دوشنبه، 14 ارديبهشت 1388 - شماره 1942
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه نخست
يادداشتي از سوسن شريعتي
ابزارهاي نامعلوم تاريخ ورزي

«قحط معنا در ميان نام ها» نام يادداشتي است به قلم دکتر سروش دباغ در نقد مصاحبه يي از تقي رحماني که به نام «زبان سروش، زبان تنفر» در روزهاي اخير در روزنامه اعتماد به چاپ رسيده است. در اين يادداشت به دو نوع مدعيات، «مدعيات معرفتي» و «مدعيات سياسي - تاريخي» در سخنان رحماني اشاره شده و موضوع نقد قرار گرفته. دباغ در آغاز يادداشت به درستي بر دو پيش فرض ضروري براي هرگونه نقد معرفتي پاي مي فشرد؛ «معيارهاي حداقل علمي» و «ابزارهاي بي بديل فلسفيدن» و از فقدان اين هر دو، در سخنان رحماني متاسف است. ابزارهاي بي بديل فلسفيدن را نويسنده يادداشت چنين توضيح مي دهد؛ «نقد مدعيات اهل نظر و بررسي تناسب ادله اقامه شده با آن مدعيات و ملتزم و متفطن بودن به لوازم آن مدعيات، از ابزارهاي بي بديل فلسفيدن است.» تا آنجا که دباغ به مدعيات معرفتي رحماني در باب نسبت فلسفه تحليلي با فلسفه اسلامي، نسبت کانت و ملاصدرا در آراي دکتر سروش يا مثلاً تفکيک روشنفکر ديني و مذهبي و... مي پردازد همه چيز در چارچوب يک نقد علمي پيش مي رود. با پرسش هايي قابل تامل و درخور يک بحث طلبگي. مشکل آن مصاحبه با آن تيتر جنجالي، شايد در اين بود که محور مرکزي نداشت. هم بحث زبان بود، هم بحث فلسفي و هم اشارات تاريخي و نفس اين آشفتگي هم بر گردن مصاحبه کننده است، هم مصاحبه شونده. تا وقتي که سخن از مدعيات فلسفي - نظري است، مي شود با تکيه بر رفرانس ها بحث را استحکام بخشيد. مي شود متين و آرام ماند. مي توان از امکان برقراري نسبت ميان مصالح فلسفه تحليلي براي ساختن کلام اسلام سخن گفت. اصلاً احتياجي به هيجان زدگي نيست، چه در مقام دفاع از اين امکان سخن بگوييم چه از موضع منتقد به اين امکان بپردازيم. طبيعي است. بحث بر سر هيوم و پوپر و ويتگنشتاين و امکان آشتي آنان با فلسفه اسلامي که عصبانيت ندارد. عصبانيت هم داشته باشد، عصبانيتي است نامشروع. قبلاً، چرا. در گذشته اين جور ترکيبات البته بسياري را تا سر حد جنون عصباني مي کرد. امروز خوشبختانه اگر دعوايي هم باشد بر سر جنس ترکيب است نه نفس آن.

ابزارهاي بي بديل فلسفيدن بي شک همان است که سروش دباغ مي گويد. اشکال يادداشت دباغ از هنگامي آغاز مي شود که موضوع ديگر نه فلسفيدن که تاريخ است، يعني انسان ها، يعني حافظه هاي زخم خورده، يعني بغض هاي فرو خورده. پرداختن به مدعيات تاريخي - سياسي رحماني و نقد آن هم نيازمند ابزارهاي بي بديل تاريخ ورزي است. اين ابزارها هم بايد تعريف مي شد تا خواننده بفهمد شرايط اوليه رويکرد علمي به تاريخ و تاريخچه آدم ها و حرف ها چيست و بر کدام اساس و با تکيه بر کدام رفرانس هاي مشترک و قابل ارجاع، نويسنده نتيجه گرفته است «کساني که کارنامه سياسي عاري از خشونت ندارند، نمي توانند پشت سر بازرگان سنگر گرفته، خود را در عداد او بينگارند و از مخاطبان انتظار داشته باشند درباره آنها به نحو يکسان قضاوت کنند.» کارنامه خشونت بار رحماني و امثال او در کجاي تاريخ سياسي سه دهه اخير شکل گرفته که به آن متهم مي شود؟ اگر خشم جواني که همه آرزوهايش را، بي هيچ مماشاتي، يک شبه تحقق يافته مي خواسته مد نظر است که خب رحماني و بسياري چون او بهايش را به قيمت جواني خود پرداخته اند. آيا درباره ديگران هم مي شود چنين گفت؟ نويسنده بر معيارهاي حداقلي علمي پافشاري مي کند و از غيبت آن در سخنان رحماني متاسف است اما معيارهاي حداقلي علمي در بررسي مدعيات تاريخي - سياسي ايشان روشن نيست. اگر اشکال سخنان رحماني در اين است که پاي مقولات نظري و فلسفي را به ميانه کشانده است بي آنکه فرصت پرداختن داشته باشد، نقدي که بر يادداشت دباغ مي توان زد اين است که پاي گوشه يي از تاريخ ما را به ميان کشيده فقط براي صدور چند حکم. اين گونه جدال هاي نصفه نيمه، اين جور ناخنک زدن به تاريخ، به تاريخچه، به سرگذشت آدم ها نه علمي است نه انساني، حتي اگر با طمانينه و آرامش گفته شود. در بحث تاريخ پاي انسان ها در کار است، گوشت و پوست، رگ و پي. ديگر صحبت از امکان آشتي فلسفه تحليلي و فلسفه اسلامي نيست که بگير نگير داشته باشد. اگر بشود گريبان رحماني را در باب بحث هاي طلبگي گرفت به هر چه نتواند مباهات کند به بهايي که به قيمت جواني اش براي دفاع از آزادي و انکار خشونت داده است، مي تواند مباهات کند. اگر امروز بسياري از اصلاح طلبان و روشنفکران ديني (يا مذهبي) به درستي به زخم هايي که ديروز و امروز خورده اند مباهات مي کنند چرا او به زخم هاي پريروزي اش مباهات نکند تا معلوم شود قصه آزاديخواهي حديث يک شبه نيست و ريشه در گذشته هاي دور دارد.

کجاي برخورد کشکولي با تاريخ علمي است؟ ري و روم و بغداد را به هم بافتن و همگي را ساکنان اين سرزمين ناشناس خشونت ناميدن، برخورد تاريخي نيست، موضع گيري سياسي است. اصلاً کي و کجا اين فرصت فراهم شده است که تاريخ 30ساله ما موضوع مکاشفه قرار گيرد، خاطره ها ثبت شوند، حافظه ها فراخوانده شوند تا امروز بتوان به اين راحتي حکمي مشترک بر محکوميت نسلي داد. با متلک و تکه پراندن و «تو هموني که يه روز گفتن» که نمي شود از کنار حادثه گذشت. يا در اجماعي عمومي، به دليل مصلحت عمومي يا هر دليل ناگفته و نانوشته ديگر، فعلاً و تا اطلاع ثانوي بر سر تاريخ معاصر بايد سکوت اختيار کرد يا به اين نتيجه رسيده ايم که بحث بر سر تاريخ ما به همان اندازه مهم است که سهم فلسفيدن در دگرديسي ما. اينکه نمي شود هر وقت پاي اين تاريخ به ميان مي آيد، اگر متهم شديم دادمان به هوا رود و از حب و بغض سخن بگوييم و اگر متهم کرديم نامش بشود آناليز تاريخي. اهميت اين تاريخ و آن تاريخچه ها بسيار فراتر از آن چيزي است که دکتر دباغ نامش را حب و بغض هاي رحماني مي نامد. معيار حداقلي علمي در رويکرد به تاريخ يک قوم، اتفاقاً همين است که اين حب و بغض ها را - حتي اگر نامش همين باشد که نويسنده مي گويد - داده هاي اوليه بازسازي امر تاريخي بدانيم. به آنها احترام بگذاريم و دلايل شکل گيري اش را بفهميم تا مدام مکرر نشود. فلسفيدن جاي خود را دارد اما جاي آن همان موقعيت تاريخي ما است. همان موقعيتي که هر از چندي مثل يک داغ، مثل يک زخم، سر باز مي کند. گاه از اين سو، گاه از آن سو. تاريخ اگر قرار است نوشته شود بايد اين سو و آن سو را نگاه کرد. در غير اين صورت بهتر است آن را به وقتي ديگر موکول کرد. اي کاش دکتر دباغ به همين ادعاهاي آخر در نقد مدعيات رحماني نمي پرداخت. خيلي زود است که ايشان از دستاوردهاي نسلي بگويند. نسل ايشان هنوز خيلي چيزها نمي داند و بهتر آن است که براي صدور احکام تاريخي طمانينه به خرج دهد.

عناوين اين صفحه
ابزارهاي نامعلوم تاريخ ورزي

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام