يكشنبه، 13 ارديبهشت 1388 - شماره 1941
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: تاريخ
گفت وگو با احمد صدرحاج سيدجوادي
ارتباط دکتر اميني با اپوزيسيون

حسين سخنور

علي اميني پنجمين نخست وزير پس از کودتا بود که کارنامه او به گواه تاريخ و طبق اسناد و اقوال مختلف همانند غالب سياستمداران خاکستري است. هم امضاي او پاي قرارداد کنسرسيوم است و هم در کارنامه اش اجراي اصلاحات را ثبت کرده است؛ اصلاحاتي که باني آن امريکا بود و مجري آن اميني. انتشار کتاب بر بال بحران توسط ايرج اميني فرصت مغتنمي است تا يک بار ديگر مرور و بازخواني شود خاطرات و حکايات علي اميني و ديگراني که همراه و همسو با وي بودند در دوران نخست وزيري وي از جمله آنان آيت الله طالقاني و مرحوم بازرگان و سبحاني و «شايد» هم نهضت آزادي که البته احمد صدرحاج سيدجوادي با عنوان همکاري نهضت و اميني مخالف است.

گفت وگوي ذيل مي پردازد به تجربه دوران نخست وزيري اميني از زبان صدرحاج سيدجوادي که هم در آن دوران دادستان تهران بوده است و هم به عنوان قديمي ترين هاي نهضت از رابطه نهضت و اميني مي گويد.

صدرحاج سيدجوادي اين رابطه را به کلي نفي مي کند و معتقد است رابطه سران نهضت با اميني تنها مربوط به شخصيت حقيقي آنان بوده است. او در مجموع همچون ساير همفکرانش در نهضت نگاه مثبتي به اميني دارد ولي قرارداد کنسرسيوم را دليلي مي داند تا او را صددرصد ملي نداند.

---


-عده يي معتقدند رابطه نزديکي بين علي اميني و نهضت آزادي و سران و رهبران اين حزب وجود داشت. ريشه هاي اين نزديکي و همکاري متقابل چه بود؟

تا آنجا که مطلع شدم اخيراً کتابي با عنوان «بر بال بحران» به همت ايرج اميني تنظيم شده است که گرچه هنوز فرصت خواندن آن مهيا نشده است، اما ظاهراً يکي از سوالاتي که در ذهن مخاطب کتاب به وجود آمده است درخصوص رابطه نهضت آزادي و علي اميني است. تا آنجا که من مي دانم رابطه تشکيلاتي بين نهضت آزادي و علي اميني وجود نداشت و ارتباط او صرفاً با افرادي بود که نسبت به آنها اعتماد کامل داشت؛ افرادي همچون مرحوم آيت الله طالقاني يا مهندس بازرگان و دکتر سحابي.

-اما اتفاقاً همه افراد نامبرده از رهبران نهضت آزادي هستند.

درست است اما شخصيت حقيقي آنها مورد نظر من است نه شخصيت حقوقي آنان به عنوان سران نهضت آزادي. علي اميني نيز با هر کدام از اين بزرگان نزديکي و آشنايي داشت فارغ از آنکه عضو کدام حزب و گروه سياسي هستند. آيت الله طالقاني، بازرگان و سحابي به دليل اقدامات مثبت علي اميني او را تاييد مي کردند و اميني نيز کاملاً به آنها اعتماد داشت زيرا آنها را افراد سالم و خادمي مي دانست که مي تواند از کمک هايشان بهره گيرد.

-اما مجموعه افراد سالم و خادم آن دوران به اين سه محدود نمي شد.

بله، ولي علي اميني اعتمادي که به آيت الله طالقاني داشت شايد به کمتر چهره مذهبي در آن زمان داشت. به قول شما افراد سالم و خادم آن زمان محدود به اين سه بزرگوار نمي شود اما اعتماد نيز شرط کافي است که بايد وجود داشته باشد.

-پس ارتباط مرحوم سحابي و بازرگان با اميني نيز از طريق آيت الله طالقاني بوده است؟

اميني در مجموع ارتباط نزديکي با آقايان داشت. غير از آيت الله طالقاني او با امام جماعت مسجد فخرالدوله نيز سابقه دوستي و آشنايي داشت.

-چرا؟

اخوي بنده (دکتر حسن حاج سيدجوادي) نقل مي کرد يک بار در پاريس رفتم پيش علي اميني و بحث مسائل حکومتي بود. اميني مي گفت هيچ کشوري بدون اعتقادات مذهبي قابل اداره کردن نيست و تا حکمرانان و افراد حاکم بر جامعه به اعتقادات مذهبي مردم احترام نگذارند، قادر نخواهند بود کشور را بدون دردسر اداره کنند. معمولاً اين نوع بحث ها در جلسات روزهاي جمعه تکرار مي شد.

-در اين جلسات امثال طالقاني و بازرگان هم شرکت مي کردند؟

کمتر. من نيز در اين جلسات با اطلاع دکتر الموتي (وزير دادگستري) شرکت مي کردم.

-اين جلسات مربوط به دوران نخست وزيري اميني است؟

بله، معمولاً يک سالن بزرگ بود که اميني در پشت يک ميز مي نشست و وزرا و مسوولان نيز دورتادور مي نشستند و مباحث مربوط به مملکت و کشور مطرح مي شد.

-شما اشاره داشتيد رابطه خاصي بين نهضت آزادي و علي اميني وجود نداشت.

قطعاً همين طور است. مطمئن باشيد اگر کوچک ترين رابطه تشکيلاتي و نظام مندي وجود داشت من هم مطلع مي شدم.

-اما علي اميني با نهضت آزادي بسيار مهربان تر از حتي جبهه ملي بود.

اميني اساساً سعي مي کرد چندان وارد مسائل حزبي از جمله مسائل داخلي جبهه ملي نشود.

-پس چرا اميني بعد از تظاهرات 30 تير 40 باشگاه نهضت آزادي را باز نگه داشت و باشگاه جبهه ملي را بست؟

توجه داشته باشيد نهضت آزادي در آن ايام چندان شکل نگرفته بود. نهضت در ارديبهشت سال 40 با سخنراني مهندس کتيرايي در خيابان کاج کار خود را آغاز کرد يعني نزديک به يک ماه بعد از تشکيل حزب بود که تظاهرات 30 تير اتفاق افتاد. در آن زمان نهضت ابتداي راه بود و دفتر سياسي، هيات داوري و شوراي مرکزي و بسياري از ساز و کارهاي حزبي خود را پيدا نکرده بود اما جبهه ملي وضعيت متفاوتي داشت و وزن غيرقابل مقايسه يي با نهضت آزادي در آن مقطع. نهضت آزادي تا تاريخ 30 تير 40 شايد به تعداد انگشتان يک دست هم تشکيل جلسه نداده بود. قبل از سخنراني خيابان کاج که مطرح شد، دو جلسه برگزار شده بود که يکي منزل پسر مرحوم فيروزآبادي در کوي تنکابن بود و اولين سخنرانان آن جلسه حسن نزيه و مهندس بازرگان بودند که جمعيت زيادي نيز جمع شدند و آنجا براي اولين بار بحث استقلال نهضت آزادي از جبهه ملي مطرح شد و جلسه دوم نيز منزل ما بود که مهندس دري سخنراني کردند و اسم نهضت آزادي ايران نيز در آن جلسه تعيين شد. خلاصه آنکه برخورد متفاوت اميني با نهضت و جبهه ملي ربطي به نزديکي يا دوري او با اين احزاب ندارد.

-شما از دلايل اختلافات جبهه ملي با علي اميني اطلاعي داشتيد؟

دلايل متعددي مطرح بود.

-آيا شما و همفکران تان آن دلايل را قبول نداشتيد؟ مثلاً مهندس بازرگان در کتاب خاطرات خود از اميني دفاع مبسوطي دارد و مي گويد؛ «من و دوستانم عقيده داشتيم بايد به اميني فرصت داد و کارهاي او را ارزيابي کرد. بدون ترديد شاه با نخست وزيري اميني موافق نبود. شکست سياسي و اقتصادي رژيم و نارضايتي عموم در نتيجه عملکرد چهار نخست وزير پس از کودتا، شاه را ناچار به قبول نخست وزيري کرده بود... اقدامات دولت اميني از جمله انتشار برنامه اصلاحات ارضي، اعلام مبارزه با فساد، دستگيري چند تن از امراي ارتش به اتهام فساد، انتقاد از روش دولت هاي کودتا و وعده و وعيد آزادي مطبوعات و اجتماعات توجه مردم را به خود جلب کرده بود...»

آنچه شما از مرحوم بازرگان نقل کرديد کاملاً در آن زمان نمود داشت و جو عمومي با اميني همراه بود و در مورد وي نگاه مثبتي وجود داشت و حسن نيتي حاکم بود.

اساساً اگر بازگرديد به زمان روي کارآمدن اميني و مجموعه اقدامات و برنامه هاي اصلاحي او، درمي يابيد چرا بازرگان گفته است بايد به او فرصت داد. اميني همزمان با حمله و هجوم پيشه وري به آذربايجان مطرح شد. زماني که منطقه آذربايجان تحت تاخت وتاز پيشه وري و يارانش قرار گرفته بود؛ اين مساله به گونه يي انعکاس يافت که علاوه بر اشغال آذربايجان گويا کمونيسم نيز در حال رشد است و به همين دليل هم امريکا وارد عرصه شد و با فشارهايي که آورد پيشه وري هم مجبور به ترک آذربايجان شد و قشون ايران مجدد آذربايجان را گرفت و پيشه وري و چند تن از سران کمونيستي آذربايجان از جمله ابراهيمي قاضي دادگستري که خود را مدعي العموم کل آذربايجان مي خواند و از هم دوره يي هاي ما در دانشکده حقوق بود، اعدام شدند.

امريکا در اين وضع به اين نتيجه رسيد که شاه قدرت اداره کشور را ندارد و مجموعه شرايط اجتماعي، سياسي و اقتصادي کشور به گونه يي بود که بايد اصلاحاتي در آن به وجود مي آمد تا خطر نفوذ کمونيسم نيز منتفي شود. مجموعه اين دلايل بود که اميني مطرح شد و امريکايي ها به اين نتيجه رسيدند که او نخست وزير شود تا بتواند مجري اصلاحات مورد نظر باشد اما همان طور که در خاطرات مرحوم بازرگان آمده است، شاه با اين تصميم امريکايي ها موافق نبود. دليلي که آن زمان مطرح مي کردند مربوط بود به خوابي که شاه ديده بود. چنين رايج بود که شاه خواب ديده است يکي از نواده هاي قاجار مي آيد و سلطنت خاندان پهلوي را پايان مي دهد. چون اميني و همسر وي نيز خانم فخرالدوله که منزل شان هم در فخرآباد بود از خاندان و نوادگان قاجار بودند و شاه هم مي ترسيد خوابش عملي شود، لذا ابتدا از پذيرفتن نخست وزيري اميني امتناع مي کرد ولي به هر حال برخلاف ميل او و به تاکيد امريکا اميني نخست وزير شد.

-چرا امريکايي ها بر اميني تاکيد داشتند؟

امريکايي ها اميني را خوب مي شناختند و از احوالات و شرح حال او مطلع بودند. اميني در دوره هاي پيش وزير دارايي بود و توانايي خود را در آن منصب نشان داده بود و امريکايي ها هم که سعي در خروج ايران از بلاي کمونيسم داشتند او را انتخاب کردند.

-يعني امريکايي ها اميني را تنها به خاطر توانايي وي انتخاب کردند؟

بله. آنها به اين جمع بندي رسيده بودند که اميني هم مي خواهد و هم مي تواند کشور را سر و سامان دهد تا خطر کمونيسم نيز مرتفع شود. او نيز وقتي نخست وزير شد با جمع آوري کابينه اش که غالباً تفکرات ضدکمونيستي داشتند ثابت کرد قادر است اصلاحات مورد نظر را نيز اجرا کند. مثلاً اميني نورالدين الموتي را به عنوان وزير دادگستري معرفي کرد. من تا حدي در جريان اين انتخاب بودم. وقتي وثوق الدوله فوت کرد همسر اميني (خانم فخرالدوله) از جمله ارث بران وثوق الدوله بود. الموتي به عنوان سرپرست اموال وثوق تعيين شد تا کار تقسيم ارث را انجام دهد و او نيز در نهايت درستي و دقت اين کار را انجام داد و اميني به واسطه صداقت و درستي الموتي او را به عنوان وزير دادگستري انتخاب کرد.

-آيا اصلاحات مورد نظر اميني مفيد واقع شد؟

او سعي داشت چنين شود ولي خب موانع متعددي هم پيش رو داشت، مثلاً در بحث اصلاحات ارضي وزير کشاورزي وقت (ارسنجاني) که از افراد مورد اعتماد اميني بود مي خواست قانوني تنظيم شود که بين زارع و مالک تعامل به وجود آيد و زارعان هم صاحب ملک شوند تا به تدريج نظام ارباب و رعيتي هم برچيده شود. مقدار زيادي از اراضي هم بين زارعان تقسيم شد اما مشکلاتي هم به وجود آمد، خود اميني تعدادي از افسران ارشد را که در مظان اتهام بودند بازنشسته کرد ولي عمق مشکلات و فساد بيش از آن بود که اميني يک تنه بتواند با آن درافتد.

-اظهار داشتيد اختلافات جبهه ملي و اميني به عوامل مختلفي بازمي گشت، ولي سران جبهه ملي مهم ترين عامل را بحث امضاي قرارداد کنسرسيوم مي دانند.

بله، بحث کنسرسيوم خيلي جدي و مهم بود.

-براي شما و همفکران تان هم مهم بود؟

قطعاً.

- اما تاثيري در نوع و حجم دفاعيات تان نداشت.

مسائل نفتي دست امريکا يي ها بود و ربطي به مسائل داخلي نداشت و دفاعيات ما از اميني هم مربوط به مسائل داخلي بود. به هر حال کنسرسيوم مساله يي بود که در حيطه تصميم گيري هاي ما نبود.

-مي توان اين احتمال را مطرح کرد که امضاي قرارداد کنسرسيوم توسط اميني و حمايت امريکايي ها از وي يک معامله بود؟

شايد. ما نيز ادعا نمي کرديم اميني يک چهره کاملاً ملي است که در تمام تصميم گيري ها کليه مصالح مملکتي را در نظر مي گيرد. او سياستمداري بود همچون ساير سياستمداران با مجموعه يي از نکات مثبت و منفي که حجم حمايت ها و دفاعيات ما از وي به مجموعه اقدامات مثبت داخلي او بازمي گشت. اما اينکه چه روابطي بين اميني و امريکايي ها برقرار بود بحث ديگري است که لزوماً مورد تاييد ما نيست، اتفاقاً مورد نقد ما هم بود. بخش قابل توجهي از درآمد نفتي در آن زمان ضايع شد.

-شما در زمان نخست وزيري اميني دادستان تهران بوديد. آيا پيش از آن با او سابقه آشنايي داشتيد؟

چندان خاطره اولين ديدار با اميني را به خاطر نمي آورم ولي يادم است نام او را به طور جدي بعد از ماجراي آذربايجان شنيدم.

-مهم ترين پرونده هاي زمان مسووليت شما چه بود؟

دو پرونده مهم قضايي و سياسي وجود داشت. يکي پرونده معروف به گوشت هاي قصابخانه بود که احزاب نزديک به علم عوايد قصابخانه را مي بردند و با تقلب و حساب سازي عوارض شهرداري را نيز تغيير مي دادند. آقاي دکتر مبشري که رئيس بازرسي کل کشور بود و شهاب فردوس که معاون دادگستري بودند در اين پرونده بسيار کمک کردند و الموتي وزير دادگستري هم حامي ما بود. پرونده ديگر نيز مربوط به ساخت مجلس شورا (مجلس خبرگان فعلي) بود که نزديک به 50 يا 70 ميليون تومان اختلاس شده بود و مهندس فروغي و غيايي که از نزديکان و اقوام فرماندهان ارتش بودند جزء متهمان پرونده بودند. وقتي من دستور بازداشت فروغي را صادر کردم بلافاصله با رابطان خود تماس گرفتند و آنها نيز از طريق شاه فشار آوردند که او را آزاد کنيم. بنده در دادسرا حاضر شدم و اميني نيز پيامي ظاهري داد که او را آزاد کنيم ولي اين اتفاق نيفتاد و تا يک سال بعد تا زماني که من دادستان تهران بودم آنها در زندان بودند. بديعي معاون بنده و آقاي کريم پور به عنوان بازپرس در اين پرونده بسيار موثر بودند و کمک شاياني داشتند تا پرونده مسير خود را طي کند.

-سرانجام پس از پايان نخست وزيري اميني وضعيت شما هم تغيير کرد؟

بله، بنده منتظر خدمت شدم و تقاضاي بازنشستگي کردم ولي اداره امنيت يک سال طول کشيد تا با اين تقاضا موافقت کند و من بتوانم با اجازه کانون دفتر وکالت تاسيس کنم.

گفت وگو با داود هرميداس باوند
انتظارات بيش از حد جبهه ملي از اميني

حسين سخنور

رابطه جبهه ملي و علي اميني با فراز و فرودهايي همراه بود که در نهايت منجر به قطع رابطه شد تا جايي که رهبران و اعضاي جبهه ملي حاضر نشدند اميني را در برنامه هاي اصلاحي اش همراهي کنند. جبهه ملي و هواداران آن به واسطه امضاي قرارداد کنسرسيوم، دل پري از اميني داشتند و از اين رو بود که مجدد بحث ملي شدن صنعت نفت را در زمان نخست وزيري اميني مطرح کردند. درباره عدم همکاري و مشارکت جبهه ملي با اميني و ريشه اختلافات با داود هرميداس باوند دبيرکل جبهه ملي ايران به گفت وگو نشستيم و او در اين خصوص اظهار داشت سطح توقعات جبهه ملي و اميني متفاوت بود و رهبران جبهه ملي خواسته هايي داشتند که نه اميني و نه هيچ کس ديگر قادر به اجراي آنها نبود. او حتي درباره قرارداد کنسرسيوم معتقد است هر کس ديگري هم که جاي اميني بود ناگزير به پذيرش اين قرارداد بود.

---


-ظاهراً هيچ رابطه يي بين جبهه ملي و علي اميني وجود نداشت و حتي در مقاطعي رابطه خصمانه يي بين اين دو شکل مي گرفت. چه عواملي در اين نوع رابطه موثر بودند؟

منظورتان از نبود رابطه يا رابطه خصمانه چيست؟

-مثلاً در بحث اصلاحات مورد نظر اميني، تا جايي که مي دانم جبهه ملي همراهي نکرد.

بله، اما نمي توان گفت اين رابطه لزوماً رابطه خصمانه يي بود.

-بسته شدن باشگاه جبهه ملي توسط علي اميني را چگونه مي توان تعبير کرد؟

جبهه ملي انتقاداتي را در آن زمان مطرح مي کرد که شايد چندان خوشايند علي اميني قرار نمي گرفت، هرچند برخي از انتقادات و پيشنهادات جبهه ملي به نظر من قابل اعمال و اجرا نبود به همين دليل هم برخي از شخصيت هاي جبهه ملي در زمان نخست وزيري اميني مجدداً بحث ملي شدن صنعت نفت را مطرح کردند. آنها مشخصاً معترض و منتقد قرارداد کنسرسيوم بودند که توسط اميني منعقد شده بود اما سطح توقعات از اميني و دولت وي فراتر بود. سران جبهه ملي غير از بحث نفت مثلاً خواهان خروج ايران از پيمان بغداد بودند که بعدها به پيمان سنتو معروف شد.

-جبهه ملي نقش اول قرارداد کنسرسيوم را علي اميني مي دانست؟

بالاخره آنها نقش مهمي براي علي اميني در انعقاد قرارداد کنسرسيوم قائل بودند و اعتقاد داشتند اين قرارداد عليه زحمات در راستاي ملي شدن صنعت نفت را بي اثر مي کند. در قرارداد کنسرسيوم 40 درصد به شرکت نفت ايران- انگليس مي رسيد و 40 درصد به امريکايي ها اختصاص داشت. 14 درصد به شرکت رويال و 6 درصد به شرکت نفت فرانسه، ضمن آنکه دو شرکت عامل تشکيل شد که هم اجازه اکتشاف و استخراج را داشت و هم نقل و انتقال، از اين رو بود که جبهه ملي اين قرارداد را مغاير با اصل ملي شدن صنعت نفت مي دانست و پذيرش آن نيز معادل پذيرش نوعي غرامت بود چرا که 600 ميليون دلار غرامت به اضافه 400 ميليون دلار به عنوان سرقفلي پرداخت مي شد. يعني در مجموع يک ميليارد دلار ما در اين قرارداد ضرر مي کرديم.

-سوال پيشين من با ادبياتي ديگر چنين است؛ اگر اميني نبود قرارداد کنسرسيوم هم منعقد نمي شد يا فقط اميني يک مهره بود و هر کس ديگري هم که بود ناچار به پذيرش اين قرارداد بود؟

من هم معتقدم هر کس ديگري بود مجبور بود اين قرارداد را امضا کند و اميني نقش اول اين ماجرا نبود و فرقي نمي کرد که اميني باشد يا شخص ديگري. فضاي آن زمان به گونه يي بود که شخصيت ها نقش چنداني در قراردادهاي بين المللي نداشتند حتي اگر در سطح نخست وزير هم بودند اين قرارداد مورد درخواست قدرت هاي جهاني امريکا و انگليس بود. لذا اين قرارداد بايد بسته مي شد ولي خب جبهه ملي نمي توانست با اين قضيه کنار بيايد و شديداً نيز مخالفت مي کرد. اما همان طور که گفته شد گريزناپذير بود ولي به هر حال قرعه فال به نام اميني افتاده بود و جبهه ملي هم او را مقصر و مسبب مي دانست.

-اما جو عمومي با اميني همراه بود و گويا آنان خيلي اميني را مقصر نمي دانستند؟

بله. زماني که اميني نخست وزير شد شکاف هايي در سطح جهاني به وجود آمده بود و به دليل همين شکاف ها بود که کندي رئيس جمهور امريکا خواهان برقراري و اجراي يکسري اصلاحات در ايران بود تا ايران همچنان تحت کنترل آنها باقي بماند. همين اصلاحات موجب شد بخش هايي از جامعه با اميني همراه شوند. حتي خود اميني نيز ابراز علاقه و همکاري با جبهه ملي داشت ولي به همان دلايلي که مطرح شد اين همکاري شکل نگرفت اما تجمع گسترده مردم در ميدان جلاليه که بيش از يک ميليون جمعيت آمده بودند، بسيار موثر بود، حتي خود شاه با هلي کوپتر از اين تجمع بازديد داشت. در اين همايش بزرگ مردمي تعدادي از سران جبهه ملي به سخنراني پرداختند و نظرات خود را مطرح کردند که اميني قادر به اجراي آنان نبود و از اين رو فرصت تعامل جبهه ملي و اميني از دست رفت. هر چند در ابتدا به واسطه حضور اميني در کابينه دکتر مصدق جبهه ملي نگاه مثبتي به او داشت ولي امضاي قرارداد کنسرسيوم سال 1955 اين رابطه را به کلي به هم زد.

-جبهه ملي معترض قرارداد کنسرسيوم بود ولي چرا از برنامه اصلاحات اميني حمايت نکرد؟

اتفاقاً مساله اصلاحات فضايي را به وجود آورده بود که تمايلات جبهه ملي جهت همکاري با دولت اميني بيشتر شد و سعي شد مشارکت حاشيه يي شکل گيرد ولي باز به دليل تفاوت سطح توقعات جبهه ملي و دولت اميني اين مشارکت و همکاري به نتيجه نرسيد.

-جبهه ملي با اصل اصلاحات مشکل داشت يا در جزء برنامه ها با اميني اختلاف نظر داشت؟

خير. همان طور که گفتم غير از اصلاحات جبهه ملي پيشنهاداتي را مطرح مي کرد که قابل اجرا نبودند. اميني و نه هيچ کس ديگري قدرت اجراي خروج از پيمان سنتو را نداشت ولي جبهه ملي تاکيد داشت چنين اقداماتي صورت گيرد. مصالح کلي و مملکتي ايجاب مي کرد اين همکاري صورت گيرد ولي عوامل يادشده مانع از شکل گيري اين همکاري شدند.

-ظاهراً انحلال مجلس و عدم برگزاري انتخابات مجدد از ديگر انتقادات وارد بر اميني بود.

بله. اما انحلال مجلس هم گريزناپذير بود. براي اجرايي شدن اصلاحات کندي بايد موانع پيش رو به حداقل مي رسيد و اميني بين اصلاحات و مجلس، اصلاحات را مقدم مي دانست چون شرايط ايران در آن مقطع بسيار حساس و اسفبار بود. والتر ليمپن نويسنده و مقاله نويس معروف آن زمان مسافرتي به مسکو داشته است و در مذاکره با خروشچف به نقل از او مي گويد؛ «شوروي نيازي نمي بيند تا اقدامي در مورد ايران انجام دهد زيرا اين کشور همچون ميوه گنديده يي است که خود دير يا زود سقوط مي کند.» اصلاحات موردنظر امريکايي ها و اميني در آن زمان لازم و ضروري بود و اگر انجام نمي شد چه بسا کشور مانند همان ميوه گنديده مي افتاد و رو به نابودي مي رفت. ولي اميني پيشگام بود تا اين کار انجام گيرد و کابينه خود را نيز متناسب با اين هدف طراحي کرد مثلاً ارسنجاني را به عنوان وزير کشاورزي انتخاب کرد تا مجري برنامه اصلاحات ارضي باشد يا الموتي و درخشش که همگي علاوه بر مواضع ملي داراي گرايش ها و تمايلات ليبراليستي بودند. وزراي کابينه شخصيت هاي به نسبت مثبتي بودند که کارنامه خوبي داشتند.

-در مجموع مي توان گفت انتقادات جبهه ملي به اميني وارد نبود و اگر شما آن زمان دبيرکل جبهه ملي بوديد راه ديگري را انتخاب مي کرديد؟

وقتي زمان مي گذرد و نتايج برخي از اقدامات روشن مي شود مسلم است تصميم گيري ها نيز تغيير خواهد کرد مثلاً در مورد انحلال مجلس مي دانيم انتخابات بعد به گونه يي بود که بالاخره يک نفر از جبهه ملي توانست وارد مجلس شود. نماينده کاشان الله يار صالح از اعضاي جبهه ملي بود که وارد مجلس شد. شرايط در آن زمان طوري بود که تغييرات پي در پي به سرعت به وجود مي آمد و حوادث نيز واقعاً غيرقابل پيش بيني بود لذا نمي دانم اگر آن زمان تصميم گيرنده بودم چه تصميمي اتخاذ مي کردم. امروز بسيار آسان است که بگوييم چه کسي اشتباه کرده و چه گروهي درست عمل کرده است زيرا وقايع و حقايق بازگو مي شود. کتاب هاي خاطرات نوشته مي شود و از دل آن بسياري از وقايع و ماجراها روشن مي شود. مجموعه روايت هاي جديد، ما را به تصميمات متفاوت مي رساند و موضع گيري ها را هم متعاقباً تغيير خواهد داد. بعد از انقلاب سال 57 هم خيلي از شخصيت ها تعريف متفاوتي پيدا کردند و خيلي از خادمين به گونه يي ديگر معرفي شدند و برعکس عده يي جديداً اظهار مي دارند حتي عهدنامه 1919 بايد انجام مي گرفت و به نفع ايران بود. ولي بسياري از تعاريف و ارزش ها نسبت به گذشته تغيير کرده و شايد به همين دليل است که نمي توان پاسخ داد اگر جاي گذشتگان بود، چگونه تصميم مي گرفت.

-اما مي پذيريد که توقعات جبهه ملي از اميني حداکثري بوده است؟

به هر حال جبهه ملي خواستار احيا و اجراي قانون مشروطيت بود؛ قانوني که به قول دکتر مصدق شاه فقط در آن سلطنت کند نه حکومت. ولي شاه در آن مقطع اختيارات گسترده يي پيدا کرده بود و اصلاحات مورد نظر جبهه ملي بيشتر شامل اين بخش از قانون بود. آنها خواهان محدود شدن اختيارات شاه بودند و به همين دليل از نظر جبهه ملي تغييرات و اصلاحات مورد نظر اميني کافي نبود ولي تاريخ به ما مي گويد همان حداقل ها هم مورد پذيرش و تحمل شاه قرار نگرفت و شاه وقتي به امريکا رفت خود متعهد شد که اصلاحات را انجام دهد و به جاي اميني مجري برنامه هاي مورد نظر امريکاييان باشد. اما در عمل چنين اتفاقي نيفتاد و در نهايت همه چيز به تحکيم قدرت شاه انجاميد و دولت اميني دولت مستعجل بود.

اميني در خاطرات کيانوري

امريکا زماني که ديد شاه حاضر به انجام اصلاحات نيست و کار را به تاخير مي اندازد، حوصله اش سررفت و دکتر علي اميني را که مانند زاهدي از عمال سرسپرده امريکا بود به شاه تحميل کرد. اميني نخست وزير شد و به کمک حسن ارسنجاني که او هم از نوکران قوام و از همان تيپ قديم امريکايي بود و در کابينه اميني وزير کشاورزي شد، مساله را به طور جدي مطرح کرد. علي اميني آدم بسيار رکي بود، خيلي صريح گفت؛ «آقايان مالکين بايد از 10 ريال سه ريالش را بدهند تا هفت ريال آن حفظ شود.» (ص406)

علي اميني داراي شخصيت دوگانه يي است؛ او از يک طرف سياستمدار بافهمي بود، در اروپا حقوق خوانده بود و سال ها در امريکا بود و مي دانست بايد در ايران اصلاحات شود. از طرف ديگر حقه بازي ها و وابستگي هاي اوست که سبب شد کندي او را به دليل همين سوابقش در مقابل شاه علم کند. اميني از نظر شخصيتي بسيار آدم حقه باز و نادرستي است و روي هيچ يک از حرف هايش نمي شود حساب کرد. تمام حرف ها و رفتارش با دقت کامل حساب شده است. از اين نظر، او يک تيپ سياستمدار قديمي با تمامي حقه بازي هاي آنها است. (ص410)

برادرم شادروان احمد در همان سال هايي که اميني در پاريس تحصيل مي کرد با او آشنا بود. او نيز معتقد بود اميني انگليسي است و مي گويد در ايران تنها با اتکا بر دوستي انگلستان مي توان به مقامات بالا رسيد. اين بايد مربوط به دوره اول زندگي اميني باشد. ارباب عوض کردن در وابستگان به طبقات حاکمه ايران مساله تازه يي نيست. (ص411)

امريکايي ها اميني را تنها به عنوان يک مترسک براي شاه آوردند تا شاه را به انجام آنچه مي خواستند وادار کنند. به همين علت هم تا شاه به امريکا رفت و ضمانت داد که دستورات امريکا را اجرا کند، اميني را مرخص کردند. (ص412)

به مناسبت چهلمين روز درگذشت همسر امام
ديدار دوباره يار

زهرا بيگدلي

خديجه خانم ثقفي معروف به «قدسي ايران» دختر ميرزامحمد بود که «آيت الله سيدمحمد صادق لواساني» او را به امام خميني براي همسري پيشنهاد داد. دختر روحاني که خود او درباره پدر مي گويد؛ «پدرم خوش تيپ، شيک و خوش لباس بود مثلاً در آن زمان پوستين اسلامبولي مي پوشيد و از خانه بيرون مي رفت و همه طلبه ها تعجب مي کردند.» او درباره نام خانوادگي اش گفته است؛ «ثقفي به نام عشيره يي از اجدادمان بازمي گردد که در کربلا در رکاب سيدالشهدا(ع) جنگيده بودند.» اگرچه پدر او عالم ديني بود، اما تا دبيرستان، به دخترانش اجازه داد در مدارس جديد تحصيل کنند. خديجه خانم همچنين در ادامه خاطراتش گفته است؛ «پدرم با دبيرستان رفتن من مخالف بود، چون روحيه اش متجددانه نبود. او مي گفت؛ چون در دبيرستان معلم مرد است، فراش مرد است و بازرس مرد است، نرو.» به هر حال او تا کلاس ششم تحصيل کرد؛ با چاقچور و لباس آستين بلند. پس از آن «از طرف خانواده مادري براي ايشان خانم معلم کليمي جهت تدريس زبان فرانسه استخدام کردند که بين شش ماه تا يک سال به ايشان فرانسه درس مي داد.» زماني که پدر او به قم رفت، خديجه خانم با محيط قم آشنا شد و آن را نمي پسنديد؛ «قم مثل امروز نبود، زمين خيابان تا لب ديوار صحن قبرستان بود و کوچه ها خيلي باريک بودند. به همين خاطر زود از قم مي آمدم و آن دو ماهي هم که پدرم مرا به زور نگه داشت، خيلي ناراحت بودم.» چراکه او از خانواده يي مرفه بود و با مادربزرگ مادري اش در تهران خو گرفته بود. مادرش هم دختر خزانه دار ناصرالدين شاه بود و به اين دليل «خازن الملوک» ناميده مي شد. پدرش هم اگرچه روحاني بود، اما از سوي ديگر با سياست همراه نبود؛ «در خانواده همسر امام و بعد هم زماني که اين خانواده با امام وصلت کرد تا آخر روابط سياسي برقرار نبود و به يک معنا اصولاً سياسي نبودند، يعني هيچ وقت وارد مسائل سياسي نمي شدند و تنها در اين حد از سياست مي دانستند که مثلاً شاه عوض شد. خود پدر هم گرچه روحاني بودند، اما «روحاني صرف» بودند، يعني نماز و درس و بحث و اصلاً در مسائل سياسي دخالت نمي کردند.» اما آنچه مايه آشنايي حاج آقا ثقفي و حاج آقا روح الله بود، دين و ديانت بود.

چهل روز از فوت خديجه خانم ثقفي همسر امام گذشته و بازخواني مجدد زندگي او با حضرت امام شايد تنها يادنامه يي کوتاه براي زني باشد که 70 سال با رهبر انقلاب زندگي کرده است و شرح زندگي و ازدواج او براي بسياري غريب و دور از ذهن است. داستان خواستگاري امام از او و سر گرفتن وصلت از اين قرار بوده؛ حاج سيدمحمد صادق لواساني، دوست مشترک ثقفي و امام خميني مايه آشنايي را پربار مي کرد و او بود که به حاج آقا روح الله گفت؛ «چرا ازدواج نمي کني؟» که او پاسخ داد؛ «من تاکنون کسي را براي ازدواج نپسنديده ام و از خمين هم نمي خواهم زن بگيرم. به نظرم کسي نيامده است.» در اين هنگام لواساني به او پاسخ مي دهد؛ «آقاي ثقفي دو دختر دارد، خانم داداشم مي گويد خوبند.»

اين گونه مي شود که آقاي لواساني ماموريت خواستگاري از اين خانواده را برعهده مي گيرد، اما پاسخ دختر مورد نظر «نه» است. او از قم بدش مي آمد و زندگي با طلبه را نمي پسنديد چراکه «طلبه ها معمولاً خشک بودند، وضعيت مالي خوبي نداشتند و گاهي برخي از آنها احترام به زن نمي گذاشتند. البته دليل اصلي عدم تمايل به سکونت در قم بود.»

به هر حال يکي از نوادگان امام، ماجراي خواستگاري از خديجه خانم را اين گونه توصيف مي کند؛ «10 ماه طول مي کشد تا خانم جواب مثبت دهند. پنج بار خواستگاري انجام مي شود که آقاي سيدمحمدصادق لواساني تشريف مي آورند، نه آقاي کاشاني. البته پدر خانم اصرار داشتند.» ناگهان با اين سوال روبه رو مي شويم که چگونه خانم با اين همه مخالفت جواب مثبت مي دهند؟ او مي گويد؛ «حين همين جلسات که آقاي لواساني مي آيند و مي روند، خانم خوابي مي بينند؛ «ايشان وارد اتاقي مي شوند که سه سيد نوراني نشسته بودند. يک پيرزني آمد و من غخانمف از او پرسيدم که اينها چه کساني هستند؟ او گفت؛ آن وسطي پيامبر(ص) است و آن که سمت راست نشسته اميرالمومنين(ع) است و سمت چپي امام حسن(ع) است، اما تو که از اينها بدت مي آيد، من پاسخ دادم از اينها بدم نمي آيد، اينها ائمه من هستند. چرا بايد بدم بيايد؟ خيلي هم دوست شان دارم. پيرزن بار ديگر اصرار کرد که نه، تو از اينها بدت مي آيد،» از خواب بيدار مي شوند و براي خدمتکار منزل نقل مي کنند. او به ايشان گفت چون اين سيد غامامف را رد مي کني، اين خواب را ديده يي. در نهايت با توجه به اين خواب و نظر مثبت پدر خانم، ايشان جواب مثبت مي دهند. يک ماه ابتدايي پس از ازدواج تهران بودند و پس از آن به قم مي روند.»

ثمره اين ازدواج تولد سيدمصطفي فرزند اول آنان در 1309، سيداحمد در 1324 و سه دختر به نام هاي فريده، زهرا و صديقه بود.

با وجود اينکه خديجه خانم اين تصور را داشتند که روحانيون رفتار خوبي با زن ندارند اما رفتار امام با ايشان طوري بوده است که خود او در توصيف رفتار امام مي گويد؛ «حضرت امام به من خيلي احترام مي گذاشتند و خيلي اهميت مي دادند. هيچ حرف بد يا زشتي به من نمي زدند. امام حتي در اوج عصبانيت هرگز بي احترامي و اسائه ادب نمي کردند. هميشه در اتاق، جاي بهتر را به من تعارف مي کردند. تا من نمي آمدم سر سفره، خوردن غذا را شروع نمي کردند. حتي حاضر نبودند من در خانه کار کنم.

هميشه به من مي گفتند؛ «جارو نکن». اگر مي خواستم لب حوض روسري بچه را بشويم مي آمدند و مي گفتند؛ بلند شو، تو نبايد بشويي...» امام حتي در مسائل شخصي خانم دخالت نمي کرد و در مورد لباس و رفت و آمدهاي او نظر نمي داد. نوه امام از قول مادربزرگش مي گويد؛ «اصلاً امام کاري به رفت و آمد ايشان نداشت. فقط در ابتدا، امام بايد خانواده يا فرد مورد نظر را مي شناختند، اما پس از آن ديگر حرفي نمي زدند.

در مورد لباس خانم هم که لباس شان از سوي مادرشان از تهران فرستاده مي شد، هيچ وقت امام درباره نامناسب بودن آن سخني نمي گفتند. حتي روزي آقا براي دخترشان که 12 ساله بودند کفش قرمزرنگ مي خرند، در آن موقع اصلاً رسم نبوده است و دختران بايد کفش سياه پا مي کردند. البته خود خانم هم مراعات مي کردند، اما خود ايشان مي فرمودند هيچ گاه نشد که در نوع پوشش يا

رفت و آمدم با کسي اظهارنظر کنند.»

همين طور در خاطراتي از زندگي امام آمده است؛ «ايشان منزل خود را به محلي براي تدريس تبديل کرده بودند و به همسر خود به عنوان شاگرد جامع المقدمات مي آموختند.»

خانم قبل از ازدواج مدتي ادبيات عرب را نزد پدرشان فرا گرفته بودند. نزد امام هم ادامه دادند و کتاب «جامع المقدمات» را مي خواندند. امام سريع درس مي دادند، از خانم پرسيدم که ايشان اين گونه تدريس مي کردند، شما متوجه مي شديد؟ ايشان مي گفتند؛ بله، مي فهميدم. خانم حافظه فوق العاده يي داشتند، يک غزل را يک بار مي خواندند، حفظ مي شدند. البته ايشان ذوق شعري هم داشتند. تدريس امام به خانم چند ماهي طول مي کشد، اما پس از تولد فرزندان، مشغوليت شان در خانه بيشتر شد و از طرف ديگر به قسمت هايي از ادبيات عرب رسيده بودند که لازم بود آقا مطالعه کنند و وقت اين کار را نداشتند. بنابراين با موافقت طرفين تدريس متوقف مي شود.»

با وجود اينکه همسر امام سياسي نبودند اما توانستند با فوت حاج آقا مصطفي که فرزند بزرگ شان بود کنار بيايند و حتي بي تابي خود را از امام مخفي مي کنند. در حقيقت خديجه خانم، ناگهان با فوت حاج آقا مصطفي، فرزند بزرگش روبه رو مي شود که بسيار او را بي تاب کرد؛ فرزندي که بسيار به او علاقه داشتند و حتي از ديگر فرزندان بيشتر او را دوست مي داشتند، آقا مصطفي در منزل بسيار محترم بودند و ديگر فرزندان او را «داداش» صدا مي کردند و حتي خانم و آقا هم ايشان را «داداش» مورد خطاب قرار مي دادند. ايشان بسيار در نجف فعال بودند و روي جنبه مرجعيتي امام تاکيد داشتند. خانم علاوه بر آقا مصطفي، به فرزند ايشان «حسين آقا» هم بسيار علاقه دارند.

ايشان که فوت مي کنند، خانم بسيار ناراحت مي شود. يک روز از ايشان پرسيدم فوت امام يا حاج احمدآقا يا آقا مصطفي، کدام براي شما سخت تر بود،گفتند؛ فوت مصطفي مساله ديگري بود. ايشان زماني که از فوت آقامصطفي مطلع مي شوند، بسيار گريه مي کردند ولي زماني که امام به خانه مي آمدند، گريه نمي کردند.

از طرف ديگر در مسير امام هم اصلاً شک نکردند و حتي ناراحتي خودشان را به امام منتقل نمي کردند. البته زماني که امام براي نماز يا تدريس به خارج از منزل مي رفتند، ايشان در حرم يا منزل بسيار گريه مي کردند. امام هم زماني که در نجف تدريس مي کردند جاي خالي آقا مصطفي را مي ديدند و ناگهان مي لرزيدند اما هيچ گاه خانم بر بي تابي خود براي آقا مصطفي چيره نشدند. نوه خانم امام درباره نقش مادربزرگش در منزل امام و همراهي

70 ساله او با ايشان مي گويد؛ «خانم واقعاً همراه امام بودند. شک ندارم که اگر خانم امام نبود، امام به هيچ وجه به اين موفقيت ها نمي رسيدند. نقش خانم در خانواده نقشي فوق العاده است و يک محوريت واقعي دارند. ايشان شرايط امام را در تمامي مقاطع درک مي کردند و رياست منزل همواره بر عهده ايشان بود؛ «در هر حال آنچه بيش از هر چيز ديگري زندگي شخصي حضرت امام و همسرش را متفاوت مي کرد علاقه بين آنها بود و نامه معروف امام زماني که در بيروت بوده و براي خديجه خانم فرستاده، گواه اين مطلب است.» «تصدقت شوم، الهي قربانت بروم، در اين مدت که مبتلاي به جدايي از آن نور چشم عزيز و قوت قلبم شدم متذکر شما هستم و صورت زيبايت در آينه قلبم منقوش است. عزيزم، اميدوارم خداوند شما را به سلامت و خوشي در پناه خودش حفظ کند. غحالف من با هر شدتي باشد مي گذرد ولي بحمدالله تاکنون هرچه پيش آمد خوش بوده و الان در شهر زيباي بيروت هستم. حقيقتاً جاي شما خالي است. فقط براي تماشاي شهر و دريا خيلي منظره خوش دارد. صدحيف که محبوب عزيزم همراهم نيست که اين منظره عالي به دل بچسبد... ايام عمر و عزت مستدام. تصدقت. قربانت، روح الله» گرچه خانم خديجه ثقفي، بانو قدسي ايران، همسر گرامي امام خميني در همان ايام فروردين ماه 1312 هجري شمسي نامه عاشقانه حضرت روح الله رهبر آينده انقلاب اسلامي ايران را از فرط شرم و حياي ايراني و اسلامي پاره کرده، اما چند سال پيش اين نامه از همه جا سردرآورده و نه فقط در صحيفه امام که در مطبوعات و حتي راديو و تلويزيون خوانده شد.

عاشقانه ترين نامه يي که از يک فقيه، مجتهد، مرجع تقليد شيعه و رهبر فرهمند ايران طي بيش از يک دهه بر جاي مانده و نه فقط در ميان روحانيان و سياستمداران که در ميان روشنفکران و نويسندگان هم بي نظير است.

بانويي که 70 سال با امام زندگي مشترک داشت و چنين عاشقانه با او زندگي کرد سرانجام حدود ساعت 15/9 صبح اول فروردين 1388 در سن 96 سالگي در بيمارستان خاتم الانبيا تهران درگذشت و در تاريخ 2 فروردين و پس از اقامه نماز ميت توسط رهبر انقلاب در آرامگاه روح الله خميني در بهشت زهرا و در کنار همسر و پسرش دفن شد.

منبع؛

پابه پاي آفتاب، موسسه نشر پنجره، اميررضا ستوده

عناوين اين صفحه
ارتباط دکتر اميني با اپوزيسيون
انتظارات بيش از حد جبهه ملي از اميني
اميني در خاطرات کيانوري
ديدار دوباره يار

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام