد» را به طور کامل جايگزين سينماگران «نگران» و «دلواپس» بقاي معنويت در حيات انسان امروزي کنيم، بديهي است که مشابه آن رويکرد حتي با رعايت ملاحظات ضروري در اين جامعه و اين زمانه را نمي توان در سينماي ايران يافت. وقتي بخواهي فقط در حيطه آموزه هاي يک دين مشخص در جست وجوي معاني بگردي، عملاً به ترديدها و دلنگراني ها و سوء ظن ها کمتر بها مي دهي و در نتيجه، اثرت مدام از وجوه اجتماعي و عام شمول تهي مي شود و به بيانيه يي کم رمق بيشتر شباهت مي يابد.
به بهانه انتشار کتاب «کوير تجربه مدرنيته ايراني»
ديده تر، ديده ترديد

محمد صادقي

نمي رفتند تا به جايي برسند، مي رفتند تا با هم باشند.

(دکتر علي شريعتي)


«شريعتي از انتخاب سر باز مي زند. او نه مي خواهد از حقيقت بگذرد، نه از خير و نه از زيبايي. هر سه را مي خواهد و از غيبت اين سه، گاه حسرت زده است، گاه سوگوار و گهگاه اميدوار به بازيافت شان. شايد مخاطب امروز، اين تماميت خواهي او را اتوپيک، رمانتيک و پرحسرت بخواند و با اعلان ابطال اين هر سه، کوير را به عنوان يک متن ادبي پرسوگ به کناري بگذارد، اما خود شريعتي چه؟ آيا او چنانچه به مخاطب خويش توصيه مي کرد در کوير نماند و از آن گذشت؟ اين اثر در سال هاي 1349-1348 نوشته شده است، يعني تقريباً همزمان با اوج گيري فعاليت هاي حسينيه ارشاد. آيا اين کتاب را بايد مقدمه يي ضروري براي ورود به دنياهايي دانست که به موازات کوير و توسط خود او گشوده شد يا آنچه او گفت و شنيديم محصول گذر از کوير، گسست از آن و پشت کردن به آن بود؟ آيا در کوير مي توان دعوتي به آبادي ديد يا آن آبادي هاي اميدواري که او را پيام آورش مي دانند، به يمن پشت کردن به کوير ساخته شد؟ شريعتي ساکن دنياهاي متداخل است؛ دنياهايي که خود خالق آنها است و کوير دعوتي است به اين هزارتويي که جهان او، تاريخ او، ميهن او و دل اوست.»1

به تازگي کتاب «کوير تجربه مدرنيته ايراني» با مقدمه سوسن شريعتي از سوي انتشارات قلم راهي بازار کتاب ايران شده است. اين کتاب در 14 فصل به بازخواني کوير نوشته دکتر علي شريعتي مي پردازد.

---

شريعتي از مهم ترين شخصيت هاي جريان نوانديشي ديني در ايران است که کتاب هاي زيادي از خود به جا گذاشته، و هر چند عمرش ديري نپاييد، مي توان او را پرکارترين نوانديش ديني نام نهاد. او از آن رو که حتي پس از مرگش نيز همچنان در متن دگرگوني هاي سياسي و اجتماعي قرار داشته، بيش از هر روشنفکر و انديشمندي مورد نقد و داوري جامعه روشنفکري ايران قرار گرفته و مي گيرد و مخالفان و موافقان فراواني دارد.

به هر ترتيب انديشه هاي شريعتي تاثير فراواني در جامعه ايران داشته و دليل آشکار نگاه هايي که کم و بيش و در هر بزنگاهي او را نشانه مي رود، ژرفاي اثرگذاري اش در جامعه يي است، که در جدال ميان جديد و قديم، همچنان سرگردان و در جست وجوست. موافقان و دوستدارانش، در پاسخ به نقدها، بيشتر زمانه او و روزگاري که او در آن مي زيست را برجسته مي سازند و مورد توجه قرار مي دهند و او را در متن سال هاي اعتراض (28 مرداد 1332 تا انقلاب 1357) بررسي مي کنند و مقايسه دو زمانه متفاوت، امروز و ديروز را برنمي تابند که البته سخن درستي است و اين گونه از برخي آرا و انديشه هاي پرسش برانگيز او چشم مي پوشانند و هبوط هايي در ناکجاآباد را ناديده مي انگارند... اما اين، موضوع سخن من نيست، و دليل اشاره ام به آن، پرداختن به موضوع ديگري است که در شناخت شخصيت و انديشه هاي شريعتي بيشتر به کار مي آيد تا دريابيم که اگر نمي توان (يا به دشواري مي توان) شريعتي را با فصلي به نام نوانديشي ديني دوباره و در اين زمانه خواند، از منظري ديگر، مي توان او را هميشه، و در هر زمانه خواند... که اگر روزگاري، جريان نوانديشي ديني (به ويژه بخشي که شريعتي آن را نمايندگي مي کند) به تاريخ بپيوندد و روزگارش به سرايد، شريعتي با کويرياتش ماندگار خواهد بود و مي تواند همچنان ما را به دنياهاي خيال انگيز خود فرابخواند و با ما هم سخن شود.

کويريات شريعتي، خود شريعتي است، جهاني از انديشه، عشق و احساس، جهاني که کمتر ديده و شناخته شده و در اندازه چند جمله و عبارت نظير دوست داشتن از عشق برتر است و... شنيده و خوانده شده و کمتر از اين سطح، بالاتر رفته، اما اينک پديدآورنده کتاب «کوير تجربه مدرنيته ايراني» کوشش کرده اين راه را بگشايد، تا شريعتي از سايه هاي پيراموني خويش، که گاهي ساخته و پرداخته ذهن ديگران است، تا خود واقعي او، اندکي رها شود، و اين کوشش هرچند اندک به نظر بيايد، سرآغازي نيک است. در مقدمه کتاب آمده است؛ «شريعتي حاضر به انتخاب نيست و در عين حال مجبور به انتخاب است، ميان خود و ديگري، ميان دغدغه هاي فردي و ضرورت هاي اجتماعي. راهي که او براي زيست اين تناقض پيدا مي کند تفکيک کردن زندگي خود به سه ساحت؛ کويريات، اجتماعيات و اسلاميات است تا بتواند از طريق ساخت و ساز ساحت هاي مستقل اگرچه در هم تنيده، هم خودش بماند و هم بي اعتنا به ديگران نباشد (اين بريده از غير و نه خزيده در خويش) کويريات، همان حريم مجازي است که شريعتي براي خود تعريف مي کند و مي سازد تا در آنجا بتواند (خود) بودن را تمرين کند و يک سر به فراموشي نسپارد.»2

از زيباترين نوشته هاي شريعتي که انسان را به انديشيدن درباره مفهوم «عشق» وامي دارد، داستان «در باغ آبسرواتوار» است. داستان «عشق» تنها داستاني است که هرچند زياد تکرار مي شود اما کمتر کهنه مي شود.

داستان در باغ آبسرواتوار، هم داستان عشق است و هم نوشته يي درباره مفهوم عشق. شريعتي در کنار خيال هاي دور خويش و ستايش عشق، به نگاهي واقع گرا، و نزديک، نيز مجال مي دهد و اين تجربه را که تجربه يي شخصي به نظر مي رسد، با ما در ميان مي گذارد. شريعتي در دوران اقامتش در پاريس، روزها به باغ آبسرواتوار مي رود و کم کم با مجسمه زيبا و قديمي باغ و دختري مرموز با چشماني خاکستري، در سکوت هم سخن مي شود و گفت وگوهاي تنهايي خويش را در باغي ساده، ساکت و زيبا که به گفته خودش آن را از همه فرانسوي ها و غيرفرانسوي ها بيشتر دوست مي داشته، در کنار دو همدم ديگر پي مي گيرد و از آن پس احساس زيبايي که در غوغاي طاقت فرساي کلمات و در مدت سه سال شکل گرفته، از زبان شريعتي، بسيار هنرمندانه بيان مي شود؛ سه سالي که به گفته خودش؛ «سه سال گذشت و من، بي او، لحظه يي بي او نماندم.» و به اين ترتيب يکي از عاشقانه هاي اندوهگين پديد مي آيد و به عبارتي مي توان گفت اين داستان راز بزرگ و داغ دل باغي ساده و ساکت است که ما از زبان شريعتي مي شنويم. شريعتي در اين داستان ما را به سمت ماهيت و چگونگي شکل گيري مفهوم عشق رهنمون مي کند و سرانجام در پايان داستان با نشان دادن شبح احمقانه آندره ژيد و اين بار نه همچون عاشقي که پشت دري تنگ قرار گرفته باشد، بلکه مانند کسي که هر چه داشته را باخته و از کف داده است، بر خيال هاي رنگارنگ خويش نقطه پاياني مي گذارد و با ديدگاني تر و ديده ترديد، آنچه از دور سرشار از زيبايي به نظر مي رسيد را در پايان غم انگيز و اندوهبار داستان، از نزديک، زشت مي شمارد و حقيقتي جانکاه را به رخ مي کشد که در تبي پاييزي روح و روانش را درنورديده بود ... و به باور من، آنجا که عبارت «بکوش تا عظمت در نگاه تو باشد نه در آنچه به آن مي نگري» را يادآور مي شود نيز بيش از آنکه پتکي بر سر آندره ژيد باشد، شوخي کسالت بار شريعتي با خودش است،

همچنين در کتاب «کوير تجربه مدرنيته ايراني» فصلي به داستان «در باغ آبسرواتوار» اختصاص داده شده و در همين فصل، «دختر باغ آبسرواتوار» شريعتي و «زن اثيري» هدايت، بررسي و مقايسه شده اند، که جاي انديشيدن دارد و مي تواند در مجالي ديگر به دقت بررسي شود...

اما پايان داستان در باغ آبسرواتوار از زبان خود شريعتي زيباتر است، آنجا که از کافه خارج مي شود و مبهوت از دست خويش و از خيالات خويش، باز به باغ آبسرواتوار برمي گردد تا شايد به سکوت عميق خود در کنار دوست ديگرش معناي ژرف تري ببخشد؛ «از کافه رها شدم، تا در باز شد و نسيم آزاد بيرون را بر سر و رويم احساس کردم، ناگهان شبح احمقانه آندره ژيد را در صدهاهزار چهره مکرر در زمين و آسمان و فضا و روي همه چيز ديدم، همه جا در کنار ناتانائلش که چند سالي او بودم.

در آن لحظه، ژيد به عذرخواهي من آمده بود اما، از شدت شرمندگي، چشمانش را از قيافه بله و بي تقصير بز اخفش اش برنمي داشت. با تمسخري آميخته با غيظ و درد خنده يي که رهگذران پيرامونم شنيدند، آن جمله فيلسوفانه قشنگ و بي معني اش را بر سرش کوفتم، اما سر برنکرد و همچنان روي در روي ناتانائل، چندان عاجزانه عذرخواهي مي کرد که کينه من از او به ترحم بدل شد و من که براي تخفيف اندک رنج بسيارم، از خشم نيز محروم شدم - چه، رنجي که، در آن، کسي را نتوان محکوم کرد طاقت فرسا است - سر در شانه هايم فرو بردم و - در حالي که سيگارم را از بيم آنکه از لاي انگشتان مرتعش و بي حوصله ام نيفتد، پياپي به لب هايم مي سپردم - در ميان سياهي جمعيت بي نام و نشان خيابان فرو رفتم تا از چشم هاي اين دو و از (چشم هاي) آن يکي - همان فاجعه يي که زنندگي نگاه هايش را که از پس شيشه هاي کافه هنوز مرا مي نگرد در قفاي خود احساس مي کنم - و نيز از چشم هاي خودم، در انبوه اين بيگانگي مطلق و راحت ناپديد شدم. شرم داشتم که از برابر آينه يي، شيشه پنجره يي گذرم، تا نکند که در آن حال، چشمم به خودم بيفتد.»

پي نوشت ها؛------------------------

1- معتمد دزفولي، فرامرز، کوير تجربه مدرنيته ايراني؛ بازخواني و تفسير کوير شريعتي، تهران، شرکت انتشارات قلم، 1387، ص 20، برگرفته از مقدمه کتاب نوشته سوسن شريعتي

2- پيشين، ص11

قانون و آزادي

حسين فراستخواه

با توجه به دو بخش پيشين - که طي آن به دو دسته آزادي از ديدگاه هابز اشاره شد - به روشني مي توان دريافت آزادي به مثابه عدم تعهد (و در معناي خاص، عدم التزام) و نيز آزادي به مثابه عدم ممانعت، تنها طبقه بندي است که حسب اهميت بر مفهوم آزادي اعمال مي شود. گويي ماده انگاري غ= ماترياليسمف و جبرانگاري غ= دترمينيسمف هابز باعث مي شود او اين ايده را نپذيرد که چيزي تحت عنوان «آزادي به مثابه عدم ضرورت» هم شايان توجه است. «آزادي و ضرورت هم سازگارند؛ همانند آب که در امر گذشتن از رودخانه نه تنها آزاد است بلکه به حکم ضرورت هم عمل مي کند.» (لوياتان؛ 218) به همين صورت، او بر اين نظريه هم دست رد مي زند که شکل مهمي از آزادي وجود دارد که شايد بتوان آن را «آزادي به مثابه عدم اجبار» وصف کرد؛ آزادي از تهديدها و بازدارنده هاي رواني. او هم در زمينه فلسفي و هم در عرصه پراگماتيک، در را بر تفکر در اين راه مي بندد که هراس يا عوامل مربوط به هراس مي توانند سالب آزادي باشند. ترس نوعي ميل رواني است که نه فقط در موارد خاص بلکه در درنگ ها و تاملات روزمره و عادي نيز به کار مي افتد. ترس غالباً در کنه و ريشه قراردادها و معاهداتي که بناست براي ارتقاي صلح در خدمت ما باشند، نيز حاضر است. از اين رو هابز معتقد است خواه کسي ترس را انکار کند يا بر آن معترف باشد، هنگامي که دست به انجام کاري زند، يعني انتخاب کرده و به انتخاب خود عمل کند، نتيجه يي که گرفته مي شود آن است که او عاملي مختار و آزاد بوده است. نتيجه عملي اين طرز تفکر در سياست آن است که هريک از ما حسب نسبتي که با جمهوري داريم (منظور از جمهوري در اينجا تنواره سياسي، همان commonwealth است)، خواه نظم حاکم بر آن جمهوري، دموکراسي باشد يا آريستوکراسي يا پادشاهي؛ در تحليل مبتني بر خدايگان و بنده، چونان بندگاني هستيم که با بندهاي لفظي و کلامي (مانند قانون) و نه بندهاي طبيعي يا فيزيکي (مانند ديواره هاي رودخانه) به اراده خدايگان مقيد و ملتزم شده اند. در اينجاست که نيازمند بازخواني هابز هستيم. همان گونه که نبايد «شهريار» ماکياولي را در زمينه قرن شانزدهم ديد، هابز را هم بايد از قرن 17 برداشت و در قرن بيست و يکم بازخواني کرد. در اين صورت مي توان از «جمهور به مثابه خدايگان» سخن گفت که تفصيل آن به مجالي ديگر موکول مي شود. در بخش پاياني اين يادداشت، اندکي هم به رابطه قانون و آزادي بپردازيم.

با توجه به تفسيري که از آراي هابز درباره آزادي ارائه شد (و بايد مجدداً يادآوري کنم که اصل تفسير مزبور از آن فيليپ پتي است و من صرفاً در آن تامل و گاه نکاتي کم و زياد کرده ام) و نيز با توجه به آثار سياسي اين نوع نگاه به آزادي، به نظر مي رسد هنوز تکليف مان با يک مساله روشن نشده است. از آنچه درباره ديدگاه هاي هابز (با توجه به متون خود او) گفته شد، چنين برمي آيد که هابز معتقد است قوانين، آزادي «مردم» به مثابه «سوژه هاي» امر سياسي را سلب مي کنند، به واسطه اين دليل که مردم حق حاکميت بر اراده هاي خويش را به قوانين واگذار کرده اند و اين به نظارت، تسلط و مراقبت برحق، عادلانه و منصفانه قوانين منجر مي شود. اين همان تسلطي است که مردم در بستن ميثاق با شخصي ديگر، يا با حاکم از آن اعراض کرده اند تا از آن پس اراده حاکم را به عنوان قاعده الزام آور بپذيرند. بنا بر آنچه گفته شد، جاي رد و انکار نيست که قوانين با قرار دادن مجازات ها و جريمه هاي معين در مقابل گزينش ها و اراده هاي معين و وادار ساختن سوژه ها به اطاعت و فرمانبري، آزادي مردم را به طور قابل ملاحظه يي فرو مي کاهند.

شايد اين مطلقاً خلاف انتظار به نظر برسد. با اين همه اين يک رويه عرفي در سنت پهناور ليبرالي است که چون قوانين مردم را از اتخاذ گزينش هاي معين باز نمي دارند و چون مانع آنها نمي شوند (در مفهوم هابزي)، پس اينها (قوانين) هم به وسيله تهديد کيفري (وضع مجازات و جريمه) آزادي کساني را که تحت حکومت ايشان (قوانين) هستند، کسر يا سلب مي کنند. جرمي بنتام به صراحت در اين زمينه مي گويد؛ تمام قوانين موجد آزادي، هراندازه که باشند، به همان اندازه معطل آزادي هستند. البته منطق بنتام منطبق بر منطق هابز نيست. هابز قطعاً اين ديدگاه را از سنت بنتامي ارث برده که تمام قوانين، اعم از دموکراتيک و...، به طور يکسان از آزادي شخص مي کاهند، اما او منشاء اين فکر نيست که بعدها متفکران را به اخذ آن ديدگاه چنان که هست، سوق داده باشد.

حال در اين بينديشيم که چرا هابز فکر مي کرد قوانين، آزادي سوژه ها را از طريق تهديد و اجبار ايشان مي کاهند و چرا اين ايده را در مرکز انديشه اش قرار مي دهد که نه ترس و نه هيچ عامل ديگري که محرک ترس است، نمي تواند از آزادي شخص بکاهد. لازمه اين، تامل درباره تناقض يا تضادي است که در گفته او بارز است. از سويي قراردادها و ميثاق هايي که بدون ترس منعقد شوند، آزادانه اتخاذ شده اند، اما از سوي ديگر ترس از مجازات بدين معناست که اطاعت قراردادي شخص از قانون، آزادانه نيست. هابز معتقد است ترسي که عهد و پيمان را بي اعتبار مي سازد، «بايد همواره معلول علتي باشد که پس از انعقاد پيمان پديد مي آيد مانند پيدايش واقعيت جديد يا هر اماره ديگري که حاکي از اراده معطوف به عدم ايفاي عهد باشد در غير اين صورت چيزي نمي تواند پيمان را باطل سازد زيرا هر چيزي که مانع وعده نبوده باشد، نمي تواند مانع ايفاي آن باشد.» (لوياتان؛ 166)

با توجه به طرز تفکر هابز، هنگامي که ما از قوانين اطاعت مي کنيم، اين کار را آزادانه انجام نمي دهيم، خواه در يک نظام دموکراتيک زندگي کنيم و خواه در يک سيستم آريستوکراتيک يا پادشاهي. اما اين صرفاً بدين دليل است که ما توسط عهد و پيمان خودمان ملتزم شده ايم (به شخص ديگر در وضعيت زندگي اجتماعي برپايه منافع مشترک - يا به حاکم در وضعيتي که حاکميت را به واسطه انتخاب ما به دست مي گيرد) تا قوانيني را که حاکم در راستاي غايات جمهوري وضع مي کند، بپذيريم و در چارچوب آنها زندگي کنيم. هرآنچه بعداً از ميثاق و توافق سياسي حاصل شود، بدين معناست که ما مطيع و تابع آن (حاکم) شده ايم، به عبارت ديگر ما (در تمام ساحات، اعم از زندگي، اراده و کنش مان) مشروط به حاکم مي شويم. پس وقتي ترس از تنبيه و مجازات در اثربخش شدن اين انقياد و اطاعت نقش دارد، اين اطاعت است که ما را نا آزاد و مقيد مي سازد نه مجازات.

اين واقعيت که تنبيه ها (تنبيه اعم از مجازات است و در حقوق توامان به خسارت و کيفر ناظر است) نقش پايبند نگه داشتن مردم به الزاماتي که به آن متعهد شده اند (الزاماتي که به موجب آن آزادي شان را از دست مي دهند) را ايفا مي کنند، حاکي از آن است که به موازات هر قانوني، تنبيه مقرره بايد به اندازه کافي قوي باشد تا به طور کامل حس مطاوعت و گردن نهي را برانگيزد. هابز با اين نظر موافق است و مي گويد حاکم به همين ترتيب بايد مجازات هايي نيز در نظر بگيرد، اما توضيح مي دهد مهم ترين نقش مجازات بايد ايجاد رعب در شخص باشد، بنابراين ضرورتي ندارد براي هر جرمي، شديدترين مجازات در نظر گرفته شود.

اهميت قانوني و انضباطي که هابز به مجازات ها مي دهد شايد بتواند توضيح دهد چرا بسياري چنين تلقي مي کنند که او معتقد بود قوانين قهرآميز و جابرانه، فقط در مقام تهديد و ارعاب، از آزادي مردم مي کاهد. منظور هابز نه آزادي به مثابه عدم ممانعت، بلکه آزادي به مثابه عدم اجبار است. در دسته بندي هابز نمي توان سراغي از آزادي به مثابه عدم اجبار گرفت و اين نکته در سنجش و ارزيابي ديدگاه هاي او بايد مورد توجه واقع شود. به ديگر سخن، او مبدع سنتي است که در آن اجبار قانون (خشونت قانون) براي آزادي زيان آور تلقي مي شود. اما ديدگاه شخص او اين بود که قوانين خصم آزادي هستند، فقط تا جايي که حدود تعهدات و الزامات مردم را آشکار مي سازند؛ حدودي که خود آنها دست شان را با آن بسته اند يا اجازه داده اند دست شان توسط ديگران بسته شود.

عناوين اين صفحه
آيا سينما مي تواند مظهر تجليات ديني باشد
سينماي ديني؛ يا معنويت؟
ديده تر، ديده ترديد
قانون و آزادي

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام