گروه فرهنگي؛ دفتر مجله بخارا با همه جغدهايش پنجشنبه يي که گذشت ميزبان گلي ترقي نويسنده معاصر ايران بود. او که به تازگي از فرانسه محل زندگي اش براي مدت کوتاهي به ايران آمده، به کوشش علي دهباشي سردبير مجله بخارا ميان جمع کوچکي از اهالي ادب و علاقه مندان بود و از هر دري سخن گفت.
از دليل بازگشتش به ايران تا خاطره هايش از سهراب سپهري و فروغ فرخزاد؛ «ديگر تصميم گرفتم بعد از 28 سال به ايران بازگردم. به خاطر بچه هايم آنجا بودم. آنها بزرگ شدند. در همين حال بود که قصه يي به اسم «بازگشت» به ذهنم رسيد؛ درباره زني تنها که رفته خارج و قصد بازگشت دارد.»
سرفصل اين قصه در پاريس مي گذرد. در ميانه اين قصه اتفاقي براي يکي از دوستان گلي ترقي مي افتد که تمام نقشه هاي او را به هم مي ريزد و قصه جديدي مي نويسد. «نام اين قصه را «اتفاق» گذاشته ام. همه چيز بر پايه علت و معلول پيش مي رود، هميشه غافل از اينکه يکهو اتفاقي مي افتد که معادله ها را به هم مي زند.» گلي ترقي قصد نوشتن رماني ديگر به اسم «آقاي الف» را هم داشت؛ «اين داستان را گذاشتم براي زماني ديگر؛ روز مبادا.»
ادبيات امروز فرانسه موضوع ديگر حرف هاي گلي ترقي است؛ «ادبيات جديد فرانسه را اصلاً دوست ندارم. زبانش شل و ادبياتش لوس است. سينمايش هم همين طور. فرانسه البته فيلسوف بزرگ دارد مثل فوکو و دريدا اما داستان نويس ندارد.» يکي از ميان جمع سوالي درباره علاقه نداشتن گلي خانم به ادبيات سوررئال مي پرسد و او اين طور پاسخ مي دهد؛ «سوررئاليسم به معناي سوررئاليسم خيلي شديد و اتفاق هاي خيلي عجيب و غريب را نمي پسندم. همان طور که رئاليسم مطلق مثل عکاسي در ادبيات برايم ناکامل است.»
ترقي همواره دوست داشته قصه هايي که مي خواند يا مي نويسد حس شاعرانگي هم داشته باشد؛ «هر قصه يي که مي نويسم يا مي خوانم بايد حسي شاعرانه داشته باشد. هميشه در قصه هايم سعي کرده ام زباني بيافرينم با حسي آميخته از شعر و قصه. اگر همه اش شعر باشد سنگين مي نمايد، پس کوشيدم با استفاده از کلمه يي عاميانه و خيلي معمولي اين سنگيني را بشکنم.»
اما بخوانيد نظر گلي ترقي را درباره ادبيات پست مدرن؛ «شخصاً هنوز نمي دانم ادبيات پست مدرن يعني چه اما مي دانم بازي هاي زماني و مکاني فهم را دشوار مي کند. آخر چه لزومي دارد مخاطب را اذيت کنيم؟ ساده بنويسيم که درکش هم ساده باشد.»
گلي ترقي و فروغ فرخزاد
آغاز قصه نويسي گلي ترقي با فروغ فرخزاد بوده است. در واقع فروغ بوده که جرات نوشتن داده به او. روايت ترقي از اين داستان اين گونه است؛ «آن موقع طيف روشنفکر و شاعر در يکي از کافه هاي شمال تهران گردهم مي آمدند. روزي من و مادربزرگم در خانه تنها بوديم. من غرق در تنهايي و پيري مادربزرگم بودم و به آينده خودم مي انديشيدم که ممکن است مثل او شود. همان روز در کافه فروغ را ديدم و ماجرا را برايش تعريف کردم. فروغ با شنيدن اين ماجرا اصرار کرد بنويسم. مي گفت همين ماجرا را بنويسم. تشويق او بود که وادارم کرد ماجرا را بنويسم که تبديل به نخستين نوشته و قصه کوتاه من شد.»
ترقي البته درباره شخصيت فروغ هم سخن گفت؛ «فروغ فرخزاد سواد خيلي بالايي نداشت. تغيير و تحول او از آîشنايي اش با ابراهيم گلستان آغاز شد. شعرهاي آخر فروغ - «تولدي ديگر» و «ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد» - از دنيايي ديگرند. فروغ مثل هندي ها که خالي ميان دو چشم خود دارند چشم سوم داشت. وقتي از ميان ما رفت با خود گفتم ديگر براي چه کسي بايد داستان بنويسم.»
گلي ترقي و آشپزي و فلسفه
«ديگر نمي توانم با دست بنويسم. مدت هاست تايپ مي کنم. البته آشپزي را هم خيلي دوست دارم.» گلي خانم ترقي با گفتن اين جمله خاطره يي آميخته از هايدگر و آشپزي را تعريف کرد؛ «استادي داشتم در دانشگاه که کتابي از هايدگر را به من قرض داد. در خانه داشتم مي خواندمش و در عين حال سيب زميني هم سرخ مي کردم. کتاب به يکباره افتاد توي ماهي تابه و رنگ روغن گرفت.» استاد دانشگاه گلي ترقي از اينکه کتاب هايدگرش رنگي شده بود، عصباني شده و رو به دانشجويش گفته؛ «آشپزي و فلسفه با هم جور درنمي آيند.» اما ترقي عقيده دارد؛ «براي من خواندن و نوشتن با آشپزي عجين است. در بيشتر کتاب هايم هم به اين موضوع اشاره کرده ام.»