رسول پاپايي

به شاگردانم گفته بودم براي جلسه بعد هر کدام يک يا دو کتاب غيردرسي همراه داشته باشند. به کلاس که رفتم در کنار بچه هايم ميهمانان جديدي گويا و خموش نشسته بودند. از هر رديف يک نفر را ماموريت دادم کتاب ها را جمع کرده و روي ميز سنگي شکسته و گچ آلودم بگذارد. احساس خوبي به من دست داده بود.
هميشه خدا دوست داشتم در کنار معلمي در بازار بودم و کتابفروش مي بودم. ما معلم ها بازاري هم که مي خواهيم بشويم بي رونق ترين و مظلوم ترينش را در سر مي پرورانيم.
حيرت و تعجب بچه ها و برقي را که در چشمان شان مي درخشيد، حس مي کردم. ديري نپاييد که تعجب شان را پاسخ دادم و از فقير بودن مردم مان حرف زدم، اما اين بار نه از فقر نان و آب، که از فقري اينچناني؛ فقر مطالعه و فقير بودن مان در کتاب خواندن. به آنها گفتم نياز به آمار و ارقام، که امروز واقعي بودن شان را بيشتر از هر زماني از دست داده اند، نيست.
به چشم هايتان ايمان بياوريد. از مدرسه ما تا ميدان انقلاب هر کس آدرس يک کتابفروشي خوب و معتبر را بگويد، جايزه مي گيرد. لحظاتي همه در فکر فرورفتند.
احمد از ته کلاس گفت؛ آقا اجازه؛ من هر چه فکر مي کنم همش کبابي و ساندويچي و پيتزايي و بستني مشدي ها و باباها است.
گفتم؛ آري پسرم، اين واقعيت عطش، گرسنگي و ذائقه ماست. اما شما بايد اين ذائقه و عطش ايراني را عوض کنيد.
شاگردي ديگر بدون آقا اجازه پرسيد؛ چگونه؟
کتابي را نشان دادم و آرام گفتم با کتاب خواندن.
لبخندي بر لبان شان نقش بست و برق اميدي در چشمان شان درخشيد.
کتاب ها را توزيع کردم و همه چشيدن يک طعم جديد را شروع کرديم.
امروز براي يک بار هم که شده من حرف نزدم.
در کلاسم مطهري با داستان راستان کنار سياوش نشسته بود، اگزوپري با شازده کوچولويش محمد را مشغول کرده بود، بابک با روبرت پستال، مسلسل چي را مي خواند، احمد چاق ترين پسرم با ملانصرالدين آرام آرام مي خنديد.
عيسي با دکتر حسابي استاد عشق شده بود، شاگرد پرجنب و جوشم منصور 101 راه براي ذله کردن پدر و مادرها را با لي وارد مرور مي کرد. و ناصر روياي جام جهاني در جواديه را در سر مي پروراند.
من و مهدي زاده با هم درباره قصه هاي خوب براي بچه هاي خوب حرف مي زديم.
آن روز من حرف نزدم، نمره هم ندادم و بچه ها بي خيال من و نمره، گرم تغيير ذائقه شده بودند.راستي عجب شروعي داشتيم ما و عجب معلمي کردم امروز.