پنج شنبه، 10 ارديبهشت 1388 - شماره 1939
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: بازتاب
نقدي بر سخنان تقي رحماني در باب زبان سروش
دشنه دشنام در زبان شريعتي

هومان دورانديش

تقي رحماني در گفت وگو با روزنامه «اعتماد» (27/1/1388) پس از مقايسه ادبيات و نحوه مواجهه عبدالکريم سروش و علي شريعتي با منتقدان شان، حکم زير را صادر مي کند؛ «در پارادايم سروش... زبان، زبان تنفر است ولي در پارادايم روشنفکري مذهبي، چه شريعتي و چه بازرگان، بيشتر ادبيات نقادانه ظهور و بروز دارد... برخورد تند و گزنده ويژگي مشترک غالب انديشمندان ايراني است ولي خب سختي و شدت اين برخورد يکسان نيست.»

پيش از آنکه به مقايسه ادبيات سروش و شريعتي بپردازيم، ذکر اين نکته ضروري است که نگارنده اين يادداشت شريعتي را عزيز مي دارد و از او نکته هاي فراوان آموخته است اما برخلاف تقي رحماني معتقد است که ميان سروش و شريعتي، آن که رداي تنفر بر قامت زبانش خوش مي نشيند، قطعاً سروش نيست. براي اثبات اين مدعا ناگزيريم که تورقي در دفتر آثار شريعتي بکنيم تا عيار بالاي نفرت را در ادبيات وي نشان دهيم. شريعتي در يکي از نامه هاي خود به فرزندش احسان، در نقد جامعه امريکا چنين مي نويسد؛ «امريکا، امريکا، اين بلاهت عظيم و توحش متمدن و بدويت مدرن و خشونت بااتيکت و غارت قانونمندي و خوشبختي زشت و آزادي لش و دموکراسي احمق... غکه در آنف دارالندوه شيوخ، سازمان سيا شده و هر ابولهبي يک دالس و کيسينگر و هر حماله الحطب و هند جگرخواره يي يک پتياره ديوي چون خانم روزولت.» کلمات و تعابيري نظير توحش، پتياره، آزادي لش و دموکراسي احمق، آشکارا ميزان نفرت مندرج در ادبيات شريعتي را نشان مي دهد. البته اين نفرت صرفاً متوجه امپرياليست هاي جهانخوار نمي شود بلکه عامه مردم را نيز دربرمي گيرد. مثلاً شريعتي در نامه يي به پدرش مي نويسد؛ «و شما، که اکنون اين نسل تشنه است و نيازمند... دريغ است که ساعات شب و روزتان جز به اطعام معنوي جوانان گرسنه و تشنه... بگذرد و عده يي دکاندار هار شده از پول و سود، بحث گاوها و خرهاشان را با شما و در محفل شما طرح کنند و آدم هايي چون زرکش (شما را به خدا اسم را نگاه کنيد، زرکش يعني کارش فقط در زندگي اين است که هر جا طلا هست به آنجا کشيده مي شود يا هر جا بوي طلا مي شنود در تب و تاب آن مي افتد که آن را کش رود، يا آدمي است که ميزان حق و باطلش و ترازوي ارزش هايش طلا است يا باربري است که فقط طلا مي کشد...)... نزد شما بيايند و عزيزترين لحظات انساني را که در قرآن و نهج البلاغه پخته شده است، بي دريغ به تباهي بکشانند.» شريعتي که درباره خود مي گفت؛ «به راهي افتاده ام که لحظه يي از عمر را براي زندگي کردن و خوشبخت شدن حرام نمي کنم»، نفرت خود از عوام الناس را صرفاً نثار روستاييان عامي نمي کرد بلکه شهروندان عامي در پي زندگي کردن و خوشبخت شدن را نيز چنين مي نواخت؛ «اکثريت همفکران من که تعهد اجتماعي احساس مي کردند و جواني را در مبارزه فکري و آزاديخواهي بودند و رسالت شان بيداري و رهايي خلق، تا ازدواج کردند ايستادند، تا پدر شدند به رکوع رفتند، بچه هاشان دو تا که شد به سجود افتادند، و سه تا که شد به سقوط و پامال ذلت و حرص و خودپرستي و پول جمع کردن، و کم کم هواي مردم خواهي و افکار حق پرستي از دلشان رفت و از سرشان پريد و افتادند توي بانک و سهم و رتبه و شغل و باند و رشوه و کلاه و خانه و ماشين و دم و دستگاه و لذت و تفريح و... عوض شدند.» تحقير زندگي عامه مردم در بسياري از آثار شريعتي به چشم مي خورد چرا که عامه مردم غيرسياسي اند و شريعتي طالب انسان سياسي بود. هم از اين رو وي در آثار خويش به کرات نفرت خويش را نسبت به عوام الناس به دور از سياست، عيان و عريان ساخته است. اما سروش برخلاف شريعتي از سر تحقير و نفرت به زندگي روزمره و غيرسياسي عامه مردم نمي نگرد. وي تلاش براي خوشبخت شدن و زندگي کردن را شايسته نفرت نمي داند و درباره زندگي مردم عادي مي گويد؛ «انسان تا وقتي که با مسائل عادي و ملموس زندگي سر و کار دارد يک طور است. وقتي مسائل معمولي و متعارف را پشت سر مي گذارد چشم ديگري پيدا مي کند. اين حرف را مبادا به اين معنا بگيريد که انسان بايد به زندگي عادي مردم با نگاه تحقير بنگرد و آنها را به چيزي نگيرد و در غم آنها شريک نباشد و رنج آنها را رنج خود نداند.» در واقع سروش برخلاف شريعتي، که از سر سياست زدگي با نفرت به مسائل زندگي عوام الناس مي نگريست، نگاهي از سر رحمت و شفقت به عامه مردم دارد و رازدانانه به اين دقيقه واقف است که همه انسان ها را نمي توان و نبايد سياسي ساخت و خواست. حجم بالاي نفرت در کلام شريعتي را در اين فراز از نامه وي به فرزندش، که به توصيف وضعيت پاره يي از دانشجويان ايراني در ديار فرنگ اختصاص دارد، به خوبي مي توان مشاهده کرد؛

« اگر کمي دقت کرده باشي، مي بيني که اينها غالباً «بچه خرپول ها» يا «بچه سگ دوها» يا «بچه خوک ميزها»يند و تنها دليلي که به آنها حق تحصيل در غرب داده است، يکي خرپولي پدرشان بوده است و ديگري خرفکري خودشان... چنين بچه ننه هاي ننري که فقط وزن اند و قد و ديگر هيچ، مذهب شان را در عمه جان شان مي بينند و سنت شان را در ننه جان شان و ... و جامعه ايران برايشان همان چند تا محله شمال شهر تهران است با آدم هاي ترگل و ورگلي که بوي آدميزاد، نه از شرق و نه از غرب، به دماغ شان نخورده... اکثريت اينهايند که به غرب مي روند... طبيعي است که وي در بازار پرزرق و برق تمدن غربي چشمش خيره شود و دهانش وابماند و سپس با يک تصديق پي اچ دي و... دماغي پر از نخوت از خويش و نفرت از مردم خويش و دلباختگي عاشقانه به هر غ...فکه حتي يک دختر فروشنده فرنگي مي خورد، بازگردد و از اسلام عق اش بگيرد و از ايراني حالش به هم بخورد و از تاريخ ما بدش بيايد و فقط براي اين حاضر شده باشد به وطنش برگردد که چون اينجا خرتوخر است، با جادوي تصديقي که دست و پا کرده، پول بي حسابي به جيب زند و در مدت کوتاهي ميليونر شود... و اين است که مي بيني اين روشنفکر مترقي تحصيلکرده يي که اين همه از غيرعلمي بودن مذهب و ارتجاعي بودن فرهنگ... عصباني است، نيامده، يک پا دزد زد و بند کن وردار و رمال و رسوا و کثيف از آب درمي آيد، که ميدان را از شرخرهاي کلاسيک خودمان مي گيرد... آن بچه ها، آنجا غالباً بچه هاي خلفي از آب درمي آيند و پول هاي دزدي پدر را در موردش مصرف مي کنند و در گريبان روسپي ها و جيب سرمايه دارها مي ريزند يا به عنوان آنتي تز زندگي اشرافي و کثيف و انگلي پدرشان، بر اساس يک عکس العمل روحي و بازتاب انعکاسي، مارکسيست مي شوند. مارکسيست هاي روحي و امي، که در عين حال، پوچي وجودي و فکري و فرهنگي شان را هم جبران مي کنند، چون با انتخاب اين برچسب، معنايي در خود احساس مي کنند.» انصاف بايد داد که چنين ادبيات پر از نفرتي در هيچ يک از آثار و نوشته هاي سروش به چشم نمي خورد. اگر دشنام دادن بارزترين نشانه «زبان تنفر» باشد، بدون ترديد علي شريعتي از اين حيث در ميان نويسندگان چهار دهه اخير، نمونه يي کم نظير است. توجه به اين نکته که آثار سروش طي مدت زماني 30ساله شکل گرفته اند اما نوشته هاي شريعتي در يک بازه زماني تقريباً 10 ساله به رشته تحرير درآمده اند نيز در مقايسه سروش و شريعتي خالي از اهميت نيست. از اين توجه اين نکته فراچنگ مي آيد که شريعتي براي پديد آوردن ادبيات پردشنام و نفرت آلود خويش زماني بسيار کمتر و فرصتي بسيار کوتاه تر از سروش در اختيار داشته است اما از اين فرصت به نحو اتم و اکمل استفاده کرده است، برخلاف نظر تقي رحماني که گمان مي کند عيار نفرت در ادبيات نويسندگان ايراني، «هر چه جلوتر مي آييم» بيشتر مي شود، بايد گفت در دوران پيش از انقلاب، به علت رواج چپگرايي و انقلابي گري و امپرياليسم ستيزي، حجم و عمق نفرت و دشنام در آثار روشنفکران ايراني به مراتب بيشتر از دوران حاضر بوده است. البته در اين زمينه به نقش تاثيرگذار جلال آل احمد نيز بايد اشاره کرد. آل احمد چه در داستان هاي خود و چه در ساير نوشته هايش بي دريغ و بدون خست، دشنه دشنام را دستمايه نثر خويش مي کرد و با توجه به اعتبار و منزلتش در جامعه ادبي و روشنفکري ايران، نويسندگان و روشنفکران زيادي را از ادبيات آکنده از دشنام و نفرت خويش متاثر ساخت. به عنوان مثال در ماه هاي نخست پس از پيروزي انقلاب، يکي از هواداران آل احمد، در يادداشتي در نشريه «جوان»، نقش و تاثير روشنفکرانه و انقلابي آل احمد را در قالب جمله مشعشع زير توضيح داد؛ «جلال خشتک غرب را پايين کشيد.»، باري، چگونه مي توان زبان شريعتي را که تکيه کلامش «پفيوز» بود و فيلسوفان را «پفيوزهاي تاريخ» مي دانست، زباني خالي و عاري از نفرت دانست؟ البته نگارنده در باب نفرت ورزيدن هاي شريعتي و منفوران وي داوري نمي کند. شايد برخي از کساني که منفور شريعتي بودند، منفور نويسنده اين يادداشت هم باشند. اما آنچه در اينجا اهميت دارد، پذيرش اصل وجود نفرت در حجم و اندازه يي بسيار چشمگير در آثار و ادبيات شريعتي است.

در باب نحوه مواجهه شريعتي با منتقدان خود نيز مي توان به موارد عديده يي اشاره کرد که ناقض مدعاي تقي رحماني درخصوص «برخورد از سر احترام» شريعتي با منتقدانش است. به عنوان مثال شريعتي در يکي از آثار خود، پاره يي از منتقدانش را «وزوزيست» و «زرزريست» مي نامد. در جايي ديگر برخلاف مدعاي رحماني، بحث را به مسائل شخصي زندگي يکي از مخالفانش مي کشاند و به سابقه چاقوکشي آن فرد عليه پدرش اشاره مي کند. رحماني هرچند به درستي مي گويد شريعتي هيچ گاه مواجهه ستيزه جويانه يي با مرحوم صالحي نجف آبادي نداشت، اما ظاهراً برخوردهاي کاملاً ملايم سروش با منتقدان درشت گوي و استهزاکننده را فراموش کرده يا اصلاً لحاظ نکرده است. به عنوان مثال پس از انتشار مقاله «صناعت و قناعت»، سه مقاله انتقادي عليه راي سروش در مجله کيهان هوايي چاپ شد که اولي آکنده از عصبانيت، دومي لبريز از تمسخر و سومي آرام و دوستانه بود. اما پاسخ سروش به اين مقالات واجد الحان و ادبيات متفاوت، يکسان و متشابه بود. وي هر سه مقاله را يکجا و با لحني دوستانه و خالي از ستيزه پاسخ داد. (تفرج صنع، ص 500) در باب نکات مندرج در مصاحبه انتقادي رحماني عليه سروش، بسيار بيش از اين مي توان سخن گفت اما براي اينکه از موضوع اصلي اين يادداشت خارج نشويم، تنها به ذکر اين نکته اکتفا مي کنيم که سروش تاکنون پاسخي به نقدهاي غيردوستانه تقي رحماني نداده است. (مرادم از نقد دوستانه، لحن کلام ناقد است وگرنه نقد همواره و ذاتاً عنصري از تخريب و ويرانگري را در دل خود دارد.) بي ترديد زماني که سروش با ادبياتي شبيه به ادبيات تقي رحماني به انتقادات وي پاسخ دهد، رحماني پاسخ سروش را دال بر ستيزه جويي و پرخاشگري وي خواهد گرفت بي آنکه سابقه چندين ساله انتقادات غيردوستانه و ستيزه جويانه خويش را لحاظ کند.

عناوين اين صفحه
دشنه دشنام در زبان شريعتي

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام