يكشنبه، 13 ارديبهشت 1388 - شماره 1941
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: ادبيات
نقد/ گفت وگو با دکتر حسن کامشاد در مورد کتاب «حديث نفس»
روان تر از آب

لادن نيکنام

صادقانه نوشتن در قدم اول شايد بسيار سهل به نظر آيد ولي چنين نيست. قلم را به دست دل سپردن کار هر کس نيست. قلم ها مي توانند سر از جاهايي درآورند که متن را به بيراهه کشيده، و نيز بدتر خود نويسنده را. (و مصيبت از آن خواننده يي است که قرار است با چنين متني رودررو شود.) قلم هاي زيادي هم ديده ايم که اين روزها و سال ها چه خوب کج راهه رفته اند و مهم تر مرحله بعد که قلم به دل سپرده را نويسنده بسپارد به دست عقل. خردي که راستي وجودش، حضورش، ظهورش نعمتي است. حال ديگر اختيار کردن يکي از گونه هاي متن چندان اهميتي ندارد. مرزهاي شعر و داستان و خاطره و مقاله روز به روز کمرنگ مي شود. داستان هايي با پرداخت گزارشي، گزارش هايي با لايه هاي روايي، شعرهايي با توصيف هاي ژورناليستي يا مقالاتي آهنگين و پرطنين کم نيستند در اين روزگار که قلم ها فراوانند و به تعداد هر قلم يک سليقه و طبع.

اما «حديث نفس» نوشته «حسن کامشاد» به گمانم حکايت ديگري است. با رسم و قاعده باب روز ايراني نمي خواند. او چنان صادقانه همه آنچه در ذهن آماده داشته، زيبا و شيوا به رشته تحرير درآورده که اين روزها اهالي کتاب هر جا روند، صحبت از «حديث نفس» است. عمده ترين دليل اش هم همين عنصر ديرياب «صادقانه نوشتن» است. دروغ نگفتن به خود هنگام نوشتن يک اثر قاعده يي است سهل و ممتنع. هر کسي را توان نوشتن آنچه زيسته است، نيست و باز دقت کنيد به فرم روايي اين زندگينامه. کتاب از بخش هاي کوتاه تشکيل شده است. گويي کامشاد مي خواسته از برش هاي تاثيرگذار زندگي اش تصويري به دست دهد يعني تکانه هاي حسي که در طول 80 و اندي سال تجربه کرده است. اين برش ها به گونه يي کنار هم چيده شده اند که ضمن وفاداري به زمان، هر يک مي توانند کارکرد روايي بيابند. تکه تکه کردن آنچه به ذهن نويسنده رسيده است و گذاشتن عنواني بر هر يک از آنها اين اتوبيوگرافي را به مجموعه داستاني واقعي (به شدت واقعي و تکان دهنده - جلوتر دلايل اين تاثيرگذاري را يک به يک مي شمارم) بدل کرده است. اين فرم روايي هر مخاطبي را درگير خود مي کند چون در متن ايجاد ضرباهنگ کرده، کشش و کنش لحظه ها انديشيده يا خودانگيخته است و خلاصه آينه تمام نماي ذهني است که وفادارانه به خود و متن عمل کرده است. «حسن کامشاد» در اين باره چنين مي گويد؛ «سبک نوشتن اين کتاب به هيچ وجه آگاهانه نبوده است، خودجوش بوده است. کلمه ها مي خواستند راهي به بيرون از من پيدا کنند. فرصت زيادي نداشتم و حقيقت اش وقتي دوستم شاهرخ مسکوب درگذشت در مجلس ختمي که اينجا گرفتند خاطره هايي از او را نقل کردم. برخي از اين خاطره ها را هم به قلم آوردم. تعدادي از دوستان نزديکم به من گفتند استعداد قصه گويي داري. اين را جدي نگرفتم ولي خوشحال شدم. شايد همين ها انگيزه من در نوشتن اين کتاب بودند. البته اين را هم بگويم که در سنين نوجواني در اصفهان در محله يي بودم که بچه ها در آن مدرسه نمي رفتند. يکي آهنگر بود، ديگري مسگر و... من تنها بچه يي بودم که مدرسه مي رفتم. اين بچه ها غروب که از سر کار برمي گشتند زير بازارچه محل جمع مي شدند، من برايشان قصه هاي حسين کرد و بخش هايي از اميرارسلان نامدار را که خوانده بودم تعريف مي کردم. در حقيقت قصه گويي مي کردم. شکل و شمايل اين کتاب يک مقدار ممکن است از اين لحظه ها نشات گرفته باشد. اما در مورد عناوين بايد بگويم به اين شکل نبود. مرحله به مرحله زندگي ام که از ذهنم مي گذشت، هر آن قسمت هايي را که برجسته بودند، روي کاغذ مي آوردم. بعد يکي دو تا از دوست ها که اين نوشته ها را خواندند، گفتند بهتر است برايشان تيتر هم بگذاري. از شما چه پنهان اي ميل هايي دريافت کرده ام که در آن آمده بيخود تيتر گذاشته يي. از لطف روايت کم مي کند. ممکن است شما پسنديده باشيد. به هر حال آنچه محرز است، اين است که از پيش نمي دانستم چه مي خواهم بنويسم. عده يي هم گفته اند اقتصاد به خرج داده يي. مي شد اين قسمت ها را به هم ربط داد و براساس شان داستان کوتاه يا نمايشنامه نوشت. اينها همه تعجب برانگيز است. من خودم را داستان نويس يا نويسنده به معناي اخص کلمه نمي دانم. شايد هم هميشه از اين استعدادم غافل بوده ام. بعد از سفر اخيرم به ايران، خيال دارم ان شاء الله با شوق و ذوق بيشتري ادامه داستان را بنويسم. منتها هر چه به سال هاي ديرتر زندگي مي رسم ذهنم تيره تر مي شود. برعکس خاطره هاي هفت سالگي ام انگار همين ديروز اتفاق افتاده است. مي دانم نوشتن قسمت دوم بسيار سخت تر است به خصوص چون مربوط به سال هايي است که ما به خارج رفتيم. از انگليس خاطره شخصي چنداني ندارم. مگر ترجمه کتاب ها و رفت و آمد و گفت و شنود با نويسندگان.»

اگر «حديث نفس» خواندني است، اگر نمي توان براي لحظه يي کتاب را زمين گذاشت، بدون شک ديگر دليل عمده اش، زبان ساده و روان متن است. نويسنده هرگز در پي مغلق گويي و مرعوب ساختن مخاطب نبوده است. گويي مي خواسته جريان روان آب را در مسيري مشخص هدايت کند. سر پيچيده کردن روايت نداشته است. تکليف متن با خالق اش روشن است و همه چيز به نرمي و سادگي اتفاق مي افتد. واژه ها به شکلي باورنکردني در جمله هاي کوتاه کنار هم مي نشينند. حسن کامشاد کار ساده يي انجام نداده است به خصوص که سال ها زندگي در انگلستان مي توانسته او را از زبان مادري دور کند. از او که درباره چگونگي صيانت از اين زبان روان و سليس مي پرسم، مي گويد؛ «من هميشه عاشق زبان فارسي بوده ام. از نوجواني مقداري مطالعه کرده ام که در کتاب هم به اجمال گفته شده است. اين سي و چند سالي که در خارج بوده ام، خود را از محيط فرهنگي ايران و نوشته هاي فارسي دور نمي ديدم. ارتباط من با ايران قطع نشده است. ماه هاي فروردين و ارديبهشت مرتب هر سال با خانواده به ايران آمده ام. اما زبان را چون هميشه عاشقش بوده ام به ظرايفش دقت کرده ام. اگر شما نگاهي به زبان «تاريخ چيست» يا «قبله عالم» يا «درياي ايمان» يا «تاريخ بي خردي» که همين هفته به بازار مي آيد بيندازيد، مي بينيد هر يک ويژگي خود را دارد. در «قبله عالم» چون به زمان ناصرالدين شاه مي پردازد، سعي کرده ام نثر زمان قاجار را در متن اجرا کنم که با نقل قول هاي آن زمان هماهنگي داشته باشد و در کتاب «سرگذشت فلسفه» که نشر ني منتشر کرده و مصور است و چاپ نفيسي دارد، براي اولين بار زبان منطق و فلسفه را سعي کردم ساده کنم و فکر مي کنم ناموفق نبوده ام. بنابراين ساده نويسي کار چندان دشواري براي من نبوده است. وقتي به کارهاي نويسنده هاي جوان نگاه مي کنم، مي بينم زبان خاصي را از خود اختراع کرده اند. چيزهايي نوشته مي شود که من از آن سر درنمي آورم. مي بينم نويسنده ها دارند لقمه را دور سرشان مي چرخانند. نويسنده ها مي توانند ساده تر کار کنند. اما در اين کتاب کوشيده ام از هميشه روان تر بنويسم چون داستان زندگي ام بود و چه بهتر که به زبان ساده نوشته مي شد. باز هم بگويم اين روند چندان هم آگاهانه نبوده است.»

خصيصه ديگر متن «حديث نفس» ارجاعات مدام آن به يک جغرافياي مشخص و تاريخ معين است. کامشاد لحظه يي در هيچ قطعه يي از روايت زندگي اش از اين ارجاع غافل نمي ماند يعني تمام بخش ها واجد يک شناسنامه جغرافيايي و تاريخي اند. بارها به ما يادآوري مي کند يک ايراني است در سال... در موقعيت...، اين رويکرد باعث مي شود مخاطب ارتباطش براي لحظه يي با متن قطع نشود يعني نويسنده اجازه نمي دهد اين ارتباط قطع شود. او خودش را در يک بستر تاريخي- جغرافيايي ملتهب به تصوير مي کشد. خود نقل مکان هاي او در ايران و کدهايي که از شهرهاي مختلف با ويژگي هاي گوناگون مي دهد، مخاطب را به ديدي بسيط و ژرف دعوت مي کند. بياييد و به تماشاي جغرافياي رنگارنگ و متنوع سرزميني بنشينيد که در آن هر چه هست تاريخي است پرتب و تاب. دکتر کامشاد در اين باب چنين مي گويد؛ «درست مي گوييد. شايد اين برداشت شما و برخورد من با مسائل تا حدي از تربيت دوران جواني و فعاليت ام در حزب توده آب مي خورد. ما دائم در آنجا، در آن محيط، شرايط زمان، مکان و مسائل سياسي و اجتماعي را در نظر مي گرفتيم. من در کتابي که 50 سال پيش به انگليسي نوشتم و اخيراً به فارسي چاپ شده است (پايه گذاران نثر جديد فارسي) آنجا هم قبل از معرفي هر نويسنده ابتدا شرايط سياسي و اجتماعي را تشريح مي کنم چون متن را براي مخاطبان انگليسي زبان يا فارسي زباناني که از ايران دور بودند، مي نوشتم. بنابراين لازم دانستم اوضاع اقتصادي را در مثلاً زمان صادق هدايت توضيح دهم تا مخاطب بداند چگونه او صادق هدايت شد. اين فرآيند در ذهن من ملکه شده است. اينجا هم اگر فقط مي نوشتم رفتم اهواز در چاه فاضلاب، براي مخاطب چه فايده اگر روشن نمي شد که در شرايط 28 مرداد و بگير و ببند ساواک و تيمور بختيار رفتن به اين تنگنا چه مخاطراتي در پي داشت. يعني دلهره و هيجان موقعيت از ميان مي رفت. بايد اوضاع زمان رويداد روشن مي شد. يا وقتي ابراهيم گلستان مي آيد و پيشنهاد رفتن من به خارج را مي دهد، در شرايطي که حلقه محاصره سازمان امنيت تنگ تر شده است و دائم دوستان را دستگير مي کردند و هر لحظه ممکن بود به سراغ من بيايند، براي خواننده جالب مي شود بداند که من چه حس و حالي را از سر گذرانده ام. اگر اين اتفاق رخ نمي داد يا چرخ بخت به گردش درنمي آمد چطور مي توانستم سر از دانشگاه کيمبريج درآورم. اين جزئيات کمک مي کند که اهميت موقعيت ها روشن شود. بله، شايد تربيت تشکيلاتي حزب توده هم در اين روايت دخيل بوده است و البته يک مقداري هم احساس مي کنم بايد با پيشرفت زمانه پيش رفت و اوضاع اجتماعي و اقتصادي را در نظر گرفت.» در اين کتاب چنان ذوق کودکانه يي در او ديده مي شود که شما مي توانيد با خود بگوييد يا از خود بپرسيد راستي او چندساله است؟ اصلاً مهم نيست. مي گويم چرا. چون او به ما ثابت مي کند که جوان فکر مي کند. ذهن او مدام نو شدن را تجربه مي کند. از هيچ رخداد تازه يي نمي هراسد. هيچ پديده يي مرعوب اش نمي کند بلکه در پي آن است که تفسير و تاويل خود را از اين نو شدن دائم هستي در کف ما بگذارد. شايد اصفهاني بودن هم در اين جريان بي تاثير نبوده باشد؛ جغرافيايي که در آن طنز موج مي زند. راستي اين کم نعمتي است؟ پاسخ روشن است. از او درباره مکانيسم اين نو شدن هاي پي درپي که مي پرسم، با صدايي که در آن رگه هاي کودکانه يي جريان دارد، مي گويد؛ «چرايش را والله نمي دانم. ولي براي من موقعي که کتاب را مي نوشتم قصد آن بود که کتاب، کتاب شادي باشد. سرزنده باشد، مردم از خواندنش لذت ببرند. تفريح کنند.من مي خواستم نشاط و شادي و تفريح به خواننده بدهم. حالا چقدر موفق شده ام، نمي دانم. اگر من هنوز جوان فکر مي کنم، تعبيري است که بايد به خواننده واگذار کنم. تاويل خاصي ندارد. شانس و تصادف و نيکبختي در اين شادي دخيل بوده است. اگر اين امکان را داشتم که دوباره به دنيا بيايم و از من مي پرسيدند چه جوري مي خواهي زندگي کني، مي گفتم همين جوري. يکي از دوستان من هميشه مي گفت حسن، تو نظر کرده يي. راست است هميشه در بزنگاه هاي زندگي ام اتفاق عجيبي افتاده و از دام بلا جان سالم به در برده ام. در پنجاه سال گذشته زندگي خوب و بي دغدغه يي داشته ام. ازدواج خيلي موفقي داشتم. بچه هاي خوب و موفقي دارم و همين طور نوه هايم همه زندگي خوبي دارند. انگار دستي هميشه هواي مرا داشته و يکي بعد از ديگري اتفاقات مطلوبي براي من روي داده است. اين شادي و مسرت ظاهراً در متن هم خوانده مي شود زيرا در درون من اينچنين بوده است چه بسا که استحقاق و شايستگي اش را نداشته ام. دوستي با شاهرخ مسکوب هم بي اندازه در اين طرز فکر کردن و نوشتن موثر بوده است. من هميشه در فکر او هستم که اگر زنده بود چه ايرادهايي به اين کتاب مي گرفت و چه مي گفت. من و شاهرخ از 18 تا 80 سالگي دوست نزديک بوديم. معاشر و هم اتاق و هم درس بوديم. و مدام همديگر را دست مي انداختيم و سعي مي کرديم هيچ يک از تک و تا نيفتيم. اگر او ليچاري مي گفت، من از او بالاترش را مي گفتم تا جايي که همسرم فريادش بالا مي رفت که بس کنيد ديگر، از بس با هم مي گفتيم و مي خنديديم. شايد همان مساله اصفهاني بودن هم در آن دخيل بوده است. ژنتيک هم در آن تاثير دارد. بين ما همکلاسي ها حس متلک گويي و دست انداختن و بي جواب نگذاشتن حرف نوعي سنت شده است. با خون مان عجين شده است.»

و سر آخر آنکه «حديث نفس» سوداي قهرمان پروري، قهرمان آفريني و قهرمان ستايي ندارد. متن در جهت برساختن يک شخصيت شاخص، تاثيرگذار، سلحشور فرهنگي (هر چه دوست داريد از اين القاب در ذهن رديف کنيد) قدم برنمي دارد. «کامشاد» متواضعانه به معناي دقيق کلمه (پز و ژست هاي معمول و روزمره را از ذهن دور کنيد) در متن حرکت کرده است. به واکاوي خودش، ريش ريش کردن فکرهاي مانده در پس سرش، حسرت ها و ناکامي ها، دلسوزي براي خويشتن و اي دريغا کشيدن نمي پردازد. مشخص است خودش را فقط يک ايراني مي داند؛ ايراني که تلاش کرده در جهت درستي حرکت کند همين. به همين سادگي (به گمانم پيچيده براي ما که امروز مي بينيم هر کسي در متنش مي خواهد بگويد فقط من وجود دارم و آن هم «من»ي که چه زجرها و رنج ها کشيده ام و اصلاً اين فقط منم که درد هستي را مي شناسم.) خواسته از يک تجربه زيستي صادقانه بگويد و دقيقاً به همين دليل است که همدلي مان را برمي انگيزد. جوري متن با ما رفتار مي کند که فکر مي کنيم ما هم مي توانيم چنين سبک و روان تن بسپاريم به آنچه مي بينيم. او چون سنگ هاي کف رودخانه از سيلان آب هاي روزگار صيقل خورده است. او که مي گويم همانا متن او است و نيز خود او درگمانم. «حسن کامشاد» چنين نظر مي دهد؛ «بله. برداشت شما کاملاً درست است. عنوان اين کتاب را ابتدا مي خواستم بگذارم «ميوه خاک انداز» که با مخالفت شديد خانواده مواجه شدم ولي اين حس با من بود که نهالي بوده ام که در اين خاک رسته. طي سال هاي اخير شرح حال هاي زيادي نوشته شده است. رجال و بزرگان و نويسندگان چيزهايي نوشته اند و اکثر خواسته اند خود را يا توجيه کنند يا دفاع کنند يا بزرگ نمايي کنند. و اين به جايي رسيده که تهوع آور شده است. من اصلاً قصد دفاع و توجيه خودم را نداشتم. خواستم خالصاً مخلصاً بنويسم. صادقانه بنويسم. پيش وجدان خودم هم هيچ عذابي ندارم. چون آنچه نوشته ام عين واقع بوده است. به هر حال من هيچ وقت نه مصدر امري بوده ام،نه رهبر يا رئيسي. دوست داشتم خودم را دست کم بگيرم. از همان اولين سطرهاي کتاب که مي گويم 81 سال از عمر شريفم مي گذرد و گوش شيطان کر... با آن زبان به خودم مي خندم. خودم را دست مي اندازم. ذره يي قصد بزرگ کردن خودم را ندارم. و چيزي هم در زندگي ام نبوده که شرمنده اش باشم.»

«حديث نفس» با ما مي ماند چون صادقانه است، زبانش ساده است و روان، سهل و ممتنع، تکليف نويسنده اش، با خود و متنش روشن و باز ريشه هاي متن در اين جغرافيا فرو رفته و مهم تر از همه اينکه نويسنده خود را يکي از همه مردم ايران مي داند نه تافته يي جدا بافته.

نشر ني / تهران / 1387

يادداشتي بر کتاب حديث نفس (خاطرات حسن کامشاد)
کهنسالي بي پروايي مي آفريند؟

مهري بهفر

«مي خواهم قلم زمين گذارم ولي اين سوال دست از سرم برنمي دارد که اگر اين خاطرات را زودتر، مثلاً در همان 50 سالگي، مي نوشتم، آيا همين مي بود؟ گمان نکنم. کهنسالي بي پروايي مي آفريند...» (بند آخر از کتاب حديث نفس)

کهنسالي آيا بي پروايي مي آفريند؟ تجربه کامشاد که در 81 سالگي نوشتن خاطراتش را شروع مي کند، نکته يي را وضوح مي بخشد. کهنسالي نوعي رجعت است به بي پروايي جواني ولي از جنس و نوعي ديگر، اين بار روايت بي پرواي زندگي، با خطاها و صواب هايش، بي گذشت و بي چشم پوشي و آبروداري هاي ميانه سالانه، با به دوش گرفتن مسووليت هايي که- صرف نظر از بيش و کم آن- فرد برعهده داشته، با قبول نتايج و عواقبي که انتخاب هاي او بر سرنوشت خود و ديگري و ديگران داشته است. بي پروايي به مراتب بي باکانه تر از بي پروايي هاي دوران جواني. گرچه شايد اين تجربه قاعده يي همه شمول نباشد- و گرچه عده يي حتي اگر پس از مرگ هم خاطرات شان را بنويسند، هرگز نتوانند از گردابي که ذهن شان در جواني گرفتارش شده رهايي يابند يا نخواهند اعتراف کنند که در صرف دو روزه عمر مرتکب کمتر اشتباهي شده اند و اساساً خطايي در عمل و نظر آنان بوده است و آنها خود مسوول انتخاب هاي غلط شان اند نه دشمنان فرضي و وهمي- دربردارنده حقيقتي است. پرسشي که تجربه کامشاد در خاطره نويسي پيش مي کشد، پرسش ديگري را در پي خود مطرح مي کند؛ انقلاب و تغيير دوران آيا خاطره نويسي مي آفريند؟ آيا خاطره چيزي است که بيش از آنچه به گذشته زماني بپردازد، به گذشته دوراني توجه دارد؟ و وفور خاطره نويسي از دوره ناصري- يعني آغاز تجدد- تا پس از انقلاب مشروطه و افت آن در دوران پهلوي و خيز آن در اين دوران حاکي از همين امر است؟ به نظرم فراواني خاطره نويسي در دوره هاي پس از تحول نظيره يي بر همان بي پروايي است که کهنسالي براي فرد به بار مي آورد. گرچه باز هم هستند کساني که نه انقلاب و نه کهنسالي آنان را به بي پروايي روايت و نقد گذشته شان وانمي دارد. حديث نفس که دربردارنده خاطرات تولد- 1304- تا 50 سالگي حسن کامشاد يعني سال 1354است (و آن گونه که نويسنده در سطر پاياني آن وعده داده، قرار است ادامه يابد) از جمله کتاب هاي خاطراتي است که در وفور خاطره نويسي اين ساليان به تازگي منتشر شده است و از دوراني درگذشته اما درست پيوسته به امروز ما روايت مي کند. دوراني که با تم اصلي آن و خرده مضامين و رخدادهايش در زندگينامه هاي ديگر متعلق به همين عصر آشناييم. در حديث نفس هم همان تم اصلي «دوران» از زاويه نگاه فردي راوي و ماجراهاي شخصي اش شنيده مي شود؛ انقلابيگري، اعتراض. نتيجه؛ درآمدن به عضويت يکي از احزاب، معمولاً حزب توده- که تنها حزب داراي تشکيلات نظام مند بود و شعار عدالت اجتماعي اش جذاب و دکترين پيچيده و پر از اصطلاحات ناآشنايش جذاب تر- بالا رفتن از نردبام تشکيلات حزب يا پايين افتادن از ارتفاع آرمان يا ساده دلي، ناگهان بريدن از حزب يا کمي طلاق را کش دادن، يا رفتن به زندان و قهرمان بيرون آمدن، يا قسر دررفتن و ادامه دادن تا تغيير دوران و حال بازنگري و نقد گذشته يا قبول سرسختانه اش...

در «ما»ي خواننده هم، با خواندن هر خاطره از اين دوران- اگر صميمي و بي پروا و بي غرض باشد- همه چيز به همراه هر راوي تکرار مي شود؛ تکرار باور، تکرار اميد، تکرار آرمان، تکرار پيوستن به حزب- خواه چپ و خواه راست- تکرار ضربه خوردن، تکرار شوک کودتا يا شوک هاي کوچک تر از آن، تکرار با چشم خود ديدن، تکرار گسستن و تکرار تاسف و...

«ما»ي خواننده با هر متن خاطره يي- که صميمي و بي پروا و بي غرض باشد- انگار در آيين بازسازي تاريخ شرکت مي کنيم، ما نقش سايه راوي را بر دوش مي گيريم؛ خطر زيادي ما را تهديد نمي کند، اما فوايد بسياري در انتظارمان است. ما با درک و فهم موقعيت دوران، به شکلي متفاوت از خواندن متون تاريخي، يعني با درک و فهم توام با تاثر و حس شفقت و هراس مي توانيم حلقه هاي تکرارشونده آن وقايع را پايان يا ادامه دهيم.

و اما نوع برخورد کامشاد با تجربه هايش و در نتيجه نوع روايت و بازگويي آن در کتاب حديث نفس، داراي جنبه هايي است که به آن تم آشنا و خرده مضمون هاي مشترک اش با خاطره نويسي هاي «دوران»، رنگي خاص او مي زند. حديث نفس گزيده يي از خاطرات کامشاد است، به اين ترتيب که او قصه هايي کوتاه با عناويني معين از کودکي تا 50 سالگي، از زندگي شخصي و خانوادگي تا کاري و سياسي و دانشگاهي انتخاب و روايت کرده است. وقتي اين کتاب را مي خواندم به اين فکر کردم که يک شخص ديگر اگر عيناً همين زندگي و همين ماجراهايي را که کامشاد از سر گذرانده، تجربه کرده بود، ممکن بود چه بخش هايي را براي نوشتن خاطراتش انتخاب مي کرد يا نمي کرد؟ خب حتماً جواب اين است که برخورد فرد تا فرد با زندگي و دستمايه خاطره و سرمايه حافظه اش متفاوت است. ولي انتخاب هايي که کامشاد در روايت رويدادهاي سطوح مختلف زندگي اش کرده و «ما»ي خواننده طبعاً آن را مي بينيم- نه انتخاب نشده ها را- در تصوير يک معني به هم مي رسند و سيماي همساني از نويسنده خاطرات ترسيم مي کنند. ما نه تنها با يک مدعي قهرماني سروکار نداريم بلکه با آدمي روبه رو هستيم که با انتخاب خاطره اشتباهات کوچک و بزرگ و خيط شدن ها و خرابکاري هاي بزرگ و کوچکش براي روايت و با برجسته کردن جنبه هاي طنزآميز- و نه افتخارآميز- خاطره ها و با دست کشيدن از هرگونه تلاشي براي بزرگ کردن خود در متن خاطره هايش، از يک سو «زندگينامه» يي بي ادعا و صميمي در برابر خواننده مي گشايد و از سوي ديگر با اين روايت و به وسيله آن مي تواند خودش را با تقصيرهاي بزرگ و کوچکش بفهمد و ببخشد. و مثل هر ادعايي که خواننده را به قبول سويه ديگرش متمايل مي کند، حديث نفس هم با روايت اشتباه ها و گاف دادن هاي راوي، خواننده را- نه به باور اشتباه کار بودن نويسنده- شايد به ديدن فردي در قصه هاي گزيده شده جلب کند که روايت نوع ديگري از خاطرات- گفتن از افتخارات و بزرگي هاي خود- را به حال خواننده و خود مفيد نمي داند؛ فردي که مي تواند به خودش بخندد و با روايت از خود در مرکز موقعيت هاي طنزآميز و کنايي بگذارد ديگران هم او را اين طور ببينند و با او به او بخندند.

اينکه در حديث نفس خبري از شعار دادن هاي مرسوم له و عليه اين و آن نيست و همچنين از افاضات و فضل فروشي و اظهار لحيه هاي مرسوم درباره امور اثري نه، باعث مي شود خواننده با زندگينامه تنها بماند و در برداشت هايش آزاد و بدون حضور سنگين و متجاوز نويسنده، نظرگاهش را درباره همه چيز، به ويژه شخص نويسنده، شکل دهد.زبان ساده و سالم و خوش خوان اين کتاب، بي سجع و جناس و واج آرايي هاي مورد پسند نسلي که نويسنده به آن تعلق دارد، هماهنگي خوشايندي دارد با دستچين خاطره هاي فاقد قهرماني و شرح شيطنت هاي کودکي و جواني و خبط و خطاهاي دوران تحصيل و کار سياسي و دانشگاهي. در حديث نفس نه از پرچانگي هاي رايج در کتاب هاي خاطرات اثري است و نه از شعار و درس تاريخ و توجيه گروه و دسته و اصرار بر عبرت گرفتن از تاريخ خبري.

مثلاً در بخشي کوتاه ذيل عنوان «خواب خرگوشي» کوتاه اما کافي از ترديدش درباره تصميم هاي حزب توده مي نويسد؛ بي آنکه براي توجيه ساده دلي خود ديگران را به باد فحش و فضيحت بگيرد، يا بخواهد اطلاعات چند دست شده را به خواننده بخوراند، مي نويسد؛ «اوضاع زمان، به نظر خودمان، بر وفق مراد بود. دولت ملي مصدق در برابر دربار و مخالفان داخلي هر روز موفقيت هاي تازه به دست مي آورد. حزب توده به ظاهر غيرقانوني ولي در حقيقت در نهايت قدرت سرگرم فعاليت بود. اما در عين حال چوب لاي چرخ اقدامات مثبت دولت ملي مي کرد. من اين جنبه از سياست حزب را نمي فهميدم. ترديد به جانم افتاده بود، ولي در رودربايستي گير کرده بودم، ناگزير همچنان مي دويدم و چشم بسته در خواب خرگوشي به ماموريت هاي حزبي ادامه مي دادم.» (ص 119)

روايت صميمي و بي رياي کامشاد لحظات تاثرآور و تامل برانگيزي براي خواننده پديد مي آورد؛ در اين لحظات ديگر کامشاد تنها نيست که لايه هاي کدر درون و نبود اخلاقيات اجتماعي و آمادگي براي فساد را در خود واکاوي مي کند، من و شماي خواننده هم همزمان در حال مواجهه با خلاء اخلاق و وجدان اجتماعي و استعداد بالا براي فساد در درون خويشيم. يکي از اين موارد مربوط به بخشي است که کامشاد دکترايش را از کمبريج گرفته و تازه به ايران برگشته، با سفارش پروفسور ليوي استاد فارسي کمبريج و حسين علا وزير دربار سرپرستي هياتي را براي سفر به سوئيس و شرکت در کنفرانس تسليحات اخلاقي (جالب است نام اين کميته و سرپرستي کامشاد و ماجراي به ظاهر کوچکي که پس از سفر رخ مي دهد) برعهده او مي گذارد؛ «در بازگشت براي گزارش انجام ماموريت «خطير» خود بار دگر به کاخ سعدآباد و زيارت وزير دربار مي رفتم. از قضا همان روزها هنگام رانندگي مرتکب خلافي شدم و افسر شهرباني گواهينامه ام را ضبط کرد، رسيدي نوشت و به دادگاه حواله ام داد. هفته بعد وقتي به دادگاه تخلفات رانندگي در يوسف آباد رفتم، غلغله بود. در سالني بزرگ راننده هاي تاکسي، کاميون و وانت بار از سر و روي هم بالا مي رفتند. پک و پز آراسته و از فرنگ برگشته من، به ويژه که کيفي «سامسونت» هم به دست داشتم، اصلاً به ترکيب جمع نمي خورد. در گوشه يي پشت به ديوار مردد ايستادم ... ناگهان رئيس دادگاه پشت ميزش به پاخاست، با اشاره دست مرا نزد خود خواند و جوياي درخواستم شد. برگ رسيد اخذ گواهينامه را به او دادم. پرسيد «کجا کار مي کنيد؟» به جاي آنکه بگويم بيکارم، نمي دانم چرا بي هوا گفتم «دربار»، رئيس دستپاچه شد، به اصرار مرا بر صندلي خود نشاند، از بي مبالاتي ماموران «نفهم» پوزش خواست و با عجله در ميان انبوه پرونده ها گواهينامه مرا پيدا کرد، دودستي تحويلم داد و در ضمن تندتند هم نام خود را مي گفت و ابراز ارادت و بندگي مي کرد. از دادگاه بيرون آمدم، هم خنده ام گرفته بود، هم مي خواستم بگريم؛ گريه به حال قاضي بدبخت، گريه براي دروغي که گفتم، گريه براي اينکه ديدم ماده ام چه اندازه مستعد فساد است.» (ص 207)

اما اين خاطره ادامه يي هم دارد که شايد هرکسي به جاي کامشاد بود، اين بخش را ديگر حذف مي کرد؛ «شب جريان دادگاه را براي شاهرخ تعريف کردم. سري تکان داد و پوزخندي زد. همين و بس. فردا سحرگاه به خانه ما بازآمد و بي درنگ گفت «من ديشب تا صبح نخوابيدم و آمده ام تکليفم را با تو معلوم کنم. تو اگر درباري هستي و مي خواهي از اطرافيان اعليحضرت همايوني شوي که خداحافظ، مرا با تو کاري نيست. اگر مي خواهي در جرگه ما باشي سرت را بينداز زير و برو شرکت نفت سر کارت» و من سرم را انداختم زير و رفتم سر کارم.»

خاطره جالب ديگر کامشاد مربوط به سال هاي تدريس و تحصيل او در کمبريج و شرکت در سخنراني جواهر لعل نهرو است. کانون دانشجويان دانشگاه آکسفورد و کمبريج، جواهر لعل نهرو نخست وزير وقت هند را براي سخنراني دعوت کرده بود. کامشاد از يکي از دانشجويان هندي اش دعوتنامه يي براي شرکت در سخنراني و ضيافت بعدش دريافت مي کند؛ «در مجلس ضيافت پس از سخنراني سينک مرا به او معرفي کرد. سخن از اوضاع ايران بعد از کودتاي 28 مرداد پيش آمد. خواستم خودشيريني کنم، گفتم «اگر ما هم در ايران شخصيتي چون شما مي داشتيم...» مهلتم نداد جمله ام را تمام کنم، با تغير گفت «شما مصدق داشتيد، با او چه کرديد؟» سرخ شدم، شرمگين سر به زير انداختم. اين مهم ترين برخورد من با يک شخصيت بين المللي بود.» (ص 156)

خاطرات دکتر کامشاد از سال هاي تدريس زبان و ادبيات فارسي در دانشگاه کمبريج و کاليفرنيا، روايت هاي جالبي از ايران شناساني غيرايراني چون ايليا گرشويچ، مينورسکي، اربري، هرولد بيلي و گرداري تيکو و نويسندگان و محققان ايراني مثل ذبيح بهروز، جمالزاده، مينوي، شرف الدين خراساني، مسعود فرزاد، ابراهيم گلستان، فروغ فرخزاد، سهراب سپهري و... و دوست قديمي اش شاهرخ مسکوب به دست مي دهد که خواندني است؛ همان طور که از لا به لاي خاطرات او از سال هاي اشتغال در شرکت نفت و کنسرسيوم چهره هاي سياسي و معروف آن عصر و روابط و فضاي حاکم را مي توان ديد.در پايان مي خواهم به يکي از خاطرات اين بخش از زندگي او اشاره کنم؛ به سفري که او به عنوان نماينده ايران در کميسيون اقتصادي اوپک در سال 1968 به اندونزي داشت. او درباره اين سفر که بايد بلافاصله پس از آن به جمشيد آموزگار و دکتر فلاح براي شرکت در نشست سران اوپک مي پيوست، مي گويد؛ «آن روزها ايران و عربستان سعودي دو عضو برجسته اوپک و رقيب يکديگر بودند. ايران براي کسب هرچه بيشتر درآمد از افزايش توليد نفت خام هواداري مي کرد و عربستان سعودي که خود سطح توليد نسبتاً بالايي داشت، زير نفوذ شرکت هاي بزرگ نفتي در تصميم ها و پيشرفت مذاکرات موش مي دواند. از اين رو جر و بحث اصلي در اين گونه گردهمايي ها معمولاً بين نمايندگان اين دو کشور بود. در اين اجلاس هم طبق معمول من و نماينده عربستان سعودي به پروپاي هم پيچيديم.» نماينده عربستان سعودي البته کسي نيست جز سعودالفيصل.

کامشاد به شيوه يي که در کل کتاب از او ديديم هيچ درباره کوشش هايش براي تامين منافع ايران در اوپک قلمفرسايي نمي کند، به توضيح کوتاه بالا بسنده مي کند و به جايش از پايان دلهره آور اين سفر که باز هم بر اثر اشتباهي از جانب او پيش مي آيد، مي پردازد؛ «شب آخر، جشن و سرور بود و همه تا دير وقت بيدار مانديم. هواپيماي شرکت نفت اندونزي ساعت هفت بامداد ما را به جاکارتا (از جزيره بالي) بازمي گرداند و پرواز من به وين براي شامگاه ترتيب داده شده بود. صبح که از خواب پريدم ساعت هشت بود. دوان دوان به سرسراي هتل شتافتم، آب از آب تکان نمي خورد، جوياي ياران شدم، مدير هتل حيرت زده گفت؛

- حدود دو ساعت پيش رفتند،

هراسان پرسيدم؛

- پرواز بعدي...؟

نگذاشت جمله ام را تمام کنم؛

- در زمستان پروازي به جزيره نمي شود.

- قايق؟

- قايق بايد صدها جزيره کوچک و بزرگ را پشت سر گذارد، سفر با کشتي به پايتخت در اين فصل دو سه ماهي طول مي کشد،» (ص252)

کامشاد نااميدانه به فرودگاه مي رود. در ميان به قول خودش ور زدن هاي کارکنان فرودگاه به زبان خودشان صداي موتور هواپيما را مي شنود. هواپيما براي بردن او برگشته بود.«چند دقيقه بعد کمک خلبان دوان دوان به داخل آمد و مرا با خود برد. وارد هواپيما که شدم مسافران دست زدند. سرافکنده خود را در اولين صندلي خالي انداختم. معلوم شد نماينده عربستان سعودي هوس کرده گفت وگوي روز پيش را با من ادامه دهد، هرجا گشته مرا پيدا نکرده، از اين و آن پرسيده، مسلم شده نماينده محترم ايران جا مانده است ... مرد اعرابي به داد من رسيد...» (همان)

گفت وگو با محسن نامجو درباره کتاب صوتي «کيمياگر»
اين تجربه از موسيقي فيلم جذاب تر بود

حسين شهرابي

محسن نامجو آهنگساز و خواننده موسيقي سنتي/ ضدسنتي سال هاي اخير، در يکي ديگر از تجربه هاي تازه اش سراغ کار تهيه کتاب صوتي رفته و کتاب «کيمياگر» اثر مشهور پائولو کوئيلو را کار کرده است. اين کار که اخيراً از سوي ناشران مختلف بيش از پيش مرسوم و متداول شده، مي تواند در درازمدت به ابزار و شيوه يي براي تقويت پيکره نحيف کتابخواني و مطالعه در کشور بدل شود. نامجو در اين کتاب/ سي دي که از سوي انتشارات کاروان روانه بازار فرهنگي شده، کار بازخواني متن و نگارش و ساخت موسيقي همراه و زيرصداي متن را بر عهده داشته است. اين گفت وگو به طور متمرکز، تنها به همين بخش از کارنامه نامجو مي پردازد.

---

-چطور شد سراغ روخواني کتاب رفتيد؟


اتفاقاً علاقه به خواندن متن (نه لزوماً داستان) بلکه بيشتر شعرخواني به عنوان تجربه، هميشه در من بوده و از کاست هاي شعري که استادان بزرگ مثل شاملو و اخوان کار کرده بودند و کارهاي معروفي شده بودند، استقبال مي کردم، ولي علت اينکه اين تجربه را قبلاً خودم نيازموده بودم شايد تا اندازه يي به خاطر کمي اعتماد به نفس بود که فکر مي کردم شايد صداي من مناسب دکلماسيون يا خواندن متن نباشد. پيشنهاد انتشارات کاروان ابتدا به نظرم کمي غريب آمد، به هر حال من تجربه يي در اين زمينه نداشتم، اما به محض شروع کار همکاري ميمون و عالي شکل گرفت. براي همين کمي که از کار گذشت علاقه مندي من براي انجام اين پروژه افزايش پيدا کرد. از طرفي کتاب کيمياگر کتاب معروفي بود و چاپ هاي متعددي داشت اما من نخوانده بودم و با داستان آشنايي نداشتم.آن

را موقع انجام کار، براي اولين بار خواندم و خود مضمون کتاب و شکل ترجمه روان باعث علاقه مندي بيشتر من شد و کار را ادامه دادم.

-چرا براي اولين تجربه کيمياگر را پذيرفتيد؟

مخاطب کيمياگر قشر کتابخوان است، يعني کساني که سر و کار داشتن با متن کار نخست زندگي شان است. من به خاطر ارتباط با آدم هايي که احساس مي کردند اين جور متن ها داراي حقايق بزرگي نيست و تا حدي ممکن است عوامانه به نظر بيايد سراغ خواندن اين کتاب نيامده بودم ولي اتفاقاً کتاب من را جذب خودش کرد، به ويژه که حس مي کردم هدف اصلي انجام پروژه کتاب سخنگو دستيابي به مخاطب هرچه بيشتر و ترغيب مردم به کتابخواني و فرهنگ است و آمار هم نشان مي داد اين کتاب در بين قشر کتابخوان محبوب است و خيلي ها را وادار کرده کتاب بخوانند. شايد بزرگ ترين ويژگي کيمياگر اين باشد که باعث شده آدم هاي زيادي به کتاب و کتابخواني علاقه مند بشوند. لزومي ندارد مضمون کتاب را به عنوان حقيقت تام و تمام تلقي کنيم اما متني است با داستاني ساده و پيچيده و در عين حال رگه هاي عرفاني موجود در متن هم به اين مسائل اضافه شد و علاقه مندي مرا به اين متن بيشتر کرد.

-برويم سراغ خود کتاب سخنگو. آيا کل اثر کيمياگر سخنگو از ابتدا در ذهن شما به همين صورت شکل گرفت که حالا اجرا شده، اگر نه چه تطوري را در ذهن تان طي کرد؟

در اين مورد ابتدا به موسيقي اشاره مي کنم. در حقيقت ابتداي کار قصد داشتم براي دفترچه همراه اثر يادداشتي در مورد شکل موسيقي کار بنويسم ولي بعد عمداً اين مورد را پيگيري نکردم و نخواستم يادداشتي درباره موسيقي در کار باشد. به نظرم رسيد به اين صورت ممکن است در نظر بعضي مخاطب ها که با موسيقي بنده هم آشنا هستند نوعي قضاوت شکل بگيرد. اينکه من بيايم اشاره کنم به وقت اندک يا مساله خروجم يا هر چيز ديگري به مخاطب ارتباطي ندارد. اما الان حرفم اين است که تمام ابتدايي بودن و بدويت اين موسيقي و ارکستر کوچکش به شکلي ايده يي بود که از همان ابتدا در ذهنم وجود داشت. يعني من فرضاً براي افکت هاي صحنه يي نرفتم سراغ حجم وسيع صوتي که احتمالاً به نظر خيلي ها کار راحت تري است و به فضاي متن کمک مي کند. نکته جالب اين است که هنوز هم خيلي از مخاطب هاي موسيقي من همان کارهاي ساده و سولوي قديمي ام را بيشتر مي پسندند. انگار بيشتر از حس و حال آهنگ خوش شان مي آمده و نه از تکنيک و نوازندگي کارهاي بعدي. من دلم مي خواست همين ويژگي هاي ساده بودن و القاي حس بدويت موسيقي در کار بيايد و مثلا ًبا ساز ساده يي مثل سه تار يا آواهاي حنجره يا با استفاده از سازهاي ساده ديگري مثل ديوان و باقلاما آن حس بدويتي را منتقل کنم که به بي زماني و بي مکاني کيمياگر اشاره دارد. اميدوارم اين ايده مورد توجه مخاطب قرار بگيرد.

يک دليل ديگر استفاده از ارکستر کم با کمترين ابزار هنري نوعي اشاره ميني ماليستي بود در جهت سوژه هاي مضموني که به عرفان اشاره داشتند. انگار اداي دين باشد. برداشت من از متن اين بود که اتفاقاً نبايد اين اثر به شکل شيء فرهنگي پرزرق و برقي با ارکستر زهي صدنفره اجرا بشود و من خودم از حاصل قضيه راضي هستم، منتها قضاوت اصلي را مردم طي گذشت زمان خواهند کرد.

-موسيقي شما تا چه اندازه با روح کلي اثر قرابت داشت، آيا عناصر خاصي از اين کتاب در ساخت موسيقي توجه تان را جلب کرد؟ (مثلاً صحرا، کاروان، جست وجوي آرزوها، وحدت وجود؟)

تا حدي در جواب قبلي ام به اين مسائل اشاره کردم. منظورم اين است که مجموع فاکتورهاي داستان، چه از لحاظ تصويري و چه از لحاظ معنايي در ذهن من اين ايده هاي موسيقايي را آورد، يعني با ساده ترين شکل اجرايي. چون هميشه خطر اين وجود دارد که اگر اين قبيل مسائل بزرگ و فراگير نمايش داده شوند، مضمون اصلي را تحت تاثير قرار بدهد. البته مسائلي مثل اين هم مد نظرم بود که مثلاً وقتي قرار است صداي کاروان را تداعي کنم با ساده ترين ضربه ها روي سازي کوبه يي اين حس را القا کنم و موسيقي را کنار متن قرار بدهم. در واقع نوعي از موسيقي که متن را کمتر خدشه دار کند.به خاطر اينکه در درجه اول من نقش خودم را کاتاليزوري مي دانستم که روايت خودم را از متن به شنونده ارائه بدهم. يعني حضور داشته باشم اما نه خيلي پررنگ تر از آن چيزي که کوئيلو مي خواسته بگويد.

-اين کتاب به نوعي پل فرهنگ شرق و غرب بود. با توجه به اينکه شما هم روي تلفيق شرق و غرب در موسيقي تان خيلي کار مي کنيد، آيا در ساخت موسيقي کيمياگر هم به اين تلفيق پرداختيد؟ چطور؟

چنين برداشتي را از متن داشتم. حقيقتاً من بدون فکر کردن آگاهانه به توانايي هايم و بدون اينکه نگاهي رياضي وار به قضيه داشته باشم (عين تناظر يک به يک که فلان عنصر شرقي را در کنار فلان عنصر غربي بياورم)، به موسيقي پرداختم. در موسيقي خود من هم اين شرقي ـ غربي بودن مساله کاملاً آگاهانه يي هم نبوده. يعني قطعاً اين آگاهي وجود داشته که بنده در حيطه خودم تناقضاتي را که در زندگي ام با آن برخورد کرده بودم به موسيقي ام منتقل کنم. اما يکي از نتيجه هايش اين شده که به نوعي تلفيق موسيقي را در کارهايم مي شود شنيد. بيشتر سعي مي کنم به آن حس وحالي که صادقانه در وجودم شکل مي گيرد، رجوع کنم و مطمئن بودم اين کار هر چقدر صادقانه تر باشد احتمالاً موسيقي که براي کتاب کيمياگر مي سازم همخوان تر مي شود. و از طرفي هم مي توانم بگويم خودم را به متن سپرده بودم و متن براي من تصميم گرفت. يعني هر بخشي را که مي خواندم و يکي دو روز بعد که براي ضبط به استوديو مي آمديم، در اين فاصله ملودي ها يا ايده هايي را که در ذهنم شکل مي گرفت دقيقاً به همان شکل انتقال مي دادم.

-با توجه به تجربه شما روي موسيقي فيلم، چه تفاوت هايي بين ساخت موسيقي براي فيلم و ساخت موسيقي براي متن ديديد؟

اين کار چون تجربه اول من در اين زمينه بود، نسبت به موسيقي فيلم براي من جذاب تر بود. چيزي که در اين کار به مخاطب مي رسد صوت است.از آنجا که موسيقي اين کار

(برعکس نوشتن موسيقي براي فيلم يا تئاتر) فارغ از دغدغه هاي تصوير است، به شکلي دست من را بازتر گذاشته بود. در واقع تصوير را من در ذهن خودم و بعد با موسيقي ام مي ساختم؛ اما در مورد فيلم تصوير از ذهن آدم ديگري بيرون آمده و شما مجبوريد خود را با آن هماهنگ کنيد. اما در مورد مساله کتاب سخنگو من بيشتر فرصت اين را دارم که خودم را درگير کار کنم و جاي بيشتري براي دخل و تصرف داشتم.

-از راحتي هاي متن گفتيد. خواندنش چه مشکلاتي داشت؟

بزرگ ترين مشکل من اين بود که من کماکان نمي توانستم تصويري کلي از مخاطب شنونده لحنم داشته باشم. منظورم اينجا فقط و فقط اشاره به لحن است. يعني بنده موقع خواندن کيمياگر (البته در حضور دوستان انتشارات و همراه با ارائه نظرات خانم عابديان کارگردان کتاب سخنگو که قبلاً هم تجربياتي در زمينه هاي مشابه داشت) به پيشنهادهاي لحني گوش مي دادم. ابتدا به ساکن دلم مي خواست در مورد لحن صرفاً ديکتاتور باشم اما در نهايت با توجه به ضبط هاي مجدد و متعدد، ساده ترين لحني که پيدا کردم همين لحن فعلي است. مشکل اصلي من اين بود که مجموعه چيزي که مي خواندم در برابر چه کسي قرار مي گيرد؟ مي دانيم که چندين چاپ مختلف از اين کتاب انجام شده اما مي خواستم بدانم مجموعه آدم هايي که اين کتاب را خوانده اند در چه رده سني هستند و انتظارشان از من به عنوان خواننده متن چيست. اگر من فلان لحن را انتخاب کنم که فرضاً مخاطب جوان را مد نظر قرار بدهد مبادا براي مخاطب مسن تر بچگانه به نظر بيايد، يا برعکس. ولي مجموعاً فکر مي کنم با توجه به آزمون ها و خطاهاي مختلف و شنيدن نظرات دوستان، حاصل به نظر خودم سالم ترين شکل خواندن متن بود. يعني ضريب خطايش از همه کمتر بود و مي تواند بيشترين تعداد مخاطب را از نظر پسنديدن لحن داشته باشد. ولي اينکه آيا بهترين لحن است مقوله ديگري است و بستگي به گذر زمان و نظر منتقدان و شنونده ها دارد.

-کتاب سخنگو را معمولاً به صورت روايت ساده و صرف مي خوانند. چرا شما به سمت نمايش خواني نزديک شديد؟

دليل قطعي اول به حتم علاقه و شيفتگي من به تئاتر است. دوم اينکه به نظر آمد خود اين ايده براي اولين بار است که دارد مطرح مي شود. يعني شخصيت هاي متعدد کار را با صداي يک نفر بشنويد. خود من مي توانستم هرچه بيشتر و بيشتر ذهنم را باز بگذارم و براي هر شخصيت نزديک صدايي را که به او مي خورد، اجرا کنم اما به طور کلي جذاب ترين بخش اين مقوله اين بود که ببينم چطور از کار درمي آيد که همان لحن انتخابي راوي با کمي تغييرات مختصر نمايانگر شخصيت هاي ديگر باشد.

عناوين اين صفحه
روان تر از آب
کهنسالي بي پروايي مي آفريند؟
اين تجربه از موسيقي فيلم جذاب تر بود

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام