شنبه، 12 ارديبهشت 1388 - شماره 1940
   
 
صفحه نخست :: روزنامه :: صفحه آخر
گلي ترقي در نشست مجله بخارا؛
فروغ فرخزاد مشوق اصلي نوشتن من بود


گروه فرهنگي؛ دفتر مجله بخارا با همه جغدهايش پنجشنبه يي که گذشت ميزبان گلي ترقي نويسنده معاصر ايران بود. او که به تازگي از فرانسه محل زندگي اش براي مدت کوتاهي به ايران آمده، به کوشش علي دهباشي سردبير مجله بخارا ميان جمع کوچکي از اهالي ادب و علاقه مندان بود و از هر دري سخن گفت.

از دليل بازگشتش به ايران تا خاطره هايش از سهراب سپهري و فروغ فرخزاد؛ «ديگر تصميم گرفتم بعد از 28 سال به ايران بازگردم. به خاطر بچه هايم آنجا بودم. آنها بزرگ شدند. در همين حال بود که قصه يي به اسم «بازگشت» به ذهنم رسيد؛ درباره زني تنها که رفته خارج و قصد بازگشت دارد.»

سرفصل اين قصه در پاريس مي گذرد. در ميانه اين قصه اتفاقي براي يکي از دوستان گلي ترقي مي افتد که تمام نقشه هاي او را به هم مي ريزد و قصه جديدي مي نويسد. «نام اين قصه را «اتفاق» گذاشته ام. همه چيز بر پايه علت و معلول پيش مي رود، هميشه غافل از اينکه يکهو اتفاقي مي افتد که معادله ها را به هم مي زند.» گلي ترقي قصد نوشتن رماني ديگر به اسم «آقاي الف» را هم داشت؛ «اين داستان را گذاشتم براي زماني ديگر؛ روز مبادا.»

ادبيات امروز فرانسه موضوع ديگر حرف هاي گلي ترقي است؛ «ادبيات جديد فرانسه را اصلاً دوست ندارم. زبانش شل و ادبياتش لوس است. سينمايش هم همين طور. فرانسه البته فيلسوف بزرگ دارد مثل فوکو و دريدا اما داستان نويس ندارد.» يکي از ميان جمع سوالي درباره علاقه نداشتن گلي خانم به ادبيات سوررئال مي پرسد و او اين طور پاسخ مي دهد؛ «سوررئاليسم به معناي سوررئاليسم خيلي شديد و اتفاق هاي خيلي عجيب و غريب را نمي پسندم. همان طور که رئاليسم مطلق مثل عکاسي در ادبيات برايم ناکامل است.»

ترقي همواره دوست داشته قصه هايي که مي خواند يا مي نويسد حس شاعرانگي هم داشته باشد؛ «هر قصه يي که مي نويسم يا مي خوانم بايد حسي شاعرانه داشته باشد. هميشه در قصه هايم سعي کرده ام زباني بيافرينم با حسي آميخته از شعر و قصه. اگر همه اش شعر باشد سنگين مي نمايد، پس کوشيدم با استفاده از کلمه يي عاميانه و خيلي معمولي اين سنگيني را بشکنم.»

اما بخوانيد نظر گلي ترقي را درباره ادبيات پست مدرن؛ «شخصاً هنوز نمي دانم ادبيات پست مدرن يعني چه اما مي دانم بازي هاي زماني و مکاني فهم را دشوار مي کند. آخر چه لزومي دارد مخاطب را اذيت کنيم؟ ساده بنويسيم که درکش هم ساده باشد.»

گلي ترقي و فروغ فرخزاد

آغاز قصه نويسي گلي ترقي با فروغ فرخزاد بوده است. در واقع فروغ بوده که جرات نوشتن داده به او. روايت ترقي از اين داستان اين گونه است؛ «آن موقع طيف روشنفکر و شاعر در يکي از کافه هاي شمال تهران گردهم مي آمدند. روزي من و مادربزرگم در خانه تنها بوديم. من غرق در تنهايي و پيري مادربزرگم بودم و به آينده خودم مي انديشيدم که ممکن است مثل او شود. همان روز در کافه فروغ را ديدم و ماجرا را برايش تعريف کردم. فروغ با شنيدن اين ماجرا اصرار کرد بنويسم. مي گفت همين ماجرا را بنويسم. تشويق او بود که وادارم کرد ماجرا را بنويسم که تبديل به نخستين نوشته و قصه کوتاه من شد.»

ترقي البته درباره شخصيت فروغ هم سخن گفت؛ «فروغ فرخزاد سواد خيلي بالايي نداشت. تغيير و تحول او از آîشنايي اش با ابراهيم گلستان آغاز شد. شعرهاي آخر فروغ - «تولدي ديگر» و «ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد» - از دنيايي ديگرند. فروغ مثل هندي ها که خالي ميان دو چشم خود دارند چشم سوم داشت. وقتي از ميان ما رفت با خود گفتم ديگر براي چه کسي بايد داستان بنويسم.»

گلي ترقي و آشپزي و فلسفه

«ديگر نمي توانم با دست بنويسم. مدت هاست تايپ مي کنم. البته آشپزي را هم خيلي دوست دارم.» گلي خانم ترقي با گفتن اين جمله خاطره يي آميخته از هايدگر و آشپزي را تعريف کرد؛ «استادي داشتم در دانشگاه که کتابي از هايدگر را به من قرض داد. در خانه داشتم مي خواندمش و در عين حال سيب زميني هم سرخ مي کردم. کتاب به يکباره افتاد توي ماهي تابه و رنگ روغن گرفت.» استاد دانشگاه گلي ترقي از اينکه کتاب هايدگرش رنگي شده بود، عصباني شده و رو به دانشجويش گفته؛ «آشپزي و فلسفه با هم جور درنمي آيند.» اما ترقي عقيده دارد؛ «براي من خواندن و نوشتن با آشپزي عجين است. در بيشتر کتاب هايم هم به اين موضوع اشاره کرده ام.»
در هنگامه ناچاري و درماندگي


سيمين بهبهاني



استاد بسياري از شاعران و نويسندگان نسل ما - در دهه 30 خورشيدي - بود. کتاب «مکتب هاي ادبي» او (چاپ اول، 1334) نخستين راهنماي من براي برگزيدن راه «تعهد» در شعر (البته نه به معناي فرسوده باسمه يي اش) شد؛ با رئاليسم آغاز کردم. فراموش نمي کنم محبت هايش را، تشويق هايش را و پشتيباني هايش را. فراموش نمي کنم شبي را که با او در انجمن فرهنگي ايران و امريکا (1338) گرد ميزي نشسته بوديم. شاملو، اخوان، نادرپور، فروغ، آتشي، بيژن مفيد، فتح الله مجتبايي و شمار ديگري نيز حضور داشتند. همدلي و حمايتش از من - که در آن روزگار جوان و سخت شکننده بودم - اعتماد به نفسم بخشيد. رضا سيدحسيني با ترجمه هاي ارزشمند خود بهترين آموزگار و شايسته ترين راهنماي جوانان طي چند دهه اخير بود. «اندرزها به يک نويسنده جوان» نوشته آندره ژيد، هنوز هم اثري ارزشمند است. «رساله لونگينوس در باب شکوه سخن» (1379) ترجمه يي است کم نظير، پاک و پالوده و آموزنده راه و روشي مغتنم در اسلوب نگارش. زنده ياد استاد سيدحسيني، در همه ساليان عمر، «مکتب هاي ادبي» را وانگذاشت و به تکميل آن کمر بست. مهم ترين کوشش او سرپرستي «فرهنگ آثار» (1383-1378) بود که سالياني دراز از عمر وي وقف آن شد.

---

ياد باد شبي را که با «رضا براهني» و پسر استاد و همسرش «احترام» («اتي») در محضر او بوديم. محضرش هميشه مکتب بود (مکتبي ادبي) که با دست پر از آن بيرون مي آمديم. بعد از آنکه براهني ترک ايران گفت، چند بار ديگر «سيد» را ديدم.

مرگ بابک، اما، کمر او را شکسته بود. در پي مصيبت، هر کجا که ديدمش، عصا در دست و عينک بر چشم داشت و با پشت دوتا گام برمي داشت. بابک جوان بود و تازه داماد و فرهيخته و فاضل. از آن پس ديگر هيچ گاه نه او و نه «اتي» نازنينم را با چهره شاد نديديم.

---

چه مي توانم بنويسم در خاموشي کسي که او را استاد خودم مي دانم. «گريه بر هر درد بي درمان دواست» بگذار بريزد اشکي که نمي دانم چرا و از کجاي ضميرم مايه مي گيرد. و اين تنها تظاهري است در هنگامه ناچاري و درماندگي ام.

يادش جاودان باد،
يادکردي از مردي که نرفته و بين ماست هنوز


بهاء الدين خرمشاهي



احتمالاً وقتي مخاطب فرهيخته اين دست نوشته را مي خواند، با خود فکر خواهد کرد که چه نيازي است به معرفي مردي که همه مترجمان از روي دست او هنر برگردان و ترجمه آموخته اند. چه مي شود کرد. بايد از نو بگوييم که او کيست و چرا زندگي کرد و چه شد که رفت؟، قصد زنجموره و آه و ناله و فغان در سوگ دوست و استادم مرحوم رضا سيدحسيني ندارم چراکه بر اين باور خود مصرانه تاکيد کرده و مي کنم؛ «شأن رضا سيدحسيني از سوگ، يا حتي اطلاق نسبت هايي چون استاد و بزرگ و حتي مرحوم بالاتر است. به قدر آسمان.» پس بايد اين گونه آغاز کرد. ياد کرد «و به سوگ - نوشت» براي مردي که نرفته و بين ماست، هنوز. روانشاد استاد رضا سيدحسيني يکي از برجسته ترين اديبان، ادب پژوهان، مترجمان و مرجع نگاران روزگار ما بود. تحقيقاً هيچ اهل ادبي نيست که مکتب هاي ادبي ايشان را که بيش از 15 بار منتشر شده نخوانده باشد، و هنوز پس از قريب به 50 سال هيچ کتاب مشابهي که جانشين آن شود يا بهتر از آن باشد نداريم؛ به ويژه آنکه چند بار اين کتاب روزآمد شده است. مرجع نگاري مهم ديگر ايشان، که در يک دهه و نيم پاياني عمر پربار و برکت اش به آن دست يافت - چنان که همه اهل کتاب مي دانند - فرهنگ آثار است که در شش جلد بلندبالا، از سوي انتشارات سروش منتشر شده است. اصل اين کتاب فرانسوي است و همکاران نزديک و پرکار او در اين کار بزرگاني چون ابوالحسن نجفي، احمد سميعي گيلاني و اسماعيل سعادت بوده اند همراه با جمعي بيشتر از 50 نفر از مترجمان برجسته. او طرحي ريخته بود که کتاب هاي ايراني - اسلامي در شش جلد جداگانه معرفي شود. اين طرح زير نظر آقاي سميعي پيش مي رود و جلد اول آن هم منتشر شده است. وسعت و دامنه تحقيق مرحوم سيدحسيني به واقع به مديريت پروژه هايي از اين دست خلاصه نمي شود بلکه زمينه هاي پژوهشي گوناگوني داشت. ترجمه هاي او اندک شمار و هر يک برجسته اند مانند طاعون آلبر کامو يا «اميد» يا «ضدخاطرات» آندره مالرو. او حتي گاهي از ترکي استانبولي هم ترجمه کرده است اما اغلب برگردان هاي او از فرانسه است. دقت و صحت ترجمه هايش و نثر فارسي پيراسته آنها براي ما که نسل ادبي بعد از او هستيم سرمشق بود. چنان که پيشترها نيز گفته ام نسل ما از روي دست آنها مي نوشت و ترجمه مي آموخت. حال بگذريم که نسل ادبي بعد از ما هم از او و آثارش مي بايد بياموزد و مي آموزد.
... درست است سيد


که اين طور...

رضا سيدحسيني هم رفت. رفت و راحت شد. وقتي پسر جوان و تحصيلکرده اش، در چند سال پيش، در کشور فرانسه جوانمرگ شد، پشت سيد شکست. خميده تر شد. کمتر مي خنديد. نگاه بي تاب و منتظري داشت که از فرط انتظار، بر در و ديوار و هرچه هست، و هرچه بايد باشد خيره مانده بود، مبهوت و مات. او را سيد خطاب مي کرديم. عاشق فرهنگ بود؛ عاشق دانستن، دلبسته کتاب؛ اين ذاتً چوب خورده و دردکشيده و زندانيً ابد، که هيچ گاه آبً خوش از گلويش پايين نرفت يا بازيچه هوس هاي نادانکان عرقه و فربه ايام که بر الاغ توانستن- گيرم ندانستن- سوار بودند و او را به شکل خود مي کردند و هرگز مثل او نشدند. يا در حبس مجرد بود به جرم تمرد، و روز و شب غذايش خاک بود که در انبار ايام، بي وقفه مي خورد. باري ... داشتم مي گفتم سيد هم رفت. سال ها پيش، پيش از انقلاب، خود را از مخابرات باز نشاند و به فرهنگ پرداخت. سيد مهندس - گويا- مخابرات بود. حالا ديگر فکر و ذکر خود را گذاشت براي کتاب و فرهنگ و دانستن، در ساحتي به وسعت جغرافياي ايران، که بي تعارف جغرافياي فکر و شعور و عقلانيت است. نگران و بي تابً کار جهان و بازي ايام بود؛ اين، سال هاي اوج شکفتن استعدادش بود. پيش از آن گاه مقاله يي، ترجمه يي، رماني از فرانسه و هميشه کاري به قاعده و بهنجار از او منتشر مي شد.

در همين ايام بود به گمانم که مکتب هاي ادبي را نوشت و از جمله دبيرستاني هاي هواخواهً دانستنً آن زمان را مثل ساير محافل فرهنگي، با اين مکاتب آشنا ساخت و اين کتاب را بعدها تکميل و تغذيه کرد که نامش بر بالا و بر بلنداي اين صنف از کتاب هنوز که هست، مي درخشد.

سيد، يک بار هم از تخصص فني خود- آن طور که به من مي گفت- در کار برق و سيمً اتصالً صدا، با ميل و رغبت استفاده کرد و آن، وقتي بود در سال 1370 و سالروز درگذشت شادروان مهدي اخوان ثالثً شاعر، در باغي از باغ هاي دزاشيب، و من مشغول اين کار و اعلام برنامه و خواندن متني، که صداي بلندگوها قطع شد و جمعيت هاج و واج و منتظر ماندند. جمعيتي عجيب فراوان و بي قرار- و من دستپاچه و بي دست و پا در اين راه و رفتار، چشمم به سيد افتاد که نزديکم ايستاده بود. سيد دستم به دامنت.

- نگران نباش و آستين ها را بالا زد و نيم ساعتي نگذشت که صدا برقرار شد و هر دو بي تعارف به هم لبخند زديم و او گفت؛ بالاخره يک بار از تحصيلاتم، به گونه يي که خواستم، استفاده کردم.

-درست است سيد، درست مي گويي، حالت چطور است،؟

- حالا خوب.

سيد بعد از انقلاب و بازنشستگي، کم کم به سروش رفت و به سرپرستي فرهنگ آثار پرداخت. که اميدوارم تاکنون تمام شده باشد. خبر ندارم. همان طور که گفتم، سيد پس از پسرش، مات و مبهوت به بازي زمانه و اين وقاحت بي مرز سرنوشت نگاه مي کرد و کمتر حرف مي زد.

سيد ديروز بود که خاموش شد و فرمان يافت. چه ساد ه مي روند اين گوهران زلال و شسته و شفافً فکر و شعور و فرهنگ، اين روزها و صداي سعيد طايي که از اعماق قرون مي گويد؛ «غم مخور اي دوست کاين جهان بنماند»، چندان آرامم نمي کند.
پيدا و پنهان
? تلويزيون 45 ميلياردي مشايي؛ اسفنديار رحيم مشايي تلويزيون راه اندازي مي کند. به گزارش «آينده» به زودي شبکه ماهواره يي گردشگري در دوبي افتتاح و راه اندازي خواهد شد. اين شبکه تلويزيوني توسط سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري و با هدف ترغيب گردشگران اروپايي براي سفر به ايران راه اندازي خواهد شد. براي اين تلويزيون 45 ميليارد تومان هزينه مي شود.

? محاکمه در لندن و امريکا؛ روزنامه گاردين چاپ لندن در شماره چهارشنبه 9 ارديبهشت (29 آوريل) نوشته است سه بازرگان مقيم بريتانيا به تلاش براي صدور غيرقانوني کالاي نظامي به ايران متهم شده و اکنون در لندن تحت محاکمه قرار گرفته اند. به نوشته گاردين اين افراد مي خواستند کپسول هاي اکسيژن مايع به ايران ارسال کنند.

?کارت پستال براي شيوخ اماراتي؛ همزمان با روز ملي خليج فارس، گروهي از ايرانيان باذوق مقيم امارات متحده عربي، براي سران و شيوخ اين امارت 50 ساله، کارت پستال ها، کاريکاتورها، نقشه ها و تمبرهاي خليج فارس را فرستاده اند.

دارا و سارا، باربي مي شوند؛ مدير مرکز سرگرمي هاي سازنده کانون پرورش فکري کودکان و نوجوانان از ساخت و عرضه نسل جديد عروسک هاي «دارا و سارا» در سال جاري با ابعاد و حجم کوچک تر خبر داد. به گزارش ايرنا نسل جديد اين عروسک ها در قالب جديد، با ابعاد کوچک تر و با ظرافت بيشتر چهره، به زودي روانه بازار خواهد شد.

مسافربري تبليغاتي؛ «قلم نيوز» به نقل از يکي از شهروندان طرفدار ميرحسين پيشنهاد کرد؛ دوستداران مهندس موسوي که خودروي شخصي دارند، در مسير روزانه شهروندان را به مقصد رسانده و با بحث پيرامون انتخابات و معرفي کانديداي مطلوب خود عرصه عمومي را با موضوعات انتخابات آشناتر سازند.

? کاش ما هم رکسانا بوديم؛ ارگان مطبوعاتي انصار حزب الله آرزو کرد «رکسانا» باشد.

نشريه يالثارات در واکنش به نامه دفتر محمود احمدي نژاد درباره وضعيت رکسانا صابري با اشاره به وضعيت نصرالله تاجيک سفير سابق ايران در اردن اين سوال را مطرح کرد و نوشت؛ «آيا دفتر رئيس جمهور حاضر است براي ساير متهمان ايراني هم از همان نامه هايي که براي رکسانا نوشت، بنويسد.»

? بلوکه شدن حساب دانشگاه آزاد؛ حساب هاي مالي دانشگاه آزاد اسلامي به دليل پرداخت نکردن ماليات مسدود شد.
عناوين اين صفحه
فروغ فرخزاد مشوق اصلي نوشتن من بود
در هنگامه ناچاري و درماندگي
يادکردي از مردي که نرفته و بين ماست هنوز
... درست است سيد
پيدا و پنهان
همچو جنگل که از فرط درخت
فيگارو؛ تبليغ دلون براي ديور
بادها خبر از تغيير فصل مي دهند
يا مي گريست يا مي خنديد
رونمايي از ساز «حافظ» حافظ ناظري
تا نمايشگاه کتاب

همچو جنگل که از فرط درخت


هوشيار انصاري فر



کاروان سيه پوشي که بي صدا، که بي صبر، که بي استثنا، از مسير سال هاي صبوري ما مي گذرد، بي درنگ، بي شتاب، سرانجام از آستان آن يگانه دوران گذار کرد. بر آستان سيدنا، سرانجام، آن اشتر سيه ناقه سلام خود را نثار کرد. سلامي ساده آري، اما چنان که سيه را، باري، دگرباره رنگ امروز ما و خود روزگار کرد. قافيه انديشم و حاشا، اين قوافل مرگ است که باري، منزل به منزل تا به اين سرمنزل که ما ساکنيم امروز و او روان گشته، قوافي خود را، بيت به بيت، مي آرايد.

آيا بگويم که حق مطلب ادا کرده باشم، يا نگويم که حق حرمت او را؟ حرمت او که بي جانشين بود اما خود مفتخر به جايگاهي نبود که مفتخر به جلوس او بود. و مگر مي شود از خاطرم برود نيشخند آن روز بيماري اش را زير لب، که؛ روشنفکري ام را حراج کرده ام اما خريدار ندارد؟ نمي گويم و بر فرض گفتن کدام حق او ادا مي شود از او، که از همان اول رهرو هر راه نرفته يي بود و شگفتا، جانشين هر نهاد نانهاده يي، هر نهاد کماکان نانهاده يي؟ غير اين است نشانم دهيد آن نهادي را که از اين پس بناست سير تطور و تحول مکتب هاي ادبي مغرب زمين را رصد کند، و با تکيه بر گروه کارشناساني که سيد ما يک تنه بارشان را چند دهه بر شانه هاي استوار خود کشيد، دست به تاليف، و نه ترجمه هاي مغلوط و بي سر و سامان زند؟ غير اين است نشانم دهيد گروه جانشين او را در راديو که به رغم و زير سايه سنگين فشارهاي امنيتي اعتبار واژه پرطمطراق «ملي» را به اين رسانه دولتي بازگرداند؟ غير اين است نشانم دهيد آن جنبش تاريخي «نرم افزاري» را که بناست چو او پل شود ميان «آنها» و «ما»، ميان آثار جهاني و آثار ايراني- اسلامي، جنبشي که بي جنجال و هياهو، بدون عربده جويي و بدون پارانويا، مدلل بدارد که ما از آنها و آنها از ما، جملگي هزار و يک جان يک جهانيم؟

بگويم يا نگويم؟ در جواب همکاري که ازم سوال کرد در اين بعدازظهر سياه جمعه، يازده ارديبهشت هشتاد و هشت، از وجوه ناشناس وجود الماس گون هزار و يک وجهي اش، گفتم هزار و يک، اما ناشناس ترين، وجهي بود که از فرط وضوح ديده نشد، همچو جنگل که از فرط درخت، مگر که تبردار واقعه از ره رسيده باشد، قافيه باز و شلنگ انداز، مثل امروز و با سلام سياهي بر لب.


فيگارو؛ تبليغ دلون براي ديور
«اسطوره سينماي فرانسه، براي برند مشهور ديور تبليغ مي کند...» گزارش صفحه اول روزنامه فيگارو چاپ فرانسه در تاريخ 30 آوريل 2009 با اين کلمات آغاز مي شود. ماجرا از اين قرار است که کمپاني معتبر توليد عطر و ادوکلن فرانسه، ديور تصميم گرفته در چهل و سومين سال توليد اولين ادوکلن مردانه فرانسه «Eua Sauvage» در اين کارخانه، اين محصول را با چهره يي خاطره انگيز نظير آلن دلون دوباره تبليغ کند؛ نه دلوني که اين روزها بازنشسته و پير شده که با چهره دلون جوان و گيراي سال 1966. دلون 31 ساله آن روزها که با سامورايي ملويل در پرده سينماها مي درخشد. عکس دلون 31 ساله را ژان ماري پيرر عکاس فرانسوي ثبت کرده است. کمپاني ديور درباره اين تصميم گيري مي گويد؛ «دلون اسطوره زنده و بزرگ فرانسوي ها است. ادوکلن «Eua Sauvage» هم عطر خاطره انگيز و کلاسيک جامعه فرانسه است. در کنار هم قرار گرفتن اين دو مي تواند خاطره جوان هاي دهه 60 و 70 را دوباره زنده کند.» از اولين ادوکلن مردانه ديور در سال 1966 (سال توليد و ورود به بازار فروش) بيش از 80 ميليون شيشه در سرتاسر جهان به فروش رسيده است. توجه به يک نکته جالب است؛ عکس دلون چاپ شده در صفحه اول فيگارو با اصل عکسي که در آرشيو ثبت شده يک فرق اساسي دارد؛ در عکس اصل دلون، يک نخ سيگار هم ميان انگشت هاي اين بازيگر ديده مي شود که فيگارو براي جلوگيري از ترويج استعمال دخانيات آن را پاک کرده است.


بادها خبر از تغيير فصل مي دهند


مهدي کرم پور



1- چهارشنبه يي که گذشت دعوت موج سوم و پويشي ها بود از موسوي. يعني هواداران خاتمي و موسوي با هم. زير برج ميلاد. همه آمده بودند. از خاتمي و آرمين و رمضان زاده و هاشمي نژاد تا داوود رشيدي و ديگران. مملو از شور و هيجان و جوانان. چندين برابر ظرفيت سالن همايش دختران و پسراني با تصاوير نخست وزير دفاع مقدس و رئيس جمهور اصلاحات، در حمايت از موسوي شعار دادند و سرود خواندند؛ سر اومد زمستون / شکفته بهارون...

2- آيت الله صانعي در ديدار با ميرحسين (تنها سياستمدار اين سال ها که مردم کوچه و بازار به نام کوچک مي خوانندش) به نسل جواني که مديريت امام را به ياد ندارند، نويد داده که با آمدن مهندس آن خاطره و تجربه زنده خواهد شد.

موسوي آن شب شور و هيجان، بوي امام مي داد. بوي حق طلبي، آرمانخواهي، صداقت. بوي پيروزي مي داد. بوي فتح خرمشهر. پس از دو دهه که همه دولت هاي اصلاح طلب و اصولگرا با شعارهاي عدالت طلبانه به چپ راهنما زدند و به راست پيچيدند، حالا کسي آمده که آن آرمان ها را شعار نمي داند. به آنها ايمان و اعتقاد عملي دارد. کسي که فارغ از دسته بندي چپ و راست و اصلاح طلب و محافظه کار، هيچ گاه فساد مالي مديران منصوبش را برنتافت. سياستمدار صادق و راستگويي بود و عميقاً معتقد به حرمت و شرافت انسان ها. هنرمندي که هيچ گاه نمي خواست آرتيست اول نمايش باشد تا زماني که احساس خطر بزرگ تري او را به صحنه آورد. به هنگام تصدي نخست وزيري نه در قامت رئيس جمهور ظاهر شد و نه حتي حمايت بي شائبه اش از فرهنگ و هنر را که به پاي وزير فرهنگ و ارشاد وقتش نگاشته شد او به نمايش گذارد.

هفته پيش و پس از دو دهه گوش فرا دادن به ما پرسيد که چرا دولت بايد امنيت داشته باشد و مردم نه؟ گفت که مردم و جوانان امنيت رواني و اجتماعي ندارند. اميد به فردا و آينده را بايد به آنها بازگردانيم نه به دولت و دولتمردان. گفت که فرهنگ را به دولت باز خواهد گرداند و فرهنگ دولتي را حذف خواهد کرد. گفت؛...

3- بهار امسال، از معدود بهاران کمتر آفتابي است. روزهاي ابري تهران که من بيشترش دوست دارم باردار باراني است تا کمبود آب و برق تابستان، کسي را بهانه يي نباشد... بادها خبر از تغيير فصل مي دهند.

وقت پايان مراسم در ميان تشويق بي حصر حضار پرچم ايران آوردند که به امضاي ميرحسين و همسرش (تنها کانديداي مديريت کلان کشور است که همه جا با همسرش حضور دارد) و خاتمي رسيد و دو نماينده نمادين راي اولي ها به نشانه ميثاق و قرار جمعي بنا شد قرار 22 خرداد باشد. هر چند رسم مالوف و معمول بر آن است که هر دولتي را در اينجا دو دوره تصدي کنند. اين احتمال براي آناني که اهل عافيت طلبي اند و پستو يا قهر و راي ندادن هميشه مستحکم ترين سنگر است براي ايستادن، نشستن يا پنهان شدن.

اما جوانان غيرقابل پيش بيني اين چند دهه را که تمام مستدلات و محاسبات پدرسالارانه نظاميان و بازاريان و سياست بازان را به هم مي ريزند چگونه از ياد ببريم؟ و جمله نوشته بر عقبه سخنرانان مراسم را؟

ما به خرداد پر از حادثه عادت داريم.


يا مي گريست يا مي خنديد


علي دهباشي



رضا سيدحسيني در چند زمينه بسيار درخشان کار کرد. در عرصه ترجمه مطالعه بسياري از آثار نويسندگان دنياي غرب به ويژه نويسنده هاي فرانسه زبان را مديون ترجمه هاي او هستيم از قبيل توماس مان، آندره مالرو و... در عرصه نقد ادبي نيز سيدحسيني از پيشگامان نقد ادبي جديد در ايران بود. کتاب «مکتب هاي ادبي» او 55 سال پيش منتشر شد و سه نسل با اين کتاب با مکاتب ادبي در دنياي امروز مباحث جديد در تفسير رمان ها و نويسندگان جهان آشنا شدند. هنوز اين کتاب پس از گذشت نيم قرن تازگي هاي خود را حفظ کرده است.

عرصه ديگر فعاليت هاي ادبي رضا سيدحسيني ترجمه از زبان ترکي بود. بسياري از نويسندگان و شاعران معاصر ترک همچون ياشار کمال، لطيفه تکين و ناظم حکمت توسط رضا سيدحسيني به فارسي زبانان معرفي شد.

زمينه ديگر در فعاليت هاي سيدحسيني کار روزنامه نگاري اوست. او از اعضاي تحريريه مجله سخن و همراه دکتر پرويز ناتل خانلري تا پايان عمر بود. همچنين دوره يي نيز در مجله سخن و تماشا سردبير شد. کار مهم تر او که مربوط به دو دهه پاياني عمر اوست، سرپرستي و ترجمه و ويرايش کار سترگ و عظيم «دايره المعارف فرهنگ آثار» است که متجاوز از چهار هزار مدخل در حوزه ادبيات جهان با ويرايش، ترجمه و سرپرستي او در شش مجلد منتشر شد. و سرانجام اينکه به رغم بازنشستگي هاي مکرر در حوزه اداري (پست و تلگراف، تلويزيون و انتشارات سروش) او هرگز خود را بازنشسته نديد و گسترده تر و جدي تر از گذشته تا آخرين ماه هاي زندگي اش کار کرد.

آخرين ديدار من با او بعد از جراحي او بود که اشاره مي کرد به ترجمه يکي از متون نقد ادبي که آرزو داشت دست بگيرد و مي گفت به نوعي مکمل مکتب هاي ادبي به شمار مي آيد و بعد پيشنهاد تدوين خاطراتش را دادم و به همين مناسبت دفترچه خاطره هايش را آورد و خاطراتي از جلال آل احمد، خانلري و شاملو را خواند. و در قرائت هر برهه يي از اين خاطرات يا مي گريست يا مي خنديد.


در نشست خبري رخ داد
رونمايي از ساز «حافظ» حافظ ناظري
گروه فرهنگي؛ حافظ ناظري در نشست خبري با حضور شهرام ناظري و لوريس چکناواريان با معرفي ساز جديد خود «حافظ» که نمونه تکامل يافته سه تار است، اعلام کرد به زودي کار عجيبي با اين ساز خواهد کرد. در اين نشست همچنين شهرام ناظري و لوريس چکناواريان از شکستن سنت ها در موسيقي حمايت کردند. به گفته شهرام ناظري او و پسرش 26 ارديبهشت ماه در کنار عاليم قاسم اف و دخترش قطعاتي را در پاريس اجرا خواهند کرد. به اطلاع خوانندگان گرامي مي رساند امکان چاپ گزارش کامل و اختصاصي اين نشست به دليل درگذشت سيدرضا حسيني و اختصاص مطالب ويژه او در صفحه آخر ميسر نشد اما گزارش و عکس هاي اختصاصي اين گفت وگوي مطبوعاتي در روزهاي آينده در روزنامه اعتماد منتشر خواهد شد.


تا نمايشگاه کتاب
? رماني از بوکوفسکي؛ پيمان خاکسار رمان «عامه پسند» چارلز بوکوفسکي نويسنده امريکايي را به فارسي ترجمه کرده که از طرف نشر چشمه عرضه خواهد شد. بوکوفسکي در اين رمان هم شخصيتي شبيه به خودش را به تصوير مي کشد و اين خود اوست که در موقعيت هاي مختلف داستاني حاضر مي شود و ماجرا مي آفريند.

? بگذار مادر بخوابد؛ رماني از مهري رحماني است که نشر مرواريد آن را منتشر کرده است. اين رمان که تازه ترين رمان اين نويسنده است، درباره وقايع زندگي خانواده يي متمول است که ماجراهاي مختلف آن از زبان دختر خانواده روايت مي شود.

? مردم عادي زندگي معمولي؛ عنوان مجموعه داستاني است از مهدي فاتحي که از طرف نشر ني منتشر مي شود. اين مجموعه شامل 10 داستان کوتاه است. از مهدي فاتحي چاپ دوم ترجمه کتاب «داستان نويسي نوين» نوشته ديمون نايت از طرف نشر چشمه در نمايشگاه بيست و دوم عرضه مي شود.

? فرهنگ نظريه و نقد ادبي؛ سعيد سبزيان با همکاري ميرجلال الدين کزازي اين فرهنگ را تاليف کرده است. اين کتاب واژه نامه يي است در توضيح اصطلاحات ادبي و نقد ادبي. ناشر کتاب هم مرواريد است.

? مجموعه آثار حسين منزوي؛ همه شعرهاي اين غزلسراي معاصر به کوشش محمد فتحي در اين کتاب گرد آمده است. آفرينش ناشر اين کتاب است.

? مجموعه داستان بهاره رهنما؛ اين بازيگر سينما اولين مجموعه داستان خود به نام «چهار چهارشنبه و يک کلاه گيس» را از طرف نشر چشمه منتشر کرده است.


روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام