

آنچه پيش رو داريد، نوشتار بلند دکتر پرويز رجبي (ناتني ها) است که چندي پيش نيز بخشي از آن منتشر شد...
26
پوزش مي خواهم اما نه از ته دل!
در «ناتني هاي 24» نوشته بودم؛
«واژه ها ديگر به «هر جايي» بودن خو گرفته بودند. شاعران نيز. عاشقان شعر هم همچنين».
و دوستاني که به معناي مجازي واژه هاي «ناتني» خو گرفته اند، باري ديگر بحق گله کردند...
گرفتاري ما اين است که از فراواني کاربرد واژه ها به صورت ناتني، معناي اصلي خود واژه ها را به دست فراموشي سپرده ايم،
يک بار در مبحث «درست بنويسيم...» نوشتم که؛
ديريست که ديگر ايراني نمي تواند به «مانده شدن» بسنده کند و به جاي آن «خسته شدن» (= آزردن، زخمي شدن، بيمار شدن) را به کار مي برد. مثلاً با برداشتن يک هندوانه بزرگ خسته مي شود. يعني زخمي و بيمار مي شود، پشت خط تلفن هم زخمي و بيمار مي شود. و از گفتن «دوستت دارم» هم،...
اما جالب است که اغلب زخمي شدن هم طبع حساس ايراني را کفايت نمي کند. ناگزير گاهي از «مردن» کمک مي گيرد و کشت و کشتار؛
از راه مي رسد، هندوانه سنگين را مي دهد به دست کسي که در را به رويش باز کرده است و با شتابي که حتي زبانش را بند مي آورد، مي گويد؛ «بگير که مردم»،
ايراني از عشق مي ميرد، از بي پولي مي ميرد، از انتظار نيمه جان مي شود و بعد مي ميرد...
و جالب اينکه «از خنده مي ميرد»،
اما فاجعه اينجاست که کسي اين «مردن» ها را جدي نمي گيرد و براي «مرحوم» تره هم خرد نمي کند،
البته در ايران رسم بدرفتاري با مرده ها و بخشيدن عمر آنها و بذل و بخشش از نوع شگفت انگيزي هم معمول است. به کسي براي درگذشت عزيزي تسليت مي گويي، مي گويد؛ «عمرش را بخشيد به شما»، او حتي يک لحظه از اين تعارف خجالت نمي کشد يا يک لحظه فکر نمي کند که اگر براي مرحوم عمري باقي مانده بود خودش مصرفش مي کرد. حتي به هنگام بخشيدن عمر، يک لحظه فکر نمي کند که چند لحظه پيش تعريف کرده است که چگونه براي زنده ماندن آن مرحوم تلاش کرده اند و بيچاره ديگر توان زنده ماندن را نداشته است،
اينک مي بينم که «هر جايي» را هم اگر به معناي خودش به کار ببريم، کفايت نمي کند، با کمي تساهل، «هرجايي» تقريباً يعني «خوش نشين»، و کسي که با «جا» مشکلي ندارد. مهم اين است که «جا» دلخواه و خوشايند باشد و به درد بخور،
البته کتمان نمي کنم که معناي مجازي «هر جايي» امروز به سختي مي تواند در جاي اصلي خودش بنشيند. ديريست که اين واژه به درد بخور ناتني شده است. بنابراين بايد از شاعران پوزش بطلبم. اما نمي دانم که از شعر به چه زباني پوزش بطلبم. فقط دلم خوش است که شعر گوش شنوا ندارد،...
خوشحالم که شاعران جوان، هندي و خراساني را به سينه تاريخ مي سپارند و بازمي گردند به «شعر نو» ايران باستان و ادب پهلوي و مرز شعري که تني بود و صادقانه مي گفت؛
آهوي وحشي در دشت دوذا
او يار ندارد، چگونه بوذا؟
باور کنيد که برآن نيستم که سخت «شعرگير» حافظ ها نباشيم،
چنين درخواستي نه شدني است و نه فهميدني.
27
هويت به توان هويت،
امروز استاد جليل دوستخواه، يکي از بزرگ ترين ايران شناسان ما، نوشته يي از مردي شيفته و بيگانه با تاريخ درباره کردستان برايم فرستاده بودند تا مرا هم با خود به زير باران «آبسالان» ببرند،
اين نوشته باز مرا به ميدان ناتني ها کشاند که چنديست مبهوت آنم،
اين نوشته آکنده بود از اشاره هاي «ناکجاآبادي» که اين روزها بازار خوبي دارد. براي يافتن هويتي به توان هويت، اما با اشاره هاي ناتني و ناشناس، البته جاي شگفتي هم نيست. ما اهل قبيله اشاره هستيم و به تاييد نظر حل معما مي کنيم و صد گونه تماشا. ما به همه يک داستان نياز نداريم. آغاز داستان و گوهر يا خميرمايه داستان ما را کفايت مي کند و کسي که آهنگ آوردن همه يک داستان را داشته باشد، دانسته و ندانسته، اما بي رحمانه، ما را از مقام ويراستاري عزل مي کند،
بارها گفته ام و از گفتن خسته نمي شوم که گاهي چنين به نظر مي رسد که ما در عرصه تاريخ خود نامحرم هستيم. با اين همه تنها و فقط در اين مورد است که مي خواهيم با کوتاه ترين آدرس نشاني خودمان را بيابيم، شگفت انگيز اينکه خودنيافته سر از حرم همه درمي آوريم و بدون «ياالله» وارد حريم مي شويم، جالب است که بيشتر علاقه مندان به تاريخ، مردم بي علاقه به تاريخ هستند،
ما در حدود 40سالي که با تاريخ ايران و همچنين مورخان و خوانندگان تاريخ آشنايي داريم، با مساله غريبي روبه رو هستيم که نمي دانم راه حلش چيست؛ شجاعت و بي باکي تقريباً عمومي در اشاره به رويدادهاي تاريخي. شايد هم اين شجاعت و بي باکي ناشي از جدي نگرفتن تاريخ باشد. ما ميل چنداني به پشت کردن به آگاهي هاي تاريخي نا درستي که يک وقتي آموخته ايم نداريم. در حالي که دستاوردهاي تازه باستان شناسان، زبان شناسان و مورخان بسياري از اشتباه هاي تاريخي را تصحيح کرده اند و ما ناگزيريم، با توجه به منابع تازه، گاهي نگاهمان به تاريخ را به روز بکنيم. بزرگانمان گاهي بر چيزي از تاريخ تکيه مي کنند که امروز ديگر هيچ وجاهتي ندارد. از آموزگاران ناآشنا با تاريخ در کلاس هاي درس که نگو،
از گذشته که حرف مي زني، کوره راه فرسوده ميان خود و آغازت را تعريض مي کني. من از نوشته هاي برخي از دست اندرکاران اين عرصه چنين دريافت مي کنم که با قوم هاي دوران پيش از اسلام ايران آشنايي درستي ندارند و گاهي به خاطر آگاهي کم، لبه تيز شمشير خود را به طرف خودشان نگه مي دارند...
بعد خودم را راضي مي کنم که جنبه هاي مثبت داستان را ببينم؛ توجه به قوميت، دست کم در کشور ما که مردم آشنايي کمي با تاريخ دارند، سبب آشتي با تاريخ مي شود. فقط خوب است، آنهايي که خود را با عصبيت با مسائل قومي سرگرم مي کنند، دست کم دامنه بررسي هاي خودشان را گسترش دهند و اقلاً با نوشته هاي تازه جهان ايران شناسي هم مانوس شوند. بکوشيم تا با چند دستمايه عصبي و فراهم آمده از سوي نويسندگان پرخاشگر از وجاهت گفتار خود نکاهيم. چنين نباشد که همواره با شمشيرهاي از رو بسته به ميدان فرهنگ و مدنيت درآييم. رقص در ميانه ميدان آيين خود را دارد و صميميت خاص خود را مي طلبد.
متاسفانه فعالان قوم گرا لبه تيز سلاح شان را متوجه زبان فارسي کرده اند. در اينجا ناگزيرم، باري ديگر نگاهي داشته باشم به نقش زبان فارسي در گذشته تاريخي ايرانيان. اين نگاه مي تواند به کار قوم گرايان نيز بيايد. و به کار فعالان اومانيست نيز.
بايد ببينم مشکل کجاست. از اول تاريخ دوره اسلامي شروع بکنيم،
در دو سده نخست در ايران کسي کاره يي نبود که بتواند با زور، زبان فارسي را زبان مطرح جهان نو اسلام بکند. من هنوز وجود نداشتم که به قول دينوري در دهه 60 هجري در سپاه مختار ثقفي، متکلم عربي نمي توانستي پيدا کرد. بعد از غزنويان به بعد، تا پايان دوره قاجارها، جز دو صباحي بسيار و بسيار کوتاه (دو سه خاندان فرمانروا در يک زمان، مانند سامانيان و صفاريان در سده هاي نخست دوره اسلامي و زنديه و پهلوي در اين اواخر) حکومت ايران با ترک ها و مغول ها و ترک ها بود. من هنوز حضور نداشتم که هم ترک ها و هم مغول ها کم و بيش سبب اعتلاي زبان و ادب فارسي در دربارهاي خود شدند و کسي زبان فارسي را به آنها و سلطان محمود غزنوي ها و سلطان هاي ترک قاجار تحميل نکرد. اما سلطان محمود غزنوي که شايد فارسي را به زحمت مي فهميد، بدون شعر فارسي نه مي توانست بنوشد و نه سر به بالين نهد.
من نبودم که نام آبادي هاي ترکان آسياي مرکزي تا خجند و تا کمر سيبري به فارسي بود. از شبه قاره هند که نگو، ناصرالدين شاه، فرمانرواي مغرور قاجار هم در حضور حافظ احساس غربت نمي کرد و مي کوشيد تا در غزل از او عقب نماند.
با تبليغ من نبود که دربارهاي هند و عثماني مشتري پر و پا قرص قند پارسي بودند و به ميل خود زبان فارسي را زبان ديواني خود کرده بودند. يعني در اين دو دربار شرق و غرب ايران، زبان فارسي همان نقشي را داشت که زبان فرانسه در دربار سزارهاي روس در سن پترزبورگ متولي آن بود.
من هنوز حضور نداشتم که حتي يک فرمانرواي ترک و يک ايلخان مغول نخواست در دربار او خط و زبان ترکي يا مغولي معمول شود...
من هنوز حضور نداشتم که دربار فاطميان مصر هم بدون قند پارسي تلخکام مي بود،
من چه کنم که هيچ کدام از ديگر قوم هاي باشنده ايران قندي براي طوطيان شکرشکن هند نداشته اند. آن هم در روزگاري که هند در اختيارشان بود. ايلخانان مغول در هند، قند پارسي را سرمه چشمان خود کرده بودند. در دربار اکبرشاه بيش از هزار شاعر پارسي گوي قند خود را پيش فروش مي کردند، مگر سخن گفتن از قند پارسي که اين همه به مذاق پيرامونيان ايران خوش آمده است، به اين معنا است که مي توان گران فروشي کرد؟
چرا در کشور ما بايد هيچ نگاه مجردي وجود نداشته باشد؟ حتماً بايد زنگوله بست؟ به شوخي بگويم؛ مگر خواجه ما حساب ترک شيرازي اش را از مقوله وطن جدا نکرد؟،
گويش هاي ايراني سايه روشن هاي زيبا و معطر زبان فارسي هستند و همچون پستوهاي ارجمند مخزن گنجينه زبان فارسي. هنگامي که از قند پارسي سخن مي رود، حتماً پاي سخن شکرپاره و حب نبات هم در ميان است.
فراموش نکنيم که همين طوري هم با جمع و جور کردن زبان فارسي، با همه سابقه درخشانش، مشکل داريم. هنوز در املاي بسياري از واژه هاي فارسي گرفتاري داريم. هنوز بايد چراغ برداريم و به جست وجوي خواننده برويم. هنوز کتابي با تيراژ هزار روي دست ناشران مي ماند.
اغلب فکر مي کنم، چرا در مغرب زمين خود مغربيان به فکر وحدت هستند و ما را با استفاده از زبان و دين تشويق به تفرقه مي کنند؟
من به هرچه زيباست دلبسته ام، اما نمي فهمم که دلبستگي به شکر فارسي کام چه کسي را مي تواند تلخ کند. چرا بايد فکر کرد که دوست داشتن چيزي الزاماً بد انگاشتن چيزي ديگر است؟ اگر خط قرمز ظرافت اين قدر که برخي مي پندارند حساس مي بود، امروز ايران و جهان بهشت مي بود.
بحث درباره نام ايران را مي گذارم براي بعد. به اميد کاستن از احساس ناتني کردن،
در اينجا تنها اين را ناگفته نگذارم که ما را هم مي توان ايرانيان کرد ناميد و هم کردهاي ايراني. هم ايرانيان بلوچ ناميد و هم بلوچ هاي ايراني...
يعني هويت به توان هويت...
28
قند پارسي،
نخستين «ناتني ها» را که مي نوشتم، فکر نمي کردم که کار به جايگاه شيرين قند پارسي بکشد. 33 سال پيش فکري به سرم زده بود که درباره درستي اصطلاح قند پارسي و سبب پديداري اين اصطلاح گفت وگويي خودماني داشته باشم با اهالي قلم و از بيم شکرشکنان پايم را در گليم خودم نگه داشته بودم. اما اينک که گليم از دست داده ام، بادا باد،
خودم را غيرمترقبه بيندازم به ميان ميدان؛
ما ايرانيان نثر فاخر و همه فهم و درست فارسي نداريم،
گرچه نثر بيهقي از لوني ديگر است و منت خداي را عز و جل که سعدي را داريم... و با اينکه انگشت شماري هم «نسبتاً» پاکيزه نويس داريم در پستوهاي هزارتوي تاريخ ادب خود...
پيداست که «تاريخ وصاف» شرف الدين عبدالله بن فضل الله شيرازي و «دره نادري» ميرزا مهدي خان استرآبادي را نمي گويم که به قول عبدالمحمد آيتي، با «عبارت پردازي هاي ملال آور و ذکر مترادفات لاطائل و آوردن حشوهاي قبيح و جناس هاي بارد و سجع هاي متکلف و افراط در طرح اخبار و اشعار ، آنچنان از حال طبيعي خارج شده» اند که خواندنشان براي اهل فضل و ادب نيز ملال آور و خسته کننده و حتي عصباني کننده است...
واقعيت اين است که ما، به استثناي دوره معاصر، در مقايسه با ديگران به فراواني دست به قلم برده ايم و کتاب نوشته ايم و امروز مجموعه هاي کتاب هاي خطي ايرانيان از گنجينه هاي گرانبهاي کتابخانه هاي جهان هستند...
و واقعيت اين است که کسي که با تاريخ سر و کار دارد و تاريخ مي نويسد، در ميان انبوهي از منابع تاريخي درباره همه دوره ها، جز تاريخ بيهقي، به کمتر کتابي برمي خورد که در آن به درست انديشيدن، به درست گزارش کردن و به درست نوشتن توجهي درخور شده باشد. من خودم با هزار قلاب برخي نکته ها را از درياي متلاطم منبع ها بيرون مي کشم و بسا که پايم هم مي لغزد. در اين کتاب هاي فراوان، به خواننده بدون استثنا به چشم ناتني بي اعتباري نگريسته شده است و گاهي چنين برداشت مي شود که نويسنده جز لفاظي هاي آکنده از غلط و نامفهوم برنامه ديگري نداشته است.
بگذريم از چاپلوسي هاي عريان و بي شرمانه يي که در فرصت هاي گوناگون، بي اعتنا به حضور خواننده و بي توجه به شعور او، براي خوشايند ممدوحي در دستور کار قرار دارند... و براي اين چاپلوسي ها هيچ نويسنده يي کم نياورده است...
به چاپلوسي مي توان عادت کرد که کرده ايم. اما بي اعتنايي به نثر درست چرا؟
کساني که با متن هاي پهلوي مانوس هستند، در اين متن ها هم همين شيوه از نگارش محسوس است. اگر استاد جليل دوستخواه با نثر درست، فاخر و فهيم خود اوستا را روي پا نمي ايستاند، اوستا هم همين طور...
شگفت انگيز است که در ميان متن هاي پهلوي نيز به ندرت به نثري پخته، شيوا و روان برمي خوريم... انگاري نويسندگان اين متن ها مي خواسته اند، به هر فلاکتي که شده است، تنها انديشه ها و موضوع هاي انتخابي خود را ثبت کنند. در اين متن ها نيز به درست نويسي و به نثر بي مهري شده است.
و واقعيت اين است که به اصل پويا بودن زبان توجه کافي نشده و نمي شود. زبان نيز مانند هر پديده ديگري نياز به رشد و تکامل دارد. پيوند هاي تازه و جوشيده از «دل» زبان، زبان را از رکود و انجماد مي رهاند و به آن پويايي مي بخشد. زبان پويا با عنايت به تجربه دستاورد هاي ديگر ملت هاي جهان، هرگاه عنصر و قالب تازه بيابد، در صورت نياز از آن بهره مي گيرد و مي کوشد تا با قانونمندي هاي ويژه خود عنصر و قالب تازه را بپذيرد و خود را غني سازد.
در گذشته هاي دور نيز زبان مردم کوچ نشين و مردم آبادي ها و شهرهايي که در چهارراه هاي سياسي و اقتصادي جهان قرار داشتند، در مقايسه با زبان مردم يک جانشين و منزوي، همواره از غناي بيشتري برخوردار بوده است و امروز هم مردم پايتخت هاي جهان زبان پربارتر و غني تري دارند. اگر سفر مفاهيم و قالب هاي تازه يي که هر روز در جاهاي گوناگون گيتي پديد مي آيند نمي بود، امروز مردم جهان از درک يکديگر عاجز مي بودند. تجربه هاي متنوع زبان در بالا بردن استعداد طبيعي زبان نقش تعيين کننده يي دارند...
و واقعيت اين است که اين روند تکاملي، در نوشته هاي ما ايرانيان تاثيري منفي داشته است، همين است که فهم کتاب هاي علمي دانشگاهي نياز به رمل و اصطرلاب دارد. از زبان رمان ها و مقاله هاي خبري که نگو،
مرگ زبان هاي باستاني تنها حاصل هجمه ديگر ملت ها نيست. اين مرگ بيشتر ناشي از رکود و غريبه بودن و ناتني بودن با زبان و مفاهيم مورد نياز آن بوده است. امروز اگر غريبه يي دور از ميهن خود و بدون آشنايي با زبان ميزبان، تنها با اشاره موفق به برآوردن برخي از نيازهاي خود مي شود، اين موفقيت ناشي از آشنايي هاي دروني اشاره کننده و اشاره شونده با مفاهيم تازه و خودي و بيگانه است. بنابراين اگر زبان تغذيه نشود، پژمرده و فرسوده مي شود و مي ميرد. فقط بايد از سوءتغذيه جلوگيري کرد،
مي خواهم به اين نکته برسم که شيوه رفتار ما با زبان و استفاده نادرست از آن آفتي را برايمان پديد آورده است که سخت آزارمان مي دهد. و شگفت اينکه به اين آفت و آزار خو گرفته ايم و با آن خانه يکي شده ايم،
رانندگي ما بهترين نمونه بي اعتنايي ما به زبان است. اينک در روزگار نو تنها کتاب مطرح نيست. زبان اشاره هم به زبان کتاب و مقاله افزوده شده است. کتاب را نمي فهميم چون در نوشتن آن دقت نشده است و ما کم کم عادت کرده ايم که نفهميم، به علائم رانندگي توجه نداريم، چون عادت کرده ايم سرسري بنويسيم و سرسري بخوانيم،
قضيه درست نينديشيدن و درست ننوشتن و درست نخواندن قبح خودش را از دست داده است.
علائم رانندگي نوشته هايي هستند از تاريخ وصاف و دره نادري،...
شگفت انگيز نيست که شاهنامه را مردم عامي نيز خوب مي فهمند...
روزنامه روي ميزم را باز مي کنم. به حرمت قلم سوگند که بيشتر جمله ها را ناتني مي يابم.
تازه بهتر شده ايم. 30 سال پيش نوشته هاي چاپي آکنده از غلط چاپي هم بودند... مي پنداري درست نويسي کوچک ترين وجاهتي نداشته است و هنوز هم وجاهت چنداني نيافته است...
شعر ما سرآمد شعر جهان است. اما عدو سبب خير شده است، در شعر نياز چنداني به رعايت قوانين زبان نيست. مفهوم مهم است و قافيه و وزن. حالا به هر قيمتي. همين است که بهترين شاعران معاصر ما نثري فاخر ندارند. مگر اينکه مسجع بنويسند. يکي از موفقيت هاي سعدي همين روي آوردن به نثر مسجع است،
داوري درباره نثر مترجمان معاصر را نيز مردمي مرتکب شده اند و مي شوند که عادت به نثر فاخر ندارند و با آن بيگانه اند. همين است که برخي از مترجمان بزرگ معاصر به دارا بودن نثري خوب معروف شده اند،...
من از دانش رياضي و هندسه يا حساب رقومي سر درنمي آورم. اما اين را به گونه يي آشتي ناپذير مي دانم که ما هيچ وقت به قند پارسي در نثر احترام نگذاشته ايم و به مجدور اين قند بسنده کرده ايم... و عادت...
من خودم، بارها که ناگزير از نوشتن عريضه يي به سازماني بوده ام، به شدت اين احساس را داشته ام که اگر درست بنويسم، کارمند مربوط را گيج و سردرگم خواهم کرد. پس به غلط نوشتن تن در داده ام،...
در ناتني هاي 29 شايد بتوانم بگويم چرا...

29
شيرين، اما تلخ،
داشتم از قند پارسي سخن مي گفتم و اينکه قند پارسي در ميدان نثر بسيار تلخ است که وقت کم آمد،
طنز تلخي است که قند پارسي حوصله ايراني را خيلي زود سرمي آورد يا سرمي برد. فرقي نمي کند که حوصله سربيايد يا سر برود. اين هم از ويژگي هاي غريب قند پارسي است،
با ما ايراني ها بايد کوتاه حرف زد.
ما غلام همت آنيم که آني دارد، فقط «آن». «آن» کوتاه ترين، اما جامع ترين رساله گيتي است. البته به هزينه قند پارسي. انصاف که داشته باشيم، مي بينيم که قند پارسي معجزه هاي فراواني دارد.
هلوهلو، برو تو گلو،
راهي بسيار کوتاه براي رسيدن به مقصود.
ما راه کمي که وقت گير بيابيم، راه هفت خوانش مي خوانيم... حالا اژدها را از کجا گير مي آوريم بماند،
داشتم مي گفتم که ما در نثر بيشتر از بسيار فقير هستيم. بي درنگ چند قابوس نامه را به رخ نکشيد. چون اگر اشاره يي بکنم به هزاران هزار کتابي که نوشته ايم و بپرسم پس چرا، همه فوري تنها به ياد ابوالفضل بيهقي مي افتيد و هم دوره اش شمس المعالي، فوري به ياد لطيفه گفتن مي افتيد،... حتي نثر مسجع را از ياد مي بريد،...
ما نثر نداريم. ما حتي بلد نيستيم نامه يي عاشقانه بنويسيم. نامه هاي عاشقانه ما، همه همان نامه عاشقانه يي است که عاشقي گمنام براي نخستين بار نوشته است،... يا از شدت عشق به نثر نامه عاشقانه نه به هنگام نوشتن کار داريم و نه به هنگام خواندن. آشنايان با «تحول» نثر فارسي خوب مي دانند که اگر مرحوم ناصرالدين شاه نمي بود که سنگ را از ته چاه بيرون بياورد، هنوز سخني کوتاه و ساده را تبديل به «لغت نامه» و «مترادف نامه» و «چيستان نامه» مي کرديم. دليل قانع کننده هم داشتيم؛ آساني «مونتاژ» و «بازي با کلمه». چون به خاطر ناتواني در نوشتن، خيلي زودتر از انقلاب صنعتي، فن «مونتاژ» واژه ها را اختراع کرده ايم و خط توليدش را در ميدان لفاظي راه انداخته ايم،...
دلبر جانان من، برده دل و جان من
برده دل و جان من، دلبر جانان من
و يا؛
يک حاجي بود، يک گربه داشت...
---
يکي از بزرگ ترين آفت هاي نثر فارسي، شتاب زدگي ما است در هرچه زودتر کندن قال قضيه. و پريدن به شاخي ديگر...
ما پيش از انقلاب صنعتي، خط توليد را کشف کرديم و از يک کلاغ، چهل کلاغ ساختيم. به جاي اينکه به چهل کلاغ گوناگون بپردازيم.
اگر بيمي از سر رفتن حوصله خوانندگانم نمي داشتم، صدها نمونه مي آوردم از متن هايي که ما آنها را قند پارسي ناميده ايم؛ قندي که تنها به کام بستگان نزديک نويسندگان شيرين مي آيد،،... ما با اندکي تساهل و تسامح، عمه نويسندگانيم،
واقعيت اين است که ما به هنگام بحث درباره نوشته هاي فارسي، به کمتر چيزي که توجه مي کنيم، درست نويسي است و اغلب چنين مي شود که ناخودآگاه بار سنگين درست ننوشتن بر گرده زبان فارسي سنگيني مي کند. ترديد نکنيم که اگر درست نوشتن زبان مادري را خوب بياموزيم و به درست نوشتن و به درست خواندن خو بگيريم، حل مساله واژه هاي بيگانه هم آسان تر خواهد بود. کم نيستند جمله هايي که اگر در آنها به جاي واژه بيگانه يي که دارند، واژه يي فارسي بگذاريم، جمله همچنان نا مفهوم خواهد ماند.
جمله هاي نا مفهوم در زبان فارسي روز به روز بيشتر مي شوند. از آگهي فوت گرفته تا هزار مقوله ديگر. اغلب فکر مي کنيم فارسي نويسي حل معما مي کند. ترجمه بيشتر متن هاي پهلوي، به سبب کوشش در فارسي نويسي، حتي براي خوانندگان دانشگاهي قابل فهم نيستند.
فارسي نويسي متفاوت از درست نويسي است. در پشت پنجره داروخانه يي که سه دکتر داروساز در آن کار مي کنند، ديدم نوشته اند؛
«به يک بانوي ديپلمه مورد نياز است»،
و در ميان آگهي هاي روزنامه يي خواندم؛
«دبير رياضي با سابقه تعليف»،
واقعيت اين است که ما چنان به نوشته هاي نادرست خو گرفته ايم که قدرت تشخيص خود را از دست داده ايم. چون بي معيار افتاده ايم و شگفت انگيز اينکه بسياري را «متهم» به داشتن نثري زيبا مي کنيم که نثرشان اصلاً زيبا نيست و فقط فهميدني تر از نثر ديگران است،
براي بيشتر استادان ادب نيز قبح بسياري از نادرستي ها از ميان رفته است. نادرست ها چنان جا افتاده اند که استادان ادب را نيز کلافه نمي کنند. دارم احساس مي کنم که جام ظرفيت خواننده ام را لبريز کرده ام. پس بهتر است که بقيه نگراني ها را بگذارم براي «ناتني هاي» بعدي. تا براي تفاهم، ذهن هاي تازه نفسي داشته باشم. تا شايد بتوانيم با نفس هاي تازه، به کمک هم، از تلخي قند پارسي بکاهيم،
30
ادب بي دردسر شفاهي ناتني ها،
«آورده اندها»، به «قول معروف ها» و «ياروگفتني ها» در خدمت قند پارسي،
امروز مي خواهم درباره ادب شفاهي سخن بگويم و آسيبي که اين شيوه از حضور به زبان و نوشته فارسي زده است و همچنان دست اندرکار است.
واقعيت اين است که ما از ديرباز به روايت شفاهي بيشتر از ادب مکتوب توجه کرده ايم و «گفتن» را به «نوشتن» ترجيح داده ايم. شايد يکي از دليل هاي اين هنجار ناچيزي تراکم جمعيت و انزوا در فلات ايران بوده است و کوچکي اجتماعات و محفل ها. و دوري اين محفل ها از يکديگر. در دوسوي البرز و زاگرس و در چهارسوي بيابان ها و کوير ها که خود به خود گروه هاي بزرگي را به خود نمي ديدند. مگر سپاهيان عبوري. از چپ به راست و از راست به چپ و همچنين از شمال به جنوب و برعکس. ترديدي نيست که شعر هميشه در فارسي قندش مي خوانند، برآيند همين انزوا است. گاهي با شاعراني گمنام؛
آفتاب رفت و زردش ماند
ايل رفت و گردش ماند
تو رفتي و دردش ماند
.....
هنگامي که چند واژه جلوي ترکيدن دلت را مي گيرند، چه نيازي به ايلياد و اديسه يا شاعربانويي از جنس سافو. اما ناچيزي تراکم جمعيت تنها يک گمان است و از آن مي گذريم،... تنها مي پذيريم که به ياد سپردن سخن موزون، مانند لالايي مادر، بسي آسان است. و رعايت برخي از قانونمندي هاي زبان در آن، نه واجب، همه مادران شاعرند، اما همه مادران نويسنده نيستند. همچنين همه چوپانان ني لبک به دست بيابان هاي محصور در بيابان... تقريباً هيچ ايراني را نمي توان يافت که مسلح به چند بيت شعر نباشد، اما براي يافتن يک ايراني که پاره يي از نثري غنايي را از حفظ باشد، بايد بردبار و شکيبا بود...
پيش از اسلام، اوستا (گات ها و يشت ها...)،به صورت شعر و شفاهي در سينه ها جاي داشته است و حتي موبدان از آن به صورت شفاهي استفاده مي کرده اند. حتي گاهي بي درک زبان و تنها براي پرداختن به متني مقدس. همچنان که مسلمانان زيادي جا به جا حافظ قرآن هستند و نماز. بي آنکه عربي بدانند.
بنابراين ما هرگز ادب مکتوب يونان و روم را نداشته ايم.
بنابراين يوناني و رومي بايد به درست نويسي مي انديشيد و ما به ياد سپردن. به ياد سپردن سخن موزون و مسجع و آزاد از قانونمندي ها دست و پاگير... تفاوت اوستا با قرآن در اين است که در زمان قرآن، حرکت و پويايي بزرگي همراه سياست، در گستره يي پهناور، از وجود خط نمي توانست صرف نظر کند. در حالي که در آيين زرتشت، به سبب جدايي دين از سياست، چنين نيازي، نياز روز نبود...
علاقه ايرانيان به ادب شفاهي تا نخستين سده هاي دوره اسلامي نيز به قوت خود باقي بود. برداشت بسياري که به تقليد از يکديگر بر اين باورند که گنجينه هاي بزرگي از کتاب به دست اسکندريان و به لهيب آتش سپرده شده اند، ديگر امروز قابل دفاع نيست زيرا سابقه و همگاني شدن نسبي خط در ايران، ديگر به چنين برداشت هاي غيرعلمي ميدان نمي دهد. جز سنگ نبشته ها و معدودي خبر جسته گريخته، تقريباً تنها منبع تاريخ ايران باستان نوشته هاي غير ايرانيان، به ويژه يونانيان و روميان است.
با اينکه در دوره اسلامي کتاب هاي بي شماري، تقريباً در همه زمينه ها، به دست ايرانيان نوشته شدند و ايرانيان با اين کتاب ها براي سده هايي پياپي و تا همين چند قرن پيش يکي از يکه تازان جهان ادب بودند، ادب شفاهي جا افتاده هرگز نقش خود را از دست نداد و راويان و نقالان انجمن هاي روستايي و شهري همچنان به کار خود ادامه دادند و مي دهند...
حتي امروز به هنگام کوشش براي زنده کردن سنت هاي ملي، احياي نقالي نيز در دستور کار قرار مي گيرد و شگفت انگيز اينکه با اقبال عمومي رو به رو مي شود. کتاب هاي گويا نيز به سرعت دارند جاي خود را در ميان شيفتگان ادب شفاهي باز مي کنند... نوشته يي گويا از خود من، بيشتر از خوانندگان همان نوشته شنونده داشت، گمان نمي کنم که فردوسي خود به هنگام پرداختن به شاهنامه از روايت هاي نقالان زمتن خود بي نياز بوده است...
باز سخن به درازا کشيد و حوصله خواننده ام سر رفت،..
بقيه حرفم باشد براي فردا. به قول معروف، «به قول معروف ها»،
من به خوبي آگاهم که ايرانيان يکي از بزرگ ترين شيفتگان «سريال ها» هستند...